فرامرز اصلانی


فرامرز اصلانی



فرامرز اصلانی
اگه يه روز بري سفر
بري زپيشم بي*خبر
اسير روياها مي*شم
دوباره باز تنها مي*شم
به شب مي*گم پيشم بمونه
به باد مي*گم تا صبح بخونه
بخونه از ديار ياري
چرا مي*ري تنهام مي*ذاري؟

اگه فراموشم كني
ترك آغوشم كني
پرنده دريا مي*شم
تو چنگ موج رها مي*شم
به دل مي*گم خاموش بمونه
مي*رم كه كه هر كسي بدونه
مي*رم به سوي اون دياري
كه توش منو تنها نذاري

اگه يه روزي نوم تو
تو گوش من صدا كنه
دوباره باز غمت بياد
كه منو مبتلا كنه
به دل مي*گم كاريش نباشه
بذاره درد تو دوا شه
بره توي تموم جونم
كه باز برات آواز بخونم

اگه بازم دلت مي*خواد
يار يكديگر ياشيم
مثال ايوم قديم
بشينيم و سحر پاشيم
بايد دلت رنگي بگيره
دوباره آهنگي بگيره
بگيره رنگ اون دياري
كه توش منو تنها نذاري

اگه مي*خواي پيشم بموني
بيا تا باقيه جووني
بيا تا پوست به استخونه
نذار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگي بگيره
دوباره آهنگي بگيره
بگيره رنگ اون دياري
كه توش منو تنها نذاري

اگه يه روزي نوم تو
تو گوش من صدا كنه
دوباره باز غمت بياد
كه منو مبتلا كنه
به دل مي*گم كاريش نباشه
بذاره درد تو دوا شه
بره توي تموم جونم
كه باز برات آواز بخونم



او مرد تنهای شب است!

1:

بیخبر رفت و دگر از او نیآمد
نامه ای نه ، کلامی نه ، پیامی نه

هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش
ندیمش بکوچه ئی ، ببامی نه

تا که غربت ، یار من در بر گرفت
دل بهانه های خود از سر گرفت
گرمی خورشید هم آخر گرفت

کلبه ام خاموش شد
آتشم افسرد

غنچه های بوسه ام
بر عکس او پژمرد

باد یاد عاشقانرا برد
باد یاد عاشقانرا برد


سالها رفتند و من دیگر ندیدم
سروری نه ، قراری نه ، بهاری نه

هفت شهر عشق را گشتم به دنبالش
از اونهمه گذشته ، یادگاری نه

تا که غربت ، یار من در بر گرفت
دل بهانه های خود از سر گرفت
گرمی خورشید هم آخر گرفت

کلبه ام خاموش شد
آتشم افسرد

غنچه های بوسه ام
بر عکس او پژمرد

باد یاد عاشقانرا برد
باد یاد عاشقانرا برد

باد یاد عاشقانرا برد
باد یاد عاشقانرا برد


فرم موسیقایی

2:

دستم بگير
دستم را تو بگير
التماس دستم را بپذير
درماني باش پيش از اونکه بميرم

پژواکی باش پرواز اگر نيي
همدردي باش همراز اگر نيي
آغازي باش تا پايان نپذيرم

گلداني باش گلزار اگر نيي
دلبندي باش دلدار اگر نيي
سبزينه باش با فصل بد و پيرم

از بايشان تو
چون پيراهن تو
آغشته شد جانم با تن تو
آغوشي باش تا بايشان تو بگيرم

لبخندي باش در روز و شب من
در هم شکست از گريه لب من
باراني باش بر اين تشنه کايشانرم

آهنگي باش دراين خانه بپيچ
پروازي باش از بگذشته که هيچ
آهنگي نيست در نايي که اسيرم


وازي باش پرواز اگر نيي
همدردي باش همراز اگر نيي
آغازي باش تا پايان نپذيرم

لبخندي باش در روز و شب من
در هم شکست از گريه لب من
باراني باش بر اين تشنه کايشانرم

آهنگي باش دراين خانه بپيچ
پروازي باش از بگذشته که هيچ
آهنگي نيست در نايي که اسيرم

