کلبه دلتنگی


کلبه دلتنگی



کلبه دلتنگی
تالار پای دردل شما میتونه محلی مناسبی باشه برای دردل های شما عزیزان شماهایی که که دردل هاتون رو نمیتونید براحتی با کسی در میان بگذارید و کسی رو میخواید که بتونید براحتی باهاش درددل کنید. بدونید که ما در اینجا مشتاق شندین درد دلهای شما هستیم.



هنوزم .....

1:

خیلی ممنون اقا امیر
خیلی خوب کردی یه همچین تالاری رو زدی .


www.loo3.com از تماشاگه آغاز حيات تا جايي که خدا مي داند زندگي همانند جاده اي است که


یکی هست صدای دل ما را بشنود

2:

اره مرسی


عشق تلكابي

3:

دلم گرفته هیچ کی نیست به حرفم گوش بده
میدونی به خاطر خودش و یکی دیگه خیلی دوستش داره دارم سعی میکنمک از زندگیش برم هر چند اون نمیخوادش ولی من میرم .هر چند فکر کنه همه دخترا شبیه همن ولی من به اون دوستم قول دادم که برم.میرم ولی همیشه مثل یه سنگ صبور براش میمونم تا هر وقت خواست سرم داد بزنه دعوام کنه و هر چیز دیگه به خدا من به همینم راضیم


خیلی تنهام خدایا!!!!!!!!اگر.........................

4:

تو منو میکشی اخر کتی
تا دیروز که می خواستیش
حالا که اونم تو رو می خواد می خوای از زندگیش بری
اخه قربونت برم بالاخره ما نفهمیدیم می خوای بری یا بمونی
البته به من زیاد ربط نداره ها ولی اخه ادم گریش می گیره این حرفاتو می خونه


دعا کنین من و حوریه به هم برسیم.دارن اذیتمون میکنن

5:

مي داني كتي جان همه جا هم فردين بازي خوب نيست.


اخر من چگونه میتوانم باشم.؟.حتی تا روزی که دیگرنباشم..
يك كم هم فكر خودت باشي .


درد دل
بالاخره زندگي كه فيلم هندي نيست

6:

doroste am vali on az man bishtar mikhadesh pas lazem nist ke..........
yadet rafte vaghti ashegh shodi bayad az khodetam begzarei
diba jon man mikham bemonam vali aghti ghol dadm bayad pash vaystam
bahare midonam zendegi film hendi nist vali am man mikham on khoshbakht va shad bashe

7:

نمیدونم چی بگم کتی جون اما همه حرفاهیت فکر نمیکنم درست باشه فداکاری هم حدی داره تو میگی اون دختر بیشتر از تو اونو میخواست اون مگه چی کار کرده که این طور به این نتیجه رسیدی من اگه جای تو بودم سپس این همه استقامت این همه زجر هیچ وقت پا پس نمیکشیدم هیچ وقت حتی اگر کسی خودشو به خاطر اون خودش رو بکشه زود تصمیم نگیر کتی اگه واقعا عاشقی باید بمونی بی بهانه

8:

عزیز دلم شما اون رو نمیشناسین اون بزاش میمیره
من نمیتونم جلوی این عشق با شکوه بکونم گلم هیچ وقت گرچه اون میگه قصد ازدواج نداره ولی اونم از ته قلبش دوستش داره.عزیز دلم بعضی وقتا بهتر که خودت رو فراموش کنی برام مهم نیست چی میشه فقط میخوام که اون شاد باشه.الان از هر دوتاشون قول گرفتم که دیگه باهم دعوا نکن نمیدونی که............
خیلی خوشحالم که جفتشون قدر همدیگر رو دونستن

9:

کتی جون من تو این همه به طرف فهمونی که دوستش داری حالا که فهمید پا پس کشیدی
بابا تو دیگه کی هستی
اخه قربو نت برم خوب تو می تونستی جای اونو براش پر کنی به پسرا همین که بگی دوستشون داری دیگه تمومه

10:

در تالار پای درددل شما هر کاربری حق داشتن یک تاپیک رو برای درددل کردن و مطرح کردن مشکلات و گلایه های خود داره و این تاپیک من میشه فرمود جهت اطلاع رسانی بوده بیشتر

11:

khily mamnon agha amir
nemidonestam.raftam khone mizanam inja farsi neminevise

12:

کتی جونم میدونم که قصد ازدواج نداره ولی عزیزم بازم میگم تو نباید چنین فداکاری میکردی حال که میگی خودش نیز اونو دوست داشت اون بحثش جداست

13:

(سلام.طاعات و عبادات همه قبول درگاه حق باشه اينشاالله)

(من تازگيها در اين سايت عضو شدم.خواستم از موضوعاته تالار عشق و دلدادگي تشكر كنم چون خيلي جالب هستند.)

اميدوارم بتونم عضو خوبي براي هم ميهن باشمۀ

14:

ممنون از لطفتون.هميشه پاينده باشيد.


15:

هیچی!
ببخشید مثل اینکه این بحث به جای یگه منتقل شده.
از همه خصوصا ادمین محترم عذرخواهی می کنم.


16:

چی شده؟ من نفهمیدم

17:

دارم واسش میمیرم

18:

واااااااااااااااااااااااا ااامهریار دیگه چی

19:

sad dar sad ba vojood e in talar movafegham

20:

جالبه

21:

اينجا هر كي ساز خودشو ميزنه.


22:

مگه عیبی داره؟

23:

درد دل من به تو چه

24:

درد هاي من جامه نيستند تا ز تن در آورم
چامه وچكامه نيستند
تا به رشته سخن در آورم
دردهاي من نهفتني
دردهاي من نفرمودني
درد هاي من
گرچه درد امت وقته هست
درد امت وقته نيست

25:

چه بگویم؟سخنی نیست

26:

اينو بدونيد كه هر كي بياد درددل كنه دختره.
ميدونيد چرا؟؟

27:

چون دخترا (زنها و ...) وقتي دلشون ميگيره دوست دارن با يكي درد دل كنند.
ولي مردها موقع ناراهتي دوست دارن يه گوشه بشينن و برن تو خودشونو فكر كنن و با هيچ كس حرف نزنن.


28:

اين تفاوت خيلي باعث درد سر ميشه و بيشتر مواقع بين دو طرف سر همين موضوع بحث ميشه.


29:

نه بابا.........


30:

آره عزيزم

31:


32:

..................................................

....


33:

..............................................


34:

.........................

..........................


35:



ادمین من خواب خیلی بدی برای سایه و سلنا دیدم

36:

(به نام خدای خالق عشق)
نخواستم این جوری شه ولی لعنتی باز شد نخواستم طعم این تلخی رو بچشم ولی شد خداییا من از میترسم تنهام ندار خواهش میکنم

37:

من اگه تبادل رو نابود نکنم از زن هم کمترم

38:

به به اقای ادمین متعصب حالا چرا فرمانده ی پایگاه

39:

ادمین عزیز سلام مشکلی برام پیش اومده می خوام یک عکس شخصی به جای اواتار بزارم اما این نوشته میاد:

The uploaded file is not a valid GIF, JPG, or PNG file.

Please ensure that it is and try again.

نمیدونم چیکار کنم لطفا راهنماییم کن چرا نمیشه عکسمو به جای اون اواتار بزارملطفا بگو چیکار کنم تا عکسمو در مشخصات عمومی و اواتار شخصی بزارم ممنون
البته عکسم هم بزرگ نیست کوچکه

40:

جواب بدید لطفا

41:

امید بهتر نبود تو تالار مشکلات این رو مطرح میکردی ؟

42:

ببخشید فکر کردم منظور این تاپیک ...


43:

اشکال نداره داداشی گل

44:

اميد جان فايل شما بايد از يكي از فرمت هاي زير باشه:
gif يا jpg يا png .
منظورم پسوندش هست.
OK?

45:

آره عزيزم

46:


47:

..................................................

....


48:

..............................................


49:

.........................

..........................


50:



ادمین من خواب خیلی بدی برای سایه و سلنا دیدم

51:

(به نام خدای خالق عشق)
نخواستم این جوری شه ولی لعنتی باز شد نخواستم طعم این تلخی رو بچشم ولی شد خداییا من از میترسم تنهام ندار خواهش میکنم

52:

من اگه تبادل رو نابود نکنم از زن هم کمترم

53:

به به اقای ادمین متعصب حالا چرا فرمانده ی پایگاه

54:

ادمین عزیز سلام مشکلی برام پیش اومده می خوام یک عکس شخصی به جای اواتار بزارم اما این نوشته میاد:

The uploaded file is not a valid GIF, JPG, or PNG file.

Please ensure that it is and try again.

نمیدونم چیکار کنم لطفا راهنماییم کن چرا نمیشه عکسمو به جای اون اواتار بزارملطفا بگو چیکار کنم تا عکسمو در مشخصات عمومی و اواتار شخصی بزارم ممنون
البته عکسم هم بزرگ نیست کوچکه

55:

جواب بدید لطفا

56:

امید بهتر نبود تو تالار مشکلات این رو مطرح میکردی ؟

57:

ببخشید فکر کردم منظور این تاپیک ...


58:

اشکال نداره داداشی گل

59:

اميد جان فايل شما بايد از يكي از فرمت هاي زير باشه:
gif يا jpg يا png .
منظورم پسوندش هست.
OK?

60:

من دختري رادوست دارم از كجا بدونم كه اون منو دوست داره؟

61:

d شما به وقت نیاز دارید ...

دخترا هیچ وقت کسی رو دوست ندارن ...

اینو از یاد نبر .....

یا به این راحتی کسی رو دوست نمیدارن ....

و ...
نوشته اصلي بوسيله Saeed_Professional
چون دخترا (زنها و ...) وقتي دلشون ميگيره دوست دارن با يكي درد دل كنند.
ولي مردها موقع ناراهتي دوست دارن يه گوشه بشينن و برن تو خودشونو فكر كنن و با هيچ كس حرف نزنن.
خب تا حدودی با حرفت موافقم ...

ولی همیشه هم اینجوری نیست .

من یه موقعی بود اگه درد دل نمیکردم می امت .....

ادمین ممنون که اینجا رو زدید ...
پست های صفحه قبلی پاک بشه بهتره .

62:

درسته داداش.......ولي اون متوسط اوضا بود.....


63:

دلم گرفته مي خوام سريع ببينمش

64:

دلم گرفته :(( بايد باهاش حرف بزنم :((

65:

اميدوارم همه حالشون خبو بشه

66:

دردم از یار هست و در مان نیز هم....دل فدای او شد و جان نیز هم

67:

همه ی ما دوست های زیادی داریم .دوست های خوب زیادی هم داریم.دوست هایی که بهترین روزها ی عمرمون رو با اونا بودیم.

بهترین خاطرات.شادترین لحظات....اما اینا فقط مربوط به شادی و سرور هست.کدام یک از ما دوستی داریم که می توانیم در غم گین ترین لحظات سرمان را روی شانه اش بگذاریم و درد دل کنیم؟ کدام یک از این دوستان حاضر هست گوشی شنوا برای غصه ی ما باشد؟؟؟ مهم پیدا کردن یک چنین فردی هست.کار سختی هست.

68:

و مصلما" پیدا کردن چنین فردی خیلی سخته ...
خیلی سخت ...


69:

دوستي انتخاب كن تا در هر وقت يارت در هر مكان كنارت باشد....دوستي كه همدم غمهايت و همراه شاديهايت باشد....


70:

درسته كار سختيه.......ولي غير ممكن نيست

71:

دوستتون دارم كاشكي همه يارشونا ببينن

72:

ممنون

73:

شيطونك اگه تو نبودي من چه مي كردم

74:



خيلي گلي نازنين

چرا اين همه كم پيشمون مياي؟
دل من كه برات تنگ ميشه

75:

من دختري رادوست دارم از كجا بدونم كه اون منو دوست داره؟

76:

d شما به وقت نیاز دارید ...

دخترا هیچ وقت کسی رو دوست ندارن ...

اینو از یاد نبر .....

یا به این راحتی کسی رو دوست نمیدارن ....

و ...
نوشته اصلي بوسيله Saeed_Professional
چون دخترا (زنها و ...) وقتي دلشون ميگيره دوست دارن با يكي درد دل كنند.
ولي مردها موقع ناراهتي دوست دارن يه گوشه بشينن و برن تو خودشونو فكر كنن و با هيچ كس حرف نزنن.
خب تا حدودی با حرفت موافقم ...

ولی همیشه هم اینجوری نیست .

من یه موقعی بود اگه درد دل نمیکردم می امت .....

ادمین ممنون که اینجا رو زدید ...
پست های صفحه قبلی پاک بشه بهتره .

77:

درسته داداش.......ولي اون متوسط اوضا بود.....


78:

دلم گرفته مي خوام سريع ببينمش

79:

دلم گرفته :(( بايد باهاش حرف بزنم :((

80:

اميدوارم همه حالشون خبو بشه

81:

دردم از یار هست و در مان نیز هم....دل فدای او شد و جان نیز هم

82:

همه ی ما دوست های زیادی داریم .دوست های خوب زیادی هم داریم.دوست هایی که بهترین روزها ی عمرمون رو با اونا بودیم.

بهترین خاطرات.شادترین لحظات....اما اینا فقط مربوط به شادی و سرور هست.کدام یک از ما دوستی داریم که می توانیم در غم گین ترین لحظات سرمان را روی شانه اش بگذاریم و درد دل کنیم؟ کدام یک از این دوستان حاضر هست گوشی شنوا برای غصه ی ما باشد؟؟؟ مهم پیدا کردن یک چنین فردی هست.کار سختی هست.

83:

و مصلما" پیدا کردن چنین فردی خیلی سخته ...
خیلی سخت ...


84:

دوستي انتخاب كن تا در هر وقت يارت در هر مكان كنارت باشد....دوستي كه همدم غمهايت و همراه شاديهايت باشد....


85:

درسته كار سختيه.......ولي غير ممكن نيست

86:

دوستتون دارم كاشكي همه يارشونا ببينن

87:

ممنون

88:

شيطونك اگه تو نبودي من چه مي كردم

89:



خيلي گلي نازنين

چرا اين همه كم پيشمون مياي؟
دل من كه برات تنگ ميشه

90:

لطف داري شيطونك اما خب شما بگيد كي بيام من هم دربست در اختيار شما

91:

هميشه

ولي معمولا من كه ساعتهاي 22-23-24-1-2-3-4-5 اينجام

البته ببخشيد .....ولي از 12 شب به بعد 5-6 تا بيشتر نيستيم....

92:

باز ميگم تو زندگي با غم دل ميشه ساخت
باز ميگم تو اين قمار هنوزم ميشه نباخت هنوزم ميشه نباخت
پيش رايشان من بشين تا بدونم يکي هست
که بده دل به دل يه نفر عاشق و مست يه نفر عاشق و مست
گل نازم گل ناز گل نازم گل ناز
همه حرفام تو هستي تو هستي محرم راز
گل نازم گل ناز گل نازم گل ناز
همه حرفام تو هستي تو هستي محرم راز
من به اين دل دل ديوونه ميگم دنياي درد
بده دستاتو بگيرم تايشان اين دستاي سرد
موقع ني زدنه نذار که آروم بشينم
من تو مستي تو عزيزمو عزيز تر مي بينم
من تو مستي تو عزيزمو عزيز تر مي بينم
گل نازم گل ناز گل نازم گل ناز
همه حرفام تو هستي تو هستي محرم راز
گل نازم گل ناز گل نازم گل ناز
همه حرفام تو هستي تو هستي محرم راز

93:

من غربت نشين چشم تو شدم...اما ازادم كن...ميخوام به غير از ابي نگاه تو...ابي اسمان رو هم ببينم...نه...اما...فقط پرواز را در ابي نگاه تو با تو دوست دارم...


نيلوفر

94:

ترا می خوانم و دانم هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آسمان صاف و روشن

من کنج این قفس مرغی اسیرم



زپشت میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر بسویت



در فکرم که در یک لحظه غفلت

از زندان خاموش پربگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم



در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست



زپشت میله ها، هر روز روشن

نگاه کودکی خندد برویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید بسویم



اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

زمن بگذر، که من مرغی اسیرم



من اون شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم خاموش گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

95:

nemidoonam dardam roo be che kasy begam dige nemidoonam chi kar konam ta kasy ke 5sale divoone var doostesh daram befahme ke divoonasham

96:

من دلم گرفته ميخوام زاري كنم كريه كنم

97:

همتونو درك ميكنم ..
فقط ميتونم اينو بگم ( همتون خوب ميشيد ) نگران نباشيد .

براي همتون آرزايشان شادكامي مي كنم

98:

در گیرو دار بودنم در گیر با تو بودنم راضی اگه به موندنم عاشق از تو خوندنم دل دادگی کارم شده بیگانگی



یارم شده دیوانه گی کاره دله با تو گرفتارم شده .



اون لحظه ای که عطر تو میپیچه تو باغ تنم اون لحظه ای که اسمتو تو سینه فریاد میزنم اون لحظه رها شدن



از حال و روز خویشتن زنده میشم با دیدنت وقتی که میری میشکنم



قلبی که با تو میزنه تو سینه داغونش نکن چشمی که چشم براهته بی هوده گریونش نکن



اشکهای دونه دونمو سیل آب بارونش نکن این دل عاشق منو بی سرا سامونش نکن



تا وقتی قلب عاشقم به خاطر تو میزنه تلسم تنهای من با دستهای تو میشکنه




99:

كسي باور نخواهد كرد
اما من به چم خايشانش مي بينم
كهمردي پيش چشم ایجاد بي فرياد مي ميرد
نه بيمار هست
نه بردار هست
نه درقلبش فروتابيده شمشيري
نه تا پر در ميان سينه اش تيري
كسي را نيست بر اين مرگ بي فرياد تدبيري
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
تو پنداري كه دارد خاطري از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خايشانش مي بينم
به اون تندي كه آتش مي دواند شعله در نيزار
به اون تلخي كه مي سوزد تن آيينه در زنگار
دارد از درون خايشانش مي پوسد
بسان قلعه اي فرسوده كز طاق و رواقش خشت م يبارد
فرو مي ريزد از هم
در سكوت مرگ بي فرياد
چنين مرگي كه دارد ياد ؟
كسي آيا نشان از اون تواند داد ؟
نمي دانم
كه اين پيچيده با سرسام اين آوار
چه مي بيند درين جانهاي تنگ و تار
چه ميبيند درين دلهاي ناهموار
چه ميبيند درين شبهاي وحشت بار
نمي دانم
ببينيدش
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
نمي بيند كسي اما ملالش را
چو شمع تندسوز اشك تا گردن زوالش را
فرو پژمردن باغ دلاايشانز خيالش را
صداي خشك سر بر خاك سودن هاي بالش را
كسي باور نخواهد كرد

100:

يعني واقعا كسي اينجا درد داداش محمدو درك ميكنه

101:

یکی بیاد به داد من تنها برسه من پای دردودل همه میشینم هیشکی نمیاد پای دردل من بشینه

102:

لب دريا نسيم و آب و آهنگ
شكسته ناله هاي موج بر سنگ
مگر دريا دلي داند كه ما را
چه توفان هاست دراين سينه تنگ
تب و تابي هست در موسيقي آب
كجا پنهان شده هست اين روح بي تاب ؟
فرازش شوق هستي شور پرواز
فرودش غم سكوتش مرگ و مرداب
سپردم سينه را بر سينه كوه
غريق بهت جنگلهاي انبوه
غروب بيشه زارانم درافكند
به جنگلهاي بي پايان اندوه
لب دريا گل خورشيد پرپر
به هر موجي پري خونين شناور
به كام خايشانش پيچاندن و بردند
مرا اگر مردابهاي سرد باور
بخوان اين مرغ مست بيشه دور
كه ريزد از صدايت شادي و نور
قفس تنگ هست و دلتنگ هست ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پرشور
لبدريا غريو موج و كولاك
فروپيچد شب در باد نمناك
نگاه ماه در اون ابر تاريك
نگاه ماهي افتاده بر خاك
پريشان هست امشب خاطر آب
چه راهي مي زند اون روح بي تاب ؟
سبكباران ساحل ها چه دانند
شب تاريك و بيم موج و گرداب
لب دريا شب از هنكامه لبريز
خروش موجها پرهيز پرهيز
در اون توفان كه صد فرياد گم شد
چه برمي آيد از واي شباايشانز
چراغي دور در ساحل شكفته
من و دريا دو همراه نخفته
همهشب فرمود دريا قصه با ماه
دريغا حرف من حرف نفرموده

103:

مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم
آي
با شما هستم
اين درها را باز كنيد
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي
سر كوهي دل صحرايي
كه در اونجا نفسي تازه كنم
آه
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد
من به فرياد همانند كسي
كه نيازي به تنفس دارد
مشت مي كوبد بر در
پنجه مي سايد بر پنجره ها
محتاجم
منهموارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته چند
چه كسي مي ايد با من فرياد كند ؟








104:

من میکم یکی بیاد بامن دردل کنه این صادق میاد شعر مینویسه

105:

لطف داري شيطونك اما خب شما بگيد كي بيام من هم دربست در اختيار شما

106:

هميشه

ولي معمولا من كه ساعتهاي 22-23-24-1-2-3-4-5 اينجام

البته ببخشيد .....ولي از 12 شب به بعد 5-6 تا بيشتر نيستيم....

107:

باز ميگم تو زندگي با غم دل ميشه ساخت
باز ميگم تو اين قمار هنوزم ميشه نباخت هنوزم ميشه نباخت
پيش رايشان من بشين تا بدونم يکي هست
که بده دل به دل يه نفر عاشق و مست يه نفر عاشق و مست
گل نازم گل ناز گل نازم گل ناز
همه حرفام تو هستي تو هستي محرم راز
گل نازم گل ناز گل نازم گل ناز
همه حرفام تو هستي تو هستي محرم راز
من به اين دل دل ديوونه ميگم دنياي درد
بده دستاتو بگيرم تايشان اين دستاي سرد
موقع ني زدنه نذار که آروم بشينم
من تو مستي تو عزيزمو عزيز تر مي بينم
من تو مستي تو عزيزمو عزيز تر مي بينم
گل نازم گل ناز گل نازم گل ناز
همه حرفام تو هستي تو هستي محرم راز
گل نازم گل ناز گل نازم گل ناز
همه حرفام تو هستي تو هستي محرم راز

108:

من غربت نشين چشم تو شدم...اما ازادم كن...ميخوام به غير از ابي نگاه تو...ابي اسمان رو هم ببينم...نه...اما...فقط پرواز را در ابي نگاه تو با تو دوست دارم...


نيلوفر

109:

ترا می خوانم و دانم هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آسمان صاف و روشن

من کنج این قفس مرغی اسیرم



زپشت میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر بسویت



در فکرم که در یک لحظه غفلت

از زندان خاموش پربگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم



در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست



زپشت میله ها، هر روز روشن

نگاه کودکی خندد برویم

چو من سر می کنم آواز شادی

لبش با بوسه می آید بسویم



اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

زمن بگذر، که من مرغی اسیرم



من اون شمعم که با سوز دل خویش

فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم خاموش گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را

110:

nemidoonam dardam roo be che kasy begam dige nemidoonam chi kar konam ta kasy ke 5sale divoone var doostesh daram befahme ke divoonasham

111:

من دلم گرفته ميخوام زاري كنم كريه كنم

112:

همتونو درك ميكنم ..
فقط ميتونم اينو بگم ( همتون خوب ميشيد ) نگران نباشيد .

براي همتون آرزايشان شادكامي مي كنم

113:

در گیرو دار بودنم در گیر با تو بودنم راضی اگه به موندنم عاشق از تو خوندنم دل دادگی کارم شده بیگانگی



یارم شده دیوانه گی کاره دله با تو گرفتارم شده .



اون لحظه ای که عطر تو میپیچه تو باغ تنم اون لحظه ای که اسمتو تو سینه فریاد میزنم اون لحظه رها شدن



از حال و روز خویشتن زنده میشم با دیدنت وقتی که میری میشکنم



قلبی که با تو میزنه تو سینه داغونش نکن چشمی که چشم براهته بی هوده گریونش نکن



اشکهای دونه دونمو سیل آب بارونش نکن این دل عاشق منو بی سرا سامونش نکن



تا وقتی قلب عاشقم به خاطر تو میزنه تلسم تنهای من با دستهای تو میشکنه




114:

كسي باور نخواهد كرد
اما من به چم خايشانش مي بينم
كهمردي پيش چشم ایجاد بي فرياد مي ميرد
نه بيمار هست
نه بردار هست
نه درقلبش فروتابيده شمشيري
نه تا پر در ميان سينه اش تيري
كسي را نيست بر اين مرگ بي فرياد تدبيري
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
تو پنداري كه دارد خاطري از هر چه غم آزاد
اما من به چشم خايشانش مي بينم
به اون تندي كه آتش مي دواند شعله در نيزار
به اون تلخي كه مي سوزد تن آيينه در زنگار
دارد از درون خايشانش مي پوسد
بسان قلعه اي فرسوده كز طاق و رواقش خشت م يبارد
فرو مي ريزد از هم
در سكوت مرگ بي فرياد
چنين مرگي كه دارد ياد ؟
كسي آيا نشان از اون تواند داد ؟
نمي دانم
كه اين پيچيده با سرسام اين آوار
چه مي بيند درين جانهاي تنگ و تار
چه ميبيند درين دلهاي ناهموار
چه ميبيند درين شبهاي وحشت بار
نمي دانم
ببينيدش
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
نمي بيند كسي اما ملالش را
چو شمع تندسوز اشك تا گردن زوالش را
فرو پژمردن باغ دلاايشانز خيالش را
صداي خشك سر بر خاك سودن هاي بالش را
كسي باور نخواهد كرد

115:

يعني واقعا كسي اينجا درد داداش محمدو درك ميكنه

116:

یکی بیاد به داد من تنها برسه من پای دردودل همه میشینم هیشکی نمیاد پای دردل من بشینه

117:

لب دريا نسيم و آب و آهنگ
شكسته ناله هاي موج بر سنگ
مگر دريا دلي داند كه ما را
چه توفان هاست دراين سينه تنگ
تب و تابي هست در موسيقي آب
كجا پنهان شده هست اين روح بي تاب ؟
فرازش شوق هستي شور پرواز
فرودش غم سكوتش مرگ و مرداب
سپردم سينه را بر سينه كوه
غريق بهت جنگلهاي انبوه
غروب بيشه زارانم درافكند
به جنگلهاي بي پايان اندوه
لب دريا گل خورشيد پرپر
به هر موجي پري خونين شناور
به كام خايشانش پيچاندن و بردند
مرا اگر مردابهاي سرد باور
بخوان اين مرغ مست بيشه دور
كه ريزد از صدايت شادي و نور
قفس تنگ هست و دلتنگ هست ورنه
هزاران نغمه دارم چون تو پرشور
لبدريا غريو موج و كولاك
فروپيچد شب در باد نمناك
نگاه ماه در اون ابر تاريك
نگاه ماهي افتاده بر خاك
پريشان هست امشب خاطر آب
چه راهي مي زند اون روح بي تاب ؟
سبكباران ساحل ها چه دانند
شب تاريك و بيم موج و گرداب
لب دريا شب از هنكامه لبريز
خروش موجها پرهيز پرهيز
در اون توفان كه صد فرياد گم شد
چه برمي آيد از واي شباايشانز
چراغي دور در ساحل شكفته
من و دريا دو همراه نخفته
همهشب فرمود دريا قصه با ماه
دريغا حرف من حرف نفرموده

118:

مشت مي كوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم
آي
با شما هستم
اين درها را باز كنيد
من به دنبال فضايي مي گردم
لب بامي
سر كوهي دل صحرايي
كه در اونجا نفسي تازه كنم
آه
مي خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد
من به فرياد همانند كسي
كه نيازي به تنفس دارد
مشت مي كوبد بر در
پنجه مي سايد بر پنجره ها
محتاجم
منهموارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته چند
چه كسي مي ايد با من فرياد كند ؟








119:

من میکم یکی بیاد بامن دردل کنه این صادق میاد شعر مینویسه

120:

آب از ديار دريا
با مهر مادرانه
اهنگ خاك مي كرد
برگرد خاك مي گشت
گرد ملال او را
از چهره پاك مي كرد
از خاكيان ندانم
ساحل به او چه مي فرمود
كان موج نازپرورد
سر را به سنگ مي زد
خود را هلاك مي كرد

121:

در اين برهوت که از اعماق زمين تا آخرين ستاره مشرقی يخ زده هست بوی تعفن همه خنده ها را فرا گرفته هست و گرمی دستها،قنديل بسته هست با اين نگاههای کپک زده،در زير صورتکهای رنگين، که تار و پود آدم را منجمد می کند من از شما دو فطره باران و يک چشمه صداقت می خواهم...


122:

نمیدونم اینم شده زندگيه ما که هه کرکی مرسه مياد يکم با دله ما بازی میکنه و میره ! نمیدونم ديگه شايد يه نو عادت بايد بشه برام :|

123:

آخييييييييييي
من كه خيلي خوشحالم و هيچ وقت ديگه هم ناراحت نميشم ...


124:

یادمان باشد از اول که خطایی نکنیم ...

یا که در خود که شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ....

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم ....


انتظار دوست داشتن از هر کسی نداشته باشید ...

یه روز اونی که مال شماست خودش میاد سراغت ..


125:

دلم گرفته دلم تنگه نمیدونم چی کار کنم؟؟!!!

126:

خب حتماً یه دلیلی داره ...

فکر کن ببین چرا ؟ ...

درد این عذاب رو فقط خودت حس می کنی و کس دیگه ای رو اذیت نمی کنه ...

پس خودت بزارش کنار ....
امیدوارم حالت خوب بشه ...


127:

دلت برای کی تنگ سده

128:

ممنون

129:

ني دونم!! يعني ميدونم ....


130:

ازم دلگیر شد دلگیر شد دلگیرش کردم
صادق عزیزم رو دلگیر کردم خدایا یامن رو بکش یا کاری کن ببخشتم!!!

131:

صادق دلش خیلی بزرگه ..

می بخشتت

132:

دلم تنگه!!!!! خیلی تنگ!

133:

منم خیلی زیادددددددددددددددد

134:

همتون خوب میشید
سال جدیده ناراحتیهاتون رو بریزین دور دیگه.


135:

آب از ديار دريا
با مهر مادرانه
اهنگ خاك مي كرد
برگرد خاك مي گشت
گرد ملال او را
از چهره پاك مي كرد
از خاكيان ندانم
ساحل به او چه مي فرمود
كان موج نازپرورد
سر را به سنگ مي زد
خود را هلاك مي كرد

136:

در اين برهوت که از اعماق زمين تا آخرين ستاره مشرقی يخ زده هست بوی تعفن همه خنده ها را فرا گرفته هست و گرمی دستها،قنديل بسته هست با اين نگاههای کپک زده،در زير صورتکهای رنگين، که تار و پود آدم را منجمد می کند من از شما دو فطره باران و يک چشمه صداقت می خواهم...


137:

نمیدونم اینم شده زندگيه ما که هه کرکی مرسه مياد يکم با دله ما بازی میکنه و میره ! نمیدونم ديگه شايد يه نو عادت بايد بشه برام :|

138:

آخييييييييييي
من كه خيلي خوشحالم و هيچ وقت ديگه هم ناراحت نميشم ...


139:

یادمان باشد از اول که خطایی نکنیم ...

یا که در خود که شکستیم صدایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ....

طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم ....


انتظار دوست داشتن از هر کسی نداشته باشید ...

یه روز اونی که مال شماست خودش میاد سراغت ..


140:

دلم گرفته دلم تنگه نمیدونم چی کار کنم؟؟!!!

141:

خب حتماً یه دلیلی داره ...

فکر کن ببین چرا ؟ ...

درد این عذاب رو فقط خودت حس می کنی و کس دیگه ای رو اذیت نمی کنه ...

پس خودت بزارش کنار ....
امیدوارم حالت خوب بشه ...


142:

دلت برای کی تنگ سده

143:

ممنون

144:

ني دونم!! يعني ميدونم ....


145:

ازم دلگیر شد دلگیر شد دلگیرش کردم
صادق عزیزم رو دلگیر کردم خدایا یامن رو بکش یا کاری کن ببخشتم!!!

146:

صادق دلش خیلی بزرگه ..

می بخشتت

147:

دلم تنگه!!!!! خیلی تنگ!

148:

منم خیلی زیادددددددددددددددد

149:

همتون خوب میشید
سال جدیده ناراحتیهاتون رو بریزین دور دیگه.


150:

دلم گرفته
از اینکه دیگه نیست از اینکه دارم زندگی بدون اونو تجربه میکنم
خیلی سخته ادم رو از آرزوهاش دور نمايند به مسیرناخواسته مجبور کنند
دلم میخواست که الان پیش اون بودم

151:

oon roozha ke tanha boodi
gomshodeye darya boodi
ghayeghe to shekasteh bood
tanet nahifo khaste bood
fanoose daryait shodam
eshghe ahoorait shodam
gozashtam az har havasi
ta to be maghsad beresi

oon roozha ke tu jangalha
tarside boodi bi seda
beyne derakhtahaye bozorg
beyne gale gale gorg
gozashtam az joone khodam
tomeye doshmanat shodam

ama bejash to bad shodi
az mano eshgham rad shodi
be man ye poshte pa zadi
tohmate narava zadi

152:

دقیقا خیلی حرفت درست بودش حرف دل بود کاش میشد پیشش باشم

153:

بعضی اقات دلم انقدر میکیره میخوام یه همدم گیر باره دردل کنم اما پیدا نمیکنم

154:

میدونی ساناز بعضی وقتها دلم میخواد ....


بگزریم

155:

درد دلم زياده....
بهتره همينطور تايشان دل خودم نگهش دارم....


هميشه الكي دلم خوش باشه....
الكي بخندم....
البته اين خوشيهاي الكي هم خوبه

156:

خدا حافظ اي آرام و برنامه موقتِ من
خدا مي داند چقدر سخت هست فرمودنش
مثل عذابِ مردن
به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من
خودت فرمودي بچگي نكن به خاطر من
به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته
دلم از رفتنت بد جوري شكسته
تو نمي ماني رايشاناهاي خوبم
اما من فقط به تو مي گايشانم
فقط براي تو مي خوانم
فقط براي تو مي نايشانسم
از رنجي كه مي برم
از دردي كه دارم
تو مي رايشان و مرا در غربتِ غمگين شب
براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري
مي دانم
شايد تو دوست داري من مجنون شوم
آواره شوم
اما من زندگاني صحرايي نمي خواهم، نمي توانم
تو مي رايشان و يك بغض كال در گلو
جلايشان آوازم را مي گيرد
نمي توانم تو را فرياد بزنم
گلبرگِ آخرين اميد در قلبم مي ميرد
تو مي رايشان و نمي داني انتظار چقدر سخت هست
چقدر سخت هست منتظر كسي باشي
كه هيچ وقت فكر آمدن نيست
مهمان عزيزي باشي
كه فانوس خانه اش روشن نيست
چقدر سخت هست آدم را از آرزوهايش دور كنند
او را به مسير ناخواسته اي مجبور كنند
چقدر سخت هست دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند
اسمت را از خاطره ها پاك كنند
چقدر سخت هست كه به نام عشق فريبت دهند
با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند
تو مي رايشان و نمي داني من به تو عادت كرده ام
اگر يك شب برايم لالايي نخواني در خود مي شكنم
نمي داني شكستن چقدر سخت هست
اونكه نشكسته چقدر خوشبخت هست
اگر مي خواهي من بشكنم
اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم
برو حرفي نيست
هميشه براي رفتن بهانه زياد هست
اونچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد هست
يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست
خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست
برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد
شايد عشق تو جاي ديگر
پيش كسي بهتر باشد
برو اما فراموشم نكن
اين ديوانه خود را به خاطر بسپار
دنيا همين امروز و فردا نيست
مرا نكن همبازي روزگار
برو مگذار اون روزها يادت برود
قصه آشنايي ما
اندازه يك آه كوتاه و پژمرده شود
برو سعي نكن بفهمي چقدر دلواپس چشمهاي توام
چه كنم، دست خودم نيست
آخر هنوز هم عاشق دل بيوفاي توام
مي دانم دوستم نداشتي و نداري
مي دانم در آزارم سنگ تمام گذاشتي و مي گذاري
چه مي شود كرد
يادت باشد دلم را شكستي و سر بلند مي رايشان
اونجا ديگر دلي را نشكن و سربلند برگرد
برو اما من در امتداد هر بهانه، بهانه ات را مي گيرم
نمي دانم مهمان نوازي ات سر جايش هست يا نه
اما من كوچه به كوچه سراغ خانه ات را مي گيرم
برو اما به كسي نگو با من چه كردي
نمي خواهم ته دل بگايشانند چه نامردي
نگو ديوانه بود سرزنشت مي كنند
نگو حقش بود ظالمت مي كنند
نگو عشق ما از اول اشتباه بود
مي گايشانند رفيقش نيمه راه بود
نگو دست محبتش را رد كردي
مي گايشانند به خودت بد كردي
نگو زندگيش تباه شد
مي گايشانند براي تو گناه شد
نگو مرا براي بازي انتخاب كردي
مي گايشانند پلهاي پشت سرت را خراب كردي
نگو كارش گذشته از كار
مي گايشانند دعا زود مستجاب مي شود با حال زار
نگو نمي خواهمش آدم زياد هست
مي گايشانند اين حرف آدمهاي بد نهاد هست
نگو سكوت كرد هرچه تهمت شنيد
مي گايشانند شيطان را در چشمهاي تو ديد
نگو بيچاره بود و بيچاره ترش كردي
مي گايشانند نگاه در چشم ترش كردي؟
نگو زندگيش را گرفتم
نه به تو تقديم كردم هديه بود
نگو ناقابل بود
هرچه بود پيشكش دل بود

157:

من که الان خوشحالم خدایا نمیدونی چه کیفی داره شنیدنش ولی ناراحتم خدایا نمیدونی چه دردیه نشنیدنش!!!!

158:

کلبه دلتنگی


چند تکه آرزو
کاش وقتی زندگی موقعيت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی ازوقت خویش را
وقف قسمت کردن شادیکنیم
کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشم هایش ترشویم
وقتپاییز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پرپر شویم
کاش دلتنگ شقایق هاشویم
به نگاه سرخ شان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
باخدای یاس ها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کمکنیم
فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش باحرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دوجرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق
ردپای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش
یک گره ازکاره دل هاوا کنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر
مهربان تر آسمانی تر کنیم
کاشدر نقاشی دیدارمان
شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلب مان رابشکند
با نگاه خسته ای ویران کنیم
کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
مابه جای ابرها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم
از دل شفاف مان هم ردشود
مرغ آمین هم از اونجا بگذرد
حرف های قلب مان را بشنود

159:

چی بگم؟!!!!!

160:

هر چی دوست داری؟

161:

دلم گرفته آسمون ، نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم ، نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده !

162:

اونجا كه مي خواهي اما نميتواني و اونجا كه مي تواني سكوت آغاز مي شود و گايشانا همه حرفهاي فرموده شده و مجالي براي فرمودن نداري...
انسانها نه تنها هميشه اسيرنتوانستن ها و خواستن ها هستند بلكه باورهاشان لابه لاي نبودنها بارور مي شود و چه زود به صفحه هاي فراموشي مي پيوندد و چه زود فراموش مي شايشان...

چه زود....

من يك كلمه ام, تو يك حرفي و ما يك دفترچه...

فرقي نمي كند ...هر چه ....

ولي ميدانيم هميشه يك صحفه خالي مي ماند از دفترجه و اون صفحه گايشانا زندگيت را واژگون ميكند و تمام سطرهاي اون صفحه در ذهنت جا مي ماند و عذابي سخت برايت به ارمغان مي آورد و تو بي حوصله تر و خسته تر از هميشه به مرور اون صحفه جا مانده مي پردازي و نميداني اون صحفه را چگونه پر كني...

با عشق, مهربوني, خوبي, بدي, دوست داشتن, نفرت, ماندن, رفتن و يا هيچ ننايشانسي و بگذاري همانطور دست نخورده باقي بماند و گاهي احساس ميكني اصلا صفحه اي در كار نبوده و تنها اين واژه هاي ولگرد هستند كه ذهنت را آشفته ميسازند و هجوم خاطرات چون پتكي ذهنت را مغشوش ميكند و تومي ماني با يك صحفه اي خالي....

بگذريم...

اينها همه بازيهاي زندگي هستند..

گله اي ندارم...

ولي نميداني اون جمله اي كه هرگز در اون صفحه جاي نگرفت و به صحفه خالي تبديل شد چه بود؟ وكدام جمله صحت داشت..

حقيقي يا مجازي...! من يا تو..خوب يا بد..

دوستي يا بدي..

رفتن يا ماندن..

خواستن يا نخواستن....

فرقي نمي كند...مسئله ما اين نيست مسئله چگونه پر كردن اون صحفه خاليست..! ميتواني با نقطه پر كني يا بي نقطه در واقع نقطه نداشتن هم عيب و عار نيست بلكه مهم وسوسه نقطه گذاشتن تايشان اون صفحه هست...! كه بدجوري دلتنگم ميكند...!

هيچي ميداني ! من بالهايم تير مي كشند و ميخواهم پرواز كنم....! ولي خوب ميدانم كه بايد پرواز را فراموش كنم چون هنوز صفحه را كامل نكردم ولي با بالهايم چه كنم كه تشنه پروازند؟
گاهي فكر ميكنم اون دفترچه كاهي بوده و من خوب دفترچه را ننوشته ام, گاهي اوقات مي انديشم واژاه هاي مهرباني را فراموش كرده ام, و گاهي اوقات احساس ميكنم حس دوست داشتنت را گم كرده ام...!
اي كاش اين صحفه خالي بودنت را برايم اثبات ميكرد و پر از هيجان نبودن اين روزها را كه عذاب آورترين هست به واژه اي تبديل ميكرد...!
يك سطر لبريز از بودن تو و ديگر خالي از نبودن تو و اين بدين معني هست كه من بايد صفحه را با واژه ها قسمت كنم و كلمه هاي سفيد و سياه را جدا كنم ولي افسوس كه واژه هايم فرسوده اند و حالا توميماني ميان اين صفحه هاي خالي و من....
بايد از اين واژه هاي بي معرفت! انتقام بگيرم كه نتوانستند حضور تورا از ميان عبور ذهنم اعتراف بگيرن ..! بايد بسوزانمشان ..! بايد ريشه اين واژاه را در خود بخشكانم كه نتوانستد تمام ذهنم را برايت آشكار كنن و تو هيچ نميداني كه چقدر اين واژه ها در ذهنم مانده اند كه ديگر جز خاكستري چيزي بر جا نمانده ..! و كاش ريشه هايم را بسوزانم كه رشد همين جا خاتمه يابد ..

و كاش, اين كاشها را نابود مي كردم

163:

تا کجا با من خواهی آمد ؟ تا ورق چندم این کهنه کتاب را با من خواهی خواند ؟
تا کجا با من قدم خواهی زد ؟ برای کدام عاشق از گوشواره های معشوق قصه خواهی فرمود؟
بیا با من امروز دیر هست و فردا دیرتر بیا به ساعت هفت صبح دیروز برگردیم
بیا قبل از تولد گلهای سرخ چشمهایمان را باز کنیم بیا لبهای یک غنچه را ببوسیم و شاعر بشویم
اگر چشمان من دوباره متولد شوند نام خوب تو را به همه یاد خواهند داد
نام تو میتواند جانی دوباره به من ببخشد می تواند لباسی از فردا و پس فردا برای امروز من بیاورد
مدادم سکوت کرده تا آواز دل انگیز تو رابهتر بشنود بخوان!
زیباترین نغمه را بخوان تا دلم در قفس حسرت نماند بخوان تا حصار ها و دیوارها به رقص در آیند
اونقدر بخوان تا من تو را صمیمانه پیدا کنم
خستگی های یک عمر را در آوازهای نرم تو میشنوم
دوست دارم درختی باشم که میوه هایم به رنگ تو باشد
« با طعم یک شعر بکر عاشقانه »
اگر نام تو همیشه با من باشد رویاهایم رنگین تر خواهند شد
نام تو مرا به مشکافه ی قشنگ عشق می برد
بیا اگر نگاه تازه ای به قلب هایمان نیندازیم حرفهایمان بوی کهنگی می گیرند
و هیچ ماهی عاشقی در رودخانه ی لحظه هامان شنا نمی کند
بیا چراغ های مهتابی را تا آمدن صبح بیدار نگهداریم
*هزار صبح در راه هست من میخواهم اولین صبح را با تو آغاز کنم*

164:

بعضی از آدم ها جلد زر كوب دارند.بعضی جلد ضخيم و بعضی جلد نازك.

بعضی آدم ها با كاغذ كاهی چاپ ميشوند و بعضی با كاغذ خارجي.


بعضی از آدمها ترجمه شده اند.


بعضی آدمها تجديد چاپ ميشوند و بعضی از آدمها فتوكپی آدمهای ديگرند.


بعضی از آدمها با حروف سياه چاپ ميشوند و بعضی از آدمها صفحات رنگی دارند.


بعضی از آدمها تيتر دارند،فهرست دارند و روی پيشانی بعضی از آدمها نوشته اند: حق هرگونه هستفاده ممنوع و محفوظ هست.


بعضی از آدمها قيمت روی جلد دارند.

بعضی از آدمها با چند% تخفيف به فروش ميرسند و بعضی از آدمها سپس فروش پس گرفته نميشوند.


بعضی از آدمها را بايد جلد گرفت،بعضی از آدم ها را ميشود توی جيب گذاشت.

بعضی از آدمها lكاغذ كاهي هستند فقط براي چكنايشانس ميتوان گذاشت.


بعضی از آدمها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته ميشوند.بعضی از آدمها فقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدمها معلومات عمومی هستند.


بعضی از آدمها خط خوردگی دارند و بعضی از آدمها غلط چاپی دارند.


از روی بعضی آدمها بايد مشق نوشت و از روی بعضی از آدمها بايد جريمه نوشت.


بعضی از آدمها را بايد چندبار بخوانيم تا معنی اونها را بفهميم، و بعضی از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت

165:

دلم گرفته
از اینکه دیگه نیست از اینکه دارم زندگی بدون اونو تجربه میکنم
خیلی سخته ادم رو از آرزوهاش دور نمايند به مسیرناخواسته مجبور کنند
دلم میخواست که الان پیش اون بودم

166:

oon roozha ke tanha boodi
gomshodeye darya boodi
ghayeghe to shekasteh bood
tanet nahifo khaste bood
fanoose daryait shodam
eshghe ahoorait shodam
gozashtam az har havasi
ta to be maghsad beresi

oon roozha ke tu jangalha
tarside boodi bi seda
beyne derakhtahaye bozorg
beyne gale gale gorg
gozashtam az joone khodam
tomeye doshmanat shodam

ama bejash to bad shodi
az mano eshgham rad shodi
be man ye poshte pa zadi
tohmate narava zadi

167:

دقیقا خیلی حرفت درست بودش حرف دل بود کاش میشد پیشش باشم

168:

بعضی اقات دلم انقدر میکیره میخوام یه همدم گیر باره دردل کنم اما پیدا نمیکنم

169:

میدونی ساناز بعضی وقتها دلم میخواد ....


بگزریم

170:

درد دلم زياده....
بهتره همينطور تايشان دل خودم نگهش دارم....


هميشه الكي دلم خوش باشه....
الكي بخندم....
البته اين خوشيهاي الكي هم خوبه

171:

خدا حافظ اي آرام و برنامه موقتِ من
خدا مي داند چقدر سخت هست فرمودنش
مثل عذابِ مردن
به دنبالت گريه نمي كنم مسافر من
خودت فرمودي بچگي نكن به خاطر من
به بدرقه ات هم نمي آيم عزيز خسته
دلم از رفتنت بد جوري شكسته
تو نمي ماني رايشاناهاي خوبم
اما من فقط به تو مي گايشانم
فقط براي تو مي خوانم
فقط براي تو مي نايشانسم
از رنجي كه مي برم
از دردي كه دارم
تو مي رايشان و مرا در غربتِ غمگين شب
براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري
مي دانم
شايد تو دوست داري من مجنون شوم
آواره شوم
اما من زندگاني صحرايي نمي خواهم، نمي توانم
تو مي رايشان و يك بغض كال در گلو
جلايشان آوازم را مي گيرد
نمي توانم تو را فرياد بزنم
گلبرگِ آخرين اميد در قلبم مي ميرد
تو مي رايشان و نمي داني انتظار چقدر سخت هست
چقدر سخت هست منتظر كسي باشي
كه هيچ وقت فكر آمدن نيست
مهمان عزيزي باشي
كه فانوس خانه اش روشن نيست
چقدر سخت هست آدم را از آرزوهايش دور كنند
او را به مسير ناخواسته اي مجبور كنند
چقدر سخت هست دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند
اسمت را از خاطره ها پاك كنند
چقدر سخت هست كه به نام عشق فريبت دهند
با بي احتراميها بهانه دستِ رقيبت دهند
تو مي رايشان و نمي داني من به تو عادت كرده ام
اگر يك شب برايم لالايي نخواني در خود مي شكنم
نمي داني شكستن چقدر سخت هست
اونكه نشكسته چقدر خوشبخت هست
اگر مي خواهي من بشكنم
اگر مي خواهي از ماندن حرف نزنم
برو حرفي نيست
هميشه براي رفتن بهانه زياد هست
اونچه مي ماند يك دنيا غصه و ياد هست
يادت باشد براي آمدن هم بهانه اي هست
خواستي بيايي، چشم اتنظارت ديوانه اي هست
برو قبل از اينكه وجودم از هم بپاشد
شايد عشق تو جاي ديگر
پيش كسي بهتر باشد
برو اما فراموشم نكن
اين ديوانه خود را به خاطر بسپار
دنيا همين امروز و فردا نيست
مرا نكن همبازي روزگار
برو مگذار اون روزها يادت برود
قصه آشنايي ما
اندازه يك آه كوتاه و پژمرده شود
برو سعي نكن بفهمي چقدر دلواپس چشمهاي توام
چه كنم، دست خودم نيست
آخر هنوز هم عاشق دل بيوفاي توام
مي دانم دوستم نداشتي و نداري
مي دانم در آزارم سنگ تمام گذاشتي و مي گذاري
چه مي شود كرد
يادت باشد دلم را شكستي و سر بلند مي رايشان
اونجا ديگر دلي را نشكن و سربلند برگرد
برو اما من در امتداد هر بهانه، بهانه ات را مي گيرم
نمي دانم مهمان نوازي ات سر جايش هست يا نه
اما من كوچه به كوچه سراغ خانه ات را مي گيرم
برو اما به كسي نگو با من چه كردي
نمي خواهم ته دل بگايشانند چه نامردي
نگو ديوانه بود سرزنشت مي كنند
نگو حقش بود ظالمت مي كنند
نگو عشق ما از اول اشتباه بود
مي گايشانند رفيقش نيمه راه بود
نگو دست محبتش را رد كردي
مي گايشانند به خودت بد كردي
نگو زندگيش تباه شد
مي گايشانند براي تو گناه شد
نگو مرا براي بازي انتخاب كردي
مي گايشانند پلهاي پشت سرت را خراب كردي
نگو كارش گذشته از كار
مي گايشانند دعا زود مستجاب مي شود با حال زار
نگو نمي خواهمش آدم زياد هست
مي گايشانند اين حرف آدمهاي بد نهاد هست
نگو سكوت كرد هرچه تهمت شنيد
مي گايشانند شيطان را در چشمهاي تو ديد
نگو بيچاره بود و بيچاره ترش كردي
مي گايشانند نگاه در چشم ترش كردي؟
نگو زندگيش را گرفتم
نه به تو تقديم كردم هديه بود
نگو ناقابل بود
هرچه بود پيشكش دل بود

172:

من که الان خوشحالم خدایا نمیدونی چه کیفی داره شنیدنش ولی ناراحتم خدایا نمیدونی چه دردیه نشنیدنش!!!!

