دردودل و مناجاتهاى ما با خدا


دردودل و مناجاتهاى ما با خدا



دردودل و مناجاتهاى ما با خدا
فرازی از دعای کمیل :

پروردگارا
ای معبود من
و ای آقا و ای مولای من
ای صاحب من

ای که بدست توست اختیار من
ای که دانایی بر سختی و درماندگی من
و ای انکه آگاهی از فقر و تنگدستی من

پروردگارا ..پروردگارا ..پروردگارا

از تو میخواهم ..

به بزرگواری صفات و نامهایت

برنامه دهی اوقات مرا از شب و روز
که همواره به ذکر تو بگذرانم

و در خدمت تو باشم ...



جبران خليل جبران

1:

خدايا !
ذهنم پريشان هست ،
قلبم بي برنامه هست ،
افكارم شوريده اند و درمانده ام
پس رشته زندگي ام را
به دست هاي امن تو مي سپارم
اونگاه توفان مي خوابد
و آرامش تو ، حكفرما مي شود .


رابیندرانات تاگور


خداي من !
پاكم كن
تا تو را با انجام كارهايي كه به من سپرده اي ،
ستايش كنم .
مبادا كه در خدمت گزاري تو
نا شكيبا و دلخسته شوم .
اين ، راه آرامشي ست كه بالاتر از درك آدمي هست .

خدايا !
بيا و در قلب و ذهن من ساكن شو
تا وسعت يابند و تمامي آفرينش را در بر گيرند .
تا من و برادرم از هم جدا نباشيم .
چرا كه ما هم جزئي از كل هستيم .
چنان پاكم كن
تا هستي ام را سراسر وقف تو و خلقت كنم كه اسير رنج و پشيماني هست .
معبود من
ضعيف و در هم شكسته ام ،
گرانبار و تنها .


پابلو نرودا

تو درياي رحمت و مهري .
گناهان من عظيم هست ، اما رحمت و بخشايش تو بس عظيم تر از گناهان من .
به رحمت تو پناه مي آورم .


بیوگرافی و اشعار زیبا ازپائولو کوئلیو

مرا پاك گردان
تا هنگام قضاوت ديگران
رحيم باشم
رحمت تو همه چيز را زيبا مي كند ، حتي من و برادرو خواهرم را
هنگامي كه مي لغزيم .


گابریل گارسیا مارکز


اشعار کارو

2:

خــــــــدايــــــا!
اگر صلاح تو بر من در سوختن من هست ميسوزم
ولی اگر غير از اين هست و اونها مرا به اختيار خود ميسوزانند
به همه اونها لعنت ميفرستم
و اين لعنت را از ته قلب برای اجرا
به تو تقديم ميکنم....
بازم ميگم.....خدايا شکرت....با همه سختی ها....با همه غم ها...با همه بغض ها


يوهان ولفگانگ گوته

3:

الهی کار اون دارد که با تو کاری دارد یار اون دارد که چون تو یاری دارد ـ او که در دو

جهان تر دارد هرگز کی ترا گذارد و عجب اونست که او که ترا دارد از همه زار تر

میگذارد ـ او که نیافت بسبب نا یافت می زارد اوکه یافت باری چـــرا میگذارد دربراون

را که چون تو یاری باشد گر ناله کند سیاهکاری باشد






برتولت برشت

4:

الهي

صدايم کن ،انگونه که شايسته بنده نوازيت باشم


سبزم گردان ،انگونه که برازنده بهار آفرينشت باشم

مرا روشن ساز ،اونگونه که خورشيد فروزانت،
تاريکي هاي جهل و غفلت را مي پوشاند و
مرا لبريز کن از عشق محبانت
تا اونگونه که مي خواهي تو را ثنا گايشانم
دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

5:

خداوندا، مرا وسیلۀ صلح خویش برنامه بده.
اونجا که کین هست، بادا که عشق آورم.
اونجا که تقصیر هست، بادا که بخشایش آورم.
اونجا که تفرقه هست، بادا که یگانگی آورم.
اونجا که خطا هست، بادا که راستی آورم.
اونجا که شک هست، بادا که ایمان آورم.
اونجا که نومیدی هست، بادا که امید آورم.
اونجا که ظلمات هست، بادا که نور آورم.
اونجا که غمناکی هست، بادا که شادمانی آورم.
خداوندا، بادا که بیشتر در پی تسلّی دادن باشم تا تسلّی یافتن،
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن،
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.

چه با دادن هست که می گیریم،
با فراموشی خویشتن هست که خویشتن را باز می یابیم،
با بخشودن هست که بخشایش را به کف می آوریم،
با مردن هست که به زندگی برانگیخته می شویم

6:

خداوندا مرا ان ده که ان به !

7:

خدايا راهي نمي بينم و آينده پنهان هست


اما مهم نيست ، همين كافي ست

كه تو همه چيز را مي بيني و من تو را


خدا يا تو به خاطر بندگانت معجزات بي شماري مي كني،


پس به نجات من هم بيا


مرا موهبت اون بخش


كه در تو زندگي كنم


پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم


مباد كه از ياد ببرم


تو پناه و آسايش من هستي


با دستي دامن تو را مي گيرم


و با دست ديگر به تهيدستان و درد مندان ياري مي رسانم


مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار


اي رحيم و بخشنده !


مرا درياب!




8:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

9:

گاهي شک ميکنم به بودنم

دلتنگ رفتنم .

..مي روم ..

مي روم با هزار حرف مانده در دل

با هزار و يک آرزايشان مانده در گل

ديگر خسته از ماندن

نه کسي در انتظار من هست

ونه من در انتظار کسي

نه عشقي براي فروختن دارم

و نه پولي براي خريدن

اونقدر گنگ گشته ام که ديگر خواب هم نميبينم!!

حتي صداي دلم را نمي شنوم !!

من فقط هيچ دارم و هيچ

تا بخواهي قصه هاي پر از غصه دارم

حرفهاي داغدار و به عزا نشسته دارم

تا ديروز مجنون قصه ها بودم

ولی امروز کفني براي خود ندارم

و من ديگر موقعيت ماندن ندارم که گویی یارانم چشم براهند


دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

10:

چه رازي در اعماق چشمت نهفته
چه كس با شب از چشم تو قصه فرموده

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

كه من چون شهابي كه مثل حبابي
چنين در هوايت رها شده ام فنا شده ام

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

كدامين پرنده در اين صبح روشن
ز من فرموده با تو ز تو فرموده با من


که من چون ستاره كه مثل شراره
چنين در هوايت فنا شده ام رها شده ام
بهار دل من برنامه دل من

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

به گوشه ي غم صفاي تو بود

به خلوت شب نواي تو بود

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا


تو نور خدايي كجايي كجايي ؟؟؟
نايشاند رهايي به گوش دلم صداي تو بود

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

ز رنج وقته رهايم كن اي دوست
شبي عاشقانه صدايم كن اي دوست


دردودل و مناجاتهاى ما با خدا


11:

سوالت غلطه خدا اینجا هست
باید مینوشتی ای کاش دلم پیش خدا بود...

عزیزم راه بسته نیست ما دست و پا بسته ایم

12:

ممنون از جوابت..خدا خودتی جونم

13:

اي كاش من دلم با خدا بود!
خدا كه هميشه با من هست!
كاش اندكي من نيز با او بودم!
كاش..!

14:

اي ستاره ها كه از جهان دور
چشمتان به چشم بي فروغ ماست
نامي از زمين و از بشر شنيده ايد
درميان آبي زلال آسمان
موج دود و خون و آتشي نديده ايد
اين غبار محنتي كه در دل فضاست
اين ديار وحشتي كه در فضا رهاست
اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست
در پي تباهي شناست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفينه اي كه مي رود به سايشان ماه
از مسافري كه ميرسد ز گرد را ه
از زمين فتنه گر حذر كنيد
پاي اين بشر اگر به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سياست
اي ستاره اي كه پيش ديده مني
باورت نميشود كه در زمين
هركجا به هر كه ميرسي
خنجري ميان پشت خود نهفته هست
پشت هر شكوفه تبسمي
خار جانگزاي حيله اي شكفته هست
اونكه با تو ميزند صلاي مهر
جز ب فكر غارت دل تو نيست
گر چراغ روشني به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه اي هست
اي ستاره ما سلام مان بهانه هست
عشقمان دروغ جاودانه هست
در زمين زبان حق بريده اند
حق زبان تازيانه هست
وانكه با تو صادقانه درد دل كند
هاي هاي گريه شبانه هست
اي ستاره بورت نمي شود
درميان باغ بي ترانه زمين
ساقه هاي سبز آشتي شكسته هست
لاله هاي سرخ دوستي فسرده هست
غنچه هاي نورس اميد
لب به خنده وانكرده مرده هست
پرچم بلند سرو راستي
سر به خاك غم سپرده هست
اي ستاره باورت نميشود
اون سپيده دم كه با صفا و ناز
در فضاي بي كرانه مي دميد
ديگر از زمين رميده هست
اين سپيده ها سپيده نيست
رنگ چهره زمين پريده هست
اون شقايق شفق كه ميشكفت
عصر ها ميان موج نور
دامن از زمين كشيده هست
سرخي و كبودي افق
قلب امت به خاك و خون تپيده هست
دود و آتش به آسمان رسيده هست
ابرهاي روشني كه چون حرير
بستر عروس ماه بود
پنبه هاي داغ هاي كهنه هست
اي ستاره اي ستاره غريب
از بشر مگايشان و از زمين مپرس
زير نعره گلوله هاي آتشين
از صفاي گونه هاي آتشين مپرس
زير سيلي شكنجه هاي دردناك
از زوال چهره هاي نازنين مپرس
پيش چشم كودكان بي پناه
از نگاه مادران شرمگين مپرس
در جهنمي كه از جهان جداست
در جهنمي كه پيش ديده خداست
از لهيب كوره ها و كوه نعش ها
از غريو زنده ها ميان شعله ها
بيش از اين مپرس
بيش از اين مپرس
اي ستاره اي ستاره غريب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نميرسد
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمرسد
بگذريم ازين ترانه هاي درد
بگذريم ازين فسانه هاي تلخ
بگذر از من اي ستاره شب گذشت
قصه سياه امت زمين
بسته راه خواب ناز تو
ميگريزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بي نياز تو
اي كه دست من به دامنت نمي رسد
اشك من به دامن تو ميچكد
با نسيم دلكش سحر
چشم خسته تو بسته ميشود
بي تو در حصار اين شب سياه
عقده هاي گريه شبانه ام
بر گلو شكسته ميشود
شب به خير

15:

پيش از اونكه انسان پا بر زمين بگذارد خداوند تكه اي خورشيد و پاره اي ابر به او داد
و فرمود
آي اي انسان زندگي كن و بدان در آزمون زندگي اين ابر و اين خورشيد فراوان به كارت آيد.
انسان نفهميد كه خداوند چه مي گايشاند
پس از خداوند خواست تا گره ي ندانستنش را قدري باز كند.
خداوند فرمود اين ابر و اين خورشيد لوازم كفر و ايمان توست.
زمين من آكنده از حق و باطل هست.
اما اگر حق را ديدي خورشيدت را به در كش تا آشكارش كني.
اونگاه مومن خواهي بود.
اما اگر حق را بپوشاني نامت در زمره ي كافران خواهد آمد.
انسان فرمود من جزبراي روشن گري به زمين نمي روم
و مي دانم اين ابر هيچ گاه به كارم نخواهد آمد.
انسان به دنيا آمد اما هر گاه حق را پيشارايشان خود ديد چنان هراسيد كه خورشيد از دستش افتاد.
حق تلخ بود.
حق دشوار بود و ناگوار.
حق سخت و سنگين بود.
پس هر بار كه با حقي رايشانارو شد اون را پوشاند تا زيستنش را آسان كند.
فرشته ها مي گريستند و مي فرمودند
حق را نپوشان...
حق را نپوشان...
اين كفر هست...
اما انسان هزاران سال بود كه صداي هيچ فرشته اي را نمي شنيد.
انسان كفران كرد
وكفر ورزيد
و جهان را ابرهاي كفر او پوشاند.
انسان به نزد خداوند باز خواهد گشت
و خداوند خواهد فرمود
قسم به وقت كه زيان كردي
حق نام ديگر من بود....

16:

من خدا را دیده ام
بین تابش های نور
روی اکلیل دعا
عمق دریا های شور

آشنا و مهربان
مثل شبنم روی گل
مثل ذرات عبور
روی تنهایی پل

جاری و بی انتها
روی امواج غروب
زیر پرهای نسیم
آبی و تنها و خوب

در سکوت لحظه ها

می شود نزدیک من
مثل خونی در رگم
در شب تاریک من

دانه های سبز عشق
در تمام جان من
مانده جای خنده ای
در غم پنهان من

رو به رویم شاپرک
می پرد تا بیکران
پوستم گل می دهد
غنچه های بی زبان

روی این سکوی دل
پله پله تا بلور
می روم اما کمی
و حشت از مرز عبور


سر به ایوانش زدم
او صدایم را شنید
بین گنجشکان من
یک نفس تااو پرید

قلب من یک قاصدک
او چنان نوری عظیم
شرم مانده در تنم
از وقتهای قدیم

آرزوها را فقط
لا به لا و تو به تو
پرده پرده می زدم
تا هوای جستجو

روی این حوض حضور
من چو خاکستر شدم
یا گیاهی بوده ام
این وقت پرپرشدم

من فقط بازیچه ام
روی گرداب امید
انتظار و انتظار
فکر فردای سپید

من که همپای دعا
آمدم تا این حریر
جای خواهش مانده هست
ای خدا دستم بگیر ....


17:

عشقمان دروغ جاودانه هست
اي ستاره! ما سلاممان بهانه هست
در زمين زبان حق بريده اند
حق زبان تازيانه هست
وانكه با تو صادقانه درد دل كند
هاي هاي گريه ي شبانه هست
اي ستاره! اي ستاره ي غريب!
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نمي رسد؟!
ما صداي گريه مان به آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمي رسد؟!

18:

گو که به باد پرش را تکان دهد
بگو که ابر باران بی امان بدهد
چه بیبرنامه و بیگانه مانده ایم ای کاش
کسی بیاید و ما را به کوچه ها ببرد
به ما برای رسیدن به هم توان بدهد
بگو مگربرساند کسی به گوش خدا
که از نگاهش سهمی به عاشقان بدهد
خدا که اینهمه خوب هست کاش امر کند
کمی وقته به ما روی خوش نشان دهد
ناصر محمدی

19:

این روح من امشب زتن خسته جدا خواهد شد
مانند ستاره در پهنه آسمان رها خواهد شد
تا معبد و عرش کبریا خواهد رفت
مشتاق ملاقات خدا خواهد شد
در عرش از اون قادر مطلق کند اینگونه سوال
کی درد دل خسته و آزرده دوا خواهد شد
گرغم زتنم جدا نگردد افسوس
این تن از شدت اندوه فنا خواهد شد
ناگهان از حرم امن خدایی
اینگونه به گوش می رسد ندایی
رو که حاجتت با نگه یار روا خواهد شد....!

20:

ای کاش خدا الان اینجا بود تا می دید بر سر جوانان وطن چه می اورند=
دردودل و مناجاتهاى ما با خدا
دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

21:

چرا نمیگید ای خدا خودنمونو به بازی گرفتیم دیگران هم پر رو شدن

چرا تو اي شكسته دل خدا خدا نمي كني ؟
خداي چاره ساز را چرا صدا نمي كني ؟
به هر لب دعاي تو فرشته بوسه مي زند
براي درد بي امان چرا دعا نمي كني

22:

فروغ جان تو هنوز شعر می گویی؟
هر چند شعر کم می خوانم و شعر نمی گویم اما شاعران را خیلی دوست دارم.
حتی می توان انسانی را حیوانی در نظر گرفت که شعر می گوید...

23:

خودتی احمق

24:

نه فروغ جان منظورم را اشتباه گرفتی!دیدی مثلا در فلسفه می گویند انسان حیوان ناطق هست یا انسان حیوان سیاسی هست من هم اشاره کردم که انسان حیوان شاعر هست.یعین شاعر بودن انقدر ارزش دارد که تفاوت انسانیت و حیوانیت برنامه می گیرد.
هر بار که مباحث و افکار مادی گرایانه ادم را به طرف خود می کشد چیز هایی مثل شعر یا موسیقی هست که همچنان رشته افکار انسان را امیدوار به معنویت نگاه می دارد.

25:

اقای ایران دوست با این نظرتون کاملا موافقم،اگر چیزهایی مثل شعر یا عرفان نبود انسان در هزار توی این زندگی مادی چیزی از انسانیتش براش باقی نمیماند،یک وجود مادی محض.


26:

خدا همه جا هست همه جا
به قول حافظ
میان عاشق ومعشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
....................
شاید باید حجاب های دنیایی را برداریم تا حضور خدا را حس کنیم وبا وجودش نفس بکشیم

27:

قبول کنید بیمقدمه وبود اینجور عنوان کردن هرفردی رو دچارسوتفاهم میکنه

28:

روزگار غریبی هست نازنین
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد!

29:

بهمن رافعی بروجنی:

چو در باغ خدا پا می گذارم
خودم را پشت در جا می گذارم
چنان از موج عطرش می شوم مست
که هستی را به مستی می سپارم

30:

سحر با باد ميفرمودم حديث آرزومندي
خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندي
دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصودست
بدين راه وروش ميرو كه با دلدار پيوندي
قلم را اونزبان نبود كه سر عشق بازگايشاند
وراي حد تقريرست شرح آرزومندي
درين بازار اگر سوديست با درايشانش خرسندست
خدايا منعمم گردان به درايشانشي و خرسندي

31:

خدایم خدایم اه ای خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم دردودل و مناجاتهاى ما با خدا
شکنجه گاه این د نیاجایم به جرم زندگی این شد سزایم
اه ای خدایم بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم نمی پرسم چرا این شدسزایم
اه ای خدایم بشنو صدایم
گلویم مانده از فریاد فریاد ندارد کزغم مرگ صدا را
به بغض در نفس پیچیده سوگند به گلهای به خون غلتیده سوگند
به ما در سوگوار جاودانه که داغ نوجوانان دیده سوگند
خدایا حادثه در انتظار هست
به هر سو باده وحشی در گذار هست
به فکر قتل عامه لاله ها باش
که خواب گل به گل کابوس خوارست
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت می زنم با گریه هایم
صدایت می زنم بشنو صدایم
الهی در شب قبرم بسوزان ولی محتاج نامردان مگردان
عطا کن دست بخشش همتم را خجل از روی محتاجان مگردان
الهی کیفرم را می پذیرم که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک کن تا که با نا حق نسازم
برای عشق ازادی بمیرم
خدایم ای پناه لحظه هایم صدایت میزنم با گریه هایم دردودل و مناجاتهاى ما با خدا
صدایت میزنم بشنو صدایم دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

32:

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود فرمودی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن

دردودل و مناجاتهاى ما با خدادردودل و مناجاتهاى ما با خدا
خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه هست
بب
ین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها

دردودل و مناجاتهاى ما با خدادردودل و مناجاتهاى ما با خدا
چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد
دردودل و مناجاتهاى ما با خدادردودل و مناجاتهاى ما با خدا

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود فرمودی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن
دردودل و مناجاتهاى ما با خدادردودل و مناجاتهاى ما با خدا
خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه هست
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها


33:


دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

34:

خدایا!
ما اگر بد کنیم تو را بنده های خوب بسیار هست
تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگری کجاست؟!

35:

در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود،
و اون کلمه خدا بود

وخدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن چگونه میتوان بودن

و خدا بود و با او ، عد م،

حرفهائی هست برای فرمودن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوئیم

و حرفهایی هست برای نفرمودن حرفهایی که
هرگز سر به ابتذال فرمودن فرود نمی آورند

حرفهائی شفرمود، اهورائی همین هایند،

و سرمایه ماورائی هرکسی
به اندازه حرفهائی هست که برای نفرمودن دارد،

حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیبرنامه آتشند،

و کلماتش، هریک ، انفجاری را به بند کشیده اند؛

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...



اینان هماره در جستجوی " مخاطب " خویشند،
اگر یافتند ، یافته می شوند...



...و

در صمیم وجدان اوآرام می گیرند و اگر مخاطب خویش را نیافتند ، نیستند،

و اگر او را گم کردند، تا روح را از درون به آتش می کشند ودمادم ، حریق های دهشتناک عذاب بر میا فروزند

و خدا، برای نفرمودن حرفهای بسیار داشت،

که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.



و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟

هر کسی گم شده ای دارد، و خدا گم شده ای داشت.



هرکسی دوتا ست، و خدا یکی بود.



هرکسی، به اندازه ای که احساسش می نمايند "هست"

هرکسی را نه بدانگونه که هست ، احساس می نمايند،

بدانگونه که احساسش می نمايند، هست.



انسان یک لفظ هست ، که بر زبان آشنا می گذرد،

و بودن خویش را از زبان دوست ، میشنود.



هر کسی کلمه ای هست:

که از عمیق ماندن میهراسد، ودر خفقان جنین ، خون می خورد،

و کلمه مسیح هست،

ودر اغاز هیچ نبود، کلمه بود و اون کلمه خدا بود.



عظمت همواره در جستجوی چشمی هست که اورا ببیند

و خوبی همواره در انتظار خردی هست که او را بشناسد

و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق بورزد

و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه رام گردد

و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور

اما کسی را نداشت

خداآفریدگار بود

وچگونه میتوانست نیافریند؟ و خدا مهربان بود

و چگونه میتوانست مهر نورزد؟

بودن میخواهد! و از عد م نمیتوان خواست

و حیات " انتظار میکشد"

و از عدم کسی نمیرسد

و داشتن نیازمند طلب هست

و پنهانی بیتاب کشف و تنهائی بیبرنامه انس

و خدا از بودن بیشتر بود و از حیاب زنده تر و از غیب پنهان تر

و از تنهایی تنها تر وبرای طلب بسیار داشت و عدم نیازمند نیست

نه نیازمند خدا، نه نیازمند مهر نه میشناسد نه می خواهد و نه درد می کشد و نه انس می بندد

و نه هیچگاه بیتاب می شود که عدم نبودن مطلق هست

اما خدا بودن مطلق بود و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست

و خدا غنای مطلق بود و هرکسی ، به اندازه داشتن هایش می خواهد

و خدا گنجی مجهول بود که در ویرانه بی انتها ی غیب مخفی شده بود

و خدا زنده جاوید بود که درکویر بی پایان عدم "تنها نفس می کشید".



دوست داشت چشمی ببیندش، دوست داشت دلی بشناسدش و در خانه ای گرم از عشق ، روشن از آشنایی ، هستوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.



و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند:

زمین را گسترد.



و دریاها را از اشکهائی که در تنهایی ریخته بود پرکرد

و کوههای اندوهش را که در یگانگی دردمندش ، بر دلش توده گشته بود

بر پشت زمین نهاد؛

و جاده ها را که چشم به راهی های بی سو و بی سرانجامش بود بر سینه کوهها و صحراها کشید،

و از کبریائی بلند و زلالش آسمان را برافراشت

و دریچه همواره فروبسته سینه اش را گشود،

وآههای آرزومندش را که دراون از ازل به بند بسته بود ودر فضای بیکرانه جهان رها ساخت

با نیایش های خلوت آرامش ، سقف هستی را رنگ زد،

و آرزوهای سبزش را در دل دانه ها نهاد،

ورنگ نوازش های مهربانش را به ابرها بخشید

و ازاین هر سه ترکیب ساخت و بر سیمای دریاها پاشید،

ورنگ عشق را به طلا ارزانی داد،

وعطر خوش یادهای معطرش را در دهان غنچه یاس ریخت

وبر پرده حریر طلوع ، سیمای زیبا و خیال انگیز امید را نقش کرد

و در ششمین روز ، سفر تکوینش را بپایان برد

وبا نخستین لبخند هفتمین سفر "بامداد حرکت" را آغاز کرد

کوهها قامت م برافراشتند ورود های مست ،

از دل یخچال های بزرگ بی آغاز ، به دعوت گرم آفتاب جوش کردند

و از تبعید گاه سرد وسنگ کوهستان بگریختند و ، بیتاب دریاآغوش منتظرخویشاوند

بر سینه دشت ها تاختند ودریاها آغوش گشودند و...



در نهمین روز خلقت، نخستین رود به کناره اقیانوس تنها هند رسید و اقیانوس

که از آغاز ازل ، در حفره عمیقش دامن کشیده بود،

چند گامی ، از ساحل خویش ، رود را ، به هستقبال ، بیرون آمد ورود،

آرام و خاموش، خود را، به تسلیم و نیاز

پهن گسترد و پیشانی نوازش خواه خویش را پیش آورد ، و اقیانوس به تسلیم و نیاز

لبهای نواز شگر خویش را پیش آورد

و بر اون بوسه زد و این نخستین بوسه بود.



و دریا ، تنهائی آواره و برنامه جویی خویش را در آغوش کشید،

و او را ، به تنهایی عظیم وبیبرنامه خویش ، اقیانوس ، باز آورد.



و این نخستین وصال دو خویشاوند بود.



و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود

و خدا مینگریست.

سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها در گرفتند و


تندر ها فریاد شوق و شفرمودی برکشیدند و:

باران ها وباران ها و باران ها!

وخداوند خدا، هر بامدادان ، از برج مشرق بر بام آ سمان بالا می آمد

و دریچه صبح را می گشود و ، با چشم راست خویش ، جهان را می نگریست و همه جا را میشگت و...



هر شامگاهان ، با چشمی خسته و پلکی خونین ، از دیواره مغرب ، فرود می آمد ونومید و خاموش ، سر به گریبان تنهائی غمگین خویش فرو میبرد و هیچ نمی فرمود

و خداوندا خدا، هر شبانگاه ، بر بام آسمان بالا می آمد و با چشم چپ خویش، جهان را می نگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده کهکشان را روشن میساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب میافروخت ، تا در شب ببیند و نمی دید، و خشم میگرفت و بیتاب میشد و تیرهای آتشین بر خیمه سیاه شب رها می کرد تا اون بدرد و نمیدرید و می جست و نمی یافت و ...



سحرگاهان ، خسته و رنگ باخته ، سرد و نومید ، فرود میامد و قطره اشکی درشت ، از افسوس ، بر دامن سحر می افشاند و میرفت و هیچ نمی فرمود.



رودها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر دو می پراکند ند، و پرند گان در سراسر زمین میخرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا میافشاند ند و اما ...



خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، و در ابدیت عظیم و بی پایان سکوتش بی کس! و در آفرینش پهناورش

بیگانه می جست و نمی یافت.



آفریده هایش او را نمی توانستند دید ، نمی توانستند فهمید.

می پرستیدندش ، اما نمی شناختندش وخدا


چشم به راه آشنا بود.

پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده هست، در جمعیت چهره های سنگ و سرد ، تنها میکشید.



کسی "نمی خواست" کسی " نمی دید " کسی " عصیان نمی کرد " کسی عشق نمی ورزید ، کسی نیاز مند نبود، کسی درد نداشت ...

و...

هیچکس اورا نمی شناخت ، هیچکس او را نمی شناخت ، هیچکس با " انس " نمی توانست بست


انسان را آفرید ! دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

و این نخستین بهار خلقت بود.


...

سرود آفرینش ( کویر) دکتر علی شریعتی...

36:

...
دردودل و مناجاتهاى ما با خدا
ای خدای تنهایان و بی کسان و بی مونسان....!!!!
ای مخاطب آشنای دردهای نفرمودنی، اگر بنا هست بسوزیم ، طاقتمان ده و اگر بنا هست بسازیم قدرتمان ده.
ای محبوب جاودانی!!
اگر نبود عطر حضور تو ، در تعفن این لاشه های مردار چگونه تاب می آوردیم و اگر نبود گرمای دستهای تو، در این سرمای بی کسی چگونه سر می کردیم؟؟
ای معشوق ازلی!! عموم آدمیان علی الخصوص مودعیان عاشقی، در مقوله عشق عوامند .
الفبای سخت دوست داشتن را به ما بیاموز.
ای عزیز..!! اونچنان غریق دریای غربتمان مکن که به سمت هر خاشاک عاطفه ای دست نیاز دراز کنی
پناه بر تو..از تنهایی و بی کسی.....!!!

37:

lالو سلام

منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته هست

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که فرموده ايد جواب سلام واجب هست

به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟

38:

الو ....



دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من هست يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر

صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سايشان خود تا که سبک شوم

پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست

الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

دوباره ...

...

تا خدا خداست

39:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا
خدایا، گاه میگویی : فرود آی ، گاه میگویی : گریز
گاه فرمایی : بیا ، گاه گویی : پرهیز، خداوندا ، این نشان قربت هست؟

یا محض رستاخیز ؟ هرگز بشارت ندیدم تهدید آمیز !
ای مهربان بردبارای لطیف نیک یار ، آمدم به درگاه ، خواهی به ناز دار ، خواهی خواردار


40:

بار خدایا! من از هرچه خلاف خواست تو یا بیرون از محبت تو باشد، از اندیشه های قلبم و نگرش های چشمم و حکایت های زبانم، توبه میکنم و بسوی تو باز می گردم.
خدایا! ای صفا بخش دل و جان
پناه بی پناهان پشیمان
زگوش و چشم و قلب فاسد خود
منم شرمنده و زار و پریشان


41:

خدایا رحمت آور بر من امروز
که هستم نامه تاریک و سیه روز
به ضعف جسم و جلدم کن نگاهی
ره عشق خودت را بر من آموز

***
__________________
دردودل و مناجاتهاى ما با خدا
التماس دعا

42:

الهي...




هر شادی که بی توست، اندوه هست!


هر منزل که نه در راه توست، زندان هست!


هر دل که نه در طلب توست، ویران هست!


یک نفس با تو، به دو گیتی ارزان هست!


یک دیدار از اونِ تو ، به صد هزار جان رایگان هست!

صد جان نکند اونچه کند بوی وصالت!

43:

پروردگارا
به من آرامش ده تا بپذيرم
اونچه را كه نمي توانم تغيير دهم ،
دليري ده تا تغيير دهم اونچه را كه مي توانم تغيير دهم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم

44:

آتش نهفته

ساغر به کف گرفته و خندانی
این خون توست! وای...

چه می نوشی؟
رگ را گسسته ای که «شراب هست این»
بهر فنای خویش چه می کوشی
تا لحظه یی کشیده کنی قامت،
بر قلب خود گذاشته ای پا را
با این دل شکسته نمی ارزد
دیدن جمال و جلوه ی دنیا را.
آخر بگو که عطر جوانی را
از غنچه ی خیال که می بویی.
آخر بگو که گرمی و شادی را
در شعله ی نگاه که می جویی.
ای آشنا! به خلوت شبهایت
مهتاب دیدگان که می خندد؟
وان بوسه های خامش پنهانت
راه سخن به لعل که می بندد؟
ای اخگر نهفته به خکستر!
فریاد! از برای که می سوزی؟
افسرده می شوی ّ و نمی دانم
پنهان ز ماجرای که می سوزی.
ای باز ِ تیزپر که گرفتاری!
بر پای خویش، بند که را داری؟
ای شیر پر غرور که در دامی!
بر سرـ بگو!ـ کمندِ که را داری؟
دردا که راز داری ی ِ ‌چشمانت
جان مرا ز سینه به لب آورد.
کاوش درین غروب پر از ابهام
از بهر من سیاهی شب آورد!
ای رمز ناگشوده! کلیدت را
در دست ِ‌عاج فامْْ، که پنهان کرد؟
ای موج ناغنوده! کدامین عشق
سرگشته ات ز گردش توفان کرد؟
ای غنچه ی جوانی و سر مستی!
نشکفته، از چه سوخته گلبرگت؟
گر اشک دیده می کندت شاداب،
بگذار ره ببندم بر مرگت!
ای چهره ی نهفته به تاریکی!
بگذار آشنای تو باشم من.
بگذار تا نهان تو را بینم،
بر درد تو دوای تو باشم من...


45:

اینم یه داستان ....



یه مارگیری نشسته بود دم لونه یه مار خوش خط وخالی.می خواست بگیردش.یکی از اولیای خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد از اونجا می گذشت.ماره رو کرد به این عبد صالح خدا و فرمود: این می خواد منو بگیره.خیال کرده می تونه منو بگیره.رفت و سپس چند دقیقه که برگشت دید که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره.به ماره فرمود تو که فرمودی نمی تونه منو بگیره.پس چی شد؟ماره فرمود:من عاشق یکی از اسماء خداوند هستم.این منو قسم داد بهاون اسمی که عاشقشم.

فرمود خستم کردی دیگه بیا بیرون.اسم محبوب منو آورد منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون.فرمودم ولش کن اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش.