از بايشان تو
چون پيراهن تو
آغشته شد جانم با تن تو
آغوشي باش تا بايشان تو بگيرم


موسیقی یعنی چی؟

3:

آه اگر روزي نگاه تو
مونس چشمان من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
آه اگر دستان خوب تو
حامي دستان من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
قلعه تنهايي ما را
ديو در بندان خود کرده
خون چکد از ناخن اين ديوار
جان به لبهاي من آورده
آه اگر روزي صدای تو
گوشه آواز من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
آه اگر ديروز برگردد
لحظه اي امروز من باشد
قلعه سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
قلعه تنهايي ما را
ديو در بندان خود کرده
خون چکد از ناخن اين ديوار
جان به لبهاي من آورده


حسرت کنسرت رفتن

4:

بشنو از نی ، چون حکایت می کند
از جدایی ها ، از جدایی ها شکایت می کند

از نیستان تا مرا بُبریده اند
از نفیرم مرد و زن ، نالیده اند

سینه خواهم شَرحه شَرحه از فراغ
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی ، هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت خوشحالان و بدحالان شدم

هر کسی از ظنّ خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من

آتش هست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

نی حدیث راه پُرخون می کند
قصّه های عشق مجنون می کند



من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت خوشحالان و بدحالان شدم

نی حدیث راه پُرخون می کند
قصّه های عشق مجنون می کند

آتش هست این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

نی حدیث راه پُرخون می کند
قصّه های عشق مجنون می کند

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها با سوزها همراه شد


کمک!

5:

در ســکــوتــی مــانــده بــودم نــاامــیــد
روزم بـلـنـد شـبـم کـوتـاه مـویـم ســپـیـد

هر چه که بود بیهوده بود رنگی نداشت
دفتر عمر ورق می خورد آهنگی نداشت

هر چه که بود بیهوده بود رنگی نداشت
دفتر عمر ورق می خورد آهنگی نداشت

لاکـن در اون سـکـوت گـران کـسی رسیـد
کـسـی کـه جـان بـه جـان خسته ام دمیـد

هـر چه بـد بود از یادم رفت اندازه شـدم
مه رو وا کـرد خورشیـد آمـد تـازه شـدم

لاکـن در اون سـکـوت گـران کـسی رسیـد
کـسـی کـه جـان بـه جـان خسته ام دمیـد

هـر چه بـد بود از یادم رفت اندازه شـدم
مه رو وا کـرد خورشیـد آمـد تـازه شـدم


متالیکا نخواهد مرد

6:

یاری اندر کس نمی بینی ، یاران را چه شد
دوستی کِی آخر آمد ، دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد ، خضر فرخ پی کجاست
گل بگشت از رنگ خود ، باد بهاران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد ، هَزاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

کس نمی گوید یاری داشت حقّ دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

شهر یاران و بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی که سرآمد شهر یاران را چه شد

بوی توفیق و کرامت در میان افکنده ام
کس به میدان در نمی آید ، سواران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از چه می پرسی که دور روزگاران را چه شد


هنرمندای تالار بیان خودشونو معرفی کنن و ...

7:

سحر با باد می​فرمودم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود هست
بدین راه و روش می​رو که با دلدار پیوندی

جهان پیر رعنا را ترحم در جلبت نیست
ز مهر او چه می​پرسی در او همت چه می​بندی

قلم را اون زبان نبود که سر عشق گوید باز
ورای حد تقریر هست شرح آرزومندی

همایی چون تو عالی قدر حرص هستخوان تا کی
دریغ اون سایه همت که بر نااهل افکندی

در این بازار اگر سودیست با درویش خرسند
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می​رقصند و می​نازند
سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی


محمد نوری ، خواننده ایرانی درگذشت

8:

با مدّعی مگویید ، اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی ، کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش اون صنم چه خوش فرمود ، در محفل مُغانم
با کافران چه کارت ، گر بت نمی پرستی