173:

کلبه دلتنگی


چند تکه آرزو
کاش وقتی زندگی موقعيت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش بخشی ازوقت خویش را
وقف قسمت کردن شادیکنیم
کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشم هایش ترشویم
وقتپاییز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پرپر شویم
کاش دلتنگ شقایق هاشویم
به نگاه سرخ شان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
باخدای یاس ها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کمکنیم
فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش باحرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش هر شب با دوجرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق
ردپای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش
یک گره ازکاره دل هاوا کنیم
کاش رسم دوستی را ساده تر
مهربان تر آسمانی تر کنیم
کاشدر نقاشی دیدارمان
شوق ها را ارغوانی تر کنیم
کاش اشکی قلب مان رابشکند
با نگاه خسته ای ویران کنیم
کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند
مابه جای ابرها گریان شویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم
از دل شفاف مان هم ردشود
مرغ آمین هم از اونجا بگذرد
حرف های قلب مان را بشنود

174:

چی بگم؟!!!!!

175:

هر چی دوست داری؟

176:

دلم گرفته آسمون ، نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم ، نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده
آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده !

177:

اونجا كه مي خواهي اما نميتواني و اونجا كه مي تواني سكوت آغاز مي شود و گايشانا همه حرفهاي فرموده شده و مجالي براي فرمودن نداري...
انسانها نه تنها هميشه اسيرنتوانستن ها و خواستن ها هستند بلكه باورهاشان لابه لاي نبودنها بارور مي شود و چه زود به صفحه هاي فراموشي مي پيوندد و چه زود فراموش مي شايشان...

چه زود....

من يك كلمه ام, تو يك حرفي و ما يك دفترچه...

فرقي نمي كند ...هر چه ....

ولي ميدانيم هميشه يك صحفه خالي مي ماند از دفترجه و اون صفحه گايشانا زندگيت را واژگون ميكند و تمام سطرهاي اون صفحه در ذهنت جا مي ماند و عذابي سخت برايت به ارمغان مي آورد و تو بي حوصله تر و خسته تر از هميشه به مرور اون صحفه جا مانده مي پردازي و نميداني اون صحفه را چگونه پر كني...

با عشق, مهربوني, خوبي, بدي, دوست داشتن, نفرت, ماندن, رفتن و يا هيچ ننايشانسي و بگذاري همانطور دست نخورده باقي بماند و گاهي احساس ميكني اصلا صفحه اي در كار نبوده و تنها اين واژه هاي ولگرد هستند كه ذهنت را آشفته ميسازند و هجوم خاطرات چون پتكي ذهنت را مغشوش ميكند و تومي ماني با يك صحفه اي خالي....

بگذريم...

اينها همه بازيهاي زندگي هستند..

گله اي ندارم...

ولي نميداني اون جمله اي كه هرگز در اون صفحه جاي نگرفت و به صحفه خالي تبديل شد چه بود؟ وكدام جمله صحت داشت..

حقيقي يا مجازي...! من يا تو..خوب يا بد..

دوستي يا بدي..

رفتن يا ماندن..

خواستن يا نخواستن....

فرقي نمي كند...مسئله ما اين نيست مسئله چگونه پر كردن اون صحفه خاليست..! ميتواني با نقطه پر كني يا بي نقطه در واقع نقطه نداشتن هم عيب و عار نيست بلكه مهم وسوسه نقطه گذاشتن تايشان اون صفحه هست...! كه بدجوري دلتنگم ميكند...!

هيچي ميداني ! من بالهايم تير مي كشند و ميخواهم پرواز كنم....! ولي خوب ميدانم كه بايد پرواز را فراموش كنم چون هنوز صفحه را كامل نكردم ولي با بالهايم چه كنم كه تشنه پروازند؟
گاهي فكر ميكنم اون دفترچه كاهي بوده و من خوب دفترچه را ننوشته ام, گاهي اوقات مي انديشم واژاه هاي مهرباني را فراموش كرده ام, و گاهي اوقات احساس ميكنم حس دوست داشتنت را گم كرده ام...!
اي كاش اين صحفه خالي بودنت را برايم اثبات ميكرد و پر از هيجان نبودن اين روزها را كه عذاب آورترين هست به واژه اي تبديل ميكرد...!
يك سطر لبريز از بودن تو و ديگر خالي از نبودن تو و اين بدين معني هست كه من بايد صفحه را با واژه ها قسمت كنم و كلمه هاي سفيد و سياه را جدا كنم ولي افسوس كه واژه هايم فرسوده اند و حالا توميماني ميان اين صفحه هاي خالي و من....
بايد از اين واژه هاي بي معرفت! انتقام بگيرم كه نتوانستند حضور تورا از ميان عبور ذهنم اعتراف بگيرن ..! بايد بسوزانمشان ..! بايد ريشه اين واژاه را در خود بخشكانم كه نتوانستد تمام ذهنم را برايت آشكار كنن و تو هيچ نميداني كه چقدر اين واژه ها در ذهنم مانده اند كه ديگر جز خاكستري چيزي بر جا نمانده ..! و كاش ريشه هايم را بسوزانم كه رشد همين جا خاتمه يابد ..

و كاش, اين كاشها را نابود مي كردم

178:

تا کجا با من خواهی آمد ؟ تا ورق چندم این کهنه کتاب را با من خواهی خواند ؟
تا کجا با من قدم خواهی زد ؟ برای کدام عاشق از گوشواره های معشوق قصه خواهی فرمود؟
بیا با من امروز دیر هست و فردا دیرتر بیا به ساعت هفت صبح دیروز برگردیم
بیا قبل از تولد گلهای سرخ چشمهایمان را باز کنیم بیا لبهای یک غنچه را ببوسیم و شاعر بشویم
اگر چشمان من دوباره متولد شوند نام خوب تو را به همه یاد خواهند داد
نام تو میتواند جانی دوباره به من ببخشد می تواند لباسی از فردا و پس فردا برای امروز من بیاورد
مدادم سکوت کرده تا آواز دل انگیز تو رابهتر بشنود بخوان!
زیباترین نغمه را بخوان تا دلم در قفس حسرت نماند بخوان تا حصار ها و دیوارها به رقص در آیند
اونقدر بخوان تا من تو را صمیمانه پیدا کنم
خستگی های یک عمر را در آوازهای نرم تو میشنوم
دوست دارم درختی باشم که میوه هایم به رنگ تو باشد
« با طعم یک شعر بکر عاشقانه »
اگر نام تو همیشه با من باشد رویاهایم رنگین تر خواهند شد
نام تو مرا به مشکافه ی قشنگ عشق می برد
بیا اگر نگاه تازه ای به قلب هایمان نیندازیم حرفهایمان بوی کهنگی می گیرند
و هیچ ماهی عاشقی در رودخانه ی لحظه هامان شنا نمی کند
بیا چراغ های مهتابی را تا آمدن صبح بیدار نگهداریم
*هزار صبح در راه هست من میخواهم اولین صبح را با تو آغاز کنم*

179:

بعضی از آدم ها جلد زر كوب دارند.بعضی جلد ضخيم و بعضی جلد نازك.

بعضی آدم ها با كاغذ كاهی چاپ ميشوند و بعضی با كاغذ خارجي.


بعضی از آدمها ترجمه شده اند.


بعضی آدمها تجديد چاپ ميشوند و بعضی از آدمها فتوكپی آدمهای ديگرند.


بعضی از آدمها با حروف سياه چاپ ميشوند و بعضی از آدمها صفحات رنگی دارند.


بعضی از آدمها تيتر دارند،فهرست دارند و روی پيشانی بعضی از آدمها نوشته اند: حق هرگونه هستفاده ممنوع و محفوظ هست.


بعضی از آدمها قيمت روی جلد دارند.

بعضی از آدمها با چند% تخفيف به فروش ميرسند و بعضی از آدمها سپس فروش پس گرفته نميشوند.


بعضی از آدمها را بايد جلد گرفت،بعضی از آدم ها را ميشود توی جيب گذاشت.

بعضی از آدمها lكاغذ كاهي هستند فقط براي چكنايشانس ميتوان گذاشت.


بعضی از آدمها نمايشنامه اند و در چند پرده نوشته ميشوند.بعضی از آدمها فقط جدول و سرگرمی دارند و بعضی از آدمها معلومات عمومی هستند.


بعضی از آدمها خط خوردگی دارند و بعضی از آدمها غلط چاپی دارند.


از روی بعضی آدمها بايد مشق نوشت و از روی بعضی از آدمها بايد جريمه نوشت.


بعضی از آدمها را بايد چندبار بخوانيم تا معنی اونها را بفهميم، و بعضی از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت

180:

کلبه دلتنگی


چشمها را باید شست جور دیگر باید دید کلبه دلتنگیکلبه دلتنگی

181:

دلم از دست هر چي دختر خونهکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگی

182:

روز ها مي گذرند
مثل زنجير صدا
يا صداي زنجير
و شب آواز زند
در دل اين همه خواب
مثل يک عاشق پير

من به تو مي گايشانم
نگرانم به خدا
صبح فردا شده دير
تو به من مي گايشاني
که نباشم دلگير

آه اما اي مرگ
کي مي آيي به برم؟
خواهم از اين همه بد
يک نفس در گذرم

لحظه هايم خرد شد
چهره ام تغيير کرد
سال و ماهم لا نه اي
در دل زنجير کرد

روز هايم رنگ باخت
رنگ تقايشانمم پريد
باز زنجير سکوت
رايشان شب هايم خزيد

شب چو پيچک مي شوم با بايشان تو
باز مي پيچم ز پا تا مايشان تو
باز تبريکات نور
زير آوار بلور
من مگر چند ساله ام؟
باز زنجير سکوت

آينه اي آينه
تو مرا نشناختي
عشق هاي کاغذي
در دلم انداختي
من مگر ديوانه ام؟
باز زنجير سکوت

باز فرمودم زير لب
ناله هايم شعر شد
شعر هايم ناله شد
دشت هاي آرزوم
پر ز بايشان لاله شد

باز پرسيدم ز خود
پس نگاهم بيخودي
دور تو پروانه شد؟
يا که چشمت بي دليل
با دلم همخانه شد؟
شعر هاي دفترم بي سبب
مستانه شد؟

دانه مي رايشاند ز خاک
دانه هم تحقير شد
ريشه اش در زير خاک
دانه ي زنجير شد

آذر خشي عاقبت
برق زد باران گرفت
با طلوع روشني
مستي ام پايان گرفت

باز تکرار سحر
باز يک روز دگر
روز آغاز کلام
روز شعري نا تمام...

باز تصايشانر دلم
مي تپد در آينه
باز اشکم بي صدا
مي چکد بر آينه

باز مي سوزد دلم
ناله ام شبگير شد
روزهايم مي روند
عشق هم زنجير شد
عشق هم زنجير شد

183:

تنها تو را دارمو اين تمام سهم من از اين منزل ممكن هست
مي گايشانند وقتي مصيبت ماه از حد تاريكترين شب بي باور بگذردديگر هيچ ستاره اي بر مزار سپيده دم گريه نخواهد كرد
دروغ مي گايشانندمن صداي پاي تو را ميشناسم عطر آلوده به آواز روز را ميشناسم
پس پندار پرده پوش هنوز ميشناسم بگذار مصيبت ماه از حد هر ظلمتي كه ميخواهد بگذرد
تا توتمام سهم من از اين منزل ممكني كوه و جاده و دريا چيست دريا و دشنام كلمه كدام هست
دوستت دارم همچون باران تشنه به ني به بايشان خاك و به عيش دي
خوشا به عين و خوشا به شين و خوشا به قاف


عشق دوستت دارم فقط همين

184:

بغض گريه هر شب تايشان چشمام حرفاي پر از درد رايشان لبهام چجوري بايد بگم من بيتو دنيا
رو نميخوام زده
اتيش به وجودم غم دور از تو نشستن من که پيش مرگ تو بودم تو گرفتي من از من جز
محبت من چه کردم
که شدي دشمن جونم تار و پودم رو سوزونده اتشي که کردي روشن رفتي من غريب و تنها
بي تو مجنونم و
رسوا تو بيا اي نازنينم به تو خو کرده نفسهام فاصله بين من و تو شده اندازه دنيا بيا تا دلم
نمرده تو اميد بده به فردام

185:

دوستای گلم سلام.....
امیدوارم حال همگی خوب خوب باشه و تمام لحظات زندگی واستون شیرین و پر خاطره باشه....
عزیزان هدفم از ایجاد این تاپیک درد و دل صمیمی و تنگاتنگ با همه شماها بود........
بدونید که روشنک تنها و عاشق همیشه منتظر دوستای گلش مخصوصاً عزیزش هست که بیان اینجا تا باهاش در و دل کنن و خالی بشن اونم سنگ صبورشون باشه........
پس تنهام ندذارید لطفاً.............

186:

خدايا به هر اونکه دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن برتر هست
و به هر اونکه دوست تر مي داري بچشان که دوست داشتن از عشق هم برتر هست

187:

اميدوارم موفق باشي و خسته هم نباشي اتفاقا تاپيك قشنگي و فكر مي كنم خيلي طرفدار داشته باشه كاري داشتي در خدمت هستيم .


188:

نيرايشان عشق

دريا با اون آرامش خيالي هنگامي كه فرياد دردهاش موجي ميشه وهراسون به ساحل پناه مي بره
گايشاني دنبال گمشده اي ميون صخره ها رو جستجو ميكنه
شايد غربت و انتظار كايشانر كمك كنه تنهايي خودمونو فراموش كنيم.
نگاه كايشانر ترانه بارون رو زمزمه ميكنه
باروني كه زخمهاي كهنه و عميقشو التيام بده
شايد دريا هيچ وقت گمشدشو پيدا نكنه
شايد كايشانر تا هميشه در انتظار بارون زخمهاي جديدتري رو تجربه كنه
ولي قدرتي جادايشاني اجازه نميده خستگي دريا و تنهايي كايشانر از پا درشون بياره
نيرايشاني كه در تلخ ترين لحظات شيريني رسيدن رو به يادشون مي ياره
نيرايشان عشق هست...........

189:

پویا جان مرسی گلم.

لطف داری.........

دوستان عزیز منم به امید شما این تاپیک رو زدم.....

190:

سلام
فرمودم بيام اين جا درد دل كنم شايد دلم باز بشه
2 سال پيش بود با دختري اشنا شدم(هردو يكديگر را دوست داشتيم)
روابط ما محدود به مسير مدرسه هامون بود
عاشقش بودم
ولي نمي دونم چرا يكباره پشت پا به عشقمون زد و رفت
هر روز مي بينمش و داغ دلم تازه مي شود
هيچ موقع هم نفرمود چرا منا تنها گذاشت و رفت
به همين دليل من ديگه از دخترها بدم مي ايد

191:

bad Boy عزیز از اینکه تو این تاپیک درد و دل کردی از شما خیلی ممنونم........
عزیزم یادت باشه می تونی با گذشت وقت این مسال رو فراموش کنی .

نگو نه چون تو می تونی.

نه تنها تو، بلکه این همه انسان ها هستند که می تونن چیزهایی رو به دست فراموشی بسپارن..........

دوست عزیز بنا نیست که با داشتن یک تجربه تلخ دیگه از تمامی امثال و همانندهای اون بیزار و متنفر بشی.....
خوب ممکنه خیلی از ماها این تجربه تلخ رو داشته باشیم........
درست مث خود من...........

ولی باید استقامت کرد و گذشت داشت.........

به امید موفقتیت شما..........روشنک
(این غافله عمر عجب می گذرد!!!!)

192:

باسلام
دوست عزیز احساس شماقابل درکه
خوب می دونید شاید به جای اینکه حس عاشقانه خودتون رو تبدیل به حس نفرت بکنید
می رفتید ودنبال دلیل بودید
اون دخترهم شاید مشکلی داشته که نتونسته به شما بگه
دنبال علت باشید نه اینکه معلول روقبول بکنید
ویک تجربه رو مبنای تمام اتفاقات برنامه ندید
یه کم به دوربرتون دقت بکنید
زمین و آسمون خدا رو ببینید
چقدر زیباهستند
به خودتون و درون خودتون
زندگی زیباو قشنگه
وقت رو از یاد نبرید
در لحظات شیرین زندگی و بهترین اوقات عمرتون درسایه تردیدفرونرید
موفق باشید

193:

درود بر سپيده
به امروز بنگر
زيرا زندگي هست
نفس زندگي هست
در وقت اندک اون
واقعيت ها و دگرگوني هاي هستي شما نهفته هست
شادماني رشد
شکوه عمل
عظمت انجام کارهاي بزرگ
و ديروز جز يک رايشانا نيست
و فردا جز يک خيال
امروز اگر زيبا زندگي کني
ديروز تو سرشار از رايشاناي شادماني خواهد بود
و فرداي تو تصايشانري از اميد
پس
به امروز بنگر
و به سپيده بگو
درود

(بر گرفته از کتاب آيين زندگي )

194:

با تشکر از حضور رضا حاجی زاده...........

195:

کلبه دلتنگی


چشمها را باید شست جور دیگر باید دید کلبه دلتنگیکلبه دلتنگی

196:

دلم از دست هر چي دختر خونهکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگی

197:

روز ها مي گذرند
مثل زنجير صدا
يا صداي زنجير
و شب آواز زند
در دل اين همه خواب
مثل يک عاشق پير

من به تو مي گايشانم
نگرانم به خدا
صبح فردا شده دير
تو به من مي گايشاني
که نباشم دلگير

آه اما اي مرگ
کي مي آيي به برم؟
خواهم از اين همه بد
يک نفس در گذرم

لحظه هايم خرد شد
چهره ام تغيير کرد
سال و ماهم لا نه اي
در دل زنجير کرد

روز هايم رنگ باخت
رنگ تقايشانمم پريد
باز زنجير سکوت
رايشان شب هايم خزيد

شب چو پيچک مي شوم با بايشان تو
باز مي پيچم ز پا تا مايشان تو
باز تبريکات نور
زير آوار بلور
من مگر چند ساله ام؟
باز زنجير سکوت

آينه اي آينه
تو مرا نشناختي
عشق هاي کاغذي
در دلم انداختي
من مگر ديوانه ام؟
باز زنجير سکوت

باز فرمودم زير لب
ناله هايم شعر شد
شعر هايم ناله شد
دشت هاي آرزوم
پر ز بايشان لاله شد

باز پرسيدم ز خود
پس نگاهم بيخودي
دور تو پروانه شد؟
يا که چشمت بي دليل
با دلم همخانه شد؟
شعر هاي دفترم بي سبب
مستانه شد؟

دانه مي رايشاند ز خاک
دانه هم تحقير شد
ريشه اش در زير خاک
دانه ي زنجير شد

آذر خشي عاقبت
برق زد باران گرفت
با طلوع روشني
مستي ام پايان گرفت

باز تکرار سحر
باز يک روز دگر
روز آغاز کلام
روز شعري نا تمام...

باز تصايشانر دلم
مي تپد در آينه
باز اشکم بي صدا
مي چکد بر آينه

باز مي سوزد دلم
ناله ام شبگير شد
روزهايم مي روند
عشق هم زنجير شد
عشق هم زنجير شد

198:

تنها تو را دارمو اين تمام سهم من از اين منزل ممكن هست
مي گايشانند وقتي مصيبت ماه از حد تاريكترين شب بي باور بگذردديگر هيچ ستاره اي بر مزار سپيده دم گريه نخواهد كرد
دروغ مي گايشانندمن صداي پاي تو را ميشناسم عطر آلوده به آواز روز را ميشناسم
پس پندار پرده پوش هنوز ميشناسم بگذار مصيبت ماه از حد هر ظلمتي كه ميخواهد بگذرد
تا توتمام سهم من از اين منزل ممكني كوه و جاده و دريا چيست دريا و دشنام كلمه كدام هست
دوستت دارم همچون باران تشنه به ني به بايشان خاك و به عيش دي
خوشا به عين و خوشا به شين و خوشا به قاف


عشق دوستت دارم فقط همين

199:

بغض گريه هر شب تايشان چشمام حرفاي پر از درد رايشان لبهام چجوري بايد بگم من بيتو دنيا
رو نميخوام زده
اتيش به وجودم غم دور از تو نشستن من که پيش مرگ تو بودم تو گرفتي من از من جز
محبت من چه کردم
که شدي دشمن جونم تار و پودم رو سوزونده اتشي که کردي روشن رفتي من غريب و تنها
بي تو مجنونم و
رسوا تو بيا اي نازنينم به تو خو کرده نفسهام فاصله بين من و تو شده اندازه دنيا بيا تا دلم
نمرده تو اميد بده به فردام

200:

دوستای گلم سلام.....
امیدوارم حال همگی خوب خوب باشه و تمام لحظات زندگی واستون شیرین و پر خاطره باشه....
عزیزان هدفم از ایجاد این تاپیک درد و دل صمیمی و تنگاتنگ با همه شماها بود........
بدونید که روشنک تنها و عاشق همیشه منتظر دوستای گلش مخصوصاً عزیزش هست که بیان اینجا تا باهاش در و دل کنن و خالی بشن اونم سنگ صبورشون باشه........
پس تنهام ندذارید لطفاً.............

201:

خدايا به هر اونکه دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن برتر هست
و به هر اونکه دوست تر مي داري بچشان که دوست داشتن از عشق هم برتر هست

202:

اميدوارم موفق باشي و خسته هم نباشي اتفاقا تاپيك قشنگي و فكر مي كنم خيلي طرفدار داشته باشه كاري داشتي در خدمت هستيم .


203:

نيرايشان عشق

دريا با اون آرامش خيالي هنگامي كه فرياد دردهاش موجي ميشه وهراسون به ساحل پناه مي بره
گايشاني دنبال گمشده اي ميون صخره ها رو جستجو ميكنه
شايد غربت و انتظار كايشانر كمك كنه تنهايي خودمونو فراموش كنيم.
نگاه كايشانر ترانه بارون رو زمزمه ميكنه
باروني كه زخمهاي كهنه و عميقشو التيام بده
شايد دريا هيچ وقت گمشدشو پيدا نكنه
شايد كايشانر تا هميشه در انتظار بارون زخمهاي جديدتري رو تجربه كنه
ولي قدرتي جادايشاني اجازه نميده خستگي دريا و تنهايي كايشانر از پا درشون بياره
نيرايشاني كه در تلخ ترين لحظات شيريني رسيدن رو به يادشون مي ياره
نيرايشان عشق هست...........

204:

پویا جان مرسی گلم.

لطف داری.........

دوستان عزیز منم به امید شما این تاپیک رو زدم.....

205:

سلام
فرمودم بيام اين جا درد دل كنم شايد دلم باز بشه
2 سال پيش بود با دختري اشنا شدم(هردو يكديگر را دوست داشتيم)
روابط ما محدود به مسير مدرسه هامون بود
عاشقش بودم
ولي نمي دونم چرا يكباره پشت پا به عشقمون زد و رفت
هر روز مي بينمش و داغ دلم تازه مي شود
هيچ موقع هم نفرمود چرا منا تنها گذاشت و رفت
به همين دليل من ديگه از دخترها بدم مي ايد

206:

bad Boy عزیز از اینکه تو این تاپیک درد و دل کردی از شما خیلی ممنونم........
عزیزم یادت باشه می تونی با گذشت وقت این مسال رو فراموش کنی .

نگو نه چون تو می تونی.

نه تنها تو، بلکه این همه انسان ها هستند که می تونن چیزهایی رو به دست فراموشی بسپارن..........

دوست عزیز بنا نیست که با داشتن یک تجربه تلخ دیگه از تمامی امثال و همانندهای اون بیزار و متنفر بشی.....
خوب ممکنه خیلی از ماها این تجربه تلخ رو داشته باشیم........
درست مث خود من...........

ولی باید استقامت کرد و گذشت داشت.........

به امید موفقتیت شما..........روشنک
(این غافله عمر عجب می گذرد!!!!)

207:

باسلام
دوست عزیز احساس شماقابل درکه
خوب می دونید شاید به جای اینکه حس عاشقانه خودتون رو تبدیل به حس نفرت بکنید
می رفتید ودنبال دلیل بودید
اون دخترهم شاید مشکلی داشته که نتونسته به شما بگه
دنبال علت باشید نه اینکه معلول روقبول بکنید
ویک تجربه رو مبنای تمام اتفاقات برنامه ندید
یه کم به دوربرتون دقت بکنید
زمین و آسمون خدا رو ببینید
چقدر زیباهستند
به خودتون و درون خودتون
زندگی زیباو قشنگه
وقت رو از یاد نبرید
در لحظات شیرین زندگی و بهترین اوقات عمرتون درسایه تردیدفرونرید
موفق باشید

208:

درود بر سپيده
به امروز بنگر
زيرا زندگي هست
نفس زندگي هست
در وقت اندک اون
واقعيت ها و دگرگوني هاي هستي شما نهفته هست
شادماني رشد
شکوه عمل
عظمت انجام کارهاي بزرگ
و ديروز جز يک رايشانا نيست
و فردا جز يک خيال
امروز اگر زيبا زندگي کني
ديروز تو سرشار از رايشاناي شادماني خواهد بود
و فرداي تو تصايشانري از اميد
پس
به امروز بنگر
و به سپيده بگو
درود

(بر گرفته از کتاب آيين زندگي )

209:

با تشکر از حضور رضا حاجی زاده...........

210:

ديشب رؤيايي داشتم :
خواب ديدم بر رايشان شنها راه ميروم،
همراه با خداوند.
و بر رايشان پرده ي شب
تمام روزهاي زندگيم را، مانند فيلمي مي ديدم.
همان طور که به گذشته ام نگاه ميکردم،
روز به روز از زندگي را،
دو رد پا بر رايشان پرده ظاهر شد،
يکي مال من و يکي از اون خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت.
اون گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت ......
اتفاقاً ، اون محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود
روزهايي با بزرگترين رنجها ، ترسها ، دردها و ...
اون گاه از او پرسيدم :
خداوندا! تو به من فرمودي که در تمام ايّام زندگي با من خواهي بود
و من پذيرفتم با تو زندگي کنم.
خواهش مي نمايم به من بگو چرا در اون لحظات سخت مرا تنها گذاشتي ؟
خداوند جواب داد :
"فرزندم ، تو را دوست دارم و به تو فرمودم در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ،
نه حتي براي لحظه اي ،
و من چنين نکردم.
هنگامي که در اون روزها ، يک رد پا بر رايشان شن ديدي ،
من بودم که تو را به دوش کشيده بودم."

211:

دلم براش تنگ شده ...

212:

داداش سعید خوب برو به دیدارش
دلتنگی
خدا منو بکشه

213:

سعید جان دلتنگ کی هستی شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ممکنه بگی منم بدونم؟!

214:

فرمودم بياي تو چند لحظه اي مهمان دوستان خوبم و صاحب خونه باشم

215:

کلبه دلتنگی

روشنک ؛
خیلی تنها شدم
تنهای تنها
دیگه سایه هم ندارم
چیکار کنم؟
چیکار میتونم بکنم؟؟؟
فکر کردم میتونم باهات دردودل کنم.
جواب بده...
منتظرم______________________________________ _____________________________

216:

pinar عزیز سلام.

خوبی گلم؟؟

عزیزم حتما سنگ صبور شما هستم..........
اگه ممکنه دلیل تنهایی خودتو واسم توضیح بده.........
منتظرم..........

217:

چی بگم از این زندگی نکبتی از این ..............................................


به گورستان گذر کردم صباحي
شنيدم ناله و افغان و اهي
بديدم کله اي مي فرمود با خاک
که اين دنيا نمي ارزد به کاهي

218:

آبجي تايشان خودم بريزم راحت ترم...

219:



من لين قضيه را سپردم به دست فراموشي
ولي هر روز با ديدن مجدد اون دوباره همه چيز زنده مي شود
من هنوزم دوستش دارم ولي اون را نمي دونم
و چون يكبار طمع تلخ نه را شنيدم مي ترسم دوباره جلو بروم و دوباره روز از نوع شود

220:



آدماي زيادي رو ميبينم كه دم از صداقت ميزنن...
دم از راستگايشاني...
دم از بي ريايي...
اما دقيقن همين آدما......
گاهي كارايي ازشون سر ميزنه نميدوني واقعن چي بگي؟
ميفهمي...آدم چه بازيگر خوبيه....
حتي واسه خودشم بازي ميكنه....
نقش يه آدم خوبو بازي ميكنه...
شايدم ميخاد خوب باشه...اما خوب بودن كه آسون نيست...
خوب بودن...
مطلوبه اما مضره...



221:

اين نفرت چيه؟
اين حسادت؟
واقعن چيه؟
چرا ؟
چرا وقتي كاري به كار كسي نداري...
....

222:

خيلي از ما دوست داريم ديوونه باشيم...
فرق بين فهميدن و نديدن.....
يكيش خودم....
اگه هيچي ندوني..نفهمي...
باري..
وظيفه اي..
هيچي نداري...
تلاش بيخوديه....
نشون دادن باغ دلگشا به شهر كوران!!!

223:

هر چی دلمون بخواد می تونیم بگیم؟؟

224:

من دلم برای ابجی روشنگ و سروناز ابجی خوبم تنگ شده

225:

ديشب رؤيايي داشتم :
خواب ديدم بر رايشان شنها راه ميروم،
همراه با خداوند.
و بر رايشان پرده ي شب
تمام روزهاي زندگيم را، مانند فيلمي مي ديدم.
همان طور که به گذشته ام نگاه ميکردم،
روز به روز از زندگي را،
دو رد پا بر رايشان پرده ظاهر شد،
يکي مال من و يکي از اون خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت.
اون گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت ......
اتفاقاً ، اون محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود
روزهايي با بزرگترين رنجها ، ترسها ، دردها و ...
اون گاه از او پرسيدم :
خداوندا! تو به من فرمودي که در تمام ايّام زندگي با من خواهي بود
و من پذيرفتم با تو زندگي کنم.
خواهش مي نمايم به من بگو چرا در اون لحظات سخت مرا تنها گذاشتي ؟
خداوند جواب داد :
"فرزندم ، تو را دوست دارم و به تو فرمودم در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ،
نه حتي براي لحظه اي ،
و من چنين نکردم.
هنگامي که در اون روزها ، يک رد پا بر رايشان شن ديدي ،
من بودم که تو را به دوش کشيده بودم."

226:

دلم براش تنگ شده ...

227:

داداش سعید خوب برو به دیدارش
دلتنگی
خدا منو بکشه

228:

سعید جان دلتنگ کی هستی شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ممکنه بگی منم بدونم؟!

229:

فرمودم بياي تو چند لحظه اي مهمان دوستان خوبم و صاحب خونه باشم

230:

کلبه دلتنگی

روشنک ؛
خیلی تنها شدم
تنهای تنها
دیگه سایه هم ندارم
چیکار کنم؟
چیکار میتونم بکنم؟؟؟
فکر کردم میتونم باهات دردودل کنم.
جواب بده...
منتظرم______________________________________ _____________________________

231:

pinar عزیز سلام.

خوبی گلم؟؟

عزیزم حتما سنگ صبور شما هستم..........
اگه ممکنه دلیل تنهایی خودتو واسم توضیح بده.........
منتظرم..........

232:

چی بگم از این زندگی نکبتی از این ..............................................


به گورستان گذر کردم صباحي
شنيدم ناله و افغان و اهي
بديدم کله اي مي فرمود با خاک
که اين دنيا نمي ارزد به کاهي

233:

آبجي تايشان خودم بريزم راحت ترم...

234:



من لين قضيه را سپردم به دست فراموشي
ولي هر روز با ديدن مجدد اون دوباره همه چيز زنده مي شود
من هنوزم دوستش دارم ولي اون را نمي دونم
و چون يكبار طمع تلخ نه را شنيدم مي ترسم دوباره جلو بروم و دوباره روز از نوع شود

235:



آدماي زيادي رو ميبينم كه دم از صداقت ميزنن...
دم از راستگايشاني...
دم از بي ريايي...
اما دقيقن همين آدما......
گاهي كارايي ازشون سر ميزنه نميدوني واقعن چي بگي؟
ميفهمي...آدم چه بازيگر خوبيه....
حتي واسه خودشم بازي ميكنه....
نقش يه آدم خوبو بازي ميكنه...
شايدم ميخاد خوب باشه...اما خوب بودن كه آسون نيست...
خوب بودن...
مطلوبه اما مضره...



236:

اين نفرت چيه؟
اين حسادت؟
واقعن چيه؟
چرا ؟
چرا وقتي كاري به كار كسي نداري...
....

237:

خيلي از ما دوست داريم ديوونه باشيم...
فرق بين فهميدن و نديدن.....
يكيش خودم....
اگه هيچي ندوني..نفهمي...
باري..
وظيفه اي..
هيچي نداري...
تلاش بيخوديه....
نشون دادن باغ دلگشا به شهر كوران!!!

238:

هر چی دلمون بخواد می تونیم بگیم؟؟

239:

من دلم برای ابجی روشنگ و سروناز ابجی خوبم تنگ شده

240:

مروارید جان سلام.

اره عزیزم هرچی دوست داری بگو.

تصور کن یه آدم صاف و صمیمی روبروت نشسته و سنگ صبورت شده....

آریا جان مرسی داداشی...

241:

سروناز جان از نظرات و جملات زیبای شما هم تشکر میکنم خانومی........

242:

ميدانم كه ميداني كه نمي دانند چقدر قلبم ازرده خاطر هست.


ميدانم كه ميداني كه نمي دانند چقدر خرابت شده ام و براي اين خراب شدن چه قرامتي را پرداخت كرده ام.
ميدانم كه ميداني كه نمي دانند تمامي لحضات تلخ و شيرين زندگيم رنگ و بايشان تو را مي دهد.
ميدانم كه ميداني كه نمي دانند چشمهايم به در خشك مي شوندوقلبم دائم تندو كند....

چه بگايشانم....

با هر صداي
ي
در دلم آمدن تو را نجوا مي كند.


ميدانم كه ميداني كه نمي دانند چگونه ساعتها با ياد تو كوچه هاي خلوت و سردو تاريك را قدم ميزنم و با هر بار كاه كردن دستانم عكس تو را مجسم مي كنم.
ميدانم كه ميداني كه نمي دانند حاضرم به خاطر تو هر كاري بكنم حتي حاضرم غرور مردانه ام را بارها و بارها زير پاهايم خرد كنم و از درد بي غيرتي صدايم در نيايد.
ميدانم كه ميداني كه نميدانند چگونه شبها گونه هايم تر وخشك مي شوند و هيچ كس نميفهمد، هيچ كس.


همه چيز را ميدانم كه ميداني و هيچ كس نمي داند، مي دانم که مي داني دانستن تو برايم با اهميت تر هست.تو بدان که اگر تو نداني..............
منتظرم برگرد برگرد که چشمانم به در خشکيد که بيايي اما تو نيامده رفتي.
برگرد برگرد برگرد..........

243:

اي دو چشمت سبزه زاران
گريه ات اشک بهاران
مي روم غمگين و نالان
بهرمن اشکي ميافشان
اي سراپا مهرباني
اي نگاهت آسماني
در دل نامهربانم
شوق ماندن مي فشاني
ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردي
با همه خوبي و پاکي در خزان پژمرده گردي
مي روم تا نشنوم آواز باران دو چشمت
مي روم چون مي هراسم شعله اي افسرده گردي
اي که در خوبي و پاکي چهل چراغ آسماني
قلب سردم را چه بي حاصل به سايشانت مي کشاني
عاشق و چشم انتظاري
پاک و روشن چون بهاري
هرچه فرمودم باورت شد
حيف از احساسي که داري
چشمه اي خشک و سياهم
خسته اي گم کرده راهم
بگذر از من چون که ديگر زشت و سر تا پا گناهم
ترسم آخر در کنارم خسته و آزرده گردي.

244:

شبا به اميد چشات چشمامو رو هم مي زارم
شايد تايشان خوابم بياي بشه باهات حرف بزنم
چشام شبا بارونيه به التماسه اون چشات
هي التماست مي نمايم.

فقط براي يک نگاه

حالا ديگه چرخ فلک نمي چرخه به کام من
چه کار کنم.

عاشقتم.

اينه فقط گناه من

حالا حتي نبودنت برام يه دنيا بودنه
خيال نکن دروغ مي گم.

اشکام گواه حرفمه

خيال نکن ميشه بري يه روزي از خاطر من
مي خوام بازم بهت بگم : عاشقتم اينه فقط گناه من

245:

من يه مشكلي دارم ؟
من يكي رو دوست دارم تازه اونم خيلي خيلي
نمي دونم اونم من و دوست داره يا نه ؟
نمي دونم حرفايي كه مي زنه با من يا نه ؟

246:

خوب می تونم مشکلتو حل کنم؟؟
دوست عزیز واسه اثبات دوستی خودت باید خیلی تلاش کنی.
به اون حق بده آخه تو این دور و زمونه عشقای الکی و دروغکی خیلی خیلی زیاد شده.

به هرکسی نمیشه اعتماد کرد.......

اگه کمک خواستی بگو........

247:

ديدي فرمودم
ديدي فرمودم که يه روز پر ميکشي تو هوا
ديدي فرمودم
ديدي فرمودم که تو هم ميري به خاطره ها
مياد اونروز که نميگيري سراغ از ما
ميدونستم
ميدونستم که دل سرد تو موندني نيست
خوندني نيست
رفتي پر کشيدي دل نشست وگريست
نمونده برام جز اشک چشم و دو گونه خيس
دلي که بي نياز همش فکر پرواز
ميخواد بذاره بره
قلبي که غم نداره

همش فکر فراره
موندن براش مشکله
ديدي فرمودم ديدي فرمودم
ديدي فرمودم ديدي فرمودم
ديدي فرمودم ديدي فرمودم

ديدي فرمودم
ديدي فرمودم که يه روز پر ميکشي تو هوا
ديدي فرمودم
ديدي فرمودم که يه روز ميري بدون وداع
نفرمودم ميري نميگيري سراغ از ما
دلي که بي نياز همش فکر پرواز
ميخواد بذاره بره
قلبي که غم نداره همش فکر فراره
موندن براش مشکله
ديدي فرمودم ديدي فرمودم
ديدي فرمودم ديدي فرمودم
ديدي فرمودم ديدي فرمودم

248:

آره كمك مي خوام نمي دونم اين همه شعرهاي قشنگي كه مي نايشانسه - براي كيه ؟

249:

درد دل من فرمودنی نیست دیدنیهکلبه دلتنگی

250:

حرفها كه تكراري ميشوند،غصه ها كه عادي مي شوند،شعرها كه


بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي


شوند،بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت




گل مي كنند




وقتي همة روزهاي تقايشانمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه



فرقي نمي كند،زمستان با بهار، امسال با پارسال



وقتي به آسمان يكجور نگاه



مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا



و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد،


و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند،بهار هر وقت


دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت

خواست دلش بگيرد،

؟!!!…………………



اون وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شايشان بدون اونكه

كمترين اثري بگيري

يا كمترين اثري ببخشي

مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون اونكه حتي









لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي




اما به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب در خودت

غرق نشو و كمي هم


جرأت دريا شدن داشته باش.





251:

عرفان جان از متن زیبایی که نوشتی تشکر میکنم....


252:

آقا پویا می تونی تو عمل بهش ثابت کنی......
آخه حرف فایده ای نداره.....

253:

منم بد جور دلم گرفته
ولي نمي تونم الان بگم شايد بعداً ......
از روشنك عزيز هم بابت تاپيك قشنگش تشكر ميكنم

254:

دعا می کنم که هيچ گاه چشمهای کهربايی تو را در انحصار قطره های اشک نبينم و
تو برايم دعا کن که ابر چشمهايم هميشه برای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببينم و تو برايم
دعا کن که هرگز بی تو نخندم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دريا و بوی
بهار را دارد
هميشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برايم دعا کن دستهايم را هيچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم
من برايت دعا
می کنم که گلهای وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند ٬
برای شاپرکهای باغچهء خانه ات دعا می کنم که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشيد آسمان زندگيت دعا می کنم که هيچ گاه غروب نکند و
بدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدی
پس برايم دعا کن دعا کن
که خورشيد آسمان زندگيم هيچ گاه غروب نکند
پویا جان مرسی.....زیبا بود

255:

شاه ماهی عزیز سلام.

خوبی گلم.........

عزیزم بابت ابراز محبتت تشکر میکنم.

شرمنده کردی........

گرامی دوست حتماً منتظر حضور مجدد و درد و دل شما هستم.............

256:

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند، شاخه گل سرخي به رايشان چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم، اون هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد، خداوند خوشحال شده بود، خداوند خوشحال شده بود.

پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد.

اي تنها منجي من، مرا تنها مگذار، اگر آسمان شايشان برايت زمين خواهم شد تا به رايشانم بباري، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد، مرا تنها مگذار، مرا تنها مگذار.

روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او وقت مرگت را پرسيدم.

ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم.

ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه.

تو ديگر تنها نيستي، خانه اي خواهم ساخت برايت، از هستخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي، قلبم را با برق شكاف ميان سينه ات ميشكافم و از گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه...

و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني...........

257:

سلام دوست ارجمندم، گلم، سنگ صبورم خوبي ،تقديم به شما دريا دل گرامي

کلبه دلتنگی

258:

حمید جان مرسی..............
امیدوارم بتونم لایق این همه خوبی و ابراز محبت دوستای گلم باشم.....
به خدا خیلی شرمندم کردی..........

259:

نميدونم چرا هرچي ميخونم...كمتر ميفهمم..
تشنه خوندن شدم...
اما فرار ميكنه..
واژه ها..
ميرن..
مثل گنجشكاي اول صبح رايشان درختاي حياط...
كه با يه تلنگر محو ميشن...

260:

نميدونم چرا ديگه آسمون كايشانرو دوست ندارم...
يعني منم بايد مجاور شم؟
يا برم؟
خيلي وقته به رفتن فكر ميكنم..
اما مثل اينكه اينجا تلسم شدم...
تايشان شهر مرده ها....
تو دوسش داشتي..

چون بهشت تو بود...
واي....خدا اون روزو نياره كه من برم بهشت....
واسه هر چيزي يه تجربه كافيه...
من ....
لذتشو نميخام....
بهشت..واسه بهشتي خوبه..
چند وقت پيش....
ديدمش..
بهشتو ميگم...
هنوز سر جاش بود...
مثل قديم..
دلم هري ريخت...
دستام يخ كرد...
سرم گيج رفت.....
واااي.
دقيقن پشت زيارتكده.....
همونجاييكه ميگن...توش خدا تقسيم ميكنن....
واسه هركي..يه خدا....
اما.....نفرمودم...
فقط بغض كردم..

261:

مي خواهم از اشك برايت بنايشانسم.اون هنگام كه از غم دوري و از دست دادنت بسان ابري بهاري مي بارم و اشك هايم سيلاب راه مي اندازند و پا يه هاي خانه دلم را ايشانران مي كنند.


مي گايشانند سپس هر بارش رنگين كمان مي آيد كاش سپس نزول اشك هاي من هم رنگين كمان مي آمد تا ببيني ديدگانم هميشه سرشار از عشق به توست!
اي قلب پر تپش من با چه نيرايشاني مي تپي؟چه چيز روح و شوق تپيدن را بر تو دميده هست؟ عشق؟؟؟
بارالهي ياريم ده هميشه با كوله باري از عشق او را صدا بزنم!!
نمي دانم امشب در آسمان چه خبر هست؟ در اون سايشان آسمان ها ابرها هم جمعشان جمع هست و مي خواهند دسته جمعي ببارند گايشانا مي خواهند من را در عاشقي گريستنم و دلتنگي هايم ياري دهند!!! کلبه دلتنگی

262:

به دادم برس اي اشك
دلم خيلي گرفته
نگو از دوري كي
نپرس از چي گرفته
کلبه دلتنگی کلبه دلتنگی

263:

روشنک سلام.

منم اومدم درد و دل کنم.


264:

سلام.......
بازم سلامی دوباره......
با تشکر از مطالب زیبای سروناز خانوم و قانقاریا........
و با عرض خوش آمد به boy red........

265:

دوستای گلم منتظر حضور سبزتون هستم.........

266:


بايد باور كنيم...
كه.......
اگه به كسي عشق ميورزيم..
اگه دوسش داريم...
اگه به يكي محبت ميكنيم...

معامله نميكنيم...
منتظر جواب نبايد بود..
چون شايد همه مثل ما نباشن.....
اما كيه كه گوش كنه؟
هر روز بدگايشاني...هر روز بد بيني...هر روز بزرگ كردن مسايل كوچيك....هر روز ميبيني.....

267:

مرسی گلم.........

268:

[IMG]http://www.**********.com/gallery/data/media/5/tdgallry_252.jpg[/IMG]


خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده
قلبم از دوري تو ، بدجوري دلتنگ شده

269:

[IMG]http://www.**********.com/gallery/data/media/5/tdgallry_252.jpg[/IMG]

خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده
قلبم از دوري تو ، بدجوري دلتنگ شده

270:

وقتي گلي در اعماق جنگل مي شكفد بي اونكه كسي اون را تحسين كند كسي كه عطرش را
ببايشاند از كنارش بگذرد و بگايشاند چه زيبا كسي كه طعم زيبايي و نشاطش را بچشد و با او شادي و سرورش را قسمت كند-چه اتفاقي مي افتد؟چهبر سر اون گل مي آيد؟ مي ميرد؟رنج مي برد؟ به وحشت مي افتد؟ دست به خود كشي مي زند؟ نه-فرقي نمي كند آيا كسي از كنارش مي گذرد يا نه ربطي ندارد.او به عطر افشاني در نسيم ادامه مي دهد.

به پيشكش كردن نشاط و سرورش به خدا و هستي ادامه مي دهد اگر تنها باشم همان قدر عاشقم كه در كنارت باشم.اين تو نيستي كه در من عشق مي آفريني اگر تو خالق عشقم باشي طبعا اونگاه كه تو نيستي عشق هم ناپديد خواهد شد.اين تو نيستي كه در من عشق مي آفريني اين منم كه اون را همچون باران بر تو مي بارم اين عشق از رايشان بخشش هست.اين عشق برخاسته از وجود هست.چطور نياز مي تواند عشق باشد؟ عشق وفور نعمت هست فراواني هست.تو اونقدر سرشار از زندگي هستي كه نمي داني با اون چه كار كني اين هست كه اون را با ديگران تقسيم مي كني.چنان آوايي از
نغمه و سرور در دلت برپاست كه مي خواهي چهچه بزني آواز سر بدهي حال كسي باشد اون را گوش بدهد يا نه ربطي به تو ندارد.

حتي اگر كسي گوش هم ندهد تو بايد آوازت را بخواني و رقص
و پايكوبي كني ديگران مي توانند از اون بهره مند شوند يا بي بهره بمانند اما تا جايي كه به تو مربوط هست چيزي در حال فوران و ريزش هست کلبه دلتنگی

271:

قانقاریای عزیز مرسی گلم.......
ایشالا هیچ وقت تنها نباشی......
مرسی که نظر دادی.....

272:

مرسی


امشب قلبم پوشش درد به تن کرده هست
امشب احساسم مرا به سرزمین تنهایی اش کشانده هست
امشب حتی صدایم مرا از خود طرد می کند
اما من
امشب نیز چون شب های دگر خود را پشت چهره ای دروغین پنهان خواهم کرد و در دل خواهم گریست .


من این روزگار نامهربان را در حسرت پیروزی خواهم گذاشت
دیدگان وی هرگز اشکهای بی گناه مرا نخواهند دید ....



با دلی پر از نیاز و درد ، سرم را به روی شانه های خود میگذارم .


دستهایم سرم را نوازش مینمايند
چشمهایم را باز می کنم
نه کسی نیست ،اینبار هم کسی نیست .....


هیچکس به یاد این دور افتاده غمگین از جاده خلوت و تاریک گذر نمکند
حتی او ،.......


همان کسیکه میفرمود هر وقت بخواهم می آید ، همن کسیکه میفرمود هر وقت بگویم به من کمک میکند کلبه دلتنگی کلبه دلتنگی کلبه دلتنگی

273:

پيرامونم يخ هست و يخزار دستم را ميسوزاند!
در من تشنگيست تشنه تشنگي تان!
شب هست....دردا كه نور ميبايدم بود و تشنه شبگونان و تنهايي!!!

274:

گمان نمی کنم اين دستها به همبرسند
دو دلشکسته در انزوا بههم برسند
ضريح و نذر رها کن؛بعيد می دانم
دو دست دور بهزور دعا هم به هم برسند
کدامدست رسيده به دست دلخواهش
کهدستهای پر از درد ما به هم برسند
فلک نجيب نشسته هست و موزيانه به فکر
که پيش چشم من اين دو چرا به هم برسند؟!
شکوه عشق به زير سوال خواهد رفت
وگرنه می شود آسان دوتا به هم برسند

275:

تا كنون بدينسان پوچ ننگريسته اماينگونه سرگردان اينگونه پر ز نفرت
تا كنون اينگونه شعله هاي خشمازچشمهايم زبانه نكشيده بود
اينگونه رگ در تن ورمكرده
اينگونه مشتاق نبودن
اينگونه از نفس كشيدن بيزار
چه شدست؟ مگر من همان نبودم
كه گلايشان خشم را ميشكافت
و جام استقامت را صبورانه مينوشيد
نا مبادا خاطريبيازارد
و دلي از ناآراميهايم آسيببيند
چه شدست كه اكنون
نيازمند مرگم بيش از هرروز
و ازواژه هاي زيبا تهي ؛ تهي
خالي تر از ديروز پرتراز هر وقت
خدايا خدايا وارهانم از اينسكوت
تنفرزاي ذهن تعطيلم
وارهانم از اين خشم از اين بيهودگي
از اين زيستن وحشت زاي پر ترديد
وارهانم وارهانم وارهانم

276:

وقتي که بود نمي ديدم , وقتي مي خواند نمي شنيدم , وقتي ديدم که نبود , وقتي شنيدم که نخواند , چه غم انگيز هست که وقتي چشمه اي در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد تو تشنه آتش باشي و نه آب.

و چشمه که خشکيد , چشمه از اون آتش که تو تشنه اون بودي خشک شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت تو تشنه آب باشي و نه آتش و اونگاه عمری گداختن از غم نبودن.

کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت

و تو آموختي که اونچه دو روح خايشانشاوند را در زير اين آسمان و زمين بي درد ردمند ميسازد و نيازمند و بيتاب يکديگر, دوست داشتن هست
و من در نگاه تو اي خايشانشاوند بزرگ من , اي که در سيمايت هراس غربت پيدا بود و در ارتعاش پر اضطراب سخنت شوق فرار پديدار , ديدم که تو تبعيدي اين زميني , و اکنون تو با مرگ رفته اي و من تنها به اين اميد دم مي زنم که با هر نفس گامي به تو نزديک تر مي شوم ....

و اين زندگي من اس

277:

عرفان جان خیلی زیبا می نویسی.......

تشکر میکنم....

278:

صبورم هنوز

ز چشمت اگر چه كه دورم هنوز
پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
ااگرغصه باريد از ماه و سالبه ياد گرشته صبورم هنوزشكستند اگر قاب ياد مرادل شيشه دارم بلورم هنوزسفر چاره ي دردهايم نشدپر از فكر راهعبورم هنوزستاره شدن كار سختي نبودگرشتم ولي غرق نورم هنوزپر ازخاطرات قشنگ توامپر از ياد و شوق و مرورم هنوزترا گم نكردم خودت گم شديمن شيفته با تو جورم هنوزاگر جنگ با زندگي ساده نيستدر اين عرصهمردي جسورم هنوزاگر كوك ماهور با ما نساختپر از نغمه ي پاك و شورم هنوزقبول هست عمر خوشي ها كم هستولي با توام پس صبورم هنوز .........

279:

دوس ندارم

چي مي شه مي نايشانسم آدما رو دوس ندارم
خودمو، اونا رو، حتي شمارو دوس ندارم
ديگه از دلم گذشته عاشق كسي بشم
اون دوست دارماي بي هوارودوس ندارم
يادمه يه وقت جونم سر عاشقي مي رفت
ديگه حتي فكر اون لحظه ها رودوس ندارم
سر نوشت و سفر و خيانت و پشيموني
حق دارم بگم كه هيچكدوما رودوس ندارم
نه غريبه لطفي كرد،‌ نه آشنا خيري رسوند
هيچ كدوم، غريبه وآشنا رو دوس ندارم
كفره اما مي نايشانسم، دعا فايده اي نداشت
من دعا نميكنم، نه،‌دعا رو دوس ندارم
بچه بوديم چي مي شد بچه مي مونديم هميشه
گرچه من خيلي بدم بچه ها رو دوس ندارم
يه زموني يه صدا وجودمو تكون ميداد
باورش سخته ولي اون صدا رو دوس ندارم
التماس سرخ سيبا ديگه معني نداره
سيا مال عاشقاس، من سيبا رو دوس ندارم
ديگه دستي نمي خوام كه كنج دستامبشينه
همه چي سرده، مي لرزه، گرما رو دوس ندارم
چرا من دلواپس شمدونيباشم، تو غروب ؟
ديگه نه گلا رو نه گلدونا رو دوس ندارم
وفا حرفه، مهربونيقحطيه، عشقم بلاس
ديگه بي وفام،‌ عجب نيس، وفا رو دوس ندارم
صحبتچشماي روشنش يه عمري منو كشت
ولي نه هرگز ديگه اون چشا رو دوس ندارم
باخودم برنامه گذاشتم سراغ دلم نرم
با دلت بري خطاست، من خطا رو دوس ندارم
وقتي كه عاشق بودم،‌ بلا چه طعم خوشي داشت
حالا كه رها شدم،‌ پس بلا رودوس ندارم
يعني چي دوست دارم، بي تو مي ميرم، عزيزم
نمي دونم چرا اينجمله ها رو دوس ندارم
بايد آدم بشينه راس راسي زندگي كنه
آدماي عاشق ومبتلا رو دوس ندارم
خدا هر چي سر رام بود طعم خوشبختي نداشت
نمي شه آخهبگم كه خدا رو دوس ندارم
ولي بنده هات نساختن با دلم تك تكشون
اينكه جرمينداره بنده ها رو دوس ندارم
خورشيد و ستاره رو، مهتاب و آسمونا رو
ساحلو موج بلند دريا رو دوس ندارم
همه عمرم تايشان سوختن واسه پروانه گذشت
وليبي رحمم و حتي شمعا رو دوس ندارم
مي دايشان مي شكننت، نمي خوانت، نمي رسي
من به كي بگم كه اين قانونا رو دوس ندارم
زندگي رو شونه هام سنگيني مي كنهعجيب
پس گناه من چيه كه دنيا رو دوس ندارم
دو سه سالي بود به عشق رايشاناهامزنده بودم
ديگه حتي رسيدن تو رؤيا رو دوس ندارم
دلمو همه زدن يا بد مي شنيا كه بدن
خودمم بدم وليكن بدارو دوس ندارم
به جاي اين همه حرفا چونكه باوربكنيد
بذاريد بگم كه ديگه، زيبا رو دوس ندارم..........

280:

نرو زيبا

نرو زيبا رفتنت واسه دلم ضرر داره
اونورا آدم بد فراوونه،‌ خطر داره
سايه روشن چشات داد مي زنه مي خواي بري
شب ناز مژه هات علامت سفر داره
نرو زيبا هميشه وحشت من از اين بوده
كه يكي يه جايي به چشماي تو نظر داره
تو مراقب تمام لحظه هامي، مي دوني
نباشي هر كي تو دستاش، دو سه تا تبر داره
منم اين ديارو،‌ اين آدما رو دوس ندارم
ولي هر چي كه باشه دنا داره،‌ خزر داره
نرو زيبا، لااقل به خاطر درختركي
كه يه دل از همه عاشقا ديوونه تر داره
تو بمون حتي اگه مال كس ديگه بشي
بودنت رو خط به خط زندگيم اثر داره
نرو زيبا بسمه هر چي كه پيشم نبودي
به خدا اين دخترك يه قلب در به در داره
مي ري اونجا چه كني دل منو بسوزوني ؟
يگي مشكل توا، عاشقي دردسر داره
نرو زيبا به خدا از اين ديوونه تر مي شم
واسه اون چشماي تو تفاوتي اگر داره
تو فقط نمي دوني چه قدر دوست دارم همين
خدا اما شايد از اين عاشقي خبر داره
نرو زيبا هستي مريم عاشقت اينه
يه دل و يه زيبا و يه دنيا چشم تر داره
تو نباشي مي ميرم، اما چي فرمودم مردنم
واسه ي تو و خيالات فرقي ام مگر داره ؟
زندگي سازيه كه ما همه كوكش مي كنيم
زير داره، بالا داره، پايين داره، زبر داره
گاهي تلخه، مث جام شوكرانه رفتنت
گاهي ام مثل خيال موندنت شكر داره
بال پرواز ندارم اما بري باهات ميام
دل واسه بودن با تو، هزار تا بال و پر داره
اينو فرمودم كه نري، باز ولي با خودت بگي
جايي نيس اين دختره دس از سر ما برداره .....

281:

و پيامي در راه
روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم فرمودم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد فرمود : راستي را شب تاريكي هست كهكشاني خواهم دادش
رايشان پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آايشانخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم فرمود: كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد.
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك‌ها به هوا خواهم برد
گلدان‌ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان‚ گاوان‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره‌اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
مار را خواهم فرمود : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

سهراب سپهري

282:

روبروی آئينه می روم
شبيه تو هستم
به خدا می خواستم
می خواستم خودم باشم
اما همين که به تو فکر می کردم
تو می شدم
چه کسی برنامه هست باور کند؟
غروبها نارنجی غليظی را به افاده چنان بر می آورد
و سايه ها چنان دراز می شوند
که برای نمردن ديگر دليلی نمی يابم
بر خط خونين وقت
چراغهای سبز را نشانمان می دهند
غروب هست
غروبها سرخ هست
و من سرخ می شوم در هر واپسين روز

283:

نيرايشان عشق..............

دريا با اون آرامش خيالي هنگامي كه فرياد دردهاش موجي ميشه وهراسون به ساحل پناه مي بره
گايشاني دنبال گمشده اي ميون صخره ها رو جستجو ميكنه
شايد غربت و انتظار كايشانر كمك كنه تنهايي خودمونو فراموش كنيم.
نگاه كايشانر ترانه بارون رو زمزمه ميكنه
باروني كه زخمهاي كهنه و عميقشو التيام بده
شايد دريا هيچ وقت گمشدشو پيدا نكنه
شايد كايشانر تا هميشه در انتظار بارون زخمهاي جديدتري رو تجربه كنه
ولي قدرتي جادايشاني اجازه نميده خستگي دريا و تنهايي كايشانر از پا درشون بياره
نيرايشاني كه در تلخ ترين لحظات شيريني رسيدن رو به يادشون مي ياره
نيرايشان عشق هست...........

خدايا به هر اونکه دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن برتر هست

و به هر اونکه دوست تر مي داري بچشان که دوست داشتن از عشق هم برتر هست
(دکتر علي شريعتي)

284:

کلبه دلتنگی

285:

کلبه دلتنگی

286:

کلبه دلتنگی

287:

کلبه دلتنگی

288:

ميشنايشان؟........



خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار هست.

خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در اون جاي دهم.

حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.

خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.
بارالها زبانم در ستايش تو قاصر هست به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گايشانم.
خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.
خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.
خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.
خدايا شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت،
گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به
قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش.
خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر اونچه خير من در اون هست بر من فرو فرست و هر اونچه شري براي من در اون هست از من دور گردان.
خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم.
خدايا به من دلي ده که جز مهر تو در اون هيچ مهري را راه نباشد.
خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر اونچه آفريده توست.
خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گايشانا نگردد.
خدايا هر اونچه دارم از اون توست پس اونچه خير من هست بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم.
خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال اونها ندارم.

پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت اونها را به من عطا کن.

خداوندا با تمام اونچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت فرما.......

289:

تو با مني هرجا برممهر تو بند جونمه


عشقت نميره از سرم تو پوست واستخونمه
يکدم اگه نبينمت يه دنيادلتنگت ميشم

نگاه دريايي تو آبيه رايشانآتيشم
واست دلم واست تنم , واستتمام زندگيم

از تو دوباره من شدم با توتموم شد خستگيم
نم نم بارون چشام گواه عشقپاکمه

همنفس قسمت من دوست دارم يهعالمه
قشنگ ترين خاطره هام با تو واز تو فرمودنه

آرامش وجود من صداي توشنفتنه
تو با مني هرجا برم مهر تو بند جونمه

عشقت نميره از سرم تو پوست واستخونمه
يکدم اگه نبينمت يه دنيادلتنگت ميشم

نگاه دريايي تو آبيه رايشانآتيشم
واست دلم واست تنم , واستتمام زندگيم

از تو دوباره من شدم با توتموم شد خستگي

290:

می خوام یه تابلو بکشم وقتی میای جلو چشم
چشماتو دریایی بزرگ لباتو آتیش بکشم
بازی موج و رقص نو بازی چشمات می مونه
تو عمق رنگ آبیا غرق شده ها نمیایونه
تابلوی خیس رنگ من هواش هوای عریونه
اون کیه که کنج چشات اشک می ریزه شعر می خونه
رو خواب ابریشممون دستای خواهش می کشه
آخ که چه قدر دوست داره اون که تو تابلو گریونه

رنگ غرور خورد به چشمات چشمای خوبت شده بد
نگات که مهربونی داشت از مهربونی در اومد
نه این گناه رنگا نیست گناه این دربدره
وگرنه نیلی چشمات از آهو مهربونتره
فرق تو و تابلوی من فاصله شون قیامته
غرور بد تو شکل من صورت تو محبته

تابلوی خیس رنگ من هواش هوای عریونه
اون کیه که کنج چشات اشک می ریزه شعر می خونه
رو خواب ابریشممون دستای خواهش می کشه
آخ که چه قدر دوست داره اون که تو تابلو گریونه

می خوام یه تابلو بکشم
وقتی میای جلو چشم
چشماتو دریایی بزرگ
لباتو آتیش بکشم
بازی موج و رقص نو بازی چشمات می مونه
تو عمق رنگ آبیا غرق شده ها نمیایونه
تابلوی خیس رنگ من هواش هوای عریونه
اون کیه که کنج چشات اشک می ریزه شعر می خونه
رو خواب ابریشممون دستای خواهش می کشه
آخ که چه قدر دوست داره اون که تو تابلو گریونه

رنگ غرور خورد به چشمات چشمای خوبت شده بد
نگات که مهربونی داشت از مهربونی در اومد
نه این گناه رنگا نیست گناه این دربدره
وگرنه نیلی چشمات از آهو مهربونتره
فرق تو و تابلوی من فاصله شون قیامته
غرور بد تو شکل من صورت تو محبته

تابلوی خیس رنگ من هواش هوای عریونه
اون کیه که کنج چشات اشک می ریزه شعر می خونه
رو خواب ابریشممون دستای خواهش می کشه
آخ که چه قدر دوست داره اون که تو تابلو گریونه

291:

دوستای گلم منتظرتون هستم...............

292:

ایشالا همهیشه شاد باشی و هیچ مشکلی نداشته باشی.

تقدیم به شما از طرف من و خواهر گلتونکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگی

293:

براي فرارازخودم وتنهايي همواره درجستجايشان رابطه اجتماعي بوده ام .

هر
آدمي ظاهرابراي لحظاتي مراازوحشت تنهايي دوركرداماهرباركه به سايشان خود بازگشتم تنهاترازهميشه بوده ام .

آدم ها
آينه هايي هستندكه مراوتنهايي ام رادرخايشانش بازمي تابانند.

اكنون به اين احساس رسيده ام كه هر
رابطه زميني كم كم خستگي رابه همراه خواهدداشت ونيازدارم كه گاهي به خلوت خايشانش بازگردم ودرآيينه خايشانش خدارا ببينم.

294:

in the depths of my spirit is asong no words shall clothe; a song living in a grain of my heart that will flownot as ink on paper.
it encompasses my feeling with a gossamer cloak , andwill not run as moisture on my tongue.
در ژرفاي جانم ترانه اي دارم كه هيچ كلامي اون را نمي پوشاند؛ در دانه دلم آوازي دارم كه همچون جوهر بر كاغذ نمي لغزد.
اين آواز همچون ردايي ململي احساس مرا در بر مي گيرد؛ و هرگز مانند رطوبت برزبانم جاري نمي شود.
(جبران خليل جبران)

295:

شبی پرسیدمش با بی قراری
به غیر از من کسی را دوستداری
دو چشمش از خجالت بر زمین دوخت
میان گریه هایش فرمود آری
به دل فرمودم که یارممهربان هست
که اینگونه سراغ دلربان هست
دلم آوازه دادشناگهانی
رخش با من دلش با دیگران هست
درخت غم در وجودمکرده ریشه
به درگاه خدا نالم همیشه
جوانان قدر یکدیگربدانید
اجل سنگ هست و آدم مثل شیشه.....

296:

اين روزا
اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنهدرد تموم عاشقا پاي كسي نشستنهاين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيهگرداي رو آينه ها فقط غم زندگيهاين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنهاين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنهآرزايشان شقايقا يه شب كبوتر شدنهاين روزا آسمونمون پر از شكسته باليهجاي نگاه عاشقت باز تايشان خونه خاليهاين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنهاين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنهساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنهاين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييهجرم تمومشون فقط لذت آشناييهاينروزا تايشان هر قفس يكي دو تا قناريهشبها غم قناريها تو خواب خونه جاريهاينروزا چشماي همه غرق نياز شبنمهرو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اينروزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه
قلباي مثل دريامون پر از خراش و تركهاينروزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنهكار چشماي آدما دل رو ديونه كردنهاينروزا كار رايشانامون از پونه خونه ساختنهنشونه پروانگي زندگي ها رو باختنهاين روزا تنها چارمون شايد پرنده مردنهرو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنهاين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارنامت ديگه تو دلهاشون يه قطره درياندارناين روزا فرش كوچه ها تو حسرت يه عابرههر جا يكي منتظر ورود يهمسافرهاين روزا هيچ مسافري بر نمي گرده به خونهچشاي خسته تا ابد به دربسته مي مونهاين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنهخلاصه حرف همه پر زدن ونموندنهاين روزا درد آدما فقط غم بي كسيهزندگيشون حاصلي از حسرت ودلواپسيهاين روزا خوشبختي ما پشت مه نبودنهكار تموم شاعرا فقط غزل سرودنهاين روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونهچشماي خيس و ابريشون همپاي رودكارونه
اين روزا دوستا هم ديگه با هم صداقت ندارنيه وقتا تايشان زندگي همديگرو جا مي ذارنجنس دلاي آدما اين روزا سخت و سنگيه
فقط تايشان نقاشيا دنيا قشنگو رنگيهاين روزا جرم عاشقي شهر دل و فروختنهچاره فقط نشستن و به پاي چشميسوختنهاسم گلا رو اين روزا ديگه كسي نمي دونهاما تو تا دلت بخواد اينجاغريب فراوونهاين روزا موقعيت دلا براي عاشقي كمهزخماي بي ستاره ها تشنه ياسمرهمهاين روزا اشك مون فقط چاره ي بي قراريهتنها پناه آدما عكساييادگاريهاين روزا فصل غربت عشق و يبدهاي مجنونهبغضاي كال باغچه منتظر يهبارونهاين روزا دوستاي خوبم همديگر رو گم ميكنن
دلاي پاك و ساده رو فدايامت ميكنن
اين روزا آدما كمن پشت نقاب پنجرهكمتر ميبيني كسي رو كه تا ابدمنتظرهامت ما به همديگه فقط زود عادت مي كنن
حقا كه بي وفايي رو خوب همرعايت ميكنن
درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارنپاييز كه از راه ميرسهپا رايشان برگاش مي ذارناما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارنچند تا غم ويه غصه و آرزايشان محال دارناين روزا بايد هممون براي هم سايه باشيم
شبا يه كمدلواپس كودك همسايه باشيم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل ميكنن
دردايارغواني رو با هم تحمل مي كنن
اگه به هم كمك كنيم زندگي ديدني ميشهبر سرپيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشهاما نه فكر كه ميكنم اين كار يه كار سادهنيستانگار براي گل شدن هنوز هوا آماده نيست

297:

خوابهايم را تو خواهی ديد
از امشب
خوابهايم برای تو
از اين پس
با چشم های باز می خوابم
از اينجا به بعد
چشم ها یم از تا غروب
نگاههای آشنا می آيد
و می رود که بيايد از طلوع چشم هايی که نديدم
از اينجا به بعد
که تو چترت را نو می کنی
من از راه های پر از چتر رفته بر می گردم
ولی تو آمدنم را خواب نخواهی ديد
از اينجا به هر کجا
من بدون ساعت راه می روم
بدوه هر روز که صبح را
از پنجره به عصر
می برد
و پای سکوت ماه
به خاطره خيره می شود
از اينجا به بعد
دنيا زير قدم هايم تمام می شود
و تو از دو چشم باز
که رو به آخر دنيا می خوابد
رو به چترهای رفته
تمام خوابهايم را خواهی ديد.

298:

زندگي مانند جريان آبي هست كه از جايشان ها و رودها ميگذرد وپس از طي مسافتي پر فراز و نشيب در انتها به دريا و اقيانوس مي پيوندد.

پس آرامش در قعر اقيانوس هاست
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــ
روزي به شهري سفر خواهم كرد كه دلم هرگز نگيرد ...

خسته از اين رنگهاي سفيد وسياه ...

از اين پيچش و التهاب واژه ها و مبهوت از اين سكون لحظه ها دايره وار به گرد خايشانش چرخيده ام و پيوسته از خود مي پرسم آيا دنيا همين قدر كوچك هست ؟ همانند مورچه اي كه درون يك قطره آب زنداني شده هست ...

شايد روزي بشود از اين قطره آب خود را رها كنم و به شهري بزرگتر كه درياچه اش يك قطره آب نباشد سفركنم...

به شهري كوچ خواهم كرد كه درياي ذهن من اسير قطره خرده فكري سراب گونه نشود ...

من از آدميان خسته و به آدميان مشتاقم ...

من ذهن خايشانش را تكانده ام از همه مشاقي ها و از همه اسارتها و نفرتها و خستگي ها ..

اكنون كه با سربلندي به اين احساس نائل آمدم مي خواهم راه خايشانش گيرم و به شهري سفر كنم كه خدا اونجا فانوسي برايم روشن گذاشته هست

299:

عرفان جان خیلی خیلی زیبا و عرفانی می نویسی.

تشکر میکنم.....

راستی مشکلت حل شد میتونی عکس بذاری؟

300:

halamo baham mizaniiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii

halamo baham mizaniiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii
boro bemir


روشنک جان دست گلت درد نکنه با تاپیکت این حرفا تو گلوم گیر کرده بود راحت شدم

301:

امید هستی
منم اون گدای مسکین که سر نیاز دارم ز نمود خویش سیرم بوجود ناز دارم
من بینوا که باشم که طلب کنم نوایی به کدام سو کنم رو ز که روی باز دارم
متحیرم که باشد دگر ای امید هستی که برابرت بگوید بشنو که راز دل دارم
من مست در دیاری که بجز تو نیست یاری به که رو کنم که گویم هوس نماز دارم
به حقیقت حقیقت تو حقیقت و مجازی نشنید دل که فرمودم خبر از مجاز دارم
به ترانه ای ربودی دل و جان و کفر و دینم که نه یادی از حریفان نه دلی به ساز دارم
هله نور بخش مفلس که چه طلب کند چه خواهد به کدام کعبه گوید که سر حجاز دارم

از دکتر جواد نوربخش

302:

روشنک جون من چیزی نمیگم،به خدا حرف زدن و درد و دل کردن یادم رفته.
ولی خوشحالم که تو بعضیاشو میدونی.
واسه اونایی هم که نمیدونی..........
بیخیال

303:

مروارید عزیز خوشحالم که تونستی بغض خودتو بشکونی و عقده دل وا کنی..........
عزیزم راحت باش.

این تاپیک واسه همینه.

واسه اینکه بیای داد بزنی تا اون ته قلبت هیچی نمونه........

دختر پاییز گلم میفهمم چی میگی.

عزیزم میدونم لااقل تو یکی خیلی بدی دیدی و تحمل کردی.........

دست بد سرنوشت و بازیای کثیفش بهم ثابت شد...........
ولی بازم باید امیدوارم بوده و صبور.............

304:





عزیز دلم خوشحالم از شعرم خوشت اومده ولی کاش اسمم رو هم زیرش می نوشتی تا بدونن مال کیه من که تو تاپیک انجمن شاعران مرده نوشته بودم اثری از خودم

305:




ماچ ماچ

306:

مروارید جان عزیزم حق با شماست..........
من باید از شما اسم می بردم.

خانومی من همه این اشعارو واسه همزبونی و درد و دل با شما می نویسیم.....

فدات بشم بازم منتظر حضور سبزت هستم.........

307:

من نمی دانم :
که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی هست ، کبوتر زیباست.


و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست؟!
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید......

308:

من آموخته ام به خود گوش فرا دهم.


و صدایی بشنوم که با من می گوید : " این لحظه " مرا چه هدیه خواهد داد؟
نیاموخته ام گوش فراوان به صدایی را که با من در سخن هست و بی وقفه می پرسد : من " بدین لحظه " چه هدیه خواهم داد؟

309:

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده هست این قلب پرسوز

زجمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این امت که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند

دل من ای دل دیوانه ی من
که می سوزی ازین بیگانگی ها
مکن دیگر زدست غیر فریاد
خدا را, بس کن این دیوانگی

310:

زیر سایه نشسته ام
ارزوهایم بالای درخت
سیب میخورند
و من
با انگشت هایم انتظار را میشمارم

زندگیم
چه شیرین میشود
اگر
انگشت هایم
تمام شود .

311:

خلوت يك شاعر
كاش در دهكده عشق فراواني بود
تايشان بازار صداقت كمي ارزاني يود
كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاشبه حرمت دلهاي مسافر هر شب
رايشان شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي ازدرد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونهكه جواب داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه والهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از اون دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
وبه يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر ازشبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش امت كمتر
غرق اين زندگي سنگي وسيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و ميداني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

312:

ببين خدا رو خوش مي ياد
اگه بري شعراي من ديگه مخاطب ندارن
مي خواي بري نگاه بكن ببينگلا تب ندارن
ببين خدا رو خوش مي ياد دنيا رو از هم بپاشي
خدا رو خوش ميادكه تو ديگه پيش من نباشي
ببين خدا رو خوش مياد كه عشق من بي خونه شه
ديوونته دلم مي خواي بيشتر از اين ديوونه شه
ببين خدا رو خوش مياد منبمونم بدون تو
مي خوام تمومش بكنم زندگي رو به جون تو
ببين خدا رو خوش مياداما گناه تو چيه
چرا تايشان عاشقيا يكي همش ناراضيه
بازم بايد آب بريزم پش توچون مسافري
ما بدون منتظره اينجا هميشه شاعري

313:

حسرت سفر
ديگر بس هست پونه از سفر بيا
بغض تمام پنجره ها در غمت شكست
چشمم به حرمت غم تو تا سحر گريست
در ساحل عبور تا صبحدم نشست
در كوچههاي حادثه تنها شدن بس ست
ديگر براي عاطفه هم طاقتي نماند
رفتي و اون قناريزيبا و مهربان
يك نغمه هم براي دل عاشقان نخواند
با ديدن طلوع دو روحهميشه سبز
قلبم براي تازه شدن تنگ مي شود
تو رفته اي و نقره مهتابآرزو
از غصه غروب تو كمرنگ مي شود
يك شب به احترام دل عاشقم بيا
مرد ازغمت ستاره دل آسمان من
هر شب كنار پنجره تنها نشسته ام
شايد بگيري از دلرايشانا نشان من
از اون وقت كه رفته اي از كوچه باغ عشق
در چشم ياس عاطفهباران گرفته هست
جرم تو بي گناهي و اندوه تو بزرگ
استقامت و برنامه از دل يارانگرفته هست
رفتي و دل به ياد نگاه بهاريت
در آرزايشان يك تپش عاشقانه هست
امواج سرخ ديده دريايي دلم
غرق نياز و حسرت و اشك بهانه هست
روحم فدايخستگي چشم عاشقت
جرم تو مهربان شدن و بي ريايي شدن
تنها گناه اون دل درياييتو بود
يك روز محض خاطر گل ها فدا شدن
اما بدان فرشته من در جهان عشق
دست غريب لاله فشردن گناه نيست
اينجا هنوز مثل نگاهتو هيچ كس
تسكين دردياسمن بي پناه نيست
حس لطيف و آبي باران انتظار
تنها بلوري از دل بي انتهايتست
سوگند آسماني دل هاي مهربان
هر شب به احترام شكفتن براي تست
ديگربس هست پونه من از سفر بيا
پيوند عشق با اين دل شيدا هميشگي ست
ديدار باطراوت چشمانت اي بهار ...........

314:

امروز، امروز هست.
امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند ، ناراحت نشو،حتما دارند با تو قایم باشک بازی می نمايند، پس با اونها بازی کن.
اگر قبل از خواب آرزو کردی فردا باران ببارد، ولی نبارید،مطمئن باش الهه باران می خواهد تو شکوه باران را باور کنی،پس باورش کن.
امروز امروز هست.
امروز هر چه قدر بخندی و هر چه قدر عاشق باشی ، به ذخایر نفتی جهان آسیبی نمی رسد،پس بخندو عاشق باش.
امروز هرچه قدر دلها را شاد کنی ، به قیمت بلیط اتوبوس اضافه نمی شود،پس شادی بخش باش.
امروز هر چه قدر نفس بکشی ، جهان با مشکل کمبود اکسیژن روبه رو نمی شود ، پس از اعماق وجودت نفس بکش.
امروز امروز هست.
امروز هر چه قدر آرزو کنی ، چشمه آرزوهایت خشک نمی شود، پس آرزو کن.
امروز هر چه قدر خدا را صدا کنی ، خسته نمی شوی ، پس صدایش کن.
او منتظر توست.
او منتظر آرزوهایت ، خنده هایت ، گریه هایت ، آفرین فرمودن هایت ، دل شاد کردن هایت، نفس کشیدن هایت ، ستاره شمردن هایت، عاشق بودن هایت هست.

315:

امروز، امروز هست.
امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند ، ناراحت نشو،حتما دارند با تو قایم باشک بازی می نمايند، پس با اونها بازی کن.
اگر قبل از خواب آرزو کردی فردا باران ببارد، ولی نبارید،مطمئن باش الهه باران می خواهد تو شکوه باران را باور کنی،پس باورش کن.
امروز امروز هست.
امروز هر چه قدر بخندی و هر چه قدر عاشق باشی ، به ذخایر نفتی جهان آسیبی نمی رسد،پس بخندو عاشق باش.
امروز هرچه قدر دلها را شاد کنی ، به قیمت بلیط اتوبوس اضافه نمی شود،پس شادی بخش باش.
امروز هر چه قدر نفس بکشی ، جهان با مشکل کمبود اکسیژن روبه رو نمی شود ، پس از اعماق وجودت نفس بکش.
امروز امروز هست.
امروز هر چه قدر آرزو کنی ، چشمه آرزوهایت خشک نمی شود، پس آرزو کن.
امروز هر چه قدر خدا را صدا کنی ، خسته نمی شوی ، پس صدایش کن.
او منتظر توست.
او منتظر آرزوهایت ، خنده هایت ، گریه هایت ، آفرین فرمودن هایت ، دل شاد کردن هایت، نفس کشیدن هایت ، ستاره شمردن هایت، عاشق بودن هایت هست.
امروز امروز هست، امروز جاودانه هست و امروز زیباترین روز دنیاست.

316:

اگر باد بودم مي وزيدم
اگر ابر بودم مي باريدم
اگر مهر بودم مي تابيدم
اگر خدا بودم مي آفريدم ، تا بداند دوستش دارم


اگر ابر بود به انتظار اشكش مي نشستم
اگر مهر بود در پرتوش خود را گرم ميكردم
اگر باد بود چون برگ خزان خود را بدستش مي سپردم
اگر خدا بود به او ايمان مي آوردم ، تا بداند دوستش دارم


اگر هيچ بود از او ابر سپيدي مي ساختم
از او خورشيد با شكوهي بوجود مي آوردم
او را نسيم ملايمي ميكردم
از او خدايي بزرگ مي ساختم

تا بداند كه فقط اورا دوست دارم کلبه دلتنگی کلبه دلتنگی کلبه دلتنگی

317:

کلبه دلتنگی" جان گرفته "

از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب :
مرده ای را جان به رگها ریخت
پا شد از جا در میان سایه و روشن،
بانگ زد بر من : مرا پنداشتی مرده
و به خاک روزهای رفته بسپرده ؟
لیک پندار تو بیهوده هست :
پیکر من مرگ را از خویش می راند .
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده هست .
من به هر موقعيت که یابم بر تو می تازم .
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم .
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود .
درد را با لذت آمیزد ،
در تپش هایت فرو ریزد .
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود .
مرده لب بر بسته بود .
چشم می لغزید بر یک طرح شوم .
می تراوید از تن من درد .
نغمه می آورد بر مغزم هجوم .


از مجموعه اشعار " مرگ رنگ " از هشت کتاب
سهراب سپهری

318:

يك نفر مست پيش مي آيد
كوزه در دست پيش مي آيد
عاشقي جرم نيست اي امت
اتفاق هست پيش مي آيد
کلبه دلتنگی

319:

سلام سنگ صبور

320:

امشب دلم گرفته
خیلی دلم گرفته کلبه دلتنگی

321:

رضا جان سلام.

خوبی شما؟
چه عجب یه سری هم به ما زدی.....

قانقاریا نبینمت غمگین و دلتنگ.........!

322:

رو تنِ كايشانرِ خسته، عكس جنگلُ كشيدم
آبُ ريختم پاي تصايشانر، من به آرزوم رسيدم
بهترين لحظه ي عمرم، فكر كنم همين سكانسه
با هجوم بدبياري، اين ديگه آخر شانسه
من و من خيلي نبوديم، كه بخوايم دريا بسازيم
من و من خيلي كم هستيم، كه بخوايم بهت ببازيم
سرنوشت از ما چي مي خواي؟ روزگار خودش سياهه
هنوزم پلنگ عمرم، تو فكر چيدنِ ماهه
كاش مي شد پرنده باشم، بپرم به سمتِ ابرا
ثانيه يه عمر نباشه، كوچ كنم رؤيا به رؤيا
سرنوشت از ما چي مي خواي؟ ديگه بسه بدبياري
شب و روزُ كه گرفتي، بگو ديگه چي نداري ؟
يه نفس مونده تو سينه‏م، همينه دار و ندارم
بذار آهِ آخرم رو، واسه ي خودم ببارم......

323:

دلم دلتنگه و مهر تو می خواد
دلم رو پی غم ها نذاری
میام تنها توی قلبت میشینم
من و قلبت رو جایی جا نذاری...

324:

غمي غمناك
شب سردي هست و من افسردهراه دوري هست و پايي خستهتيرگي هستو چراغي مردهمي كنم تنها از جاده عبوردور ماندند ز من آدمهاسايهاي از سر ديوار گذشتغمي اضافه کرد مرا بر غم هافكر تاريكي و اين ايشانرانيبي خبر آمد تا به دل منقصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگايشاند با مناندكي استقامت سحر نزديك هستهر دم اين بانگ برآرم از دلواي اين شب چه قدرتاريك هستخنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آايشانزم ؟
مثل اين هست كه شب نمناك هستديگران را همغم هست به دلغم من ليك غمي غمناك هست

325:

والا چی بگم ......
حالا راهمون میدی تو کلبه ات یا نه ؟

326:

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه ، اون چشاي غريبي كه كلي خاطره بوجود آورد! اونجايي كه سرها رو بريده ميديدم ، سرهايي كه بي جرم و جنايت بريده شده بودند!

چشمهاي فريبنده تو مثل جلادي بودن كه طعمه ها رو به دست مرگ ، نيستي و فراموشي ميسپردند!

دوباره با ياد چشماي تو از اون كوچه تاريك گذشتم ، همون كوچه كه روزاش پر از رفت و آمده و شبهاي آرومش وعده گاه عشاقه!
گذشتم و گذشتم و گذشتم و .....

بي معرفت ! هيچ وقت نخواهي فهميد كه به چه حالي من از اون كوچه گذشتمکلبه دلتنگی کلبه دلتنگی

327:

ساليان سال در بدر به دنبال عشق گشته ام
من تمام سرزمينهاي دور را
در جستجايشان عشق زير پا گذاشته ام
من در پس کوچه هاي عاشقي
دلم را ، رد تک تک خانه ها يش جا گذاشته ام
من در تاريکي شبهاي تنهايي
از همه اين کوچه ها گذشته ام
من چه غزلهاي عاشقانه براي عشق سروده ام
من آتش عشق را ، در دل همه عشاق افروخته ام
من خوشه عشق را به گيسايشان دختران زيبا آايشانخته ام
من جرعه جرعه شراب عشق را ، با تو نوشيده ام
من چه شبها به ياد عشق تو تا به سحر گريسته ام
من در زندان تنهايي بدون عشق افسرده امکلبه دلتنگی


328:

اگه داشتم تو رو دنيام يه صفاي ديگه داشت- شب عشقم واسه من حال و هواي ديگه داشت

اگه داشتم تو رو رسواي عبادت مي شدم- دلم اين خسته عاشق يه خداي ديگه داشت

اگه داشتم تو رو اون قصه نايشانس-واسه من يه قصه هاي ديگه داشت

مي دونم زندگي اينجوري نبود-مرد عاشق يه شبهاي ديگه داشت

اگه داشتم تو رو اون ميخونه که جاي منه-شبها اونجا جاي من يه بينواي ديگه داشت

مي گم با تو واسم، گريه ديگه گريه نبود-با تو اين زمزمه ها يه هاي هاي ديگه داشت

مي دونم پيش تو آروم مي شدم حتي اگه -قهر و نازت واسه من درد و بلاي ديگه داشت

اگه يارم مي شدي، صاحب دنيات مي شدم-فکر نکن چشمهاي تو يه آشناي ديگه داشت

329:

رضا جان اختیار داری..........
شما خودت صاحب خونه ای.........
اگه بیای منت میذاری........

330:

نميشه باور من که باز ميخونم
اين چه احساسيه اي رب نميدونم
تا تو رو دارم خدايا هيچ غمم نيست
تايشان زندگي بجز تو هيچ کمم نيست
تا تو رو دارم خدايا هيچ غمم نيست
تايشان زندگي بجز تو هيچ کمم نيست
يکي فاسدم ميخونه يکي کافرم ميدونه
يکي ميگه الهي اصلا تايشان اين دنيا نمونه
يکي ميگه خراب بادس يکي ميگه که خيلي سادس
يکي ميگه سوارو اون يکي هم ميگه پيادس
يکي فاسدم ميخونه يکي کافرم ميدونه
يکي ميگه الهي اصلا تايشان اين دنيا نمونه
يکي ميگه خراب بادس يکي ميگه که خيلي سادس
يکي ميگه سوار و اون يکي هم ميگه پيادس
تا تو رو دارم خدايا هيچ غمم نيست
تايشان زندگي بجز تو هيچ کمم نيست
اي خدا عاشق وخستم ديگه از زندگي خستم
من وفادار به اون عهدي که بستم آره هستم
اي خدا تو اين زمونه زندگي شده بهونه
شده ام خسته از اين حرفها که چون تيشه به جونه
تا تو رو دارم خدايا هيچ غمم نيست
تايشان زندگيم بجز تو هيچ کمم نيست
يکي فاسدم ميخونه يکي کافرم ميدونه
يکي ميگه الهي اصلا تايشان اين دنيا نمونه
يکي ميگه خراب بادس يکي ميگه که خيلي سادس
يکي ميگه سوار و اون يکي هم ميگه پيادس
تا تو رو دارم خدايا هيچ غمم نيست
تايشان زندگي بجز تو هيچ کمم نيست

331:

از شمع پرسيدم محبت چيست؟
فرمود : از من سوزان تر هست
از پروانه پرسيدم محبت چيست؟
فرمود: از من دلرباتر هست
از محبت پرسيدم تو چيستي؟
فرمود: نگاهي بيش نيستم

332:

آه ...

ای خورشید
سایه ام را از چه از من دور می سازی؟
از تو می پرسم
تیرگی درد هست یا شادی؟
جسم زندان هست یا صحرای آزادی؟
ظلمت شب چیست ؟
شب سایه روح سیاه کیست؟
روشنک جان سلام
ماشاا...

چقدر پر کاری مارو هم تحویل بگیر بخصوص دل صاحب مرده نامسلمونو!!

333:

سلام گلم.

خوبی خانومی؟
عزیز دلم من کی باشم که تحویل بگیرم.


فدات بشم من واسه خدمت کردن و سنگ صبوری بچه ها همیشه حاضرم........
بگو امر بفرما؟

334:

سپیده جونم منتظرم..

کلبه دلتنگی

335:

چی بگم والاه

336:

نه چراغیست در اون پایان
هر چه از دور نمایان هست
شاید اون نقطه نورانی
چشم گرگان بیابان هست

337:

اینجا ستاره ها همه خاموشند
اینجا فرشته ها همه گریانند
اینجا شکوفه های گل مریم
بیقدر تر از خار بیابانند

338:

عزیزم حرف دلتو بزن.

خیلی راحت و ساده حرف بزن.......


339:

بوسه صادقانه مرا برپيشاني ات بپذير تا من به يقين برسم

كه تووجود داري، دروغ نيستي! فريب نيستي!

من درميان دريايي ايستاده ام و شن هاي ريز طلايي ساحل را

دروندستانم گرفته ام.

ببين چگونه از لاي انگشتان مرتعش و


فشردهام مي لغزند و به دريا فرو مي ريزند!

مشت هايم را سخت تر مي فشارمتا شايد بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.

اماافسوس كه هر چه سخت تر مي فشارم، شن ها به سرعت و پوزخند زنان از

لايانگشتانم فرو مي ريزند و من اشكي چند از ديدگان فرو ميريزم!

آهخدايا، چرا من نمي توانم اون ها را در آغوشم بفشارم.



خدايا آيا من نمي توانم حتي دانه اي ريز ازاين

شن هارا از دست امواج بي رحم دريا نجات بخشم !؟

آهخدايا، آيا عشق را نيز نمي توان هيچ گاه در دستان خايشانش نگهداشت

آياتمام چيزهايي كه ما مي بينيم، يا مي پنداريم كه مي بينيم!

چيزي نيست جز رايشانايي در خواب؟؟

آخ که واقعا اين شعر داريوش الان وصف حال منه!

340:

ديدمش امروز اون ديرينه يارم را دريغ

از نگاهش نقش مهر و مهرباني رفته بود

بي تفاوت ، سرد و آرام و خموشش هر نگاه

گوئيا نقش وفا را از دل خود رفته بود

341:

اگر از وجودت دورم
هنوزم صبورم...........


342:

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......



من اون گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی
ولی با منت و خاری پی شبنم نمی گردم....

343:

دیگر تنها شده ام.

تنهای تنها .

.

.

حتی دیگر چند شبی هست که ماه هم سری به من نمی زند.
نمی دانم شکر کنم یا شکایت، که همیشه خلوت و تنهایی بهترین همدمم بوده اما نمی دانم چرا گاهی تحملش برایم اینقدر سخت و ناممکن می شود.
اما همیشه در تنهایی به او نزدیک ترم، انگار همینجا پشت پنجره اتاقکم ایستاده تا با تمام وجود حسش کنم.
آری تنهایی ها دو دسته اند: تنهایی با او و تنهایی با خود و همیشه تنهایی با خود سخت هست و ترسناک، و همینکه او را وارد تنهاییت می کنی تک تک لحظات شیرین و لذت بخش می شوند.
امشب آسمان سرخ و گرفته و جای خالی ماه را که دیدم حس کردم شاید امشب او هم مرا فراموش کرده و تنها گذاشته! که در همان لحظه با قطرات ریز باران روی صورتم جوابم را داد.
نه، او ما را فراموش نمی کند، اگر ما او را فراموش نکرده باشیم .

.

.




344:

امشب باز برای چندمین بار باورم شد که من تنهای تنهایم.
اما باید کم کم یاد بگیرم که در این تنهاییم زندگی کنم و توقع داشتن همدمی یا همراهی را نداشته باشم که تنها همدم من اشک هست که اگر نبود دیگر مطمئناً زندگی برایم ممکن نبود.
این اشک عجب یار باوفایی هست که دقیقاً در سخت ترین لحظات زندگی با آدمی همراه می شود و از سنگینی دردهای غیرقابل تحملمان می کاهد.
خدایا !
در این چند روز باقی مانده، یاریم کن تا تنهاییم فراموشم نشود و توانم ده تا با زندگی در تنهایی خو کنم



345:

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگايشانم شرحه درد اشتياق
آتش هست اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق هست كه اندر ني فتاد
جوشش عشق هست كاندر مي فتاد
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي اونكه چون تو پاك نيست
با لب دم ساز خود گر جفتمي
همچو ني من فرمودني ها فرمودمي
شرح اين هجران و اين خون جگر
اين وقت بگذار تا وقت ديگر

346:

بس شنیدم داستان بی کسی
بـس شنیدم قصه دلواپسی
قصه عشـق از زبان هر کسی
فرموده اند از نی حکایتهابسی
حال از من بشنو این افسانه را
داسـتان ایندل دیوانـه را
چشمهایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا ! سینه ای از سنگ داشت
با دلـم انگار قـصد جنگ داشت
گویـی از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من،قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن؛ من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خریدن نـاز او نفروختن
باز آتـش در دلـمافـروختن
سوختن در عشق را ازبر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غماین عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
از دل دیـوانه بردنباک نیست
دل که رفت از سـر سپردن باک نیست
آه! می ترسم شبی رسـوا شوم
بدتر از رسوایی ام، تنـها شوم
وای بر این صید و آه از اون کمند
پیش رویمخنده، پشتم پوزخند
بر چنـین نامهـربانـی دل مبند
دوستان فرمودند و دل نشـنیدپند
پیش از این پند نهان دوستان
حال هـم زخم زبان دوستان
خانه ای ویرانتر از ویرانه ام
من حقـیقت نیستم، افـسانه ام
گر چه سوزد پر، ولی پروانه ام
فاش می گویم که من دیوانه ام
تا به کی آخر چنین دیوانگی؟
پیلگی بهـتراز این پروانگی!
فرمودمش:آرام جـانـی، فرمود:نه
فرمودمش:شیرین زبانی، فرمود:نه
می شود یک شب بمانی، فرمود:نه
فرمودمش:نامهـربانـی،فرمود:نه
دل شبی دور ازخیالش سر نکرد
فرمودمش؛ افسـوس! او باور نکرد
چشم بر هم می نهد،من نیستم
می گشـاید چشم، من من نیستم
خود نمی دانم خدایا! کیستم
یکـنفر با مـنبگوید چیسـتم؟
بس کشیدم آه از دل بردنش
آه! اگـر آهم بگیرد دامنش
باتمـام بی کسی ها ساختم
دل سپردم، سر به زیر انداختم
این قماری بود و مننشاختم
وای برمـن، ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگی ست
آه!غیراز من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من هست
شاهد من چشم بیمار مناست
فکر می کردم که او یار من هست
نه، فقط در فکر آزار من هست
نیت اشاز عشق تنها خواهش هست
دوستت دارم دروغـی فاحش هست
یک شب آمد زیر و رویمکرد و رفت
بغض تلخی در گلویـم کرد و رفت
پایـبند جسـت وجویم کرد و رفت
عاقـبت بـی آبرویم کرد و رفت
این دل دیوانـه آخر جای کیست؟
وانکهمجنونش منم لیلای کیست؟
مذهب او هر چه بادابـاد بود
خوش به حالش کاین قدرآزاد بود
بی نیاز از مستی می شاد بود
چشـمهـایش مسـت مادرزاد بود
یکشبه از عمر سیرم کرد و رفت
بیست سالم بود، پیرم کرد و رفت
حميدرضارجايی

347:

چقدر دلم برای اون بازی های کودکانه ام تنگ شده .....


348:

غمی‌است به وسعت تکرار...



در نگاه هميشه نگرانم...



اونگاه که تجسّم تصویرت را...



در لابلای مبهم‌ترين واژه هستی...



به جستجو نشسته‌ام...



و در ورای اينهمه نياز...



در پشت پرچین‌های باغ آرزو...



تنها بوته‌های کوچک يأس گُل دادند...

349:

جريمه ...

جريمه ...

جريمه !!

از دوران بچگی فقط جريمه نوشتن را به خاطر داريم

چقدر کتاب فارسيمان را

از ابتدا تا انتها جريمه نوشتيم

می نوشتيم و می نوشتيم

نوشتيم و نفهميديم که

يک دهقان چه کرده بود که

فداکار صدايش می زدند !؟

چراکه جريمه بود! ...

جريمه ...

جريمه !

حتی برای خطاهايی که ناخواسته سر زده بود

نيک می دانستيم که فقط

جريمه هست که انتظارمان می کشد

و باز هم جريمه !

هميشه اين را حسرت می کشيديم

که چه خوب می شد که اگر

يک بار به جای جريمه

بخشش بود !!

مگر نه اينکه در کتابهايمان ميخوانديم

لذت بخشش به مراتب بيشتر از انتقام هست ؟!

اما باز هم جريمه !

می نوشتيم و حق نداشتيم سؤال کنيم

حتی هنوز هم که بزرگ شده ايم

اين حق را نداريم

که بجای جريمه

برای يک بار هم که شده

بخشش را انتظار بکشيم

سؤال ممنوع !

حرف زدن ممنوع !

نفس کشيدن ممنوع !

حتی عشق هم ممنوع !

آآآآآآآآه درد بلند جريمه !

جريمه ..

جريمه ...

جريمه !!

نوشتيم و خط زديم !

چه شبها که تا صبح

از درد جای مدادی

که با اون جريمه می نوشتيم بر انگشتانمان

متکای خواب را گاز می گرفتيم

که صدای حق حقمان به گوش کسی نرسد !

و امروز ...

چه شبها که به خاطر جريمه

مجبوريم نفس هم نکشيم !

که مبادا صدای نفسهای غمزده مان را

کسی بشنود

اما هنوز جريمه !

جريمه ...

جريمه ...

جريمه !!

ديروز کتاب فارسيمان را جريمه می نوشتيم

و امروز ....!

مجبوريم تا ابد بنايشانسيم :

عشق ممنوع !!!

آآآآآآآه درد بلند جريمه !کلبه دلتنگی کلبه دلتنگی کلبه دلتنگی

350:

طبیبا بس کن این درمان ، من بیمارم




مرا دیگر به حال خویشتن بگذار، می میرم



دمادم می شوم کاهیده تر، زین عشق جانفرسا


زمن شویید دست ای دوستان، کاین بار، می میرم



ندارم تاب دیدارت ، که با اون شعله می سوزم


نمی خواهم ترا بینم،کز اون دیدار می میرم



من دیوانه را بگذار تا با خود سخن گویم


به شهر غم غریبم ، روی بر دیوار می میرم



گل خودروی این دشتم، نه گلکاری نه گلچینی


به خواری عاقبت در گوشه ای ، چون خار می میرم



شکفتم بی هوس ، بر شاخه ی لرزان عمر اما


چنان نازک دلم ، کاخر به یک رگبار می میرم



هزران قصه فرمودم، شاهکار شعر من


دانی چه باشد؟ اون که من لب بسته از فرمودار می میرم



سخن هایم گرامی تر ز دُرّ باشد و لیکن خود


چه بی قدر آدمدم دنیا ، چه بی مقدار می میرم



زدست حاسدان و دوستان سود جو اکنون


چنان عزلت گشتم، که بی غمخوار می میرم



ز خود زین رنج بیزارم که با این ایجاد مأنوسم


به خود زین درد می پیچم که دور از یار می میرم




«شعر از معینی کرمانشاهی»




351:

اگه هیچکی برای شنیدن حرفهام وقت نداشته باشه و کسی نباشه که حرفهای من رو بفهمه، کسی که من بتونم اونقدر بهش اعتماد داشته باشم که بدون هیچ رودربایستی همه حرفها و درد دلهام رو بهش بگم، دیگه نا امید نمی شم چون خدا هست! اونی که گاهی ممکنه نباشه خودمم.

اگه هم دلم بگیره که می دونم دلتنگ می شم، میرم سراغ خدا که همیشه و در همه حال در دسترس هست و از خودش کمک می خوام...

می دونم خیلی غفلت کردم و می کنم.

گاهی خیلی ازش دور می شم ولی خدا اونقدر عزیز هست که همیشه همراهم هست.ممکنه خیلی زمین بخورم ولی او اونقدر مهربون هست که دستم رو می گیره و بلندم می کنه و توان ادامه دادن راه رو بهم می ده.

اگه از تاریکی های این دنیا بترسم او اونقدر خوب هست که روشنایی رو بهم نشون می ده.

...

این نتیجه خوبی بهم داد که گاهی سنگ بشم!!! تعجب نداره مگه آدمی نمی تونه سنگ باشه اون هم سنگ صبور!!! سنگی که خودش هم خیلی حرف برای نفرمودن داره و گاهی هم صبرش کم می شه!

352:

سروناز جونم مرسی عزیزم..............

واقعاً زیبا فرمودی.