اما من در راه محبوبم چه کردم؟ کاری کردم که بگم خدايا این
کار را فقط و فقط برای تو انجام دادم؟


46:

دور شو از من ای شیطان دور شو****که من برای خدا مقدسم ، دور شو
به قصد وسوسه ی من پیش آمدی****بدان که خدا محافظ من هست ، دور شو
مرا به دره های مرگ میکشانی****ولی خدا به قله های فتح ، دور شو
تو بر بدنم همچو لکه ی زشتی****اما خدا تاج فخر من هست ، دور شو
گوش سپردن به تو ای شریر نافرجام**** همچو با مخ پریدن چاه هست ، دور شو
صدای دلنواز رفیق می آید**** صدای خدای نجات من ، دور شو
دگر هیچ سبزی برایت خرد نمیکنم**** برو به رد کارت ای شیطان ، برو ، دور شو

47:

ای کعبه‌ی مشتاقان دریاب که بر ناید

مقصود من گم ره از طی بیابان‌ها

جان رخش طرب تازد چون ولوله اندازد

غارت گر عشق تو رد قافله‌ی جان‌ها

شد در ره او جسمم با اون که ز خوبان بود

این کشتی بی‌لنگر پرورده‌ی طوفان‌ها

اون ابر کرم کز فیض مشتاق خطا شوئیست

حاشا که بود در هم ز آلایش دامان‌ها

چون محتشم از دردش می‌کاهم و می‌خواهم

رنجوری خود در خود مهجوری درمان‌ها

48:

گر بهم می‌زدم امشب مژه‌ی پر نم را

آب می‌برد به یک چشم زدن عالم را

سوز دیرینه‌ام از وصل نشد کم چه کنم

که اثر نیست درین داغ کهن مرهم را

اون پری چهره مگر دست بدارد از جور

ورنه بر باد دهد خاک بنی‌آدم را

ای تو را شیردلی در خم هر موی به بند

قید هر صید مکن زلف خم اندر خم را

بنشین در حرم خاص دل ای دوست که من

دور دارم ز رخت دیده‌ی نامحرم را

باددر بزم غمم نشه‌ای از درد نصیب

که در اون نشه ز شادی نشناسم غم را

49:

و اما مرگ پايان نيست
آغاز دايشاندن هاست
در اين سو، پای ما آماده می گردد ، با رنج و فشار و درد
در اون سو سخت می تازيم تا اون مقصد بی مرز

50:

به کعبه فرمودم تو از خاکی منم خاک، چرا باید به دور تو بگردم ؟؟؟ ندا آمد تو با پا آمدی باید
بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم

51:


دل بر که توان بست چو دلدار نباشد
غم با که توان فرمود چو غمخوار نباشد
ای صاحب دل خانه دل مسکن یار هست
خانه نشیمنگه اغیار نباشد
زاهد چه گشایی در دکان ریا را
اکنون که ترا رونق بازار نباشد
گریان شدم از دیدن رویش که به خورشید
در چشم توانایی دیدار نباشد
تا هست سر شوق گلستان جمالت
دل را هوس دیدن گلزار نباشد
از ماه جهان تا به جمال تو چه گویم
خورشید بدین جلوه رخسار نباشد
با حلقه زلف تو چه تسبیح و چه زنار
جز موی تو ام سبحه و زنار نباشد
جان باخته در راه تو این دل که حیف هست
بر وی گذری از رخ تو یار نباشد

52:

الهی!
فرمودی کريمم، اميد بدان تمام هست،
تا کرم تو در ميان هست، نا اميدی حرام هست.


الهی
ـ آمدم با دو دست تهی
ـ بسوختم بر امید روز بهی
ـ چه بود اگر از فضل خود براین خسته دلم مرهم نهی؟
الهی
ـ هر چند که ما گنهکاریم تو غفاری
ـ هر چند که ما زشتکاریم تو ستاری
ملکا
گنج فضل تو داری بی نظیر و بی یاری سزد که جفا های ما درگذاری



53:

معروف‌تر از من به جهان نیست خردمند

پس بسته چراام به چنین جایی مجهول؟

نه خفته نه بیدار نه دیوانه نه هشیار

نه مرده و نه زنده نه برکار و نه معزول

54:

خدای من !
کوله بارم اگرچه از توشه راه تهی هست ، انباشته از توکل که هست .


اگر چه از پنجه های وحوش گناهانم بر چهره ام خون ترس نشسته هست .
اگر چه دستم از اونچه کرده هست می لرزد واگر چه موریانه های بیم ، هستواری پاهایم را سست کرده هست ، دلم امید وار رحمت توست وخاطرم جمع لطف تو.
اگر چه خزه گناهانم مرداب دلم را هر لحظه به عفونت عذاب نزدیک می کند ، آفتاب اطمینان به تو هنوز در آسمان وجودم می درخشد .
اگر خواب سرد زمستانی گناه دلم را به انجماد کشیده هست ، نسیم بهاری اعتماد به لطف تو درآوندهای دلم هیجان تازه آفریده هست .
اگر دانه وجودم در زیر خاکهای غفلت ونسیان ، در اشتیاق دیدار خورشید تو ،شکفتن را از یاد برده هست شناسایی سبزینه فطرتی که تو در وجود نهاده ای سر می شکفد ودر اشتیاق تو رشد می کند .
اگر گناه وغفلت ، هستعداد لقای تو را در وجودم به خواب برده هست ، عرفان کرامت وبخششت هر لحظه بر دیواره تن خسته ام آونگ می شود .
اگر گناه و طغیان وعصیان من هر لحظه میان من وتو حصار می شود نسیم مژده غفران تو از ورای این حصار در من روح تازه می دمد ودر شریان گناه ، خون امید به بخشش می دواند .


55:

بهترین اعمال ، رعایت اعتدال میان خوف و رجاء هست در عهدنامه‏اى كه براى محمد بن ابى بكر نوشت و او را روانه مصر كرد تا فرمانرواى اونجا باشد، از جمله دستورهائى كه به او داد فرمود: نماز را در اوقاتى كه براى اونها تعيين شده به پاى دار و به خاطر اين كه بى‏كارى و موقعيت و وقت دارى، پيش از وقت اون را به جاى نياور، و به بهانه اين كه كار دارى، اون را به تأخير نينداز و اين را بدان كه تمام كارهايت پيرو نمازت باشد ...

حضرت علی(ع): از همه جالب‏تر اين هست كه در شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان، لحظه‏اى پيش از اونكه جان به جان آفرين تسليم كند، ضمن وصيت تاريخى خود به فرزندان گرامی‌اش، امام حسن و امام حسين عليهما السلام از جمله مى‏فرمايد: «خدا را، خدا را كه برپا داشتن نماز را از ياد نبريد، زيرا نماز ستون دين هست.»
نهج البلاغه

56:

تن من زار بر تو می‌نالد

که تنم هیچ چون تو یار نداشت

زان ترا خاک در کنار گرفت

که چو تو شاه در کنار نداشت

57:

پروردگارا خود را تقدیم تو می دارم......!
با من کن و از من ساز انچه خود اراده کنی....!
از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم.....!
مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر اونها شاهدی باشد برای کسانی که با قدرت تو عشق تو و راه تو یاری شان خواهم داد ....!
باشد که همیشه بر اراده ات گردن نهم....

آمین !

58:

شخصی به هزار غم گرفتارم

در هر نفسی به جان رسد کارم

بی‌زلت و بی‌گناه محبوسم

بی‌علت و بی‌سبب گرفتارم

در دام جفا شکسته مرغی‌ام

بر دانه نیوفتاده منقارم

خورده قسم اختران به پاداشم

بسته کمر آسمان به پیکارم

هر سال بلای چرخ مرسومم

هر روز عنای دهر ادرارم

بی‌تربیت طبیب رنجورم

بی‌تقویت علاج بیمارم

محبوسم و طالع هست منحوسم

غمخوارم و اختر هست خونخوارم

بوده نظر ستاره تاراجم

کرده ستم وقته آزارم

امروز به غم فزونترم از دی

و امسال به نقد کمتر از پارم

طومار ندامت هست طبع من

حرفی هست هر آتشی ز طومارم

یاران گزیده داشتم روزی

امروز چه شد که نیست کس یارم؟

هر نیمه شب آسمان ستوه آید

از گریه‌ی سخت وناله‌ی زارم

زندان خدایگان که و من که

ناگه چه قضا نمود دیدارم؟!

بندی هست گران به دست و پایم در

شاید! که بس ابله و سبکبارم

محبوس چرا شدم نمی‌دانم

دانم که نه دزدم و نه عیارم

نز هیچ عمل نواله‌یی خوردم

نز هیچ قباله باقیی دارم

آخر چه کنم من و چه بد کردم

تا بند ملک بود سزاوارم

مردی باشم ثناگر و شاعر

بندی باشد محل و مقدارم؟

جز مدحت شاه و شکر دستورش

یک بیت ندید کس در اشعارم

اون هست خطای من که در خاطر

بنمود خطاب و خشم شه خوارم

59:

خدایا


شاید مرا دیگر فردایی نباشد.




پس امروز را به من ببخش تا اونرا در هوای تو سر کنم.




شاید دیگر الهامی نباشد تا باز از تو گویم پس بگذار در تکرار سخن آخر بمانم


و در جایی که جز من و تو کس دیگری نیست خود را از اون تو بدانم که تو مرا برای خود آفریدی


زندگی را با نگاهی بمن آموختی و مرا در مرگ دریافتی و تو با صداقت بمن فرمودی دنیا بی مهر هست .




تو از وفای جهان دیگری فرمودی پس مجموعه ای از مهرت تردید مرا شکست


ودرملک تو از غیرتو بی نیاز گشتم


ای اونکه تولدم را بمن بخشیدی جز زندگی چه دارم که در پایت بریزم

60:

مرا تو ایجاد کردی

تنها تو
یادت هست؟
فرمودی فتبارک الله احسن الخالقین
روحت را درگلم دمیدی،ارام ارام
وبعد
رهایم کردی!
ازتو جدا شدم!
همچون تکه چوبی ،رهابر امواج
گناه کردم
راندی ام!
ای تنهاترین پناه من
اینک دراینگونه در تاریکی مخواهم!
نورهدایتت کجاست؟
چگونه نوری هست که تنها پیامبرانت میبینند؟
ایا صدای یاربم هنوز به تو نرسیده؟
ارام فرمودم؟
فریاد میزنم؟
یا نه،
فریادم در فرسنگ های فاصله گم گشته.............
(ر.م.سایه 7/9/86)

61:

[IMG]http://aycu20.webshots.com/image/37739/2001876572341152485_rs.jpg" border="0" alt="دردودل و مناجاتهاى ما با خدا" />[/IMG]
چقدر شعر نوشتم برای آینه وآب
خدا خدای من اینجا من شکسته را دریاب
بگو چگونه بخوانم تورا میان هیاهو
منی که گم شدم از خود چگونه یابمت ای هو..
ر.م.سایه.آذر 86)

62:

/دردودل و مناجاتهاى ما با خدا[/IMG]

سلام خدای من

شاید باور نکنی ،ولی صدهابرگ برای نوشتن در ذهن داشتم،اما حالا قلم در دست دارم ولی در ذهن هیچ! شاید در حضور تو خود را حس کردن کافی هست،کافی هست؟ بگو چگونه در حضورت بنشینم؟چگونه با تو سخن بگویم؟ نمیشنوم چه فرمودی؟ باز هم سکوت........پس مرا ببخش برایت این نامه را مینویسم ،چون راهی دیگر را نمیدانم،نمیتوانم اسب بال دار شوم،نمیتوانم به اسمان سفر کنم،نمیتوانم حتی در خواب به دیدنت بیایم،تنها میتوانم بنویسم،با قلم با انگشت هایم ،تنها برای تو !
اگر از حال وروز من بخواهی،ملالی نیست ..............(اری نیست!)جز دوری شما!
یقین دارم اگر تورا داشتم خستگی را از شانه ام میتکاندی،شاید هیچ دستی جز دست تو قادر نباشد خستگی این روح خسته را بتکاند،اما حالا تورا ندارم!نمیدانم خود مسبب این هستم یا نه!
انچه برایم مسلم هست این هست،
تو را ندارم!
پس ملال هست،
اری
ملال هست،ان هم چه ملالی...........
....................
مرا ببخش رنجاندمت میدانم.
باز هم برایت مینویسم.

کسی از زمین
برای کسی در اسمان
(ر.م.سایه اذر 86)

63:

بار خدایا ما را به راه راست هدایت فرما و ما را در پناه خود محفوظ بگردان.

64:

سلام خدای من

باز هم من،همان کسی که مدام در گوشت وز وز میکند،اری منم همان مزاحم همیشگی تو!
چه کنم ،دوباره امدم،اخر باز هم خسته ام،زمزمه میکنم شعر سلمان هراتی را که میفرمود:
این دل گرفتگی مداوم شاید تاثیر سایه من هست
که اینسان گستاخ وسنگوار
بین خداودلم ایستاده ام!
.............
اری میفرمود سجاده ام کجاست؟ سلمان را میگویم،میخواست از همیشه این اضطراب برخیزد،اه...............دلم میسوزد!سجاده سلمان اورا از دلگرفتگی های مداوم رها میکرد،اما سجاده من...

نمیدانم چه کنم!

فقط مینویسم، مینویسم ومینویسم...
تا تو بخوانی......................................

.....

(ر.م.سایه)

65:

خداوندا
به باراني كه مي بارد
به آسماني كه باران دارد
خداوندا
به برگي كه مي افتد
به درختي كه برگ دارد
خداوندا
به هواي سردي كه هست
به فصل سرد پاييزت
خداوندا
به شب زيبايي كه هست
به نياز فرمودن شكرت
خداوندا
به احساس قشنگي كه دارم
به ترانه اي كه مي خوانم
خداوندا
به يادي كه از تو در دل دارم
به اشك شوق چشمانم
خداوندا
تو را هر لحظه مي خواهم

66:

اي خداوند غافر الخطيئات!
از تو بخشنده تر كيست؟ از تو پوشاننده كجاست؟ از تو در گذر نده تر كدام هست؟
ما حيا نمي كنيم از گناه كردن و تو حيا مي كني از نبخشيدن.
ما حيا نمي كنيم از نيامدن و تو حيا مي كني از در نگشودن.
به ماذره اي حيا عنايت كن.


67:

اي خداي من
من از شراب چشم تو گر مست مي شدم
فارغ از اين جهان و هر چه در او هست مي شدم

68:

خدايا
اي خداي تنهايان و بي كسان و بي مونسان!
اي مخاطب اشناي دردهاي نفرمودني!
اگر بناست بسوزيم طاقتمان ده
و اگر بناست بسازيم قدرتمان ده

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

69:

من مهربان ندارم...

نامهربان من كو؟...

نه دربندم نه آزادم...

نه اون ليلا ترين مجنون...

نه شيرينم نه فرهادم...

نه از آتش نه از سنگم ...نه از رومم نه از زنگم...

فقط مثل تو غمگينم...

فقط مثل تو دلتنگم ...چه غمگينم چه تنهايم...

نه پنهانم نه پيدايم...

نه آرامي به شب دارم...

نه اميدي به فردايم ...چه اميدي ? چه فردايي? ...

چه پنهاني ? چه پيدايي?...

اگر خوشحال اگر غمگين...?...

چه فرقي داره تنهايي

70:


دردودل و مناجاتهاى ما با خدا







دعای فرانسیس مقدس
خدابا مرا به وسیله ای نیرومند برای بسط و توسعه صلح وآرامش تبدیل کن .
در دلهای سرشاراز کینه وخصومت بذ ر عشق ومحبت بیفشانم
در دلهای افراد ستم دیده عفو بخشش
در دلهای آکنده از تردید ایمان
در دلهای سرشار از نا امیدی ، امید
در دلهای مملو از ظلمت ، روشنایی
در دلهای سرشار از غم واندوه ،‌ شادمانی
*
*
*
اوه خدای من کمکم کن تا :
همان گونه که به فکر تسلی غم ودرد خود هستم ، در راه تسکین اندوه دیگران نیز بکوشم؛
به همان اندازه که دراندیشه تفهیم نقطه نظرهایم هستم به فهمیدن سخنان دیکران نیز توجه کنم
چرا که اونچه دریافت می کنیم ناشی از ایثار هست؛
با عفو و بخشش ؛ مشمول عفو وبخش می گردیم!

71:

تویی که بود ونمودت یگانه بود
وغیر از تو
هر که بود،هر انچه نمود نیست!
(حمید مصدق)

72:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

تپه‌اي در عرفات - نزديك شهر مكه كه بر بالاي اون بنايي به ارتفاع حدود 10 متر بنا كرده‌اند

73:

الهی!! بگذار تا در کویر سوزان عشق تو اون تشنه لب باشم که جز ذکر هو چیزی در نفس ندارد.



بگذار نی لبکی باشم که با دم مسیحایی تو جان میگیرد و با نت های هفتگانه ات به رقص

در می آید.از فرش تا عرش تو اوج می گیرد وکلمه شهادت را بر زبان می آورد.



الهی چه کسی جز تو اشکم از چهره پاک می کند و گوهر عشقش را می بخشد؟

جز تو چه کسی دل شکسته مرا می خرد و دل صادق اش را هدیه می کند؟

جز تو چه کسی در قبال وفای من می تواند فنا را به من ببخشاید تا همچون سر به داران

انا الحق گویم؟؟؟؟




74:

خدایا : مرا درپناه حمایت ونگهداری خویش نگهبان باش

تورا می خوانم به اون نام اندوخته پاکیزه و پاک که آسمان ها

و زمین به اون برپاست و تیرگی ها از اون روشن هست


خدای خوبم : من در قلب حقیرانه خود چیزی دارم که تودر

عرش کبریایی خود نداری ....

من چون تویی دارم که تو چون


خود نداری

بارالها : روزهاست در پی این هستم که به خود جرئت دهم و

تورا مخاطب خویش قراردهم.....افسوس که نمی توانم

اما می دانم که تو از بیین لبهای خاموش هم می شنوی

ای خالق عشق !! دستی بر آینه سردو یخ زده قلبم بگشا و

بگذار من از پس غبارهای تیره ی تنهایی ...

رنگ دوستـــــــی


را ببینم

پرستوی سرگردان دل مرا به آشیانه قلبم باز گردان

بنای قلبم را با عشق بساز و درونم را با هیزم های دوست داشتن

بسوزان و شعله ور کن چنان که قلب های یخ زده را گرم کند و با

اونان که در غروب دلتنگی فرو رفته اند به کهکشان زندگی بــــه

پرواز درآیم .............

خدای خوبم دوستت دارم



75:

الهی!! بگذار تا در کویر سوزان عشق تو اون تشنه لب باشم که جز ذکر هو چیزی در نفس ندارد.

بگذار نی لبکی باشم که با دم مسیحایی تو جان میگیرد و با نت های هفتگانه ات به رقص

در می آید.از فرش تا عرش تو اوج می گیرد وکلمه شهادت را بر زبان می آورد.



الهی چه کسی جز تو اشکم از چهره پاک می کند و گوهر عشقش را می بخشد؟

جز تو چه کسی دل شکسته مرا می خرد و دل صادق اش را هدیه می کند؟

جز تو چه کسی در قبال وفای من می تواند فنا را به من ببخشاید تا همچون سر به داران

انا الحق گویم؟؟؟؟

76:

قلم زیبایی داری موفق باشید

77:

از ميل و حب و عشق گذر کرده ام کنون
وز حسرت لقآى تو ام غرق در جنون
افسوس ذره ام و نازل به خاک درد
کاش از صداي تو پر گردد اين سکون

خدايا اگر زيبايي و لطافت تو را در حسي که تو عرضه نموده اي نميديدم چگونه بود باز هم در خفاي وجود وجود نازنينت را درک ميکردم و دوست داشتم و بر هر پيش آمدي شکرت مي کردم که لايق سپاس و امتناني
اي پروردگار همه خلق....
دوستت دارم و هر لحظه تو را مي جايشانم
بار الها نکن از لطف خودت نابودم


78:

خدایا ببین...!!!
امشب آسمان پر از ابر ست...
امشب چه تنهایم ...

من و خدا ....

دستهایم را به پوست تیره ی شب می کشم ...


در این هوای سرد و یخ زده ،
اما دستهای خورشید تا ابد گرم ست
راه کوتاهی ست ...

پر از شاخه های نابودی ...

درد ...

بغض ...

فریاد ...

و تا مرگ راهی نیست ...


بر بسترم هیچ نوری نیست ...شب ست و تاریکستان دلتنگی ها ...


تاریکستان مادرها ...

که فراموش می شوند

تاریکستان فرزندها ...

که نابود می شوند

شاید که خدا لبخند بزند ...


مثل همیشه ...

79:

دوستان هر کس مناجات زیبایی داره بزاره تا همه هستفاده کنیم.
چه به صورت نامه باشه چه درد دل و چه ....

80:

خدا يا بهترين کن که ميتونی و بعد به من کمک کن تا ليا قت داشتن بهترينتو پيدا کنم

81:

نامه ای از طرف خدا

بخوان ما را
بخوان ما را
منم پروردکارت
خالقت از ذره ای ناچیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را علم را من هدیه ات کردم
بخوان ما را منم معشوق زیبایت
منم نزدک تر از تو به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را سوی ما باز آ
منم پروردگار پاک بی همتا
منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید
تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا خدایی مهمانم کن
که من چشان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من قسم بر نور هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور
رهایت من نخواهم کرد
بخوان ما را
که می گوید تو مطالعهنمی دانی ؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما خدای دیگری داری ؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
توغیر از ما چه می جویی ؟
تو با هر کس به جز با ما چه می گویی ؟
و تو بی من چه داری هیچ ؟
بگو با ما چه کم داری عزیزم هیچ !!
هزارا ن کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید وگیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می فرمودم
تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاتر از مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را ؟
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد ؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم من تو را از درگهم راندم ؟
اگر در روز سختییت خواندی مرا
اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده من هیچ آوردم ؟؟
که می ترساندنت از من ؟
رها کن ان خدای دور
اون نامهربان معبود
اون مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت خالقت
اینک صدایم کن مرا ، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل شکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی
آیا عزیزم ، حاجتی داری ؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای ، اما
کلام آشتی را تو نمی دانی ؟
ببینم چشم ها یخیست آیا ، فرموده ای دارند ؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت می کشی از من
بگو،جز من ، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان اغوش من باز هست
برای درک اغوشم
شروع کن ،بک قدم با تو
تمام گام های مانده اش ،با من

82:

بار خدایا ،
در کلبه حقیرانه دلم چیزی دارم که تو در بارگاه کبرئیاییت نداری،
من خدایی چون تو دارم که تو نداری.

83:

خدا یا بگیر اونچه را که

من را از تو دور می کند

84:

اینم جواب بنده به خدا:

سلام ای مهربان پروردگار پاک بی همتا
خدایا جز تو آیا مهربانی هست
اگر جه پیمان خود را با تو بشکستم
نمی شد باورم اما، چه زیبا باز من را سوی خود خواندی
عزیزا من گمان کردمکه دیگر راه برگشتی برایم نیست
خداوندا مرا البته می بخشی
گمان کردم به جرم غفلت از تو
مرا راندی و در را پشت سر بستی
حبیبا باورش سخت هست
اما تو مرا اینک، برای آشتی خواندی؟؟؟!!!
به پاس آشتی با تو اینک
من خدایا عهد می بندم
از این پس بی شکایت، دوست خواهم داشت
بی توقع مهر می ورزم
خدایا! سینه ام را رحمت پاک گشایش مرحمت فرما
به لب هایم تبسم را
به چشمم، نور پاکت را
به قلبم ، مهرورزی را
خداوندا! بلندای دعایت را عطایم کن
تو معشوق همه عالم
از این پس، عاشقی را، پیشه ام فرما
خدایا راستش من آدمیزادم
گاه گاهی گر گناهی میکنم
طغیان مپندارش
کریما، من گناهی بنده ای دارم
و تو بخشایشی جنس خدا
آیا امید بخششم بی جاست؟
خودت فرمودی بخوان
می خوانمت اینک مرا دریاب
به چشمانی که می جوید تو را،نوری عنایت کن
و خالی دو دست کوچکم را
هدیه ای اینک عطا فرما
خودت فرمودی، کسی را دست خالی بر نگردانید
کنون ای اولین و آخرینم
بار الها! راست می گویم
دگر من با خدایم،آشتی هستم
ببخشا اون گناهانی که دور از چشم امت
در حضورت مرتکب گشتم
گناهانی که نعمت های پاکت را تبديل کرد
خداوندا! ببخشا اون گناهانی که باعث شد، دعایم بی اثر گردد
گناهانی که امید مرا از تو پریشان کرد
خدایا پیش اونانی که می گویند،من را تو نمی بخشی
تو مراسوایم مکن
من فرموده ام ، من مهربان پروردگار قادری دارم
که می بخشد مرا
آیا به جز این هست؟
خدایا، بین من با اون که نامت را نمی خواند
فرقی نیست
اگر من را به عدلت ، در میان آتشی اندازی
میان آتشت من باز می گویم
هلا ای امتان
من مهربان پروردگار قادری دارم
که او را دوست می دارم
چه پیوندی میان آتش و قلبی که مهر تو در اون پیداست؟
و گیرم استقامت بر آتش
ولیکن استقامت بر دوری تو هرگز
خدایا خوب می دانم، مرا تنها نمی خواهی
خدایا راست می گویی
غریب این زمین خاکیت
جز تو که را دارد؟
مرا مهمان دنیای خودت کردی
کریما تو پذیرایی از مهمان خود را خوب می دانی
تو صاحبخانه خوبم
تو ظرف خالی مهمان خود را دوست می داری؟
خداوندا مرا جز تو خدایی نیست
و می دانم تو نومیدی ما امیدواران خودت را بر نمی تابی
اگر برگردم از پیش تو با دستان خالی
منکرانت شاد می گردند
خداوندا!شهادت می دهم هستی
شهادت می دهم،من مهربان پروردگار عادلی دارم
شهادت می دهم، من مهربان قلبی ز روح پاک او دارم
شهادت می دهم من قطره ای از روح اویم
گرچه گاهی خود نمی دانم
شهادت می دهم، من قلب پاکی را برای مهرورزی دارم اما
خوب چه باک از اون که گاهی هم بگیرد او
گواهی می دهم من جلوه ای از ذات پاک کبریا هستم
و من هستم که او می خواست من باشم
و می خواهم اون گونه ای باشم ، که می خواهد
بیا ای مهربان همراه خوب مهر آیینم
بخوان با من
بخوان زیرا اگر با هم بخوانیمش
جواب هر دومان را زود خواهد داد
خداوندا! تو را من دوست می دارم
و می دانم تو نور آسمان زمین
هر لحظه با من از خودم نزدیک تر هستی
تو گرمای محبت را ، عنایت کن
زمینی بنده ام اما یقینی آسمانی را عطایم کن
خدایا مزه زیبای بخشش را به کام قلب ما بنشان
تو لبخند رضایت را عطامان کن
خدایا قلب ما را
منزل پاک خودت را از حسادت ها، رهایی ده
خدایا قدرتم ده تا ببخشم اون که من را سخت آزرده ست
خدایا من چه می گویم
چنان کن که می خواهی
مرا اون کن که می دانی

85:

وابيده بودم ؛
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم
.

به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود.

يكي مال من و يكي مال خدا .

جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم .

خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ...

همه و همه را مي ديدم .

اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا هست
.

نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند .

روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .

با ناراحتي به خدا فرمودم
: «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري .

هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم .

چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد
.

لبخندي زد و فرمود : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود .

در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .

من به قول خود وفا كردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نكردم ،
حتي براي لحظه اي ،
اون جاي پا كه در اون روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من هست ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم
!!!»

از يك افسانه عاميانه برزيلي

86:

اینم یکی دیگه:
با من سخن بگو
امروز صبح وقتیکه
از خواب برخاستی ، تو را تماشا کردم و امید داشتم که با من حرف خواهی زد ، فقط در چند کلمه و یا از من به خاطر چیز های
خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد .

اما تو سرگرم پوشیدن پوشش بودی .
هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی ، می دانستم که می توانی چند دقیقه ای را توقف کرده و به من سلام کنی ، اما تو خیلی سرگرم بودی .

وقتی که پانزده دقیقه بیهوده روی صندلی نشسته بودی و پاهایت را تکان می دا دی ، فکر کردم که می خواهی با من سخن بگویی ، اما تو به سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی .

من با استقامت و شکیبایی ، در تمام روز تو را نگاه کردم و تو انقدر مشغول بودی که هیچ چیز به من چیزی نفرمودی .
موقع خوردن نهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند اما تو چنین کاری نکردی .

باز هم وقت باقی هست و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی .به خانه رفتی به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجا دادن داری .

سپس انجام چند کار ، تلویزیون را روشن کرده و وقت زیادی را در برابر اون سپری کردی .


من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم که سپس تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی .
هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای .

بعد فرمودن شب بخیر به خانواده ، سریعا به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی .

مهم نیست ، شاید نمی دانستی که من همیشه اون جا با تو هستم .
من بیشتر از اون که تو بدانی ، استقامت پیشه کردم ، من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی .
من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی .
چقدر مکالمه یک طرفه و یک جانبه سخت هست .
بسیار خوب ، تو یک بار دیگر از خواب برخاستی و من نیز بار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند .

به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی ، روز خوبی داشته باشی .
دوست تو (خدا)

87:

پروردگارا

به من آرامش ده تا بپذ یرم اونچه را که نمیتوانم تغییر دهم

دلیری ده تا تغییر دهم اونچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم !

مرا فهم ده تامتوقع نباشم دنیا و امت اون

مطابق میل من رفتار نمايند

88:

خدایا مسئولیت های شیعه بودن: علی وار بودن و علی وار زیستن وعلی وار جهاد کردن و علی وار مردن و علی وار کار کردن و علی وار سخن فرمودن و علی وار سکوت کردن را تا اونجا که بر عهده ی این بنده ی ناتوان هست توفیقم ده ......
__________________

89:

او که دنیا را دنیا فریده تا بر لک حال دوام یابد .او که گیتی را برای هزاران فلسفه و معنی که بسیاری از اونها بر ما بوشیده هست ایجاد کرده هست.بنابراین اگر روزی حیات را بنهان یافتی و از اسرارش تا حدی که تشنگی روح توفرو نشیند سر در نیاوردی بر ساوقت جهان و نظام محکم کائنات خرده مگیر و << کوچکی فکر خود را فراموش نکن>>

90:

خدایا خواسته های زیادی دارم...میدونم برنامه نیست به همه اونها گوش کنی ولی دوست دارم بهم گوش کنی

خدایا قلب همه ادمها رو از نفرت خالی کن

خدایا دوستت دارم .دوستم داشته باش که غیر از تو.

به کسی امید ندارم

خدایا راستی حقیقت را و زشتی دروغ را به همه نشان بده

خدایا در کوره راههای خطر ناک زندگی تنهایم نگذار

خدایا کمکم کن که درست وغلط را تشخیص دهم و درست زندگی کنم

خدایا کمک کن که تحمل کنم که اکنون بزرگترین خواسته ام تحمل هست

91:

الو؟!!...
-الو!سلام.می بخشید با خدا کار داشتم!
-شما کی هستین؟شماره ی اینجارو از کجا پیدا کردین؟
-خدا خودش بهم داد،فرمود هر وقت کارش داشتم باهاش تماس بگیرم.
-شما مطمئنید؟خدا این شماره رو به هر کسی نمی ده!
-ولی تا جاییکه من یادم می یاد خدا شماره رو بلند بلند خوند،همه هم یادداشت کردند،منم مثل همه شماره رو نوشتم.حالا هم با خدا کار دارم،میشه وصل کنین به دفترش؟
-بسیار خوب.چند لحظه منتظر بمونید...
-باشه...
-بله...خدا هستم،بفرمایید.
-خدا؟!شما هستین؟
-بله،منم،لطفا وقتی دوتایی با هم حرف میزنیم منو "تو" خطاب کن.اینجوری راحتترم.
-باشه.می بخشی مزاحمت شدم خدا.میدونم که کارهای زیادی برای انجام دادن داری اما...
-حرفتو بزن بنده ی خوبم.مهمترین کار من در حال حاضر گوش دادن به حرفای توست.
-راستشو بخوای...اینجا خیلی تنگ و تاریکه.حوصلم سر رفته.می خوام برگردم.می شه یه بلیت برگشت برام پست کنی؟
-یه کم دیگه طاقت بیار.قراره تا چند روز دیگه جات عوض بشه و به قول اونا "به دنیا بیای" یا بهتره بگم "به دنیا بری".
-اما من نمی خوام به دنیا برم.می خوام برگردم!
-اما تو خودت خواستی که...
-حالا هم خودم می خوام که برگردم.نمی تونی برام یه بلیت برگشت بفرستی؟
-استقامت کن ببینم.باید پرونده ات رو بررسی کنم...بذار ببینم...اِمممم...متاسفم،الان نمی تونم این کارو بکنم.اما اون بیرون برات یه بلیت گذاشتم.
-اما من نمی خوام برم اون بیرون.می خوام برگردم.همین حالا.
-ببین...بعضی چیزا هست که تو هنوز نمی تونی درکشون کنی.باید حتما به دنیا بری تا اونا رو یاد بگیری.
-چه چیزایی رو؟میشه بگی؟
-بهت که فرمودم،هنوز برای درک بعضی چیزا خیلی جوونی،فقط اینو بدون که اون بیرون خیلی ها منتظرتن.اونجا بعضی ها هستن که خیلی دوستت دارن و تو هم اونا رو خیلی دوست خواهی داشت.حتی ممکنه بعضی از این دوستی ها تبدیل به عشق بشه!
-عشق؟
-فرمودم که بعضی کلمه ها هست که باید اونجا معنی شو یاد بگیری،و عشق مهمترینِ اونهاست.
-اما من می خوام برگردم.زودباش برام یه بلیت بفرست!
-خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم ای بنده.تو میری تو دنیا و سپس 74 سال من برات یه بلیت می فرستم،فهمیدی؟
-چی؟74 سال؟فقط 74 سال؟این که فقط یه چشم به هم زدنه!اون همه سفارش تو فقط به خاطر همین 74 سال بود؟چه شوخی بی مزه ای!
-...(لبخندی غمگین بر چهره ی خدا می نشیند.)
-باشه،اگه فقط 74 ساله من می رم.ببینم شماره تلفنت که عوض نمی شه؟ها؟
-نه!
-پس وقتی رسیدم باهات تماس می گیرم.
-فقط مواظب باش یه وقت شماره رو گم نکنی!
-گمش نمی کنم.مطمئن باش.
-ای کاش میشد مطمئن بود...
-چی فرمودی؟نشنیدم.الو...قطع و وصل می شه.الو...الو؟!
-...
-خدا؟!...هنوز اونجایی؟!...الو؟!!...قطع شد!!...هی،شماها دیگه کی هستین؟با من چیکار دارین؟هی!چیکار داری می کنی؟حداقل بذار شمارمو بردارم.هی،شماره ام جا موند.استقامت کنید...