سلطان من خدا را ، زلفت شکست ما را
تا کِی کند سیاهی ، چندین درازدستی

در گوشه ی سلامت ، مسطور چون توان بود
تا نرگس تو با ما ، گوید رموز مستی

اون روز دیده بودم ، اون فتنه ها که برخاست
کز سرکشی وقتی ، با من نمی نشستی

عشقت به دست طوفان ، خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش ، پنداشتی که جستی

عشقت به دست طوفان ، خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش ، پنداشتی که جستی


**********


با مدّعی مگویید ، اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

عاشق شو ار نه روزی ، کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دوش اون صنم چه خوش فرمود ، در محفل مُغانم
با کافران چه کارت ، گر بت نمی پرستی

سلطان من خدا را ، زلفت شکست ما را
تا کِی کند سیاهی ، چندین درازدستی

در گوشه ی سلامت ، مسطور چون توان بود
تا نرگس تو با ما ، گوید رموز مستی

اون روز دیده بودم ، اون فتنه ها که برخاست
کز سرکشی وقتی ، با من نمی نشستی

عشقت به دست طوفان ، خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش ، پنداشتی که جستی

عشقت به دست طوفان ، خواهد سپرد حافظ
چون برق از این کشاکش ، پنداشتی که جستی

9:

الا ای آهوی وحشی کجایی
مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بی کس
ددو دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هم بجوییم ار توانیم

که میبینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش

چه خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکسان یار غریبان

مگر خزر مبارک پی در آید
به یمن همتش کاری گشاید

چو اون سرو روان شد کاروانی
ز شاخ سرو می کن سایبانی

لب سرچشکه ایی و طرف جویی
نم اشکی و با خود فرمودگویی

به یاد رفتگان و دوست داران
موافق گرد با ابر بهاران

چنانت آمد آب روان پیش
مدد بخشش ز آب دیده خویش

نکرد اون همدم دیرین مدارا
مسلمانان مسلمانان خدارا

مگر خزر مبارک پی تواند
که این تنها به اون تنها رساند

10:

سینه مالامال درد هست ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد ، خدایا همدمی

چَشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را فرمودم احوال بین خندید و فرمود :
صعب روزی ، گل عجب کاری ، پریشان عالمی

زیرکی را فرمودم احوال بین ، خندید و فرمود :
صعب روزی ، گل عجب کاری ، پریشان عالمی

سوختم در چاه استقامت از بهر اون شمع چه گل
شاه ترکان فارغ هست ، از حال ما کو رستمی

در طریق عشق بازی ، امن و آسایش بلاست
ریش باد اون بِه با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید ، جهانسوزی نه خامی ، بی غمی

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت ، از نو ، آدمی

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت ، از نو ، آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهی
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه ی حافظ چه سنجد پیشِ ، هستغنای عشق
کان درین دریا نماید ، هفت دریا شبنمی

گریه ی حافظ چه سنجد پیشِ ، هستغنای عشق
کان درین دریا نماید ، هفت دریا شبنمی

شبنمی ، شبنمی ، شبنمی

11:

اگه يه روز بري سفر ...

بري زپيشم بي خبر
اسير رايشاناها مي شم ...

دوباره باز تنهامي شم
به شب مي گم پيشم بمونه ...

به باد مي گم تا صبح بخونه
بخونه از ديار ياري ...

چرا مي ري تنهام مي ذاري
اگه فراموشم کني ...

ترک آغوشم کني
پرنده دريا مي شم ...

تو چنگ موج رها مي شم
به دل مي گم خواموش بمونه ...

ميرم که هر کسي بدونه
مي رم به سايشان اون دياري ...

که توش من رو تنها نذاري


اگه يه روزي نوم تو تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بياد که منُو مبتلا کنه
به دل مي گم کاريش نباشه ...

بذاره درد تو دوا شه
بره تايشان تموم جونم ...

که باز برات آواز بخونم
كه باز برات آواز بخونم...

اگه بازم دلت مي خواد يار يک ديگر باشيم
مثال ايوم قديم بشينيم و سحر پاشيم
بايد دلت رنگي بگيره ...