بله بهترین و شایسته ترین سنگ صبور قادر و توانا و بی توقع خالق یکتاست.........
از متن های زیبای قانقاریا و عرفان جونمم تشکر میکنم..........

353:

خواهش میکنم عزیزم....


354:

سلام ای دوست !
امروز اومدم بگم
اگه کسی رو دوست داریم
بهش اجازه بدیم اونم ما رو دوست داشته باشه
خب اونم حق انتخاب داره ٬ همون طوری که تو انتخاب کردی
میدونم که دوسش داری
ولی بذار اونم فکر کنه
نذار تا آخر عمرش با خودش فکر کنه اگه با تو نبود.........
اگه بهترین آدم روی زمین هم باشی باز هم ممکنه اون سرزنش باهاش باشه
تو این "اگه......

"رو نخواه پس بهش موقعيت بده

اگه حساب کرد! نباشه بهتره
اومد بهت فرمود خداحافظ ٬فرمود خوشبخت ترین باشی
مطمئن باش بهت فکر کرده
پس تو هم بهش بگو امیدوارم کشتی زندگی تو هم به سلامت به ساحل بشینه
بدون اگه مهم نبودی فراموشت میکرد
دلیلی برای خداحافظی نبود میتونست بره !
خودم میدونم که خیلی سخته
میفهمم فرمودنش سخته
اگه بخوای بفهمی طرف هم تو رو دوست داره یا نه
خیلی سخت تره!
وقتی هم نه میشنوی میخوری تو دیوار
ولی نه فرمودن هم به همون اندازه سخته
بهت میگم که طرفت خیلی باید فکر کنه که دلت نشکنه
آخرش دیگه تو نباید خرابش کنی
یه چیزی که ته دلت نیست بهش بگی
کاملا میفهمم که خیلی سخته
ولی خیلی هم مهمه که یه دوستی خوبُ خوب تمومش کنی
حالا اینا رو میگم میای میگی این دختر ها چرا فکر میکنن تنها موجودات روی زمین خودشونن
من نمیدونم تو چرا این طوری فکر می کنی !
حالا ديگه وقت رفتنه باشد تا ببينيم چه پيش خواهد آمد

355:

دعا می کنم که هيچ گاه چشمهای کهربايی تو را در انحصار قطرههای اشک نبينم و
تو برايم دعا کن که ابر چشمهايم هميشهبرای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببينم و تو برايمدعا کن که هرگز بی تو نخندم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دريا و بویبهار را دارد
هميشه از حرارت عشق گرم باشد وتو برايم دعا کن دستهايم را هيچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم
من برايت دعامی کنم که گلهای وجود نازنينت هيچ گاه پژمرده نشوند ٬
برای شاپرکهای باغچهء خانه ات دعا می کنم که بالهايشان هرگز محتاجمرهم نباشند
من برای خورشيد آسمان زندگيت دعا می کنم که هيچ گاه غروب نکند وبدان در آسمان زندگيم تو تنها خورشيدی
پس برايم دعا کن دعا کن
که خورشيدآسمان زندگيم هيچ گاه غروب نکند..........

356:

این روزها مشغله کاری و درسی زیاد شده، واقعا گاهی تلاقی کار و درس و بقیه مشغله های زندگی سخت می شه و آدم رو خسته می کنه ...
اما هر وقت احساس خستگی می کنم، می گم خدا رو شکر که کاری برای انجام دادن دارم.

خیلی ها این موقعیت رو هم ندارن.
خدا رو شکر که این موقعيت رو به دست آوردم که یا علی بگم و روی پاهای خودم بایستم.

زندگی همش موقعيت هست که بایستی اون رو غنیمت شمرد و از لحظه به لحظه اون هستفاده کرد.

سختی ها موقعيت هایی هستن برای مقاوم تر شدن.


این روزها یه جور احساس دلتنگی عجیبی هم باهام عجین شده .


357:

سروناز جونم چرا دلتنگی؟؟؟؟؟
چرا؟!

شما کاملاً متین میگی زندگی سراسر تلاش ، موقعيت ، تجربه ، امتحان ، موفقیت و مدد خالق هستیه.......
پس تلاش کن تا به هراونچه که برای تو مراد هست برسی...........

358:

گاهی ما اسیر گذشته ها میشیم...
رفته ها هنوز برامون نرفته..میدونم که خیلی موقعيت دارم..
نمیخام زودتر از سنم پیر بشم..
این دلتنگی همیشه همراه همه هست..گاهی خودشو نشون میده ..گاهی هم زیر خنده ها پنهان میشه...
غم آدم از وقتیکه خدا آه کشید متولد شد باهاش هست.....


359:

عزیز دلم ولی باید سعی کنی گذشته رو چه تلخ و چه شیرین به دست فراموشی بسپاری
برای اینکه بتونی پلکان موفقیت رو با هستحکام زیر پات بذاری و به اون چه که از زندگی سهمت هست برسی و حق خودتو از سرنوشتت بگیری.........

360:

اگر چه خالي از انديشه ي بهارنبودمولي بهار تو را هم در انتظار نبودميقيننداشتم اما چرا دروغ بگايشانمكه چشم در رهت اي نازنين سوار نبودم ؟
به يكجوانه ي ديگر اميد داشتم امابه اين جواني ديگر ، اميدوار نبودمبه شور وسور كشاندي چنان مرا كه بر اونم
كه بي تو هرگز از اين پيش ،‌سوگوار نبودمخودآهوانه به دام من آمدي تو وگرنهمن اين بهار در انديشه ي شكار نبودمتو عشقبودي و سنگين مي آمدي و كجا بودكه در مسيل تو ، اي سيل بي برنامه نبودممثالمن به چه ماند ؟ به سايه اي كه چراغتاگر نبود ،‌ به ديواره هاي غارنبودم..........!

361:

این تلفن خراب نیست تو معرفت نداری
نامه ها بی جواب نیست تو معرفت نداری
راه من و تو دور نیست تو از ترانه دوری
جاده ها بی عبور نیست تویی که سوت و کوری

362:

دعايی کنيم .....


که باران ببارد ....


و آفتاب ...

به ديدار دل های تاريک ......

برود
روشنايی به چشمان بسته .....


و تو ...


تو برای من بمان .....


363:

دوستای گلم خیلی دوست دارم این متنو کامل بخونید و نظر بدید...........
کاشکي بارون ميومد....

کاش..........

کاش يکي بود که بهم کمک کنه، بهم بگه بايد چي کار کنم؟؟ چي کار کنم تا ديگه اينقدر اين فرشته خدا رو اذيت نکنم....

کاش يکي بهم ميفرمود....

« اگر چه من، براي تو
کمم، قديمي ام، گمم
آتشفشان عشقم و
درياي پرتلاطمم »
تو ميگي منو همينجور که هستم دوست داري، تو ميگي من هيچ وقت تو رو اذيت نميکنم، تو ميگي من تو رو محدود نکردم، تو ميگي حرفاي منو قبول داري، تو ميگي با من مشکلي نداري، و تو هميشه به من ميگي « دوستت دارم »
اما عزيز، همونجور که ديشب هم بهت فرمودم، اينا همه از مهربوني توئه، همينه که من ديگه شک ندارم که تو يه فرشته اي....

اينقدر ماهي که حاضر ميشي رايشان اعتقادات خودت پا بذاري، به خاطر من....

از خواسته ها و چيزايي که باعث شادي تو ميشه، دوري کني، به خاطر من....


آخه تو از کجاي اين آسمون پاک و آبي اومدي، تو از کدوم در بهشت اومدي رايشان زمين، پيش منه حقير، که وقتي من بهت بد ميکنم، اذيتت ميکنم، قطره هاي اشکت رو تايشان چشمات پنهون ميکني و با يه بغض که سنگ رو آب ميکنه، منو ميبوسي و تو گوشم آروم ميگي « سعيد، دوستت دارم »
تو رو خدا بگو از کجا اومدي؟؟ مگه من کي ام؟؟ من چي کار کردم براي تو که اينقدر بهم خوبي ميکني؟؟ من که هرچه در حق تو و خداي تو کردم جز بدي نبوده، پس چرا هردوتون داريد با اين همه خوبي بهم جواب ميديد ؟؟ تو رو به خدايي که تو رو برام فرستاده قسم، بگو چرا منو لايق اين همه مهربوني ميدوني؟؟
عزيزترينم....

تو رو به خدايي که ميپرستم قسم، کمکم کن....

نذار تايشان درد و ترس غرق بشم....

تو که اومدي واسه کمک به من، تو که منو از اون گنداب تنهايي بيرون کشيدي، نگو که نميتوني از گردباد ترس نجات بدي....

نگو............

عزيزدل، اين چيزيه که تا امروز بهت نفرمودم....

اما حقيقت اينه که من ميترسم! ميترسم از اين جامعه گرگ صفت و درنده، ميترسم از اين همه حيوون دو پا، از اين همه تشنه و وحشي، و از همه بيشتر ميترسم از اين همه مهربوني و لطافت تو....

ميترسم از اينکه تو بلد نيستي به چيزي که نميخواي بگي « نه! »....

ميترسم!

آخه تو اينقدر خوبي که، خيلي راحت حتي به کساني که براي اولين بار ميبينيشون اعتماد ميکني، خيلي راحت رابطه بربرنامه ميکني، اما گرگ گرسنه درونشون رو که دنبال يه موقعيت ميگرده تا ضربه خودش رو بزنه رو نميبيني....


من نميخوام بگم همه آدماي رايشان زمين گرگ و وحشي ان، و فقط من اين وسط خوب از آب دراومدم، اما ميخوام بگم که تايشان اين دنياي ميلياري، هيچ کس، هيچ کس، هيچ کس، هيچ کس تو رو اندازه من دوست نداره....

تکرار ميکنم هيچ کس! و براي هيچ کس، تو به اندازه اي که براي من مهم هستي، مهم نيستي!

بهترينم، به خدا اين دنيا هم خوبي داره، هم بدي....

اما چرا ما نمياييم از گذشته خودمون درس بگيريم؟؟؟ چرا اينقدر زود يادمون ميره؟؟

مگه همين دوستاي تو نبودن که پايه همه کار با تو بودن و حالا که ازشون دور افتادي، اينقدر راحت پشت سرت حرف ميزنن و چرنديات سر هم ميکنن؟ مگه همين دوست تو، الناز، نبود که داشت تو رو ذره ذره از من دور ميکرد و ما اصلا متوجه نبوديم؟ مگه همون پسره، محمد، نبود که اينقدر ساده و بي سر و صدا وارد زندگي ما شد، و ميخواست تو رو از من بگيره؟؟ مگه همون راننده، ياسر، نبود که ميخواست هر جوري هست يکي از دوستاش رو به تو قالب کنه؟؟ عزيز من، مگه همين دوستت، فاطي، نبود که اون فروشنده عوضي رو بهت معرفي کرد؟؟ مگه همون سعيد، شوهر نازنين نبود که تو اونجور براش اشک ريختي و اون همه بهش محبت کردي؟؟ مگه همون پسره، که اسمش رو هم نميخوام ببرم، نبود که اينقدر تو براش خوبي کردي و روزي که فهميد تو بهش اهميت نميدي، اونجوري پشت سر تو حرف زد؟؟ مگه دوستاي صميميت، نازنين و هلنا، نبودن که حالا اينقدر راحت دارن زندگيت رو از هم ميپاشن؟؟ مگه حتي همين دوست من، فرجاد، نبود که اون روز خونه شما از يه حرف ساده تو، اونجوري قضاوت کرد و نهايتا اشک هر دايشان ما رو درآورد؟؟
مگه همين آدما نبودن عزيز ؟؟ ميبيني همشون آدمن، تو به همشون خوبي کردي ولي در جواب چي ديدي؟؟؟
به خدا ما همه انسانيم و سرشار از اشتباه و خطا! اما آخه چرا ما بايد زمينه خطا و اشتباه رو براي ديگران به وجود بياريم؟ با دستاي خودمون کاري کنيم که طرف مقابل فکر کنه خبريه؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و اونوقت هر غلطي که دلش خواست بکنه؟؟؟
عزيز هميشگي اين دل خسته من، بيا يه نگاه کوچيک به گذشته خودمون بندازيم، ببينيم از کجا ضربه خورديم؟ از کي ضربه خورديم؟؟ آيا اين وسط هيچ کس بيشتر از خودمون مقصر بود؟ به خدا نه! اگه من و تو اينقدر به انسان ها به چشم بنده هاي خوب خدا نگاه نميکرديم، اگه اينقدر راحت بهشون اعتماد نميکرديم، شايد امروز هيچ کدوم از اين اتفاقا نيفتاده بود!!!
منو ببخش عزيز، ميدونم که امروز خيلي رک و بي پروا حرف زدم...

ميدونم که بازم ازم دلگير ميشي، دلخور ميشي....

و ميدونم که بازم چيزي به روم نمياري و خيلي زود اين بدي من رو هم فراموش ميکني....


راستش وقتي ديدم که ظرف اين مدت کوتاه چقدر تو رو اذيت کردم، با خودم فرمودم چاره اي نيست، بذار عزيزترين کسم، از من دلخور بشه، بذار ازم ناراحت بشه، اما لااقل من بهش فرموده باشم....

بهش فرموده باشم که اين دنيا در کنار اين همه زيبايي، چقدر زشتي و ****ي داره....

بذار لااقل از من شنيده باشه که اعتماد قشنگه، نيازه، ريشه رابطه هست، ولي جايي که طرف لياقتش رو داشته باشه....

يه راننده، يه فروشنده، يه غريبه تايشان خيابون، چه پسر، چه دختر، به خدا قسم لياقت اعتماد کامل تو رو، اونم تا اين حد، نداره....

لياقت شنيدن صداي خنده هاي تو رو نداره، لياقت ديدن لطافت ها و خوبي ها و مهربوني هاي تو رو نداره....

و تو هم نيازي نداري که به همه ثابت کني: يه فرشته مهربوني که از پيش خدا واسه کمک به من اومدي....

به خدا نيازي نداري....

نميدونم ديگران به من چي ميگن؟؟؟ و هيچ ترسي هم ندارم، بذار هر چي که ميخوان بهم بگن، بهم بگن عقب مونده، قديمي، دهاتي، بي تمدن، بي فرهنگ، بي سواد، کم شعور، امل، يه آدم با عقايد کهنه و پوسيده، عقده اي يا هر چيز ديگه که دلشون ميخواد....

بذار بگن....

اما خدا رو شاهد ميگيرم، حتي تصور اين که اتفاق ديروز دوباره تکرار بشه، و من ثانيه اي از خنده و شادي تو رو، لحظه اي از لطافت تو رو، لحن قشنگ و مهربون تو رو و حتي قطره هاي عرق سرد دست تو رو، با يه پسر غريبه تقسيم کنم، داغونم ميکنه....

ديوونه ام ميکنه، نابودم ميکنه و تمام آرزوها و خواسته هامو بر باد ميده....


آره من قديمي ام، دهاتي ام، از تمدن دور افتادم، اما هر چي که باشم، از هر جا که اومده باشم، يه امت، يه مرد! مردي که غرور و غيرت داره....

اما مردي که با تمام وجودش، با تمام روح و قلبش، عاشقه....


عاشق و ديوونه تو
وقتي دستام خالي باشه، وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم، که بدونم لايق تو
دلمو از مال دنيا، به تو هديه داده بودم
چا تموم بي پناهي به تو تکيه داده بودم
به خدا با تمام نداشته هام، با تمام کمبودها، با تمام عقده هام، با تمام قديمي و کهنه بودنم، يه چيز تايشان اين دنيا دارم، که به هيچ کس اجازه نميدم حتي به چشم بد بهش نگاه کنه و و يا راجع بهش فکراي مزخرف بکنه، به هيچ کس اجازه نميدم که راجع بهش شک داشته باشه....

من حس قشنگ دوست داشتن رو دارم و از اون مهمتر کسي رو دارم که همه جسم و روحم مال اونه....


من تو رو دارم....


و حاضر نيستم به هيچ قيمتي، حتي ذره اي از وجودت رو با کسي قسمت کنم............
هرگز نخواستم که تو رو، با کسي قسمت بکنم
يا از تو حتي با خودم، يه لحظه صحبت بکنم
اينقدر ظريفي که با يه، نگاه هرزه ميشکني
اما تو خلوت خودم، تنها فقط مال مني
تو پاک و ساده مثل خواب، حتي با بوسه ميشکني
شکل همه آرزوهام، تجسم خواب مني
حتي با اينکه هيچ کس، مثل من عاشق تو نيست
پيش تو آيينه چشام، حقيره، لايق تو نيست............
................
ببخش عزيز، ببخش...........

به خدا کلمه کم آوردم و دلم ميخواست الان کنارم ميبودي و بقيه حرفامو از چشمام ميخوندي.....


ديروز و امروز خيلي ناراحتت کردم، خيلي اذيتت کردم، ميدونم....

واسه همينم اصلا از خودم راضي نيستم.....

و برعکس خيلي هم از دست خودم عصباني و شاکي هستم!

اما بدبختانه راه ديگه اي بلد نيستم که اين الماس بي نظيري که خدا بهم هديه داده رو براي خودم نگه دارم، فقط براي خودم....
آدما يه خصلت دارن، اونم اينه که وقتي به ارزش واقعي چيزي پي ميبرن، ديگه حاضر نميشن به ديگران هم اجازه بدن که از اون داشته اشون هستفاده کنن....

دلشون ميخواد فقط مال خودشون باشه و برق زيباييش فقط به چشم خودشون برسه....

واسه همينم هزار جور قفل و بند ميارن وسط تا به کسي اجازه ندن که وارد حريم خصوصي شون بشه و بخواد دزدکي، يه قطره از زيبايي داشته اشون رو ببينه....

دلشون نميخواد حتي کسي در اين مورد فکر کنه! من نميگم اين خصلت خوبه يا بده! اما هر چي که هست خلصت آدمهاست و منم آدمم....

اگه تو راه بهتري سراغ داري، براي اينکه من بتونم تو، زيباترين هديه زندگيم رو از دست گرگ روزگار حفظ کنم، بهم بگو....
ديگه حرفي ندارم! يعني نميتونم چيز ديگه اي بگم...............

فقط اميدوارم که لابه لاي شنيدن و يا خوندن تمام حرفاي من، ۲ چيز رو فراموش نکني، اول اينکه من هيچ وقت براي تو بد نميخوام، حاضرم به خودم سخت بگذره، به خودم بدي بشه، حتي حاضر شدم که غرورم زير پاي امت بي لياقت خرد بشه، اما به تو بدي نشه.

و دوم اينکه من با تمام وجود دوستت دارم.....

اميدوارم اين قضيه به خوبي و خوشي حل بشه، و تاثير منفي رايشان زندگي قشنگ آينده ما نذاره....

که اين هم نيازمند همکاري، صداقت و اعتماد هر دايشان ماست!

وقتت رو گرفتم، خسته ات کردم و کلي هم ناراحتت کردم، ببخش عزيز، به خدا رايشان تمام اين کره خاکي، هيچ کس تا امروز، به اندازه من شرمنده يه انسان نشده....

هيچ کس! و فقط اميدم به خداست که کمکم کنه تا بتون
م روزي جبران کنم! هرچند ميدونم نميتونم، ولي خدا شاهده همه سعي خودم رو ميکنم....

همه سعي خودم........

ميسپرمت دست خداي خوبي ها، که اي کاش ما اينقدر زود به زود فراموشش نميکرديم.....

364:

چی بگم؟
سکوت میکنم....


365:

گردونه زندگی مدام در حال گردش هست
به آسمان بالای سر خود نگاه کنيد
لحظه ای آبی و لحظه ای ديگر انباشته از ابر سياه هست .
هر يک از ما طيف گسترده ای از مسائل خرد و کلان را در پيش رو داريم .
اونچه در نبرد زندگی برنده را از بازنده جدا می کند ...
برنده يا بازنده بودن نيست ؛
بلکه چگونگی برخورد با مشکلات و مسائل زندگی هست ؛
يک درخت هر چقدر هم که بزرگ باشد ؛
با يک دانه آغاز می شود ؛
طولانی ترين سفرها با اولين قدم

366:

لحظه ای با من باش
دستاتو بده به من ..ميخواهم دستاتو بگيرم....

وقتی كه تو ترس داری.....

ميخواهم گرمشون كنم...وقتی كه سردته....

ميخواهم نازش كنم ....وقتی كه ناراحتی.....و میخواهم دستاتو راها ميكنم ....وقتی كه ميخواهی آزاد باشی

367:

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت...........
ولی آهسته می گویم خدابا بی اثــــــــر باشد......

368:

چرا آخه؟
چرا مهر مهربون وی دلت نباشه؟

369:

نمی خواهم آخرین ورق دفتر خاطرات تو باشم که پاره می شوم.
پاییز که بیاید و تو نباشی
سوار بر بادهای سرگردان در کوچه ها
باید به دنبال کدامین خانه باشم.


370:

رویا دلم برات تنگ شده.......


371:

دل من خیلی خیلی تنگ شده ..اونقدر زیاد که مثل یه نقطه شده..
دل بیچاره من با اینکه به چیزای خیلی خیلی کوچولو و کم قانعه
اما همه و همه دست به دست هم دادن،
تا همون چیزای کوچولو وکم به قولی تک سلولی رو هم ازش دریغ کنن
می دونی دل من چیا می خواد..
نه نه فکرای بزرگ بزرگ نکن..
دل بیچاره مفلوک من فقط..
یه عالمه سرازیری می خواد تا همه شو با سرعت زیاد بدوام..
یه چشمه کوچولو که ته اون جاده سرازیری باشه و من پاهامو بزارم تو آب..
یه جاده که ته اش یه نفر با چشمای منتظر ، ایستاده باشه تا من بیام..
یه نفری که وقتی باهاش راه میرم دستامو به گرمی فشاد بده،
و به من اطمینان بده که هستش ورفیق نیمه راه نیست...
یه نفری که یه عالمه جرات داشته باشه ،
اونقدر زیاد که بتونه تو چشمای من نگاه کنه ،
و حقیقت رو هر چقدر هم که براش سنگین باشه به من بگه..
یه نفر که عادت به دروغ فرمودن نداشته باشه..
یک نفر که اونقدر حرفا رو قورت نده که آخرش بشه یه سوء تفاهم..
یک نفر که جرات فرمودن داشته باشه..
یه نفر که بتونم گاهی وقتها که مثل الان دلم اندازه یه نقطه شده،
سرمو بزارم رو شونه هاش و یه عالمه گریه کنم اونقدر زیاد که شونه هاش خیس بشه..


او ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه اینا که خیلی زیاد شد..
ولش کن اصلا همینارم نمی خوام ...

372:

هميشه دوست داشتم برا يكي درددل كنم ولي هميشه سنگ صبور بودم..........


373:

کاش مي شد لحظه اي پرواز کرد
حرفهاي تازه را آغاز کرد
کاش مي شد خالي از تشايشانش بود
برگ سبزي تحفه درايشانش بود
کاش تا دل مي گرفت و مي شکست
عشق مي آمد کنارش مي نشست
کاش با هر دل دلي پيوند داشت
هر نگاهي يک سبد لبخند داشت

374:

سعادت جان سلام.
گلم حالا اگه اجازه بدونی و لایق من حاضرم سنگ صبور شما باشم ..........
منتظر حرفا و درد و دلای گرمت هستم....

375:

فهميدن عشق را چه مشكل كردند
مـــا راز درون خايشانش غافـل كردند
هيچكس به فكـر ماهيهــانيست
سهـراب بيـا كه آب را گل كردند

376:

تمام عمر بستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا

چه رنجی از محبتها کیشیدیم برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاه آشنا در این همه چشم ندیدیم و ندیدیمو ندیدیم

سبکباران ساحل ها ندیدن به دوش خستگان باریست دنیا

مرا در اوج حسرتها رها کرد عجب یار وفاداریست دنیا

میان اونچه باید باشدو نیست عجب فرسوده بازاریست دنیا

عجب خواب پریشانی هست دنیا عجب یار وفاداریست دنیا

عجب دریای طوفانی هست دنیا عجب آشفته بازاری هست دنیا


377:


از نقطه ی کور نبودن تا سر انگشت بهار
باید از خودت سرود شعر پرواز خیال

خواب یک پروازی عشق یک دلبازی
با تو این دل، بی درد هست غم از این دل، بیزار هست
این همان ایمان هست که در این راه دراز
با من همراه هست
کَم کَمک راه روم تا به شهر تو رسم
سر راهم ماه،
از شلیته ی سیاه شب
خود را نمایان می کند
مرا ندا می دهد:
منم اون چاووش الماسها منم اون رهبر ارکستر نوازشها
منم اون سر شعله ی این مصباحها
ما نگهبان توئیم تا تو هستی؛ هستیم
تا سر این راه دراز با تو نیز همرازیم

غم از غمم می شِکُِفد گویی دلم تنها نیست
گویی قطره ای از دریا شدم گویی به دلدار می رسم

378:

ديگه بايشان تو نداره در و ديوار خونه ـ بي قرارم ـ بي قراري تنم رو مي لرزونه
تو كه رفتي همه دلخوشي هام پر زد و رفت ـ من اسير بي كسي ـ خاطراتم پر زد و رفت
خيلي زود بود به خدا با غصه تنهام بذاري ـ بي خبر بري سفر پا رايشان قولت بذاري
اين روزا هركي از غصه گريش مي گرفت! يا كه آيينه دلش غبار غربت مي گرفت!
نمي دونم چي ميشد دل تموم آدما وا ميشد قفل دلش با دستاي گرم شما
ولي افسوس كه ديگه اون روزاي آفتابي نيست هرچه داشتم تو دنيا شباي مهتابي رفت
حالا ديگه تنهايي شريك غصه هام شده بقچه پوشش تو دخيل گريه هام شده........

379:

دوستای گلم چند وقتی هست که سعی کردم واسه همتون به نوعی مرحم و سنگ صبور باشم.

ولی الان یعنی امروز به جایی رسیدم که میخوام یکی سنگ صبورم باشه.

بتونم واسش بگم و زار بزنم........

آره هوار بکشم تا خدا جون هم صدامو بشنوه...........
انتظار خیلی سخته.

دیگه دارم دیوونه میشم.

خدا چی میشه فردا همونطوری که من میخوام بشه.

همه چیز همونجور پیش بره.............!

خدایاااااااااااااااااااا
به خدا خسته شدم.

دو روزه که اصلاً حال ندارم.

تو اداره هم دل و دماغ کار کردن ندارم.

اطرافیام همه متوجه تغییر رفتار و هسترس درونی من شدن...........

خدا فقط از تو مدد میخوام فقط.........
الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی...........

380:

روشنک آبجی گلم .

ما که هنوز نمردیم؟

درددل کن .

غصه نخوری راحت درد دل کن.


381:

دوستان و کاربران گرامی از این لحظه به بعد با نظر آدمین عزیز و بنده تاپیک پای درد و دل شما و تاپیک روشنک تنها سنگ صبور شماست ادغام شده........
با آرزوی لحظات شیرین برای شما.......

382:

اشکان جام مرسی گلم.

ممنونم........

اونکه باید گوش کنه..........!

383:



تقديم به سنگ صبور گلم روشنگ عزيز


کلبه دلتنگی

شقايق فرمود:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم اون وقت هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز اونچه زير لب
مي فرمود :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان فرموده بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازاون نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش اوندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي فرمود بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به رايشان من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سايشان من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت فرمود:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
رايشان زانوهاي خود خم شد دگر از استقامت اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- اونگه
مرا در گوشه اي از اون بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گايشاني جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گايشانم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

384:

حمید جان مرسی گلم...........

385:

شب خاموش بود خاموش تر از ستاره های اونطرف ...

اون دورترها
...


سکوت و تنهائی و فريادی که در گلوی خفته شب خاموش ميشد
همان وقت که ستاره ها شبهای عاشقی را می شمردند
و اشک من گرچه بی رنگ تر از آئينه بود و از غنچه‌ی دلم تنگ تر ...

اما می شکست ،
فرو می ريخت .
و دل بينوای مرا در فشار پنجه های قوی خايشانش بيشتر از قبل می فشرد...
همين ديشب بود که سازم شکست ...

اما ای سازشکسته باز هم بنواز برای اين دل شکسته...

386:

يادمه اولين روز گونه هامو تر كرديد
وقتي ديديد ديوونم حرفام رو باور كرديد
خيالتون راحت شد كه بي شما مي ميرم
محبت رو از اون وقت كمتر و كمتر كرديد
فرموده بوديد با منيد حتي اگه نباشم
كلاغ خبر مي‏آورد شب رو با كي سر كرديد
شما دوستم نداشتيد از چشاتون مي باريد
نمي دونم شعرام رو واسه چي از بر كرديد
از هرجا مي گذشتيد گل به پاتون مي ريختم
شما به جاش تو قلبم هزارتا خنجر كرديد
عزيز بوديد فراوون، زجرم داديد چه آسون
وجودتون رو با زجر واسم عزيزتر كرديد
به يادتون نمونده تو اون غروب پاييز
جلايشان صدتا شاهد دستم انگشتر كرديد
چه روزايي كه شونم پناه اشكاتون شد
رو زانوهاي خستم خستگي رو در كرديد
انگار خوشي نمي خواست من مزه شو بفهمم
يه روز كه گل مي دادم نداده پرپر كرديد
پس نذرامون چي ميشه حتما به يادتون نيست
واسه ضريح آقا نذر كبوتر كرديد
حق با شماس، من كجا، شما كجا و تقدير
ميوه خوشبختي رو هميشه نوبر كرديد
من كه چيزي نفرمودم كه دلتون گرفته
اين اولين باره كه شما باهام قهر كرديد
همون كلاغه مي فرمود يه جا شما رو ديده
انگشتر رو تو دست يك كس بهتر كرديد
من كه پسش ندادم، دادم به همسايتون
فرمودم ديگه درست نيست شما ما رو ببينيد
يه چيزي مي نايشانسم، خدا منو ببخشه
اگه يه وقت بهم خورد منتظرم، برگرديد
يه چيزي مي نايشانسم، خدا منو ببخشه
اگه يه وقت بهم خورد منتظرم، برگرديد....

387:

کلبه دلتنگی
کلبه دلتنگیسوگند کلبه دلتنگی


سخاوت دستهاي زيباي توست که گل عشق در باغچه خانه مان مي کارد

واژه هاي قشنگ و پر معناي توست که در دفتر عشقم به يادگار مي ماند

اندوه از دست دادن توست که غبار مرگ بر دلم مي افشاند

انديشيدن به چشمان بي پرواي توست که خواب ناز را از ديدگانم مي ربايد

پيوند دستهاي من و توست که شوق زندگي در دلم مي رايشاناند

وعده هاي پر اميد توست که برايم نايشاند خوشبختي به ارمغان مي آرد

شبنم اشکهاي توست که بر چهره ام گلهاي غم مي کارد

صداي آشناي توست که مرا پيوسته به سايشان خود مي خواند

سل گلر آخار گدر ...

ورگانه يه خار گدر

به دنيا پنجره دی ...

هامه گليب باخار گدر


کلبه دلتنگیآواره تو کلبه دلتنگی
کلبه دلتنگی ديوانه عشقکلبه دلتنگی

388:

حمید جان ممنونم .

خیلی زیبا نوشتی...........

389:

دوستای گلم امروز اومدم این تاپیک تا بازم باهاتون درد و دل کنم.
با این تفاوت که امروز میخوام یکی سنگ صبورم باشه و منو تحمل کنه.....


به خدا خیلی خستم.

خسته از هرچی انتظار، حسرت، تحمل، آرزو، رویا، سرنوشت، هسترس........

حتی خسته از دست به دعاها بردن.........
فقط از همتون یه خواهش دارم.

واسم دعا کنید خیلی خیلی زیاد...........


390:

کلبه دلتنگی]


آری ، یکی را دوست میدارم ، اون را احساس کردم در قلبم …
او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من هست…
او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من هست…
یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من هست …
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…
یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با
خود به دشت دوستی ها برد…او همان فرشته ای هست که با بالین سفیدش
مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…
یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم
زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …
یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من
آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …
او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان هست که همیشه بالای سرم
می باشد…آسمانی که وقتی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…
آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق هست…پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ، بمان و تسلیم احساسات پاک من باش…می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....
می مانم تا وقتی که خون عشق در رگهای من جاری هست .....
ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره
درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای همدم زندگی من
،با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را…!

391:

منم ابجی دلم کرفته انقدر که میخوام سربزارم به بیابون تا هیشکی منو نبینه از درتنهایی خودمبسوزم بسازم واخرشم بمیرم

392:

نه داداش من مث شما نیستم.

عزیزم درد دل من فرق میکنه..........

داداش گلم حرف بزن.

خودتو خالی کن من گوش میدم و باهات حرف میزنم....


393:

دوستای گلم واسم دعا کنید زیاد.........
به خدا الانه بیشتر از همه اوقات به دعا و نیایش نیاز دارم...........

394:

سلام خدمت ادمین محترم

من هم از اینکه این تالار رو دیدم خوشحال شدم ضمنا" من هم میتونم برای بچه ها سنگ صبور باشم چون گوش شنوا دارم و تجربه کافی برای راهنمایی دوستان

395:

آیین عزیز با تشکر از شما.............
بنده به عنوان عضو کوچیک هم میهن افتخار مدیریت این تاپیک رو دارم و خوشحال میشم نظرات شما رو تو این تاپیک مشاهده کنم........
منتظر حضور سبزتون هستم.....

396:

دوستای گلم یادتون نره واسه روشنک دعا کنید زیاد.................

397:

خداوندا!!
بهمن قدرتی بخش تا هر اونچه که آزارم داده
هر اونچه که مرا تلخ و نا شادمانکرده
هر اونچهکه از نفرت و انزجار لبریزم کرده
ببخشم و عفو کنم
برون و درون گذشته و آینده را زیباببینم
خداوندا!
به من نیرویی عطا کن
تا دل و نان و عطوفت را تقسیمکنم
توان وقدرت و اندیشه را به من ببخش
تا در کوچه باغ های زندگی گمنشوم
خداوندا!
کمکم کن تاعابد تو باشم
ديشب رؤيايي داشتم :
خواب ديدم بر رايشان شنها راه ميروم،
همراه با خداوند.
و بر رايشان پرده ي شب
تمام روزهاي زندگيم را، مانند فيلمي مي ديدم.
همان طور که به گذشته ام نگاه ميکردم،
روز به روز از زندگي را،
دو رد پا بر رايشان پرده ظاهر شد،
يکي مال من و يکي از اون خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت.
اون گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.
در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت ......
اتفاقاً ، اون محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود
روزهايي با بزرگترين رنجها ، ترسها ، دردها و ...
اون گاه از او پرسيدم :
خداوندا! تو به من فرمودي که در تمام ايّام زندگي با من خواهي بود
و من پذيرفتم با تو زندگي کنم.
خواهش مي نمايم به من بگو چرا در اون لحظات سخت مرا تنها گذاشتي ؟
خداوند جواب داد :
"فرزندم ، تو را دوست دارم و به تو فرمودم در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ،
نه حتي براي لحظه اي ،
و من چنين نکردم.
هنگامي که در اون روزها ، يک رد پا بر رايشان شن ديدي ،
من بودم که تو را به دوش کشيده بودم."

398:

دلت پره؟
دلت به سنگينی ابرهايی هست که بالای سرت زار ميزنند...
هيچ نمی بينی و نمی شنوی ، تنت را بر ميداری و زير
باران می روی ؛
دستانت که رو به آسمان فرا ميروند بی اونکه بخواهی سرت
پايين می افتد ...
شايد از سنگينی چشمهايت.....دعا ميکنی ...

دعا دعا دعا...


سرت را که بالا ميگيری هديه هفت رنگ آسمان چشمانت را

پر ميکند؛
بوی خدا ....
کاش می دانستی و يقين داشتی خداوند تو را هم خواهد بوسيد
و هديه ات خواهد داد ....

و دوباره دلت می گيرد....

تا باران بعدی چقدر فاصله هست ؟؟؟

399:

سروناز جونم نوشته های خیلی زیبان.............

400:

کلید گم شده از بيم آفتاب هايشاندا نمي شدي
اي شب كه خفته بودي و فردا نمي شدي

از چار سو نسيم سحر مي وزيد و تو
مانند غنچه هاي خزان وا نمي شدي

حتي به قفل كهنه هم نمي خوري
كاش اي كليد گم شده پيدا نمي شدي

كاري به كار خوب و بد شب نداشتم
اي صبح اگر تو اين همه زيبا نمي شدي

اما چگونه مي توان از خوبيت نفرمود
وقتي اسير سايه شبها نمي شدي

401:

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيايان مي گذشتند.

اون دو در نيمه هاي راه بر سر موضوعي دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و يكي از اونان از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد.

دوستي كه سيلي خورده بود سخت دل آزرده شد ولي بدون اونكه چيزي بگايشاند بر رايشان شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد».
اون دو در كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا اونكه در وسط بيابان به يك آبادي كوچك رسيدند و تصميم گرفتند قدري بمانند و در بركه آب تني كنند.
اما شخصي كه سيلي خورده بود در بركه لغزيد و نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمك شتافت و نجاتش داد.

او سپس اونكه از غرق شدن نجات يافت.

بر رايشان صخره سنگي نوشت: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داده».
دوستي كه يكبار بر صورت او سيلي زده و بعد هم جانش را از غرق شدن نجات داده بود پرسيد: «سپس اونكه من با حركتم، قلب ترا آزردم، تو اون جمله را بر رايشان شنهاي صحرا نوشتي اما اكنون اين جمله را بر رايشان صخره سنگ حك كرده اي، چرا؟
و دوستش در جواب فرمود: «وقتي كه كسي ما را مي آزارد بايد اونرا بر رايشان شن ها بنايشانسيم تا بادهاي بخشودگي اونرا محو كند، اما وقتي كه كسي كار خوبي برايمان انجام ميدهد ما بايد اونرا بر رايشان سنگ حك كنيم تا هيچ بادي هرگز نتواند اونرا پاك نمايد»..............

402:

جهان اين نردبان ماو مني هست
عاقبت اين نردبان افتادنيست
لاجرم اونكس كه بالا تر نشست
هستخوانش سخت تر خواهد شكست

403:

Agha Jan Dard Man Eshghe Hala Yeky Mano Begire Ke Khudamo Nakusham

404:

سلام

405:

سلام گلم.
عزیزم بفرما.................

406:

سلام به هم.....


407:

سلام مجید جان.

عزیزم امر بفرما.................

408:

اين خدمت شما

409:

مرسی مجید جان..........
مگه شما به من هدیه کنی..............!

410:

Azizam Kashki Dast Man Bud Duniyaru Hadiye Midadam

411:

اينم خدمت شما
کلبه دلتنگی

412:

كجايي پس سنگ صبور

413:

هستم عزیزم.

همیشه در خدمت گذاری حاضرم.....

ولی باید اعتراف کنم کلمه کم آوردم.

عزیزم اون داغونم کرده.........

شما بگو سخت نیست هر لحظه ببینیش ولی مجبور باشی خودتو نگه داری و چیزی نگی.....!

414:

کاش مي شد آسمان را پاک کرد/ دشمني را پاي گلدان خاک کرد
کاش مي شد گل به گلدان هديه کرد/ بر سر قبر خيانت گريه کرد
کاش مي شد شب خدا را خواب کرد/ خواب او را همچو عکسي قاب کرد
کاش مي شد مثل ابري ناز کرد/ تا که در بر رايشان خورشيد باز کرد
کاش مي شد مثل شبنم تازه شد/ بر تن خشک وقت اندازه شد

415:

دوس ندارم

چي مي شه مي نايشانسم آدما رو دوس ندارم
خودمو ، اونا رو ، حتي شما رو دوس ندارم
ديگه از دلم گذشته عاشق كسي بشم
اون دوست دارماي بي هوارو دوس ندارم
يادمه يه وقت جونم سر عاشقي مي رفت
ديگه حتي فكر اون لحظه ها رو دوس ندارم
سر نوشت و سفر و خيانت و پشيموني
حق دارم بگم كه هيچكدوما رو دوس ندارم
نه غريبه لطفي كرد ،‌ نه آشنا خيري رسوند
هيچ كدوم ، غريبه و آشنا رو دوس ندارم
كفره اما مي نايشانسم ، دعا فايده اي نداشت
من دعا نمي كنم ، نه ،‌دعا رو دوس ندارم
بچه بوديم چي مي شد بچه مي مونديم هميشه
گرچه من خيلي بدم بچه ها رو دوس ندارم
يه زموني يه صدا وجودمو تكون مي داد
باورش سخته ولي اون صدا رو دوس ندارم
التماس سرخ سيبا ديگه معني نداره
سيا مال عاشقاس ، من سيبا رو دوس ندارم
ديگه دستي نمي خوام كه كنج دستام بشينه
همه چي سرده ، مي لرزه ، گرما رو دوس ندارم
چرا من دلواپس شمدوني باشم ، تو غروب ؟
ديگه نه گلا رو نه گلدونا رو دوس ندارم
وفا حرفه ، مهربوني قحطيه ، عشقم بلاس
ديگه بي وفام ،‌ عجب نيس ، وفا رو دوس ندارم
صحبت چشماي روشنش يه عمري منو كشت
ولي نه هرگز ديگه اون چشا رو دوس ندارم
با خودم برنامه گذاشتم سراغ دلم نرم
با دلت بري خطاست ، من خطا رو دوس ندارم
وقتي كه عاشق بودم ،‌ بلا چه طعم خوشي داشت
حالا كه رها شدم ،‌ پس بلا رو دوس ندارم
يعني چي دوست دارم ، بي تو مي ميرم ، عزيزم
نمي دونم چرا اين جمله ها رو دوس ندارم
بايد آدم بشينه راس راسي زندگي كنه
آدماي عاشق و مبتلا رو دوس ندارم
خدا هر چي سر رام بود طعم خوشبختي نداشت
نمي شه آخه بگم كه خدا رو دوس ندارم
ولي بنده هات نساختن با دلم تك تكشون
اينكه جرمي نداره بنده ها رو دوس ندارم
خورشيد و ستاره رو ، مهتاب و آسمونا رو
ساحل و موج بلند دريا رو دوس ندارم
همه عمرم تايشان سوختن واسه پروانه گذشت
ولي بي رحمم و حتي شمعا رو دوس ندارم
مي دايشان مي شكننت ، نمي خوانت ، نمي رسي
من به كي بگم كه اين قانونا رو دوس ندارم
زندگي رو شونه هام سنگيني مي كنه عجيب
پس گناه من چيه كه دنيا رو دوس ندارم
دو سه سالي بود به عشق رايشاناهام زنده بودم
ديگه حتي رسيدن تو رؤيا رو دوس ندارم
دلمو همه زدن يا بد مي شن يا كه بدن
خودمم بدم وليكن بدارو دوس ندارم
به جاي اين همه حرفا چونكه باور بكنيد
بذاريد بگم كه ديگه ، زيبا رو دوس ندارم

416:

صبورم هنوز

ز چشمت اگر چه كه دورم هنوز
پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
ااگرغصه باريد از ماه و سال
به ياد گرشته صبورم هنوز
شكستند اگر قاب ياد مرا
دل شيشه دارم بلورم هنوز
سفر چاره ي دردهايم نشد
پر از فكر راهعبورم هنوز
ستاره شدن كار سختي نبود
گرشتم ولي غرق نورم هنوز
پر ازخاطرات قشنگ توام
پر از ياد و شوق و مرورم هنوز
ترا گم نكردم خودت گم شدي
من شيفته با تو جورم هنوز
اگر جنگ با زندگي ساده نيست
در اين عرصهمردي جسورم هنوز
اگر كوك ماهور با ما نساخت
پر از نغمه ي پاك و شورم هنوز
قبول هست عمر خوشي ها كم هست
ولي با توام پس صبورم هنوز

417:

غريبه
صداي پايت را در كوچه پس كوچه هاي باريك دلم مي شنوم گايشاني صداي پاي فرشتگان هست
غريبه, مي داني تو همچون فرشته اي هستي كه من تو را در لابه لاي آرزوهاي بي حاصلم, پر بار مي بينم
عطري به مشامم مي رسد.

اين عطر توست.

عطري كه هميشه تو را به من نزديكتر مي كند
عطر تو عطري هست كه هميشه عشق و مهرباني مي آورد
غريبه تو كيستي كه اينگونه مهربانيت را نثار كسي مي كني كه حتي نامت را هم نمي داند
تو مهربان و خوبي,اونقدر كه كبوتران قلب پر مهرت را در آسمان سوت و كور قلبم پرواز دادي
آخر اي الهه تمام خوبي ها با من بگو, بگو كه از قبيله بهاري هستي
كه اينگونه مهرباني را بدون كم وكاست آموخته اي
بگو.........

418:

اي كاش
كاش يك ماه بودم تا در آسمان آرزايشانت يك جا مي نشستم و شبها برايت روشنايي مي تاباندم
كاش مي شد كه كبوتري بودم كه در آسمان خيالت پرواز مي كردم و به پشت بام خيالت
فرود مي آمدم و دانه هايي را كه از مهر و محبتت پاشيده بودي بر مي چيدم
كاش ستاره اي بودم و در آسمان سياه شب جا مي گرفتم و گاه گاهي
برايت چشمك ميزدم.............!

419:

من زندگي مي كنم تا بخوابم
خواب بهتر هست يا بيداري
!!
انتظار شب
را مي كشم
انتظار خوابهاي زيبا و رايشانايي
دل كندم از دنيا
دل مي سپرم
به جهان رايشانا
شهر خيال برايم بزرگتر از شهر دنياست
.
دردهايش عميق
تر
لذت هايش شيرين تر
جهاني فراخ تر
آزادي بيشتر
کلبه دلتنگی

420:

(شاید تکراری باشه.

ولی وصف حال الان منه....! )


اين روزها هيچ چيز جز حضور ناب تو، غبار آينه ام را پاک نمي نمايد!

هيچ چيز جزتکرار نام عجيب و زيباي تو لبهايم را از شکوه باز نمي دارد!

و هيچ چيز جز عاشقانه هاي تو که بي دريغ نثار من مي شوند، تعجب مرا بر نمي انگيزد!!

حضور عاشق تو مثل آفتاب اين روزها کيميا ست و سرماي مرا گرم مي نمايد!

تو از کجا رسيدي؟! ناگهان و يک باره؟!

تو، که شبانه هاي بي خوابي من کنار مني،

و تو، تنها تو توانستي که اين روزها مرا به خندهوا داري!

فرموده بودم، نه؟!

که سرم که رايشان شانه هاي تو بود ودستانم که غرق دستان مهربان تو بود ،

تمام دردهايم از همان در کناريمان بيرون مي رفتند؟!

حضور ناب تو ، زيبايي واژه هاي من هست! همين کفايت مي نمايد، نه؟!

ديگر هيچ چيز نمي تواند مهم باشد!

وقتي تو باشي و رايشانا و شبانه هاي لبخند و آغوش و ترانه،

وقتي تو باشي و مهرباني بي دريغ تو ، تو باشي و شب بوسه ها و امنيتِ کنار تو بودن،

هيچ چيز اين جهان بي کرانه نمي تواند مهم باشد!

کلبه دلتنگی

421:

خوشبختي

خوشبختي را در چنان هاله اي از رمز و راز فرو نبريم که خود ، درمانده از شناختش شايشانم .

خوشبختي را تابع لوازم و واقعيات بسيار دشوار و اصول و قوانين پيچيده اي ادراک ناپذير ندانيم تا چيزي ممکن الوصول به نا ممکن ابدي تبديل شود .


خوشبختي را چنان تعريف نکنيم که گايشاني سيمرغي بايد تا اون را از قله ي قافي بياورد .

خوشبختي ، عطر مختصر تفاهم هست که اينک در سراي تو پيچيده

و عطري ست باقي که از آغاز تا پايان اين راه ، هميشه مي توان بايشانيدش .

مادربزرگي داشتم که براي ديدار حضرت خضر ، برنامه يي چهل روزه داشت .



چهل روز ، تاريک روشن سحر ، سپس نماز ، خود را صفا مي داد ، جلايشان خانه را آب و جارو مي کرد ، قدري گلاب به فضا مي بخشيد ، و روز چهلم به انتظار مي نشست .

اولينپيرمردي که مي گذشت ، براي مادر بزرگ ، حضرت خضر بود .

مادربزرگ از او چيز زيادي نمي خواست ، چيز تازه يي نمي خواست ، توقعي نداشت ، و از روزگار با او به شکايت سخن نمي فرمود .



مادربزرگ ، فقط ، زير لب مي فرمود : اي حضرت ! سلامت و شادي را در خانه ما حفاظت کن !

مادربزرگ ، غير ممکن را با مهرباني و خلوصش نه تنها ممکن بل بسيار آسان کرده بود .

من ، بعد ها که جوان شدم و مادربزرگ ديگر وجود نداشت ، تنها با يادآوري اون بايشان گلاب سحرگاهي و اون عطر خاک آب خورده ، خوشبختي را در حجمي بسيار عظيم احساس مي کردم ، مي لرزيدم ، و به ياد مي آوردم که مادربزرگ ، با کمک حضرت خضر ، چقدر خوب مي توانست شادي را به خانه ي ما بياورد و در خانه ي ما نگه دارد .



خوشبختي را ساده بگيريم اي دوست ، ساده بگيريم .

خوشبختي را ، تنها به مدد طهارت جسم و روح ، در خانه کوچکمان نگه داريم .

کلبه دلتنگی

422:

اگه داشتم تو رو دنيام يه صفاي ديگه داشت - شب عشقم واسه من حال و هواي ديگه داشت

اگه داشتم تو رو رسواي عبادت مي شدم- دلم اين خسته عاشق يه خداي ديگه داشت

اگه داشتم تو رو اون قصه نايشانس-واسه من يه قصه هاي ديگه داشت

مي دونم زندگي اينجوري نبود-مرد عاشق يه شبهاي ديگه داشت

اگه داشتم تو رو اون ميخونه که جاي منه-شبها اونجا جاي من يه بينواي ديگه داشت

مي گم با تو واسم، گريه ديگه گريه نبود-با تو اين زمزمه ها يه هاي هاي ديگه داشت

مي دونم پيش تو آروم مي شدم حتي اگه

قهر و نازت واسه من درد و بلاي ديگه داشت

اگه يارم مي شدي، صاحب دنيات مي شدم-فکر نکن چشمهاي تو يه آشناي ديگه داشت.........

423:

مگو با بي نوايان نغمه از دل

نوا با اينچنين كي گشته بر دل

بيا اي دل نوا را در طرب كن

كه غم بي اين نوا آيد بهر دل

424:

هم به دلم هواي تو هم كه هواي هو كنم

ديده ي دل بسايشان تو تا كه نواي او كنم

ماه شب و شراب دل تايشاني و من فداي تو

راه جهان به كايشان تو كايشان تو جاي او كنم

425:

من از اون روز که در بند توام آزادم.............

426:

سنگ صبور تو صبور یا من صبور

427:

هم تو صبور و هم من صبور
مگه نمیشه؟

428:

چرا میشه

429:

برو اي موج بر صخره شکسته
برو اي کشتي بر گل نشسته
برو مثل هميشه غصه هاتو
بزن با سر به سنگاي شکسته
برو موجي برو ديوونه مست
شدم از دست دريا و تو خسته
برو اي ساحل دريا نديده
برو اي موج از ساحل رميده

430:

خیلی سخته.....!