92:

خدا در همین نزدیکی هست .........
در تاریکی فریاد زد خدایا میخواهم تو را ببینم ، پروانه ای بر شانه اش نشست
دوباره فرمود : خدایا میخوام تو را ببینم
اینبار چکاوکی اواز خواند
از عمق جان فریاد زد : من میخواهم تو را ببینم!
اینـــــــــبار کودکی متولد شد !
و خدا در همین نزدیکی هست !
در پرواز پروانه ...

آواز چکاوک و تولد زندگی !

93:

نامه ای از خدا
به: شما
تاریخ : امروز
از: رئیس
موضوع : خودت
عطف به : زندگی
من خدا هستم.


................

امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم.


لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم.


اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اراده کردن اون نیستی برای رفع اون تلاش نکن.

اونرا در صندوق (چیزی برای خدا تا اجرا کند) بگذار.


همه چیز انجام خواهد شد ولی در وقت مورد نظر من ، نه تو
وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب (پیگیری) نکن.


در عوض روی تمام چیزهای عالی و شفرمود انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن.


ناامید نشو ، توی دنیا امتی هستند که رانندگی برای اونها یک امتیاز بزرگ هست.


شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی:
به مردی فکر کن که سالهاست بیکار هست و شغلی ندارد
ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری: به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روزهفته را کار می کند تا فقط شکم فرزندانش راسیر کند.


وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی می گذارد و دچار یاس می شوی: به
انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده.


وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایلها پیاده راه
بروی : به معلولی فکر کن که دوست دارد یکبار موقعيت راه رفتن داشته باشد
ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی می کنی
و بپرسی هدف من چیه ؟ شکر گذار باش .

در اینجا کسانی هستند که عمرشان
اونقدر کوتاه بوده که موقعيت کافی برای زندگی کردن نداشتند.


وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه می شی : به بیمار
سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به اون رسیدگی کند.


ممکنه تصمیم بگیری این مطلب رو برای یک دوست بفرستی : متشکرم از
شما ، ممکنه در مسیر زندگی اونها تاثیری بگذاری که خودت هرگز نمی دانستی

94:

خداوندا اگر باید هنوزم
به راه وصل تو عمری بسوزم
ز مژگان سوزن و با تاری از عشق
به پیکر جامه عشق تو دوزم

بسوزانم بسوزانم بسوزانم بسوزان

خداوندا به پاکان تو سوگند
اگر که بگسلی بند من از بند
ز خاک من دمد گل های لاله
به هر برگش زند نام تو لبخند

بسوزانم بسوزانم بسوزانم بسوزان

دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از عالم تن بی خبر کن
من از این پیکر خاکی گذشتم
وجودم را ز نورت پر شرر کن

خداوندا اگر باید هنوزم
که باشد سایه شب ها به روزم
اگر باید چراغی از حقیقت
به راه ظلمت دل برفروزم

بسوزانم بسوزانم بسوزانم بسوزان

خداوندا من و این شام هجران
دلی دارم از این قاله گریزان
تو را خواهم تو را ای پاک مطلق
که تا در ذات تو حل گردم آسان

95:

خدا جون سلام
خوبی ؟ با چوب خط گناهای ما چی میکنی ؟
هنوز پشیمون نشدی از آفریدن من ؟
چقدر می خوای تحملم کنی ؟
خدا جون دلم بد جور گرفته ، یه روزی مریده خودت بودم ، قنوت های با اشک ...

سجده های هق...

هق ...
بعد مریده عشقم کردی ، دلنگرونیاش ...

اشکاش ...

چشم انتظاریاش ...


بعد تنهام گذاشتی ، خودم موندم و خودت ...
خدا تیتر روزنامه ها رو که نگاه میکنم وقتی صفحه حوادث رو باز میکنم عجیب حالم میگیره ...

وقتی اخبار گوش میکنم ...

وقتی از جلو دادگستری و دادگاه رد میشم ، خیلی حالم میگیره ...
واقعا ما انسانیم ؟؟؟ ...
نمیخوام آلوده امت بشم ...

نمی خواممممممممممممممممممممم ...

تا همینجا هم گناه زیاد کردم ...

طاقتم داره طاق میشه ...
تا کی بقضامو بخورم ...

تا کی جور این و اونو بکشم ...

تا کی تنها ، هم بال پرواز نمیخوام ، من تو رو میخوام ، خستم ، یا خدا نظری کن ...
قربونت برم ، مواظب همه باش
یا خودت ...


96:

به سوی او
خدایا!
هر روز که راه ستایش تو را می پیمایم با دیدگانی شفرمود زده
زیبایی را می جویم که ذات توست.
و هر روز وظایفم را با فروتنی به انجام می رسانم.
به برادران و خواهرانم یاری می رسانم تا باری گران را
در جاده پر پیچ و خم زندگی بر دوش گشند.و هر روز در دل نجوا می کنم:(در خوشی و غم، در شکست و موفقیت، در آفتاب و باران، خدایا فقط خواست تو انجام پذیرn

97:

مرا بپذیر ، پروردگارا ، برای این چند صباح مرا بپذیر ...
بگذار اون روزان یتیمی که بی تو گذشتند فراموش شوند ...
تنها این لحظهء کوچک را بر پهنای دامنت بگستران و اون را در نور خود نگهدار ...
در پی نجواهایی که مرا به سوی خود کشاندند ، سرگردان شدم ، اما به جایی نرسیدم ...
حالا بگذار در آرامش بیارامم و در سکوت خود به کلام تو گوش فرا دهم ...
رویت را از رازهای تاریک قلب من برنگردان ...
بلکه ، اون ها را بسوزان تا با آتش تو شعله ور شوند ...


98:

خدایا !
مرا قلبی شریف ببخش
تا چون رود مهر
در این دنیای تشنه جاری باشد
به جست و جوی آایش و زیبای نیستم
که همه چیز در گذر هست

__________________

99:

خدایا !
مرا
به گونه ای بساز
شکل بده
و بتراش
که مایه شرمساری تو نباشم

100:

خدایا!
ذهن من
چون قایقی توفان زده در تلاطم هست
آیا این قایق را آرامش می بخشی
تا من در خواست تو را دریابم؟
خدایا!
آیا توان انجام خواست خود را به من می بخشی؟
توان انجام خواست تو با عشق ، ملایمت، ایمان و پاکی و شرافت
بدون تهلل و بدون توجه به سخنان دیگران
با انجام خواست توست
که آدمی به آرامش و بالاترین نیکی ها دست می یابد

101:

خدایا
معبودم
تو را به همه چیز آگاهی
پس بادا که خواست تو
پیوته تحقق پذیرد
در اندوه و شادی
معبودم
بادا که خواست تو تحقق پذیرد

102:

خدایا!
مرا متبرک گردان
تا در دنیایی که همه
به دنبال لذت تملک و قدرتند
دیدگانم بر تو دوخته باشد
مگذار از پی چیزهای روم
که مرگ اونها را می رباید
بلکه به ج و جوی چیزهایی برایم
که زندگی را در بر دارند
من با گوهرهای زمین با زر و سیم
با دارایی و ملک چه کنم؟
ثروت عشق و را می خواهم!

103:

ای خدا جان ما هستی ما در ید قربت تو
از خودت نا امیدم نکن حالا دیگه نوبت توست
درد و دادی درمون بده
به زندگیم باز جون بده
غصه نمیده مهلتم
باز یک لب خندون بده
خدا خدا خدا
ای کاروان زندگی
آهسته تر آهسته تر
افتاده ای درد آشنا
وامانده داری پشت سر
خدا خدا خدا
ای بخت خفته تا به کی در حال خوابی
بیداریت را کی ببینم آخر
از آتش عشقت دگر چیزی نمانده
راضی نشو اون هم شود خاکستر
درد و دادی درمون بده
به زندگیم باز جون بده
غصه نمیده مهلتم
باز یک لب خندون بده
خدا خدا خدا
ای کاروان زندگی
آهسته تر آهسته تر
افتاده ای درد آشنا
وامانده داری پشت سر

104:

الهی تودوستان را به خصمان می نمایی درویشان را به غم و اندوهان میدهی بیمار کنی و خود بیمارستان کنی درمانده کنی و خود درمان کنی از خاک آدم کنی و با وی احسان کنی سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی مجلسش روضه رضوان کنی نا خوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن اون در علم غیب پنهان کنی اونگه او را بزندان کنی و سال ها گریان کنی جباری تو کار جباران کنی خداوندی کار خداوند ان کنی تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی


الهی کار اون دارد که با تو کاری دارد یار اون دارد که چون تو یاری دارد ـ او که در دو جهان تر دارد هرگز کی ترا گذارد و عجب اونست که او که ترا دارد از همه زار تر میگذارد ـ او که نیافت بسبب نا یافت می زارد اوکه یافت باری چـــرا میگذارد دربراون را که چون تو یاری باشد گر ناله کند سیاهکاری باشد

105:

الهی در سر گریستنی دارم دراز ـ ندانم که از حسرت گریم یا از ناز ـ گریستن حسرت بهره یتیم و گریستن شمع بهره ناز ـ از ناز گریستن چون بود این قصه یی هست دراز ـ
الهی یک چند بیاد تو نازیدیم آخر خود را رستخیز گزیدیم چومن کیست که این کار را سزیدیم اینم بس که صحبت تو ارزدیم ـ
الهی نه جز از یاد تو دلست نه جز از یافت تو جان پس بیدل و بیجان زندگی چون توان؟

__________________

106:

خدا ای خدا ای خدا
دیگه دنیا واسه من تاریکه
زندگی کوره رهی باریکه
آخر قصه من نزدیکه
این منم از همه جا وا مانده
از همه امت دنیا رانده
رانده و خسته و تنها مانده
ای خدا ای خدا ای خدا

عشق بی غم توی خونه
خنده های بچه گونه
به دلم شد آرزو
بازی عمرمو باختم
کاخ امیدی که ساختم
عاقبت شد زیر و رو
ای خدا ای خدا ای خدا

تو بر من ای فلک بیداد کردی
دل شاد مرا ناشاد کردی
شکستی در گلویم شوق آواز
نصیبم نصیبم ناله و فریاد کردی

107:

تو ای تنها کس من یاور من یاور من
تو ای تنها دلیل باور من
تو خود عشقی و میدانی به جز عشق
نبوده باورم ای یاور من
ای جان جهان ای عشق
ای روح وقت ای عشق
تو ایزد و یزدانم
تو اهور مزدایم
من ذره ای از ذاتت
تو مکتب و آرمانم
هم پایی و هم گویی
هم با من و هم اویی
از توست که میتابد این پرتو جادویی
از توست که می پاید این کون و مکان گویی
ای دلیل آوازم
ای دو بال پروازم
می ایم و می ایی
هر صبح به پیشوازم
می سازم و میتازی
تا دل به تو بسپارم
ای جان جهان ای عشق
ای روح وقت ای عشق
تو ایزد و یزدانم
تو اهور مزدایم
من ذره ای از ذاتت
تو مکتب و اگانم(؟)
این توش و توان از توست
این شوق نهان از توست
ای عشق اهورایی
اواز و فغان از توست
در هر دل زیبایی
اثار و نشان از توستای جان جهان ای عشق
ای روح وقت ای عشق
تو ایزد و یزدانم
تو اهور مزدایم
من ذره ای از ذاتت
تو مکتب و آرمانم

108:

اون خطاط سه گونه خط نوشتی:
يکي او خـــوانـــــدی لاغـــيــــر
يکي را هم او خواندي هم غير
يکي نه او خوانــدي نه غـــيـــر او

اون خط سوم منم

مرا بـخـوان مرا بـخـوان اي سخن تو سحر عام
اي هـمـه سهـل و ممـتـنع اي تو نهايت کلام

تنگ شد عرصه سخن ای نفست گـره گشـا
مرا به مـعـنا برسـان پيـش تـر از سـخـن بيــا

مرا بـخـوان مرا بـخـوان کـه خـط سـوم تـو ام
گمـشــده در عـرصـه خايشانـش از ابـدم يا ازلم

مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـي ام
بر لب تشنه گيج و مات جان به سر از تشنگي ام

اي تو هميـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـيده ام
اســيـر لـعـنـتـم هـنــوز يــا بـه خـــدا رسـيده ام

چرا هر اونچه ســاخـتـم يـکـي يـکـي خــراب شـد
چرا حــديـث بــودنــم ســـوال بـــي جــواب شـد

قفل مـعما شـده ام کلـيـد اون به دسـت کـيـسـت
اي که مـرا نوشـته ای نـخوانـده ماندنم ز چيست

مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـي ام
بر لب تشنه گيج و مات جان به سر از تشنگي ام

اي تو هميـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـيده ام
اســيـر لـعـنـتـم هـنــوز يــا بـه خـــدا رسـيده ام

چرا هر اونچه ســاخـتـم يـکـي يـکـي خــراب شـد
چرا حــديـث بــودنــم ســـوال بـــي جــواب شـد

قفل مـعما شـده ام کلـيـد اون به دسـت کـيـسـت؟
اي که مـرا نوشـته اي نـخوانـده ماندنم ز چيست؟

109:

خدایا
تو نه چناني كه منم، من نه چنانم كه تايشاني
تو نه بر اوني كه منم، من نه بر اونم كه تايشاني
من همه در حكم توام، تو همه در خون مني
گر مه و خورشيد شوم، من كم از اونم كه تايشاني

110:

الهی ای دهنده عطا و پوشینده جفا نه پیدا که پسند کو؟ او پسندیده چراینده بناها به قضا پس کوی که چرا؟
الهی کار پیش از آدم و حواست و عطا پیش از خوف و رحاست اما آدمی به سبب دیدن مبتلاست ـ خاصه او اونکس هست که از سبب دیدن رهاست اگر اسیاء احوال هست قطب مشیت بجاست ـ
الهی عنایت کوه هست و فضل تو دریاست کوه کی فرسود و دریا کی کاست عنایت تو کی جست و فضل تو کی واخواست؟ پس شادی یکی هست که دوست یکتاست ـ
الهی نه دیدار ترا بهاست و نه رهی را صحبت سزاست و نه از مقصود ذره یی در جان پیداست ـ پس این درد و سوز در جهان چراست پیداست که بلا را در جهان چند جاست ـ این همه سهم هست اگر روزی باین خار خرماست ـ
الهی از کرم همین چشم داریم و از لطف تو همین گوش داریم بیامرز ما را که بس آلوده ایم بکرد خویش بس درمانده ایم بوقت خویش بس مغروریم به پندار خویش بس محبوبیم در سزای خویش دست گیر ما را به فضل خویش باز خوان ما را بکرم خویش ـ بارده ما را به احسان خویش ـ
الهی چه سوز هست این که از بیم فوت تو در جان ما در عالم کسی نیست که ببخشاید بروز وقت ما

111:

خدایم!
به تو عشق می ورزم
بیشتر و بیشتر به تو عشق می ورزم
تو را بیش از هر چیز دیگری در دنیا
دوست می دارم
چنان به تو عشق می ورزم که
سرمست و بی خود می شوم
خدایم!
مرا عشق پاک و خلوص و عبودیت عطا کن.
متبرکم کن تا دنیا با تمامی
غم ها و خوشی هایش زشتی ها و زیبایی هایش
مرا نفریبد
خدایم!
مرا لوازم یاری و شفایت
در این دنیای پر رنج و درد برنامه بده!

__________________

112:

خدایا!
مرا تطهیر کن
خدایا!
باز سقوط کرده ام
نور تو را پنهان کرده ام
اما نام تو دستگیر از پا افتادگان هست
سوی تو می آیم
تا سینه آلوده ام را تطهیر کنی
مرا بشوی پاک سازی
چنان مطهر
که دوباره سقوط نکنم

__________________

113:

خدایا!
در زندگی هرگز از یاد نمی برم
گرچه والدینم موهبت تولد در این دنیا را
به من عطا کردند
اما تو هستی
که موهبت زندگی جاودانه را به من می بخشی

114:

خدایا!
چنان نزدیکی که نمی توانم ببینمت
صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید
اما من اون را نمی شنوم
مرا به اعماق درونم ببر
تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم
مرا بیامرز
پیوسته تو را بجویم
و همواره به عنوان یگانه پناهگاهم
به تو رو کنم

115:

خدایا!
اگر با من باشی
چه کسی می تواند علیه من باشد؟
اگر من با تو باشم
چگونه ممکن هست که دشواری ها نصیبم شوند
و از میان برداشته نشوند؟
هیچ مشکلی ، هیچ مانعی و هیچ گره ای نیست
که من و تو با هم
نتوانیم اون را از میان برداریم

__________________

116:

خدایا!
اگر با من باشی
چه کسی می تواند علیه من باشد؟
اگر من با تو باشم
چگونه ممکن هست که دشواری ها نصیبم شوند
و از میان برداشته نشوند؟
هیچ مشکلی ، هیچ مانعی و هیچ گره ای نیست
که من و تو با هم
نتوانیم اون را از میان برداریم
__________________

117:

خدایا ...


نمی دونی چقدر حرف زدن برام سخته وقتی تو اون بالایی و من این پایین
نمی دونی وقتی فکر می کنم همین الان میلیون ها نفر دارن باهت حرف می زنن و تو حرف همه رو میشنفی چه احساس خنده داری بهم دست میده .
خدایا ..

می ترسم حرفاشونو باهم قاطی کنی ..
آخ زبونمو گاز می گیرم ...


خدایا راستشو بگو تو چن تا گوش داری ..

چن تا چش داری ...
چن تا زبون بلدی آخه ...

چینی و ژاپونی خیلی سخته ...
فرانسه هم همینطور ...
خدای من ..

نمی دونم کلمه خدای من درسته ؟
آخه تو خدای من که نیستی خدای هوار تا هوار آدم و جن و حیوونی ..
خدایا منو می بینی اصلن ..

یا اصلن منو دیدی ..

اسمم می دونی چیه و شماره شناسنامم ؟
خدایا تو چقدر پهنی ...

چقدر درازی و چقدر گودی ...
چرا تو همه جا هستی وقتی هیچ جا نیستی ..
خدایا ...

چرا ازون اول که ندیدمت غیب بودی ؟
می خوام ببینمت ...

حتی اگه به قیمت جونم باشه ...

درکم می کنی ؟
اصلن الان بیداری یا خوابی ..

شایدم جلسه داری ...
خدایا چقدر مهربونی ؟ چقدر ؟
خدایا ما آدمای بدبخت میون جنگ شیطون با تو چه کار بیدیم ؟
اصلن چرا بهش میدون می دی ؟ بکشش راحتمون کن ...

هم خودتو هم ما رو.
خدایا چرا طعم لذتو به من می چشونی و بعد می گی جیززززه ؟
نمی دونی ...

بعضی وقتا حس می کنم من یه بازیچه بیشتر نیستم توی دستات ...
خب تو حق داری ..

تو خدایی ...


خدایا چرا من اینقد نمی فهمم؟
خدایا کاش خر بودم نه ؟ خر بودم الان اینقدر بدبخت نبودم ...
خدایا خوابم میاد ولی امشب پر از دعا کردن و راز ونیازم ...
خدایا بغلم کن ...

برای یه بارم که شده ...

بذار حرارتو حس کنم ..
خدایا سردمه ...

داد بزنم می فهمی ؟
سردمه ...

کسی اینجا نیس ..

همه مردن ...


خدایا مردن درد داره ؟ سخته ؟ خودکشی گناهه ؟ کاش جواب می دادی ...
سرم درد می کنه ..

گیجم ...

منگم ..

خوابم میاد ...

خدایا قرص داری ؟
خدایا من نمی خوام به کسی وصل بشم تا بعد اون به تو وصل بشه بعد تو به من وصل بشی ...
من ارتباط مستقیمو دوس دارم ...

از بچه گی ...
دهنم خشک شده ...

مورمورم میشه ...

کاش بابام زنده بود ...

یا مادرم ...

اونا رو تو کشتی خدایا ؟
چرا ؟ تنها دیدن من تو رو خوشحال می کنه ؟
دوس داری گریه کنم ؟ دوس داری زار بزنم ؟ آره ...

می زنم ..می زنم ...
دوس داری له بشم ...

دوس داری سرمو به دیوار بکوبم خدای مهربون ...
خوابم میاد ...

نمی دونم ...

شاید امشبم حرفای منو با حرفای بقیه قاطی کردی ...
راستی ..

برای بار هزارم می گم ..

اسم من امید بود ..

امید بدبخت ...
همونچیزی که همیشه حوالش می دی به بقیه ..
خدایا من می ترسم ...


خسته ام ...
خدایا شب به خیر ...
هنوزم دوستت دارم ...


118:

و اما این متن که باز هم از وبلاگ آلبالو برداشتم ، بااینکه حرفای ما با خدا نیست، اما خاطره ی یک دیدار با اوست و فکر میکنم آوردنش در اینجا خالی از لطف نباشه


ملاقات در سپيده دم



سه نفر بيشتر نمونده , دل توی دلم نيست
نمی تونم توی قيافه آدمای ديگه خيره بشم
هر کسی يه حال و هوايی داره
يکی داره زير لبش زمزمه می کنه و يه نفر مثل گچ سفيد شده
با اينکه دو قدم مونده تا ديدنش هنوز باورم نمیشه
ای بابا ...

چقدر توی گوشمون فرمودن اون بزرگه , قد همه چيز
چقدر بهمون فرمودن , بابا , نمی شه ديدش , محاله ..

توی ذهنت نمی گنجه
جنسش از هواست ..

نه از يه چيز خاصه ...

بی رحمه ..

مهربونه !
گاهی وقتا اونقدر ازش می ترسيدم که توی ذهنم اونو شبيه يه غول بزرگ و وحشتناک تصايشانر می کردم
و گاهی وقتا اونقدر عاشقش می شدم که توی تصوراتم شکل مهربونترين پدربزرگ دنيا می شد
با يه پوشش سفيد بلند و تميز و موهای سفيد تر
هيچوقت شکل يه زن تصورش نکرده بودم و نمی دونم چرا ؟
شايد به خاطر اينکه يه زن نمی تونه اينقدر گاهی بی رحم و گاهی مهربون بشه , اونم در نهايتش
دو نفر مونده تا نوبت من برسه
دلم مثل دل گنجيشک می زنه ..

تالاپ ..

تولوپ
آخ , چی می خواستم بهش بگم ؟...

من که کلی حرف آماده کرده بودم
کاش همه شو می نوشتم
آها ..
اول بايد خوب نيگاش کنم , يه دل سير , چيزی که هميشه آرزوشو داشتم
بعد دستشو ببوسم و سرمو بذارم روی شونه هاش
فکر می کنم اونقدر مهربون باشه که بذاره اينکارو بکنم
دلم می خواد بوش کنم , با تموم وجود ,
فکر کنم تنش بايد بوی خاک و آب و نسيم بده , شايدم رايجه پونه و سيب و اقاقی هم قاطيش باشه , با بوی درخت نارنج
بايد بهش بگم , براش اعتراف کنم ,
بگم که خيلی دوستش داشتم ودارم
بگم که خيلی دنبالش گشتم و همه جا پيداش کردم , حتی زير بوته های تمشک وحشی
همونجايی که دوتا حلزون , فارغ از همه دنيا با تموم بزرگی و شلوغيش , يواشکی داشتن عشق بازی می کردن
فکر کردن بهش منو سبک می کنه
اونقدر سبک که بدون پريدن احساس پرواز کردن بهم دست ميده
سنگين شدم , خيلی سنگين , روی شونه هام هيچی نيست و کمرم زير بارخميده
کارای اشتباهم زياد بوده , قبول , ولی کار خوبم زياد کردم ,
نمی دونم چطوری همه شو می فهمه , يعنی با يه نگاه , يا تله پاتی يا ...

؟ چميدونم
ولی مهم اينه که می فهمه , درک می کنه , نفوذ می کنه و باهات يکی ميشه
اصلا ازت جدا نبوده که نفوذ کنه , باهات در آميخته ...

گيجم .
می گن دست و پا و بقيه اندام آدم جلوی اون به حرف در ميان و کارای آدمو می گن !
به دست و پام نگاه می کنم , نه بابا , فکر نمی کنم همچين اتفاقی برای دست و پای من بيفته
همون اول رک و راست خودم بهش می گم
درسته من هميشه بهش فکر نمی کردم ولی اين دليل نمی شه که فکر کنه فراموشش کرده بودم
خودش حتما می دونه ,
می دونه که من چقدر گرفتاربودم
اگه ازم پرسيد چرا فقط توی گرفتاريات و بدبخت بيچارگيات اسممو صدا می کردی چی بگم ؟
بهش بگم آخه من که جز تو کسی رو نداشتم !
باور می کنه ؟
نه ..

بيشتر شبيه دروغه , هميشه سرم با کسايی گرم بود که هيچوقت کمکم نکردن
سرم با سايه هايی گرم بود که هايشانتی نداشتن ,
برمی گردم و به صف طايشانلی که پشت سرم بسته شده نگاه می کنم
چند تا قيافه آشنا به چشمم می خوره
جالبه , نگاهشونو می دزدن
من که چيزی نخواستم ازشون ؟
گرچه وقتی که می شد بخوام و خواستم هم , جوابی نگرفتم
برمی گردم , نه , همه توی خودشونن , انگار نه انگار که اينجا جمعيتی هست
همه دارن زمزمه می کنن , ورد می خونن , دعا می کنن , توبه می کنن , مسخره اس
مسابقه تموم شده و تازه دارن خودشونو گرم می کنن
بهش می گم اشتباه کردم , بارها و بارها و بارها ..

و تکرارش کردم بارها و بارها و بارها
برای خودمم مسخره اس , تا چقدر می تونستم احمق باشم ؟
بهش می گم , نديدم , نشنيدم و لمس نکردم بودنش رو که فرياد می زد , هستم , ولی ...

دروغه ...

آره ...

يه دروغ گنده
هر چی بيشتر فکر می کنم می فهمم که از هرده دفعه که يادش افتادم نه دفعه اون به خاطر گير کردنم بوده , به خاطر تنها بودم بوده ,
شايد اگه هميشه تنها می بودم بهتر بود ,
تنها ؟ ...

يادم مياد فکرای مه آلود و گنگ تنهاييام ,
نه , توی تنهايی های منم جايی برای اون نبود
همه بودن و اون نبود ,
بود , بود ولی زير لايه های رنگارنگ رايشاناهای چسبناک دنيايی من
گاهی اوقات تنهايی های من از با ديگران بودن هام شلوغ تر ميشد
يه نفر ديگه مونده ,
نفر جلايشانی رنگش پريده , دست و پاش می لرزه , ازش می پرسم :
- چته ؟
از لای لبای خشکش جواب می ده :
- اون منو نمی شناسه .
خشکم می زنه ..

ای وای
نکنه منو هم نشناسه ...
نه....

می شناستم , حداقل می دونم که بارها و بارها توی خلوتم باهاش حرف زدم , کلی ...
آخ ..
کلی قول بهش دادم ...


داره کم کم يادم مياد , چقدر بهش قول دادم , چقدر کارا بود که بايد می کردم و چقدر که بايد نمی کردم
کارم تمومه ,
عرق سردی رو که تند تند روی پوست تنم رو می پوشونه , احساس می کنم
هيچوقت نمی خواستم اينقدر آشفته برم به ديدنش
کاش می شد برگردم
تصايشانرهای محوی از پشت لايه اشکی که چشمامو پوشونده از جلوی چشمم رژه می ره
خودمو می بينم , دارم دروغ می گم , چقدر زشتم و چقدر حقير
خودمو می بينم , دارم لذت می برم , چقدر کوتاه وچقدر خفت بار
خودمو می بينم , لابه لای دود و خنده های مستانه و يک گله حيوون , چقدر وحشتناک و چقدرتهوع آور
می خوام برگردم نمی خوام ببينمش ..

اينجوری نه ..

اينجوری نمی تونم
توانی نيست , تنم خشک شده , پاهام رمق نداره
- نوبت شماست .
- اممممم ....

من ؟!
در باز ميشه و کسی آروم هلم ميده جلو
نمی تونم مقاومت کنم
دری پشت سرم بسته ميشه ,
تاريکه ...

همه جا تاريکه
صدايی از دور مياد , صدايی که برام آشناست
صدايی که خيلی وقتها به حرفاش گوش داده بودم :
- بيا , نترس , از اين طرف
ديواری نيست تا دستمو بهش بگيرم
فضا نا متناهی و تاريک و سرده
کورمال کورمال به دنبال صدا می رم
آخ ...

لعنتی , اينجا سردابه , نکنه اشتباه اومدم ,
تا زانو فرو می رم توی يه مايع لزج بد بو
بوی بدی مياد , بوی چرک و لجن
صدا می خنده و می گه : - آره ..

همينه ..

بيا
وحشت می کنم ..

فکر می کنم به صدا که کجا شنيدمش
کجا شنيدمش ؟
وای بر من ....
آره اين صدا آشناست, همون صدای هرزه درونی من , صدای خود من
صدايی که خيلی از لحظه ها بهش اعتماد کرده بودم
صدايی که هميشه راه رو غلط نشونم داده بود
بازم دارم اشتباه می کنم ...

نه ...

بايد برگردم ..

لعنت به من
تا سينه فرو رفتم , احساس خفگی می کنم
هوا نيست , مثل نور , مثل اون
بر می گردم , خلاف صدا , سخته
ولی سعی می کنم
از دستام کمک می گيرم
يه چيزايی توی ذهنم هست , ده قدم به راست , سه قدم جلو و ..
آره ...

دستم به ديوار کشيده می شه
سعی می کنم به چيزهای خوب فکر کنم , تو می تونی ..

تو می تونی ..
آره ...
من گاهی خوب بودم ...

حداقل يه ذره که بودم
صدای مسخره از دور مياد :
- کجا ميری احمق ...

بيا تا کمکت کنم ..
دور ميشم
حس می کنم اون دورها باريکه ای از نور هست
خودمو می کشم روی زمين , به سمت نور ...

آره ..

می تونم
يه دستگيره و بعد دری که باز ميشه
آی ...

چشمامو می گيرم , نور خيلی زياده , شايدم چشمای من خيلی به تاريکی عادت کرده بود
چشمامو باز می کنم
مسخره هست
از دری که پشت سرم بود تا دری که باز شده بود ده قدم بيشتر فاصله نبود
چطور نديده بودمش
زير نور به خودم نگاه می کنم , کثيف و ژوليده ام , متعفن و آلوده
حالا چطور می تونم برم پيشش
آخه اينجوری ؟
چقدر از خودم بدم مياد
موقعيتی نيست
همين يک بارو موقعيت دارم
بار دومی نيست ..
بلند می شم , به سمت در , دو قدم جلو و بعد ...

در پشت سرمن بسته می شه
گردنم خميده هست
به کف زمين نگاه می کنم
همه جا پاکيزه هست
همه جا سفيده و مملو از نور
از من قطرات سياه می چکه
می لرزم
حضورشو حس می کنم
مثل گرمی توی سرما , مثل سردی توی گرما , مثل آب واسه تشنه , مثل ...

چی بگم ؟ مثل همه چيزهای خوب
نگاهش بر تمام تنم سنگينی می کنه
نرم و روشن , پاکيزه و سفيد
لبام خشک شده
پاهام بی رمق تا می خوره و به زانو روی زمين می افتم
دستام می لرزه و انگشتام قفل شده
بوی بد تنم نمی زاره رايحه دلنشين بودنش رو احساس کنم
احساس می کنم نگاهش آلودگی های تنمو پاک می کنه
در حضور اون سياهی و تعفن جايی برای موندن نداره
درد داره ,
کاش زمين دهن باز می کرد و منو در خودش فرو می کشيد
سکوت , سکوت و سکوت و من و او
صدای تپش های قلبم رو می شنوم
بلند و نامنظم
مثل صدای تپش های قلب يک آدم گناهکار , گناهکار و پشيمون
چرا نمی تونم حرف بزنم ؟ ..


من می خوام حرف بزنم , می خوام داد بزنم ,
حتما می فهمه , حتما می شنوه
در درونم کسی التماس می کنه , نجوا می کنه و زار می زنه
اين صدا هم برام آشناست ,
صدايی که خيلی وقتها بهش بی اعتنا بودم
نگاهم آهسته از روی زمين کشيده ميشه به جلو
با تموم وجود می خوام ببينمش
حداقل ذره ای از وجودشو
نگاهم نرم نرمک و آهسته به نقطه ای گير می کنه
می لرزم , رعشه وار و داغ
باورم نمی شه
پاهای خودش بود
پاهای خودش بود که از زير ردای بلند سفيد رنگش ديده می شد
انگشتان بلند و کشيده ,
با پوست روشن و رنگ پريده و رگ های بنفش
تپيدن رگهاشو احساس می کردم , می چشيدم
بوی پونه می داد , بوی پونه های وحشی کنار رودخونه
بغضم می ترکه
صدای هق هقم رو می شنوم
قطره های اشک پاکيزه تر از تمام وجودم , می لغزه به روی گونه هام
احساس سبک بودن می کنم
کشيده می شم به جلو , روی زانو هام
يه چيزی به من انرژی ميده
می تونم , آره ...

بايد بتونم
....
سرم رو شونه هاشه
مهربون و قوی
گرم و پاکيزه
آرومم
مثل يک بچه تازه به دنيا اومده در آغوش مادرش
پاکيزه ام
بوی تنش رو عميق نفس می کشم
بوی خاک و آب و نسيمه
بوی اقاقی و سيب
دلم می خواد بخوابم
نوازشش رو احساس می کنم
جای خودم رو پيدا کردم
به هيچ چيز فکر نمی کنم
اون تموم حرفهای منو شنيده بود
صدای زمزمه مياد
صدای به هم خوردن برگ های درخت بيد
خوابم مياد
خوابم ...

می..

آد .

119:

اينها درد و دلهام با خداست وقتي دلتنگ ميشم مينايشانسم.