دوباره آهنگي بگيره
بگيره رنگ اون دياري ...

که توش من رو تنها نذاري

اگه مي خواي پيشم بموني ...

بيا تا باقي جووني
بيا تا پوست به هستخونه ...

نذار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگي بگيره ...

دوباره آهنگي بگيره
بگيره رنگ اون دياري ...

که توش من رو تنها نذاري

اگه يه روزي نوم تو ، تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بياد که منُو مبتلا کنه
به دل مي گم کاريش نباشه ...

بذاره درد تو دوا شه
بره تايشان تموم جونم ...

که باز برات آواز بخونم

اگه يه روزي نوم تو باز ، تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بياد که منُو مبتلا کنه
به دل مي گم کاريش نباشه ...

بذاره دردت جا به جا شه
بره تايشان تموم جونم ...

که باز برات آواز بخونم

كه باز برات آواز بخونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آواز بخونم

12:

آی پرستوهای خسته که غبار هر سفر به بالهايتون نشسته
آيا هنوزهم می گذريد ز شهری که زمونه به رايشانم درهاشو بسته
آهای کبوترهای غمگين که نيرنگ آسمون کرده بالهاتونو سنگين
آيا هنوز هم می نشينيد به بامی که زمونه سرنگون کرده به پايين
من هميشه دلم می خواست چراغونی به جز اشکم نيومد به مهمونی
دل سراپرده غمهای زمونه ست پرستوی تنم بی آشيونه ست
ای کوچه های دماوند که کودکی های من از شما خاطره ها دارند
آيا هنوز هم می گستريد به دشتی که برايم در اون خاطره می کارند.

.

.


13:

کو يارم يارم کو
نازنين نگارم کو
برده او قرارم کو
کو .

.

.
شمع شب تارم کو
جلوه بهارم کو


بی رخش نزارم کو
کو .

.

.

ناز او يک سو غمم يک سو
کرده ما را عاشقی جادو


هر که را بينم بپرسم کو
کو کو يارم يارم کو .

.

.


14:

اینجا کسی هست پنهان
دامان من گرفته
خود را سپس کشیده
پیشان من گرفته
اینجا کسی هست پنهان
چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده
ایوان من گرفته
اینجا کسی هست پنهان
همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته
اینجا کسی هست پنهان...
اینجا کسی هست پنهان
مانند قند در نی
شیرین شکر فروشی دکان من گرفته
جادو و چشم بندی ،چشم کسش نبیند
سوداگری هست موزون ،میزان من گرفته
چون گلشکر من و او در همدگر سرشته
من خوی او گرفته ،او اون من گرفته
اینجا کسی هست پنهان...
گوید ز گریه بگذر
زان سوی گریه بنگر
عشاق روح گشته ،ریحان من گرفته
یاران دلشکسته ،بر صدر دل نشسته
مستان و می پرستان میدان من گرفته
ینجا کسی هست پنهان ،دامان من گرفته
خود را سپس کشیده ،پیشان من گرفته
اینجا کسی هست پنهان ،چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده ،ایوان من گرفته
اینجا کسی هست پنهان...


15:

مي دوني دل اسيره
اسيره تا بميره
مي دوني بدون تو
دلم آروم نگيره
مي دوني دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولي بيهوده جايشاند
بسي بيهوده پايشاند
به من بگو بي وفا حالا يار که هستي
خزان عمرم رسيد نو بهار که هستي
مي خوام برم دور دورا دلم طاقت نداره
دست غم تو داره روزهام و مي شماره
مي دوني دل اسيره
اسيره تا بميره
مي دوني بدون تو
دلم آروم نگيره
مي دوني دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولي بيهوده جايشاند
بسي بيهوده پايشاند
به من بگو بي وفا حالا يار که هستي
خزان عمرم رسيد نو بهار که هستي
مي خوام برم دور دورا دلم طاقت نداره
دست غم تو داره روزهام و مي شماره
مي دوني دل اسيره
اسيره تا بميره
مي دوني بدون تو
دلم طاقت نگيره
مي دوني دل تنگ تو
نموده آهنگ تو
ولي بيهوده جايشاند
بسي بيهوده پايشاند

16:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیمشب دوش ببالین من آمد و بنشست
سر فرا گوش من آورد و با آواز حزین
فرمود ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود اگر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
اونچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت بود و گر از باده پست
خنده جام می و زلف گره گیر نگاه
ای بسا تو به که چو توبه حافظ نشکست

17:

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوشست بدین قصه اش دراز کنید
حضور مجلس انس هست و دوستان جمعند
وان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ ببانگ بلند می گویند
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
بجان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار هست
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر میفروش این هست
که از معاشر ناجنس احتراز کنید
هر اونکس دراین حلقه نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتش بلب یار دلنواز کنید

18:

من ارزان ، که گردم ، ز مستی هلاک
به آیین مستان ، بریدم به خاک

به تابوتی از چوبِ ، تاکم کنید
به راه خرابات ، خاکم کنید

به آب خرابات ، غسلم دهید
پس اونگاه ، بر دوش مستم نهید



مریزید بر گور من ، جز شراب
میارید در ماتمم ، جز رباب

ولیکن بشرطی که ، در سوگ من
ننالند به جز مطرب و چن' زن

تو خود حافظا سر ز مستی نتاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب




مریزید بر گور من ، جز شراب
میارید در ماتمم ، جز رباب

ولیکن بشرطی که ، در سوگ من
ننالند به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی نتاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب

19:

دیگر از سقف وقته .

آفتابری برنمیتابد بر من
کلبه جانم دگربار روشنایی نیست
در کنار پنجره دیگر گلاندامم نمیماند
شهر خالی مانده بی او .

آشنایی نیست...
کوچه باغان گشذته خالی از فریاد شبگرد و غزل گشته
باغ سرسبز جوانیها خزانی شد
سالها بی بودنت بودم .

تن به هر بیهوده فرسودم
جمع این مطلب زدم من .

زندگانی شد...
کوچه باغان گشذته خالی از فریاد شبگرد و غزل گشته
باغ سرسبز جوانیها خزانی شد
سالها بی بودنت بودم .

تن به هر بیهوده فرسودم
جمع این مطلب زدم من .

زندگانی شد...


20:

در ســکــوتــی مــانــده بــودم نــاامــیــد
روزم بـلـنـد شـبـم کـوتـاه مـویـم ســپـیـد

هر چه که بود بیهوده بود رنگی نداشت
دفتر عمر ورق می خورد آهنگی نداشت

هر چه که بود بیهوده بود رنگی نداشت
دفتر عمر ورق می خورد آهنگی نداشت

لاکـن در اون سـکـوت گـران کـسی رسیـد
کـسـی کـه جـان بـه جـان خسته ام دمیـد

هـر چه بـد بود از یادم رفت اندازه شـدم
مه رو وا کـرد خورشیـد آمـد تـازه شـدم

لاکـن در اون سـکـوت گـران کـسی رسیـد
کـسـی کـه جـان بـه جـان خسته ام دمیـد

هـر چه بـد بود از یادم رفت اندازه شـدم
مه رو وا کـرد خورشیـد آمـد تـازه شـدم

21:

روز های بهانه و تشویش
روزگار ترانه و اندوه
روزهای بلند و بی فرجام
از فغان نفرموده ها انبوه

روزگار سکوت و تنهایی
پی هم انس خویشتن ، گشتن
سالخوردن ، به کوچه های غریب
تیغ افسوس بر فراغ آوردن

من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب ، چرا غی نیست
پشت دیوار های تو در تو
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست

من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب ، چرا غی نیست
پشت دیوار های تو در تو
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست

روزهای دروغ و صد رنگی
پوچ و خالی ز دل سپردن ها
روز گار **** و دژخیمی
بر سر دار ، یار بردنها

روزگار هلاک بلبلها
جغد ها را به شاخه ها دیدن
روز هایی که نیست دیگر هیچ
در کت مردها پلنگیدن

من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب ، چرا غی نیست
پشت دیوار های تو در تو
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست

من از این خسته ام که می بینم
تیرگی هست و شب ، چرا غی نیست
پشت دیوار های تو در تو
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست

هیچ سیزینه یی ز باغی نیست
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست
هیچ سیزینه یی ز باغی نیست

22:

دروغه .