خیلی سخته که یکی مجبورت کنه عاشقش بشی
و تو هم بالاخره عاشقش میشی و از جون و دل میپرستیش ....


ولی سپس چند ماه پشته تلفن با کلی گریه و زجر بهت میگه که یکی مرده .


بعد که ازش میپرسی کی بوده ؟!
بهت اسمه یه پسری رو میگه
و وقتی که ازش میپرسی کی بود ؟!
بهت میگه : عشقمممممممممممممممممممممم مممممممممم !!!!!!!!!!!!
وقتی که سپس کلی سنگ کوپ کردن و زجر و اینا بهش میگی پس چرا منو عاشقه خودت کردی ؟!

بهت میگه : به عنوانه برادر عاشقت بودم و هستم .

این روزا همه ی عشقا برادر و خواهری شده ......

خیلی سخته .....!

431:

alone عزیز آره سخته.

خیلی سخته.......!

اصلاً همه دوستی ها و عشق بازیای این زمونه سخت و عجیب شده.....!
دوست گرامی از اینکه با من درد و دل کردی و به خونم سر زدی ازت خیلی خیلی ممنونم.......
ایشالا یه روزی بیاد که هیچ عاشق خسته و دل شکسته ای وجود نداشته باشه....!

432:

من تورا تا بي كرانها -من تورا تا كهكشانها -از زمين تا اسمانها -دوست دارم مي پرستم -من تو را همچون احورا -من تورا همچون مسيحا -همچون عطر پاك گلها دوست دارم مي پرستم -من تورا با هستي خود با وجودم -عاشقم با خون خود با تمام تارو پودم -من تورا با لحظه هاي انتظارم -عاشقم با اين نگاه بي قرارم -من تورا همچون پرستو -ياسمن ها نسترن ها -من تورا با هرچه هستي -دوست دارم مي پرستم

433:

قلب من براي تو مي تپد - My heart will go on

هر شب در رايشاناهايم تو را مي بينم و احساس ات مي نمايم - Every night in my dreams.

I see you.

I
feel you


و احساس مي نمايم تو هم همين احساس را داري - That is how I know you go on

دوري، فاصله و فضا بين ماست - Far across the distance and spacesbetween US

و تو اين را نشان دادي و ثابت کردي - You have come to show you goon

نزديک، دور، هر جايي که هستي- Near.

Far.

Wherever you are


و من باور مي نمايم قلب مي تواند براي اين بتپد - I believe that the heart does goon

يک باره ديگر در را باز کن - Once more.

You open the door


و دوباره در قلب من باش - And you re here in my heart

و قلب من به هيجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد - And my heart will go on andon

ما مي توانيم يک باره ديگر عاشق باشيم - Love can touch US one time

و اين عشق مي تواند براي هميشه باشد - And last for a lifetime

و تا وقتي که نمرديم نمي گذاريم بميرد- And never let go till we regone

عشق وقتي بود که من تو را دوست داشم - Love was when I loved you

دوران صداقت، و من تو را داشتم - One true time.

I hold too


در زندگي من، ما هميشه خواهيم تپيد - In my life we ll always goon

نزديک، دور، هرجايي که هستي- Near.

Far.

Wherever you are


من باور دارم که قلب هايمان خواهد تپيد- I believe that the heart does goon

يک باره ديگر در را باز کن- Once more.

You open the door


و تو در قلب من هستي- And you re here in my heart

و من از ته قلب خوشحال خواهم شد- And my heart will go on andon

تو اينجا هستي، و من هيچ ترسي ندارم- You re here.

There s nothing I
fear


مي دانم قلبم براي اين خواهد تپيد- And I know that my heart will goon

ما براي هميشه باهم خواهيم بود- We ll stay forever this way

تو در قلب من در پناه خواهي بود- You are safe in my heart

و قلب من براي تو خواهد تپيد- And my heart will go on

و خواهد تپيد...- And on


434:

ديراست كه دلدار پيامي نفرستاد
ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد
صدنامه نوشتم واون شاه سواران
پيكي ندوانيدو سلامي نفرستاد
سايشان من وحشي صفت عقل رميده
اهو روشي كبك خرماي نفرستاد
دانست كه خواهم شدنم مرغ دل از دست
واز اون خطچون سلسله دامي نفرستاد
فريادكه اون ساقي شكرلب سرمست دانست
كه مخمورم و جامي نفرستاد
چنداد كه زدم لاف كرامات ومقامات
هيچم خبراز هيچ مقامي نفرستاد
حافظ به ادب باش كه اوخواست نباشد
گرشاه پيامي به غلامي نفرستاد
حافظ رحمه الله.........

435:

سلام چه خوبه اينجااااااااااااااا .

واي چه قشنگه اينجااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااا

436:

کجایی پس سنگ صبور؟

437:

سلام سلطان خان........
خوش اومدی گلم......
نظر لطفته.

اینجا خونه روشنک و دوستای گلشه.

همه درد و دل میکنن........

منم یه سنگ صبور حقیرم......

!

438:

مجید جان هستم در خدمتت گلم..........
امر بفرما؟

439:

مجید امروز خودمم خیلی دلتنگم.........
میای با هم درد و دل کنیم؟!

440:

همه دلخوشیم به اینه که تو یادت موندگارم....
گرچه عمریه تو این دشت یه خزون بی بهارم....


441:

باز یکی با غصه هاش داره آواز میخونه
چی شده روشنک دلت گرفته؟

442:

تقديم به روشنگ عزيز سنگ صبور ما


براش بنايشانس دوستت دارم
آخه می دونی
آدما گاهی اوقات خيلی زود حرفاشونو از ياد می برن
ولی يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدنی نيست .


کلبه دلتنگی

گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره
ولی تو بنايشانس ..

تو ...
بنايشانس .
کلبه دلتنگی
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه
يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه
کلبه دلتنگی
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه
دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه
کلبه دلتنگی
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه
يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز ، يه لب خندون ،
کلبه دلتنگی
يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک، يه ديوار هستوار ،
فقط يه جا معنی داره ،
جائی که چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای کوچيکت رو من خندون کنم ،
کلبه دلتنگی
نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم ، و فقط از اينکه به من
تکيه می کنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه
کلبه دلتنگی

443:

وایی هم نوشته هاش زیباست هم نقاشیهاش....


444:

در کنار گنبد گل‌ميخ‌ها، گايشاني
در حصار و برج‌ها و باروهاي اون ديرين دژ دزفول
پاسدارانند يا سرنيزه‌هاشان در پس سنگر
همايش ديوارها و طاق‌ها و شانه‌ي رف‌ها
و هزاره و هره‌هايي بندباز بازگرنه را معبر
کاکل ايوان چو زلف اون مخل دختر
و ببين اون طره...


445:

سوء تفاهم

حس خشم تو ميان دل من گم شده هست
باز زيبا ، نكند ، سوء تفاهم شدهاست
باز زيبا ، نكند عاشقي مريم تو
بازي و دستخوش تهمت امت شده هست
باز زيبا ، نكند حرف جديدي زده اند
صحبت سيب و يا صحبت گندم شده هست
من ديوانه دلم تنگ تو بود و ديدم
دل زيباي گلم ، قحط تبسم شده هست
جرممن چيست ، بگو ، معجزه ي ماه بهشت
باز در ذهن قشنگت چه تجسم شده هست
قهركردي گل من ، چشم ، ولي حق با توست
هر وقت صحبتي از حق تقدم شده هست
آخرشعر بيا لطف كن و زيبا شو
اسمت انگار ميان غضبت گم شده هست

446:

طعم تلخ واقعيت

بذار يواش شروع كنم ، سلام گلم ، هم نفسم
آرزوهام راضي شدن ،ديگه بهت نمي رسم
فرمودم چيا فرمودي بهم ، فرمودي كه آينده داري
دنيا همش عاشقينيست ، گريه داري ، خنده داري
فرمودم كه فرمودي من باشم به لحظه هات نمي رسي
به قول دل شايد دلت گرو باشه پيش كسي
خلاصه فرمودم كه چشات قصد رسيدن نداره
رؤياها كاله و دسات خيال چيدن نداره
فرمودم كه فرمودي زندگي ت غصه داره ، سفرداره
هم واسه من هم واسه تو با هم بودن خطر داره
فرمودم تو فرمودي رؤياها مالشباي شاعراس
شهامتو كسي داره كه شاعر مسافراس
مسافرا اون آدمان كه با حقيقتمي مونن
تلخياشو خوب مي چشن ، غصه هاشو خوب مي دونن
فرمودم فقط مي خواي واستيه حس محترم باشم
عاشقيمو قايم كنم ، تو طالع تو كم باشم
فرمودم كه فرمودي مادو تا بهدرد هم نمي خوريم
ولي يه جا مثل هميم ، هر دومون از قصه پريم
فرموديم تو فرمودي مي تونيم يادي كنيم از همديگه
اما كسي به اون يكي ليلي ومجنون نمي گه
فرمودم تو فرمودي سهممون از زندگي جدا جداس
حرف تو رو چشم منه ،اما اينام دست خداس
هر چي كه تو فرموده بودي ، فرمودم به دل بي كم و بيش
حالخودم ؟ نه راه پس مونده برام نه راه پيش
اين حرفاي خودت بوده ، از من ديوونه ترديدي ؟
اصلا نفرمودم اينا رو خودت ديدي يا شنيدي
دلم كه حرفاتو شنيد ، اول كهباورش نشد
ولينه ، بهتره بگم ، نفهميدش ، سرش نشد
يه جوري مات و غمزده ، فقطبه دورا خيره شد
زنگ ازرخش نه ، نپريد ، شكست و مرد و تيره شد
بلور رايشاناهام ولي چكيد ، مث خواب تگرگ
آرزوهام از هم پاشيد ، رسيد ته كوچه ي مرگ
راستش ازم چيزي نموند ، به جز همين جسم ظريف
خوب مي دوني چي مي كشه غريبتو خونه ي حريف
نگي چرا نوشته هام لطيف و عاشقونه نيست
رؤيا و آرزوم كههيچ ، حتي دل ديوونه نيست
زيبا بايد تنهايي من اين نامه روسيا كنم
رسمگذشتهها مي گه بايد به تو نگا كنم
حرفاتو فرمودم به خودت ، ببيني راستي تو زدي
اصلا تايشان ذات تو هست ، يه همچي چيزي بلدي ؟
اگر تو بيداري بودي ، بشينميادش خبرم
اگر نفرمودي بنايشانس ، من مي خوام از خواب بپرم
دوست دارم چه تايشانخواب ، چه تايشان مرگ و بيداري
فداي يك تار موهات ، كه تو من و دوس نداري
مواظب آدما باش ، زندگي گرگه زيبا جون
خداي رايشاناي منم ، هنوز بزرگه زيباجون
دوشنبه ي پر از غم يه ظهر گرم مردادي
با اون چشاي روشنت چه كاري دست مندادي

447:

سلام ابجی روشنک دیدی هک کردن سایت رو این پیامو به همه دوستان تبادلی که id شونو دارید بفرستید ممنون میشم


دوستان عزيز
سلام
پيرو پيام قبلي ( به : دوستان عزيز - به : دوستان عزيز )
لطفاً تا پايان کار بررسي
از ساختن ID و يا ورود با ID هاي ديگران و ارسال نظر جديد
و ....

جداً خودداري نمائيد

توجه داشته باشند که نام کاربري Administrator و admin
و ....

مربوط به مسئولين سايت تبادل نظر نيست

با تشکر

448:

سلام داداشی..........
آیین جون چی نوشتی؟ من که سر در نمی یارم..........!

449:

ابجی مگه نیدونی تبادل نظر هک شده اینم پیام مدیریت از زبان ایین هستش

450:

دیگه user های تبادل غیر فعا شده یعنی پاک پاک شده تبادل

451:

داداش تازه فهمیدم.

ولی باور نمیکنم...

در ضمن خیلی وقته تبادل نمیرم.

گه گاهی واسه چک کردن پیام خصوصی میرم....

آخه دیگه مث قدیما با صفا نیست...!

452:

می بینم هم میهن شلوغ شده و بیشتر بچه ها میان اینجا!!! پش بگو......!

453:

من از طرف خودم خودمو مسئول میدونم به همه بگم شما هم اگر تو تبادل id کسی رو دارید
که میتونید به من بدید از طریق پست شخصی بدید اونایی هم که نمی تونید ندید خودتون
هر روز سند کنید این پیامو بهشون ممون میشم چون طرف یکی از کاربرای تبادل بوده
معلوم نیست کیه

454:

باور نمی کنید باشه از دادا صادق و ابجی اتنا بپرسید اصلا" برید id تبادلتونو چک کنید هک شده به خدا

455:

در هر صورت تبادل نشونه ای نمونده همه تاپیک ها همه ایدی ها همه چی پاک پاک

456:

آیین جون شوخی کردم گلم.....


باشه چشم مرسی داداشی.

منم به همه اونایی که می شناسم خبر میدم.

خوبه؟

457:

مثل هيچکس
مث اون موج صبوري كه وفاداره به دريا
تو مهي مثل حقيقت مهربوني مث رايشانا
عزيزم شما چه قدر تازه و پاكي مث ياساي تو باغچه
مث اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مث اون حرفي كه نافرموده مي مونه دم آخر
تو مث بارون عشقي رايشان تنهايي شاعر
تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمي تايشان يك قاب شكسته
مث پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته
مث اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته
مث پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مث اون قولي كه دادي فرمودي يادش نمي مونه
تو مث چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مث يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون
تو مث يه سرپناهي واسه عابر غريبه
مث چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه
چشمه ي چشماي نازت مث اشك من زلاله
مث زندگي رو ابرا بودنت با من محاله
يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
تايشان خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره
تو يه عمر مي درخشي تو يه قاب عكس خالي
اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي
تو مث بادبادك من كه يه روز رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطاي عجيبي
مث شاگرداي اول كمي مغرور و نجيبي
دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت فرمودي هميني
تو مث اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه
التماسش مي كني كه بمون اون ميگشه نميشه
مث يه تولدي تو مث تقدير مث قسمت
مث الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت
مث نذر بچه هايي مث التماس گلدون
مث ابتداي راهي مث آينه مث شمعدون
مث قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي
پر نازي مث ليلي پر شعري مث نيما
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا
بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر كرد

458:

بله بهشون بگو هی ایدی جدید نسازن امت از بس به همه تذکر دادم

459:

http://www.tabadolnazar.com/forum/showthread.php?t=15256



لطفا" اینو به همه تبادلی ها سند کنین دیدن کنید

460:

چشم آیین جون چشم.....
چه آدم مسئولیت پذیر و منطقی....!

461:

هااااااااااااااا الان ميگي چيكار كنم من؟

462:

سلام به سنگ صبور

463:

ميگه عليك سلام

464:

سلام به روی ماهه یاور همیشه مومن سنگ صبور.....
خوبی داداشی؟
تابش جان شما نیاز نیست کار خاصی انجام بدین....!

465:

ميدونم.

پست كه ميتونم بزنم.

نه؟

466:

آره عزیزم.

بفرما.

خونه خودتونه........

467:

برهنه اي که شرمسار نيست

عفاف فرمود :مرا با برگ درختان زيتون مستور داريد
وقاحت فرمود :مرا با امتيازات و نشانها بيارائيد
شرارت فرمود : مرا با لباسنيکي و صلاح بپوشانيد
رذيلت فرمود : مرا با خلعت فضيلت و صميميت ملبس نمائيد
خدعه فرمود : مرا با جامه اخلاص و فضيلت افتخار دهيد
خيانت فرمود : تاج امانتبر سر من بگذاريد
تزايشانر فرمود : بالاپوش صدق و محبت را بدوش من اندازيد
ظلم وستم فرمود : گايشان و چوگان مسامحه را بمن بخشيد
استبداد فرمود : صورت آزادي را برچهره من نقش کنيد
اختلال فرمود : مرا به زينت وظيفه مزين فرمائيد
تکبر فرمود : مرا به زيور تواضع مباهي نمائيد
حق در اين هنگام قدبرافراشت و فرمود : مرا برهنهبگذاريد و پيرايه اي بر من نبنديد که من از
برهنگي خود شرمسار نيستم

468:

نمي دانم چند شب و چند روز هست كه من بي خبرم ....

چند صبح گذشت و چند خورشيد به افق پيوست كه من در انديشه هاي خايشانش سر در گريبانتنهايي ميان لبخند و تكرار غوطه ورم ....

چند شكوه جا مانده ؟ ....

يادم نيست ! دلم
براي تك تك نگاههاي سبز تنگ مي شود ....

من ،‌شيفته تازگي و هراسان از غار تنهايي
،‌ دست به سايشان كليد نگاهي دراز كرده ام كه رمز تمام قفلها را داشته باشد ...

راستي
خيال هست اين يا وهم ؟ اميد هست يا سراب ؟ نمي دانم ...

هنوز پس از عبور از تمام
جاده هاي نفرت و فريب ،‌ زشت و زيبا ،‌دروغ و حقيقت همچنان تازه تر از نسيم بهاريستدلم ...

و به خود مي بالم كه شيفته زاده هست مرا خالق جهان آفرين ! هر كه تن اين
درخت هستوار را به ناخن دل سنگي خراشيد ...

سايه بانش را دريغ نكرد زيرا كه درخت
سرو آزاده هست و سرافراز و سايه تنها شعريست كه از بر كرده هست .............


469:

شب میشه، تنهاییدوباره داره آغاز میشه
کاش خیلی زود دوباره صبح بشه ، ماهی توی تنگ بیدار بشه ...

گلدون پشت
پنجره پیدا بشه
باخودم میگم اگه دوبارهصبحبشه ...
ماهی توی تنگ وآزاد می کنم ...گلدون رو دوباره توی باغچه زیربارونمی کارم
امیدِ آزادیِ ماهیصبحِ روشنِ منه، گلدونِ پشت پنجره حسرتِ آزاد شدنه
اگه امشب بگذره میرم یه جایی که دیگه هیچ وقتغروبنشه ، این شب تنها آغازنشه
باید همین امشببه خدا بگم ، دیگه نمی خوام، دیگه نمی خوام هیچ شبی تنها باشم
چشای بستمو باز میکنم ...زندگی رو با یه لحظهرویاآغاز می کنم
رویا دیگه تموممیشه ،آفتابمیشه، تن سردم یواش یواشگرم میشه.


اگه...

اگه ...
اگهگلدون رو توباغچه بکارم ، ماهی رو توی حوض بذارم ، تنهای تنها میشم
میمیرم، آزادمیشم
میرم اون جاییکه دیگه هیچ وقت تنها نباشم .

با دیدنش
هرروز صبح ازخواب بیدار بشم.......

470:

چی بگم که خیلی تنهام
میدونی یاری ندارم
چی بگم که غیر غصه
دیگه دلداری ندارم
هیچکسی پا نمیزاره
به سراچه ی خیالم
هیچکسی نداد جواب
این سوال بی جوابم
هر کی اومد 2-3 روزی
از دلم بازیچه ای ساخت
دل من مثه عروسک
ساده بود دل به دلش باخت
گله و گلایه نیست
بی وفایی رسم عشقه
عاشقا تنها میمونن
تنهایی مرام عشقه
چی بگم که خیلی تنهام
میدونی یاری ندارم
چی بگم که غیر غصه
دیگه دلداری ندارم
هیچکسی پا نمیزاره
به سراچه ی خیالم
هیچکسی نداد جواب
این سوال بی جوابم

*****

اینم از حرفای دل من ...!

471:

امید جان مرسی گلم.....
خوشحالم که دقیقاً حرف دلمو زدی.

و خوشحال تر از اینکه همین ترانه رو واسش خوندم....


یعنی عقده دلمو وا کردم......

472:

چه زيباست در فراق يار گريستن.چه زيباست تحمل سختي هاي زندگي تنها به اميد وصل
يار.چه زيباست به غير از او كسي را نخواستن و فداكاري كردن به خاطر عشق او
وچه زيباست كه قلبمان به خاطر او مي تپد و تك تك سلولهايمان تنها او را مي خواهند.چه
زيباست انديشيدن به او و با او در خواب ملاقات كردن و چه دلپذير هست لحظه اي كه تو را
در آغوش مي كشد و تو در اون لحظه مرگت را از خدا مي خواهي.
از خدا مي خواهي جان تو را وقتي بگيرد كه در آغوش او هستي و او پيشاني ات را مي

بوسد و قصه ي عشق را در گوشت تكرار مي كند.از خدا مي خواهي زندگي

بايستد،
جهان و وقت حركت نكنند تا اين لحظات تمام نشوند.
خدا مي خواهي هميشه او يارت باشد
و تو هم هميشه يار او باشي،
او شاهزاده خانم قصه ي زندگي تو باشد و تو نيز شاهزاده
زيباي رؤياهاي او.
تو هميشه يار او مي ماني حتي پس از مرگ

473:

عاشق نبودی تو
من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق
بودی تو معبودم
آرام و آسوده
در خواب خوش بودی
یک لحظه من بی تو
هرگز نیاسودم
من با نفسهایم
نام تورا خواندم
کاش ای هوس بازم
با تو نمیماندم

روزی که میفرمودی
من باتو میمانم
روزی که دانستی
من بی تو میمیرم
روزی که با عشقت
بستی به زنجیرم
بازنده من بودم
این بوده تقدیرم
خوش باوری بودم
پیش نگاه تو
هر دم ز چشمانت
خواندم کلامی نو

عشق تو چون برگی
در دست طوفان بود
دل کندن و رفتن
پیش تو آسان بود
روزی به من فرمودی
دیگر نمیمانم
فرمودم که میمیرم
فرمودی که میداند ؟
باور نمیکردم
هرگز جدایی را
اون آمدن با عشق
این بی وفایی را

---------------------

درد دلهای این دل شکسته ...!

474:

هیچکس لیاقت اشک های تو را ندارد و
کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک
ریختن تو نمی شود

475:

شما ای خاطرات کهنه و پوسیده و درهم، ز من امشب چه می خواهید؟
ز من امشب که می میرم یکه و تنها، چه می خواهید؟
برای مردنم کسی را خبر نسازید.
نمی خواهم پدر بر هم زند چشمان بازم را.
نمی خواهم ببیند مادرم سختی جان کندنم را.
نوشتم نامه ای که گر افتد به دست خواهرم،
از دل کشد آهی،
که گر افتد به دست تک برادرم ....
و گر افتد به دست دلبرم اشکش فرو ریزد
بدینسان نامه ام:
سلام مادر، سلام ای نازنین، ای مهربان، ای بهترین مادر،
دگر در دفترم شعر جدیدی را
نخواهی دید، نخواهی خواند.
دگر در آلبومم عکس جدیدی را
نخواهی دید.
دگر هر شب در را به رویم باز نخواهی کرد.
دگر از من نمی پرسی، کجا بودی، در این ظلمت؟
چه می کردی ؟ چه می خواهی ؟
مادر؟ اگر روزی رفیق مهربانی آمد سراغ من،
بگو فرزندم به ناکامی جان داد.
و تا آخرین لحظه عمر به سختی سخن می فرمود:
خداحافظ عزیزانم
خداحافظ رفیقانم
خداحافظ ....
تک بتم
خداحافظ............


476:

دنیای من، دنیای دل، دنیای عشق هست و جنون
سودای من، سودای دل، سودای عشق هست و جنون
سوزم نگر، شورم ببین، وین آتش تورم ببین
سینای من، سینای دل، سینای عشق هست و جنون
امشب سراپا آتشم، می با سبو سر می کشم
فردای من، فردای دل، فردای عشق هست و جنون
اکنون که جوشان گشته ام، سیلی خروشان گشته ام
دریای من، دریای دل، دریای عشق هست و جنون
در عاشقی دل خون شدم، آواره چون مجنون شدم
صحرای من، صحرای دل، صحرای عشق هست و جنون
ای ساقی آشفته مو، با من سخن از می مگو
مینای من، مینای دل، مینای عشق هست و جنون

477:

پروانه سوخت، شمع فرو مرد، شب گذشت




ای من که قصه ی دل نا تمام ماند

478:

هنوزم دلم می خواد تو عشق و زندگیم باشیرو تن دلواپسی هام رنگ عشقو بپاشیهنوزم دلم می خواد دست تو مال من باشهظلمه که نباشی و دل من عاشقت باشهنمی خوام فقط تو رو تو خواب و رویا ببینمدوست دارم قلب تو رو مثل یه دریا ببینموقتی که نباشی و ترانه از غم بخونهکاش می شد که قلب تو درد دلم رو بدونهمی دونم خسته شدی اما گناه من چیهتو بدون شبای من پر از دلواپسیهبه خدا خسته شدم از دست این دو رنگیاتاگه باز اومدی مثل یه آشنا بیا.....


479:

مينايشانسم از قلب مهربانت، از اون احساس پاکت
مي نايشانسم ازعشق چون خيلي اون مهرومحبتت دراعماق دلم نشسته هست
مي نايشانسم از چشمهاي زيبايت،ازصداي قشنگت،ازنگاه پرازعشقت
با صداقت مي نايشانسم اولينعشقم تايشاني؛وبا يکدلي مي نايشانسم
که با تو بي نيازم
با چشمان خيس مينايشانسم که خيلي مهرت در دلم نشسته هست
و با بغض مي نايشانسم که مرا تنها نگذار عزيزم
مي نايشانسم از پرواز؛ پرواز عاشقانه به قلب آسمان آبي عشق
مي نايشانسم از حرفهاي شيرينت واون لحظه رايشانايي که من وتو دراون آشنا شديم
وشيفته قلبهاي سرخ يکديگر شديم.
اونچه که مي نايشانسم حرف دل هست وبس!اونچه که مي نايشانسم
حرف دل پرازدردوعاشق من هست......
مي نايشانسم ازدشت شقايق ها که تو همان شقايق سرخ دلم هستي
مينايشانسم ازتوکه همان پروانه اي که اطراف شمع خا موشي مانند
من ميچرخي ونور محبت را به من بي نور مي بخشي
مي نايشانسم از دريايي مانند تو که به سايشان کايشانري مانند من مي آيد
ومرا از عشق خودش سيراب مي نمايد
مي نايشانسم از ستاره اي مانند تو که در آسمان تيره وتار قلبم نشست
وشب بي نورم را پر از روشنايي کرد
از نام زيبايت نوشتم وکتابم بهترين کتاب زندگي شد
چون نام زيبايت اون حس قشنگ عاشقي را در خون من جاري مي سازد
تايشاني همان رايشاناهاي زيباي مني، نداي آمدن بهار عشق،آغاز باريدن باران عشق.....
تايشاني همان آغاز نمايان شدن مهتاب آسمان تيره تار دلتنگي هاي مني!
پس مي نايشانسم از تو که محشري، ومانند تو کسي در اين دنيا نيست عزيزم.....

480:

فکر کنم دلم می خوادبسوزه
پمادی مرحمی یه چیزی نداری روش بذارم

481:

کلبه دلتنگی


کویر تشنه ی باران هست

و من تشنه ی خوبی
به من محبت کن !
که ابر رحمت گر در کویر می بارید
به جای خار بیابان بنفشه می رویید
و بوی پونه وحشی به دشت بر می خاست
چرا هراس ؟ چرا اشک ؟
بیا که من بی تو
درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست
امید بارش باران نو بهارم نیست
کلبه دلتنگی

482:

شب بود و شمع بود و من بودم و غم **** شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم

483:

فرق من و پروانه همین بود در عالم **** پروانه پرش سوخت و من هم جگرم

484:

سلام روشنک جان اینجا میشه سوالم پرسید؟
از هر نوع سوال؟

485:

روشنک رفته مرکز ترک اعتیاد

بستگی داره
اما هرچی دل تنگت خواست بگو

486:

رفتم و تنهات میزارم
با یه دنیا گله
واسه دست کشیدن از عشقت
چاره شد فاصله
روزی که چشماتو دیدم
چشم از همه بریدم
اما دریغ از عشق تو

دیگه تمومه
شادی حرومه
به قلب خستم زدی نشونه , جونم
دیگه نمیخوام
دله دیوونه
از خاطراتم
چیزی بمونه , جونم

ای وای از اون همه احساس
شد پر پر نگاه تو
حیف از دلی که با جونم
میرفت به راه تو
حالا که دست دل سنگت
رو شد واسه دل خستم
میخوام بدونی چشمامو
روی تو بستم

رفتی و قلب تو تنهاست
بین اینهمه سیاهی
حالا ببین بدونه من
چه سخته بی پناهی
روزی که دل کندی از من
فرمودی آسونه رفتن
اما دریغ از عشق من

دیگه ندارم
عشقت به سینه
تو قلبه زخمیم
نشسته کینه , ای وای
دیگه نمیخوام
بمونه یادم
عشقه سیاهت
داده به بادم , ای وای

ای وای از اون همه احساس
شد پرپر نگاه تو
حیف از دلی که با جونم
میرفت به راه تو
حالا که دست دل سنگت
رو شد واسه دل خستم
میخوام بدونی چشمامو
روی تو بستم



درد دلهای یک تنها

487:

دلم داره می ترکه
یکی به درد دل من گوش کنه
عشقم دیونم کرده

488:

سپیده جونم سلام.

خوبی خانومی؟
عزیز دلم اینجا خونه روشنک تنهاست.....
هرچی دوست داری بپرس.....

489:

بدو بدو روشنك اومد

490:

هلیش جونم سلام.
عزیزم شما هم خوش اومدی خانومی.....
فدات بشم خدا نکنه دیوونت کنه....
بگو روشنک هست گوش میکنه

491:

از قیصر امین پور

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نفرمودنی
دردهای من نهفتنی هست

دردهای من
گرچه مثل دردهای امت وقته نیست
درد امت وقته هست
امتی که چین پوستینشان
امتی که رنگ روی آستینشان
امتی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام هستخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته هست
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده هست

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شفرمود دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته هست
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته هست
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل هست
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی اون جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد فرموده هست
درد هم شنفته هست
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من هست
من چگونه خویش را صدا کنم؟

492:

کسي ما را نمي جو يد.


کسي ما را نمي پرسد.

کسي تنها يي ما را نمي گريد.


دلم در حسرت يک دست.

دلم در حسرت يک دوست.
دلم در حسرت يک بي رياي مهربان مانده هست.
کدامين يار ما را مي برد.

تا انتهاي باغ باراني.


کدامين اشنا ايا به جشن چلچراغ عشق دعوت مي نمايد ما را.
واما با توام اي انکه بي من مثل من تنهاي تنهايي تو که حتي شبي را هم به خواب من نمي ايي.


تو حتي روزهاي تلخ نامردي.

نگاهت.

التيام دستهايت را دريغ از ما نمي کردي.


من امشب از تمام خاطراتم .

با تو خواهم فرمود.

من امشب با تمام.

کودکي هايم برايت اشک.

خواهم ريخت
من امشب دفتر تقايشانم عمرم را به دست عاصي درياي نا ارام خواهم داد همان دريا که مي فرمودي.

تو را در من تجلي مي نمايد.
اي دوست.

همان دريا که بغض شکوه ها يم.

در گلايشان موج خيزش زخم بر ميداشت.
واما با تو ام .

اي انکه بي من مثل من تنهاي تنهايي کدامين يار ما را مي برد تا انتهاي باغ با راني...


493:

عاشق دوست ز رنگش پیداست

بی دلی از دل تنگش پیداست

نتوان نرم نمودش به سخن
این سخن از دل سنگش پیداست

از در صلح برون ناید دوست
دیگر امروز ز جنگش پیداست

می زده ست از رخ سرخش پرسید
مستی از چشم قشنگش پیداست

یار امشب پی عاشق کشی هست
من نگویم؛ ز خدنگش پیداست

رازِ عشق تو نگوید «هندی»
چه کنم من ، که ز رنگش پیداست


494:

من یک مشکل دارم عشق یعنی چی ؟
عشق هم شده مثل کلمه های ربطی در همه جا هستفاده میشه بدون این که معنی شو بدونیم
عشق و با هوس قاطی نکنید

495:

عشق نمی پرسه اهل کجايی
فقط ميگه تو قلب من زندگی می کنی
عشق نمی پرسه چرا دور هستی
فقط ميگه هميشه با من هستی
عشق نمی پرسه که دوستم داری فقط ميگه

: دوستت دارم

496:

آبجی کجایی؟
دلم برات تنگ شده

497:

ابجی کجایی دلم هم گرفته هم برات تنگ شده

498:

روشنک جون یعنی اینجا اگه دلمون بگیره کسی نمی گه چرا؟! کسی نمیگه بمیر ...
دلم داره آتیش میگیره از این همه ناامتی خسته ام از این همه پستی و بی کسی دل بریدگی تنهایی دلتنگی درد بی درمون بی عشقی و بیزاری ای دلهای سیاه ...
یکی نیست بگه آخه چرا هیچ کسی تو این دنیا انصاف نداره عشق نداره دل نداره بابا ما ؟ادمیم سنگ که نیسیم به خدا من آدمم یه قلب دارم یه قلب خون یه قلب شکسته یه قلب تنها به خدا دیگه خسته شدم ...

خسته شدم
بی تو خسته ام دل شکسته ام اسیر دردم ...
کلبه دلتنگی
کسی از عشق حرفی نزد ...
دلها همه شکسته موند !
خیلی سخته کسی که مدتها سنگ صبورت بود و از جونم بیشتر دوسش داشتی بگه ازت بدم میاد بگه تحملتو ندارم نیا پیشم خیلی سخته خیلی ...

به خدا سخته

__________روشنک جونم ببخشید سرتو درد آوردم داشتم میامت بدجوری این حرفها تو دلم مونده بود
فربونت برم خانومی گل


499:

بر گسترة بي‌ترحم امواج
كشتي رايشاناهاي دور
كشتي آرزوهاي گرم ساحل خيز ،شكست؟
اميد به غروب نشست
سايه‌هاي بنفش نزديكند، واژه‌ها را دريابيد
سكوت را....

تنهايي را!!!!!

چشماهايت همان تكرار دلفريب لحظه‌هاست
و اشك‌هايت ،بهانه‌هاي گرم هميشگي
فراموشمان كرد، ساحل
مرا و تورا
بر گسترة بي‌ترحم امواح
شكست در عمق ثانيه‌هاست؟
و انتظار مي‌كشد مرا، سرزمينم را
و هر اونچه پاس داشتم از،سرزمينت ، عشقت ، و از تو........؟


500:

آخرين تپش در قلبم تايشاني اي نازنينم آخرين اشك بر رايشان گونه هاي خيسم تو هستي.

تو آخرين عشق در پيكر بي جانم هستي آخرين اميد در ميان همه ي نا اميديم هستي.

تو آخريني و من هنوز درابتداي راه تو.

تو آخرين موج در درياي طوفاني و من هنوز بسان قايقي سر شكسته از امواج در ابتداي ساحل.

تو آخرين قله اي من هنوز تپه اي در ميان صحرايم آخرين ديدار تايشاني من هنوز در انتظار لحظه ي ديدار بي خوابم

501:

چي ميشد گر دل اشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد
پرستايشان نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نميكرد
چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد
چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگايشانم عاشقانه
و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه
چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم
و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم
چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم عاشقانه مينشستي
نميفرمودي
مسافر هستي
امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي


تقديم به تمام كسايكه يه روزي دلشون شكست و هرگز زخم دلشان مرحمي نداشت.....!

502:



کسي ما را نمي جايشاند، کسي ما را نمي پرسد، کسي تنها يي ما را نمي گريد، دلم در حسرت يک دست، دلم در حسرت يک دوست، دلم در حسرت يک بي رياي مهربان مانده هست، کدامين يار ما را مي برد، تا انتهاي باغ باراني؟ کدامين آشنا آيا به جشن چلچراغ عشق دعوت مي نمايد ما را؟، واما با توام اي اونکه بي من مثل من تنهاي تنهايي، تو که حتي شبي را هم به خواب من نمي آيي، تو حتي روزهاي تلخ نامردي،.

نگاهت،.

التيام دستهايت را دريغ از ما نمي کردي، من امشب از تمام خاطراتم ، با تو خواهم فرمود، من امشب با تمام عشق تورا خواهم خواند.

که تايشاني تنها معبودم....

503:

تنهایی یهنی نگاه کردن به بیکران و سرابدیدن....
تنهایی یعنی فریاد زدن و صدایی نشنیدن........
تنهایی یعنی گریستن واشکی ندیدن.......
...
واما هنگامی که دست روی قلب می گذاری در میابی که کسی درقلبت گرمایی ایجاد کرده که به اون می گویی عشق و وقتی به دل رجوع می کنی مفهمی خداهم با اون عشق در کنارت هست .....................پس تنها نیستی....
(از نوشته های زیبای محمد عزیز....)

504:

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد.

***************

خدایا اون که در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گداشت
در تنهاترین تنهایش تنهای تنهایش نذار

505:

My Heart Will Go On
Every night in my dreams I see you, I feel you,
That is how I know you go on.
Far across the distance and spaces between us
You have come to show you go on.
Near, far, wherever you are,
I believe that the heart does go on.
Once more, you open the door
And you're here in my heart,
And my heart will go on and on.
Love can touch us one time and last for a lifetime,
And never let go till we're gone.
Love was when I loved you, one true time I hold to.
In my life we'll always go on.
Near, far, wherever you are,
I believe that the heart does go on.
Once more, you open the door
And you're here in my heart,
And my heart will go on and on.
You're here, there's nothing to fear,
And I know that my heart will go on.
We'll stay forever this way.
You are safe in my heart,
And my heart will go on and on.
Lyrics by Will Jennings
Music by James Horner
قلب من برای تو می تپد
هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنم
و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری
دوری، فاصله و فضا بین ماست
و تو این را نشان دادی و ثابت کردی
نزدیک، دور، هر جایی که هستی
و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد
یک باره دیگر در را باز کن
و دوباره در قلب من باش
و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد
ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم
و این عشق می تواند برای همیشه باشد
و تا وقتی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد
عشق وقتی بود که من تو را دوست داشم
دوران صداقت، و من تو را داشتم
در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید
نزدیک، دور، هرجایی که هستی
من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید
یک باره دیگر در را باز کن
و تو در قلب من هستی
و من از ته قلب خوشحال خواهم شد
تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم
می دانم قلبم برای این خواهد تپید
ما برای همیشه باهم خواهیم بود
تو در قلب من در پناه خواهی بود
و قلب من برای تو خواهد تپید
و خواهد تپید....
(پویا جان زیبا نوشتی....)

506:

مي خوام از دوست داشتنبگم
از دوست داشتن تو و خودمبگم
دوست داشتن براي من يه واژهبود
مثل موج تو دريا سرگردونبود
به وقت تنهايي سراغشميرفتم
وقت خوشي فراموشش مي كردم
تو روزاي ابري
پشت پنجره واسي آدم برفي بيچاره
دل مي سوزندم
چون خودمو مثل اون تو حصار ميديدم
وقت بهار
دنبالت مي گشتم
دنبال اداي دوست داشتنگلها
زير بارون مي رقصيدم
اما هيچي ازش نمي فهميدم
اما با اومدن تو
همه چيز عوض شد....

507:

هميشه خوشحال مي شدم كه جوابيه هايت را برايم با شعر مي نوشتي و هنوز هم ...


508:

من همون جزیره بودم , خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشق بازیه موجا , قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دردونه بودم , پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص , روی انگشتر دریا

تا که یکروز تو رسیدی , توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو , تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت , دلم انگار زیر و رو شد
برای داشتن عشقت , همه جونم آرزو شد
تا نفس کشیدی انگار , نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا فرمودن , حس عاشقی همینه

اومدی تو سر نوشتم , بی بهونه پا گذاشتی
اما تا قایقی اومد , از منو دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت , سوی روشنیه فردا
منو دل اما نشستیم , چشم براهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم , نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن , میگذره اما به سختی
دل تنها و غریبم , داره این گوشه میمیره
ولی حتی وقته مردن , باز سراغتو میگیره
میرسه روزی که دیگه , قعر دریا میشه خونم
اما تو دریای عشقت , باز یه گوشه ای میمونم

*****

درد دلهای یک تنها

509:

پویا جان خرشندم که شما رو خوشحال می بینم....
عزیزم من همیشه سعی میکنم واسه جواب محبت دیگران از اشعار و کلمات زیبا و ادبی بهره ببرم.......

510:

تو رها شدی از بند اسارت دل من ...

من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه از من عاشقتر باشد و از من براي تو مهربانتر...
من تو را به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسخراه دور در خشم...

در مهرباني...

در دلتنگي...

در هزار همهمه دنيا يكه و تنها بشناسد...


من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه راز آفتابگردان و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين گل معصوم را بداند ...
و ترنم دل پذير هر آهنگ....

هر نجواي كوچك....

برايش يك خاطره مشترك باشد...

او بايد از رنگين كمان چشمان تو تشخيص بدهد كه امروز هواي دلت آفتابيست يا اون دلي كه من برايش ميميرم سرد و بارانيست ...
همان طور عاشق ..همان طور مبهوت ...
آيا كسي پيدا خواهد شد از من عاشق تر و از من مهربانتر براي تو ؟ ...
تو را سخاوتمندانه با دنيايي از حسرت خواهم بخشيد ...


و او را كه از من عاشقتر هست هزار بار خواهم بوسيد ...


511:

بيا اين حرف دل منه ....

زورکی نخند عزيزم ، ميدونم اومدی بازی
نميخوام اين آخرين ، بازی زندگيم ببازيم

خودتو راحت کن و ، فکر کن که جبران گذشته اس
از منم ميگزره اما به دلت چاره نسازی
اومدی بشکنی بشکن ، از من ساده چی مونده قبل تو هر کی بوده ، تموم تار و پود سوزونده


تو هم از يکی ديگه سوختی ميخوای تلافی باشه
بيا اين تو و دلو ....

باقی احساسی که مونده

دل ما اونقده پاره س ، موندنش مرگ دوباره س
آسمون سينه ما ، خيلی وقته بی ستاره س

همينی که باقی مونده ، واسه دلخوشی تو بشکن
تيکه تيکه هامو بردن ، آخرينشم تـــو بکن

نمیخوام بگزره عمری ، خسته شی واسه فريبم
يقتو نميگيره هيچکس ، آخه من اينجا غريبم

بزنو برو عزيـزم ، مثل هر کس که زد و بـرد
طفلی اين دل که هميــشه ، به گناه ديگرون مــــــــرد

نفرتت رو از غريبه ، سر يک غريب خراب کن
خنده کوتاهمم رو ، بيا گريه کن عذاب کن

مهمم نيست که چه جرمی، يا گناهی اين سزاشه
باقی دلم يه مشت خاک، همينم ميخوام نباشه........



عقده های يک شکستو ، خالی کن سر دل من
ديگه متروک مونده واست ، خاک پير ساحل من

از نگاهات خوب می فهمم ، که تو فکرت يک فريبه
بازی بسه پاشو بشکن ، من غريبو تو غريبــــه

آره تو راست می گی ...عشق من به تو فقط يه خياله ...چه رايشانای پوچی ...

512:

اونقدر با آتش دل، ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان، یا ساختم یاسوختم
سرد مهری بین، که کَس بر آتشم آبی نزد
گر چه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام، کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
هچو اون شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مهرویان و بی جا سوختم
سوختم از آتش دل، در میان موج اشک
شور بختی بین، که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند
در میان پاکبازان من نه تنها سوختم
جان پاک من «رهی» خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود، عالمی را سوختم

513:

فرمودگو با خدا
در رؤياهايم ديدم كه با خدا فرمودگو ميكنم.

خداپرسيد: پس تو مي خواهي با من فرمودگو كني؟

من در جواب فرمودم: اگر وقتداريد.

خداخنديد: وقت من بي نهايت هست.

در ذهنت چيست كه مي خواهي از منبپرسي؟

پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟

خدا جواب داد: كودكيشان، اينكه اونها از كودكي شانخسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند، بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كهكودك باشند، اينكه اونها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعدپولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند، اينكه با اضطراببه آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند ونه در آينده، اينكه اونها به گونه اي زندگي مي كنند كه گايشاني هرگز نمي ميرندو به گونهاي مي ميرند كه گايشاني هرگز زندگي نكرده اند.

دست هاي خدا دستانم راگرفت.

برايمدتي سكوت كرديم.

و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدرمي خواهي كدام درس هاي زندگيرا فرزندانت بياموزند؟

او فرمود: بياموزند كه اونها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشانباشد، همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشتهباشند، بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند، بياموزند كه فقطچند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب اونان كه دوستشان داريم ايجاد كنيماما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم، بياموزند كه ثروتمند كسي نيستكه بيشترين ها را دارد كسي هست كه به كمترين ها نياز دارد، بياموزند كه انسانهاييهستند كه اونها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند،بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما اون را متفاوت ببينند،بياموزند كه كافي نيست كه فقط اونها ديگران را ببخشند بلكه اونها بايد خود را نيزببخشند.

من باخضوع فرمودم: از شما به خاطر اين فرمودگو متشكرم.

آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد
فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و فرمود: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم؛هميشه.

514:

فرياد نزن اي عاشق
من صدايت را درون قلب خود مي شنوم

درد را در چهره عاشق تو با ذهن خود مي نگرم
فرياد نزن اي عاشق
فرياد نزن
***
بي سبب نيست چنين فريادم بي گناه در دام عشق افتادم
چه درست و چه غلط زندگي هم خودم هم تو رو بر باد دادم
بي گناه در دام عشق افتادم
***
اگر احساسمو مي فهميدي قلبتو دوباره مي بخشيدي
لحظه پايان اين ديدارو روز آغازي دگر مي ديدي
***
اگه بيهوده نمي ترسيدم عشقو اون گونه که هست مي ديدم
شايد اين لحظه غمگين وداع قلبمو دوباره مي بخشيدم
کاش از اين عشق نمي ترسيدم
***
ما سزاواريم اگر گريانيم اين چنين خسته و سرگردانيم
ما که دانسته به دام افتاديم چرا از عاشقي روگردانيم
***
وقتي پيمان دلو مي بستيم فرموده بوديم فقط عاشق هستيم
ولي با عشق نفرموديم هرگز از دو ايل نابرابر هستيم
از دو ايل نابرابر هستيم
***
نه گناهکاريم نه بي تقصيريم
من و تو بازيچه تقديريم
هردو در بيراهه بي رحم عشق با دلو احساس خود درگيريم
***
بيشتر از هميشه دوستت دارم گرچه از عاشقي و عاشق شدن بيزارم
زير آوار فرو ريخته عشق از دلم چيزي نمونده که به تو بسپارم
***
تو که همدردي مرا ياري بده
به من عاشق اميدواري بده
اگر عشق با ما سر ياري نداشت تو به من قول وفاداري بده
تو به من قول وفاداري بده........

515:

The nearer the soul is to God, the less its disturbances,
since the point nearest nearest the circle is subject to the least motion.

.هر چه روح به خدا نزدیکتر باشد، آشٿتگی اش کمتر هست
.زیرا نزدیک ترین نقطه به مرکز دایره، کمترین تکان را دارد

Every happening, great and small,
is a parable whereby God speak s to us,
and the art of life is to get the message.

هر اتٿاقی که می اٿتد، چه کوچک چه بزرگ، وسیله ای هست
.برای اون که خدا با ما حرٿ بزند و هنر زندگی دریاٿت این پیام هاست

Where love is, God is also.

.هر کجا محبت باشد، خدا هم هست

God is in your heart, yet you search for Him in the wilderness.

.خدا در قلب توست و تو در بیابان ها به دنبالش می گردی

I love God.

I have no time to hate the Devil.

.من خدا را دوست دارم.

ٿرصتی برای نٿرت داشتن از شیطان ندارم

The spirit came from God and will return to Him.

.روح از خدا آمده و به او باز می گردد

The present life is only a moment in between.

.زندگی در لحظه ی حاضر، ٿاصله میان مبداء و مقصد هست

When we are willing and eager, God joins in.

.هنگامی که مصمم و مشتاقیم، خدا به ما می پیوندد

We can count the seeds in a fruit.
Only God can count the fruits in one seed.

.ما می توانیم دانه ها را در یک میوه بشماریم
.تنها خدا می تواند میوه ها را در هر دانه بشمارد

May God steal from you,
All that steals you from Him.

،ای کاش خداوند از تو بگیرد
.

اونچه را که خدا را از تو می گیرد

God made the creatures as veils.
He who knows them to be such is led back to Him,
but he who takes them as real is barred from His presence.

.خداوند مخلوقاتش را مانند حجاب آٿرید
.کسی که این را بداند، به سوی خدا هدایت خواهد شد
،اما کسی که اون حجاب را واقعی بپندارد
.از درک حضور خداوند منع خواهد شد

God visits us often, but most of the time we are not home.

.خداوند همیشه به عیادت مان می آید، اما اکثرا ما خانه نیستیم...

516:

زندگی گل زردی هست به نام "غم" مروارید غلطانی هست به نام "اشک" آینه ای شکسته هست بنام "دل" و بلاخره فریاد بلندی هست بنام :آه.....

517:

دنیا در افق نظرگاه اهل یقین در عشق بی قرین خلاصه می شود که در طاعت یار جز به فضل ساحت مقدس دلدار نگنجد و ایمان به ماورا طبیعت و پنهانیهای پشت پرده خلقت پوشیدن قبای کمال بر قامت نیلگون یار هست انچه در جهانی از معنا نگنجد در کمال عشق دلدار در سایه عشق یار جز زیر مجموعه ای بیش نیست ........................؟!

518:

تنها بودم .

تو رسیدی
فرمودی " ما " بشیم بهتره .

دیگه تنها نبودم.

اما سپس مدتی سر برنامه نیومدی .

یه روز که داشتم دنبالت می گشتم به تنهای دیگری رسیدم .فرمودم چرا تنهایی ؟ فرمود : یارم نیومده .

یکدفعه بلند شد و با خوشحالی فرمود : اومد ! وقتی برگشتم تو را دیدم اری تو را دیدم ......!

519:

به ساده گي شروع شد
در يكروز ساده و معمولي
شايد يكي از اون روزهاي كسل كننده
مثل روز تولد من
شمارا ديدم
يعني فقط شما بوديد كه من مي ديدم
قلبم را به شما تعارف كردم
بههمين سادگي
نمي خواستم بگايشانم نگاه كنيد
اين قلب تنها قلبي هست كه
در اينروز به شما تعارف مي شود
قلبي سبك به وزن پر اون پرنده مهاجر
نگاهتان رادايشاندم
تا انتهاي ترديد
روز ساده اي بود روز بي قراري
همسايه ترديد شما راكناري زد فرمود:
مواظب اون پرنده باشيد
فاصله من و شما فقط يك تپش بود
باز همنگاهتان را دايشاندم تا انتهاي شك
روز ساده اي بود روز دلتنگي
فرموديد اين پر راهم مي گذاريد لابلاي صفحات دفتر خاطرات
همسايه شك شما را كناري زد فرمود:
رايشانسپيدي اون قلب را امضا كنيد
نگاه شما رايشان سبزي كاج بدنبال آواز پرنده اي گمشد
فكر كردم كه روز ساده يعني روز تولد من
خواستم بگايشانم تولدت مبارك
رفتهبوديد پرنده ها سر در پر خواب بودند ....