خدايا به خاطر اونچه به من ارزاني داشتي از تو ممنونم و به خاطر چيزهايي كه دوست داشتم داشته باشم ولي ندارم از تو دلگير نيستم حتما مصلحت در اين بوده كه نداشته باشم.
خدايا از تو نا اميد نميشوم چون نااميد شيطان هست.

پس هميشه به لطفت اميدوارم و ميدانم دعاهايي كه ميكنم جايي ذخيره ميشود و در هنگامي كه تصورش را نميكنم به كمكم مي آيند.
__________________
آي خدا دلگيرم ازت........آي زندگي سيرم ازت
آي زندگي ميميرم و.......عمرم رو ميگيرم ازت
اين غصه هاي لعنتي......از خنده دورم ميكنن
اين نفسهاي بي هدف.....زنده به گورم ميكنن
چه لحظه هاي خوبيه.......ثانيه هاي آخره
فرشته مردن من............منو از اينجا ميبره دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

120:

خدا يك بار از من پرسيد: تو چرا گناه مي كني؟ من در پاسخش سر به زير افكندم و چشمهايم را بستم.

خدا دست رايشان سرم كشيد و فرمود: پس كي توبه مي كني؟ من بيشتر خجالت كشيدم.

فرمود: من منتظرم

121:

خداوندا!
اگر بخواهم اونچه در ذهن دارم با تو بگايشانم، هزاران جلد کتاب مي شود ولي اونچه در دل دارم يک جمله بيش نيست: دوستت دارم

122:

خدایا
خانه قلب من کوچک هست
ان چنان فراخ کن
که پذیرای تو باشد.
خانه قلبم ویرانه هست
ان را مرمت کن
تا در خور تو شود
خانه قلبم آلوده هست
ان را پاک و مطهر گردان
عمیق ترین ارزوی من
وقتی بر اورده می شود
که تو همیشه و همیشه
در سرای قلبم ساکن شوی
و من روزم را در حضور پر نور تو سپری کنم

__________________

123:

خدایا
مرا قلبی متواضع عطا کن
که در سرما و گرما در تحسین و نکوهش
در لذت و درد در بیماری و تندرستی
و در خوشبختی و فلاکت
مسرور باقی بماند.
در قلب کوچک من
اتش عظیم عشقت را بیفروز
بگذار
شوقم به سیمای نیلوفرینت
هر روز فزونی گیرد
و مرا یاری کن
تا همه چیز را به اغوش پر مهر تو بسپارم

124:

الهی! زاهد از تو حور می خواهد، قصورش بین
به جنت می گریزد از برت، یارب شعورش بین

125:

خدايا
به من ارامش بده تا بپذيرم انچه را نمي توانم تغيير دهم
شجاعتي ده تاتغيير دهم اونچه را مي توانم تغيير دهم
بينش ده تا تفاوت اين دورا بدانم
وفهمي ده تامتوقع نباشم دنيا وامت اون ،مطابق ميل من رفتار كنند .
دكترعلي شريعتي

126:

تنگنای محبس تاریکی/ وز منجلاب تیره این دنیا/ بانگ پر از نیاز مرا بشنو/ آه ای خدای قادر بی همتا.
خداوندا فقط تو آگاهی و تو می دانی که دست از غیر تو شسته ام.

به ملکوت آسمانت نظر دوخته ام.

برای بیان رازهای درونم گوشی شنواتر از تو نیافتم.

و دوستی مهربانتر از تو پیدا نکردم.

دوست دارم شانه به شانه هم راه برویم.

بر تپه های تنهایی بنشینیم و من بگویم و تو بشنوی.

آرام برایت نجوا کنم و تو با دست بادت موهایم را نوازش کنی و با قطرات بارانت برایم گریه کنی و با رنگین کمان هفت رنگت دلم را شاد سازی.
خدایا در پهنه دنیایی که برایمان ساختی از انسانیت رنگی و اثری نمانده هست.

چه انسانها که اکنون از گرسنگی و فقر کودکان خویش را به خواب وا می دارند.

چه بسیار انسانهایی که در دام عفریت فقر گرفتار آمده اند و استقامت از کف داده اند و عفت و عزت خویش را در هر بازاری به فروش گذاشته اند.

چه بسیار انسانهایی که همچون زالو از شیشه عمر دیگران سیراب می شوند و پا بر گرده بندگانی می گذارند که خود قانون بردگی شان را پاره کرده اند.
خدایا، خدایا....

بارها شده هست که دلم برایت تنگ شده، بارها دلم برای نگاهت، صدایت و نوازشهایت تنگ شده.

دلم برای این همه ظلمی که در لحظه لحظه وقت ها شاهد و ناظر اون هستی می سوزد.

دوست داشتی بندگانت در نهایت مهربانی و صلح با هم زندگی نمايند و دم به دم شیطان درون خویش ندهند.

اما انگار خدایا این آرزو برایت هر روز دست نیافتنی تر می شود.

خدایا مباد امیدت به متحول شدن ما به احسن حالات ناامید گردد.

و برای خوب شدن مان دعا نکنی.

من نیز با تو ای خدای مهربانم دعا می کنم برای عاقبت به خیر شدن نسل انسانها.

نسلی که همچون ققنوس از خاکستر ظلم ها و عداوت ها سر بر می آورد تا فقط و فقط صلح را دریابد و دوستی و شادی و مهر را.
دعایم را بپذیر و اون را به اجابت برسان، آمین

127:

خدایا مارا فقط تویاریاورباش که جزتویاری نیست

128:

یک بهشت کوچک هست
در نگاهم باغ ما
لابه لای شاخه ها
شعر می خواند خدا

شعر او خوشمزه هست
مثل سیب و پرتقال
گاه چون آلوچه هست
یا شبیه سیب کال

بار ها در باغ خود
من خدا را دیده ام
لا به لای غنچه ها
مثل گل بوییده ام

بارها حس کرده ام
لابه لای شاخه ها
در بهشت کوچکم
شعر می خواند خدا
__________________

129:

خدايا من درپهناي جهان به دنبال توميگردم وفراموش كرده ام كه از رگ گردن به من نزديكتري
خدايا من ميان ستاره هاي اسمان دنبال تو ميگردم وفراموش كرده ام كه درقلب مني
خدايا من دردوردست ها ، كايشانرها ، درياها دنبال توميگردم وفراموش كرده ام كه تودرهمين نزديكي دركنارمن
نه دروجود مني .................


130:

خدايا

نه در پي موقعيتم و نه در پي جست و جايشان قدرت
نه لذت اين دنيا را ميخواهم
نه آسايش اون دنيا
نيازمند تو ام
فقط تو
مرا موهبت شوق عميق
به وصال درگاهت عطا کن
تا شبها بيدار باشم
و نيايش کنم
و روزها به ديگران ياري رسانم
تا بارشان را
در راه دشوار زندگي بر دوش کشم

131:

خدايا

حيران اوني هستم ،


كه بنام انسان آفريدي و

اشرف مخلوقات ناميديش ...

خدايا ...

براستي اين هست ،

اونچه ناميد خايشانش را ...

:


آدمي ...

؟!!!


...

افسوس و صد افسوس ،

بر انچه كه ميپنداشتم و

ميپنداشتي ...

افسوس

132:

خدايا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛ همانی که وقتی دلش
می گيرد و بغضش می ترکد، می آيد سراغت.

من همانی ام که هميشه دعاهای عجيب و غريب می کند و چشمهايش را می بندد و می گايشاند: من اين حرفها سرم نمی شود.

بايد
!دعايم را مستجاب
کنی



خدايا! اما من هيچ چيز از تو نمی دانم.

هيچ چی که دروغ هست؛چرا يک کمی می دانم.

اما اين يک کمی خيلی کم هست.

راستش چند وقتی هست که چند تا تصميم جديد گرفته ام.

دوست دارم عوض بشوم،دوست دارم بهتر باشم.

من يک عالم سئوال دارم؛سئواهايی که هيچ کس جوابش را بلد نيست.

دوست دارم تو جوابم را بدهی.

قول می دهی؟
راستی يادت باشد اين حرفها يک راز هست خدا! راز من و تو.

خواهش می کنم به کسی چيزی نگو؛حتی به مادرم

__________________

133:

خدایا

اگر بخواهی می توانی کاری کنی که هرگز شکست نخورم ولی اونگاه از پیروزی ها چه بیاموزم ؟
اگر بخواهی می توانی وقتی که زمین خوردم دستم را بگیری ولی اونگاه هرکز نیروی دوباره برخواستن را نخواهم شناخت.
اگر بخواهی می توانی مرا مستقیما به مقصد زندگیم ببردی ولی اونگاه هیچ وقت وحشت گم شدن در راه را نمی آموزم .
اگر بخواهی می توانی عشقت را در وجودم برنامه دهی ولی اونگاه هرگز نخواهم فهمید که لذت عشق واقعی در مسیری هست که در طی اون عشق را می یابیم .
اگر بخواهی می توانی تمام روزهایم را آفتابی کنی ولی اونگاه هرگز پاکی باران را نمی فهمیدم .
اگر بخواهی میتوانی خوشبختی را در دستانم بگذاری ولی به من آموختی که :
رشد واقعی از تلاش برای دست یافتن به چیزهایی پدید می آید که در دسترس نیست

134:

وقتی که عقربه های ساعت از 12 می گذرد،وقتی زمین آرام می شود از تمام
تلاشها،دردودل و مناجاتهاى ما با خداوقتی شب پاورچین پاورچین به آسمان پا می گذارد،وقتی که با
ستاره ها و خلوت شب تنها می شوی،اون وقت احساس می کنی نسیم خنک شب برایت پیام آورده.پیامی که پر هست از عطر یاس و نرگس؛پر هست از قطره دردودل و مناجاتهاى ما با خداهای ناب گلاب و پر هست از لحظه های شیرین پرواز
شب هست و سکوتی دل انگیز و پر از راز.

رازهایی آبی،سبز و سپید.

شب دردودل و مناجاتهاى ما با خدااست و خلوت من با خدا

"....نمی دانم چگونه از این خلوت بنویسم؟! تا می نویسم :"من با خدا
دردودل و مناجاتهاى ما با خدااشکها سرازیر می شود.

آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟

خدایا!کاش اونقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای دوستی دردودل و مناجاتهاى ما با خدادراز شده بود بگیرم،لمس کنم و ببوسم!کاش دستهای تو لمس کردنی بود
کاش می توانستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر هست بگذارم و زار زار گریه کنم؛برای خودم،برای تمام کارهای بدی که کردم،برای تمام گلهایی که چیدم،برای تمام شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛برای تمام یاکریم هایی که از روی دیوار پراندم؛ برای تمام وقتهایی که یادم رفت آسمان آبی هست.

که یادم رفت شقایق چه رنگی هست؟ که یادم رفت سیب چه طعمی دارد؟

خدایا! مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و مثل کبوترهای تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم
خدایا! وقتی فکر می کنم که تو چقدر دوستم داری،دلم یکجوری می شود؛یکجور خیلی خوب.خودت که بهتر می دانی
می خواهم با آبی آسمان آشتی کنم؛می خواهم با عشق دوست باشم؛می خواهم دستهای ایمان را ببوسم؛می خواهم آب را لمس کنم؛می خواهم آبی شوم
خدایا! دستم را بگیر! اگرتو نگیریشان، من می افتم، می شکنم و می میرم
خدایا! دوستت دارم.اونقدر که...اصلا چرا بگویم؟! خودت بهتر می دانی
پس
شب به خیر خدای مهربان من
: بگذار باز هم بگویم
دردودل و مناجاتهاى ما با خدادردودل و مناجاتهاى ما با خدادردودل و مناجاتهاى ما با خدادوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛ دوستت دارم

__________________
خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى
شوق پرواز مجازى، بال هاى هستعارى

امین
این باران گام های ما را می جوید اما بی چتر...

135:

نقل

خدايا ! پر از كينه شد سينه ام
چو شب رنگ درد و دريغا گرفت
دل پاكروتر ز آيينه ام
دلم ديگر اون شعله ي شاد نيست
همه خشم و خون هست و درد و دريغ
سرايي درين شهرك آباد نيست
خدايا ! زمين سرد و بي نور شد
بي آزرم شد ، عشق ازو دور شد
كهن گور شد ، مسخ شد ، كور شد
مگر پشت اين پرده ي آبگون
تو ننشسته اي بر سرير سپهر
به دست اندرت رشته ي چند و چون ؟
شبي جبه ديگر كن و پوستين
فرود آي از اون بارگاه بلند
رها كرده ي خايشانشتن را ببين
زمين ديگر اون كودك پاك نيست
پر آلودگيهاست دامان ايشان
كه خاكش به سر ، گرچه جز خاك نيست
گزارشگران تو گايشانا دگر
زبانشان فسرده ست ، يا روز و شب
دروغ و دروغ آورندت خبر
كسي ديگر اينجا تو را بنده نيست
درين كهنه محراب تاريك ، بس
فريبنده هست و پرستنده نيست
علي رفت ، زردشت فرمند خفت
شبان تو گم گشت ، و بوداي پاك
رخ اندر شب ني روانان نهفت
نمانده ست جز من كسي بر زمين
دگر ناكسانند و ناامتان
بلند آستان و پليد آستين
همه باغها پير و پژمرده اند
همه راهها مانده بي رهگذر
همه شمع و قنديلها مرده اند
تو گر مرده اي ، جانشين تو كيست ؟
كه پرسد ؟ كه جايشاند ؟ كه فرمان دهد ؟
وگر زنده اي ، كاين پسنديده نيست
مگر صخره هاي سپهر بلند
كه بودند روزي به فرمان تو
سر از امر و نهي تو پيچيده اند ؟
مگر مهر و توفان و آب ، اي خدا
دگر نيست در پنجه ي پير تو ؟
كه گايشاني : بسوز ، و بروب ، و برآي
گذشت ، آي پير پريشان ! بس هست
بميران ، كه دونند ، و كمتر ز دون
بسوزان ، كه پستند ، و ز اون سايشان پست
يكي بشنو اين نعره ي خشم را
براي كه بر پا نگه داشتي
زميني چنين بي حيا چشم را ؟
گر اين بردباري براي من هست
نخواهم من اين استقامت و سنگ تو را
نبيني كه ديگر نه جاي من هست ؟
ازين غرقه در ظلمت و گمرهي
ازين گايشان سرگشته ي ناسپاس
چه ماده ست ؟ چه قرنهاي تهي ؟
گران هست اين بار بر دوش من
گران هست ، كز پس شرم و شرف
بفرسود روح سيه پوش من
خدايا ! غم آلوده شد خانه ام
پر از خشم و خون هست و درد و دريغ
دل خسته ي پير ديوانه ام

136:

خدایا!
روزها می ایند و می روند
و من تنها هر روز از تو دورتر می گردم
دست مرا بگیر و مرا رها نکن

137:

خدایا کمکم کن که اون را که رفت بفهمم و اون را که هست ببینم واون راکه می آیدبخوانم

138:

قسمتی از نیایش علی شریعتی

خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.

خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

خدایا:رشدعقلی وعلمیمرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محرومنسازد.

خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسییافکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان لوازم قتاله دشمنبرای حملهبه دوست نسازد.

خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهندباشم" نکند.

خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلافدررابطهبا هم میامیز.

ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را
باز شناسم.


خدایا:مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله اماتور مگردان.

خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگرانرااحساس نکنم واز ان در رنج نباشم.

خدایا:مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق«باشم.

خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.


خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان.

اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.
لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانمریز

139:

خدایا !
تو به من نزدیک هستی.

طوری که وقتی از کینه دنیا و آدماش به کنجی پناه می برم ٬ این زمزمه اسم توست که به من آرامش میده ...و من از تو چقدر دورم که گاهی ٬ فریاد من به تو نمیرسه ...


140:

آخه خداجون؛
چي بگم وقتي خودت همه چي رو مي‌دوني؟
من بد،من گناهكار،امّا تو خداي مني.اگه تو هم جوابمو ندي كه ديگه من كسي رو ندارم.دلم خوش بود كه مثل امروزي كه تولّد امام وقتمه، جوابمو مي‌دي، امّا واي بر من كه امروز هم منو نخواستي خدا....


141:

اينايي كه مي‌گم مناجات نيستن،شكايتم نيستن.نمي‌دونم،هر اسمي كه مي‌خواي براشون بذار.
فقط مي‌خوام بگم من آدمم خدا،آدم.نه موش آزمايشگاهي.ديگه خسته شدم خدا...مگه من ازت خواسته بودم كه بيام تو اين دنياي لعنتي؟ مگه من چي كارت كرده بودم خدا...مي‌گن وقتي يكي رو دوست داري هي صبرشو مي‌سنجي،من كه بندتم خدا،اگه كسي رو دوست داشته باشم،يك لحظه هم طاقت غمشو ندارم....پس با اين حساب اگه از من بدت نياد،چندان خوشتم نمي‌ياد....من نماز مي‌خونم،قراون مي‌خونم،روزه مي‌گيرم،هر كاري كه بايد رو مي‌كنم.....آره گناهم مي‌كنم امّا چه وقتايي گناه كردم خدا؟
يادته چند روز پيش كه خوشحال بودم چند ركعت نماز خوندم؟چندتا سجده‌ي شكر كردم؟آره وظيفم بود خدا.

مي‌دونم.امّا آخرين باري كه گناه كردم كي بود خدا؟وقتي هر چي صدات كردم تاثيري نداشت.اين توجيه نيست خدا.دارم برات تعريف مي‌كنم.وقتي فكر مي‌كنم دور و برم هر كي هر غلطي مي‌خواد مي‌كنه،همه جور گناه تو رو مي‌كنه،امّا همه چي براش مرتّبه،آتيش مي‌گيرم خدا.نه از رايشان حسد،از رايشان بدبختي.از رايشان بيچارگي.از رايشان بي لياقتي.دلم خيلي پر خدا....
...همه‌ي زورمو مي‌زنم كه بنده‌ي خوبي برات باشم،بعضي وقتا زورم نمي‌رسه،مي‌زنم جادّه خاكي‌،قبول دارم خدا.امّا بعد دوباره خوب مي‌شم و منتظر يه نگاه تو مي‌مونم...يه نظر خدا...نه...خبري نيست...دوباره جادّه خاكي...دوباره خوب مي‌شم.....
من دوست دارم خدا...من چه جوري تو رو خواستم...تو چه جور ازم گذشتي....من آدمي نيستم كه اعتقاداتمو از دست بدم...تو هميشه براي من خدايي،هميشه ارحم الرّاحميني،نماز،قراون،روزه ......همش سر جاشه....امّا اگه نعوذ باالله من خدا بودم، هيچ وقت با بندم اين كارو نمي‌كردم....من هر چقدر هم بد باشم....

ته ته قضيّه،ميام طرف تو....
به ما بنده‌هات سفارش كردي كه هر جا هر كمكي از دستمون بر مياد،انجامش بديم،اگه ديديم يكي دلش شكسته،دلشو به دست بياريم،اگه كسي جا موند،دستشو بگيريم برسونيمش....
حالا خودت چي خدا؟دلم شكسته،جا موندم،وا موندم،نمي‌كشم،دستم خشك شد بس كه بالا گرفتمش تا بگيري دستمو....كجايي پس خدا،امت.......


142:

خداجونم می دونم خیلی بدم
میدونم هر چی که تو خوبی در عوضش من بد و یه جورایی خیلی نارفیقم

خدای خوبم می خوام بگم خیلی دوستت دارم

نه به خاطر ترس از جهنمی که میگن آدم بدایی مثل منو میندازی تونجا

نه به خاطر طمع بهشتیرو که میگن من نمیتونم برم اونجا

نه به خاطر اینکه ازت چیزی می خوام! ولی نه یه چیز خیلی بزرگ ازت می خوام

ازت می خوام که همیشه پیشم بمونی و تنهام نزاری

خدای خوبم هر وقت فکر کردم تنهایی اومدی سراغمو منو از غم و غصه هام نجات دادی


خلاصه خیلی چاکریم خدا جون

می دونم نمیتونم شکرتو به جا بیارم اما خیلی دوستت دارم دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

143:

خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار هست.



خدايا يا مهر اونان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم.



خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در اون جاي دهم.

حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را
.



خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم اونانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، اونان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و اونان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.



خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال .

يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن.



خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.



بارالها زبانم در ستايش تو قاصر هست به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گايشانم.



خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.



خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.



خدايا شکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين تبديل فرما.



خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.



خدايا شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش.

خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر اونچه خير من در اون هست بر من فرو فرست و هر اونچه شري براي من در اون هست از من دور گردان.




خدايا به من بياموز چگونه هنگامي که دستانم را بسته اند و زبانم را بريده اند بر ظلمي که با چشمانم مي بينم استقامت کنم.

خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم.


خدايا به من دلي ده که جز مهر تو در اون هيچ مهري را راه نباشد.


خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر اونچه آفريده توست.


خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گايشانا نگردد.



خدايا هر اونچه دارم از اون توست پس اونچه خير من هست بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم.



خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال اونها ندارم.

پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت اونها را به من عطا کن.




خداوندا با تمام اونچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت دردودل و مناجاتهاى ما با خدا
__________________

144:

از تو مهربا ن تر کیست که دردهایم را با او در میان بگذارم و زخمهای دلم را پیش رویش بشمارم؟
از تو آیینه تر کیست که هزار توی روحم را به من نشان دهد،بی اونکه سرزنشم کند؟
در شبهایی که ماه و ستارگان و آتشکده ها و فانوسها هر یک به سویی می گریزند،جز تو چه کسی شمعی در دلم روشن می کند؟
خوبا،مرا به خاطر همه ی نامه هایی که برای تو ننوشتم،ببخش!مرا به خاطر همه ی دردهايي كه باتو بازگو نكردم،ببخش!
من می توانستم در یک سپس ظهر زیبا شاخه ای گل به تو بدهم،اما پاییز اجازه نداد !!!
بهترینا،صدایم راببخش! لبهایم را ببخش! اشکهایم را ببخش! از تو مهربانتر کیست که سرگذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟

145:

این که میگویم دل هست,این که میگویم دنیاست,این که میگویم تویی تو ,تویی که مرا آفریدی در ظلمت گاه ابدی ....همیشه کشاکش بین شب و صبح را میبینم و با خود میگویم تا کی آخر تا کی من باید شاهد رسوایی طبیعت باشم....چیست که مرا در این نیستگاه همیشه در غم نگه میدارد...اما نه نمیخواهم فعل امدم را صرف کنم..میخواهم بگویم میایم اما نه الان وقتی که این دنیا را شکست دادم...وقتی که به همه افریده هایت اثبات کردم امانت نگه داره خوبی هستم...وقتی که گوهری را که بر من ارزانی داشتی به صاحبش دهم....به تنهاییت قسم اگر تمام مخلوقانت درمقابلم بایستن همه را به نیستی میفرستم....من انسانم با قلبی که ز وجود تو نشئت میگرد....پس خواهم رسید به صاحب وقت پر تاب دلم خواهم رسید
__________________

146:

اونگاه كه نام و نشانت را پرسيدم ، تو را آشناى خودم خواندم!
و تو فرمودى كه نامم را بر صفحه ى دلت نوشتى و مرا آشناى دلت خواندى!
روزها و شب ها به اين آشنايى دل بستم وخود را بر ابرهاى خيالم نشاندم تا شاهد ريزش
باران محبت باشم...
اونقدر بر ابرهاى خيالم نشستم تا آفتاب داغ بيدارى مرا بشدت نا آرام كرد...
و اونگاه كه بيدار شدم ...
ابر خيالم از آسمان دلم زدوده شده بود و آفتاب بيدارى همه جا را به نور خودش
وابسته كرده بود...
ساكت و مبهوت در بيدارى خودم تنها شدم كه ...
او را احساس كردم...
او آشناترين آشنايان بود و مرا قبل از تو شناخته بود و اين من بودم كه او را
فراموش كرده بودم ...
اونگاه دريافتم كه تو بيگانه اى بيش نيستى ...
بيگانه ى من ، مرا به تو حاجتى نيست !
و باز در سكوت خود فرو رفتم
و سرودم :
اى آشناى آسمانى ام !
مرا از اين گناه فراموشى پاكم كن ...
اى آشناى هميشه آشناى من !
مرا به خودت آشناتر كن !
آميــــــــــــــــــــــ ــــــن
نهر محبت تو

147:

ای سلطان سرزمین پهناور دل کوچکم !

ترا در کوچکترین ذرات آرزوهایم ،

ترا در اعماق سیاهی وجودم ،

در کم ارزشترین نفسهای بریده بریده ام ،

در کوتاهترین لحظه های بیاد تو بودنم ،

در دوردست ترین نقاط ناشناخته شادی هایم ،

در کشدارترین شب تنها به تنهائی فرورفتنم ،

در قوس و قزح نادیده دل مطرود و غمگینم ،

در شناورترین بلم بی سرنشین آرامشم ،

در بلندترین قله فریاد احتیاجم ،

در بیرحم ترین دمهای سرد ناامیدی و بی پناهیم ،

آرزومندم.

148:

ای بزرگترین مهربان دردمندان....ای تو آرامش به شبهای عاشقان...ای یادت تمام انعکاس آسمان در صفحه ی دل...میخوانمت امروز دیگر میخوانمت....همیشه در دلم با تو سخن میفرمودم اما امروز اونقدر فریاد میزنم که همه خلایقت صدایم را بشنوند....کسانی که مرا لایق مقامی که به من دادی نمیدانستند...کسانی که بر من سجده نکردند...و کسانی که هم نوع من بودن ولی از آدمیت اسمش را داشتند...

میخواهم امروز نام کسی را برایم بر آسمانت بنویسی...میخواهم امروز مرا تا شب در عرشت به گردانی تا تمام جهان فریاد عشق مرا بشنوند...میخواهم امروز خودم را از این راز خلاص کنم میخواهم همه بدانند که صاحب گوهرم را یافتم....میخواهم بگویم پیدا کردم نیمه ی دوم آدمیتم را...بزرگترین هدیه ات به من را..آری یافتمش
__________________

149:

خدايا به خودت قسم که ديگه دلي ندارم

سوخته دلي هست که اگر لايقش بداني ارزومند لطف و کرم توست
خدايا بهش بگو
من خودمو تو پيچ و خم کوچه هاي عشق و دلتنگي گم کردم
دلسوخته دلي هستم که در رايشاناي يافتن بهشت تو در اين کره خاکي دل به
عشق کسي باختم که بيگانه با عشق بود
بهش بگو از رايشاناي عاشق ديروز جز ايشانرانه اي چيزي نمانده
کاش ايشانرانگرم بود و ميديد که چطور منو به دست لحظه هاي درد سپرد و رفت !!

__________________

150:

اي مخاطب شكوه هاي پنهان!
تو اگر نباشي به كه مي توان فرمود حرفهايي را كه به هيچكس نمي توان فرمود؟!

151:

خدايا!

اگر چه مست و خرابم تو نيز لطفي كن
نظر بر اين دل سرگشته خراب انداز

152:

لی لی جان عالی بود

153:

خدايا جلايشان اين همه آدم ازت معذرت مي‌خوام
غلط كردم خدا
مي‌دوني چقدر دوست دارم...خودت مي‌بيني كه برات چه كارايي مي‌كنم...مطمئنم كه خيلي از بنده‌هات اين جوري برات كار نمي‌كنن....
قول داده بودم اگه حاجتمو بدي ديگه بشم بنده‌ي بي‌چون و چراي تو....
...حالا حاجتمو دادي منم كه هر روز دارم شكرت مي‌كنم به خاطرش....
....امّا واسه اين گناهي كه كردم معذرت مي‌خوام خدا.....
...ما رو از هم نگير.....جبران مي‌كنم خدا.....
....خودت فرمودي بازآ....بازآ.....
....به همين زودي اومدم خدا.....مثل سگ پشيمونم به خداونديه خودن.....
...خداجون تو رو به خداونديه خودت منو ببخش....
...جبران مي‌كنم....
...ما رو از هم نگير خدا.......
...غلط كردم....

154:

الهی! مرا مناجاتی هست مرا به شنیدن تو لازم بشنو صدایم را هر چه خواهی ان کن که ان به .
الهی !درد بی کسی را بر کسی نچشان که مانند غربت .
الهی!درد بی غمی را بر من نچشان که از یاد تو غافل شوم.


155:

آه اي خداي قادر بي همتا
از ديدگان روشن من بستان
شوق بسايشان غير دايشاندن را
لطفي كن و بياموزم
از برق چشم غير رميدن را
عشقي به من ده كه مرا سازد
همچون فرشتگان آسمان تو
__________________

156:

خدایا
تو نه چناني كه منم، من نه چنانم كه تايشاني
تو نه بر اوني كه منم، من نه بر اونم كه تايشاني
من همه در حكم توام، تو همه در خون مني
گر مه و خورشيد شوم، من كم از اونم كه تايشاني

157:

خدایم!
به تو عشق می ورزم
بیشتر و بیشتر به تو عشق می ورزم
تو را بیش از هر چیز دیگری در دنیا
دوست می دارم
چنان به تو عشق می ورزم که
سرمست و بی خود می شوم
خدایم!
مرا عشق پاک و خلوص و عبودیت عطا کن.
متبرکم کن تا دنیا با تمامی
غم ها و خوشی هایش زشتی ها و زیبایی هایش
مرا نفریبد
خدایم!
مرا لوازم یاری و شفایت
در این دنیای پر رنج و درد برنامه بده!

158:

الهی!


گر کس تو را به جستن یافت، من به گریختن یافتم.


گر کسی ترا به ذکر کردن یافت، من تو را به فراموش کردن یافتم.

گر کسی تو را به طلب یافت، من خود، طلب از تو یافتم.



چون وجود تو پیش از طلب و طالب هست، طالب از اون در طلب هست،

که بی قراری بر او غالب هست.

عجب اون هست که یافت، نقد شد و طلب برنخاست.

حق دیده ور شد و پرده ی عزّت به جاست.

159:

خدایا
متبرکم گردان
تا تو را
با انجام کار هایی که به من سپرده ای
ستایش کنم
مبادا
که در خدمت گزاری تو
ناشکیبا و دلخسته شوم
این طریق ارامشی ست
که فراسوی درک ادمی هست

160:

خداوندا...


من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان،من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم.


خداوندا...
من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي احساس،من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم.



خداوندا...
من از احساس بيهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن،



من از ماندن چون مرداب مي ترسم.


خداوندا...
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم.



خداوندا...
.

من از ماندن مي ترسم



خداوندا...


من از رفتن مي ترسم





خداوندا...


پناهم ده.



161:

خدایا
خانه قلب من کوچک هست
ان چنان فراخ کن
که پذیرای تو باشد.
خانه قلبم ویرانه هست
ان را مرمت کن
تا در خور تو شود
خانه قلبم آلوده هست
ان را پاک و مطهر گردان
عمیق ترین ارزوی من
وقتی بر اورده می شود
که تو همیشه و همیشه
در سرای قلبم ساکن شوی
و من روزم را در حضور پر نور تو سپری کنم



162:

خدايا

راهي نمي بينم و آينده پنهان هست.


اما مهم نيست ، همين كافي ست

كه تو همه چيز را مي بيني و من تو را،

خدايا

در اين دنيا، پيوسته در معرض نابودي ، هلاك و مرگ هستم

در دل مي گايشانم :

خدا يا

تو به خاطر بندگانت معجزات بي شماري مي كني،

پس به نجات من هم بيا ،

مرا موهبت اون بخش

كه در تو زندگي كنم ،

پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم .

مباد كه از ياد ببرم

تو پناه و آسايش من هستي .

با دستي دامن تو را مي گيرم

و با دست ديگر به تهيدستان و درد مندان ياري مي رسانم.

مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار

اي رحيم و بخشنده !

مرا درياب!

خداي رحيم و رحمان!

خداي خوب و مهربان!

خداي صبور و بي نياز!

خدايي كه مظهر قدرت، عزت، شرافت و پاكي ها هستي!

تو را فقط، فقط به خودت، تو را به بي كراني درياهايت،

تو را به عظمت كوههايت، به مخلوقاتت، به آفرينش پديده هايت،

و فقط به نام زيباي الله ات كه مظهر همه چيز هست قسم ميدهيم، كه کمکمان کن

تا دستگير بندگانت شايشانم، كمك مان كن تا ماهم مانند تو صبور، عظيم، شريف و پاك شايشانم

تا بتوانيم همانی باشیم که فرمودی و خواستی و اشرف مخلوقات باشيم .

ما را از بندگانت بي نياز گردان و رحمتت را از ما رديغ مدار

همانگونه که تا به حال نیز نکردی و ما تنها و تنها نيازمند همين رحمتت هستي

م و از هر اونچه در بهشت وعده دادی فقط رضای تو را می خواهيم نه بهشتت را.






خداوندا،ای خدای بزرگ و مهربان ای مهربانترین مهربانان!





هیچگاه سخنی بر زبان نراندم تا خاطری آزرده شود،





نگاهی نکردم تا دلی بلرزد،





راهی نرفته ام که بیراهه باشد،





و اینها تنها به خواست تو بوده ،





و حال از تو می خواهم که بازهم مرا در زندگی یاری دهی





تا اونگونه باشم که آفریده شده ام.






پروردگار مهربانم !





به من آموخته ایی که در خاطر داشته باشم من تنها نیستم





که می توانم ، می خواهم، انجام می دهم،





بلکه همه انسانها اینگونه اند.






به من آموخته ایی که تنها دل من دل نیست بلکه همه دلی در سینه دارند.






معبود بی نیازم!





حال از تو می خواهم که به من نیاز را بیاموزی ،





من نیازمند شناخت خودم ،





به من بیاموز که من تنها نیستم .






ای الهه عشق!





تو آفریننده منی و تو آفریننده هر اونچه من دانسته و ندانسته ام هستی،





ای مظهر عشق !





به من بیاموز که در نبود شادی غمگین نباشم و در نبود نور در ظلمت فرو نروم و در نبود تو به شیطان پناه نیاورم.






من می دانم که تو آفریننده شادی و نوری .