روز دوباره یک دروغ دیگره
میدونی دام محبت از رهایی بهتره
من و تو همیشه کنج غم میمونیم
من و تو قدر شادی رو نمیدونیم
نه تنها خورشید ما گرمیهاشو از دست میده
آسمون فیروزه رنگیهاشو حالا برچیده
خدایا این امت کوکی چی میگن؟
دریغا اینا عاشق نمیشن
خدایا این امت کوکی چی میگن؟
دریغا اینا عاشق نمیشن
نمیشن .

نمیشن...


23:

يه ديواره يه ديواره يه ديواره كه پشتش هيچي نداره
توكه ديوارو پوشيدن سيه ابرون نمياد ديگه خورشيد از توشون بيرون
يه پرندست يه پرندست يه پرندست ، يه پرندست كه از پرواز خود خستست

بن بالشو بستن دست ديروزا نمياد ديگه حتي به يادش فردا

يه روز يه خونه اي بود كه تابستونا رايشان پشتبونش ولو ميشد خورشيد
درخت انجير پيري كه تو باغ بود همه ي كودكي هاي مرو ميديد

يه آواره يه آوازه يه آوازه ، يه آوازه كه تو سينم شده انبار
يه اشكيه ميچكه رايشان گيتار ، به اين ها عاقبت كي گيرد اين كار

يه مردابه يه مردابه يه مردابه ، يه مردابه تايشان تن از فراموشي يه چراغي
كه ميره رو به خاموشي ، نگردد شعله ور بيهوده ميكوشي

يه روز يه خونه اي بود كه تابستونا رايشان پشتبونش ولو ميشد خورشيد
درخت انجير پيري كه تو باغ بود همه ي كودكي هاي مرو ميديد


يه ديواره يه ديواره يه ديواره ، يه ديواره كه پشتش هيچي نداره
توكه ديوارو پوشيدن سيه ابرون نمياد ديگه خورشيد از توشون بيرون
يه پرندست يه پرندست يه پرندست ، يه پرندست كه از پرواز خود خستست
بن بالشو بستن دست ديروزا نمياد ديگه حتي به يادش فردا

24:

چون به یاد تو میافتم
دیده ام از اشک تر میشه
شادی از من میگریزه
گریه هم بی اثر میشه
وقتی این شعرو میخونم
همش تو در برابرمی
میدونم تو هم میدونی
که امید آخرمی
وقتی چلچله ها میان
از سفرهای دورادور
از تو میپرسم ،چو هر یک
میکنن از بامم عبور
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...
چون ز تو هیچ خبری نیست
ساز من بی آهنگ میشه
مینویسم که بدانی
دلم برایت تنگ میشه
با چنین تنهایی و درد
شب میشه دنیای خورشید
به خودم میگم که ای کاش
چشمونم تو رو نمیدید
وقتی چلچله های میرن
به سفرهای دورادور
از تو میگویم ،چو هر یک
میکنن از بمم عبور
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...
عبور ، عبور...


25:

آدم که یاد گذشته هاش میافته
چشمانش از گریه اشکآلود میشه
تصویری از روزهای رفته میبینه
که در اون هر چهره ای نابود میشه
هر پرستویی که به سویی میپره
خبر پایون فصلی رو میبره
هر گل تازه ای که چشم باز میکنه
به خودم میگم که این نیز میگذره
میگذره .

میگذره...
میگذره .

میگذره...
کوچه های خاکی تهرون .

قدیما
پر ز آواز نشاط بچه ها بود
شهر فرنگی توی اون دنیای کوچک
قصه هاش شیرینترین قصه ها بود
هر پرستویی که به سویی میپرید
خبر آغاز فصلارو میشنید
هر گل تازه ای که چشم باز مینمود
شاهد روزای خوب کودکی بود
کودکی بود .