520:

امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا
من دور از آشیانم
سر به آسمانم
بی نصیب و خسته
ماندم جدا ز یاران
از بهای طوفان
بال من شکسته
امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا

از حریم دلم
رفته رنگ هوس
روز و شب به که گویم
در درون قفس آه در درون قفس
وه که دست قضا
بسته بال مرا
روزوشب ز گلویم
ناله خیزد وبس آه ناله خیزد و بس
می زنم فریاد
هر چه بادا باد
وای از این طوفان
وای از این بیداد آه وای از این بیداد
امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا
من دور از آشیانم
سر به آسمانم
بی نصیب و خسته
ماندم جدا ز یاران
از بهای طوفان
بال من شکسته

از حریم دلم
رفته رنگ هوس
درد خود به که گویم
در درون قفس آه در درون قفس
وه که دست قضا
بسته بال مرا
روز و شب ز گلویم
ناله خیزد وبس آه ناله خیزد و بس
می زنم فریاد
هر چه بادا باد
وای از این طوفان
وای از این بیداد آه وای از این بیداد

521:

ميدونی چند وقتی هستش ديگه ميل شعر ندارم
ميون اين همه واژه من چه آسون کم ميارم
گاهی حرفای دلم رو ميذارم رو لب طاقچه
شايد انگيزه ای ديگه من به فرمودنش ندارم
گاهی حرفا خيلی تلخن ٫ گاهی حرفام خيلی شيرين
شايد يک پند و نصيحت ٫که به يک دل بشه تسکين
گاهی از سر عطوفت ٫برات از زندگی فرمودم
وچه حرفايی که شايد از سرودنش شنفتم
گاهی از بد زمونه تکه قلبی شده پاره
شايد يک جمله کوتاه بشه مرهمی دوباره
توی زندگی نشيبِ توی زندگی فراز ِ
با همين تزلزلاتش برا تو زندگی سازه
توی کوله بار همت مقداری هم شده قسمت
تو به قسمتش نظر کن تو به اندازه همت
هر کدوم که قسمتت بود برا تو باقی ميمونه
بقيشم بده به ابرا همينه رسم زمونه

522:

هنوز عاشقترینم ای تو تنهاباور من
بغیر از با تو بودن نیست هوایی در سر من

هنوز عطر تو مونده درفضای خانه من
هنوزم بیقراره این دل دیوونه من

فراموشم نکن
فراموشمنکن
تویی تنها دلیل بودن من
به یاد من باش, فراموشم نکن

من تشنه محبت, درد آشنای هجرت
دلم به این جدایی, هرگز نکرده عادت

ناکامی از تولد, همزادبخت من بود
ندارم از تو شکوه, این سرنوشت من بود

فراموشم نکن
فراموشمنکن
تویی تنها دلیل بودن من
به یاد من باش, فراموشم نکن

بی تو حدیثعشقو دیگر باور ندارم,
جز با تو بودن آرزویی در سر ندارم

میپیچه عطرخاطره در خلوت شبهای من,
تکرار اسمه قشنگت شده عادت لبهای من

فراموشمنکن
فراموشم نکن
تویی تنها دلیل بودن من
به یاد من باش, فراموشمنکن

هنوز عاشقترینم ای تو تنها باوره من
بغیر از با تو بودن نیست هواییدر سر من

هنوز عطر تو مونده در فضای خانه من
هنوزم بیقراره این دل دیوونهمن

فراموشم نکن
فراموشم نکن
تویی تنها دلیل بودن من
به یاد من باش, فراموشم نکن

فراموشم نکن, فراموشم نکن, فراموشم نکن ...

523:

تقدیم بهتو
آخرين تپش در قلبمتايشاني اي نازنينم آخرين اشك بر رايشان گونه هاي خيسم تو هستي.

تو آخرين عشق در پيكر بي
جانم هستي آخرين اميد در ميان همه ي نا اميديم هستي.

تو آخريني و من هنوز درابتداي
راه تو.

تو آخرين موج در درياي طوفاني و من هنوز بسان قايقي سر شكسته از امواج در
ابتداي ساحل.

تو آخرين قله اي من هنوز تپه اي در ميان صحرايم آخرين ديدار تايشاني من
هنوز در انتظار لحظه ي ديدار بي خوابم....

524:

زندگی زیباست پر از عشق هست و عاشق
پر از شور هست و مستی ولی به یگانه هستیسوگند
دیگر نمی خواهمش......!

525:

فرمودي عاشقمي، فرمودم دوستت دارم
فرمودي اگه يه روز نبينمت ميميرم، فرمودم ناراحت ميشم
فرمودي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم...
فرمودم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم
فرمودي تا ابد تو قلب مني، فرمودم فعلا تو قلبمی
فرمودي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم
فرمودم اما اگه تو بري با يكي ديگه...
من فقط دلم ميخواد طرف رو بکشم
فرمودیو فرمودم...فرمودیو فرمودم ...
حالا فكر می کنی فرق ما اين هاست؟؟؟
نه عزیز!!! فرق ما اينه كه:
تو دروغ فرمودي، من راستشو...


526:

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی هست
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف برنامه من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

527:

تنگ شده هست برای طنين صدای مهربانت...


من دلم تنگ شده ، آری دلم اينقدر تنگ شده که
نمی توان از روزنه کوچکش به بيرون از دلم نگاه کنی ....


دلم برای چشمهای سياهت تنگ شده ....


شب ها زمزمه نکردنه صدای قشنگت در گوشم عذابی سخت شده...


آری تحمل اين فاصله ديگر برايم از سخت هم مشکلتر شده ...


نازنينم ، قشنگم،دلم برای دوستت دارم هايت نيز تنگ شده ....


دلم اينقدر تنگ و کوچک شده که اون را از پشت دريچه قلبم قفل زدم

528:

اي ستاره ها كه از جهان دور
چشمتان به چشم بي فروغ ماست
نامي از زمين و از بشر شنيده ايد
درميان آبي زلال آسمان
موج دود و خون و آتشي نديده ايد
اين غبار محنتي كه در دل فضاست
اين ديار وحشتي كه در فضا رهاست
اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست
در پي تباهي شناست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفينه اي كه مي رود به سايشان ماه
از مسافري كه ميرسد ز گرد را ه
از زمين فتنه گر حذر كنيد
پاي اين بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سياست
اي ستاره اي كه پيش ديده مني
باورت نميشود كه در زمين
هركجا به هر كه ميرسي
خنجري ميان پشت خود نهفته هست
پشت هر شكوفه تبسمي
خار جانگزاي حيله اي شكفته هست
اونكه با تو ميزند صلاي مهر
جز ب فكر غارت دل تو نيست
گر چراغ روشني به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه اي هست
اي ستاره ما سلام مان بهانه هست
عشقمان دروغ جاودانه هست
در زمين زبان حق بريده اند
حق زبان تازيانه هست
وانكه با تو صادقانه درد دل كند
هاي هاي گريه شبانه هست
اي ستاره باورت نمي شود
درميان باغ بي ترانه زمين
ساقه هاي سبز آشتي شكسته هست
لاله هاي سرخ دوستي فسرده هست
غنچه هاي نورس اميد
لب به خنده وانكرده مرده هست
پرچم بلند سرو راستي
سر به خاك غم سپرده هست
اي ستاره باورت نميشود
ابرهاي روشني كه چون حرير
بستر عروس ماه بود
پنبه هاي داغ هاي كهنه هست
اي ستاره اي ستاره غريب
از بشر مگايشان و از زمين مپرس
زير نعره گلوله هاي آتشين
از صفاي گونه هاي آتشين مپرس
زير سيلي شكنجه هاي دردناك
از زوال چهره هاي نازنين مپرس
پيش چشم كودكان بي پناه
از نگاه مادران شرمگين مپرس
در جهنمي كه از جهان جداست
در جهنمي كه پيش ديده خداست
از لهيب كوره ها و كوه نعش ها
از غريو زنده ها ميان شعله ها
بيش از اين مپرس
بيش از اين مپرس
اي ستاره اي ستاره غريب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نميرسد
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمی رسد
بگذريم ازين ترانه هاي درد
بگذريم ازين فسانه هاي تلخ
بگذر از من اي ستاره شب گذشت
قصه سياه امت زمين
بسته راه خواب ناز تو
ميگريزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بي نياز تو
اي كه دست من به دامنت نمي رسد
اشك من به دامن تو ميچكد
با نسيم دلكش سحر
چشم خسته تو بسته ميشود
بي تو در حصار اين شب سياه
عقده هاي گريه شبانه ام
بر گلو شكسته ميشود

529:

همنفسم سلام
امشب آمده ام با اشك هايم با تو سخن بگايشانم , بادانه هاي شفاف عشق كه از اعماق جانم جاري مي شوند ...
صفحات دفتر آشنايي ما هرروز با عطر جديدي از عشق ورق مي خورد و من مانده ام كه آيا خواهم توانست بار عشق تورا به مقصد برسانم يا نه ؟
دوست دارم تو در كناره من بهترين لحظه ها راتجربه كني , دوست دارم تو نيز به مانند من طراوت عشق در چشمانت حلقه زند , دوستدارم در كناره من مملو از عشق باشي , مملو از عطر اميد ...
شبها كه بي حضوره تو , در كنارت خاطرات مشتركمان با ديدگاني اشكبارنامه هاي تو را مرور مي كنم , در هركلمه از نامه ات تصايشانر چشماني را مي بينم كه مهربانانه چشم به ورقي دوخته اند كهخوب مي دانند من براي هستمشاق عطر تو اون را در آغوش خواهم كشيد ...


نامه هايي كه هر كدامتجلي از عشقند ...

كاش مي شد با تو و در كنار تو عشق را در آغوش
كشيد ...

مهربان ياور زندگي ام ...
در اين شب مهتابي كه مي دانم دلتنگ عطرهباراني , اشكهايم را تقديمه قلبه درياييت مي كنم ...


از صميم قلبي كه بهراهت باختم دوستت دارم
(از دست نوشته های زیبای سمیه جون....!)

530:

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی هست
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف برنامه من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

531:

تنها بودم .

تو رسیدی
فرمودی " ما " بشیم بهتره .

دیگه تنها نبودم.

اما سپس مدتی سر برنامه نیومدی .

یه
روز که داشتم دنبالت می گشتم به تنهای دیگری رسیدم .فرمودم چرا تنهایی ؟ فرمود : یارمنیومده .

یکدفعه بلند شد و با خوشحالی فرمود : اومد ! وقتی برگشتم تو را دیدم اری تو
را دیدم......!

532:

تنهاترينصحنه ساز عشق سلام

هيچ دانستي كه من امروز در نبودت چه ها كشيدم !!!
هيچ بر قلبه عاشقت عطر ياد من پيچيد !!!
آيا لحظه اي به من انديشيدي !!!
نمي داني امروز قلبم تو را مي خواست , امروزاحساسم تو را فرياد مي كرد , امروز دستهايم تو را مي خواستند , امروز چشمهايم نگاهترا مي جستند ...
كجا بودي ؟ در و ديوار بامن سخن ها فرمودند ...


فرمودند كه روزي مرا بااشكهايت خواندي , فرمودند كه از پشت همين پنجره كه من بدان چشم دوخته ام صدايم كردي , فرمودند برايم با لبان به سكوت نشسته ات شعرها سرودي , فرمودند با چشمهاي زيبايت بهانتظارم نشستي ...

اما من نيامدم و اينك كه آمده ام تو بار سفر بسته اي و چه تلخ از
كنارم رفته اي ...
كاش قبل از رفتنت ميدانستي كه گل عشقم را به نيت تو آب داده ام تا پژمرده نشود ...
كاش مي دانستي كه به چشمهايم آموخته ام كسي جز تو را نبينند , چيزي جز نواي تو را نشنوند ...

كجا مي رايشان كه من بي تو كور خواهم بود كسي را
نخواهم ديد ...
كر خواهم بود و صدايينخواهم شنيد ...
من بي تو انتهاي غمم , قلبم مردابيست كه نيلوفرهايش پژمرده اند .
نامه هاي بي جواب تو تنها دلخوشي من در اين روزهايتنهاييست ...
من انتظارت را خواهم كشيد وبرايت خواهم نوشت تنها به خاطر اون عهدي كه با تو بستم ...
منتظره نامه هاي بعدي من باش تا برايت بگايشانم كه دوستت خواهمداشت تا ابد
(از دست نوشته های زیبای سمیه جون....!)

533:

اشنايم ...

اميدم ...

بهترينم ...

عزيز ! ...

مي
خواهم به تو بگايشانم

انچنانهمچو باران بر دل درياييت ببارم و ناب گردانم كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان همچو دريا موج زنم بردلت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان همچو صدفي تو را كه حكم مرواريد برايم داري در بر بگيرم كه بدانيچقدر دوستت دارم


انچنان خانه ايبنا كنم در كنج دلت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان پرسه زنم در حال و هوايت كه بداني چقدر دوستتدارم

انچنان همچو اسمان روشنكنم خانه ي دلت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان همچو خورشيد درخشان كنم وجودت كه بداني چقدر دوستتدارم

انچنان همچو مهتاب تابانكنم رايشانت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان همچو سيمرغ پرواز كنم در روحت كه بداني چقدر دوستتدارم

انچنان همچو گل بشكفم درباغچه ي دلت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان همچو خنده شادمان كنم دلت كه بداني چقدر دوستتدارم

انچنان همچو خاك ارامگيرم زير پايت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان همچو شمع ذوب شوم به پايت كه بداني چقدر دوستتدارم

انچنان همچو پروانه طوافكنم گرد وجودت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان همچو فرهاد زيرورو كنم بيستون در راهت كه بداني چقدر دوستتدارم

انچنان همچو مجنون گردمعاشقوجودت كه بداني چقدر دوستتدارم

انچنان جانم را گردانم 1000 بار فدايت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان بيان كنم ان جمله را كه بداني چقدر دوستتدارم

و گايشانم گر 1000 بار همبميرم باز مي گايشانم دوستت دارم


دوستت دارم
(از نوشته های زیبای حمد عزیز....)

534:

من این را خوب می دانم

مرا از یاد خواهی بردمیدانم
و من از دیدگان سرد تو یک روز
میخوانم سرود تلخ و غمگین خداحافظ
مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت
من این را خوب میدانم
که روزیهم ، مرا از خویش خواهی راند
و قلبت را
که روزی آشیان گرم عشقم بود ، خواهیبرد
تو از یادم نخواهی رفت
و چشمان تو
هر شب آسمان تیره ی احساس من رانور میپاشد
و من با خاطراتت زنده خواهم بود
چه غمگینم از این رفتن
و ازاین روزهای سرد تنهایی چه بیزارم
مرا از یاد خواهی برد میدانم
و میدانی که ازیادم نخواهی رفت.........!!!

535:

باز هم سلام !!!!!!!!!

عشق وجودم باز هم امدم تا برايت ازحرفهاي نا فرموده ام بگايشانم … از حرفهايي كه مي دانم تو بارها انها را در نگاهم خوانديو اينبار خود مي خواهم انها را با زبانم به اعتراف بنشينم تا يادت نرود كه دختري ازشهر شقايق براي ديدار دوباره ات لحظه شماري مي كند



عزيز من … گل دوست داشتني باغ ارزوهايم :

چقدر دلم مي خواست اينك در كنارم بودي تا سربر شانه هايت مي گذاشتم و برايت مثل ابر بهاري مي گريستم و تو دانه هاي اشكم كههميشه مرواريدهاي غلتان مي ناميديش را با دستانت پاك كني و برايم از عشق و ازرايشاناهايي كه براي عشقمان داري حرف بزني… تا نگاهم در نگاه سرشار از عشقت ارامبگيرد ..
ولي انگار سرنوشت همچنان با ماقهر هست و با ما و دل ما سر بازي دارد
باور كن كه بارها براي اثبات عشقم به تو … نه بايد بگايشانمبراي اثبات اين عشق به سرنوشت ثابت كردم كه هيچ چيز نمي تواند مرا نسبت به تو و عشقتو سرد كند و حتي اگر يك روز مانده به پايان عمرم اين انتظار طول بكشد من طاقتخواهم اورد چون اين تو بودي كه به من ياد دادي براي رسيدن به چيزي كه ارزايشانش راداريم هيچ وقت اميد را از دست ندهيم كه از ياد بردن اميد يعني شكست
و من همچنان گل اميدمان را در باغچه قلبم آبخواهم داد و به انتظارت خواهم نشست تا بار ديگر دستم را در دستانت بگيري و مرا برايهميشه از زندان انتظار رهايي بخشي
(دست نوشته سمیه عزیز.....)

536:

لبي در التهاب بوسه اي سوخت
دلي دربي كران ناله اي سوخت
كجا يي ماه تابان شبمن
سری درالتهاب سینه ای سوخت
بيا تا جان به تن دارم تنم را
نوازش ده كهدربي پردگي سوخت
تو كز اشوب دل سر نسخه داري
كه دل در اعتراف ساده ايسوخت
ببر مي ميگساري كار من باد
كه شايدفر به ضرب باده اي سوخت
مياندستمان ديوار مرگ هست
كه حتي مرگ بر ديواره اي سوخت
به فرداي نگاهي چشمدارم
كه چشمانم به راه جاده اي سوخت
كنار ماه و اب وسنگ و نازت
دل نازكميان گريه اي سوخت
به هنگام حضور گرم دستت
همه تاب و توان سينه ايسوخت
سرم در التهاب سینه ات ماند
لبم درالتهاب بوسه ات سوخت.....

537:

بزگتر از سنت داری حرف میزنی اینها رو از کجا یاد گرفتی ؟
یا کپی کردی ؟

538:

ای همسایه احساس من!
آفتاب نگاهت را بار دیگر بر سرزمین دلم بتاب
شاید شرنگنگاه تو، بندهای غمی را که سالهاست بر دست و پای من تنیده هست، بسوزاند و مرا ازخلوت غبار گرفته تنهایی ام بیرون کشاند...
ای همنشین دل ، جرعه ای از لبخندبهاری ات را بر سر و رویم ریز.

شاید گلبوته احساسم که مدتهاست طعم آفتاب را نچشیده
و در زیر علف هرزه های "روزمرگی"، به خواب مرگ فرو رفته، سر برآرد و چشم بر آسمانآبی دلت بگشاید.
ای همدرد قلب سیلی خورد ه ام
شرابی از لعلگلگونت به کامعطشان من ریز، شاید بتوانم بار سنگین غم تو را بر دوش خسته ام تحمل نمایم...

539:

رضا جان سلام.

به خونه روشنک خوش اومدی....
این چه طرزه حرف زدنه؟
لطفاً ادب و متانت کلام رو حفظ کن....!

540:

قطره خون را از صورت بی حسم پاک میکنم بیش تر خیره میشوم در بازتاب خود به سختیمیتوانم گذر وقت را ببینم صدایی میشنوم شمشیرم را در هوا به طرز ترسناکی میچرخانمو به جلو خیره می شوم به کناره ها مینگرم هیچ کس نیست دقیقا مثل روزی که شروع کردمبا خود میگویم گاه چه قدر اغاز و پایان شبیه هست صدای مهیبی بر میخواهد در ارتش رودر روی من نگاه میکنم ذی شعوری مشغول به تمسخر گرفتن من هست و همه سپاه میخندد منبی توجه هدفونم را بر میدارم و یکی از ترانه های بییل ها رو رندوم میکنم و تا جاییکه میتوان خود را با تنظیم صدا مشغول میکنم
چشم از زمین بر میگیرم دیگر حتیصداینعره های خودم را هم نخواهم شنید
نعره میزنم و پیش میتازم اونان نیز چنین مینمايندصدای چکاچک شمشیر ها را بعدها باوقتدگان برای یکدگر نقل مینمايند که چگونه مردی باخود جنگید و شکست خورد........

541:

چه کسی بود صدا زد: سهراب
کفشهایم کو؟
باید امشب بروم
بروم بر سر اون کوه بلند و بنشینم نوک اون
و به خورشید محبت نظری اندازم
و ببینم که فرو میرود و گرمی خود میگیرد

و بدانم
که اگر فارغ از این خاک نظر اندازم
این چنین تنگ غروبی نتوانم...
و نخواهم دیدن...

542:

شب سردي هست، و من افسرده.

راه دوري هست، و پايي خسته.

تيرگي هست و چراغي مرده.

مي نمايم تنها از جاده عبور: دور ماندند ز من ادمها.

سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي اضافه کرد مرا بر غمها.

فکر تاريکي و اين ايشانراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهاني.

نيست رنگي تا بگايشاند با من اندکي استقامت سحر نزديک هست.

هر دم اين بانگ بر آرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريک هست! خنده اي کو که به دل انگيزم؟قطره اي کو که به دريا ريزم؟ صخره اي کو که بدان آايشانزم؟ مثل اين هست که شب نمناک هست.

ديگران را هم غم هست.............

543:

نابينا به ماه فرمود : دوستت دارم .

ماه فرمود : چه طوري ؟ تو که نمي بيني .

نابينا فرمود : چون نمي بينمت دوستت دارم .

ماه فرمود : چرا ؟
نابينا فرمود : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم

544:

اگر بینی که نا بیناه به چا هست
چو خاموش بنشینی گناه هست....

545:

(این نامه یه دوست عاشق به منه که صلاح دونستم اینجا بذارم دوستای گلم متن نامه رو بخونن.....)
به نام او كه اشك را آفريد تا سرزمين وداع آتش نگيرد

صدف وجودم را مي گشايم و تك گوهر اون را به نام سلام تقديم وجود پاكت مي كنم سلامي به تو كه نميشناسمت ولي با حرفهاي قشنگ تو ترانه هاي تاريكي جان گرفت به تو كه با نگين كمان لبانت زندگي ام را رنگ دادي و با صحبت كردن با من اين دل غم زده را از غصه جدا كردي
روشنك خانم تو گلبرگ گلهاي بهاري هستي و من درخت خشكيده در خاك تنهاي پس عزيز دلم بيا و همجوارم شو كه از دردم بكاهي
از بخت بد سوز و غم دل با هر گلي فرمودم پژمرد .كنار هر جايشان ناليدم خشكيد.كنار هر درختي شكوه كردم خميد و من ماندم با كوله باري از غم و درد فراغي بي انتها.
من گلي بودم در گلستان محبت و به شادابي همانند جايشانبار مغروري بودم كه سراسيمه براي رسيدن به محبوب خود به دل صخره مي كوبيد .

اما از بخت بد آينه فروش شهر كرها شدم .

مي دوني يعني چه؟ يعني آخر بدبختي .
روشنك خانم : مي شد در شبهاي خيال انگيز چشمانت يك دنيا غزل سرود و اين دل غمزده تنها را به نسيم نگاهت سپرد آخه عزيز دلم به خيال كدامين آرزو صفاي بودنت را از من گرفتي _ كدام آرزو.......

كدام

خزان شد و گل با بادها رفت

چه آسان مي شود از يادها رفت
كاش مي شد با تو بگايشانم اونچه را كه مانند سنگي رايشان سينه ام سنگيني مي كند
كاش مي شد با تو بگايشانم اونچه را كه نفرموده ام و سالهاست در قلبم نگاه داشته ام
كاش مي شد با تو بگايشانم تمام دردها و غم هايم را .

حرف من و به دل نگير همش مال غريبي

تو رفتي من غريب شدم چه دنياي عجيبي

خانم خانوما: زندگي غمي هست به بلندي ديوار چين اي نازنينترين اي مهربانترين اي عزيزترين شاديهايت را با خود به خلوت خوش ببر ولي غمت را با من قسمت كن
اما بدان پيش از اينكه غمت را با من قسمت كني من بار غمت را به دوش كشيده ام .
خانومي ميبخشيد كه سرتونو درد آوردم ولي بايد مينوشتم مينوشتم كه وقتي باهاتون صحبت ميكنم سبك ميشم حس ميكنم كسي هست كه منم باهاش صحبت بكنم كسي هست مثل خودم كه به حرف دلم گوش .
عزيزم من خوشحال ميشم باهاتون درد دل بكنم و حرفهاي تايشان دلم به شما بزنم البته اگه قابل بدونيد و مزاحم نباشم و اين بدونيد بهتون گل ميدم كه اگه تو مشكلات نتونم شمارو خوشحال بكنم ولي ميتونم با شما گريه كنم.
من منتظر جوابتون هستم
مرسي
-----کلبه دلتنگی کلبه دلتنگی

546:

بي تو من روح سرد پاييزم
شاعر نغمه هاي غم انگيزم
من كلاغي غريب و تنهايم
بي تو ناي نمانده در پايم

547:

تو را به جان عشق تو كه از كنار من مرو
اگر ز دل تو ميرايشان _ ولي ز ديده ام مرو

548:

ديدي اونرا كه تو خواندي به جهان يارترين
سينه را ساختي از عشق او سرشارترين
به دل آزاريتان شد چو دل آزار ترين

549:

آرش جان صد بار فرمودم بازم میگم خیلی زیبا و با احساس می نویسی....!

550:

امشب دلم به خلوت کوچه عشق، بهانه کرده و تو را کم دارد…

سجاده اش عشق هست و سجده به قامت بلند تو کم دارد…
با لب بسته حکایت هجران تو می خواند…
چرا که با تب و تاب شور و غزل، ترانه کم دارد…


551:

پا پيش گذاشتم
خودم را قسمت كردم
تو را سهم تمام رايشاناهايم كردم
انصاف نبود
تو كه ميدانستي با چه اشتياقي
خودم را قسمت ميكنم
پس چرا
زودتر از تكه تكه شدنم
جوابم نكردي
براي خداحافظي
خيلي دير بود
خيلي دير

552:

کلبه دلتنگیدر اون آغاز بي پايان رايشانش
كه از باغ افق گل چيده بودي

از اون لحظه كه احساس دلم را

به امواج نگاهت ديده بودي

چه زيبا شبنمي از آرزو را

برايشان لادن روحم نشاند ي

دلت مرز عبور از آسمان بود

و من را به دل اين مرز خواند ي

و اينك من كنار ديدگانت

وفا را مثل گل ها مي شناسم

اگر چشمان قلبم را ببندند

ترا تنهاي تنها مي شناسم

553:

حالی واسم نمونده

554:

سوز هجران مرا سامان باش
درد پنهان مرا درمان باش
اي صفاي سبز باران گل عشق
ابر چشمان مرا باران باش

555:

ديده به راهت دوختم
پروانه گشتم سوختم
سرمايه را بفروختم
اين جمله رو آموختم
((دوستت دارم))

556:

چه شبها که به یادت کلماترا بیدار نگه داشتم و با اونها از تو فرمودم و شنیدم.
چه لحظه ها که منتظر زلزله ایبودم که ویرانم سازد
وچه روزها که منتظر طوفان نوحبودم که هستی ام را بر باد دهد
ومنتظر بارانی که مرا بشوید وجاری کند و رود سازد.
اما نه! من کویرم کویری تشنه وخاموش و فقط و فقط در تو می توانم عطش چندین
ساله ام را سیراب کنم و فقط درتو و با تو می توانم دریا شوم و به اقیانوس
بپیوندم.
ای دریای آرزوهای من !
مرادریاب که سپس خداوند تویی جان پناهم
ای تو که قلبت اقیانوس پر مهریاست
اگرتو باشی چه نیازی به ابرهای باران ریز؟
دوست دارم فقط از تو ای نفسمبگویم
وبشنوم تا دنیا به پایان آید
دوست دارم شعرهای عاشقانه ام را فقط و تنهافقط به پای تو قربانی کنم

557:

چقدر سخته تو چشمهاي کسينگاه کني
که تمام مهرت رو ازت دزديدهو به جاش يه
زخم هميشگي به قلب تو هديهداده و به
جاي اينکه لبريز از کينه ونفرت شي
حس کني که هنوز دوستش داري
چقدر سخته دلت بخوادسرت
رو باز به ديواري تکيه بدي
که يه بار زير آوار غرورشهمه وجودت له شده
چقدرسخته تو خيالت ساعتهاباهاش حرف بزني اما
وقتي که ديديش هيچ جز سلامنتوني بگي .
چقدر سخته گل آرزوهاتو توباغ ديگه اي ببيني و هزار بار تو خودت بشکني
و آروم زير لب بگي
گل من باغچه نومبارک
(تقدیم به اشقان شکست خورده.....!)

558:

انسان معجزه ایست که از سنگ سر می زند و اونها که گستاخی اون را داشته اند که تقدیر را بشنمايند و بر پیشانی خود بنویسند،درخت های لجوجی بوده اند که از کویر روییده اند و در آتش برگ وبار افشانده اند.

559:

باز همسلامت ميكنم، اي نازنين من:

سلامي كه بايد فرسنگها فرسنگ خاك و آب را طي كند تا تو تنهابتواني بخوانيش...

عجب روزگاريست دلدارم، ميبيني؟ تو حتي نميتواني سلامي ساده را
بشنايشان چرا كه من اين سلام را با طراوت گلهاي بهاري براي تو ميگايشانم و بايشان خوش گلهايمحمدي دارد...



باز امروز منبي تو سرميشود...

باز امروز من ساعتها به تو انديشيدم، به اينكه تو كجايي؟ چه كار ميكني؟
آيا تو هم به ياد من هستي؟؟ ميدانم...

ميدانم كه ياد تو هم با دل غمگين من همراه
بود، خوب ميدانم كه تو هم حال مرا داري...

خوب ميدانم كه قلبي كه پاك و آگاهانه به
دستت دادم، با خود به همه جا ميبري و من هم هميشه قلب ظريف و بلوري تو در كنارمهست...

غمگين نيستم من...

فقط از دوري تو دلتنگم...

همين نازنين
...



راز و نيازي خواهم داشت با خداي خود امشب،مثل هر شب...

باز هم تو را صدا خواهم كرد...

و تو باز هم در تمام تنهاييهايم با من
خواهي بود...

چه سخت گذشت اين روزهايي كه من بي تو و تو بي من سر كرديم...

چقدر
دردآور بود...

و وقتي فكرش را ميكني ميبيني چقدر بيشتر باز مانده هست...

خداي من،
اي تو كه اين دانه كوچك قشنگ دوست داشتن را...نه خدايا عشق را در باغچه قلب نازك مننهادي و او انقدر آبش داد تا جون گرفت و بزرگ و تنومند شد...

آري با تو هستم...

چرا
تو كه ميدانستي عشق و دوري با هم دشمني دارند و جنون آورنده هستند، مرا عاشق كردي؟نه خدايا حرفم را پس ميگيرم، از رايشان پريشاني فرمودم...

مرا ببخش كه چقدر هم اين عشق
زيباست و من سالها هم اگر شده، براي به دست آوردنش استقامت خواهم كرد...

خداي من، آري
تو خودت ميدانستي كه وقتي بنده ات را اينگونه عاشق ميكني قلبي صبور هم به او ميبخشيو طاقتي فراوان برايش هديه مي آوري...

خدايا سپاسگزارم
...



شاهزاده اي كه قلب مرا اينگونه افسون كردي و با دل مننميدانم چه كردي، اين بانايشان كوچولايشان تو از لحظات تنهاييش براي تو سخن ميگايشاند...

از
افتخاري كه از تو داشتن را دارد سخن ميگايشاند...

اين بانو كوچولايشان تو شايد نميتواند
قشنگ حرف بزند، قشنگ بنايشانسد و يا شعر بگايشاند، ولي تو را صميمانه دوستتميدارد...



دوستت ميدارد...


560:

وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه بازميشه



ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه ميکنيم که اون دري

رو نمي بينيم که واسمون بازشده




دنبال ظواهر نرو، اونا ميتونند گولت بزنند

دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره

دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه

چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شبتاريک روشن به نظر برسه

اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه








خوابي رو ببين که آرزوشو داري

اونجايي برو که دلت مي خواد بري

اوني باش که دلت مي خواد باشي

چون تو فقط يه بار زندگي مي نمايي

و فقط يه موقعيت واسه انجام تمام کارهايي که دلتمي خواد انجام بديداري







بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرينکنه

اونقدر تجربه که قايشانت کنه

اونقدر غم که انسان نگهت داره

و اونقدر اميد که شادت کنه




<



وقتي به دنيا اومدي، گريهمي کردي






و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد

يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريهکنه








سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها روبشمر






زندگی پديده ه‏ای اسرارآمیز هست،

خنده جزئی از اون و گریه نیز جزئی از اون هست.



بد نیست گهگاه غمگین باشی،

غمگین بودنزیبایی خود را داراست فقط باید بیاموزی

كهاززیبایی غمگین بودن لذّت ببری.

از سکوت اون، از ژرفای اون
.

561:

***** نوشته زیبای بهترین دوست من تو هم میهن *****
شبي آرام بود و من
چون هميشه غرقرايشانايت
دو چشم عاشقم را دوختهبرآسمان
منامشب انتظار بودنت را مي كشم
كاشمن عطر قدومت را ميان اين نسيممملو ازگريه
ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد وبرق يا باران
كاش من عطرقدومت را دوباره ميچشيدم
خدايا
چهسرد هست
من اما همهدردم
بي حضورتبي صدايت اي سراپا همه خوبي همهعشق
همه باران همهياس
اي حضور تو حضورباغها
ايكه عطر بدنت همچو صد جرعه شراب
مستگرداند من
من عاشق من ديوانهتو، من بي ميمست
كاش امشببودي
من برايت حرف دارمسالها
من تو را ميخواهم
منتو را مي خوانم
منفقط با غم تو غمگينم
من فقط گهگاهي نيمه شبميخوابم
ورنههر شب تنها بي تو خوابم هيچ هست
كاشيك شب و فقط يك شب زود
بازهم گرم حضورت همچومردي بي باك
سردچشمانم را غرق رايشانا مي كرد
امشبشراب تلختر از هر شب مناست
چون نوش تو هميشه ز اون هر ميگرفت
زهر شراب كاش مراتااذانصبح
از پا درآورد
بخواب اينازنينم
مهربانم
دلنشينم
منممن عاشقت
آرام باش ايبهترينم
مناينجا مست مستم
مستو بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقترادرون بسترمخواهان
همان شبها كه من مست حضورتو
نيازتو
دو چشم دلنوازتو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حالهاي از نور منديدم
ولياي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رايشانانمي چيدم
منامشب وحشي ام ساقي
ز مي، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
زبدگايشانان كه مي گايشاننددر دل من هوسبازم
تازهنميدانند
منمستم
من اما غرقجرمم
پياز شب بر سر دارم
آريمن مستم هوسبازم عطش دارم
عطشعشق تو امشبدر دل مي در شراب بي حضور تووجودم را كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تويا گرميدستان تو در دل اين مجرم عاشق كميغوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پرعطشپر عشق يا ديوانه ام اين را نميدانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بيحضور
اي كهآغشته به تو دستانافكارم
در اين دنياي پر رنگ ورياي بي نفس بي عشق بيپرواز
بادل با نفس با عشق با پزواز
تورا من دوست ميدارم

562:

در يک روزبارانی با تو آشنا شدم؛


رفتيم، فرموديم، خنديديم ، چقدر خوش بوديم
خيس شديم!

و هنوز باران ميباريد که از هم گذشتيم؛ تو به سوئی رفتی و من به ديگر سو
خيس شديم!

.....

و حالا وقتی باران می بارد نمی دانم بخندم يا گريه کنم؟ زيرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام را بشايشانم

563:

جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه
زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه
کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره
پای برده های شب حصیر زنجیره غمه
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
من اسیرسایه های شب شدم
شب اسیر تور سرده اسمون
پا به پای سایه ها باید برم
همه شب به شهرجنون
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه
توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودش واین ورو اون ور می زنه
تورگهای خسته ی سرده تنم
ترس مردن داره پر پر می زنه
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی در ها به روم بسته شده.....!

564:

از بدانديشان نينــديشم که يار مـنتوئی
فارغم از دشمنان تادوستــدار من توئی
خاطر ازدم سردی باد خزانم ايمن هست
کز حديث تازه و رنگين , بـهار من توئی
از دل افسرده جز افسرده دل آگاهنيست
اون که داند وحشت شبهایتار من توئی
اختر بيــداردانـد حـال شـب ناخفته را
با خبر از ديده شب زنده دار مــن توئی
با تولای تــــو از دشمن نينديشدرهـی
بنده من شد فلک تاغمگسار مــن توئی

565:

کلید همه کارها استقامت هست.

شما جوجه را با استقامت کردن از تخم مرغ به دست می آورید نه با شکستن اون.
ٍ
عشاق می آموزند که برای بهتر شدن نه تنها امید داشته باشند ، بلکه مشتاق پدید آوردن اون نیز باشند.
ٍ
هر چیز ارزشمندی ، ارزش انتظار کشیدن را دارد.
ٍ
به خاطر بسپارید خودخواهی شما عشقتان را نابود می کند.
ٍ
ما وقتی می میریم که دیگه کسی ما را دوست نداشته باشد.
ٍ
می دانید چرا خیلی از امت عشق را درست نمی فهمند ؟ چون عشق را با هوس عجین کرده اند.
ٍ
وقتی انسانی گناه شکستهای خویش را به گردن دیگران می اندازد ، خوب هست افتخار موفقیتهایش را نیز به اونها بدهد.
ٍ
فقط هنگامی که عشق را تجربه می کنیم حقیقتاً در می یابیم که با از دست دادنش چه چیزی را گم کرده ایم


برگرفته از : کتاب بیا دریا شویم

566:

چشمهایم دروغ نمی گویند
تو دیگر به یاد من نیستی
من فرهاد تنها آرزوی تو نیستم
تو هم دیگر شیرین من نیستی
بگذار صادقانه بگویم
دیگر از گرمگاه سینه ات بخار نرم "دوستت دارم" بر نمی خیزد
دیگر از آبشار نگاهت مهربانی نمیریزد
روزگاری گل سر سبد آرزوهایت بودم
ولی حالا مشتی خاکستر ته اجاقم
اون روزها قهرمان شکست ناپذیر خیالتبودم
ولی حالا سواری افتاده زیر قدمهای اسبخویش
اون روزها می فرمودی افسانهشعرهایمی
شاه بیتِ غزل زندگی ام
حالا می گویی واژه ای بی معنی و کهنهای
اونروزها می فرمودم خدای منی، بتِ مقبولمن
حالا می گویم ابلیسی مکاره و تن آلودهای
روزگاری فرشته ای زیبا رو کنار منبودی
حالا عروسکی شکسته کنج اتاقی
اونروزها محبوبِ قبیله عشق بودی
حالا دختری تنها مطرودِ هم خانهخویش
دیگر اون روزها رفتند
و اين روزها هم خواهند رفت
ولی چشمهایم هرگز دروغ نفرمودند
و نخواهند فرمود
من به شرافت لاله های سرخ صحرایی قسم میخورم
که با تمام بدیها باز دوستت دارم
هر جا که باشی
با هر که باشی
برای من همان امید شیرین گذشتهای
همان قیافه آشنا که هر شب در خواب میبینم
همان فرشته ای که مهربانیهایش یادم نمیرود
همان پری کوچکی که به من پروازآموخت
همان افسانه همیشگی شعرهایم
که می خواهم بدانی
از یادم نرفته ای.....!

567:

دوستای گلم چرا دیگه کسی تو این تاپیک پست نمیزنی؟!

568:

دلم کسی را می خواهدکه دوستم داشته باشد ...


شانه هایش را برای گریستنوسینه اش را برای نهادن سرم و
چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم .

دلم کسی را

می خواهد که مرا باهرانچه هستم دوست بدارد .


با تمام خوبی ها و بدی هایم .

با تمام مهربانی ها و نا مهربانی
هایم
.
دلم کسی را می خواهدکه افتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد .
کسی چون تو ...!

569:

رفتم

رفتم که نباشم سر راهت
رفتم رفتم
رفتم که نبینم روی ماهت
رفتم رفتم
رفتم غم تنهایی کشیدم
اما همه جا خوابتو دیدم
این فاصله ها چاره نبوده
هرجا یه نشونی ازتوبوده
رفتم رفتم
دلگیرم ازاین عمردوروزه نازنینم
قسمت به جدایی ازتو بوده بهترینم
تو در قلب منی هرجا که هستم نازنینم
چه درجمع وچه تنهایی نشستم بهترینم
رفتم رفتم ...


570:

برای اینکه عمق عشق خود را بیا زمایید، ببینید که چقدر اونان را که تحملشان برایتان دشوار هست، دوست دارید.


إ شما اختیار دارید تنها کسانی را به زندگی خود راه دهید که با عشق، همدلی و سازگاری به دیدارتان می آیند.
إ اگر دو عبارت «خسته ام » و «حالم خوش نیست» را از زندگی خود پاک کنید، نیمی از بیحالی و بیماری خود را مداوا کرده اید.

571:

طور
ای دوست مرا خدمت پیری برسان
فریاد رسا! بدستگیری برسان
طور هست هوس در ای ره دور و دراز
یاری کن و یار خوش ضمیری برسان
***
یاران نظری!
یاران نظری که نیک اندیش شوم
بیگانه ز قید هستی خویش شوم
تکبیر زنان رو سوی محبوب کنم
از خرقه برون آیم و درویش شوم...

572:

توفردا ميرايشان !؟
توفردا ميرايشان اما ؛ بهرجا ميرايشان بي من
دمي درپرنيان خاطرات خايشانش تنها باش
بهر جا اشيان كردي
سكوت سنگفرش ياد هارا يكوقت بشكن
ودر امواج رايشاناهاي رنگارنگ
بياد اور تو مردي را ،
كه در اعماق چشمان بلورينت
تمام هستي اش را جستجو ميكرد
كه با اميد ديدار تو در رايشانا به بستر ميخزد از شوق
وبايادت سحر از خواب برمي خاست
بياد اور تو ابر ديدگاني را كه اينك در سكوتي گنگ
بلورين قطره هاي اشك حسرت بار خود را برمزار خاطرات خايشانش ميبارد
تو فردا از ديارم كوچ خواهي كرد ؛ ولي هرگز !
تو در اين ره گذر تنها نخواهي بود
دلم اين كولي غمگين به همراهت سفر را تا ابد آغاز خواهد كرد
تو اين ديوانه را تا شهر هاي دور خواهي برد
تو فردا كوچ خواهي كرد
ولي هرگز تو تنهانيستي .

هرگز ؛
تواحساس مرا با خايشانش خواهي برد
تو با اين كوچ نا هنگام ،
تمامي وجودم را درون كوچه هاي نيستي برباد خواهي داد
ومن اين شاعر ديوانه ؛ در تنهائيم
آواره خواهم ماند
تو فردا ميرايشان ؛ اما
بگو من .....

بي تو ...

بي احساس ....

بي انديشه فردا
چگونه ميتوانم ماند ؟!
چگونه ميتوانم زيست ؟!

573:

من اونم که سرم را هرگز خم نکردم
من اونم که اسمم اسم هیچ کس را یدک نکشیده
من اونم که روی پاهایم ایستاده ام
من اونم که شانه هایم پناه هق هق مادرم هست و مادرم شانه هایش پناه عالم هست
من اونم که گریه ام را فقط ماه دیده و صدای گریه ام را ماه هم نشنیده
من اونم که دستم را همواره سوی اونان که در راه جا مانده اند دراز می کنم
من اونم که سرم همواره سوی آسمان هست و خورشید هیچگاه چشم هایم را زخم نزده
من اونم که پناهم خداست
من اونم که جز از خدا یاری نخواسته ام
من اونم که جز به خواست او به پا نخواسته ام و ننشسته ام
من اونم که وقتی به نماز ایستادم خدا را دیدم که به نظاره بود
اما روزگار اینها را بر من نبخشید
اما روزگار این دل پر درد را هم بر من دریغ کرد
کمر بست بر شکستنم و شکست
دیوارهای خانه ی مهرم را بر سرم آوار کرد
پس دیگر هیچگاه سرم را بالا نگرفتم
اسمم را خوار کرد و من هرگز دیگر نامم را بر زبان نراندم
شانه هایم زیر بار غم شکست
چشم هایم برای گریه از من اجازه نگرفتند و رهگذران گریه ام را به نظاره ایستادند
از راه جا ماندم اما دستی به سویم دراز نشد
مثل دیوانه ها خندیدم
به رسم این روزگار
به سازی که برایم زد مثل مست ها رقصیدم
گریستم اما امتانی که با گریه شان می گریستم خندیدند
فریاد زدم اما اونان که دست گرمم نوازششان می کرد سیلیم زدند
اونان که شکستم تا غرورشان نشکند غرورم شکستند
چه بازی سختی کرد روزگار با من
او که می فرمود مست هست از جام نگاهم دل به نگاه یک بیگانه سپرد و رفت
باز مثل اول قصه من ماندم و خدا
یاریم کن خدایا به پا خیزم
قسم به همه ی خوبیها دیگر خوبی را فراموش می کنم!!!

574:

اینو تا ابد یادت نره
فراموش باید کرد راه رفتن زیر باران را
و به خاطر باید سپرد سنگدلی را

575:

نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر
گلايشانم ازصداي هاي هايت جان سپرد آخر
نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود
اما ازجفايت جان سپرد آخر
نترسيدي بگايشاند عاشقي نفرين به آيينت
كه از چشمان جادايشانتخدايت جان سپرد آخر
نمي داني و مي دانم كه
دل در خواهش اون انزوايت جان سپردآخر
چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير هست
بخوان شعرم كه شعرم در هوايت جانسپرد آخر.....!

576:

منم کاهی که با آهی، بلرزد دامن صبرم
تویی سنگ و به طوفان هاشکیبایی شکیبایی...!

577:

جنونم ناشی از تأثیر دل بود
سکوتم حاکی از تصویر دلبود
من و عاشق شدن، هیهاتهیهات
تمام فتنه ها تقصیر دل بود....

578:

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار هست
چه رنجی می کشد اون کس که انسان هست و از احساس سرشار هست...!
اره خدا جون.

خیلی رنج و مشقت داره کسی از احساس سرشار باشه ولی انسانیت و اطراف خودش حس نکنه.....!

579:

انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با اون با يه عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي نمايي 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري.....!

580:

ینجااشک تو چشمامو به کسی نشان ندادم اگه بشکنه غرورم خم به ابرو نمیارم وقتی نیستی هر چه غصه هست تو صدامه وقتی نیستی هرچی اشک تو چشامه از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه رفتند میسوزم کاشکی بودی و میدیدی که چه اوردی به روزم..........!

581:

انتخاب من
اي علت قشنگي رايشانا وخواب من
تنها دليل گل شدناضطراب من
اي راه حل ساده يجبران تشنگي
فواره ي نگاه قشنگتو آب من
رفتي چه قدر ساده دلآسمان شكست
در عكس مهربان تو دركنج قاب من
باران چه قدر حرف تورا گوش مي كند
مي بارد اون قدركه نيايي به خواب من
گرچه نگاهعاشق تو هيچ كم نكرد
از اوج دلندادن تو يا عذاب من
اما دلشكسته ي من باز هم نوشت
صدآفرين به چشم تو و انتخاب من....!

582:

دل من غرق در این تنهایی ..........

در پس پنجره ایست رو به خیال ........

در پس روزنه ایست رو به امید .........

در پی حسرت یک گام بلند از برایوجدان .........

دل من عاشق وجدان من هست .........

من نمیدانم ........

اما
........سالهاست این دل من منتظر هست .......
از نوشته های زیبای ساناز عزیز......

583:

قطره اشکی به کنج چشمم غمین نشسته
از فراقتببین که بارش چگونه بسته
زیر لب می کند دعایی که باز آیی
بارالاها کرامتی کنبه نیمه جانی....!

584:

دلم برای همیشه ات تنگ هست .

دلم برای خستگی هات
, برای دلگرفتگی هات تنگ هست , برای اون همیشه ای که قول دادی با من بمانی و مانده ای, با منی اما جدا همواره در قلبمی , با تمام شیطنتها و جنب و جوشها و دیوانگیها و....

صدات افسونی که اسیرم ساخته و ویران می کند هستی ام را , صدای اسطوره ایت کهصمیمیت چند ماهگی را دارد و جلوه گر بغض های شبهای تنهایست.
بهترین من !!!
همواره دلتنگتم و کاری ساخته نیست جز ترانهساختن از تو و.....
از نوشته های ساناز خانوم

585:

سايه ها زير درختان در غروب سبز مي گريند
شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر
و آسمان چون من غبار آلود دلگيري
باد بايشان خاك باران خورده مي آرد
سبزه ها در رهگذر شب پريشانند
آه اكنون بر كدامين دشت مي بارد
باغ حسرتناك باراني ست
چون دل من در هواي گريه سيري

586:

من اون ابرم كه مي خواهد ببارد
دل تنگم هواي گريه دارد
دل تنگم غريب اين در و دشت
نمي داند كجا سر مي گذارد

587:

«من آمدم»
آوایی از دور دستها می آید
از اونور مرز شقایقها
از اونسوی دشتهای طلایی
و آب های نیلگون
آوایی به تندی گرد باد
به نرمی گلبرگها
و به سختی کوهها
فریاد میزند، من آمدم من هستم
تا به سرود بی پایان تو گوش دهم
من برای همیشه آمدم

588:

بغض گریه توی چشمام ، حرفای درد روی لبهام
چی جوری باید بگم من ، بی تو دنیا رو نمیخوام..!

زده آتیش به وجودم ، غم دور از تو نشستن
تار و پودمو سوزونده، آتشی که کردی روشن…!

589:

خوشبختی را در دامان طبیعت، در زیبایی کوهستان، و در آرامش دریا بجوی.

خوشبختی

را در دوستی، در شادی کار مشترک، و در ایثار و درک دیگران بجوی.

خوشبختی را در

خانواده، در هستواری این باور که غمخواری داری، و در نیرویعشق و راستی بجوی

خوشبختی را در خود ، در تن و روانت، و در ارزشها و یافتههایت بجوی....!

590:

غروبا که میشه دلم میگیرم پریشون میشم و تبم میگیره
به دنبالش می رم کوچه به کوچه می گه برو خونتون که خیلی دیره
میگم دوست دارم میگه بچه نشو برو تو دست عشق بازی چه نشو
براش قصه میگم خوابش بگیره کمی نازش کنم اروم بگیره
تا میام براش یه گل بچینم از شانس بدم بارون میگیره
بهش میگن خاله قزی
دور کلاش قرمزی
به گردنش می ندازه
یه دونه گل کاغذی

591:

فصل دلدادگي امتاني هست كه عاشقي را عاشقند و نيايش را شيدا.

ديالوگ با پرودگار را در كنج خلوت تنهايي خايشانش ميراث داري مي كنند تا شكوفه هاي سبز هستجابت بر عمق قلب هاي صيقل يافته شان جوانه بزند.

اينجا مركز جهان هست و اين قلب من هست كه از قلب جهان با تو راز و نياز مي كند و چه شيرين هم سخني هستي تو اي بهترين معشوق و اي نازنين همدم تنهايي من! اين شب هاي شيدايي، شعر شكوه بندگي مرا بشنو و بپذير اين يگانه خلقت مبارك گونه ات را كه امير وقت و زمين هست اگر بخواهد و بخواهي...

مرا بپذير كه تو را چشم در را هم؛ شباهنگام كه بر پهنه سجاده تو را صدا مي زنم...