پروردگارا مرا دریاب که در همه حال تو از احوال دل ما با خبر

163:

زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم عشق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم دل ما تنگ نیست ما تنگش میکنیم دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش میکنیم .
وقت طولانی میشه واسه اونایی که غصه دارن .

کوتاه میشه واسه اونایی که شادن .دیر میگذره برای اونایی که منتظرن .زود میگذره برای اونایی که عجله دارن.

اما ......

اما ابدی میشه برای اونایی که عاشقن

.
میدونی خداوند چرا بین انگشت های دست انسان فاصله گذاشت !؟
نه نمی دونی !؟
چون باید با انگشت های یه دسته دیگه پر بشه !!!!
پس بگرد دنبال دستی كه همیشه باهات بمونه !!!

.
نظرتون چیه !!

164:

دل پاکی فدا شد فدای حرف امت
وگوش ما پر هست از صدای حرف امت
تمام هستی من،دلی بی ادعا بود
که اون هم نیست شد از جفای حرف امت
چه ساده چشم بستیم بر روی آرزوها
وکشتیم عشق خود را به جای حرف امت
و ما محکوم هستیم،بدون هیچ جرمی
که تا آخر بسوزیم به پای حرف امت
خدایا شاهدی تو،که عشق ما زلال هست
چرا باید بپوسد،برای حرف امت

165:

خدايا

حيران اوني هستم ،

كه بنام انسان آفريدي و

اشرف مخلوقات ناميديش ...

خدايا ...

براستي اين هست ،

اونچه ناميد خايشانش را ...

:


آدمي ...

؟!!!


...

افسوس و صد افسوس ،

بر انچه كه ميپنداشتم و

ميپنداشتي ...

افسوس ...

166:

خداوندا دلم تنگ هست و بس تنگ
فتاده بر دلم خال سیه رنگ
ندارم نای آوا تاب سازش
به هر سازی که مطرب می برد چنگ
نی ام من سازگار ساز مطرب
بگوشم جملگی آید بد آهنگ
خداوندا عجینم از گل و آب
نی ام از اهن و پولاد و از سنگ
ببینم هر کجا در دهر غدار؟
بود این اسمان ایا همین رنگ ؟

167:

خداي عزيزم
بازم منم همون مزاحم هميشگي همون كه هر وقت دلش ميگيره به يادت ميوفته
خدايا من جز تو از هيشكي كمك نخواستم و جز تو تملق هيشكي رو نكردم
خداي خوب من ميدوني الان تو چه فكري هستم
ميدونم حسابي درموندم و موندم چيكار كنم
خدايا چقدر ميخواي امتحانم كني؟
اصلآ من ارزش امتحان شدن رو دارم مگه؟
خدايا راضيم به رضاي تو
هر چي صلاحم هست همون بشه
البته چه من بخوام و چه نخوام تو كار خودت رو ميكني ولي من همه جوره مطيع امر تو هستم
خدايا قربون مهربونيات برم كه من نميفهمم ولي بازم كمكم كن و تنهام نذار
من زياد زجر كشيدم خدايا ديگه زجر رو واسم صلاح ندون

168:

خدایا ؛ از اونانی که دوست داشتن را به سخره می گیرند ، بیزارم بدار

خدایا ؛ از اونان که شجاعت دوست داشتن ندارند ، جداییم بخش

خدایا ؛ در برابر اونانی که عشقشان نسیمی بیش نیست، حفظم فرما

خدایا ؛ کمک کن مرا تا تو را دوست بدارم و این دوست داشتن را هرگز به سخره نگیرم

169:

خدایا به هر که دوست می داری بیاموز که:عشق از زندگی کردن بهتر هست و به هر که دوست تر می داری بچشان که:دوست داشتن از عشق برتر هست

170:

شهر شب شاهدش تنها خداست
هر که بارش بر زمین افتاده هست
یا که غصه یاد او آزرده هست
مرهم و درمان دردش یاد او...
یاد خداست
چون که او مهربا ن و صاحب و
تنها خداست
من دلم را برده بود تلخی و سرمای شب
حال دلم آسوده هست
که صاحب کابوس و رویاها خداست
شاهد خوبی خداست
او که نور هست و حضور هست و بزرگ هست
او خداست
او که دور هست وقت معصیت ها
یا که حاضر وقت خوبیها
یا که ناظر بر شام تار غصه ها
او خداست
او که عشق را معنی می کند
او خداست
من دلم را برده بود صاحب یک عشق ناب
حامیم یاورم تنها کسم تنها خداست
تا رود از یاد من
صاحب یک عشق ناب
تنها خداست
شانه های خسته ام....
بارهای زندگی....
یار من یاور من تنها خداست.

171:

خدایا!
به من قلبی شریف ببخش تا چون رود مهر در این دنیای تشنه جاری باشد.
به جست و جوی آسایش و زیبایی نیستم که همه چیز در گذر هست

172:

الهي اي کريمي که بخشنده عطايي ،اي حکيمي که پوشنده خطايي ، اي احدي که در ذات و صفات بي همتايي ، اي خالقي که راهنمايي ، اي قادري که خدايي را سزايي ، به ذات لايزال خود و به صفات با کمال خود و به عزت جلال خود و به عظمت جمال خود که جان ما را صفاي خود ده ، دل ما را هواي خود ده ، چشم ما را ضيياي خود ده و ما را اون ده که اون به

173:

من عادت به نوشتن زیر نور و درخشش پاکی چشمان تو دارم .



من سکوتم را با تفکر به تو می شکنم .



خدایا ، خدایا ، خدایا ، من دارم از بغض گیر کرده در گلویم می ترکم و در خود می لولم .



ای تنها یاورم ، ای یگانه ساغرم ، مرا از قفس دیوانگی احساسم بیرون آر .

مرا از لمس خشم نگاهت محفوظ دار .



یگانه یاورم ، مرا از تکرار هوس های اهریمنی بدورم کن .



مرا با تاب شلاق های فکری خود آشنایم کن .



ای حکیم حکیمان ، مرا فهم درک سجده ی « فقط برای تو » را بده .



خدایا ، مرا در دام ، فراموشی ندانم ها نینداز .

مرا دریاب و یاورم باش .

174:

خداجون
سلام

میدونم خیلی وقت بود که آستین دلمو بالا نزده بودم و چشمام رو به آسمون نگردونده بودم و توی چشمای ناز و قشنگت، نگاه نکرده بودم..

اما حضورت بیش از همیشه توی زندگیم حس میشه..

هر وقتی که آرامش دارم، حضورت رو بیشتر درک میکنم و تاثیر عمیقت توی زندگیم غیر قابل انکار میشه!

من تو رو خیلی دوست دارم..

میدونمم که میدونی اما دوست دارم بیانش کنم.

چون معتقدم زبون رو بهم دادی که باهاش حرفای قشنگ به خودت و بنده هات بزنم.

و حرفی از این قشنگ تر و بالاتر برای من نیست که بگم تو رو با همه ی وجودم که پیش وجود بزرگت، ناچیزه، دوست دارم و میپرستم..

خدایا..

عشقت رو از دلم نگیر و هر روز، اجازه ی بیشتری نسبت به روز قبل بده تا بهت نزدیک بشم!

خدایا..

من بی تو هیچم..

من رو هیچ وقت " هیچ " نکن..



دوستت دارم.


دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

175:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا
فرمودم : خسته ام
فرمودی :

لا تقنطوا من رحمه الله از رحمت خدا ناامید نشید ( زمر/53)
فرمودم : هیشکی نمی دونه تو دل من چی میگذره
فرمودی :

ان الله یحول بین المرء و قلبه : خدا حائل هست بین انسان و قلبش (انفال/24)
فرمودم : غیر از تو کسی رو ندارم
فرمودی :

نحن اقرب الیه من حبل الورید - ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق / 16)
فرمودم : ولی انگار اصلا منو فراموش کردی !
فرمودی :

فاذکرونی اذکرکم - منو یاد کنید تا یاد شما باشم ( بقره / 152 )
فرمودم : تا کی باید استقامت کرد ؟
فرمودی :

و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا - تو چه میدونی شاید وقتش نزدیک باشه ( احزاب / 63 )
فرمودم : تو بزرگی و نزدیکت برای منه کوچک خیلی دوره ! تا اون
موقع چی کار کنم ؟
فرمودی :

و اتبع ما یوحی الیک و ااستقامت حتی یحکم الله کارایی که بهت فرمودم انجام بده و استقامت کن تا خدا خودش حکم کنه ( یونس / 109 )
فرمودم : خیلی خونسردی ! تو خدایی و صبور ! من بنده ات هستم و
ظرف صبرم کوچک ...

یه اشاره کنی تمومه !

فرمودی :

عسی ان تحبوا شیئا و و هو شر لکم شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه ( بقره / 216 )
فرمودم : انا عبدک الضعیف و الذلیل ...

اصلا چطور دلت میاد ؟


فرمودی :

ان الله بالناس لرئوف رحیم خدا نسبت به همه امت نسبت به همه مهربونه ( بقره / 143 )
فرمودم : دلم گرفته
فرمودی :

بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا ( امت به چی دل خوش کردن ؟ ) باید به فضل و رحمت خدا شاد بود
فرمودم : اصلا بی خیال ! توکلت علی الله
فرمودی :

ان الله یحب متوکلین خدا اونایی رو که توکل میکنن دوست داره ( آل عمران / 159 )
فرمودم : خیلی چاکریم ! ولی اینبار، انگار
فرمودی :

حواست رو خوب جمع کن ! یادت باشه که : و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الاخره - بعضی از امت خدا رو فقط به زبون عبادت میکنن .

اگه خیری بهشون برسه ، امن و آرامش پیدا می کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن رو گردون میشن .

176:

خداوندا اگر داشتن
ذليل داشتنم ميكند, ندارم كن
خداوندا اگر كاشتن
اسير چيدنم ميكند، بيكارم كن

اگر انديشه ي خيانت به ياران
بر سرم افتاد بر سر دارم كن
اگر به لحظه ي غفلتي در افتادم
پيش از سقوط هشيارم كن

اگر رنج بيماران
لحظه اي از دلم بيرون رفت
سخت و بي ترحم بيمارم كن
خداوندا خوارم كن
اما امت آزارم نكن

177:

خداوندا سپاس
خداوندا سپاس از حظور پر مهرت در زندگيم
سپاس از همه عشقی که در وجودم برنامه داده ای
خداوندا تو را سپاس می گايشانم به خاطر تمام لحظاتی که با منی.


178:

الهی این سوز ماامروز دردآمیز هست نه طاقت به سر بردن نه جای گریز هست این چه تیغ هست که چنین تیز هست الهی درد می دانم و دارو نمی دانم الهی تو شفا ساز که از این معلولان شفایی ناید تو گشایشی ده که از این بندیان گشایشی ناید به سامان آر که سخت بی سامانیم؛ جمع آر که بس پریشانیم دانائی ده که از راه نیافتیم؛ نگاه دار که پریشان نشویم به راه دار که پشیمان نشویم، بیاموز که راه از چاه بدانیم برافروز تا در تاریکی نمانیم همه را از خود رهایی ده، همه را با خود آشنایی ده همه را از مکر اهرمن نگاه دار، همه را از فتنه نفس آگاه ساز
از نفس بدم رهایی ده ؛ یا رب
از قید خودم رهایی ده ؛ یا رب
بیگانه ز آشنا و خویشم گردان ، یعنی به خود آشنایی ده یا رب
یا رب ز شراب عشق سرمستم کن
وز عشق خودت نیست کن و هستم کن وز هرچه به جز عشق، تهیدستم کن یکباره به بند عشق پابستم کن الهی اونکه تو را دشمنی آموخت، سوخت اونکس که جوهر حیات شناخت، لب دوخت اونکه دم از بیگانگی زد، آشنایی نیاموخت دل جایگاه مهر هست، نه جای جوشش و کین جان از دوستی جان گیرد و کینه از کین دوستی کلید درهای بسته هست و مرحم دلهای

شكسته

179:

خدايا به من زيستني عطا كن.


كه در لحظه ي مرگ
بر بي ثمريِ لحظه اي كه براي زيستن گذشته هست حسرت نخورم.


و مردني عطا كن
كه بر بيهودگيش سوگوار نباشم.


براي اينكه هر كس اونچنان ميميرد كه زندگي ميكند.


خدايا
تو چگونه زيستن را به من بياموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت.


خدايا رحمتي عطا كن
تا ايمان ، نان و نام برايم نياورد .


قدرتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افكنم.


تا از اونهايي باشم كه پول دنيا را ميگيرند و براي دين كار ميكنند.


نه از اونهايي كه پول دين را ميگيرند و براي دنيا كار ميكنند.

180:

بين رايشاناي شبانه جستجايشانت ميكنم

نرگس عشق مني هرلحظه بايشانت ميكنم

برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد

اي گل ناز بهاري آرزايشانت ميكنم

181:

خدایا
بندگانت شکر نعمتهای تو نمايند،
و من شکر بودن تو،
چرا که نعمت بودن توست.

182:

به تو سلام مي دهم،اما چگونه با تو حرف بزنم،درحالي که به فرموده هايت پشت کرده ام.

چگونه دراقيانوس عشقت غوطه خوردم در حالي که در قلب کايشانرم؟


چگونه شميم با تو بودن را هستشمام کنم در حالي که در مزلبه ماديات جان ميسپارم؟

حال قلبم در کلام نمي گنجد و در وصف نمي آيد و سخن از بيان درونم عاجز هست.

دلم شه پر عشق درآورد و قاف تا قاف جهان را گشت ولي دلپذير تر از قله قاف تو جايي نيافت.

دل رفت و ديد و عاشق شد، اما تن نمي رود، مي رنجاند و مي آزارد، خدايا ياري ام کن.

معشوقا!


عطشان عطشه عشقت بر درخت وجودم غوغا مي نمايد، سيرابش کن.

خدايا جاودان آتشبان آتش عشقت در وجو دم باش، ضجه عاجزانه ام را بشنو و روحم را، که از فرط خستگي از انتظار ديدارت، سر به ديوار تن مي کوبد،

183:

مدت ها از نامه هایم به خدا میگذرد،نمیدانم،به من بگو ؟چراکسی برای خدا نامه نمینویسد؟

184:

کاش
یک لحظه انسان بودی ...

185:

ماهی بدون اب و ادمی بدون هوا چگونه می تواند زیست؟!حضور تو این چنین در وقت و مکان جاری هست.هیچ وحشتی در جهان با حضور تو وحشت نیست.انچه وحشت انگیز هست نداشتن توست و احساس نکردن حضور توست.


186:

خدایا
اگر نبود عطر حضور تو در تعفن این لاشه های مردار چگونه تاب می اوردم و اگر نبود گرمای دستهای تو در این سرمای بی کسی چگونه سر می کردم...


187:

الها کریما رحیما
تویی اون سلطانی که به یک کلمه ات وجود موجود گشت
وتویی اون کریمی که اعمال بندگان بخششت را منع ننمود
وظهورات جودت راباز نداشت
از تو سئوال می نمایم این عبد را فائز فرمایی به اونچه سبب نجات هست در جمیع
عوالم تو .تویی مقتدر وتوانا وتویی عالم ودانا.

188:

اگر خدا نبود!

اگر خدا نبود
من + من + من + = هیچی مضحک

اگر خدا نبود ،حتما خداگونه ای را میساختم چرا که انسان یعنی نقص وناقص هیچ گاه همه ارامش نیست!

189:

برای فرمودگوی با تو قلم را کنار میگذارم
جوهری از اشک
به رنگ عشق
کاغذی از گونه
در دفتر دلی که شکسته
از فراق
اول بگویم:
شرمنده ام از این یاء نسبت در الهی
چگونه به این لفظ بخوانمت
سپس تو بگو من چه بگویم
کلام را به بزم عشق تو راهی نیست
باید در سکوت شب سوخت
چون پروانه بر گرد شمع
خدایا:
تو خود با خود سخن بگو
بگذار در این میان آیینه وجودم بشکند
و در پس آیینه جز تو نباشد
خودت به چشم خودت جمال خودت را نظاره کن
و به دست عشق نامه تقدیر فراق مرا پاره کن

190:

بعضي وقتا خواسته هاي آدم براش اونقدر مهم ميشه که حاضر براش هر قيمتي بپردازه ...
مثلا با يه دختري دوسته....
اونو مي خواد.....
اما هر چي تلاش مي نمايه بش نمي رسه ...
به جائي مي رسه که ميبينه ديگه کسي نمي تونه کمکش بکنه جز خدا ..
مياد مومن ميشه .....
گدا ميشه ....
در خونه ي خدا با حال خاصي زار ميزنه ..
خلاصه يه عارف کاملي ميشه برا خودش و ديگه يه حال و هواي خاصي داره ..
يه مدتي به همين منوال ميگذره .
ميبينه خبري نشد.....
به عشقش نرسيد ..
بازم زار ميزنه ...
خدا رو قسم مي ده که حاجتش رو برآورده کنه......
اما ميبينه که نه مثل اينکه خدا بي خيالش شده ..
انگار هر چي بيشتر داد مي زنه و گريه مي نمايه خدا کمتر جوابشو مي ده ...
مياد با خدا قهر مي نمايه ...
لجبازي مي نمايه ......
مي ره و يه مدتي پشت سرشم نگاه نميکنه ...
ديگه نمياد در خونه ي اوستا کريم ....
هنوزم با خدا قهره ....
ميشينه با خودش خاطراتشو مرور ميکنه ...
کجاها با هم رفتن.......
دعواها ....
قهرها.....
آشتي ها .....
يه دفعه مي بينه که انگار داره اوضاع رديف ميشه ...
خبراي خوب مي شنوه .....
اميدوار ميشه ...
ميبينه که داره جريان ازدواجش رديف ميشه ...
خوشحاله و سرمست ....
ديگه تو پوست خودش نمي گنجه .....
مي خواد از خوشحالي بال در بياره ....
با خودش مي گه :
ايول به خدا ....


با اينکه من باش قهر کردم بازم هوامو داشت و جريانمو رديف کرد ..
يه دو روز ميگذره ...
يه دفعه يه خبر بد مي شنوه ..
دوباره همه چي به هم خورد ....
دوباره نشد ....
دوباره روز از نو روزي از نو ..
مي گه : اه به اين خدا ..
داشت کارم رديف مي شد ..
الکي فرمودم خدا بود....
اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت ..
بابا ما اصلا نخوايم خدا رو ببينيم کيو بايد بينيم ...
نخوايم خدا بهمون کار داشته باشه چيکار بايد بکنيم ؟
خلاصه زياد ازين شر و ور ها ميگه ..
به خدا فحش مي ده و ......
اما صد افسوس .....
و هزار افسوس .......
و هزار هزار افسوس.....
اي کاش فقط يه دقيقه ميشست و فکر ميکرد ....
فقط يه دقيقه .....
که چرا خدا داره باهاش اينجوري ميکنه ....
وقتي ميگه خدايا، جوابي نميشنوه...
اما وقتي قهر ميکنه همه ي کاراش رديف ميشه ...
خب اگه اينجوريه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگيرن ديگه ..
درجوابش ميدوني چي بايد فرمود ؟
فقط اينو ميشه فرمود که :
هر که در اين بزم مقربتر هست جام بلا بيشترش مي دهند....
نمي دونم اما خدا مي گه :
من هرکس رو بيشتر دوست داشته باشم بيشتر مبتلاش ميکنم ...
بيشتر درد بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي قشنگ يا الله يا الله اونو بشنوم...
بيشتر رنج بش مي دم تا بياد در خونمو من صداي دلنشين ناله هاش رو بشنوم .....
حالا ممکنه بگي :
ما اگه نخوايم خدا ما رو دوست داشته باشه کيو بايد ببينيم ...
من بت مي گم :
اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرف مرا بشکست ليلي ...
اينا شعر نيست ...
واقعيته .........
حقيقت عالمه ......
مگه نشنيدي حسين بن علي تو کربلا چي کشيد ..
مگه نشنيدي که حتي شش ماه ي اونو جلو چشماش پرپر کردن ...
حسين اين همه بلا کشيد اما جز رضايت خدا چيزي نخواست ...
وخدا مباهات کرد به حسين و تشکيلاتش ..
و خدا خصوصياتي به حسين داد که به احدي از امامان نداد ..
حتي به جدش رسول الله ....
حتي به باباش علي .....
وحتي به مادرش فاطمه ...
خب اين خصوصيات به چه خاطر بود ؟
مي دوني به چه خاطر بود ؟
فقط به خاطر شدت سختيهاي حسين ....
خدا حسين رو آورد به اين دنيا تا يه درسي به ما بده ....
اون درسم اينه :
نابرده رنج گنج ميسر نمي شود ....
خدا يه حسين فدائي کرد به خاطر اين درس ...
پس تو هم بدون .....
اگه داري سختي مي کشي خدا دوستت داره ....
خدا داره نگات مي نمايه ...
خدا داره بت افتخار مي نمايه ....
و اگه دوستت نداشت مي فرمود :
حاجت اين بنده رو بديد بره که از صداش بدم مياد ...
ديگه نمي خوام صداشو بشنوم ...
هر چه زودتر بش بديد بره ...
پس فکر نکن اگه خدا جوابتو نداد دوستت نداره ..
برعکس...
عاشقته که بت نمي ده ....
و اگر جوابتو داد فکر نکن که دوستت داره....
بيا يه جوري باشيم پيش خدا .....
اونوقته که هر چي بخوايم خدا بمون مي ده ...
مي دوني بايد چه جور بود ؟
من مي گم ....
تا حالا ديدي يه دونه مرده شور رو که داره شخص متوفي رو مي شوره ؟
اگه نديدي برو حتما ببين ...
ما بايد مقابل خدا مثل اون مردهه باشيم تو دست اون مرده شوره ...
تسليمه تسليم .....
بيا به خدا اعتماد کنيم و بذاريم هر کاري که دلش مي خواد با ما بکنه ..
ضرر نمي نمايي ......
رفاقت با اون خيلي خوبه.....
و بدون اگه دردمندي و دلت پر از غصه ست ....
خدا با تمام وجودش عاشقته و مي خواد که صداتو بشنوه ..
پس تو هم از ته دل صداش بزن .....
از ته دل عاشقش باش
يا حق

191:

با خودت فكر كردي اين همه كه مي‌گن دنيا عرصه بازيگري هست و ما بازيگران اون واقعاً يعني چه؟ و آيا واقعيت داره يا نه، درست كه خداوند مهربان حكم كارگردان اين صحنه را بر عهده دارد اما به راستي كه ما نيز بازيگران ماهري هستيم كه انقدر ساده و روان برون خايشانش را با هر اونچه دروغ و ريا مي‌آراييم كه حتي خيلي مواقع خودما هم باورمان مي‌شود هماني هستيم كه نشان مي‌دهيم هيچ فكر كرديم چرا؟ تا كي مي‌خواهيم نقش بازي كنيم و ديگران و خودمان را فريب دهيم تا كي‌ مي‌خواهيم در اين خواب خرگوشي فرو رايشانم كافي نيست.

حواست به گذر وقت هست اصلاً متوجه‌اي جديداً چقدر زود صبح مي‌شه و شب مي‌ياد ...

خيلي مواقع كه حالم به دلتنگي مي‌گذره غصه‌ام مي‌گيره كه چرا نمي‌تونم يه كم لگام اين خايشان سركشم را بكشم تا انقدر براي خودش افسار گسيخته نتازونه، دلم خيلي گرفته از مهربوني‌هاي واقعي خودم از اشكهايي كه براي گاه به گاه شكستن دلم مي‌بارم از سوزش دلم وقتي مي‌شكنه از فكرهاي خوبي كه گاهي به ذهنم مي‌رسه و از همه مهمتر و بزرگتر از خداي بزرگوارم شرمنده‌ام خجلم از اين همه دورايشاني و توبه‌هاي پياپي و تكرارهاي هزاره دلم داره سنگين و سنگين‌تر مي‌شه احساس مي‌كنم انقدر دارم از بدي سنگي مي‌شم كه خيلي طول نمي‌كشه كه دلم رو از تو سينه در مي‌آورم تا راحت‌تر تكرار مكررات داشته باشم و بيهوده وزن سنگين موجودي به نام دل رو به سينه نكشونم آه از اين همه ناباوري‌ها و ناامتي‌ها آه از اين همه نيرنگ نفسْ بي‌پروايم باورش خيلي سخت نيست اما دردناك و تلخ هست كه گاهي چو بچه آهايشاني دوست‌داشتني و معصوم چشم به الطاف خداوند مهربانمان داريم و گاهي همچون گرگان وحشي و بي‌صفت مي ‌گرديم و كردارهاي زشتمان جلوة نيكو پيدا مي‌كنند و خودخواهانه و مغرور بر درستي رفتار كريهمان پافشاري مي‌كنيم و اونگاه كه به خودمان مي‌آييم گستاخانه رو به مهربان‌ترين معبود كرده و از او طلب ياري مي‌كنيم.

نمي‌دونم اما واقعاً نمي‌خوام انقدر بد باشم بدي كنم يا ...

واقعاً از خودم خستم خيلي، از اطرافم هم از آدماي دورايشان و شايد هم صد رايشان دور و برم هم خسته‌ام وگاه بيزار، از اين درماندگي كه مي‌دونم همه اين پريشان حالي‌ها بخاطر اينكه هي يادم مي‌ره كه فقط‌بايد خدارا دوست داشت و بخاطر نگاه‌ هميشگي‌اش و لحظه‌لحظه‌بودنش بايد مراقب اعمالم باشم و سعي كنم زود خودم را پيدا كنم و عاشق خدام بشم تا هر چه زودتر آرامش تؤام با سعادت را پيداكنم آه مي‌دونم حق ندارم بگم اما به ياريت نيازمندم خداي مهربانم مرا از اين همه سردرگمي نجات بخش و ياريم كن كه برايت دوست‌داشتني ترين آفريده شوم و عزيزترين كه به واقع لايق لحظه نوازشت باشم.


192:

بارالها !!!
مرا از حکمتی که گریه نمی آورد
فلسفه ای که نمی خنداند
و عظمتی که در برابر کودکان ، سر خم نمی کند
دور نگهدار.........

آمین

193:

بین حرف تا عمل خیلی فاصله هست خیلی،همیشه میرسیم به این حرف ها ولی وقتی که یک ناشکری بزرگ کردیم،وقتی همه چیز را فراموش کردیم،همه محبت های خدای بزرگ را،یک دوست بهم فرمود هرچیزی یک وقتی داره،نه اینکه خدا صدای دعاهای تورا نمیشنوه یا نمیخواهد عمل کنه که این خیلی بی انصافیه درمورد خدا،چراکه این عظمت برایش هیچ کاری نداره که درد دل تو هرچقدرکه به اندازه ذهن کوچیک تو بزرگ باشه عملی کنه،چون بریا ان که این همه قدرت داره این کار یعنی هیچ وواقعا هیچ!اما اگر نمیشه باید منتظر وقتش باشی چون این جهان خیلی نظام دقیقی داره این طورنیست که هرچی بگی همان لحظه بگن چشم،ویادت باشه که تو از دل همه ادم ها بی خبری ولی خدا از دل همه با خبر پس شاید همان لحظه که تو میگی خدای من این طوری بشه،یک بنده خوب دیگه داره عکس حرف تو را میخواهد؟؟!!حالا خدا با عدالتش همه چیز را جور میکنه اگردراین شک کنی درهمه چیز ودرایمانت به خدا شک کن!

194:

خدای من من خسته ام ،دلزده ام،ناراحتم،احساس میکنم هیچ چیز ان طوری که میخواهم نیست،نمیدانم چه تصمیمی بگیرم...ولی یک چیزی را میدانم،تو همه اینها را میدانی،پس خیالم راحته!

195:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

196:

خداوندا!

به من قدرتي بخش

تا هر اونچه كه آزارم داده

هر اونچه كه مرا تلخ و ناشادمان كرده

هر اونچه از نفرت و انزجار لبريزم كرده

ببخشم و عفو كنم

برون و درون را

گذشته و آينده را زيبا ببينم

خداوندا!

به من نيرايشاني عطا كن

تا دل و نان و عطوفت راتقسيم كنم

توان و قدرت و انديشه را به من ببخش

تا در كوچه باغ هاي زندگي گم نشوم

خداوندا!

كمكم كن تا عابد تو باشم.

197:

خدایا! یاری ام کن.
معشوقا! عطشان عشقه عشقت بر شجرهه وجودم غوغا می کند، سیرابش کن.
خدایا! جاودان آتشبان آتش عشقت در وجودم باش، ضجه عاجزانه ام را بشنو و روحم را، که از فرط خستگی از انتظار دیدارت، سر به دیوار تن می کوبد، عروج، مژده ده.
مرا دریاب در منتهای فقر فضایل، مرا دریاب در انتهای کوچه های تنگ رذایل.
مرا دریاب در اعماق گندآب بی تو بودن و بیاموز به من سبز بودنرا، به من بیاموز جوانه زدن را.
خدای من! مرا دریاب در میان گردباد دلبستگیها که می شکند ساقه وجودم را، وجودی که هزار غنچه عشق دارد، هزار غنچه عشق.

198:

خدایا دلم را به داغ فراق خود بیشتر بسوزان تا کویری شود غرق عطش تو.وانگه به جرعه ای از زلال تجلی سیرابم کن چنان که تمام وجودم را عشق تو فراگیرد.تا جز تو نبینم و جز کلام تو نشنوم و جز تو نباشد.من من از میان برخیزد و تو همه من شوی و من همه تو و همه در تو مستهلک،یک دست و یک رنگ خدا شود.رنگ و ننگ امکان را به فنای تو پاک کنم و آسمان وجوب را به عدم خویش و پیوستن در وجود تو فتح کنم.
عندلیب

199:

همه نقاشی شدیم به دستای تو مهربون
همه رو با هم کشیدی یکی رو بی هم زبون
به یکی نونوایی دادی به یکی یه لقمه نون
به یکی صدتا نشون، یکی بی نام و نشون
به یکی قصر طلایی به یکی یه گوشه خاک
یکی دو تا چتر داره ،یکی مونده زیر بارون

200:

سلام خدا.حالت خوبه .دوست دارم قد خودت.
ممنونم که بچه بازی ها مو طاقت میکنی
هر چه قد بد میشم اما تو نجابت میکنی.

201:

چه رنجی هست دنیا را رها کردن ، و مقبول تو واقع نشدن
چه رنجی هست خروارها درد را کشیدن ، و گوشه نگاهی از تو ندیدن
چه رنجی هست تنها و رها ماندن ، و آغوش گرم تو نچشیدن
چه رنجی هست در عشق تو غرق شدن ، و طعم هدایتت نچشیدن
چه رنجی هست سال ها برای تو بودن ، و حسرت وصال تو کشیدن

202:

نشسته بر در كايشانت گدايي
گداي دل غمين بي نوايي
نخواهد رفت از اين در دست خالي
عنايت كن تو اي مولاي الموالي
زلطفت كن نظر بردردمندي
مران از كايشان رحمت مستمندي
سبايشان عمر او را نفس بشكست
مراو را چاره يارب رفته از دست
نجاتش ده ز چاه جهل و عصيان
نما غرقش به بحر لطف و احسان



203:

غير تو ام دلبرو دلدار نيست
جز غم عشق تو مدد كار نيست
ياور و يار من افسرده اي
روح بهار من پژمرده اي
بر درگاه توام عذر خواه
نيست مرا مايه جز اشك و آه
گر نپذيري تو مرا اي حبيب
تا ابد اي يار شوم بي نصيب
درد مرا زا كرمت كن دوا
اي تو مرا چشمه لطف و عطا

204:

دفتر عمرم زگنه شد سياه
عمر به عصيان و خطا شد تباه
مستحق آتشم وصد عقاب
و اي بمن و اي ز زور عذاب.
نيست چو من خوار و ذليل و زبون
كرده گرفتار مرا نفس دون
اي كرمت همچايشانم بي كران
بسته عشق تو زمين و وقت
بر من افتاده عنايت نما
از من افسرده حمايت نما

205:

نمي خواهم بجز لطفت پناهي
مكن محروم اين در روسياهي
ندارم جز سر كايشانت سرايي
نه ام منزل نه ام مسكن نه جايي
نوازش كن گدائي را ز احسان
وجودش را بده زينت به ايمان
اسيري را زغم آزاد گردان
دل ناشاداو را شاد گردان
كريمانه به محتاجي نظر كن
بر او با لطف و با رحمت گذركن

206:

مرا جز معصيت باري نباشد بجز عذر از توام كاري نباشد
مران از درگهت اين بي نوا را ببخش از او تو هر عذرو خطا را
تهيدستم غريبم بي نوايم گرفتارم ذليلم پر خطايم
نمك خوردم نمكدان را شكستم در رحمت برايشان خود بببستم
ترا اي مهربانا عذر خواهم به لطفت بگذر از جرم و گناهم

207:

در اندازم بدر ياي كرامت وجودم را تو بنما غرق رحمتت
اميد جود و احسان از تو دارم شفا و درد و درمان از تو دارم
كفي خاكم گداي اين سرايم
بجز رحمتت مخواه اي جان برايم
تو محبوب مني در هر دو عالم تو مطلوب مني در هر دو عالم
نخواهم رفت از اين در تا قيامت
مگر آري مرا لطفت و كرامت

208:

غريبم بي كسم راهي ندارم
زپاافتاده ام آهي ندارم
تهيدستم اسيرم ناتوانم سيه رايشان و ضعيف و تيره جانم
مران از دركه از كف رفته چاره مكن طردم جگر شد پاره پاره
چه كم گردد زدرياي كرامت
نخواهد از گداي خود غرامت

209:

سركايشانت گنهكاري نشسته
زعالم دل بريده دست شسته
ندارد مايه اي جز ناله و آه
ميان موج عصيان چون پر كاه
ضعيف و ناتوان و دردمند هست ا
سير و بي نوا و مستمند هست
ببخش او را كه محتاج و فقير هست
به فتراك غم عشقت اسير هست
ندارد جز در لطفت پناهي
مكن منعش ز رحمت يا الهي

210:

تباه و رو سياه و ناتوانم
كر و كور فقير و بي زبانم
بپاي دل بسايشانت راه پايشانم
بغرير عفو تو چيزي نجايشانم
بده راهم كه من درمانده هستم
شكسته بال و پروامانده هستم

211:


دلم را با غم لطفت در آميز
بكام من شراب عشق خود ريز
زبار خود پسندي وا رهانم
كه از كار عبادت وا نمانم
بكايشان رحمت خود كن اسيرم
بتار زلف احسان كن اسيرم
كرم كن بنده شرمنده ات را
عنايت كن الهي بنده ات را

212:

سلام
خوبید ان شاالله
چه متنهای زیبایی می فرستید
ان شاالله که موفق باشید

213:

دلم آشفته كايشان تو باشد
مشامم زنده از بايشان تو باشد.
يكي مست از مي جام تو هست
م اگر چه بنده اي بي پا و دستم
انيس شام تار من تايشاني تو
دل و دلدار و يار من تايشاني تو
نخواهم رفت از اين در جاي ديگر
بجز رايت ندارم راي ديگر
بشايشان از دفترم خط گناهان
خدايا اي پناه بي پناهان

214:

تشکر خوب خوبم !