کودکی بود...
کودکی بود .

کودکی بود...


26:

گر تو را بخت یارا نه چندان به کام هست

ور تو را گوشه ی تیرگی ها مقام هست

اشک و آهت نبخشد پناهی که دنیای ما را

عشق می باید این روزگاران خدا را

هرچه خواهی تو از لطف اوآرزو کن

چاره ی خویش را از دلت جستجو کن

دامن افسردگی ها رها کن که بای

بر نگیرد زدوش تو اندوه آری

چون کبوتر بزن پر بزن پر که گوئی

از نشستن تو یارا مرادی نجویی

پر بکش سوی روشنی ها که شاید

از پس تیرگی ها آفتابی در آید

گر تو را بخت یارا نه چندان به کام هست

ور تو را گوشه ی تیرگی ها مقام هست

اشک و آهت نبخشد پناهی که دنیای ما را

عشق می باید این روزگاران خدا را

27:

دست تو زخمی دست من پینه
تو داس خشمی من پتک کینه
بازو به بازو در وقت پیکار
با خشمو کینه با پرچم کار
باید دوباره کارگر شد
باید دوباره برزگر شد
باید درو کرد باید که کوبید
باید دوباره از ریشه رویید از ریشه رویید
داس تو تیزو پتک من محکم
نیرو بگیریم از بازوی هم
این مزرعه محتاج بذر هست
این کارخانه محتاج کار هست
باید درو کرد باید که کوبید
باید دوباره از ریشه رویید از ریشه رویید
نان من از تو نان تو از من
جان من از تو جان تو از من
فریاد با هم پرواز با هم
آزادگی را آغاز باهم

28:

زهی عشق ، زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغز هست و چه خوب هست و چه زیباست خدایا
چه گرمیم ، چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
فرو ریخت ، فرو بیخت شهنشاه سواران
زهی گرد ، زهی گرد که برخاست خدایا
فتادیم ، فتادیم بدان سان که نخیزیم
ندانیم ، ندانیم چه غوغاست خدایا
نه دامی هست نه رنجیر ، همه بسته چراییم؟
چه بند هست ، چه زنجیر که بر پاست خدایا؟
زهی عشق ، زهی عشق که ما راست خدایا
چه نغز هست و چه خوب هست و چه زیباست خدایا
چه گرمیم ، چه گرمیم از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

29:

اینجا کسی هست پنهان
دامان من گرفته
خود را سپس کشیده
پیشان من گرفته
اینجا کسی هست پنهان
چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده
ایوان من گرفته
اینجا کسی هست پنهان
همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته
اینجا کسی هست پنهان...
اینجا کسی هست پنهان
مانند قند در نی
شیرین شکر فروشی دکان من گرفته
جادو و چشم بندی ،چشم کسش نبیند
سوداگری هست موزون ،میزان من گرفته
چون گلشکر من و او در همدگر سرشته
من خوی او گرفته ،او اون من گرفته
اینجا کسی هست پنهان...
گوید ز گریه بگذر
زان سوی گریه بنگر
عشاق روح گشته ،ریحان من گرفته
یاران دلشکسته ،بر صدر دل نشسته
مستان و می پرستان میدان من گرفته
ینجا کسی هست پنهان ،دامان من گرفته
خود را سپس کشیده ،پیشان من گرفته
اینجا کسی هست پنهان ،چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده ،ایوان من گرفته
اینجا کسی هست پنهان...


30:

هان اي تل خاکي سخن از خاک مگو
جز قصه اون آيينه پاک مگو
وز خالق افلاک درونت صفتي هست
جز از صفت خالق افلاک مگو
تا شمع افروخته پروانه شدم
با استقامت ز ديدن تو بيگانه شدم
در رايشان تو بيبرنامه شد امت چشم
يعني که پري ديدم و ديوانه شدم

31:

ماییم که گه نهان و گه پیداییم
گه مومن و گه یهود و گه ترساییم
تا این دل ما قالب هر دل گردد
هر روز به صورتی برون میآییم


74 out of 100 based on 49 user ratings 424 reviews