592:

امت شرور شرورانه عشق مي ورزند
امت بي رحم با خشونت ،امت ضعيف از سر ضعف
امت نادان ابلهانه
اما عشق آزادمردان هيچ گاه بي خطر نيست،
در اين عشق هديه اي براي معشوق وجود ندارد
و عاشق خود مالك هديه عشق خايشانش هست
و معشوق در پرتو نگاه دروني عاشق
كاهيده مي شود
از توان مي افتد
و مي پژمرد.

*******
سيبي كجاست از لب سرخ تو سيب تر
زيباتر و رسيده تر و دلفريب تر
چاقو بدست آمده اند از چهار سمت
اما ميان اين همه من بي نصيب تر
من پشت كوه قاف وصال تو مانده ام
از هر چه كوه،دره،فراز و نشيب تر
صبرم به سر رسيد،خدايا عنايتي ‍
نازل نما ايه اي«امن يجيب تر«
اين تازه ابتداي خرابي هست بعد ازين
در من وقوع زلزله هايي مهيب تر



*********
ترا مي برند و تو لبخند مي زني
تو را با تمام غمهايت
غم هايي كه من مي شناختم و دوست مي داشتم
زندگي هيچ نيست ,اندوخته بي دوام لحظه هاست
دست ترا كه پر از بذر آرزوست به دست ديگري مي دهندو تو لبخند مي زني
زندگي هيچ نيست ,دست از لحظه ها تهيست
تو خواهي گريست,يك لحظه,يك شب,يك روز
و به اونجا كه هيچ نيست نگاه ميكني
سپس خواهي گريست


آرام آرام

عميق عميق عميق

593:

گذشت لحظه هاي با تو بودن
و در پاييز عشقمان
تامي از دوستداشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در اونروز که دست بي رحمتقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و درکوچ پرنده هاي غمگين
در اون کايشانر آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعريبه ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطرهاشکي به ياد همه خاطره ها.....

594:

برای تو نوشتم فقط تو..................


چي ميشد گر دل اشفته ي منبه شهر چشماي تو عادت نميكرد

پرستايشان نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرتنميكرد
چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشاراز اميدم گرفتار سكوت شب نميشد
چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگايشانمعاشقانه
و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه
چه ميشد زير باراننگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم
و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيدهبودم
چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم عاشقانه مينشستي
نميفرمودي
مسافر هستي
امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي.....

595:

تنها ماندم ...

تنها ماندم ..تنها با دل بر جا ماندم...چون آهی بر دل بر جاماندم

راز خود به کس نفرمودم ...مهرت را بر دل نهفتم...
با یادت شبی که خفتم ....چون غنچه سحر شکفتم
دل من ز غمت فغان بر آره...

دل تو ز دلم خبر ندارد....

596:

خيلی وقته که دلم گريون وغمگينه
خيلی وقته که صدات براماندوهگينه
مدتهاست که دلت برام تنگنيست
وقت زيادی که دستهات دلتنگ دستام نيست
نميدونم از کی چشماتم ديگه مال مننيست
شايدم جدای از جسمت
دلتم از اون من نيست
نميدونم هر که هستی برايم تو دنياهستی
تو برايم سوای هر کسی

آخر تو عشقم هستی....!

597:

ای کاش اعتقاد می توانستم داشت به اینکه
وقتی به يک نفر - نه بيشتر - بگايشانم

- " خيلی تنهايم " -
نه تنها با لبهايش ، با چشمهايش ، با خطوط ِ چهره اش
بلکه حتی
با خونش، با رگها و مايشانرگهایش
به حرفم نخواهدخنديد ؛
اونوقت به او می توانستم فرمود
- " تنهائی
از شکنجهء تحمل ِ اونکه دوست داری و دوستت نمی دارد
ازموريانهء تحقيری که رگهايت را می جود اما غرورت بتو فرمان ِ سکوت ميدهد
وحشتناک تر هست.....!

598:

عشق يعني خون دل يعني جفا.

عشق يعني درد و دل يعني صفا.

عشق يعني يك شهاب و يك سراب.

عشق يعني يك سلام و يك جواب.

عشق يعني يك نگاه و يك نياز.

عشق يعني عالمي راز
و نياز

عشق يعني تا ابد فاني شدن.

عشق يعني عابد و زاهد شدن.

عشق
يعني همچو ليلا خون شدن.

یا چو مجنون راهی صحرا شدن

عشق یعنی تیشه فرهادها.

عشق یعنی عالم فریاد ها.

عشق یعنی زخم کوه بیستون.

عشق یعنی ناله های درد و
خون.

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی یکه و تنها شدن.

عشق یعنی التماس
و انتظار عشق یعنی تا ابد با من بمان....!

599:

رفتن دليل نبودن نيست.من در آسمان تو پرواز ميكنم من بيزار از تو و از كرده خايشانش.

من دل نامهربان خود را به دوش ميكشم تا اونسايشان مرزها پنهانش كنم ...


تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو به سان قايق سرگشته رايشان مردابم تو در كدام سحر بر كدام اسب سفيد؟ تو را كدام خدا؟ تو از كدام جهان؟ تو در كدام كرانه از كدام سحر؟ من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه! چه كرد با دل من اون نگاه شيرشن آه! مدام پيش نگاهي مدام پيش نگاه! كدام نشا دايشانده هست از تو در تن من كه ذره هاي وجودم تورا كه مي بينند به رقص مي آيند سرود مي خوانند! چه آرزايشان محالي هست زيستن با تو مرا همين بگذارند يك سخن با تو به من بگو كه مرا از دهان شير بگير به من بگو كه برو در دهان شير بمير بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف ستاره ها را از آسمان بيار به زير ترا به هرچه تو گايشاني به دوستي سوگند هراونچه خواهي از من بخواه استقامت مخواه كه استقامت راه درازي به مرگ پيوسته هست تو آرزايشان بلندي و دست من كوتاه تودور دست اميدي و پاي من خسته ست همه وجود تو مهر هست وجان من محروم چراغ چشم تو سبز هست و راه من بسته هست ...

600:

چه دنياي بي رحمي شده! چقدر بي رحم!
حتي براي لحظات تنهاييت،براي اشك هايت، براي ساعات غمگينيت، بايد دليل بياوري، براي ديگراني دليل بياوري كهبي هيچ اجازه اي در باره ات قضاوت مي كنند، در ذهن خيالپردازشان، به تو چه لقب هاكه نمي دهند و عجيب اونكه، چنان واقعيت را با خيال پوچشان مي آميزند كه خود حقيقت رابه فراموشي مي سپارند و وقتي سعي مي كني به اونها بفهماني كه همه چيز اونطور كه اونانفكر مي كنند نيست، تنها به تو لبخند به ظاهر معني دار مي زنند، اگر اعتمادت به خودتكم باشد، خودت هم، ديگر حقيقت را نخواهي يافت، و همين هست كه سعي كرده ام كمتر بهسخن ديگران اهميت دهم، به اونچه كه از من در ذهنشان مي سازند، آيا اين بدان معني هستكه مي خواهم باعث آزردگي خاطر كسي شوم؟

اونان كه دوستشان داشتم و دارم، چهراحت مرا شكستند، و من،تنها، شكستم و...ديگر هيچ.....!

601:

اونکه آواز مرا آزرد و رفتبهترین تصنیف مرا آشفت و رفت
رفت و گرداب نگاهم را ندیدرفت و طوفانهای آهم را ندید

وای بر اون روز سرد و پرغبار وای بر اون جاده بغضو انتظار
من نگاهم سرد و باران خورده بود او تبسم برایشپژمرده بود
من به چشم خود صدایش می زدم سنج ویرانی برایش میزدم
عشق من آتش مزن افکار من استقامت کن اندازه سیگارمن
من تلاطم کرده ام دستم بگیر من تو را گم کرده امدستم بگیر
عین بغض سرد دلگیران شدم از خداحافظ مگو ویرانشدم
ای خداحافظ خدا لالت کند روی نقش گریه غسالتکند
مثل خنجر و تیغ خونسردی برو ای خداحافظ تونامردی برو
مثل ببری که غرورش شل شودمثل سنجابی که بی جنگل شود...

602:

خداوندا چرا دل آفريدي
چرا سيماي زيبا آفريدي
اگر عاشق شدن كاري گناه هست
چرا ما عاشقان را آفريدي

603:

رفتم

رفتم که نباشم سر راهت
رفتم رفتم
رفتم که نبینم روی ماهت
رفتم رفتم
رفتم غم تنهایی کشیدم
اما همه جا خوابتو دیدم
این فاصله ها چاره نبوده
هرجا یه نشونی ازتوبوده
رفتم رفتم
دلگیرم ازاین عمردوروزه نازنینم
قسمت به جدایی ازتو بوده بهترینم
تو در قلب منی هرجا که هستم نازنینم
چه درجمع وچه تنهایی نشستم بهترینم
رفتم رفتم ...


604:

خداوندا!
نداي تو را مي‌شنوم
كه مرا به سكوت درون مي‌خواند
حضورت را حس مي‌كنم
و در مي‌يابم كه در هر چه رايشان مي‌دهد
حكمت تو نهفته هست
خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكست‌ها مي‌گذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...

605:

به نام خدا
دیگه دوست ندارم
قلب منُ شکستی تو
خواستی بری عیبی نداره
ماه میشینه به جای تو ؛
یه روز تو رو می خواستمت
می خندیدم با لب تو
خشکیده خنده رو لبم
گریه شدم به پای تو؛
هر روز با یک شاخه ی گل
می اومدم سراغ تو
پرپر می کردی دلمُ
جز گل نفرمودم باز به تو ؛
دیگه بهم دروغ نگو
نداره رنگ حنای تو
آسمونم بیاد زمین
دست نمی دم به دست تو.


606:

امت شرور شرورانه عشق مي ورزند
امت بي رحم با خشونت ،امت ضعيف از سر ضعف
امت نادان ابلهانه
اما عشق آزادمردان هيچ گاه بي خطر نيست،
در اين عشق هديه اي براي معشوق وجود ندارد
و عاشق خود مالك هديه عشق خايشانش هست
و معشوق در پرتو نگاه دروني عاشق
كاهيده مي شود
از توان مي افتد
و مي پژمرد.

607:

سيبي كجاست از لب سرخ تو سيب تر
زيباتر و رسيده تر و دلفريب تر
چاقو بدست آمده اند از چهار سمت
اما ميان اين همه من بي نصيب تر
من پشت كوه قاف وصال تو مانده ام
از هر چه كوه،دره،فراز و نشيب تر
صبرم به سر رسيد،خدايا عنايتي ‍
نازل نما ايه اي«امن يجيب تر«
اين تازه ابتداي خرابي هست بعد ازين
در من وقوع زلزله هايي مهيب تر...


608:

ترا مي برند و تو لبخند مي زني
تو را با تمام غمهايت
غم هايي كه من مي شناختم و دوست مي داشتم
زندگي هيچ نيست ,اندوخته بي دوام لحظه هاست
دست ترا كه پر از بذر آرزوست به دست ديگري مي دهندو تو لبخند مي زني
زندگي هيچ نيست ,دست از لحظه ها تهيست
تو خواهي گريست,يك لحظه,يك شب,يك روز
و به اونجا كه هيچ نيست نگاه ميكني
سپس خواهي گريست


آرام آرام

عميق عميق عميق....

609:

نازنينم

نامه ي تازه ات رسيد

پستچي که زنگ مي زند؛ قبل از اينکه پايين بروم مي پرسم

از کجا آمده؟

نشاني تورا که مي گايشاند، گوشي آيفون را نگذاشته، بال روسرايشان آايشانزان از جارختي دم در را مي کشم و تايشان راه پله سرمي نمايم.

کارت شناسايي مي خواهد.

برمي گردم شناسنامه ام را ازکشو ميزم برمي دارم.

با عجله از پله ها سرازير مي شوم دفترش را که امضا مي نمايم.

مي گايشانمش منتظر بماند اسکناسي برمي دارم و از پله ها سرازير مي شوم

فرموده بودي نامه اي نرسيده.

نبايد رسيده باشد.

نفرستادم.

فرموده بودي شک داري نامه هايت را مي خوانم يا نه

شک نکن.

نمي خوانم ....!

610:

|قطره بارون

یه روزخورشید به من فرمود بیا پیشم
اونقدر به هم نگاه کردیم تا من پیش اون رفتم
رفتم روی یه تیکه ابر نشستم
یه دفعه یه قطره بارون رو دیدم
سعی کردم برم پیشش ولی نشد
تا اومدم بگیرمش خوردیم به هم بارون گرفت
شدیم جدا از دل هم ........
الان اون یه جاست و من یه جا....


611:

بازم می نویسم.....:
دنیای من، دنیای دل، دنیای عشقاست وجنون
سودای من، سودای دل، سودای عشق هست وجنون
سوزم نگر، شورم ببین، وین آتشتورم ببین
سینای من، سینای دل، سینای عشق هست وجنون
امشب سراپا آتشم، می با سبوسر میکشم
فردای من، فردای دل، فردای عشق هست وجنون
اکنون که جوشان گشته ام، سیلیخروشان گشتهام
دریای من، دریای دل، دریای عشق هست وجنون
در عاشقی دل خون شدم، آوارهچون مجنون شدم
صحرای من، صحرای دل، صحرای عشق هست وجنون
ای ساقی آشفته مو، با من سخناز می مگو
مینای من،مینای دل،مینای عشق هست وجنون...

چرا باز دوباره اومدی سراغم؟ چرا میخوای باز منو دیوونه کنی؟!!!!!!!
خیلی بی انصافی.....!

612:

من كايشانر خشك بودم ،
عشق تو باران من شد
دسته دسته از كايشانر خشك من نسرين بر آمد
آسمان تيره بودم
خوشه خوشه از دل اين آسمان پرايشانن بر امد
تشنه بودم چشمه هاي عشق از چشم تو سر زد
در نگاه پر شرابت ، شور ديدم
عشق ديدم ، ناز ديدم
اي ستاره ! بي تو شب بودم ،
شبي تاريك و غمگين
نور لبخندت به جسم و جان من تابندگي داد

613:


خداي ما
خدائي كه پروانه را آشنا ، به شمع رخ دلستاني نمود
خدائي كه ديوار هستي ز نو ، بناي نهان در نهاني نمود

خدائي كه ميراث گلهاي نور به شوق دل خسته ها آفريد
خدائي كه رؤياي پرواز را ، به مرغ دل خسته جاني نمود

خدائي كه در فقر و بيچارگي ، صفاي سخاوت به قلبي نهاد
خدائي كه معناي آزادگي ،به بند اسارت وقتي نمود


خداي من و ما و بيدارهاست
خداي شفاعات و بيمارهاست
خداي وقايع و آمالهاست
خداوندگار گرفتارهاست


پسنديده و خوب و زيباست او
ز ما چون برون هست و با ماست او

ره بندگي پيش گيريد و باز
به درگاهش آئيد سايشان نماز
بخوانيد در شكر نعمت نماز
گرفتار نائيد در بحر آز


چه پيدا و زيبا ، نهان هست او
شه خوش بيان جهان هست او

بيانش مه و مهرباني رهش
جهان مور وادوار باشد كهش

بخوانيد از او هر چه باشد نكوست
پرستار بيماري ما هموست

شاعر ابوالفضل كارگر

614:

سلام روشنک جان ببخشید میشه یه کوچولو راجع به این تایپیک برام بتوضیحی؟

615:

دیگه از کفت پریدم حالا موندی تو خماری
یه کمی بشین تو حسش که انقد دروغ نبافی

616:

گلبرگی از زندگی انسان ...

این روزها , برای نوشتن تا دلت بخواهد حرفهست
تا دلت هم بخواهد , تنبلی هست
وقت هم که نیست
منمی مانم و کاغذ های بی خط و ذهنی خط خطی
کاش یکی می آمد خط خطی های ذهنم را باپاک کن فراموشی می زدود
و من را لابه لای صفحه های سفید, شبیه یک ساندویچ , میپیچاند
و می گذاشت توی یخچال خاطرات
کسی که اینقدرتنبل باشد , آخر و عاقبتی بهتر از این هم , نتیجه اش نخواهد بود به گمان ...

!

گاهی وقت ها حس می کنم همین تعدد آدمها
همین شلوغی بی معنا , همین سر و صداها و همین جوامعبشری !
باعث تنهایی هر کسی با خودش می شود
در میان این شلوغی که نگاه می کنی , می بینی هر کسی بار تنهایی خویش را به دوش می کشد مثل قطره هایی که میلی به دریاشدن ندارند
خشک , مثل دانه های تگرگ , در کنار هم می لولند
و میلی به حرکت و جریان یافتن از خود نشان نمیدهند
انبوهی از دانه های خشک و ریز و درشت تگرگ بر زمین میمانند تا دانه دانه آب گردند
و در کویر خشک خاطرات فراموش شده ,
برای همیشهمدفون شوند ,
گاهی از گوشه و کنار کویر جوانه ای سر می زند
و زود , در حرارت غرور کویر , تبديل به خاری گزنده میشود
و بعضی از همین دانه های تگرگ , بر خلاف روال , بخارمی شوند و پر می کشند
به سوی آسمان
اون بالا , حس یکی شدن را تجربه مینمايند و می روند رو به سوی دریا
راه اگر زمینی میسر نباشد , آسمان به این بزرگیکه هست
ولی کاش می فهمیدیم که
تنهایی ...

نمی شود
.
زندگی برای من شبیه یک بازی گل یاپوچه
درون یک دستم , تمام پوچی های زندگی ام
و درون دستدیگرم گلیست اندازه تمام زیبایی ها و معناهای زندگیخودم
در این بازی وقتی برنده ام که , خودم
دستی که درون اون گل هست را ,
پیشکش کسی کنم که
روبروی من , به انتظار , ایستاده هست.....!

617:

مینای عزیز این تاپیک حرفای تنهایی خودمه.....!
البته خیلی وقتا دوستای گلم میان اینجا و با هم درد و دل می کنیم.
شما هم هر وقت دلت تنگ شده و نتونستی با کسی درد و دل کنی من در خدمتت هستم.

میتونی اینجا از هرکی و هرچی شکوه کنی....!

در ضمن اینجا میتونی از من راهنمایی بخوای.

البته اگه قابل باشم...!

618:

صدای نفس نفس زدن برده ها...
صدای به زمین خوردن یک دلقک
صدای کشیدن خط قرمز بر کاغذ سفيد
صدای شکنجه یک صورتک
صدای نابودی٬ صدای خورد کردن.


صدای بسته شدن درهای زندان.
صدای فریاد یک اعدام.
صدای خاکستر شدن اجساد
صدای قفل دستبند بر نقطه های عشق.


صدای قل قل بافورها٬صدای تزريق.
صدای ناله کردن یک گلوله در اعماق زمین.
صدای چکش یک قضاوت.
صدای شمارش اسکناس ها در زیر یک چراغ گردون قرمز!
صداهای نامریی.


صدا های پر منت
صدای تلخی قند...
بوی تهوع اين صدا ها همه جارو گرفته...


از طرف: تلخ مثل قند
نگاهی از پشت دیوار کودکی!
.فرشته ها با گناه زاده می شوند
.بچه ها اینجا بازی نمی نمايند
دلقکانی طعمه خنده تماشاگران
اشک این ماهیان دیدنیست
.افکاری که به هم میپیچد
!زمین گیج از این همه چرخش
.هيچ چيز از چيز ديگر متمايز نيست
در این دنیا گورستانی بیش ساخته نمی شود ٬گورستانی مجلل
.انگار کسی در باد فریاد میزند
!صورتک ازاد هست ازاد زنجیری
.سایه هایی که پشت دیوار شهوت خفه می شوند
نبض ملودی الکتریک بالا میرود
!گریه اش میگیرد
...پشت دیوار مینشیند
!سرد هست
...برنامه چنین دنیایی نبود
دوباره سرک میکشد
نفس میکشد٬ عمیق
...از دیوار پرت میشود٬ نا خواسته
!زاده شد

دروغ٬فریب٬ عصیان٬ را خوب تزریق میکند
اشکی نیست٬ اهی نیست رو به دیوار می خندد
!مثل بقیه
!تاریخ انقضا نزدیک هست
و حال
...سرکی از پشت دیوار مرگ

619:

هیچکس تنهاییم را حس نکرد
لحظه ویرانیم را حس نکرد
در تمام لحظه هایم هیچکس
وسعت حیرانیم را حس نکرد
اون که سامان غزلهایم از اوست
بی سر و سامانیم را حس نکرد..!

620:

لحظه هایم آغشته به کیست ، که هنوز تنهایی هست؟!آغشتهبه کیست ، که هنوز سختی هست؟!
که هنوز کسالت هست و
دلتنگی نیز ؟!!!
نه،هنوز آغشته به او نیستم !
هنوز شرک هست !
هنوز کفر هست !
هنوز عذاب دوریاو حس می شود !
پس صدایت را بلندتر کن و
حضورت را بیشتر !
طاقت دیدن جز تورا ندارم....
جز تو دیدن هزاران درد دارد....!!

621:


برايم ايميل شده!

کلبه دلتنگی



فلسفه گناه و دوست داشتن




دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن هست


يک جور احتياج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن هست
چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ...

حس میکنم دوستش دارم ...

و خودش هم باور کرده که خیلی دوستش دارم !
نمی دانم ...

شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته !

يکبار ...

نیمه شب ...

از او پرسيدم :

- چرا منو دوست داری ؟

و حس کردم سپس اين سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ،
بوسه های عاشقانه در تاریکی ،
شنیدن نفسهای هوسناک ،
و لذت بردن از یک گناه .


همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد
گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت هست
آدم ها گناه می نمايند و گناه می نمايند و گناه می نمايند
و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست
يا آدم ها خيلی احمق شده اند
و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم
من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم
و اين عميقا تاسف بار هست .
خیلی بد هست
گاهی آدم دلش میخواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده هست و از دیگران هم همینطور
مدتی می گذرد
اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود
همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
همانی می شود که نمی خواست باشد
دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت
چیزی که گمشده همیشگی اوست
به تنهائی میگریزد و باز

خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
باز هراسان و دربدر از خايشانش می گريزد تا شايد
باز در خم کوچه ای ؛
کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده ((‌ دوستت دارم ))‌ را تکرار می نمايند
و شاید در لحظه ای کوتاه
آدم بدون اينکه خودش بفهمد
در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت هست
رها شود
آری ...

اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ،

آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...

622:

حالا فقط یک آرزو دارم

در هر وقتتورادوست بدارم

و با ساختن مکانیبرایت


درقلبمخوشبختی ات را بسازم

تو بسیار آرام نمايندهو بسیار تسلی دهندهای

آرامش دستانت چه دلپذیراست!

اگر چشمانم همیشه روی چشمانت

که ستاره ی درخشنده ی منی ثابتبماند,
آه ...,
در اون صورت هر چیزدیگر محو خواهد شد

وخود را درتوگم خواهم کرد

درست مثل قطره ای در اقیانوس

623:

چه شبها که به یادت کلماترا بیدار نگه داشتم و با اونها از تو فرمودم و شنیدم.
چه لحظه ها که منتظر زلزله ایبودم که ویرانم سازد
وچه روزها که منتظر طوفان نوحبودم که هستی ام را بر باد دهد
ومنتظر بارانی که مرا بشوید وجاری کند و رود سازد.
اما نه! من کویرم کویری تشنه وخاموش و فقط و فقط در تو می توانم عطش چندین
ساله ام را سیراب کنم و فقط درتو و با تو می توانم دریا شوم و به اقیانوس
بپیوندم.
ای دریای آرزوهای من !
مرادریاب که سپس خداوند تویی جان پناهم
ای تو که قلبت اقیانوس پر مهریاست
اگرتو باشی چه نیازی به ابرهای باران ریز؟
دوست دارم فقط از تو ای نفسمبگویم
وبشنوم تا دنیا به پایان آید
دوست دارم شعرهای عاشقانه ام را فقط و تنهافقط به پای تو قربانی کنم...!

624:

وقتی در شب راه میرفتم در جستجوی پناهگاه گرمیبودم
از کنارم گذشت...
فرمودم: هی! نگاه کن روی مژه هایت برف ریخته !
و او فرمود : این برفنیست
پرهای بالشی هست که خدا در آسمان تکاندهاست
و سپس لبهای خندانش راگشود
تا برفی را فوت کند
وما هر دو خندیدیم ...
بعد به چشمانش نگاهکردم
ودیدم که چشمانش گرمترین پناهگاه جهاناست....!

625:

زندگي قشنگ با من كه هستي
با تو مست عشقم نگو چرا مستي
تو رو دوست دارم همه مي دونن
خودتم مي دوني نزن يه دستي
مي دونم چه خوبي چه مهربوني
از همه بريدي با من نشستي

626:

خود سنگ صبور به آخر خط رسیده

627:

خیلی دلم میخواد بالاخره یه روز این بغض صدام بشکنه و فریاد بزنم
یا اینکه یه شب بشینم و تا میتونم از خودم و زندگیم و سرنوشتم بنویسم
ولی حیف که نمیتونم.

دستام نای نوشتن نداره چشام نای باریدن

ولی حتما می نویسم.

یه شب تا صبح بیدار میمونم و می نویسم

شاید روزی که تصمیم بگیرم از همه جا محو بشم.

دیگه هیچ کس نتونه پیدام کنه

خسته از این همه دروغ، دو رنگی و بی وفایی و نیرنگ و بی صداقتی

628:

روشنک جان خسته نباشی آبجی

خدا نکنه به آخر خط برسی ...


629:

من دلم خيلي گرفته کسي را که خيلي دوستش داشتم سپس 4 سال دوستي ديشب نامزد کرد ديگه از همه دخترا نفرت دارم

630:

کلبه دلتنگی

631:

کسي نيست جواب منو بده

632:

توی این اتاق خاکی خاطراتمو می بوسم

نمی خوام بیای سراغم اگه باشی هم می پوسم


633:




از تمام کسایی که باعث لگد مال شدن احساسات می شن متنفرم چه دختر چه پسر فرقی ندارن.........


هرکسی لیاقت دوست داشته شدن نداره یعنی ثابت می کنه که نداره...

634:

دلم کسی را می خواهدکه دوستم داشته باشد ...


شانه هایش را برای گریستنوسینه اش را برای نهادن سرم و
چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم .

دلم کسی را

می خواهد که مرا باهرانچه هستم دوست بدارد .


با تمام خوبی ها و بدی هایم .

با تمام مهربانی ها و نا مهربانی
هایم .
دلم کسی را می خواهدکه افتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد .
کسی چون تو ...!

635:

زلف،آشفته و خايشان کرده و خندان لب و مست
پيـرهنچاک و غزلـخـوان و صراحي در دست

نرگسش عربده جـايشان و لبـش افسوس کنان
نيمه شب ، دوش، به بالين من آمدو نشست

ســر فــراگــوش مــنآورد و به آواز حـــزيــن
فرمود، کاي عاشق ديرينه‌ي من خوابتهست؟

عـاشقـي را که چـنـيـنبـاده‌ي شبگير دهند
کـافـر عشـق بـفود گـر نــشـود بـادهپـرســت

برو اي زاهـد و بردفردکفــشـان خــرده مــگـيـر
که ندادند جـز ايـــن تــحـفه به ما روزاَلَـسـت

اونــچه او ريـخت بهپـيـمـانه‌ي ما نـــــوشيديم
اگر از خمر بهشت هست و اگر بـــاده‌يمست

خنده‌ي جــــام مي وزلــــف گــــره گـيـر نگار
اي بسا تـؤبه که چون تؤبه‌ي حافظبشکست

636:

با تو، همه رنگهاي اين سرزمين را آشنا ميبينم
با تو، همه رنگهاي اين سرزمين مرا نوازشمينمايند.
با تو،آهوان اينصحرا دوستان همبازي من اند.
با تو، کوه هاحاميان وفادار خاندان من اند.
باتو، زمين گاهواره اي هست که مرا در آغوش خود ميخواباند.
ابر حريري هست که بر گاهواره من کشيدهاند.
و طناب گاهواره ام را مادرم ،که در پس اين کوه هاهمسايه
ما هست دردست خايشانش دارد.
با تو، دريا با من مهربانيميکند
با تو، سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه ميزند.
با تو، نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه ميکند.
با تو، من با بهار ميرايشانم
با تو، من در عطر ياس پخش ميشوم.
با تو، من در شيره هر نبات ميجوشم.
با تومن در هر شکوفه ميشکفم.
با تو، من در طلوع لبخند ميزنم.
در هر تندر فرياد شوق مي کشم،
در حلقوم مرغان عاشق ميخوانم،
در غلغل چشمه ها مي خندم،
در ناي جايشانباران زمزمه ميکنم.
با تومن در روح طبيعتپنهانم،
با تو،من بودن را ،
زندگي را،
شوق را،
عشق را ،
زيباييرا،
مهرباني پاک خداوندي را مينوشم
...
دکتر علي شريعتي

637:

دلم گرفته هست ...
از من ...

از تو
...
از هر که اطرافم مانده و از اونان که نمانده اند ...
دلم گرفته هست ...

مثل هواي ابري اينجا! مثل
روزهاي خسته و مأيوس، که پشت سر هم مي آيند
...
از اينتکرار بيهوده ...

و يا حتي از اين دلهره
...

638:

درونم هنگامه ای برپاست
هر لحظه هر دم صدائی مرا ميخواند
فرياد ميزند که من تورا می خواهم...
و من با تمام وجودم اين فرياد را ميشنوم
من حتی صدای تپش های قلبی را می شنوم
و حس ميکنم قلبی ديگر درون قلبم ميتپد
او مرا ميخواند
او مرا ميخواهد
بدون اينکه به زبان بياورد
دور ميشود ولی
من او را به خود نزديکتر از پيش می يابم
چون امروز ديگر قلبش و تمام وجودش در وجود من هست
او از اون من هست
او زندانی قلب من هست

639:

ديگه بايشان تو نداره در و ديوار خونه ـ بي قرارم ـ بي قراري تنم رو مي لرزونه
تو كه رفتي همه دلخوشي هام پر زد و رفت ـ من اسير بي كسي ـ خاطراتم پر زد و رفت
خيلي زود بود به خدا با غصه تنهام بذاري ـ بي خبر بري سفر پا رايشان قولت بذاري
اين روزا هركي از غصه گريش مي گرفت! يا كه آيينه دلش غبار غربت مي گرفت!
نمي دونم چي ميشد دل تموم آدما وا ميشد قفل دلش با دستاي گرم شما
ولي افسوس كه ديگه اون روزاي آفتابي نيست هرچه داشتم تو دنيا شباي مهتابي رفت
حالا ديگه تنهايي شريك غصه هام شده بقچه پوشش تو دخيل گريه هام شده

640:

چي ميشد گر دل اشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد
پرستايشان نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نميكرد
چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد
چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگايشانم عاشقانه
و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه
چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم
و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم
چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم عاشقانه مينشستي
نميفرمودي
مسافر هستي
امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي...

641:

بي تو چشم هايم دچار بي قراريند لحظه هايم دقيقه هاي سوگواريند

642:

سلام کسی که تودلم درخشید
من دیگه دوست ندارم؛ببخشید
من واسه اون کسی که دوست ندارم
نمیتونم شاخه گل بیارم
بین تو و اون روزا کلی فرقه
توآسمونت؛پر رعد و برق
نه مهربونی؛نه واسم میخندی
هر دری رو من میزنم میبندی
کو اون همه شعرای عاشقونه
کی بود بهم میفرمود بهونه
از چش من افتادی نازنیم
دوست ندارم دیگه تو رو ببینم
اگه دلت همین حالا بشکنه
بهتر از آوارگیهای منه
من کسی رو میخوام که عاشق باشه
اول و آخرش شقایق باشه
من کسی رو میخوام که نیست مث تو
پشیمونم دوست ندارم؛بروووووو

643:

منم دلم گرفته ولي نميدونم چه طوري بايد خاليش كنم

644:

خیلی بدیکلبه دلتنگیکلبه دلتنگی

645:


بیا دوتایی دستمون
رو بزاریم رو گوشمون جیغ بزنیمکلبه دلتنگی

کلبه دلتنگی


646:

ایول
فقط همین....


647:

تو را من چشم درراهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجنسایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تورا من چشم در راهم
شباهنگامدر اون دم کهبرجادره ها چونمرده مارانخفتگانند
در اون نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهیدام
کرم یادآوری یانه من ازیادت نمی کام
تورامن چشم درراهم........!

648:

هميشه حواسم به بي صبري اين دل ساده بود!
نه وقتي براي رجزدن روزهاي رد شده داشتم،
نه حتا موقعيتي
كه دمي نگاهي به عقربه ثانيه شمارساعت بيندازم!
با آرزوهاي اونور ِ ديوار زندگي كردم!
با خوابهاي بربادرفته!
منتظر بودم روزي بيايد،
كه همه در خيابان به يكديگر سلامكنند،

649:

زندگی گل زردی هست به نام "غم" مروارید غلطانی هست به نام "اشک" آینهای شکسته هست بنام "دل" و بلاخره فریاد بلندی هست بنام :آه

دنیا در افق نظرگاه اهل یقین در عشق بی قرین خلاصه میشود که در طاعت یار جز به فضل ساحت مقدس دلدار نگنجد و ایمان به ماورا طبیعت وپنهانیهای پشت پرده خلقت پوشیدن قبای کمال بر قامت نیلگون یار هست انچه در جهانی ازمعنا نگنجد در کمال عشق دلدار در سایه عشق یار جز زیر مجموعه ای بیش نیست ........................؟!

تنها بودم .

تو رسیدی
فرمودی " ما " بشیم بهتره .

دیگه تنها نبودم.

اما سپس مدتی سر برنامه نیومدی .

یه
روز که داشتم دنبالت می گشتم به تنهای دیگری رسیدم .فرمودم چرا تنهایی ؟ فرمود : یارمنیومده .

یکدفعه بلند شد و با خوشحالی فرمود : اومد ! وقتی برگشتم تو را دیدم اری تو
را دیدم......!

650:

اوني كه مي خواستم

اوني كه مي خواستم عهدشو شكست و
به پاي عشق جديد نشست و
چشرايشان آرزوم هميشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اوني كه مي خواستم مث اشكچكيد و
تو طول راه يهو يكي رو ديد و
صداي از ما بهتر و شنيد و
بهخاطر هيچي ازم جدا شد
اوني كه مي خواستم دل ما رو بردو
تو راه كه مي رفتبه يكي سپرد و
تو خاطرش ، خاطره ي ما مرد و
يكي ديگه تو رايشاناهاش خدا شد
اوني كه مي خواستم دل ازم بريد و
بين گلا يه گل تازه چيد و
به اونيكه دلش مي خواس رسيد و
مثل تموم مردا بي وفا شد
اوني كه مي خواستم زودازم گذشت و
يه روزي رفت و ديگه بر نگشت و
منكر مجنون شد و كوه و دشت و
منكر عشق و بودن با ما شد
اوني كه مي خواستم زير قولش زد و
با يكيديگه پيش من اومد و
به خاطر اون به ما فرمودش بد و
عزيز تر از ديروز و ازحالا شد
اوني كه مي خواستم شدش از ما سرد و
پيغام دادش كه ديگه برنگرد و
بد بودن ما رو بهونه كرد و
غيبش زد و يك دفعه كيميا شد
اوني كه ميخواستم ما رو بد شناخت و
هستي شو پيش يكي ديگه باخت و
قصر من و با يكيديگه ساخت و
شكر خدا باز ولي پادشا شد
اوني كه مي خواستم من و داد به باد و
رفت پيش اون كس كه دلش مي خواد و
زد زير عشقش تا يادش نياد و
اسم منمجز آدم بدا شد
اوني كه مي خواستم من و زد كنار و
خزونشو يه جوري كرد بهارو
قايم شدش تو يه عالم غبار و
تقدير ما مثل موهاش سيا شد
اوني كه ميخواستم آخرش گم شد و
بازيچه ي چشماي امت شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
تايشان خيال كس ديگه جا شد
اوني كه مي خواستم ، ولي انگار مده
مال همهيه جورايي گم شده
كاش از ميون غبارا بياد و
بهم بگه هر چي مي گي بيخوده ...........!

651:

راستشو بخای من سنگ صبور نمیخام میخام سنگ صبور باشمممممممم

652:

اینجااشک تو چشمام
به کسی نشان ندادم
اگه بشکنه غرورم
خمبه ابرو نمیارم
وقتی نیستی
هر چه غصه هست تو صدامه
وقتی نیستی
هرچی اشک تو چشامه
ازوقتی رفتی
دارم هر ثانیه از غصه رفتنت میسوزم
کاشکی بودی و می دیدی که چه اوردی به روزم..........!

653:

وحیده جونم اگه کمی تلاش کنی و خودتو با دیگران اخت بدی میتونی یه سنگ صبور خیلی خوب باشی....

من گمان کردم کهاو همتای توست
عشق
او مانند تو همرنگتوست
پاک و بیرنگ هست ..خاموش
هم آوای توست....
اون مسافر دستهایم راسردو بی جان کرد
خسته بودم خسته ترکرد
اون مسافر حرمتعشقمشکست
پرواز را از یادم برد پرهایمشکست
چشم های انتظارم بسته شد
من نگاهم بر راه تو یک خسته شد
با دلیپردرد بر راهت نشستم
با یک بغض نشکسته بر راهی کهرفتی خواندم
بیا دیگر که جانم خستهاست
بیا دیگر که پرها بسته هست
بیا دیگر که بر این سرنوشت
ایزدش مهرتمامی بسته هست

یک شبی آمد ماه می لغزید
در دلم غوغا بود گرچه دل می ترسید
آمدیشب از دلم رخت خود را بست
جای اون یکخورشید
" عشق زیبایت" نشست
شعر یعنیعشقیعنی بودنت

عشق
یعنی اون نگاهت..غصه یعنیرفتنت
شعرهایم با تو رفت و با تو آمد
خنده هایم با تو رفت و با تو آمد
وقتیکه تو هستی آسمان هم آبیست
دستهای سرد و بیجانمآفتابیست
وقتی که تو هستی آسمان رنگصدفهاست
چشمهایم خسته انداما

"زندگی زیباست"

654:

زندگي به مرگ فرمود :
چرا آمدن تو رفتن من هست ؟
چرا خنده ي تو گريه ي من هست ؟
مرگ حرفي نزد!!!
زندگي دوباره فرمود :
من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه
من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي
مرگ ساکت بود
زندگي فرمود :
رابطه ي من و تو چه احمقانه هست !!!
زنده کجا ، گور کجا ؟
دخمه کجا ، نور کجا ؟
غصه کجا ، سور کجا ؟
اما مرگ تنها گوش مي داد
زندگي فرياد زد :
ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟
و مرگ آرام فرمود :
تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده....!

655:

شب میشه، تنهاییدوباره داره آغاز میشه
کاش خیلی زود دوباره صبح بشه ، ماهی توی تنگ بیدار بشه ...

گلدون پشت
پنجره پیدا بشه
باخودم میگم اگه دوبارهصبحبشه ...
ماهی توی تنگ وآزاد می کنم ...گلدون رو دوباره توی باغچه زیربارونمی کارم
امیدِ آزادیِ ماهیصبحِ روشنِ منه، گلدونِ پشت پنجره حسرتِ آزاد شدنه
اگه امشب بگذره میرم یه جایی که دیگه هیچ وقتغروبنشه ، این شب تنها آغازنشه
باید همین امشببه خدا بگم ، دیگه نمی خوام، دیگه نمی خوام هیچ شبی تنها باشم
چشای بستمو باز میکنم ...زندگی رو با یه لحظهرویاآغاز می کنم
رویا دیگه تموممیشه ،آفتابمیشه، تن سردم یواش یواشگرم میشه.


اگه...

اگه ...
اگهگلدون رو توباغچه بکارم ، ماهی رو توی حوض بذارم ، تنهای تنها میشم
میمیرم، آزادمیشم
میرم اون جاییکه دیگه هیچ وقت تنها نباشم .

با دیدنش
هرروز صبح ازخواب بیدار بشم.
go l

656:

من ديوونه رو باش كه ...
من ديوونه رو باش كه نفهميدم تو بي رحمي
تمام مشكلم اينه كهحرفامو نمي فهمي
منو باش كه نفهميدم تو بي ذوقي بي احساسي
دروغ بود اينكهمي فرمودي تو هم محو گل ياسي
من ديوونه رو باش كه شكستم با شكست تو
تو چهمردابي افتادم يه عمره با دو دست تو
من ديوونه رو باش واسه تو گريه مي كردم
تو رو باش كه نفهميدي تو شعرم گم شده دردم
من ديوونه رو باش كه به پاي چشمتو سوختم
ولي بعد يه كم بازي تو با من بد شدي كم كم
من ديوونه رو باش كهواسه عهدت قسم خوردم
باهات موندم ، باهات ساختم ، واست سوختم ،‌واست امت
من ديوونه رو باش كه بهاخماي تو خنديدم
همش يك گل تو باغچم بود اونم آخرواست چيدم
من ديوونه رو باش كه به خوبيم عادتت دادم
شكستي قلبمو امانديدي رنگ فريادم
من ديوونه رو باش كه واست روزامو سوزوندم
خوشي رو توخودم كشتم ، ولي با چشم تو موندم
من ديوونه رو باش كه كشيدم ناز چشماتو
چهقد تلخه بدون تو ، چه قدر سخته برام با تو
من ديوونه رو باش كه خيال كردم تومجنوني
تو حتي اسم مجنونم ، نه آوردي ،‌ نه مي دوني
من ديوونه رو باش كهقد دنيا دوست دارم
نه اما من دوست داشتم حالا كه از تو بيزارم
من ديوونهرو باش كه واست خوندم چه قد ساده
تو حرف عاشقونم رو شنيدي ، حاضر آماده
منديوونه رو باش كه نشستم منتظر ،‌رسوا
زدي تو زير قولاتو ، گذاشتي باز منو تنها
منو باش كه نفهميدم منو ديگه نمي خواستي
چه قدر ديوونه اي راستي ،‌چه قدديوونه ام راستي
منو باش كه با يه آهنگ مي خواستم مهربونتر شم
زدي تير وتايشان ذوقم نداشتي حوصله بازم
من ديوونه رو باش كه تو رو عاشق حساب كردم
چهقدر ديوونه تر چون باز ، تو رو اينجا خطاب كردم
من ديوونه رو باش كه ،‌درستهخيلي ديوونم
جهنم مي رم اما نه ، كنار تو نمي مونم
اينم يه نامه ي ابري ،به امضاي يه ديوونه
فقط بيچاره اون كس كه ، يه عمر با تو مي مونه ...


657:

حسرت داشتن تو
مثل اون وقتا هنوز دلم برات لك مي زنه
حسرت داشتن تو ،‌پير شده، عينك مي زنه
صورتم سرخ شده بود ،‌اما حالا كبود شده
جدايي يه عمر دارهتايشان اون چك مي زنه
اوني كه من نمي خواستمش ولي منو مي خواست
منو مي بينهيه وقت ، دوباره چشمك مي زنه
يادته مشروط دوست داشتن تو شدم يه عمر؟
هنوزم كامپيوتر داره برام تك مي زنه
حالا كه گذشت و رفتي و منم تموم شدم
مث تو كي آدمو جاي عروسك مي زنه ؟
ديشب از خواب پريدم خوب شد ، آخه ديدميكي
داره به ماشين تو ، هي گل ميخك مي زنه
تو كه تنها نبودي ،‌يكي پيشتنشسته بود
بگذريم اين دل من هميشه با شك مي زنه
اوني كه بهم مي فرمود دوستدارم دوسم نداشت
ديده بودم واسه ي دختره سوتك مي زنه
باورت مي شه هنوزعاشقتم اون روز خوب
دل هنوز واست « تولدت مبارك » مي زنه
تو زياد دوسمنداشتي ، خوب مقصر نبودي
كي مياد امضا زير قول يه كودك مي زنه ؟
نه كه بچهها بدن ،‌ پاك و زلاله قلبشون
ولي نبض عقلشون يه قدري كوچك مي زنه
فكرنكن فقط تايشاني رسمه يه وقتا حوصله
ميره آسمون ، خودش رو جاي لك لك مي زنه
دختر همسايه مون ، نمي دونه دوس نداري
داره دور قاب عكست گل و پولك ميزنه
نه كه فكر كني به تو نظر داره ، مي كشمش
مثلا داره رو زخمام گل پيچكمي زنه
كارش اين نيس ، طفلكي شب تا سپيده مي شينه
گل و بوته و شكوفه رايشانقلك مي زنه
راستي من چرا تو نامم اينا رو به تو مي گم
نمي گم گوشاي رؤيامديگه سمعك مي زنه
جز واسه نوار تو كه توش صداي نازته
به نفس هام طعم عطرسيب قندك مي زنه
نامه مو جواب نده ،‌دوسم نداشته باش ولي
نذا اصلا نزنهقلبي كه اندك مي زنه
پيش هيچ كسي نرو ، حلقه دس كسي نكن
چون گناهه ، منهنوز دلم برات لك مي زنه ....!

658:

حسرت داشتن تو
مثل اون وقتا هنوز دلم برات لك مي زنه
حسرت داشتن تو ،‌پير شده، عينك مي زنه
صورتم سرخ شده بود ،‌اما حالا كبود شده
جدايي يه عمر دارهتايشان اون چك مي زنه
اوني كه من نمي خواستمش ولي منو مي خواست
منو مي بينهيه وقت ، دوباره چشمك مي زنه
يادته مشروط دوست داشتن تو شدم يه عمر؟
هنوزم كامپيوتر داره برام تك مي زنه
حالا كه گذشت و رفتي و منم تموم شدم
مث تو كي آدمو جاي عروسك مي زنه ؟
ديشب از خواب پريدم خوب شد ، آخه ديدميكي
داره به ماشين تو ، هي گل ميخك مي زنه
تو كه تنها نبودي ،‌يكي پيشتنشسته بود
بگذريم اين دل من هميشه با شك مي زنه
اوني كه بهم مي فرمود دوستدارم دوسم نداشت
ديده بودم واسه ي دختره سوتك مي زنه
باورت مي شه هنوزعاشقتم اون روز خوب
دل هنوز واست « تولدت مبارك » مي زنه
تو زياد دوسمنداشتي ، خوب مقصر نبودي
كي مياد امضا زير قول يه كودك مي زنه ؟
نه كه بچهها بدن ،‌ پاك و زلاله قلبشون
ولي نبض عقلشون يه قدري كوچك مي زنه
فكرنكن فقط تايشاني رسمه يه وقتا حوصله
ميره آسمون ، خودش رو جاي لك لك مي زنه
دختر همسايه مون ، نمي دونه دوس نداري
داره دور قاب عكست گل و پولك ميزنه
نه كه فكر كني به تو نظر داره ، مي كشمش
مثلا داره رو زخمام گل پيچكمي زنه
كارش اين نيس ، طفلكي شب تا سپيده مي شينه
گل و بوته و شكوفه رايشانقلك مي زنه
راستي من چرا تو نامم اينا رو به تو مي گم
نمي گم گوشاي رؤيامديگه سمعك مي زنه
جز واسه نوار تو كه توش صداي نازته
به نفس هام طعم عطرسيب قندك مي زنه
نامه مو جواب نده ،‌دوسم نداشته باش ولي
نذا اصلا نزنهقلبي كه اندك مي زنه
پيش هيچ كسي نرو ، حلقه دس كسي نكن
چون گناهه ، منهنوز دلم برات لك مي زنه ....!

659:

عکس خورشيد در هواي ابراي تار افتاد
آب در برک پوسيد
باد ، آبرايشان گل را برد.


نظرم به زمين افتاد و شکست .


660:

تو که دستت به نوشتن آشناست




دلت از جنس دل خسته ي ماست




دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي




دل ما رو بنايشانس




دل ما رو بنايشانس





تو که دستت به نوشتن آشناست




دلت از جنس دل خسته ي ماست




دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي




دل ما رو بنايشانس




بنايشانس هر چه که ما رو به سر اومد




بد قصه ها گذشت و بدتر اومد




بگو از ما که به زندگي دچاريم




لحظه ها رو ميکشيم نمي شماريم




بنايشانس از ما که در حال فراريم




تايشان اين پائيز بد فکر بهاريم





دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي




دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي




دل ما رو بنايشانس




دل ما رو بنايشانس





دست من خسته شد از بس که نوشتم




پاي من آبله زد بسکه دايشاندم




تو اگر رسيده اي ما رو خبر کن




چرا اونجا که توئي من نرسيدم




تو که از شکنجه زار شب گذشتي




از غبار بي سوار شب گذشتي




تو که عشقو با نگاه تازه ديدي




بادبان به سينه ي دريا کشيدي





دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي




دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي




دل ما رو بنايشانس




دل ما رو بنايشانس





بنايشانس از ما که عشقو نشناختيم




حرف خالي زديم و قافيه باختيم




بگو از ما که تو خونمون غريبيم




لحظه لحظه در فرار و در فريبيم





بگو از ما که به زندگي دچاريم




لحظه ها رو ميکشيم نمي شماريم





دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي




دل دريا رو نوشتي همه دنيا رو نوشتي




دل ما رو بنايشانس




دل ما رو بنايشانس....






661:

باز محشره نگاهت.....!

662:

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این غافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من هست
نامه تو خط عمال من هست
ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده بر انداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یارو مددکار ما
کی؟ و کجا وعده دیار ما؟
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تورا بینم
تویی که نقطه عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه مشعر؟کدام کنج منار
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی
روا مباد که ارباب جز تو بگزینم
چو رو کنی ز رهت درد و رنج نشناسیم
ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم

663:

می دونی می خوام چیکار کنم؟
می دونی می خوام کجا برم
می خوام برای کفترا یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاس باکفتراش پر بزنم



دوسش دارم امامه در خو نشو در بزنم
کلبه دلتنگی

664:

ای سراپا همه خوبی به تو می اندیشم
به تو ای مظهر حسن
به تو ای آیت نازبه تو کز حال دلم بی خبری
به تو که به گریه ی من می خندی
بنگر به سیه بختی خود
به دل ساده ی خویش
به وفای خود و به بی عهدی خود
به همان شب که به من می فرمودی
عهد و پیمان میان من و تو ره به سوی ابدیت دارد
پس چه شد ان همه سوز
پس چه شدان همه عشق
یاد داری شب مهتابی را
آسمان شاهد افسانه ی ما
یاد داری که از باغ گل یاس نرم و اهسته گذر می کردیم
تو به من قصه ی دل می فرمودی و من از بهر تو گل می چیدم
پس کجا رفت؟ چه شد؟چه شد ان قصه ی عشق؟
چه شد ان برق نگاه؟
راستی وای به من که پس از ان همه درد
بازهم به تو می اندیشم


665:

روشنک جان یهو دلم گرفت نمی دونم چی کار کنم حتی توان تایپ کردن هم دیگه ندارم

666:

روشنک دیروز نبودی
دلم برات تنگ شده !

667:

علی جان سلام.

خوبی؟

ممنونم شما لطف داری.....

به خدا خودمم دلم خیلی تنگ شده بود.

ولی اهواز نبودم.

شهرستان بودم....!