همچنین شما
در پناه حق!

215:

خوشا به حال انان که دائم در نمازند

216:


عمرم به خطا گذشت وعصيان
سنگ گنهم شكست پيمان
هستم به مثل درخت بي بار
جز نفس و هايشان نباشدم كار
در چاه ضلالت و گناهم
شرمنده و خوار و روسياهم

217:

لطفي كن بر اين اسيرت.
زمن دستي بگير اي دستگيرم
كه بردرگاه تو عبدي فقيرم
بجز لطفت ندارم من پناهي
نباشد مايه ام جز اشك و آهي
زدرگاهت مران اين بنده خود
خدايا بنده شرنده خود
نواخان توام اي مرهم دل
نميخواهم بجز لطف تو حاصل

218:

مرا جز كايشان تو نبود پناهي
فقيرم من فقيرم يا الهي
سرا پا از گنه آلوده ام من
ذليل و بي دل و شرمنده ام من

219:

در آتش اشك و آهم ، دور افتاده از راهم ، مرا هدايت كن به اين گدا عنايت كن.


به اخلاصم زدل آهي نباشد
عمل قدر پر كاهي نباشد
اسير نفس دونم يا الهي
سيه رايشان و زبونم يا الهي
كريما بنده ات را شادگردان
قفس افتاده را آزاد گردان
نوايي بخش عبد بي نوا را
بشايشان از دفترش جرم وخطا را
ببار اي ابر رحمت بر گنهكار
مگر يابد شفا اين زار بيمار

220:

دلي دارم كه اونهم خانه تست
مرا شمعي و دل پروانه تست
دلي دارم كه جام باده تست
هميشه عاشق و دلداده تست
دلي دارم اسر كايشان عشقت
طراوت برگرفت از بايشان عشقت
دلي دارم به يادت زنده باشد
به بزم عشق تو پاينده باشد
دلي دارم گرفتار غم تست
بود چون قطره امام ازيم تست

221:

ببخشید متون را می نویسید یا کپی از رونوشت هست؟
ممنون

222:

نام اون کس بر که مرده از جمالش زنده شد یاد اون کس کن که چون خوبی او رویی نمود جمله آب زندگانی زیر تختش می​رود یک شبی خورشید پایه تخت او را بوسه داد زندگی عاشقانش جمله در افکندگیست آهوان را بوی مشک از طره​اش بر ناف زد بال و پر وهم عاشق ز آتش دل چون بسوخت گریه​های جمله عالم در وصالش خنده شد حسن​های جمله عالم حسن او را بنده شد هر کی خورد از آب جویش تا ابد پاینده شد لاجرم بر چرخ گردون تا ابد تابنده شد خاک طامع بهر این در زیر پا افکنده شد تا مشام شیر صید مرج​ها غرنده شد همچو خورشید و قمر بی​بال و پر پرنده شد

223:

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم چه کمی درآید آخر به شرابخانه تو چو نیم سزای شادی ز خودم مدار بی​غم به کسم مکن حواله که بجز تو کس ندارم اگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم که در این میان همیشه غم توست غمگسارم

224:

کپی !

225:

الان اینا رو خودتون سرودید؟!

226:

من فقط نوشتم
شاعر کسی دیگه ایه

227:

حسن سلیقه تون جای احسنت داره !

228:

پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس وخشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج وبلور
بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق كوچكي از تاج او
هر ستاره پولكي از تاج او
اطلس پيراهن او آسمان
نقش رايشان دامن او كهكشان
رعد و برق شب صداي خنده اش
سيل و طوفان نعره توفنده اش
دكمه پيراهن او آفتاب
برق تيغ و خنجر او ماهتاب
هيچكس از جاي او آگاه نيست
هيچكس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا در ذهنم اين تصايشانر بود
اون خدا بي رحم بود و خشمگين
خانه اش در آسمان دور از زمين
بود اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود از خدا
از زمين، از آسمان،از ابرها
زود مي فرمودند اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست
آب اگر خوردي ، عذابش آتش هست
هر چه مي پرسي ،جوابش آتش هست
تا ببندي چشم ، كورت مي كند
تا شدي نزديك ،دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند
تا خطا كردي عذابت مي كند
در ميان آتش آبت مي كند
با همين قصه دلم مشغول بود
خوابهايم پر ز ديو و غول بود
نيت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم همه از ترس بود
مثل از بر كردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه
مثل صرف فعل ماضي سخت بود
مثل تكليف رياضي سخت بود
*****
تا كه يكشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه در يك روستا
خانه اي ديديم خوب و آشنا
زود پرسيدم پدر اينجا كجاست
فرمود اينجا خانه خوب خداست!
فرمود اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضايشاني دست ورايشاني تازه كرد
با دل خود فرمودگايشاني تازه كرد
فرمودمش پس اون خداي خشمگين
خانه اش اينجاست اينجا در زمين؟
فرمود آري خانه او بي رياست
فرش هايش از گليم و بورياست
مهربان وساده وبي كينه هست
مثل نوري در دل آيينه هست
مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران حرف زد
با دو قطره از هزاران حرف زد
مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد
ميتوان مثل علف ها حرف زد
با زبان بي الفبا حرف زد
ميتوان درباره هر چيز فرمود
مي شود شعري خيال انگيز فرمود....
*****
تازه فهميدم خدايم اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي از من به من نزديك تر
از رگ گردن به من نزديك تر….
قيصر امين پور

229:

خدایا شکرت !
خدایا شکرت که عاشقمی !
خدایا شکرت که دوستت دارم !
خدایا شکرت که عاشقشم !
خدایا شکرت که دارم از عاشقیم لذت می برم !
خدایا شکرت که اگه یه روزی اشک تو چشام جمع شد بخاطر اون ، از ناراحتی نیست از عشقه!
خدایا شکرت که هیچ وقت تنهام نمی زاری !
خدایا شکرت که می فهمم !
خدایا شکرت واسه دوستایی که بهم دادی !
خدایا شکرت که راه زندگیمو در مسیر درست برنامه دادی !
خدایا شکرت که هنوز دلم برات تنگ میشه !
خدایا شکرت که همیشه لبخند می زنی !
خدایا شکرت که عاشقانه هوامو داری !
خدایا شکرت که واسه دوستام صادقانه دوستی می کنم !
خدایا شکرت که دویوونگی هام زیاد شده !
خدایا شکرت که منو با دلم آشنا کردی !
خدایا شکرت که دلم هوامو داره !
خدایا شکرت که منو با روح آشنا کردی !
و خدا جون ! شکرت واسه همه ی چیزهایی که به من عطا کردی و می دونم که تو تک تکشون عشق بکار رفته!

230:

وتورا میخوانم
که زهر دوست به من دوست تری.....

231:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

خدایا تو چقدر همه جا هستی، چقدر همه جا هستی
تو آب ، تو خاک ، تو آسمون ، تو نورماه ، تو برق ستاره ، تو شب
تو روز ، تو سیاهی ، تو روشنایی ، تو هر رنگی ، تو هر خونه ای
تو هر دلی ، تو هر رگی ، تو هر خونی و ...
تو حس عشق ، توحس غم ، تو حس شادی ، تو هر غصه ، تو هر قصه
تو هر اشکی ، تو هر آهی ، توهر کلامی ، تو هر صدایی ، تو هر آواز قناری
تو هر آواز چلچله ، تو حس قشنگ بین دو مرغ عشق
تو حس افتادن برگهای پاییزی ، تو حس باریدن باران و برف ، تو حس شکوفه کردن
درختان ، تو حس سبز شدن برگها ، تو حس خوردن دونه دونه های انار
تو حس قشنگ مادر ، تو حس نگاه کردن تو چشمای مادر
وای مادر مادر مادر ماااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااادر
حس مادر ، عشق مادر ، اخماش ، لبخنداش ...
مادر تو چی هستی تو کی هستی ، تو ای بزرگترین عشق سپس عشق خدا
مادر تو چقدر خوبی، تو چقدر ماهی .

خدایا ممنونم ، ممنونم که کمی از

حس خودت رو به مادرها دادی تا زیبا ترین موجودات عالم بشن
وای خدایا تو چی هستی ، تو چی هستی
عشق مادر که اینقدر شیرین ، زیبا و بی همتاست تازه قطره ای
از قطرات دریای عشق توست ، عشقی که نسبت به ما بنده هات داری
وای خدایا ما چقدر کم عاشق تو هستیم ، چقدر کم ، چقدر کم
خدایا منو ببخش، منو ببخش که اینقدر بی لیاقتم، که اینقدر نا سپاسم
که اینقدر حقیرم، حقیر در برابر اینهمه خوبی تو، اینهمه عشق تو
خدایا منو ببخش ، منو ببخش .

خدایا خیلی دوستت دارم .



232:

نمیشه دنیا مارا یک لحظه تنها بگذاره
نمیشه این قافله مارا تو خواب جا بگذاره
مارا تو خواب جا بگذاره.....

233:

خداوندا اگر داشتن ، ذليل داشتنم ميكند , ندارم كن
خداوندا اگر كاشتن ، اسير چيدنم ميكند، بيكارم كن
اگر انديشه ي خيانت به ياران ، بر سرم افتاد ، بر سر دارم كن
اگر به لحظه ي غفلتي در افتادم ، پيش از سقوط هشيارم كن
اگر رنج بيماران ، لحظه اي از دلم بيرون رفت
سخت و بي ترحم بيمارم كن
خداوندا خوارم كن اما امت آزارم نكن
...


234:

الهي!
طاعت فرمودي و توفيق بازداشتي.
از معصيت منع كردي ، بر اون داشتي.
اي دير خشم زود آشتي !آخر مرا در فراق بگذاشتي.

الهي!
امانت را مي نهادي! دانستي كه چنينم.

الهي!
تا از مهر تو اثر آمد ، همه مهر ها به سر آمد.

الهي!
من كي ام كه تو را خواهم! چون من از قيمت خايشانش آگاهم.
دل و دوست يافتن ، پادشاهي هست.
بي دل و دوست زيستن ، گمراهي هست.
فرمود نوشي هست همه زهر ، و خاموشي زهري هست همه نوش.

235:

خدایا...
من هنوز به وجود تو مطمئن نیستم اما می دونم که در درونم شدیدا بهت نیاز دارم
به تو ، که همیشه قدرتشو داریبه تو که همیشه ظرفیتشو داری
به تو که به اندازه نیاز من بزرگی
به تو که مثل کوه محکمی




خدایا من محتاج تکیه کردن به یک قدرت لا یتناهی ام
خدایا وجودم جز با تو آروم نمی گیره
خدایا به هر دری زدم اما هیچ چیز و هیچ کس اون جای خالیه تو قلبم رو پر نکرد
خدایا شیطان هر لحظه منو از تو دور می کنه و مدام بهم میگه : چرا به خدایی تکیه می کنی که به وجودش ایمان نداری؟!
خدایا کمکم نمی کنی؟
خدایا می خوام اولین و مهمترین اصل دینم رو با همه وجودم بپذیرم بعد برم سراغ بقیه اصول
خدایا کمکم نمی کنی؟

236:

وقتي‌ قلب‌هايمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هايمان‌ مي‌شود،

وقتي‌ نمي‌توانيم‌ اشك ‌هايمان‌ را پشت‌ پلك‌هايمان‌ مخفي‌ كنيم‌

و بغض‌هايمان‌ پشت‌ سر هم‌ مي‌شكند،

وقتي‌ احساس‌ مي‌كنيم‌ بدبختي‌ها بيشتر از سهم‌مان‌ هست‌

و رنج‌ها بيشتر از صبرمان؛ وقتي‌ اميدها ته‌ مي‌كشد و انتظارها به‌ سر نمي‌رسد،

وقتي‌ طاقتمان‌ طاق‌ مي‌شود و تحملمان‌ تمام...



اون‌ وقت‌ هست‌ كه‌ مطمئنيم‌ به‌ تو احتياج‌ داريم‌ و مطمئنيم‌ كه‌ تو،

فقط‌ تايشاني‌ كه‌ كمكمان‌ مي‌كني...

__________________

237:

خدایا من دنبال یه خوشبختی واقعی و عمیق و کاملم !خدایا من همین الاونش هم خیلی خوشبختم، با نعمتهای کوچیک و بزرگ بسیار بسیار زیادی که بهم دادی واقعاً خوشبختی رو حس می کنم و ازت بسیار سپاسگذارم، اما اینها برام کافی نیستند
خدایا، داشتن تو یعنی همه خوشبختی ...

بی تو همه چیز ناقصه حتی خوشبختی

خدایا من نیاز دارم که بهت ایمان بیارم ! من محتاج توام و تو، خود بزرگترین نعمتی هستی که به انسانها داده شده !
خدایا وقتی به دنیای بدون تو فکر می کنم، شدیداً احساس یأس و بیهودگی می کنم ...

دنیای بدون تو، برام بی معناست!

من وجودت رو و نیازم به وجودت رو کاملاً حس می کنم اما این حس ها ، هیچ کدوم یه برهان منطقی نیستن !
خدایا ...

من باید به وجودت پی ببرم، من نیاز به یه اثبات عقلی دارم! ...

من باید بهت ایمان بیارم ...

من خیلی بهت نیاز دارم ...

تو همه چیزمی

بدجوری دچار شک شدم ، شنیدم که شک کردن اصولاً چیز خوبیه اما آدم نباید زیاد تو این حالت بمونه !

خدایا نمی خوام جای تورو توی زندگیم با چیزها و کسان دیگه پر کنم، نمی خوام خودمو با چیزهایی که لایق وجودم نیستند، ارضاء کنم ...

منظورم لذتهای محدود و فناپذیره ...

خدایا کمکم کن از هر چیز و هر کس که فناپذیره، برای پر کردن خلأهای وجودم، دوری کنم .

238:

ای پروردگار بزرگ .

ای بیدار در خوابهای ما .

ای آشکار در پنهان ما .


هم اکنون که دست به بالا آورده ايم و از اعماق دل در کران کهکشان ها بر وجود لایتناهیت دعا می کنیم و با تمام کوچکی خود ، خداوندیه بی پایانت را بانگ می زنیم ...

بر ما اجابتی کن دعاهایمان را.


خداوندا در چنین شبهایی بیدارم و بر زبانم ذکر نامت و ذکر صاحب عدل دارم ...
ای مطلق بر وجودم چیز نا وجودی در عالم ناتوانی در وصفت ، تو را صدا می کند، ای اونکه از درون دل عذاب، آسايش و آرامش را متولد می کنی.

ای اونکه و ای خدایی که بر من منت بندگی نهادی و اجازه سجده بر بارگاه ملکوتیت را می دهی .

ای ناز نیازمندی چو من .

ای زیبای ساکت من.


ای حقیقت خلوت من.

ای تفکر وجود من.

ای قدرت مطلق.

ای صاحب بر امور من.

ای مالک شبهای خسته من .

ای مالک روح و جسم من.

ای اونکه از هر که بگریزم بر خانه پر امید تو پناه می آورم.

ای در شبهای قدر.

ای شنونده دعاهای من .


ای اونکه بی جواب نگذاشته ای هر اونچه خواستم.

ای اونکه هنوز هم معجزه می کنی .

ای اونکه شرمسارم از اون چيزی که به من دادی و من ندیدم و شکرت نکردم.

ای نگاهدارنده مسافران غریب عرفانت.

ای موسیقی بی کلام عشق.

ای رود زلال روح من.

ای خداوند شایسته خداوندی.


تو را به این شبهای عزیز ، تو را به زمزمه های عاشقانه من، تو را به نجوای عاشق با دل تنهایش، تو را به نام بزرگ مردی که در اين شبها نامش به خدا می ماند و شفایش به بزرگان دیگرت، تو را به اون لحظه ای که مرا ایجاد کردی.در من قرارده عشق علی را .
ای خدای بزرگ و یکتا تو خود از اسرار شبانه من از گریه های در بغز روییده من و از دل عاشق من آگاهی .

بنده خوبی نبوده ام و جز گناه چیزی در چنته ندارم .

با دستان خالی و یک دنیا امیدواری به تو پناه آورده ام .


می گویند غیر ممکن هست ...
از دست رفته ای دارم و چشم به راهم و اشک هایم بی اختیار سرازیر .
چشم به راهم و منتظر .

دیگر راهی را بلد نیستم و دیگر امیدی برایم نمانده هست .


مریضم و مریضی دارم .

نه دوایی و نه درمانی .

دست بر سر مانده ام و تنها .

حساب قرض امت را مانده ام و از ترس آبرویم پنهان .

مرا موقعيتی باقی نیست .

اگر عشق من واقعی نبود که همانا من اون را واقعا باور داشته ام ولی دیگر او نیست ...
آه خدایا موقعيتی نیست و راه چاره ای نمی دانم ...
می گویند غیر ممکن هست .
آه خدایا من فقط تو را می شناسم و بس .

مگذار اونچه را که عمری بر اون گذاشته ام را از دست بدهم .

که معنی دوست داشتن را از تو آموخته ام ...

چشمانم را بی فروغ بر عشق از دست رفته ام مگذار .

قبول دارم .

همه را می پذیرم .

دلم به عشق تو خوش و پشتم به وجود تو گرم هست .

مگذار تا فردا صبح آبرویی برایم نمانده باشد که دستم سخت بسته هست .
خدایا مریضم را تو درمان کن و مریضیم را تو شفا ساز .
خداوندا مزد دل شکسته ام را از تو می خواهم و نمیرم مگر اون را از تو بگیرم .
ای بخشاینده مهربان ...
ای تمام معنی هر چه زیبایی هست.

ای پدیداربه وجودت قسم.

ای خالق بوی خاک پس از باران.

تو را دلها برای شنيدن صدايت می تپد .


خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت برنامه ده نه به عدالتت چرا که رسوای جهانیم ...
الهی آمین ...

239:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

240:

آري ٫ پرواز در سكوت!

خدايا ! بارالها! ديگر نمي خواهم در زمين خاكيت پا بگذارم.
ديگر نمي خواهم در اين عرصه گام بردارم.

مي خواهم پرواز كنم.

آري ٫ پرواز!

پرواز در آسمان ٫ پروازي به سايشان تو٫ تا ملكوت !
خدايا خسته ام ! خدايا خسته ام از اين امتان!
ديگر گوش شنوايي نيست كه گوش جان به حرف هاي نافرموده ام بسپارد.
ديگر هم دمي نيست كه غمخوار روزهاي تنهاييم باشد.
خدايا اين چه روزگاري هست!!

كه آدميان بدون ارتكاب جرم مجازات مي شوند.

كه به خاطر گناه ناكرده خردمي شوند و مي شكنند!

اين چه دنيايي هست كه هيچ كس خود نيست! كه همه نقاب و صورتك هاي زيبا به چهره دارند و واي به اون روز كه اين نقاب ها كنار بروند!
اين چه دنيايي هست كه همه از عشق و محبت دم مي زنند ولي دانه هاي نفرت در دل همه كاشته ميشود!
اين چه دنيايي هست كه احساس و دل آدم ها ديگر ارزشي ندارد و چيزهايي كه وقتي مانند طلا ناب و باارزش بودند ديگر حتي كوچك ترين ارزشي ندارند!

خدايا ! بارالها! به من پر پروازي عطا فرما .

آري ٫ پرپرواز! دو بال مي خواهم براي پرواز.

خدايا ديگر طاقت ماندن ندارم٫ نمي خواهم بمانم و شاهد اين سياهي ها باشم.

خدايا ٫ دو بالي مي خواهم كه توان پر گشودنشان عشق تو باشد٫ عشقي الهي و آسماني.

خدايا ! پرواز كردن را به من بياموز ٫ چگونگي پرواز در اوج ٫ مي خواهم روحم را به پرواز در آورم و جسم سنگينم را در اين وادي جاي بگذارم.


خدايا از تو آرامش مي خواهم.

مي خواهم با اون دو بال همچون فرشته اي كوچك در هواي تو پرواز كنم٫ مي خواهم هم دم سكوت و تنهايي باشم و ديگر دم برنياورم.

ديگر نمي خواهم گله كنم! از اين دنيا ٫ از اين امتان ٫ ديگر گله اي ندارم!


مي خواهم پرواز كنم ٫ پروازي همراه با آرامش و سكوت تا عرش كبريايت.

مي خواهم از زمين خاكيت به عرش برسم ٫ با عشق تو ٫ با كمك تو.


خدايا ٫ عشق زمينيت را نمي خواهم ٫ خدايا چيزهاي فاني را نمي خواهم ٫ من ابديت را مي خواهم٫ من عشق تو را مي خواهم.

خدايا ! درهاي دلم را را بر رايشان همه ي امور دنيايشان بسته ام٫ ديگر دل بستگي به اين زمين خاكي ندارم.

مي خواهم پرواز كنم به سايشان ملكوت.

با عشقي كه تو به من ارزاني داشتي٫ عشقي مقدس كه هيچ گاه نابود نمي شود و هميشگي و پايدار هست و با وزش نسيمي محو نمي گردد زيرا سرچشمه ي اون تايشاني.


خدايا ديگر سخن نمي گايشانم .

سكوت مي كنم٫ سكوت و دم برنمي آورم تا نظري بر من افكني و بال هاي مرا با عشقت توان پرواز بخشي تا پرواز كنم .

پروازي در سكوت به سايشان تو اي معبودم!


پروردگارم پذيراي من باش و اون چه را مي خواهم به من عطا كن .


من پروازي را مي خواهم كه مقصدش تو باشي .

پرواز در سكوت را .


دردودل و مناجاتهاى ما با خدا
دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

241:

غمی عجیب تمام وجودم را اذیت می کنم
احساس می کنم تنهاتر از همیشه هستم احساس می کنم رنج غریب به تمام غربتم اضافه کرده شده
احساس می کنم غریب تر از گذشته ام
چیزی رنجم می دهد رنج حرفهای نفرموده
رنج درد نهفته
هر گز نمی توانم حرف بزنم
بغضی که سالهاست گریبانگیر وجودم گشته اذیتم می کند مرا تا اوج نابودی می رساند
با خودم می گویم چرا اینچنینم
هوس قهوه تلخ را دارم که با این حال نزارم همدم شود تا کمی موقعيت برایم بگیرد
تا کمی بیشتر بمانم
این جاده را مه گرفته هست مهی که قدرت دین را از من گرفته
قدرت ایستادن
قدرت نفس کشیدن
احساس می کنم هیچ کس حال مرا نمی فهمد
چرا نمی فهمند
اشکهایم هم مرا گم کرده اند هیچ کس نیست
با خودم میگویم خدایا میخواهم برم گم شم
از همه خسته ام
انگار بودنم دیگران اذیت می کند این جمله تمام قلبم را به اتش می کشاند و مرا در کویر سرد تنهایی اوراره می کند

دنیا برایم انقدر تنگ شده که حس ماهی رو دارم که تو تنگ بلور
به زور انداختنش و محکومش کردن برای زندگی تو اون تنگ
تنها به جرم ماهی بودنش همین
از دیار خودم دور افتادم خیلی دور

242:

حدا دونم ادت مي حام ته بلگلده فگت همين ...

243:

سلام خدای من
باز هم امدم ،این بار هم پراز دردم،بگو مثل همیشه میدانم ،ولی تنها تویی که مثل همیشه اغوش برایم میگشایی وبرای امدن پیش تو تنها نیاز به دلیل ندارم،فقط کافی هست بخواهم،خدای من چقدر بی عقلم که هر دری را میزنم جز در خانه تو!چقد ربی عقلم....
هه دیشب خندیدم به خودم،چرا که تورا دربین ابرهای اسمان می جستم!هرچه نگاه میکردم هیچ نبود...خیره میشد بازهم هیچ...مغرورانه توقع بی جا داشتم....میفرمودم چرا وقتی صدایت میکنم ابرهارا برایم نمیشکافی!!چرا دنیا زیر وزبر نمیشود!! چراا
چقد ربی عقلم....
چرا که نمیدانستم تو درابرها نیستی تو درنفس هایم جاری شده ای،تو جزیی از منی،در منی ومن چه بیهوده به دوردست ها خیره شده ام.

244:

خداوندا، دستانم خالي اند و دلم غرق در آرزوها.

يا دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتني خالي كن

245:

امشبی را تا سحر بیدارم مست عشقم جملگی هشیارم


امشبی را سجده ای سوی خدا درطلب عشق تو ام بسیارم




امشبی را با نمازی از عشق




سوی اسمان میروم عاشق دیدارم

246:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا





بار خدایا! با دلی شکسته و لبریز از گناه به سویت می آیم...

می آیم تا درد دل با تو بگویم...

بگویم از لحظه هایی که بودی و ندیدمت، خواندی و نشنیدمت...

و اینگونه هست که زرق و برق این دنیای وانفسا چشم را کور و گوش را کر می کند!



کوله بار زشتی هایم اونقدر سنگین هست که تن را یارای همراهی اش نیست...

مهربانا! غزل بخشش و التفاتت را بسیار شنیده ام، از زبان دل همان ها که طوق بندگی ات را بر گردن دارند.



چشمه ی زلال چشمانم گواه آشفتگی ویرانه ی دلم هست...

شاید این باران مروارید بشوید صدف زنگار گرفته ی دل زمینی ام را...



غفورا! فرموده بودی «مرا یاد کنید تا به یاد شما باشم» چه بگویم که تمام لحظه های زندگیم لبریز هست از آوای وَ اَسمَع دُعایی اِذا دَعَوتُک...

247:

خدایا ! از خودم گله دارم

دعاهایم , نیازهایم , همه چیز خیلی زود از خاطرم می روند .


نمی دانم چرا یادم نمی ماند اونچه امروز در دستم هست , دعای دیروزم بود .

چرا از خاطرم می رود زندگی ام دائم در حال تغییر هست

و اگر داشته هایم را شکر نکنم , ممکن هست فردا در دستم نباشند .

پروردگارم ! تو یاری ام کن اینقدر فراموش کار نباشم و به چشم بر هم زدنی , زبان به گلایه نداشتن ها نگشایم

و کمی شاکر تر باشم .

248:

خدايا
به من استقامت عطا کن تا بتوانم
انتظار نعمتهايت را بکشم
خدايا به من عشق نازل کن تا بتوانم
به بندهايت عشق بورزم
خدايا به چشمانم اشک فراوان هديه کن
تا بتوانم براي جلب رضايت تو
شب ها را تا صبح گريه کنم

249:

خدایا یکبار دیگر تنها مانده ام .

بهترین دوستم ترکم کرده هست .


صمیمی ترین دوستم , محرم اسرار زندگی ام , دیگر در کنارم نیست .

خدایا ! تو هرگز ترکم نکن .

همواره در کنارم باش و سخنان مگویم را که هرگز بر زبان جاری نمی شوند , بشنو !

و روحی چنان وسیع به من عطا کن که تا چون تویی دارد از هیچ تنها ماندنی نهراسد !

250:

امروز هم به پایان رسید .

خدایا ! یک روز دیگر هم از عمر کوتاهم سپری شد .


امروز هم اونطور که باید زندگی نکردم

با تو نبودم

با عزیزانم مهربان نبودم

تمام روزم , روز مرگی بود , نه زندگی

پروردگارا ! از تو تقاضای روزی دیگر دارم تا آرزوهایی که امروز عملی نشدند را به سر انجام برسانم , مشغله هایم را کمتر کنم و بیشتر با تو باشم و یک گام به انسانیت نزدیک شوم .

251:

خدا حرفای منو گوش بده نامه ام رو بخون.........
شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون............

مسپرمش بهت میرم تموم تارو پودمو...............
خدا یه وقت نرنجونیش کسل کنی وجودمو.........
خدا یه وقت کسی نیاد.بدزده قلب سادشو............
کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو.............
بهش بگه دوسش داره..............................
خیلی بده زمونمون خداسپردمش بهت.............
مواظب عشقم بمون................................

خدا شاید این عشقی که من میگیمش تو نشناسی.....


نزدیک ترین کسم اونه خیلی دوسش دارم راستی....
یادم نره بهت بگم عزیزترین من اونه..............


خودم مهم نیست، اما اون نذاری تنها بمونه...........
بمیرم واسه دلش گریه چقدر بهش میاد...............
وقتی که حرصش میگیره میگه از من بدش میاد....


اما وقتی اروم میشه میبینه من بغضم گرفت..........
همین دیونه بازیهاش از اول چشممو گرفت..........

252:

يك داشت و يكي نداشت!
اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم
يكي خواست و يكي نخواست!
اوني كه خواست تو بودي و اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم
يكي بود و يكي نبود!
اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم
يكي اورد و يكي نياورد!
اوني كه اورد تو بودي و اوني كه به هيچ كس ايمان نياورد من بودم
يكي برد و يكي نبرد!
اوني كه برد تو بودي و اوني كه دل به تو باخت من بودم
يكي فرمود و يكي نفرمود!
اوني كه فرمود تو بودي و اوني كه دوستت دارم روبه هيچ كس نفرمود من بودم
يكي موند يكي نموند!
اوني كه موند تو بودي و اوني كه بي تو نمي تونست بمونه من بودم
يكي رفت و يكي نرفت!
اوني كه رفت تو بودي و اوني كه بخاطر تو:
تو قلب هيچ كس نرفت من بودم

253:

پروردگارا !

امروز و اینجا از تو درخواست میکنم


به من قدرت بخشش عطا کنی

تا دیگر آزار نبینم ............

حتی اگر نمیتوانم عزیزانم را درک کنم , اونها را ببخشم

تا بیاموزم که قضاوت تنها بر عهده توست و بس

و کمکم کن لحظه ای از یاد نبرم

تنها اگر ببخشم , بخشیده خواهم شد .

254:

بندگانت شکر نعمتهای تو نمايند،
و من شکر بودن تو،
چرا که نعمت بودن توست.

255:

خداوندا! ای پروردگار ما که ذات بال دار مایی، ما به اراده تو می بینیم و با رغبت توست که می خواهیم، زیرا تو در ما این خواهش را بوجود می آوری


و با توانایی توست که شبهای ما را ، که از اونِ توست، به روزهایی می رسانی که اون هم از اونِ توست.


تو نیازهای ما را ، پیش از اونکه در اعماق وجودمان متولد شوند، می دانی.


تو خود، نیاز مایی و هر چه بیشتر از ذات خود به ما ببخشی، به ما همه چیز داده ای

256:

خدایا دلم مثل همیشه زخم خورده و شکسته...
دلم تنها به شمع امید تو زنده......
چون گذشته دستهایم خالیست ومثل همیشه چشم انتظار لطف تو ...
آغوش گرمت را از من دریغ مکن ...

تنهایم نگذار .....نا امیدم مکن

257:

الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی،
و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟

خدایا : عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.


خدایا : به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن .


خدایا : رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نساز.


خدایا : مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی قضاوت نکنم.


خدایا : جهل آمیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان لوازم قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.


خدایا : شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.


خدایا : درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز.

اون چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.


خدایا : مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله در امان دار.


خدایا : خودخواهی را چندان درمن بکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز اون در رنج نباشم.


خدایا : مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم.


خدایا: « تقوای ستیزم» بیاموز تا درانبوه مسوولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.


خدایا : مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان.

اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن.

لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.



( برگرفته از نیایش نامه دکتر علی شریعتی )

258:

خدایا امروز منم که در خانه شروع خسته از راهی دراز وا مانده ام با کوله باری از وحشت با دستانی بی رمق و لرزان.
با چشمانی پر از غم و با قلبی سرشار از حسرت.

چه کنم در این کوره راه بی فانوس؟ دستم را بگیر

259:

خدايا!براي اونكه نزد تو آيم در جستجايشان شفيعي بودم،
واسطه اي مي جستم تا مرا به حضورت بپذيري،
ميانجي طلب مي كردم تا مرا از درت نراني.
و خدايا! مهربان تر از تو نيافتم.
چه كس اين گناه مجسم را در پيش تو ميانجيگری
خواهد كرد؟!
چه كس اين عصيان محض را واسطه خواهد شد؟!
چه كس شفاعت نافرماني يك عمر خواهد كرد؟!
از خوان تو با نعيم تر چيست
و زحضرت تو كريم تر كيست.
خدايا!
براي آمدن به نزد تو هم تو را شفيع برنامه مي دهم.
خدايا!
از آفتاب تو به سايه تو پناه آورده ام.
خدايا!
من بال طمع، متواضعانه بر پاي احسان تو پهن كرده ام.

خدايا!
اين دل خسته پاي رغبت به سايشان تو مي دواند
و اين دست شكسته جبر تو طلب مي كند و اين
قامت به كمان نشسته توان از تو مي جايشاند.
خدايا!
اين زبان چون لايه هاي كايشانر ترك خورده گناه
زلالی باران رحمت تو را له له مي زند.


و اين برگهاي پژمرده دل خنكاي نسيم رضايت
تو را آرزو مي كند.
خدايا!
كبوتر دل به ياد گردش به دور بارگاه تو مي تپد.
خدايا!
اين جان در اشتياق رايشان تو مي سوزد.


خدايا!
اين چشم بهانه تو را مي گيرد و اشك مي ريزد.
خدايا!
اين ريه ها به شوق تو تنفس مي كنند.
خدايا!
سينه در هجران تو آتش گرفته هست.
خدايا!
اين پنجه ها در طلب چشمه بي انقطاع تو به خاك مي روند.

خدايا!
اين دستها عمري سحوري در خانه تو را رها نكرده اند.
خدايا!
خون رگها به جستجايشان تو در گردش هست.
خدايا!
با من اون كن كه تو شايسته اونی
از آمرزش و بخشش و رحمت
و نه اونكه من سزاوار اونم از عذاب
و مجازات و نقمت، بحق رحمتت
اي هر چه جايشان لطف از چشمه جود تو.


260:

خدا یا !
چنانکه دریای نیل را برای موسی علیه السلام شکافتی و او را (با قومش) از دریا نجات دادی پس از تو در خواست می کنم که درود فرستی بر محمد و آل او و مرا هم از این حالی که در او هستم ( از پریشانی و در ماندگی ) نجات بخشی و بمن فرج و گشایش عاجل عطا کنی .

بفضل و رحمت ( نامنتهای خود ) ای مهر بانترین مهربانان عالم.


261:

سپاس خدايي را سزاست كه تا صدايش مي كنم جواب مي گايشاند
اگرچه او وقتي مرا صدا ميزند،من كاهلي مي كنم
و سهل انگاري براي جواب فرمودن و جواب دادن
وسپاس خدايي را كه هر چه از او مي طلبم عطا ميكند
اگرچه وقتي او درخواستي مي كند يا چيزي مي طلبد
من بخل مي ورزم وخست به خرج مي دهم
اين خداي،اين خداي من،به راستي ستايش بر انگيز هست
به حقيقت دوست داشتني هست
و به واقع سجده كردني
راستي كه محبوبي به خوبي او نيست
واو معشوقترين من هست
(فرازي از دعاي ابو حمزه ثمالي)

262:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا
یا رب
این روزها که در راه هست
روزهایی که با تو همراه هست
خاطراتش ولیکن با من همراه هست
سفره های پر برکتش با یاد تو همراه هست
سحر ها و افطارهایش بهترین لحظات
مناجاتش با علی همراه هست
یارب این لحظات بهترین وقت برای جبران هست
شاید این سال با تو باشم و سال دیگر نباشم
پس باید نیتم را با ذکر تو و روزه ام را در راه تو آغاز کنم
شبهای قدر بهترین شبها برای جبران هست
تا نامه اعمالم را از درگاه تو به بهترین نحو دریافت کنم
یا رب
روزهای پر برکتی که در راه هست
مرا توانی ده تا یارای روزه گرفتن و عبادت تو را داشته باشم
خدایا چنانم کن که عبادتم مورد قبولت
و شب زنده داریم با شب زنده داری علی همراه باشد
دلها را باید شست اگر گنه ایی کردیم
وقت هست برای توبه و میتوان جبران کرد
در این شبهای قدر که نامه اعمال برای همه بندگان صادر میشود
ای دوستان بیایید دلهایمان را با یاد خدا شستشو دهیم
کینه ها رو فراموش کنیم
قلبها را صاف سازیم
شاید امسال باشیم و سال بعد نباشیم

263:


دردودل و مناجاتهاى ما با خدا
! خداوندا

کی می شود که یابم آشنایی را ؟
روزهاست که من بدنبال توام
بردم از یاد مهربانی را
دوست دارم همچو بادی در کوهها سرگردان
من بیابم رهایی را
اما رهایی در پس خاکی سیاه هست
خاکی که شبها از وجودش تیرگی می بارد
تیرگی ها روزی دوستان من بودند
و من بردم از یاد مهربانی را
چشمه آب دستهای من
کنار زد هر اونچه تیرگی را
حال بدنبال تو هستم
می گردم و می بینم و می کوشم
تا بیابم رهایی را

264:

الهي ...
صدايم کن ،انگونه که شايسته بنده نوازيت باشم
سبزم گردان ،انگونه که برازنده بهار آفرينشت باشم

مرا روشن ساز ،اونگونه که خورشيد فروزانت،
تاريکي هاي جهل و غفلت را مي پوشاند و
مرا لبريز کن از عشق محبانت
تا اونگونه که مي خواهي تو را ثنا گايشانم ....

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

265:

خدایا منو ببخش

266:

با چه رویی باهات حرف بزنم .من پر از گناهم .حرفی ندارم غیر اینکه منو ببخش.

دیگه تکرارش نمی کنم من بهت قول می دم

267:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

268:

رها كنيد مرا ...

نفس هايم ! بايستيد

قدم هايم ! مجالم دهيد

اشك هايم ! نباريد

لب هايم ! بسته شايشاند

مي خواهم بخوابم !

خوابي عميق و آرام ...

و جدا از بيهودگي ها ...

مي خواهم بخوابم ...

بار خداي من ...

تو ...

؟

...

دگر نمي تواند ...

و امشب عاشقانه آغوشت را طلب مي كند ...

بار خداي من ...

درياب اميدت را ...

كه دگر توان هيچ ! ندارد ...

269:

خدايا
بود سوزي در آهنگم خدايا!
تو ميداني كه دلتنگم خدايا!
دگر تاب پريشاني ندارم
نه از آهن،نه ازسنگم

270:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

خدايا !
ذهنم پريشان هست ،

قلبم بي برنامه هست ،
افكارم شوريده اند و درمانده ام
پس رشته زندگي ام را
به دست هاي امن تو مي سپارم
اونگاه توفان مي خوابد
و آرامش تو ، حكفرما مي شود .



خداي من !
پاكم كن
تا تو را با انجام كارهايي كه به من سپرده اي ،
ستايش كنم .
مبادا كه در خدمت گزاري تو
نا شكيبا و دلخسته شوم .
اين ، راه آرامشي ست كه بالاتر از درك آدمي هست .

271:

الهی !
هر شادی که بی تو ست اندوه هست
هر منزل که در راه توست زندان هست
هر دل که نه در طلب توست ویران هست
یک نفس با تو به دو گیتی ارزان هست
یک دیدار از ان تو به صد هزار جان رایگان هست
صد جان نکند انچه کند بوی وصالت الهی ........

272:

خدايا راهي نمي بينم و آينده پنهان هست


اما مهم نيست ، همين كافي ست


كه تو همه چيز را مي بيني و من تو را




خدا يا تو به خاطر بندگانت معجزات بي شماري مي كني،


پس به نجات من هم بيا


مرا موهبت اون بخش


كه در تو زندگي كنم


پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم


مباد كه از ياد ببرم


تو پناه و آسايش من هستي


با دستي دامن تو را مي گيرم


و با دست ديگر به تهيدستان و درد مندان ياري مي رسانم


مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار


اي رحيم و بخشنده !


مرا درياب!

273:

خدایا، خدایا....

بارها شده هست که دلم برایت تنگ شده، بارها دلم برای نگاهت، صدایت و نوازشهایت تنگ شده.

دلم برای این همه ظلمی که در لحظه لحظه وقت ها شاهد و ناظر اون هستی می سوزد.

دوست داشتی بندگانت در نهایت مهربانی و صلح با هم زندگی نمايند و دم به دم شیطان درون خویش ندهند.

اما انگار خدایا این آرزو برایت هر روز دست نیافتنی تر می شود.

خدایا مباد امیدت به متحول شدن ما به احسن حالات ناامید گردد.

و برای خوب شدن مان دعا نکنی.

من نیز با تو ای خدای مهربانم دعا می کنم برای عاقبت به خیر شدن نسل انسانها.

نسلی که همچون ققنوس از خاکستر ظلم ها و عداوت ها سر بر می آورد تا فقط و فقط صلح را دریابد و دوستی و شادی و مهر را.
دعایم را بپذیر و اون را به اجابت برسان، آمین

274:

پروردگارا شبي به دردمندي خود انديشيدم و از نا اميدي با خود فرمودم :
اونقدر سرش شلوغ هست كه حرفهاي مرا نمي شنود .

يا شايد من لياقت جواب ندارم .


اون شب را با چشماني اشك آلود به خواب رفتم ....

و در خواب جواب يافتم .


براستي كه تو توانا و دانايي
اين بار نيز مرا درياب .

275:

خدايا
ميترسم از دل خود در کوچه ها خدايا مي نالم از شب سرد از انتظار يارا در اين سراي غربت رايشان مه ات نديدم در اون سراي جاايشاند صورتگرم به رايشانا رايشاناي عاشقانه ام صداقتي ندارد مآواي عارفانه ام حقيقتي هست جانا

276:

خــــــــدايــــــا!
اگر صلاح تو بر من در سوختن من هست ميسوزم

ولی اگر غير از اين هست و اونها مرا به اختيار خود ميسوزانند
به همه اونها لعنت ميفرستم
و اين لعنت را از ته قلب برای اجرا
به تو تقديم ميکنم....

277:

پروردگارا، دعايم به درگاه تو اين هست:
بی نوايی و تنگ چشمی را از دلم ريشه کن ساز و از بيخ و بُن برکن؛
اندکی نيرايشانم بخش تا بتوانم بار شادی ها و غم ها را تحمّل کنم.
نيرايشانی به من ارزانی فرما تا عشق خود را در خدمت و کمک، ثمر بخش سازم.
توانی به من عطا فر ما که هيچ گاه چيزی از بی نوايی نستانم و در برابر گستاخ و مغرور، زانوی دنائت* خم نکنم.
قدرتی به من بخشا تا روح خود را از تعلّق به جيفه*های ناچيز روزگار بی نياز کنم و از هر چه رنگ تعلّق پذيرد، آزادش
سازم.
و نيرايشانی به من ده تا قدرت و توان خود را از روی کمال عشق و نهايت محبّت تسليم خواسته ها و رضای تو کنم.



278:

خداوندا! عشقی را در دلهایمان جاری ساز که به لطافت گلبرگ های سرخ زندگی باشد
و از دریای زلال و بی کرانت سرچشمه گرفته و به روح کوچک ما سرازیر شود
و هستقامتش را بتوان به کوهی مانند کرد که هیچ گاه گردباد حوادث سنگ ریزه هایش

را فرو نریزد ....
و برای قلبهایمان دری بگذار که قفلی بر سرش باشد که کلید اون فقط یکرنگی و صداقت هست.
پس خداوندا هیچ گاه دلهایمان را از عشق خالی نکن ....

279:

مرا از خویش بیگانه ساز ای مهربان ترین یار دیرینم تا
جز برای تو نباشم
الهی!در همه فصلها با من باش .
نمی دانم آشفتگی ام را با کدامین دستاویز به سامان بیاورم ؟
چرا که در پیشگاه تو به هستغاثه نشسته ام .
یک عمر نشانت را جستجو کردم تا دانستم تنها برای یافتن

تو باید به خودت متوسل شد .
و گرنه صدف عمر چون منی
حاصلی جز حسرت و خستگی نخواهد داشت .
پس يا رب ! مرا دریاب ......

280:

نيايش شبانه من با كيه ؟
نيايش تنهايي من براي كيه ؟
نيايش غصه هاي من براي چيه ؟
يكي بگه تا كي؟
نيايش درداي من چي ميشه؟
كي گوش ميكنه؟

281:

در اون هنگام كه همه در اسايش و ارامش ارميده اند
نداي غمگين قلبم مرا ندا مي دهد كه چرا نمي شنايشان
غم قلب زخمي خود را

282:

تو شب و روز منو يكي كردي
نمي دونم
كي هستي؟
چي هستي؟
فقط خدا مي دنه
شدي برام يه معما
داري ديونم مي كني
هر كاري مي كنم تو با مني
راه ميرم
فكر مي كنم
غذا مي خورم
به هرجا نگاه مي كنم
نماز مي خونم
و ...
تو جلو مي
تو اون جايي
تو فكرمي
همه چيز
همه جا
وقتي دعا مي كنم
تو مياي تو زبونم
ولي تو چي؟
بي خيال
ولي تو فكر كس ديگه
ولي تو نيايش شبانه مني
چه خوشت بياد
چه ناراحت بشي
...

283:

منم که جز شب ,کسی هم دردم نیست
هر دو در سکوت سحر به طلوع صبح خواهیم رسید

284:

وقتي که عقربه هاي ساعت از 12 مي گذره،وقتي زمين آروم مي شه از تمام تلاشها
وقتي شب پاورچين پاورچين به آسمون پا مي ذاره


وقتي که با ستاره ها و خلوت شب تنها مي شي،اون وقت احساس مي نمايي نسيم خنک شب برات پيام آورده.پيامي که پره ازعطرياس و نرگسه؛ پره از قطره هاي ناب گلاب و پره از لحظه هاي شيرين پرواز
شب هست و سکوتي دل انگيز و پر از راز.

رازهاي آبي ، سبز و سپيد.

شب هست و خلوت من با خدا
"....نمي دونم چگونه از اين خلوت بنايشانسم؟! تا مي نايشانسم :" من با خدا
اشکها سرازير مي شه.

آيا واقعا من با خدا بيگانه نيستم؟




خدايا!کاش اونقدر بزرگ بودم که مي تونستم دستهاي تو روکه براي دوستي دراز شده بود بگيرم،لمس کنم و ببوسم!کاش دستهاي تو لمس کردني بود.
کاش مي تونستم سرم رو درآغوش تو که مهربانترو گرمترازآغوش مادره بذارم و زار زار گريه کنم؛ براي خودم ، براي تموم کارهاي بدي که کردم ، براي تمام گلهايي که چيدم،براي تمام شبهايي که با ستاره هاي آسمونت قهر بودم؛براي تمام ياکريم هايي که از رايشان ديوار پروندم؛ براي تموم وقتهايي که يادم رفت آسمان آبي ست.

که يادم رفت شقايق چه رنگي ست؟ که يادم رفت سيب چه طعمي داره؟
خدايا! منو ببخشاي به خاطرهمه ي روزهايي که پرواز نکردم و مثل کبوترهاي تو، توآسمون آبي تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم
خدايا! وقتي فکرمي نمايم که تو چقدردوستم داري ، دلم يه جوري مي شه ؛ يه جورخيلي خوب.

خودت که بهترمي دوني
مي خوام با آبي آسمون آشتي کنم؛مي خوام با عشق دوست باشم؛مي خوام دستهاي ايمان روببوسم ؛ مي خوام آب رولمس کنم ؛ مي خوام آبي شم
خدايا! دستم روبگير! اگه تو نگيريشون، من مي افتم، مي شکنم و مي ميرم
خدايا! دوستت دارم .

اونقدرکه...

اصلا چرا بگم ؟! خودت بهتر مي دوني
پس
شب به خيرخداي مهربون من
بذاربازهم بگم


دوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛ دوستت دارم

285:

خداوندا

خداوندا بادا که بیشتر در پی تسلی دادن با شم تا تسلی یافتن
در پی فهمیدن با شم تا فهمیده شوم
در پی دوست داشتن با شم تا دوست داشته شدن
چه با دادن هست که می گیریم
با فراموش کردن خویش هست که خویش را باز می یابیم
با بخشودن هست که بخشایش به کف می آوریم
و با مردن هست که به زندگی بر انگیخته می شویم

286:

خداوندا:


بياموز درس زندگي کردن به انسان تا که نادانان شوند عاشق و ما همچون گل سوسن ميان جايشانها رايشانيم


خداوندا:


بياموز درس هستي را که از هستي گلي رايشاند و از بايشانش کند سرمست ليلي را


خداوندا:


ز سر مستي ليلي اتشي افروز که ان آتش کند مدهوش ميلي را و از مدهوشيش سيلي شود جاري که از جا بر کند آثار پستي را


خداوندا:


به قرانت قسم هر ناجوانمردي شود عاشق که از عشق خودش درمانده و فارق


خداوندا:


از عشقت جرعه اي جامي روا ده بر من مسکين که از عشقش شوم سيراب


خداوندا:


ز نامردان بي همت چه بايد کرد که از معشوق خود بيزار و غمخوارند.

287:

ساوولی به دم و دستگاه با صفای هم همین
داش رییس اینجا کیه ؟ میشه ما اینجا شعر پرت کنیم واسه اوس کریم ؟ اورجینال البته وطنی اعلاء از خودمون ...
قربون اخلاق پاک بی آلایشناک هر چی با مرام تو این گذره ...
زت زیاد
منتظر جوابم آ ...
یا حق ...

288:

خدايا !
ذهنم پريشان هست ،

قلبم بي برنامه هست ،
افكارم شوريده اند و درمانده ام
پس رشته زندگي ام را
به دست هاي امن تو مي سپارم
اونگاه توفان مي خوابد
و آرامش تو ، حكفرما مي شود .

289:


ای بابا کسی التفات نمی کنه جواب این سائل از گرت راه رسیده خسته تا سحر نشسته رو بده ؟ !!!
عجب غریب بازاریه ...


ایه یه شعر بی اجازه زدم سوتش نکنین این ور اون ور بگین واسه اینجا نبود آ ؟!!!
فرموده باشم ...
بازم زت زیاد


290:

با كه گــــايشانم اي يــاران ، قصۀ پريشـــاني حـال ناخـــدا دارم در شبـــــان طـــوفـــانـي



لحـظه اي نيــاسـايد چـشــم گــــريــه آلودم چون درخــــت پُراشــكم در هــواي باراني



شب كه بر سـر مژگان ، اشك من گره بندد خـــانۀ خمــوشــم را مي كـند چـــراغـــاني



از لبــــــان خنـــــدانم ، حـال دل ندانــســتـي خفته در تبسّـــمـها ، گـــــريـه هاي پنهــاني



چـون درختِ غمگيـــنم ، در كــايشانــر ناكامي شاخ و برگ من حسرت ، ميوه ام پريشـاني



هـر وقت بهتنهــــايي ، با دلم كنم خـلوت ســايه هاي غـــم آيد ، از درم به مهمـاني


زندگـاني ِ غمگـيــن ، حـالـت ِ قفــــس دارد مـن در ايــن ميـان دارم روزگــار زنـــداني


نقــش خستـگـيـــها را در نگاه ِ من بنگــــر

از سخـــن، توان دانست ، حال دل به آســاني

291:

من بیشتر از اون گوشه ی دنج

اون گوشه ی مهربان که عطر چای در فضا می پیچد

و طراوت داغ ِ چای در فنجان سرازیر می شود

کنجی نمی خواهم.



من بیشتر از اون سقف بلند

که تو و مهربانی ات در اون خیمه زده اند

و سایه سار نوازشت را ارزانی ام می نمايند

پناهی نمی خواهم.





من بیشتر از اون لحظه ی آرام

که عمق حضورت زیر پوست انگشتانم بازی میکند

ساعتی نمی خواهم.



مرا به عطر چای گرمی که در سیاه چادرت می پیچد مهمان کن

که من جز نوازش سایه ی مهربانت، آفتابی نمی خواهم.



من بیشتر از اون گوشه ی دنج

اون گوشه ی مهربان که عطر چای در فضا می پیچد

و طراوت داغ ِ چای در فنجان سرازیر می شود

کنجی نمی خواهم.



من بیشتر از اون سقف بلند

که تو و مهربانی ات در اون خیمه زده اند

و سایه سار نوازشت را ارزانی ام می نمايند

پناهی نمی خواهم.





من بیشتر از اون لحظه ی آرام

که عمق حضورت زیر پوست انگشتانم بازی میکند

ساعتی نمی خواهم.



مرا به عطر چای گرمی که در سیاه چادرت می پیچد مهمان کن

که من جز نوازش سایه ی مهربانت، آفتابی نمی خواهم.




292:

"خدایا! قدرت تحمل عقیده مخالف را به من ارزانی فرما"
شهید دکتر علی شریعتی

293:

یکم تو دستگاه دل آواز بخونیم، گوشا رو بگیرین:
سلام دادا
دادا من خودم که اینجاها و هیچ جا دنبال رئیس و ایزه گرفتن نمیگردم تو هم نگرد
صاحاب فقط یکیه مابقی الکیه
هرچقدم عشقت کشید شعر پرت کن اینجا از همون وطنی ها اوروجینال باشه ها مثل خودت
لوطی منتظریم
این روزا دل آدم بدجوری حالی به حالی میشه انگاری اکسیژن هوا رو کف رفتن واسه همینم گاهی خدا بجاش پیاز تو هوا ول میکنه..
زت زیاد

294:

مناجات بسیارزیبایی بودانشالله که خداونداین قدرت تحمل را به همه ما عنایت کند

295:

خدايا تحمل تمام سختي ها را به همه دوستان عطاءكن و تمام حاجات دوستان را برآورده كن.
آمين

296:

آ خــدا ! خــورد وخـرابم آ خدا
به خـودت قســم ، کـــبابم آ خدا
رو دلــم مونـده شــکایتی .

بـگم؟
دو کـلوم حــرف حـســابم آ خدا؟
اگـه نا حساب دارم حرف میزنم
بگـــذر از حسـاب کـــتابم آ خدا
گیج وخسـته ، تهی ام تو خودمم
این روزا ، مثــل حــبــابم آ خدا
روُنده ی بهشتم و دوراز جـونت
ســاکـن ، شهــــر عــذابـم آ خدا
تو به دل نگــیر اگـه بد می کنم
جــاهــــل عـهــد شـــبابـم آ خدا
سرمن خورده به سنگ بی کسی
جــون مــن ، نکــن عِــتابم آ خدا
قاب چشمام خالـیه خاک میخوره
عکســت و بـــذار تو قــابم آ خدا
تو بیـــداری که نـدیــدمـت ولــی
یـه شـــبی بیا تـو خـــوابم آ خدا
هـرجا دل رو بکِشی خیالی نیس
تو بِــرُون ، مــن پا رکــابم آ خدا
دل بـه هرکـس که میدم پسم میده
تو دیـگــه نــکـن جـــوابـم آ خدا
لب دریـات عمــریه فــانــوسـم و
تشــنه ی یه قطـــره آبــــم آ خدا

۲۹ فروردین ۸۶


297:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

خداي من !
پاكم كن

تا تو را با انجام كارهايي كه به من سپرده اي ،
ستايش كنم .
مبادا كه در خدمت گزاري تو
نا شكيبا و دلخسته شوم .
اين ، راه آرامشي ست كه بالاتر از درك آدمي هست .

298:

خدایا از این که تو را فراموش می کنم شرمنده هستم.

خدایا به من توانی بده ,بازگردم.مرا تنها رها نکن!!!

نمی دانم بخشش کدامین گناهم را از تو درخواست کنم.من مثال غرق شده در اقیانوس گناهم!!!مرا به ساحل برسان تا بازگردم

کمکم کن تا دیگر ,ان را تکرار نکنم.تنها تو در خیالم باشی.


299:

خدايا راهي نمي بينم و آينده پنهان هست

اما مهم نيست ، همين كافي ست


كه تو همه چيز را مي بيني و من تو را ....




300:

خدايا
خداوندا دلي دريا به من ده
دراو عشقي نهنگ آسا به من ده

حريفان را بس امد قطره اي چند
بگردان جام و ان دريا به من ده

نگارا نقش ديگر بايد اراست
يكي ان كلك نقش ارا به من ده

زمجونان دشت آشنايي
منم امروز ان ليلا به من ده

به چشم آهوان دشت غربت
كه سوز سينه ني ها به من ده

تن اسايان بلايش بر نتابند
بلي من فرمودم ان بالابه من ده

چو با دريا دلان افتي قدح چيست
به جام اسمان دريا به من ده

گدايان همت شاهانه دارند
تو اون بي زيور زيبا به من ده

غم دنيا چه سنجد با دل من
از ان غمهاي بي دنيا به من ده

چه دلتنگ اند اين آيينه رايشانان
دلي در سينه بي سيما به من ده

به جان سايه و ديدار خورشيد
كه صبري در شب يلدا به من ده

301:

هزار و يك‌ اسم‌ داري‌ و من‌ از اون‌ همه‌ اسم‌ «لطيف» را دوست‌تر دارم‌ كه‌ ياد ابر و ابريشم‌ و عشق‌ مي‌افتم.

خوب‌ يادم‌ هست‌ از بهشت‌ كه‌ آمدم، تنم‌ از نور بود و پَر و بالم‌ از نسيم.

بس‌ كه‌ لطيف‌ بودم، تايشان‌ مشت‌ دنيا جا نمي‌شدم.

اما ...
زمين‌ تيره‌ بود.

كدر بود، سفت‌ بود و سخت.

دامنم‌ به‌ سختي‌اش‌ گرفت‌ و دستم‌ به‌ تيرگي‌اش‌ آغشته‌ شد.

و من‌ هر روز قطره‌قطره‌ تيره‌تر شدم‌ و ذره‌ذره‌ سخت‌تر.
من‌ سنگ‌ شدم‌ و سد‌ و ديوار ديگر نور از من‌ نمي‌گذرد، ديگر آب‌ از من‌ عبور نمي‌كند، روح‌ در من‌ روان‌ نيست‌ و جان‌ جريان‌ ندارد.
حالا تنها يادگاري‌ام‌ از بهشت‌ و از لطافتش، چند قطره‌ اشك‌ هست‌ كه‌ گوشه‌ دلم‌ پنهانش‌ كرده‌ام، گريه‌ نمي‌كنم‌ تا تمام‌ نشود، مي‌ترسم‌ سپس اون‌ از چشم‌هايم‌ سنگ‌ريزه‌ ببارد.
يا لطيف! اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ اشك‌ سنگ‌ريزه‌ شود و روح‌ سنگ‌ و صخره؟ اين‌ رسم‌ دنياست‌ كه‌ شيشه‌ها بشكند و دل‌هاي‌ نازك‌ شرحه‌شرحه‌ شود؟
وقتي‌ تيره‌ايم، وقتي‌ سراپا كدريم، به‌ چشم‌ مي‌آييم‌ و ديده‌ مي‌شايشانم، اما لطافت‌ كه‌ از حد بگذرد، ناپديد مي‌شود.
يا لطيف! كاشكي‌ دوباره‌ مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ مي‌بخشيدي‌ يا مي‌چكيدم‌ و مي‌وزيدم‌ و ناپديد مي‌شدم، مثل‌ هوا كه‌ ناپديد هست، مثل‌ خودت‌ كه‌ ناپيدايي...

يا لطيف! مشتي، تنها مشتي‌ از لطافتت‌ را به‌ من‌ ببخش.


302:

ماهى هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات

- اى زلال پاك - !
جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خايشانش

تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !
اى هميشه خوب !
اى هميشه آشنا !

هر طرف كه ميكنم نگاه
تا همه كرانه هاى دور

عطر و خنده و ترانه ميكند شنا
در ميان بازوان تو !

ماهى هميشه تشنه ام
اى زلال تابناك !

يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك !

303:

خدایا !

زمزمه هایی که با یاد تو و به خاطر تو نوشته شوند , ماندگارتر هستند .

دستی که به خاطر تو گرفته می شود , هرگز رها شدن را تجربه نخواهد کرد .


قدمی که به خاطر تو برداشته می شود , هرگز به راه خطا نمی رود .

304:

خدایا سه خصلت هست که مرا باز می دارد که از تو چیزی خواهم و تنها یک خصلت هست که مرا بر اون می دارد.
اون سه : فرمانی که داده ای و من در گزاردن اون درنگ کرده ام ،و دیگر کاری که مرا از اون نهی فرموده ای و من در به جا آوردن اون شتابیده ام ، سه دیگر ، نعمتی که مرا ارزانی داشته ای و من در سپاس اون قصور ورزیده ام.
و اما اون یک خصلت که مرا وا می دارد تا از تو چیزی خواهم تفضل توست به کسی که رو به درگاه تو آرد و با امیدی نیکو به سوی تو آید ، که هر احسان که کنی از روی تفضل هست و هر نعمت که دهی بی هیچ سابقه.

305:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا


خداوندا!
ما را از اونانی قرارده که درخت‌های اشتیاق در باغ‌های سینه‌هایشان ریشه دوانده و شعله‌های عشق تو آتش به دل‌هایشان زده و رایحه جمال تو پرنده افکارشان
را اوج تازه بخشیده
اونان که در مزارع قرب تو، به چراگاه مکاشفه آمده‌اند و از چشمه عشق تو با جام‌های لطف تو می‌نوشند

306:

الهي دانايي ده كه از راه نيفتيم و بينايي ده كه در چاه نيفتيم
الهي آفريدي رايگان و روزي دادي رايگان بيامرز رايگان كه تو خدايي نه بازرگان.
الهي بنياد توحيد ما خراب مكن وباغ اميد ما بي آب مكن .
الهي مي بيني و ميداني و برآوردن مي تواني.

الهي بود و نابود من تورا يكسان از غم مرا به شادي رسان

307:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

الهى ! بحق خودت حضورم ده و از جمال آفتاب آفرينت نورم ده.

الهى ! راز دل را نهفتن دشوار هست و فرمودن دشوارتر.

الهى ! يا من يعفو عن الكثير و يعطى الكثير بالقليل از زحمت كثرتم

وارهان و رحمت وحدتم ده ....


308:

خدایم , خدایم ,آه ای خدایم
صدایت میزنم ,بشنو صدایم

شکنجه گاهی هست این دنیا ,از چه آیم
به جرم زندگی این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
گلویم مانده ازفریاد و فریاد
ندارد کز غم مرگ صدا راه
به بغض در نفس پیچیده سوگند
به گلهای به خون غلطیده سوگند
به مادر سوگوار جاودانه
که داغ نو جوانان دیده سوگند
خدایا حادثه در انتظار هست
به هرسو باد وحشی در گذار هست
به فکر قتل عام لاله ها باش
که خواب گل به گل کابوس خواب هست
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت میزنم با گریه هایم
صدایت میزنم بشنو صدایم
الهی در شب قبرم بسوزان
ولی محتاج نامردان نگردان
عطا کن دست بخشش همتم را
خجل از روی محتاجان مگردان
الهی کیفرم را میپذیرم
که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک کن تا که با ناحق نسازم
برای عشق و آزادی بمیرم
خدایم ای پناه لحطه هایم
صدایت میزنم باگریه هایم

309:

خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم
تمام تن شدم زخمی ز تیغ هم قطارانم
خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری
از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری
هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا
در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا
هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان
ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان
همانهایی که می فرمودند همیشه یار من هستند
به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند

310:

خدايا دوباره دلتنگ شدم...
دلتنگ خيلي چيزا...
خدايا اينقدر حرف تايشان دلم زندوني شده
كه بعضي وقتها بي طاقت ميشم
مي دونم ازت خواستم پس بايد اميدوار باشم
اما خاطرات تلخ و شيريني كه تايشان اين سالها
تايشان ذهنم هك شده بعضي وقتا دلتنگم مي كنه
ولي خوب چشم خداجون....
بازم استقامت مي كنم

311:

در نماز تو خدایا بدنم میلرزد
چون به لب نام تو آرم، سخنم میلرزد
یادم از بار گناه آید و سرمنزل مرگ
وز غم این ره بی توشه تنم میلرزد

312:

اين چه وضعي ست، بگو تا كه بدانيم، يره
ما كه از كار تو سر در چمدانيم، يره

313:

شعري امروز براي خدايم مي نايشانسم

از نور
نه از عشق هاي زميني پر غرور
لبخندي از بي گناهي
از روز و شبي پر از پاكي
نه از اخم و عرق شرم گناه
از بستن چشم ها و خيال خدا در سر
نه نگاهي خيره و بيهوده يا خيال شيطان پر از شر
از نبض هاي آرام بودنم
از تكيه گاهي محكم
از رفتن حس هاي پر از سرودنم
از گرميه آه افسوس در سر تا سر تنم
يا گاهي هم از رايشانايي با خدا بودن پر از نوازش
اما كم دارم از خوبي ها
شرم دارم از حضورم پيش خدا
اينهمه نور از او
و من پر از لكه هاي بي نور گناه
اما بازهم آرزايشانم اين هست
نشوم از خدا،جدا
حتي با گهگاهي گناه
دست بر رايشان شعرم مي گذارم
با نگاه سردي
با آه گرمي
سر برايشان زانو مي گذارم...

314:

خداوندا
دلم پر بود از عطر لطیف دستهای تو
و چشمانم تو را میدید
من هنوزم در حسرت تکرار اونروزم

315:

الهی همه تو،ما هیچ.سخن این هست برخود مپیچ.
الهی فرمودی کریمم، امید بدان تمام هست تا کرم تو در میان هست، ناامیدی حرام هست.
الهی مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را.

الهی اگر امانت را نه امینم، امانت را می نهادی دانستی چنینم.
الهی تا از مهر تو اثر آمد همه مهرها به سر آمد.

316:

خدایا!
دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم
شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند
از عظمت مهربانیت در حیرتم

چگونه به من محبت میکنی ....

317:

خداوند مهربان من كه تمام نيكي ها از توست
رودي از مهرباني ها بر قلبم جاري كن

و نوري درخشنده از وجود بي نهايتت ،تا هيچگاه نا اميدي

راهي به دورنم نيابد
اي مقتدرآمرزنده
خداي خوب من ....

318:

الهي ....


زبانم را به ذكر تو گايشانا ...


گوشم را به شنيدن سخن حقّت شنوا
چشمم را به مشاهده جمال معرفتت بينا
بدنم را در راه خدمت به ایجاد و كسب رضايت خود توانا بگردان
انديشه و قلبم را جز به يادت به امري غير اون مشغول نكن ....

319:

*الهی: نور ديده ی آشنايانی، روز دولت عارفانی.


*لطيفا: چراغ دل مريدانی و انس جان غريبانی.


*کريما: آسايش سينه ی محبانی و نهايت جان قاصدانی.


*مهربانا: اونی که خود فرمودی و چنان که فرمودی اونی، جانهای جوانمردان را عيانی و
از ديده ها امروز نهانی ....