668:

به نام او كه اشك را آفريد تاسرزمين وداع آتش نگيرد

صدف وجودم را مي گشايم و تك گوهر اون را به نام سلام تقديم وجود پاكت مي كنمسلامي به تو كه نميشناسمت ولي با حرفهاي قشنگ تو ترانه هاي تاريكي جان گرفت به توكه با نگين كمان لبانت زندگي ام را رنگ دادي و با صحبت كردن با من اين دل غم زده رااز غصه جدا كردي
تو گلبرگ گلهاي بهاري هستي و من درخت خشكيده در خاك تنهايي.پس عزيز دلم بيا و همجوارم شو كه از دردم بكاهي
از بخت بد سوز و غم دل با هر گلي فرمودم پژمرد .كنار هر جايشانناليدم خشكيد.كنار هر درختي شكوه كردم خميد و من ماندم با كوله باري از غم و دردفراغي بي انتها.
من گلي بودم درگلستان محبت و به شادابي همانند جايشانبار مغروري بودم كه سراسيمه براي رسيدن به محبوبخود به دل صخره مي كوبيد .

اما از بخت بد آينه فروش شهر كرها شدم
.
مي داني يعني چه؟ يعني آخربدبختي .
مي شد درشبهاي خيال انگيز چشمانت يك دنيا غزل سرود و اين دل غمزده تنها را به نسيم نگاهتسپرد آخه عزيز دلم به خيال كدامين آرزو صفاي بودنت را از من گرفتي _ كدامآرزو.......

كدام
خزان شد و گل با بادهارفت
چه آسان مي شود از يادهارفت
كاش مي شد با تو بگايشانماونچه را كه مانند سنگي رايشان سينه ام سنگيني مي كند
كاش مي شد با تو بگايشانم اونچه را كه نفرموده ام و سالهاست درقلبم نگاه داشته ام
كاش مي شد باتو بگايشانم تمام دردها و غم هايم را .
حرف من و به دل نگير همش مالغريبي
تو رفتي من غريب شدم چه دنيايعجيبي

زندگي غمي هست به بلندي ديوار چين اي نازنينترين اي مهربانترين اي عزيزترين شاديهايت را با خود به خلوت خوش ببر ولي غمت را با من قسمت كن.....!
اما بدان پيش از اينكه غمت را با من قسمت كني من بار غمت را به دوش كشيده ام.

669:

خشی جونم به تاپیکم خوش اومدی
داداشی عزیزم خودتو خالی کن.

حرف بزن.

اگه نیاز شد حتی گریه کن.

هیچ وقت غم و غصه و دلتنگیت رو تو خودت نریز.

خودتو خالی کن تا آروم بشی

670:

نگاهت
طولانی ترین بوسه هست
به هنگام وداع
که مرگ مرا در برق دشته جلادان
به انتظار می کشد
نگاهت
سبزترین مزرعه هست
که پرنده سرگردان نگاهم را
درآلاچیق مژگانت پناه می دهد
نگاهت
امن ترین جاده هست
برای گریز
و بلندترین حصار هست
برای عزلت
نگاهت
آرام ترین رودخانه هست
که ماهیهای رنگین چشمانم را
در عمق دریای چشمانت به بازی عشق وا می دارد
نگاهت
کوتاهترین وقت هست
برای امیدواری
و وسیع ترین سایه بان هست
برای فراغت

671:

اما..............
شايد که ديگر مهم نيست
که از تو گلايه کنم......

ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد


که چرا سهم من از اين همه سکوت و گذشت و عشقی بی آلايش

چيزی جز سركوب غرور سنگسار احساس و منطقهای بي دليل نبود؟

من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خايشانش گم شوم
بی اونکه تو را در آسمان کوچکم گم کنم.......
و ديگر هرگز از تو نخواهم پرسيد که چــــــــــــرا وسعت آسمان تو اونقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در اون گم شد ...؟؟؟؟؟؟؟؟
ساغر خوشبختی نتونست برام جام خوشبختی رو به ارمغان بیاره ...فقط تونست بهم
ثابت کنه که چقدر اشتباه فکر می کردم ...

کی ميدونه پشت اين پيچ چه چيزی در انتظارشه ...بيايين با هم صادق باشيم ...عشق واژه بزرگيه ...و معنای بزرگتری هم داره ...ما اينو فراموش کرديم ...فراموشتون نمی کنم ...و

تا همیشه خداحافظ ....

672:

مرا در حضور تو راهی نبود
تمنای من جز نگاهی نبود
برای دل این کفتر بی پناه
بجز دستهایت پناهی نبود
شب از خویش قصد سفر داشتم
سر راهمان – آه – ماهی نبود
اگر چه غریبانه می سوختیم
ولی موقعيت سوز و آهی نبود
برای زلالی دلهایمان بجز اشکهامان نبود
دلت را شکستند و ایینه فرمود
که سنگین تر از این گناهی نبود....!

673:



عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت


رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن

، جز اوني که فکر مي نمايي به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر





يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر
.......................



يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت


حال فاصله ها جشن میگیرند هلهله ی جدایی را




.......................




.......................





،




اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم

، اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالكي كني ، صدام كن ، قلبم تنها
خرابه ي وجود توست






.......................









دبير ادبيات:عشق بايد مثل عشق ليلی و مجنون پاک باشد.

دبير ورزش:عشق يک توپ فوتبال هست که به دروازه ی هر قلبی اصابت ميکند





.......................



ها آخر تو نمي داني چقدر درد دارد وقتي بفهمي هيچکس انتظار برگشتنت را نمي کشد




.......................






غمهایی که بر صورتم نشاندی ....

نمی بخشمت ....

بخاطر دلی که برایم شکستی


....

..

بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی .....

نمی بخشمت ....

بخاطر زخمی که

بر وجودم نشاندی .....

بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی ....

و می بخشمت بخاطر

عشقی که بر قلبم حک کردی





.......................




اگه يه روز تو کنارم نباشي.....

اين زندگي تلخي رو که دارم رها مي نمايم....مي



زارم ميرم....

تا ديگه مجبور نشم هر روز صبح....

قيافه تنهاي خودم رو تايشان


آيينه اتاق تحمل کنم






.......................




674:

مرسی حمید جان.

خیلی زیبا بود

675:

اومدم فقط به ابجيم سلام كنم و حالش رو بپرسم
خوبي ابجي ؟

676:

سلام عزیزم.

فدات بشم مرسی.

شما خوبی گلم؟
عزیزم دلم واست تنگ شده بود

677:

ممنون خوبم
من بخدا ابجي دلم تنگيده بود برات

678:

<DIV class=MsoNormal dir=rtl style="MARGIN: 0in 0in 12pt; LINE-HEIGHT: 14.4pt; TEXT-ALIGN: center" align=center>آتش وجودم و شراره های سوزان قلبم

شبها و بیداری های شبانه ام و عشقم

حتیزخم و غصه ام و حسرت خوردن و پشیمانیم

همه این ها را قرض گرفته ام<B><SPAN lang=AR-SA style="COLOR: #f2f2f2; FONT-FAMILY: Arial">

679:

من شکستم شک نکردم
هزار بار امت و می میرم و باز ترک نکردم شک نکردم
خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی و نرفت چیزی از یادم

تو رفتی و تازه عاشق تر شدم از اونی هم که بود بدتر شدم من
صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات ببارم
تو خدای عاشقایی تو تموم کسو کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهایی ام رو دیدی
تو نذاشتی برم از دست مگه چیزی هم هنوز هست

نازنینم امید شیرینم من به جز تو کسی نمی بینم
از اون روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم
به جز دستای گرمت پناه و پشت ندیدم
زندگیمو به پای تو دادم اون روزا رو نمی ره از یادم
نازنینم برس به فریادم

680:

نيمه ي گمشده ي من
چه كسي مي تونه باشه
مث روح تشنه ي من
عاشق و ديوونه باشه
كسي كه هر كلامش
طلوعي تازه باشه
غم و تنهايي ما
به يك اندازه باشه
اون كسي كه خواستن او
با همه فرق داشته باشه
هر چي كه از او بوخنم
شعر تكراري نباشه
كسي كه براي خوندن
نشسته تو سينه ي من
نفس هاش هواي عشقه
سكوتش صداي عشقه
اون كه از نهايت عشق
منو با اسمم بخونه
من جزيي از وجودش
يا خود خودش بدونه
اون كه گم شده از آغاز
تا كه من تنها بمونم
جاده ي جستجوهامو
تا قيامت بكشونم
كسي كه هميشه عاشق
مث من ديونه باشه
تو دنيا اگه نباشه
تو آينه مي تونه باشه
كسي كه هر كلامش
طلوعي تازه باشه
غم و تنهايي ما
به يك اندازه باشه
اون كه از نهايت عشق
منو با اسمم بخونه
من جزيي از وجودش
با خود خودش بدونه
اون كه گم شده از آغاز
تا كه من تنها بمونمم
جاده ي جستجوهامو
تا قيامت بكشونم
كسي كه هميشه عاشق
مث من ديونه باشه
تو دنيا اگه نباشه
تو آينه مي تونه باشه
كسي كه هر كلامش
طلوعي تازه باشه
غم و تنهايي ما
به يك
اندازه باشه

681:

ابجي سلام خوبي؟

682:

سلام عزیزم.

مرسی شما خوبی؟

683:

بله ميسي خوبم

684:

سلام به سنگ صبور هم میهن روشنک خانوم گل و مهربون

685:

روشنك كجايي خانومي؟

686:

تايشان يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها
ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به
خودش جلب مي كنه.

سپس اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا
مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.

اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از
اون ستاره نيست.

اون موقعي هست كه تموم غماي دنيا
هري ميريزه تو دلت.

سپس اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.
تا بالاخره سپس مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..
باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و
دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون
ستاره ديگه نگاه نكني.

سپس اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي
قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و
ميبيني اثري از اون ستاره نيست.

اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ
يه ستاره زيباي ديگه.

همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ای
كه تايشان آسمون وجود داره.

اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري.

687:

سلام داداش رضا.

مرسی.

لطف داری

688:

اجي سلام خوبي؟

689:

من همه دار و ندارم ، همه گل هاي بهارم

دل پاک و بيقرارم ، همه را همه را

به نگاه چشم زيباي تو ميبخشم ، يار

من همه هفت آسمان را ، همه پيدا و نهان را

هم زمين و هم وقت را ، همه را همه را

به تبسم هاي شيرين لبت ، ميبازم

همه را ميبخشم ، همه را ميبازم

من برايت قصه ها ميسازم

من به سايشان عشق تو ميتازم

من تمام عاشقان را ، همه دلخستگان را

خوشه ستارگان را ، همه را همه را

به شب يلداي گيسايشان تو ميبخشم ، يار

معني سرخ غروبو ، همه فرموده هاي خوبو

حرم شبهاي جنوبو ، همه را همه را

به طلوع روشن صبح تو ميبخشم ، يار

من همه دستاي پاکو ، همه اعتبار خاکو

ظهر و سينه هلاکو ، همه را همه را

به وجود سبز و پر بار تو ميبازم ، يار

همه را ميبخشم ، همه را ميبازم

من برايت قصه ها ميسازم

من به سايشان عشق تو ميتازم...

690:

اجي جوابم رو ندادي؟

691:

افسانه
در شب تیره دیوانه ایکاو
دل به رنگی گریزان سپرده
در دره ی سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ی گیاهیفسرده
میکند داستانی غم آور
ای دل من،دل من دل من
بی نوا مضطرا قابلمن
با همه خوبی و قدر و دعوی
جز سرشکی به رخسار غم؟
میتوانستی ای دل بهرهیدن
گر نخوردی فریب وقته
اونچه دیدی ز خود دیدی و بس
هر دم ازیک ره ویک بهانه
تا تو ای مست با من ستیزی
با به مستی و غمگساری
با فسانه کنیدوستاری
عالمی دایم از وی گریزد
با تو اورا بود سازگاری
مبتلایی کهماننده او
کس در این راه لغزان ندیده
آه !دیری هست کاین قصه گویند:
از برشاخه مرغی پریده
مانده بر جا ازو آشیانه....
نيما........!

692:



فدات بشم الهی.

سلام.

خوبم گلم.


شما خوبی؟ خانومی به خدا حواسم به پستت نبود.

الهی دورت بگرددمممممم

693:

منهمون جزیره بودم , خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشقبازیه موجا , قامتم یه بستر نرم
یه عزیزدردونه بودم , پیش چشم خیس موجا
یه نگینسبز خالص , روی انگشتر دریا

تا کهیکروز تو رسیدی , توی قلبم پا گذاشتی
غصه هایعاشقی رو , تو وجودم جا گذاشتی
زیررگبار نگاهت , دلم انگار زیر و رو شد
برایداشتن عشقت , همه جونم آرزو شد


تا نفسکشیدی انگار , نفسم برید تو سینه
ابر وباد و دریا فرمودن , حس عاشقی همینه
اومدی توسر نوشتم , بی بهونه پا گذاشتی
اما تاقایقی اومد , از منو دلم گذشتی


رفتی باقایق عشقت , سوی روشنیه فردا
منو دلاما نشستیم , چشم براهت لب دریا
دیگه روخاک وجودم , نه گلی هست نه درختی
لحظه هایبی تو بودن , میگذره اما به سختی


دل تنهاو غریبم , داره این گوشه میمیره
ولی حتیوقته مردن , باز سراغتو میگیره
میرسهروزی که دیگه , قعر دریا میشه خونم
اما تودریای عشقت , باز یه گوشه ای میمونم...!

دوست دارمممممممممممممممم

694:

آبي تر از اونيم كه بي رنــــگ بمـيريم
از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
تقصير كسي نيست كه اينـگونه غريبيم
شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

695:

ميون يه دشت لخت زير خورشيد كايشانر
مونده يك مرداب پير توی دست خاك اسير
منم اون مرداب پير از همه دنيا جدام
داغ خورشيد به تنم زنجير زمين به پام


من همونم كه يه روز مي خواستم دريا بشم
مي خواستم بزرگترين درياي دنيا بشم
آرزو داشتم برم تا به دريا برسم
شبو آتيش بزنم تا به فردا برسم


اولش چشمه بودم زير آسمون پير
اما از بخت سيام راهم افتاد به كايشانر
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام يه چاله كند


توی چاله افتادم خاك منو زندوني كرد
آسمونم نباريد اونم سرگروني كرد
حالا يه مرداب شدم يه اسير نيمه جون
يه طرف ميرم تو خاك يه طرف به آسمون


خورشيد از اون بالاها زمينم از اين پايين
هي بخارم مي كنن زندگيم شده همين
با چشام مردنمو دارم اينجا مي بينم
سرنوشتم همينه من اسير زمينم


هيچی باقی نيست ازم لحظه های آخره
خاك تشنه همينم داره همراش می بره
خشك ميشم تموم ميشم فردا كه خورشيد مياد
شن جامو پر می كنه كه مياره دست باد

696:

مــيــون خـــواب و بـيــداري
تـو رو مــي ديــدم انـگــاري
به من گـفـتـي نشو عاشق
کــه عـشــق داره گرفـتاري

گذاشتـي سـر رايشان شونـم
به مـن گـفـتـي نمـي دونـم
چگونه مي شه عاشق شد
تــو ايـن دنـيـاي بــيـــزاري

مــيــون خـــواب و بـيــداري
تـو رو مــي ديــدم انـگــاري
به من گـفـتـي نشو عاشق
کــه عـشــق داره گرفـتاري

گذاشتـي سـر رايشان شونـم
به مـن گـفـتـي نمـي دونـم
چگونه مي شه عاشق شد
تــو ايـن دنـيـاي بــيـــزاري

نشو عاشق نباش عاشق
نـگـو حـتــي دوسـتـم داري
ولي بي عشق چه خواهي کرد
ولي بي عشق چه خواهي کرد
ولي بي عشق چه خواهي کرد
نباش عاشق نشو عاشق

مني که قصه عشقمو با تو زندگي ديدم
هواي قلبمو با تو هواي بندگي ديدم
نپرسيدم نترسيدم مني که عاشقت بودم
چرا فرمودي که خواب عشقمو تو سادگي ديدم
چرا عاشق ترين بودم تو رو عاشق نمي ديدم
عجب خواب پريشوني تو رايشاناي تو ميديدم
که حتي آرزو کردم تو رو هرگز نمي ديدم

نشو عاشق نباش عاشق
نـگـو حـتــي دوسـتـم داري
ولي بي عشق چه خواهي کرد
ولي بي عشق چه خواهي کرد

مني که قصه عشقمو با تو زندگي ديدم
هواي قلبمو با تو هواي بندگي ديدم
نپرسيدم نترسيدم مني که عاشقت بودم
چرا فرمودي که خواب عشقمو تو سادگي ديدم
چرا عاشق ترين بودم تو رو عاشق نمي ديدم
عجب خواب پريشوني تو رايشاناي تو ميديدم
که حتي آرزو کردم تو رو هرگز نمي ديدم

نشو عاشق نباش عاشق
نـگـو حـتــي دوسـتـم داري
ولي بي عشق چه خواهي کرد
ولي بي عشق چه خواهي کرد
ولي بي عشق چه خواهي کرد
نباش عاشق نشو عاشق
ولي بي عشق چه خواهي کرد

697:

ای تو نايشانسنده روزگار ، ای تو عشق موندگار ، ای عزيز دلبرم ، ای نفس جان من
ای تو اميد زندگی ، ای هستی دنيوی ، ای مهتاب عشق من ، ای باران خون من
تو كه عاشقی ، تو كه دلداده ای ، تو كه قلبت را به من سپرده ای
چرا بايد از تنهايی بنايشانسی
تنهايی راه ديگری هست ، تنهايی ساز ديگری هست ،
تو كه عاشقی از عشق بنايشانس
عزيزم از عشق بنايشانس تا عاشقان با مطالعهمتن هايت درس عبرت بگيرند
و با مطالعهمتنها خون حسادت نسبت به تو در رگهايشان جاری شود
خودت را نشان بده ای عشق من ،
با نوشتن كلام مقدس عشق بر روی كاغذ سفيد زندگی بنايشانس از عشق
تا شاعران با مطالعهشعرهايت شرمنده شوند ، درمانده شوند ، بازنشسته شوند
تو كه معنی عشق پاكی
تو كه مظهر تمام زيبايی هايی
از خودت بنايشانس ، از اون چهره زيبايت بنايشانس
بنايشانس تا اون شعرت واقعی ترين شعر قصه ها شود
عزيزم تنهايی را كنار بگذار نگذار تنهايی در گوشه قلبت اسير بماند
تو كه تمام زيبايی های عاشقی در كنج دلت خلاصه می شود
و تمام اين زيبايی ها در خانه دل تو ديده می شوند
چرا بايد اين همه زيبايی ها را در خانه دلت اسير كنی و اونها را ابراز نكنی
عزيزم قلبت را رو كن ، احساست را نمايان كن
بگذار همه ببينند كه تو چقدر محشری
بنايشانس ازعشق تا من نيز به تو افتخار كنم
و به قلبم حسودی كنند كه چنين عشقی نصيبش شده هست
عزيزم هر اونچه می توانی بنايشانس از كلام مقدس عشق
ای عشق بی پايان من
ای شادی اين دل من
ای ساحل دريای من
ای عاشق دلچاك من
ای مهتاب اين شبهای من
ای خورشيد روشن بخش من
ای نور دل ديده من
ای سخن هر عشق من
ای درد بی در مان من
بنايشانس هر چه در دلت می جوشد
اون چشمه جوشان دلت را كه از عشق می جوشد در تپه ی عاشقی رها كن
تا اون آبهايی كه از عشق و محبت در تپه ی دلت می جوشد دراين جان خسته سرازير شود
و تبديل به دريايی پر از كلام عشق و عاشقی شود
ای ليلی من ، بنايشانس از من مجنون خسته ،
بنايشانس از اين مجنون دلشكسته ، بنايشانس از من عاشق
بنویس از اين دل عاشق ودلسوخته
از دل من و از دل خودت ، و از خاطرات شيرين گذشته یمان بنايشانس
تا دلم كمی آرام بگيرد
بر اين عشق پاكمان قسم ، بر اين لحظه های مقدس عاشقی مان قسم
كه وقتی شعرهای تنهايی تو را ميخوانم اشك از چشمانم سرازير می شود
ميدانم تو كه دوست نداری اشكهای مرا ببينی
پس بنايشانس از عشق تا دلم آرام و اميدوارتر شود!
منتظرم
بنايشانس از همان كلام رايشانايی

دوستت دارم

698:

اشنايم ...

اميدم ...

بهترينم ...

عزيز ! ...

مي
خواهم به تو بگايشانم

انچنانهمچو باران بر دل درياييت ببارم و ناب گردانم كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان همچو دريا موج زنم بردلت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان همچو صدفي تو را كه حكم مرواريد برايم داري در بر بگيرم كه بدانيچقدر دوستت دارم


انچنان خانه ايبنا كنم در كنج دلت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان پرسه زنم در حال و هوايت كه بداني چقدر دوستتدارم

انچنان همچو اسمان روشنكنم خانه ي دلت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان همچو خورشيد درخشان كنم وجودت كه بداني چقدر دوستتدارم

انچنان همچو مهتاب تابانكنم رايشانت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان همچو سيمرغ پرواز كنم در روحت كه بداني چقدر دوستتدارم

انچنان همچو گل بشكفم درباغچه ي دلت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان همچو خنده شادمان كنم دلت كه بداني چقدر دوستتدارم

انچنان همچو خاك ارامگيرم زير پايت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان همچو شمع ذوب شوم به پايت كه بداني چقدر دوستتدارم

انچنان همچو پروانه طوافكنم گرد وجودت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان همچو فرهاد زيرورو كنم بيستون در راهت كه بداني چقدر دوستتدارم

انچنان همچو مجنون گردمعاشقوجودت كه بداني چقدر دوستتدارم

انچنان جانم را گردانم 1000 بار فدايت كه بداني چقدر دوستت دارم

انچنان بيان كنم ان جمله را كه بداني چقدر دوستتدارم

و گايشانم گر 1000 بار همبميرم باز مي گايشانم دوستت دارم


دوستت دارم....! فدات بشم..........!

699:

هستم خبر نداری........عزیزه دلم

700:

نمی خوام باور کنم که تو دلت واسه منجایی نداری مهربون
بسمه غربت تلخ این قفس پرمو دیگه بهآتیش نکشون
نذار شونه هام تو دست بی کسی بی تو تاهمیشه تنها بمونه
راز پر کشیدنو از این قفس غیر تو آخهکسی نمی دونه....!

701:

تو با يك جرعه از درياي يادت
ميان باغ قلبم جاگرفتي
تو با يك انعكاس نقره ايرنگ
مجاز ناز از رعناگرفتي
تو با يك هديه فيروزه اي رنگ
مرا به سرزمين عشقخواندي
و با يك لطف و لبخندساده
مرا به سرزمين رايشانانشاندي

702:

میگویند یک دقیقه طول میکشد تا شخصه خاصی رو بیابی
یک ساعت طول میکشد تا او را ستایش کنی
یک روزطول میکشد تا دوستش بداری
اما یک عمر تا فراموشش کنی....!

703:

نبینم غمگین باشی روشنک جونم

704:

سلام به همه مخصوصآ به روشنک

705:

عزیز دلم نمیذارن یه روز خوش باشیم و غصه نخوریم...!
از صبح میای اداره لعنتی سر حال و قبراق و پر انرژی .

یهو یکی حالتو اسای می گیره

706:

سلام داداش محسن.

خوبی ؟؟

تقدیم به شما:
انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با اون با يه عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي نمايي 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري....!

707:

لحظه هایم آغشته به کیست ، که هنوز تنهایی هست؟!آغشتهبه کیست ، که هنوز سختی هست؟!
که هنوز کسالت هست و
دلتنگی نیز ؟!!!
نه،هنوز آغشته به او نیستم !
هنوز شرک هست !
هنوز کفر هست !
هنوز عذاب دوریاو حس می شود !
پس صدایت را بلندتر کن و
حضورت را بیشتر !
طاقت دیدن جز تورا ندارم....
جز تو دیدن هزاران درد دارد....!!

708:

ای مطرب دلخسته عاشق بزن زخمو بزن تار
که عاشق شدم انگار
دل بی ابروفرموده تو گوشم فقط یار فقط یار
بدون شرمو انکار
اشفته تر از زلف پریشون نگارم
عاشق شدمو منتظر بله یارم

برای رفتنو اوردنش بخونه خود
اگه تخت سلیمونو بخواد هدیه میارم
اگه تخت سلیمونو بخواد هدیه میارم
ای مطرب عاشق دردمو دوا کن
بیگانه دلم را با من اشنا کن
ازروزی که دلدار فرموده اونو میخواد
این بی ابرو دل برده منو ازیاد

عشق اومدو از را نرسیده
نشناخته منو حرفای دل رو نشنیده
از را بدرم کرد بی بالو پرم کرد
رسوای زمونه دیوانه ترم کرد
از را بدرم کرد بی بالو پرم کرد

رسوای زمونه دیوانه ترم کرد

ای مطرب عاشق دردمو دوا کن
بیگانه دلم را با من اشنا کن
ازروزی که دلدار فرموده اونو میخواد
این بی ابرو دل برده منو ازیاد
عشق اومدو از را نرسیده

نشناخته منو حرفای دل رو نشنیده
از را بدرم کرد بی بالو پرم کرد
رسوای زمونه دیوانه ترم کرد
از را بدرم کرد بی بالو پرم کرد

رسوای زمونه دیوانه ترم کرد
ای مطرب دلخسته عاشق بزن زخمو بزن تار
که عاشق شدم انگار
دل بی ابروفرموده تو گوشم فقط یار فقط یار
بدون شرمو انکار

اشفته تر از زلف پریشون نگارم
عاشق شدمو منتظر بله یارم
برای رفتنو اوردنش بخونه خود
اگه تخت سلیمونو بخواد هدیه میارم
اگه تخت سلیمونو بخواد هدیه میارم

709:

بهتر از من چه کسي .

عاشق تر از من چه کسي
واسه ي عشق تو ديوونه تر از من چه کسي
اگه قربوني مي خواستي بهتر از من چه کسي

واسه پيش مرگ تو اماده تر از من چه کسي
تو اگه چشمه بودي تشنه تر از من چه کسي
واسه دلداري دادن خسته تر از من چه کسي

بهتر از من چه کسي .

عاشق تر از من چه کسي

همه راه ها رو به من سد کردي
عشقم و رد کردي
به خودت بد کردي .

به خودت بد کردي

فصل گل .

فصل اقاقي .

فصل سازگاري ساغر و ساقي
فصل خوب انتظار از پشت شيشه
فصل دل بستگي ساقه و ريشه

همه راه ها رو به من سد کردي
عشقم و رد کردي
به خودت بد کردي .

به خودت بد کردي

واسه تسليم و رضا دست و پا بسته تر از من چه کسي
در پرستيدن تو ديگه وا رسته تر از من چه کسي

بهتر از من چه کسي .

عاشق تر از من چه کسي
واسه ي عشق تو ديوونه تر از من چه کسي

بهتر از من چه کسي .

عاشق تر از من چه کسي
واسه ي عشق تو ديوونه تر از من چه کسي

بهتر از من چه کسي .

عاشق تر از من چه کسي
واسه ي عشق تو ديوونه تر از من چه کسي


710:

روشنكم خوبي خانومم
كجا رفتي اجي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

711:

این روزا تنهام تو خونه......دلم این تنهایو میخاست..یک سکوت و سکون آرامش بخش.....


712:

امروز دوباره دلم گرفته.

خیلی دلم هواتو کرده بود.

تصمیم گرفتم هرچی شعر تو ذهنم نقش بست واست بنویسم...!


دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دل دوریه عشق تو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن
همه آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه
که دوباره چشم من، تو را ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم

توی هفتا آسمون تو تک ستاره ام ولی
به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

713:

خواهم تو شوی محبوب دلم
چون نرگس من دیوانه من

سویت رخ من شوید ره من
هستی تو بهشت کاشانه من

پروانه من ، پروانه من
بی تو چه کنم مستانه من؟!

آوای تو شد هم نغمه من
ای لاله من بردی دل من

714:

پشت این پنجره ها دل می­گیره
غم و غصه دلو تو میدونی...!

وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی...!

عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی...!

هرچی بهش میگم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی...!

میخوام امشب با خودم شکوه کنم
شکوه­های دلمو تو میدونی...!

بگم ای خدا چرا بختم سیاست
بخت من چرا سیاست تو میدونی...!

پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو میدونی...!

اگه امشب بگذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی...!

715:

میمیرم برات
نمیدونستی میرم بی تو و بدون چشات

رفتی از برم
تو نمیدونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که نمیدونستی که من میمیرم برات

میمیرم برات
عاشقم هنوز
نمیخواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم
فرمودی من میرم

تو میخواستی بری تا فردا باور خوشکلم...!
حالا راهی نیست تا باور فردا خوشکلم

سفرت به خیر اگه میری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نورف به یه دنیا نور

برو گر شکستی، ز من میتونی دوباره بساز
از دلی شکسته، نا امید و خسته تو باز غرور

تا بازم برو
نمیخوای بیای.

نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی


نمیخوام ازت
نمیخوام مث یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو تا بزرگی فقط میخوام آرزوم بشی.

آرزوم بشی...!

716:

شب میشه، تنهاییدوباره داره آغاز میشه
کاش خیلی زود دوباره صبح بشه ، ماهی توی تنگ بیدار بشه ...

گلدون پشت
پنجره پیدا بشه
باخودم میگم اگه دوبارهصبحبشه ...
ماهی توی تنگ وآزاد می کنم ...گلدون رو دوباره توی باغچه زیربارونمی کارم
امیدِ آزادیِ ماهیصبحِ روشنِ منه، گلدونِ پشت پنجره حسرتِ آزاد شدنه
اگه امشب بگذره میرم یه جایی که دیگه هیچ وقتغروبنشه ، این شب تنها آغازنشه
باید همین امشببه خدا بگم ، دیگه نمی خوام، دیگه نمی خوام هیچ شبی تنها باشم
چشای بستمو باز میکنم ...زندگی رو با یه لحظهرویاآغاز می کنم
رویا دیگه تموممیشه ،آفتابمیشه، تن سردم یواش یواشگرم میشه.


اگه...

اگه ...
اگهگلدون رو توباغچه بکارم ، ماهی رو توی حوض بذارم ، تنهای تنها میشم
میمیرم، آزادمیشم
میرم اون جاییکه دیگه هیچ وقت تنها نباشم .

با دیدنش
هرروز صبح ازخواب بیدار بشم.

717:

دلمو بردی باز از نو دیگه چی میخوای؟
دار و ندارم مال تو دیگه چی میخوای؟
برو بذار بسوزم با بی کسی هام
برو بذار بمونم دلواپسی هام
هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن
شمعم و آب میشم به پات برو و خاموشم نکن
اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو
یادت بیاد قلب منو میشه چشم به راه تو
آره برو ولی بدون اینجا یکی میمرد برات
باور نکردی عشقشو اگه قسم میخورد برات
میری برو ولی فقط اینو یادت باشه عزیز
اشک زلالتو چرا چشم غریبه هم نریخت
هیچی نپرس فقط برو....!

718:

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دلبين که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنايي نهغريب هست که دلسوز من هست
چون من از خايشانش برفتم دل بيگانه بسوخت
خرقه زهدمرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت
چون پياله دلم از توبه کهکردم بشکست
همچو لاله جگرم بي مي و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مراامت چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و مينوش دمي
که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت

719:

با تو، همه رنگهاي اين سرزمين را آشنا ميبينم
با تو، همه رنگهاي اين سرزمين مرا نوازشمينمايند.
با تو،آهوان اينصحرا دوستان همبازي من اند.
با تو، کوه هاحاميان وفادار خاندان من اند.
باتو، زمين گاهواره اي هست که مرا در آغوش خود ميخواباند.
ابر حريري هست که بر گاهواره من کشيدهاند.
و طناب گاهواره ام را مادرم ،
که در پس اين کوه هاهمسايه
ما هست دردست خايشانش دارد.
با تو، دريا با من مهربانيميکند
با تو، سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه ميزند.
با تو، نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه ميکند.
با تو، من با بهار ميرايشانم
با تو، من در عطر ياس پخش ميشوم.
با تو، من در شيره هر نبات ميجوشم.
با تومن در هر شکوفه ميشکفم.
با تو، من در طلوع لبخند ميزنم.
در هر تندر فرياد شوق مي کشم،
در حلقوم مرغان عاشق ميخوانم،
در غلغل چشمه ها مي خندم،
در ناي جايشانباران زمزمه ميکنم.
با تومن در روح طبيعتپنهانم،
با تو،من بودن را ،
زندگي را،
شوق را،
عشق را ،
زيباييرا،
مهرباني پاک خداوندي را مينوشم
...
دکتر علي شريعتي

720:

دلم برات تنگه عزيز يادي نميکني ز من
دارم ديوونه مي شم و نمي بيني نياز من
مي خوام ببينمت ولي فاصله از من تا خداست
خودم هزار و يک طرف همه حواسم به شماست

وقتي نمي بينم تورو چشمامو واسه کي بخوام
نفس برام سمي مي شه هوا رو واسه کي بخوام
انگار نه انگار که دلي براي بودن تو بود
رفتي و بين آدما شدم يکي بود و نبود

يه جور واقعي تو رو حس مي نمايم تايشان تنم
به جون تو بدون تو ديگه دارم دق مي نمايم
صورت ماه تو عزيز ديواراي خونه شده
هر کي ميبينتم ميگه طفلکي ديوونه شده

تو رو خدا راضي نشو بيشتر از اين هدر بشم
ديگه بسه
راضي نشو اين جوري در بدر بشمدلم برات تنگه عزيز يادي نميکني ز من
دارم ديوونه مي شم و نمي بيني نياز من
مي خوام ببينمت ولي فاصله از من تا خداست
خودم هزار و يک طرف همه حواسم به شماست

وقتي نمي بينم تورو چشمامو واسه کي بخوام
نفس برام سمي مي شه هوا رو واسه کي بخوام
انگار نه انگار که دلي براي بودن تو بود
رفتي و بين آدما شدم يکي بود و نبود

يه جور واقعي تو رو حس مي نمايم تايشان تنم
به جون تو بدون تو ديگه دارم دق مي نمايم
صورت ماه تو عزيز ديواراي خونه شده
هر کي ميبينتم ميگه طفلکي ديوونه شده

تو رو خدا راضي نشو بيشتر از اين هدر بشم
ديگه بسه راضي نشو اين جوري در بدر بشم

721:

دلم برات تنگه عزيز يادي نميکني ز من
دارم ديوونه مي شم و نمي بيني نياز من
مي خوام ببينمت ولي فاصله از من تا خداست
خودم هزار و يک طرف همه حواسم به شماست

وقتي نمي بينم تورو چشمامو واسه کي بخوام
نفس برام سمي مي شه هوا رو واسه کي بخوام
انگار نه انگار که دلي براي بودن تو بود
رفتي و بين آدما شدم يکي بود و نبود

يه جور واقعي تو رو حس مي نمايم تايشان تنم
به جون تو بدون تو ديگه دارم دق مي نمايم
صورت ماه تو عزيز ديواراي خونه شده
هر کي ميبينتم ميگه طفلکي ديوونه شده

تو رو خدا راضي نشو بيشتر از اين هدر بشم
ديگه بسه
راضي نشو اين جوري در بدر بشمدلم برات تنگه عزيز يادي نميکني ز من
دارم ديوونه مي شم و نمي بيني نياز من
مي خوام ببينمت ولي فاصله از من تا خداست
خودم هزار و يک طرف همه حواسم به شماست

وقتي نمي بينم تورو چشمامو واسه کي بخوام
نفس برام سمي مي شه هوا رو واسه کي بخوام
انگار نه انگار که دلي براي بودن تو بود
رفتي و بين آدما شدم يکي بود و نبود

يه جور واقعي تو رو حس مي نمايم تايشان تنم
به جون تو بدون تو ديگه دارم دق مي نمايم
صورت ماه تو عزيز ديواراي خونه شده
هر کي ميبينتم ميگه طفلکي ديوونه شده

تو رو خدا راضي نشو بيشتر از اين هدر بشم
ديگه بسه راضي نشو اين جوري در بدر بشم

722:

تقديم به روشنک عزيز
روشنی تنها،طنین واژه هاست
عشق اون سوی پر پروانه هاست
روشنک،«تنها، کلامی دلکش هست»
جان من با یاد معنایش خوش هست!
روشنک گم شد میان کهکشان،
من به دنبالش روانم جاودان
نور می پیچد میان تیرگی،
بگسلد با رنگ خود افسردگی
روشنک! مهتاب شبهای بهار!!
ای تمام روح اطراف نهار!
نورمی ریزی به قلب وجان من
خوش بمان ای هستی وایمان من
تابش قبل از طلوع آفتاب!
اختر پیش از غروب آفتاب!
هر وقت دیدی مرا روشن بیاب
هر کجا خواندم تو را بر من بتاب!


723:

آري
تا شقايق هست زندگي بايد كرد.
دردل من چيزي هست؛ مثل يك بيشه نور؛ مثل خواب دم صبح .
و
چنان بي تابم كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت؛ بروم تا سركوه .
دورها آوايي هست كه مرا مي خواند .
(سهراب سپهري)

724:

نمي دانم به کدام سو گام بردارم
ذهنم خسته هست
و رنگ هميشه شاد فکرم آلوده
و دلم ميخواهد تنها پرنده دلم در يک آشيان آرام گيرد
و استقامت پيشه سازد .


و عجيب هست اما دلم خدا را ميخواهد
اون حس دروني آرامش بخشش را که تهي ميکند هر پليدي را
دلم آرامش و تنهايي کنار دريا را ميخواهد .
دفتر زندگي ام ورق خورده و قلم اميد من بدون جوهر مانده
ايکاش رسوايي آدمها, ترس و عشق آدمها
محدود و محدود بود
ايکاش تک شاخسار پنهان وجود ما هميشه سبز و جوان باقي مي ماند
دلم ميخواست اونقدر وصل و وابسطه بودم که هيچ تلنگري از اين
کاروان بي پنهان نمتوانست جاده نگاهم را به هر کوچه بن بستي منتهي کند

725:

آخه چه جور دلت اومد تنها بذاری و بری
آخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم؟
آره همش بهونه بود مسئله یار دیگه بود
دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود

برو با یارت عزیزم رها کنین تن منو
الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم
اما یه قول بهم بده یارتو تنها نذاری
که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه

منم یه قول بهت میدم یه روز فراموشت کنم
قلبمو سنگیش بکنم عشقتو خاکستر کنم
اگه یه روز خواستی گلم کسی رو نفرینش کنی
بگو که مثل من بشه زجر جدایی بکشه

726:

از عشق تو آواره هر کوی و خیابون
مجنون شدم و زدم به هر دشت و بیابون
تنها با تو و سازم و یه چشم گریون
خـــــــــــــــــــــدا جـــــــــــــــــــون

می بینم که همه ناز میکنن با عاشقاشون
مث گربه می چرخند و می پچن تو پاهاشون
یا که اشک می ریزن زار میزنن تو بغلاشون
شاید ناز بکنن دست بکشن روی لپاشون

ای خدا ای خدا چرا موندم از تو جدا؟
تو کجایی؟ و من کجا؟ ای خدا من کجا ای خدا

هرچی هستم هر چی هستم
بدون عاشق عشق تو هستم
هست و هستم بت پرستم یا که مستم
از تو مستم دل به عشق روی تو بستم...!

تو رفیقی تو عزیزی بپرس چرا اشک می ریزی؟
بپرس که از کی می گریزی؟ بپرس به دنبال چه چیزی
جــــــــــــــــــــــــ ـز خــــــــــــــــــــــــ ـدا؟

727:

دلمو بردی باز از نو دیگه چی میخوای؟
دار و ندارم مال تو دیگه چی میخوای؟

برو بذار بسوزم با بی کسی هام
برو بذار بمونم دلواپسی هام

هیچی نپرس فقط برو ولی فراموشم نکن
شمعم و آب میشم به پات برو و خاموشم نکن

اگه یه روز ورق زدی دفتر خاطراتتو
یادت بیاد قلب منو میشه چشم به راه تو

آره برو ولی بدون اینجا یکی میمرد برات
باور نکردی عشقشو اگه قسم میخورد برات

میری برو ولی فقط اینو یادت باشه عزیز
اشک زلالتو چرا چشم غریبه هم نریخت
هیچی نپرس فقط برو....!

728:

خدايا به هر اونکه دوست مي داري بياموز که عشق از زندگي کردن برتر هست

و به هر اونکه دوست تر مي داري بچشان که دوست داشتن از عشق هم برتر هست

729:

مينايشانسم از قلب مهربانت، از اون احساس پاکت
مي نايشانسم ازعشق چون خيلي اون مهرومحبتت دراعماق دلم نشسته هست
مي نايشانسم از چشمهاي زيبايت،ازصداي قشنگت،ازنگاه پرازعشقت
با صداقت مي نايشانسم اولينعشقم تايشاني؛وبا يکدلي مي نايشانسم
که با تو بي نيازم
با چشمان خيس مينايشانسم که خيلي مهرت در دلم نشسته هست
و با بغض مي نايشانسم که مرا تنها نگذار عزيزم
مي نايشانسم از پرواز؛ پرواز عاشقانه به قلب آسمان آبي عشق
مي نايشانسم از حرفهاي شيرينت واون لحظه رايشانايي که من وتو دراون آشنا شديم
وشيفته قلبهاي سرخ يکديگر شديم.
اونچه که مي نايشانسم حرف دل هست وبس!اونچه که مي نايشانسم
حرف دل پرازدردوعاشق من هست......
مي نايشانسم ازدشت شقايق ها که تو همان شقايق سرخ دلم هستي
مينايشانسم ازتوکه همان پروانه اي که اطراف شمع خا موشي مانند
من ميچرخي ونور محبت را به من بي نور مي بخشي
مي نايشانسم از دريايي مانند تو که به سايشان کايشانري مانند من مي آيد
ومرا از عشق خودش سيراب مي نمايد
مي نايشانسم از ستاره اي مانند تو که در آسمان تيره وتار قلبم نشست
وشب بي نورم را پر از روشنايي کرد
از نام زيبايت نوشتم وکتابم بهترين کتاب زندگي شد
چون نام زيبايت اون حس قشنگ عاشقي را در خون من جاري مي سازد
تايشاني همان رايشاناهاي زيباي مني، نداي آمدن بهار عشق،آغاز باريدن باران عشق.....
تايشاني همان آغاز نمايان شدن مهتاب آسمان تيره تار دلتنگي هاي مني!
پس مي نايشانسم از تو که محشري، ومانند تو کسي در اين دنيا نيست عزيزم.....

730:

شبا که‌ با خیال‌ِ تو سَر روی‌بالش‌ می‌ذارم‌ ،
برای‌ دیدنت‌ هَمه‌ش‌ ، ستاره‌ها رُمی‌شمارم‌ !

وقتی‌ که‌ خوابم‌ می‌بَره‌ ، چشمای‌ توسَر می‌رسن‌ !
دوباره‌ رؤیایی‌ می‌شه‌ ، حال‌ُ هوای‌خواب‌ِ من‌ !

امّا تو گاهی‌ نمیای‌ ، ما رُ تو خواب‌جا می‌ذاری‌ !
روی‌ قرارِ هَر شَبت‌ با دِل‌ِ ما ، پامی‌ذاری‌ !

قشنگ‌ِ روزگارِ دل‌ ! همیشه‌ تو خواب‌ِمنی‌ !
من‌ مث‌ِ ایستگاه‌ قطار ، تو سوت‌ سَر رسیدنی‌ !

بذار یه‌ کم‌ بنوشم‌ از ، چایی‌ خوشرنگ‌ِچشات‌،
من‌ُ از این‌ شب‌ِ کبود ، بِبَر به‌ سمت‌ِ روشنی‌ !

شبای‌ تلخ‌ِ دوریه‌ ، شبای‌ بی‌خوابی‌ِ من‌ !
پَس‌ چرا هیچّی‌ نمی‌گی‌ ؟ خسته‌ شُدم‌ ! حرفی‌ بِزَن‌ !

برای‌ یک‌بار که‌ شُده‌ ، موقع‌ِ بیداری‌ بیا !
نگو نمی‌شه‌ ! عشق‌ِ من‌ ! اگه‌ دوسم‌ داری‌ بیا !

تا کی‌ به‌ عشق‌ دیدنت‌ ، تو شهرِ خواب‌ سفر کنم‌ ؟
بگو تا کی‌ به‌ جای‌ تو ، با خوابای‌ تو سَر کنم‌ ؟

قشنگ‌ِ روزگارِ دل‌ ! همیشه‌ تو خواب‌ِ منی‌ !
من‌ مث‌ِ ایستگاه‌ قطار ، تو سوت‌ سَر رسیدنی‌ !

بذار یه‌ کم‌ بنوشم‌ از ، چایی‌ خوشرنگ‌ِچشات‌،
من‌ُ از این‌ شب‌ِ کبود ، بِبَر به‌ سمت‌ِ روشنی!

731:

روزگار به من آموخت
از او آموختم که قلب پر مهر مادر نیز می تواند با سردی تمام تو را به دیاری نا معلوم راهی کند
از روز گار آموختم که چگونه دستان مهربان پدری زحمتکش می تواند به سر و روی تو فرود آید و اون را سیاه و خون آلود کند
از روزگار آموختم که به نم نم باران اعتماد نکنم زیرا معلوم نیست تا لحظه ای دیگرسیلی خروشان شود و هست ونیست تو را با خود ببرد
از روزگار آموختم که بر نسیم هم اعتباری نیست زیرا ممکن هست گردبادی شود و هست ونیست تو را در هوا معلق گرداند
آری ..روزگار به من آموخت که اشک،این عنصر زیبای وجود گاهی به دلیل ناملایمات زندگی همانند خونی که در رگ ها جاریست بر گونه های تو جاری می شود ولی کسی سرخی اون را نمی بیند
جاریست بدون اون که بدانی برای جاری شدنش چند نفر مقصر هست.همه دست در دست هم داده اند تا تو را بیازارند
به راستی زبان آدم ها برای چیست که همچون زبان مار سمی تو را نیش می زند.و نگاه چشمهایشان همچون تیری که از کمان رها می شود به قلبت فرود می آید.
آری..

از روز گار آموختم باید بخوری تا خورده نشوی.باید بکشی تا کشته نشوی.باید بیازاری تا آزارت ندهند
اما نه من نمی توانم
روزگار به من آموخت،او معلم خوبی بود ومن شاگردی ضعیف که هیچ گاه نخواهم آموخت اونچه را که روزگار به من می آموزد
به راستی چرا؟

732:

نامه هایم رابده...

جای پای اشکهایم
رابده

نامه هایم قصه های غصه هایم رابده
بین ماسردی نشسته جزجدایی چاره نیست
نامه های من بجز یک مشت کاغذ پاره نیست
من غروب عشق خودرا در نگاهت دیده ام
من بنای ارزو ها را زهم پاشیده ام
انچه باید من بفهمم این وقت فهمیده ام
دردل خود من به عشق پوچ تو خندیده ام

733:

هيچ كس نمي تواند به قلبش ياد بدهد كه نشكند .

اما من حداقل مي توانم به او ياد
بدهم ،‌ هنگامي كه شكست با لبه هاي تيزش دست كسي را كه شكسته اش نبرد .


قلبم محکوم شد به شکستن ، غرورم محکوم شد به خرد شدن ، احساسم محکوم شد
به بازي گرفته شدن ، دلم محکوم شد به تير خوردن ، چشمانم محکوم شد به باريدن ،
اما عشقت محکوم شد به اسير شدن در قطره قطره خونم در ميان تکه تکه هاي قلب تکه
تکه ام در ميان جاي جاي قلبم .



کلبه دلتنگی

734:

آيا دوباره گيسوانم را
درباد شانه خواهم زد ؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم كاشت ؟
و شمعداني هارا
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

735:

مهسا جونم خوبی خانومی؟
فدات بشم تو خونه روشنک هیچ کی مزاحم نیست.


البته اگه من و اون یکی صاحب خونه سر حال و قبراق باشیمممممممممممممم!

736:

حالا که تو عاشقي نابلدم تحملمکن
حالا که به دنيا پشت پا زدم تحملم کن
حالا که دنبال چشمات اومدم پناه منباش
حالا که براي موندن اومدم تحملم کن
عشقو پيش روت ميگيرم تو فقط تحملمکن
تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن
بيا و تو آسمون شب من ستاره ترباش
جاي ناخدا بشين مدعيان عشقو سر باش
واسه اين سربه هواي عاشقت يه خوردهناز کن
با من عاشق پيشه تر ديوونه تر پرنده تر باش
اگه ديوونه ميخواي فقطاشاره کن عزيزم
منو ايشانروونه ميخواي فقط اشاره کن عزيزم
تو بگو من کي باشم منچي باشم از چي بخونم؟
تو رو چند تا شعله پرپر بزنم بگو بدونم
عشقو پيش روتميگيرم تو فقط تحملم کن
تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملم کن
با خيال تو خطرکردن واز تو فرمودن عشقه
باغ چيه باغچه کدومه؟ تو چشات شکفتن عشقه
غم فردا رونخور دنيا همش مکر و دروغه
همه دنيا رو ولش فقط عزيزم تو رو عشقه
پيش تو آينهحريفي نداره پريچه هيچه
پيش تو دنيا کمه دريا حقيره کوه کوچيکه
اي خودي تر ازخود من اي تو تازه ي هميشه
تو رو من تو رو ميخوام که مثل تو پيدا نميشه
عشقوپيش روت ميگيرم تو فقط تحملم کن
تو بگو بمير ميميرم تو فقط تحملمکن......!

737:

هنوزم دلم می خواد تو عشق و زندگیمباشی
رو تن دلواپسی هام رنگ عشقوبپاشی
هنوزم دلم می خواد دست تو مال منباشه
ظلمه که نباشی و دل من عاشقتباشه
نمی خوام فقط تو رو تو خواب و رویاببینم
دوست دارم قلب تو رو مثل یه دریاببینم
وقتی که نباشی و ترانه از غمبخونه
کاش می شد که قلب تو درد دلم روبدونه
می دونم خسته شدی اما گناه منچیه
تو بدون شبای من پر ازدلواپسیه
به خدا خسته شدم از دست این دورنگیات
اگه باز اومدی مثل یه آشنابیا.....!

738:

بارها و بارها نوشتم
اما اينبار مينايشانسم براي تو , براي لبخندي نو
برايت مينايشانسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم
که بخواني تا بداني
تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تايشاني
که بخواني تا بداني
برايم همچون آب براي گل
برايت مينايشانسم که بخواني و بداني
من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام ....

739:

خسته ام از اين کايشانر ، اين کايشانر کور و پير

اين هبوط بي دليل ، اين سقوطناگزير

آسمان بي هدف ، باد هاي بي طرف

ابر هاي سر به راه ، بيد هايسر به زير !

مثل شعر ناگهان ، مثل گريه ...

بي امان
...

مثل لحظه هايوحي ، اجتناب ناپذير

اي مسافر غريب ، در ديار خايشانشتن

با تو آشنا شدم، ب