320:

الهی !
به هر صفت که هستم ، به خواست تو موقوفـم!
به هر نام که مرا خوانند ، به بندگی تو معروفـم!
تا جـان دارم ، رخت از اين کوی بر ندارم!
او که تو اون اايشانی بهشت او را بنده هست!
او که تو در زندگانی اايشانی‌ ، جـاايشاندان زنده هست!
لطيفـا !
همه از تو ترسنـد و من از خود !
از تو همه نيکی ديده ام و از خايشانش همه بد...
ای دير خشم زود آشتی !
به بهشت و حور چه نازم ؟ مرا نظری ده ؛
که از هر نظری بهشتی سازم.
خدايـا !
حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار.
برحمتک يا عزيز و يا غفار !

321:

خداوندا سپاس...


خداوندا سپاس از حظور پر مهرت در زندگيم

سپاس از همه عشقی که در وجودم برنامه داده ای
خداوندا تو را سپاس می گايشانم به خاطر تمام لحظاتی که با منی.


322:

دل بر که توان بست چو دلدار نباشد
غم با که توان فرمود چو غمخوار نباشد

ای صاحب دل خانه دل مسکن یار هست
خانه نشیمنگه اغیار نباشد
زاهد چه گشایی در دکان ریا را
اکنون که ترا رونق بازار نباشد
گریان شدم از دیدن رویش که به خورشید
در چشم توانایی دیدار نباشد
تا هست سر شوق گلستان جمالت
دل را هوس دیدن گلزار نباشد
از ماه جهان تا به جمال تو چه گویم
خورشید بدین جلوه رخسار نباشد
با حلقه زلف تو چه تسبیح و چه زنار
جز موی تو ام سبحه و زنار نباشد
جان باخته در راه تو این دل که حیف هست
بر وی گذری از رخ تو یار نباشد ....

323:

معبودم " سرور اعجاز و شفرمودی های جهان
از سر رحمت ، به قلب من بیا خودآ
ای خسرو شادی های من

با عشق به قلبم نزول کن و متبرکم گردان
تا ؛ اشک هایم را از خاطر ببرم ...

324:

خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار هست.
چه رنجی می کشد اون کس که انسان هست و از احساس سرشار هست.

خداوندا اگر روزی تو از عرشت به زیرآیی،پوشش فقر پوشی و غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان
بیاندازی،
زمین و آسمان را کفر می گویی ، نمی گویی؟
خداوندا گر در ظهر گرماخیز تابستان تنت را به خاک بسپاری،
لبان تشنه ات را روی ظرفی مسین بگذاری،
کمی اون طرفترخانه های مرمرین بینی،
زمین وآسمان را کفر می گویی، نمی گویی؟
خداوندا تو در قراون جاویدت هزاران وعده ها دادی،
تو فرمودی که اگر اهریمن شهوت بر انسان حکم فرما شد،
من او را با صلیب خشم خود،
مغلوب خواهم ساخت
ولی من دیده ام
چشمان فرزندی که از اندام لخت مادرش دزدانه می لغزد…..
خداوندا اگر مردانگی این هست،
به نامردان قسم نامرد ناامت اگر دستی به قراونت بیالایم.

....

325:

خدایا !

بی صبری ما آدمها را به صبوری های خودت

نا مهربانی های ما را به مهربانی های خودت


گناهکاری ما را به بخشش های خودت

و بی وفایی های ما را به معرفت خودت ببخش !

ای آمرزنده تمام بدی ها و ناپاکی ها .

326:

دردودل و مناجاتهاى ما با خدا

شب های دراز بی عبادت چه کنم

طبعم به گناه کرده عادت چه کنم

گویند کریم هست و گنه می بخشد

گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم...


327:

خدايا
به من توفيق تلاش در شکست
استقامت در نومیدی ، رفتن بی همراه
کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت
خوبی بی نمود ، مناعت بی غرور
تنهایی در انبوه جمعیت
عشق بی هوس و
دوست داشتن بی اونکه دوست بدارند
روزی کن

328:

یا رب مکن از لطف پریشان ما را
هر چند که هست جرم و عصیان ما را
ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم
محتاج بغیر خود مگردان ما را

329:

سپاس خدایی را که شناخته هست بی اونکه دیده شود؛

و آفریننده هست بی اونکه رنجی برد.

خلایق را به نیروی خود بیافرید؛

و مهتران را با چیرگی در بند بندگی کشید ،

و بزرگان را با بخشش خویش مهتری بخشید ؛

و اوست که آفریده خود را در این جهان ساکن گرداند

و پیامبرانش را بر جن و انس برانگیخت

تا دنیا را چنان که هست بدیشان بنمایاند ، ......

330:


خدايا!
ما اگر بد كنيم تو را بنده هاي خوب بسيار هست
تو اگر مدارا نكني ما را خداي ديگري كجاست؟؟؟


331:

الهي پناه ميبرم به خورشيد مهرت پيش از اونكه دستان تباهي نابودم كنم .
و چشم ميدوزم به رحمتت پيش از اونكه دنيا با نور سياهي نابينايم كند.
تلهي ترا با نام
هايت ميخوانم پيش از اونكه بار گناهان مرا با سكوت

مرگ همنشين كند ....


332:

بار الها ! .....



تو بر لحظه لحظه ی زندگی ام ناظر هستی .حقایق را می دانی و از نیتم آگاهی .

بر حالات درونی ام شاهدی و می دانی که چه وقت در مانده ام .

خدایا به تو پناه می آورم .اگر مرا به حال خود رها کنی ,

در سفر زندگی هرگز به مقصد نمی رسم .

چرا که گاهی صفات ناپسند , نیت های ناپاک و ...

به من روی آورده و در قلبم جای می گیرند .

اونگاه که هر لحظه از هدف زندگی دورتر می شوم

از تو می خواهم که مرا در آغوش امن خودت پذیرا باشی ....

333:

خداوندا! .....
عشقی را در دلهایمان جاری ساز که به لطافت گلبرگ های
سرخ زندگی باشد و از دریای زلال و بی کرانت سرچشمه گرفته
و به روح کوچک ما سرازیر شود، و هستقامتش را بتوان

به کوهی مانند کرد که هیچ گاه گردباد حوادث سنگ ریزه هایش را فرو نریزد،

و برای قلبهایمان دری بگذار که قفلی بر سرش باشد که کلید اون
فقط یکرنگی و صداقت هست .


334:

خدای من! ....
کوله بارم اگر چه از توشه‌ی راه تهی هست، انباشته از توکل که هست...

اگر خواب سرد زمستانی گناه، دلم را به انجماد کشیده هست،

نسیم بهاری اعتماد به لطف تو در آوندهای دلم هیجان تازه آفریده هست.

اگر دانه‌ی وجودم در زیر خاک‌های غفلت و نسیان، در اشتیاق دیدار خورشید تو

، شکفتن را از یاد برده هست شناسایی سبزینه‌ی فطرتی که تو در وجود نهاده‌ای
سر می‌شکفد و در اشتیاق تو رشد می‌کند. ....


335:

بر نداده هایت سپاس !

نمی گویم لابد مصلحت هست !

نمی گویم لابد حکمت هست !

نمی گویم لابد قسمت هست !

فقط می گویم لاید لایق نبوده ام !!!!!!!

336:

مناجات با خدا
"يا الهي"
الهي, مست تو را حد نيست, ولي ديوانه ات سنگ بسيار خورد , من مست و ديوانه ي تو ام.
الهي, خدا خدا فرمودن مجازي ما كه اينهمه بركت دارد, اگر به حقيقت گايشانيم چون خواهد بود؟
الهي, خفتگان را نعمتِ بيداري ده , و بيداران را توفيق شب زنده داري و گريه و زاري!
الهي, همه آرامش خواهند من بيتابي, همه سامان خواهند و من بي ساماني.
الهي, ما بيچاره ايم و تنها تو چاره اي,ما همه هيچ كاره ايم و تنها تو كاره اي.
الهي, ما را ياراي ديدن خورشيد نيست, دم از خورشيدآفرين چون زنيم؟!
الهي, پيشاني بر خاك نهادن آسان هست, دل از خاك بر داشتن دشوار.
الهي, كلمات و كلامت كه اينقدرشيرين و دلنشين اند, خودت چوني؟
الهي, روزم را چون شبم روحاني گردان, وشبم راچون روز نوراني!
الهي, عمري آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم.
الهي, اگرستارالعيوب نبودي, ما از رسوايي چه مي كرديم؟
الهي, رجب بگذشت و ما از خود نگذشتيم, تو از ما بگذر!
الهي, هركه را مي بينم با خود هست, مرا با خودت دار.
الهي, راز دل را نهفتن دشوار هست و فرمودن دشوار تر.
الهي, كامم را به حلاوتِ تلاوتِ كلامت, شيرين بدار!
الهي, دل به جمال مطلق داده ايم, هرچه بادا باد.
الهي, در بسته نيست, ما دست و پا بسته ايم.
الهي, اون را كه عشق نيست , ارزش نيست.
الهي, اگر گُلم و يا خارم از اونِ بوستانِ يارم.
الهي, شكرت كه به جنتِ لقايت در آمدم.
الهي, اسمي جز بي اسمي برايم مباد.
الهي, واي بر من اگر دلي از من برنجد!
الهي, فرزانه تر از ديوانه ي تو كيست؟
الهي, شكرت كه مي گايشانم شكرت.
الهي, خوشا اون دم كه در تو گُمم.
الهي, از من آهي و از تو نگاهي.
الهي, دل خوشم كه الهي گايشانم.
الهي, اون خواهم كه هيچ نخواهم.
الهي, خنك اون كس كه وقف تو شد.
الهي, همه گايشانند بده , من گايشانم بگير.
الهي, انكه سحر ندارد, از خود خبر ندارد.
الهي, از دردم خُرسندم كه درمانش تايشاني.
الهي, شكرت كه توشه اي جز توكل ندارم.
الهي, تو پاك آفريده اي , ما آلوده كرده ايم .
الهي, تو را دارم چه كم دارم , پس چه غم دارم.
الهي, اگر بخواهم شرمسارم و اگر نخواهم گرفتار.
الهي, آمدم ردم مكن, آتشينم كرده اي سردم مكن.
الهي, شب پره را در شب پرواز باشد , و من را نباشد!
الهي, حرم بر نامحرم حرام هست, مُحرِم چرا محروم باشد.
الهي, از مطالعهنماز شرم دارم و از نمطالعهاون شرم بيشتر.
الهي, به سايشان تو آمده ام به حق خودت مرا به من بر مگردان!
الهي, حرفهايم اگر مشوش هست , از ديوانه پراكنده خوش هست.
الهي, تو خود گواهي كه اين سخنان از بي تابي ست , بر ما متاب!
الهي, اگرچه درايشانشم , ولي داراتر از من كيست, كه تو دارايي مني.
الهي, از سجده كردن شرمسارم و سر از سجده برداشتن شرمسارتر.
الهي, كيست كه موفق به زيارت جمال دل آرايت شد و شيدايت نشد؟
الهي, عقل و عشق , سنگ و شيشه اند, عاشقان از عاقلان نالند نه از جاهلان.
الهي, نه خاموش مي توان بود و نه گايشانا, در خاموشي چه كنيم, در فرمودن چه گايشانيم؟
الهي, تن به سايشان كعبه داشتن چه سودي دهد, اون را كه دل به سايشان خداوندِ كعبه ندارد؟
الهي, خودت آگاهي كه درياي دلم را جزرو مد هست,"يا باسط" بسطم ده, و "يا قابض" قبضم كن!
الهي, داغ دل را نه زبان تواند تقرير كند نه قلم يارد به تحرير رساند, الحمدلله كه دلدار به نافرموده و نا نوشته آگاه هست.
الهي, چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش هست, و چگونه سخن گايشانم كه خرد مدهوش و بي هوش هست.

337:


خدايا !
بي آب و نان هم اگر بشود زنده ماند بي عشق جانان نمي شود
ازين نعمت ناب زندگي محروممان مكن


338:

خدایا ! تو میدانی که مواجهه با طوفان حوادث , برای من چیز جدیدی نیست

من بارها و بارها در شرایط پر مخاطره و در گرداب مشکلات گرفتار آمده ام .

اما هر بار در اون هنگام که به دلیل انتخاب راه غلط در حال غرق شدن بودم

, تو به کمکم آمدی ,

دستم را گرفتی و من را نجات دادی .

آموخته ام که باید در هر شرایطی به تو توکل کنم

خدایا ! من را تنها نگذار و تا آخرین لحظه یاری ام کن .

339:

...خداي من!
تو چقدر به من نزديکي با اين همه فاصله‌اي که من از تو گرفته‌ام
.
...تو که اين قدر دلسوز مني
! ...
...خدايا تو کي نبودي که بودنت دليل بخواهد؟

تو کي غايب بوده‌اي که حضورتنشانه بخواهد؟
تو کي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيهباشد؟
...کور باد چشمي که تو را ناظر خايشانش نبيند
.
کور باد نگاهي که ديده‌بانينگاه تو را درنيابد
.
بسته باد پنجره‌اي که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود
.
وزيانکار باد سوداي بنده‌اي که از عشق تو نصيب ندارد.

340:

خداوندا وقتی تو میروی شب میشود
و قلب من پر پر میشود
و نا امید و حقیر میشوم
چو خاکی میشوم که بر اون بارانی نمی بارد
و در اون گلی نمی روید
و بر سرش ستاره ای نمی درخشد
تو می روی و من تنهای تنها میشوم
تو می روی و من در غم خود خاک میشوم ....

341:

خداوندا، دستانم خالي اند و دلم غرق در آرزوها.
يا دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتني خالي كن

342:

خدايا راهي نمي بينم و آينده پنهان هست


اما مهم نيست ، همين كافي ست


كه تو همه چيز را مي بيني و من تو را



خدا يا تو به خاطر بندگانت معجزات بي شماري مي كني،


پس به نجات من هم بيا


مرا موهبت اون بخش


كه در تو زندگي كنم


پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم


مباد كه از ياد ببرم


تو پناه و آسايش من هستي


با دستي دامن تو را مي گيرم


و با دست ديگر به تهيدستان و درد مندان ياري مي رسانم


مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار


اي رحيم و بخشنده !


مرا درياب! ...


343:

خدای سرزمین خاطره های من!
نمی دانم این شیون و تنگی را به چه سود خواهم فروخت؟
نمی دانم این تیرگی از نگون بختی من هست یا از قسمت دنیا و خنده های رعد اسای شیطان؟
دلم تنگ هست.

بیش از عمر دنیاست که این ذکر را زمزمه کرده ام.(دلم تنگ هست).

باز هم بگویم؟

خدایا
دلم تنگ هست تنگ
از اتش دوری تنگ هست
دلم تنگ هست تنگ
از هستی گرفته،قدرت بخشیدن ندارم.
دلم تنگ هست تنگ
خدایا دلم تنگ هست ،خون ام
معبودا دلم تنگ هست، وداع ام
پروردگارا دلم تنگ هست،غربت ام
نهایت من، دلم تنگ هست، انتهایم
.


.


.


.
ساده بگویم؟
از خسته بودن،خسته شده ام.

344:

اي خدا
سپس اينم بخدا راز نگهدار شوم
توبه كردم كه به جز خلوت خود يار شوم!


اي خدا
سفره دل نكنم باز دگر پيش كسي
گر كنم مستحق رفتن بردار شوم

345:

خدایا تو را دوست دارم
تو را به خاطر خودت دوست دارم
خدایا مرا نه هراس دوزخ هست
و
نه غم از دست دادن جنت
تنها تو را می خواهم و بس
تورا با تمام وجودم دوست دارم

346:

چه تاپیک قشنگی

347:

دلت و فکرت قشنگه
مهربون
آره خوبی از خودت شروع میشه

348:

سلام
سلام
سلام به بزرگترین
سلام به مهربونترین
سلام به زیباترین
سلام به شایسته ترین
سلام به...از اینکه اینهمه"ترین باشی چه حسی داری؟
میدونم
تنهایی
غربت
خستگی
احتمالا از دست ما آدما با این همه ادعای توخالی و این همه نافهمی خسته ترینی.
آخی قربونت برم اما صبورترینی و تحملمون میکنی
و امیدوارترینی و منتظری که اراده کنیم و درست بشیم.
و عاشق ترینی و...
فکرشو بکن
آدم یه "ترین" داشته باشه که دوسش داشته باشه
چه حس خوبیه
اونقدر که اشک تو چشم آدم جمع میشه از خوشحالی.
مثل خواب میمونه
کاش انقدر آدم نبودم و میتونستم بفهمم
کاش میشد ماها بفهمیم تو را.

آخه ما آدما را بدجوری ظاهر بین آفریدی.

تا چیزی را باانگشتامون لمس نکنیم باورش نمیکنیم .

گیرم که باور کنیم تا میایم بهش انس بگیریم فراموش میکنیم.
اشتباه میکنیم و به توان هزار اشتباهاتمونو تکرار میکنیم.
و باز هم ادعا میکنیم که خیلی میفهمیم
حتی بیشتر از تو!
بگذریم
دلم لک زده واسه یه گپ خودمونی.
خیلی وقته با هم حرف نزدیم نه؟
شاید دوروزی میشه
یا بیشتر .
خب دلیلشو خودت میدونی.

من یه کم خجالت میکشم ازت.

آخه آدمم انقدر پررو میشه؟!
برای بار سوم عهدمو زیر پا گذاشتم و با کسی که نباید حرف میزدم حرف زدم.حرفایی که نباید میفرمودم را فرمودم.

خیلی مقاومت کردم اما ...میدونی چی شد؟

دوست نداشتم تصور بدی از من داشته باشه خواستم آبرومو بخرم اما به قیمت آبروم در برابر تو.

خدا جونم آخه تو خدایی و می بخشی اون که خدا نیست

میدونم.

حرفم خیلی بی منطقه

میدونم خیلی نامردیه
میدونم خیلی بی معرفتی کردم
میدونم خیلی بد کردم میدونم خیلی بد شدم میدونم یه بی وفا بودم میدونم همه چیا خراب کردم میدونم بازم تو تنهام نذاشتی بازم تو بودی که کمکم کردی بازم اومدی کنارم دستمو گرفتی و منو بردی تا اونجا که میخواستم و میخواستی
همه رو میدونم
اینم میدونم که تو سر عهدت موندی
تو با اینکه میدونستی بیشتر از تو اونو دوست دارم بازم دستمو رها نکردی همه رو میدونم
تو خدایی
خدای خوبی هم هستی
مهربونی
نذاشتی خراب بشه
نذاشتی هیج اتفاق بدی واسه هیچ دلی بیفته.

نذاشتی.

چقدر تو بزرگی.
چقدررر تو بزرگی.
حالا که منو تا اینجا آوردی.
حالا که اینهمه خوبی کردی
حالا که منو با تموم بدیهام بخشیدی و بازم نشستی و به حرفام گوش میکنی.

حالا که هنوزم خدای منی و میتونم تو را با دلم لمست کنم حالا که اینهمه قشنگی

میشه منو از شر این همه پریشونی خلاصم کنی؟ میشه مرا از این کابوس رها کنی؟ میشه این حس وحشتناک را از دلم بیرون کنی؟
این حس چیه تو دلم؟
چرا انقدر میترسم از دروغی بودن احساساتم؟
چرا انقدر میترسم از دروغی بودن حتی خودم؟
می ترسم همه اینا تصورات کودکانه من باشه
میترسم همش بچه بازی باشه
دروغ باشه
فریب باشه
یعنی من دارم خودمو فریب میدم؟
نگرانم
میترسم دوباره فراموشکار بشم.
ذهنم آشفته اس.
میشه اون پنجره را وا کنی تا من بپرم تو بغلت.


میشه یه سیلی بزنی تو گوشم
می خوام بیدار بشم
واسه همیشه.
واسه همیشه
بیدارم کن.
هر چقدر درد داشته باشه مهم نیست.
میدونی که من میتونم تحمل کنم.
فقط منو از این کابوس رها کن.
نذار فراموشت کنم.
نذار از دست بدم همه اینا رو .
می دونی که خیلی سخت بود.

میدونی که من تنهای تنها شدم فقط برای اینکه تورا داشته باشم.

پس کمکم کن تا همونی بشم که دلم میخواد.

کمکم کن تا با تو باشم.

کمکم کن تا پنجره ام را ارزون نفروشم.

کمکم میکنی؟
آره؟
دستمو بگیر
همه امیدم به توست

349:

تو چقدر خوبي
خيلي خوب

350:

خدایا

گر تو درد عاشقی را میکشیدی

تو هم زهر جدایی را به تلخی میچشیدی

اگر چون من به مرگ آرزوها میرسیدی

پشیمان میشدی از اینکه عشق را آفریدی

بگو هرگز سفر کردی سفر با چشم تر کردی؟

کسی را بدرقه با اشک، تو با خون جگر کردی؟

ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی؟

گل امیدت را پرپر به خاک رهگذر کردی؟

351:

تمام شب و روزم همین شده
پیشتر ها فقط شبهایم را ساعتی با خودم بودم و خودم و خودم
حالا دیگه شب و روزم یکی شده
میدونم که هستی
فرمودی که همیشه هستی
فرمودی که منو مثل یه یتیم بی پناه پناهم میدی
خودت فرمودی
برای گمشده ها هم جایی داری؟
راه را نشونم بده
کدوم طرف؟
چکار باید بکنم؟

352:

خداوندا، مرا وسیلۀ صلح خویش برنامه بده.
اونجا که کین هست، بادا که عشق آورم.
اونجا که تقصیر هست، بادا که بخشایش آورم.
اونجا که تفرقه هست، بادا که یگانگی آورم.
اونجا که خطا هست، بادا که راستی آورم.
اونجا که شک هست، بادا که ایمان آورم.
اونجا که نومیدی هست، بادا که امید آورم.
اونجا که ظلمات هست، بادا که نور آورم.
اونجا که غمناکی هست، بادا که شادمانی آورم.
خداوندا، بادا که بیشتر در پی تسلّی دادن باشم تا تسلّی یافتن،
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن،
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.

چه با دادن هست که می گیریم،
با فراموشی خویشتن هست که خویشتن را باز می یابیم،
با بخشودن هست که بخشایش را به کف می آوریم،
با مردن هست که به زندگی برانگیخته می شویم

353:

خدایا
با غم عشقش چه کنم؟
که همچو آتشی زیر خاکستر وجودم پنهان هست
با دیدنش شعله میگیرد و میسوزاندم
از فراقش خاموش میشود و روح فسرده ام را سرد و سرد تر میکند
از غم عشقش غیر از تو با که گویم؟
که جز تو محرم راز و چاره سازی ندارم!
جز تو طبیبی برای درمان دردم ندارم!
جز تو سحر بخشی برای شبهای تنهایم ندارم!
و جز تو چه کسی میتواند این آتش را در دلم گلستان کند؟
...

354:

خدایا!دلتنگ شده ام به اندازه ی آسمانت!

دیروز آرزو داشتم می توانستم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد،

اما امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد،باز من زندگی خواهم کرد چون تو می خواهی!

355:

خدای من
نمیدانم چه میکنی با من
نمیدانم چه در پیش دارم
نمیدانم تلخی هایم از چه روست
نمیدانم سختی ها را پایانی هست یا...
نمیدانم و اگر میدانستم باز هم نمیدانستم
مهربانترینم
میدانم
هر چه که هست بهترین هست
هرگز از تو نخواستم
هرگز شهامت خواستن نداشتم
بذر نیاز را در درونم کاشتی اما ذره اای شهامت به من عطا نکردی تا از تو بخواهم
رهایش کن
به تو بیشتر اطمینان دارم تا خودم
خودت بهتر میدانی که چه کنی
این زندگی من و این تو
هر چه که میخواهی بکن
میدانم که درستترین هست

356:

پروردگارا ...


به من آرامش ده تا بپذيرم
اونچه را كه نمي توانم تغيير دهم ،
دليري ده تا تغيير دهم اونچه را كه مي توانم تغيير دهم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم ....


357:

چه خوش هست حال مرغی کز قفس پریده باشد .



خوش تر از اون حال مرغی که قفس ندیده باشد .


358:

چه روز غریبیست!
هوای تورا دارد دلم.
به هر سو که می نگرم هستی.

تو ..تنها تو

این همه نشانه..

این همه حرف...چقدر با من حرف داری...چه دل پری داری.

چرا اینهمه دلنازک شده ام؟
این پرده نازک اشک چیست که همواره دیدگانم را در بر گرفته و دنیایم را تار کرده هست.
قطرات زیبای اشکی که آفریننده اعجابش تویی و آرام و نرم بر گونه هایم می غلتند همه از شرم نگاه توست بر من و از شوق دوستی بی پایان توست با من.
میدانی
دلم برای خودم میسوزد..آتش میگیرد..خاکستر میشود.
بیچاره من!
چرا این همه نمیفهمم.
تو اینجایی.

در کنار من و من همواره در جستجوی تو

دلم به درد می آید از نافهمی هایم
دلم به درد می آید ازسرکشی هایم
دلم به درد می آید از مهربانی بی دریغت
چرا نمی فهمم؟
چرا این همه حقیرم؟
چه بر سر من آمده؟
من همانم که با تو عهد بستم تا بدین دنیا پای بنهم و اونچنان بندگی کنم که آفریده هایت را به حیرت وادارم.


همان که دستان پر مهر تو خاک وجودش را سرشته
و روح خدایی تو بر او دمیده شده هست.
همان که فرشتگان پاک نهادت را به سجده اش واداشتی
آدمی که بهشت برین جایگاهش بود
خدای من
چه عظمتی!
چه بودم؟ چه هستم؟
آیا هنوز همان هستم که بودم؟
مرا چه شده؟
چرا این چنین گنه کار و عصیانگر؟
چه بر سرم آمده خدا؟
فراموشی پیشه کردم
گناه در پیش گرفته ام
زیبایی های تو را به لذات پست دنیوی فروختم
اینهمه ارزان فروشی!
چقدر ابله و ساده دل!
هنوز هم خود را انسان میخوانم.


چه دروغ بزرگی!
خدای من!
با خودم چه کردم؟!
گم شدم
چون کودکی بازیگوش در تاریکی سرزمین سیاهی ها به بازی با لعبتی بی ارزش مشغول شدم.
هیچ نمیدانم چه بر سر اون انسان عظیم آوردم
هیچ نمیدانم با اون کودک معصوم چه کردم
هیچ نمیدانم با تو چه کردم
هنوز با منی؟! گرچه با تو نباشم؟ گرچه دور از تو باشم؟ گرچه گنه پیشه کنم؟ گرچه خیانتکار باشم؟ گرچه غرق شوم در این مرداب کثیف؟ باز هم هستی؟!شرمم باد شرمم باد
گاه می اندیشم چقدر شرمگین می شوی از آفریدن اونچه انتظار داشتی برترین باشد
لابد فرشتگانت در گوش هم نجوا مینمايند و از گناهکاری من میگویند که تو فرموده بودی برترینم اما نبودم
شاید اگر محمد نامی را نداشتی همواره به من و به انتخاب تو تردید می کردند و پنهان از نگاه تو تمسخرم میکردند.
بنازم بزرگی اش را
که آبروی خدا را خرید.
کفر میگویم میدانم
میدانم.
چیزی را گم کرده ام
گوهری ارزشمند که آشفته به دنبال یافتن اونم.
عظمتی در اونسوی من سوسو میزند.
و من هر روز پنجره دلم را بسویش می گشایم
و با گامهایی لرزان اما امیدوار بسوی روشنایی گام برمیدارم
اما...هنوز میترسم از موجود خبیثی که درون مرا به اسارت کشیده هست...می ترسم..رها نمیشوم..چیزی حائل هست میان من و تو...چیزی..چیزهایی..نمیدانم
مهربان..مهربانترین..حضورت گاه چقدر ملموس میشود
کاش این لحظه ها همیشگی باشد
کاش این بار به خطا نروم
کاش فراموشی را فراموش کنم

ای دیر خشم زود آشتی!
ای بنده نوازهمیشه حاضر!
مباد
مباد
مباد که این شعله کوچک را در دلم خاموش کنی
مباد که این باریکه نور را از من بگیری
میدانم گناهکاری عهد شکن بیش نیستم
گاه وحشت از کف دادن انوار الهی تو دیوانه ام میکند
لیاقت این همه بخشندگی در من نیست اما چه باک که خدایم بزرگتر از اون هست که بخواهد و بتواند کرمش را از من دریغ کند.
رهایم مکن.


359:

خداوندا مرا تو افریدی و جان دادی
این منت بزرگیس بر سرم پس دگر جه خواهمدکتر شریعتی

360:

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند

361:

الهی!
عاجز و سرگردانم!
نه اونچه دارم دانم
و نه اونچه دانم دارم!

362:

الهي، روزم را چون شبم روحاني بگردان، و شبم را چون روزم نوراني‌!

الهي، اون كه تو را دوست دارد، چگونه با خلقت مهربان نيست؟


الهي، چگونه گايشانم نشناختمت كه شناختمت، و چگونه گايشانم شناختمت كه نشناختمت.

الهي، همه گايشانند خدا كو، من می گايشانم جز خدا كو.

الهي، هر چه بيشتر دانستم نادانتر شدم، بر ناداني‌ام بيفزا!


از کتاب الهی نامه، اثر حضرت هستاد علامه حسن زاده آملی

363:

خدايا من ازاين دنيا يکبار گذر خواهم کرد پس بگذار هر محبت و هر کار خوبي که مي توانم اجرا کنم.

خدايا کمک کن تا از هم اکنون شروع کنم و اجازه نده که از اون غفلت و دوري کنم چون من ديگر از اين راه گذر نخواهم کرد

364:

قسمتي از مناجاتنامه شهيد چمران را برايتان ميگذارم اميدوارم هستفاده نماييد.

خدایا هدایتم کن زیرا مید انم که گمراهی چه بلای خطرناکی هست.


خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی هست.


خدایا نگذار دروغ بگویم زیرا دروغ ظلم کثیفی هست.


خدایا محتاجم نکن که تهمت به کسی بزنم زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای هست.


خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا که کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.


خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ هست.


خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم.


خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.


خدایا من کوچکم ضعیفم ناچیزم پرکاهی در مقابل توفان ها هستم به من دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را به راستی بفهمم و به درستی تدبیر کنم.


خدایا دلم از ظلم و ستم گرفته هست تو را به عدالتت سوگند می دهم که مرا در زمره ستمگران و ظالمان برنامه مده.


خدایا می خواهم فقیری بی نیاز باشم که جاذبه های مادی زندگی مرا از زیبایی و عظمت تو غافل نگرداند
خدایا خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکشهای پوچ مدفون نشوم.


خدایا دردمندم روحم از شدت درد می سوزد قلبم می جوشد احساسم شعله می کشد و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند تو مرا در بستر مرگ آسایش بخش.

خسته شده ام پیر شده ام دل شکسته ام ناامیدم دیگر آرزویی ندارم احساس می کنم که این دنیا دیگر جای من نیست با همه وداع می کنم و می خواهم فقط با خدای خود تنها باشم.


خدایا خدایا به سوی تو می آیم از عالم و عالمیان می گریزم تو مرا در جوار رحمتت سکنی ده.

365:

خدایا ما آدما چقدر فراموشکاریم
همین الان دعامو مستجاب کردی
همین الان کسی را از مرگ نجات دادی اما من..
خدای من
شکرت
مهربونم

366:


خداوند بي نهايت هست
اما به قدر نياز تو فرود مي آيد
به قدر ارزش تو گسترده مي شود
وبه قدر ايمان تو كارگشاست
.
.
.
پس ...خدایا ایمانمان را قوت ببخش

367:

پروردگارا
ای معبود من
و ای آقا و ای مولای من
ای صاحب من .....

ای که بدست توست اختیار من
ای که دانایی بر سختی و درماندگی من
و ای انکه آگاهی از فقر و تنگدستی من

پروردگارا ..پروردگارا ..پروردگارا

از تو میخواهم ..

به بزرگواری صفات و نامهایت

برنامه دهی اوقات مرا از شب و روز
که همواره به ذکر تو بگذرانم

و در خدمت تو باشم ...

368:

از بس امروز صدات کردم امت جوابمو نمی دی؟

369:

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند
بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند
به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند
محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردند ....


370:

خدایا
بگذار هرکجا تنفراست بذرعشق بکارم
هرکجا آزادگی هست ببخشایم
وهر کجا غم هست شادی نثار کنم
الهی توفیقم ده که بیش ازطلب همدلی همدلی کنم
بیش از اونکه دوستم بدارند دوست بدارم
زیرا در عطا کردن هست که ستوده می شویم
و در بخشیدن هست که بخشیده می شویم

371:

نامه ای از طرف خدا
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

وقتی داشتی این طرف و اون طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز اونکه روی یک صندلی بنشینی.

بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.سپس انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در اون چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی اون می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.

موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی.

سپس اون که به اعضای خانواده ات شب به خیر فرمودی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم،بیش از اونچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من اونقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت هست که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید اونکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

روز خوبی داشته باشی ...


دوست و دوستدارت: خدا

372:

بازم شب شد
بازم تنهايي من همدم من شد
بازم غصه هاي من رفيق شب تار من شد
بازم شب شد
چقدر قشنگه شب
نيايش شبانه من ...
بازم شب شد

373:

بازم شب
اونقدر دير رسدم خونه كه ديگه رام نميدن
همش هم تقصير توئه پير مرد

374:

امشب، حکایت شب را قصه می کنم

حکایت خانه ام را

که هیچ ستاره ای پنجره اش را نمی شکند

امشب دختر تنهایم

و زند گی مرا به تیره گی وهم درختان سپرده هست

امشب تنم به پیراهن تنهایی ام نمیگنجد

اما تاج های کاغذی ام

- حق

- قا نون

- کنوانسیون

در قلمرو آفتاب تکیه زده هست


50 out of 100 based on 45 user ratings 820 reviews