یه اکیپ ده نفره داستان نویسی. هر هفته دو داستان


یه اکیپ ده نفره داستان نویسی. هر هفته دو داستان



یه اکیپ ده نفره داستان نویسی. هر هفته دو داستان
سلام


بچه ها من می خام اینجا یه یه تاپیک درست کنم که شلوغ نباشه و داستانای بچه ها هم نقد بشه و برای ارتقا داستان نویسی منابع مطالعه خودمون رو به هم معرفی کنیم.


البته امیدوارم این تاپیک حذف نشه.
من می خوام داستانامون خونده بشه.



اتاق رنگین کمون

1:

http://www.esnips.com/HomeAction.ns

سلام راستی من اینجا یه کلیپ هم برای شروع upload کردم امیدوارم خوشتون بیاد

اسمش azizemehraboonam هست ببینید قشنگه.


رمان حریم عشق

2:

با تشکر از هستارت تاپیک توسط شما....!
هرچند فکر میکنم تاپیک مشابه داشته باشیم که مخصوص نگارش داستان و نقد اونه....
ولی فکر میکنم تاپیک خوبی باشه.


رمان دو نيمه سيب
بنده جهت فعالیت حاضرم....!


داستان دسته جمعی (از چت روم تا ....)

3:


سلام مرسی roshanak جان تا حالا 2 نفر هستیم

من می خوام از این داستانا به یه جایی برسیم

من دوستانی هم توی دانشگاه اصفهان دارم که می تونن بهمون کمک کنن وقتی با هم باشیم می تونیم از این هستعداد بهتر هستفاده کنیم در ضمن نمی خوام اینجا خیلی شلوغ بشه

راستی به عنوان اولین داستان ،roshanak هر کدوم از داستانات رو که می خوای بذار ولی فقط یه دونش رو اگه این کار رو بکنی ممنون می شم.

البته اگه دوست داری بنقدیمش


روز خوش فلم خوش تراشم

4:

راستی اون flash هم که آدرسش رو گذاشتم ببین قشنگِ.

تضمینی.


حکایات و داستانهای ملا نصر الدین !

5:

مرسی محمد جان.


دسته جمعی: وقتی پدری میمیرد
بنده هم افتخار میکنم اینجا داستان بنویسم...!
کلیپ رو هم دیدم.


داستان دسته جمعی(جهان...سال 2000 شمسی)
جالب بود.

مرسی
اینم یکی از داستانام....!
به سر تا پای خانمی که روبروم ایستاده و موهای تازه رنگ شده اش رو با دست شونه میکنه نگاه میکنم و شکمم رو میدم تو.فکر میکنم یعنی چند سال از من بزرگتره؟یعنی من هم چند سال دیگه اینجوری میشم؟صاف میشینم و فکر میکنم از فردا شروع میکنم به رژیم گرفتن.فردا که پنجشنه هست و مهمونیم.بذار از شنبه شروع میکنم.سعی میکنم فکر نکنم که چند وقته که تصمیم دارم از یه شنبه ای شروع کنم به رژیم گرفتن و اینکه اون شنبه تا حالا نرسیده.گردن میکشم تا ببینم چند نفر به نوبت من مونده.میدونم اگه از جام بلند بشم یکی جام رو میگیره و باز باید منتظر بایستم.خسته ام و نمیخوام بایستم.پس به همین گردن کشیدن و زل زدن به آرایشگرم بسنده میکنم.اینقدر بش زل میزنم تا نگام کنه و لبخندی بزنم :-چقدر به من مونده؟اخمی میکنه و سر تکون میده.میدونه مائیم که بش احتاج داریم و به خاطر همین هر بداخلاقی بکنه هیچی نمیگیم و لبخند میزنیم.گاهی وسوسه میشم که یه چیزی
بش بگم و بلند بشم و برم ولی فکر اینکه باز بگردم و یه آرایشگر خوب پیدا کنم که از کارش راضی باشم منصرفم میکنه.با لبخند بش نگاه میکنم و به علامت ابراز همدردی سر تکون میدم.به فیشهایی که جلوش رو لبه آینه چیده نگاه میکنه و سر تکون میده :
-خانمم!دو نفر به شما موندن.اگه میخوای بری,برو.ولی وقتی برگردی نمیتونم قول بدم که زود بگیرمت.شاید معطل بشی.
با دست سالن رو نشون میده و سر تکون میده :
-شلوغه خانمم,شلوغ.
تو آینه به خودش خیره میشه و لبهاش رو به هم میماله که ماتیکش پخش بشه رو لبهاش.با دستهاش موهای صاف شده اش رو از رو پیشونیش کنار میزنه و با یه اخم
کوچولو برمیگرده به طرفم :
-ولی کار این دو نفر خیلی طول نمیکشه.بشین,صدات میکنم.
لبخندی میزنم و سر تکون میدم :
-ممنون.
قیچی رو برمیداره و کارش رو ادامه میده.اسمی رو صدا میزنن و خانم کناریم از جاش بلند میشه.خانمی که موهاش رو تازه رنگ کرده بود کنارم میشینه و موبایلش رو از تو کیفش در میاره و شروع میکنه به شماره گرفتن.فکر میکنم کاش من هم موبایل داشتم تا الان به مامان زنگ میزدم و حال خواهرم رو میپرسیدم.از وقتی حالش بد شده و خونه خوابیده یه بار بیشتر نرفتیم دیدنش.دیشب هم که....نفس عمیق میکشم و سعی میکنم تمرکز کنم رو حرفهای خانم بغل دستیم تا فکر نکنم :
-آره عزیزم.بالاخره راضیش کردم موهام رو بور کنم.چند وقته الان میخوام موهام رو بور کنم هی میفرمود نه.دیروز دیگه دیدم اینجوری نمیشه.نه غذا درست کردم نه هیچی.از صبح نشستم پای ماهواره.راستی!اون خانم دکتره رو دیدی؟میفرمود اگه کم آب بخورید پوستتون زود چروک میشه و شادابیش رو از دست میده...
صدای بلند آرایشگر تو سالن میپیچه و من امیدوارانه به اطرافم نگاه میکنم که شاید خانمی که صداش کردن نباشه تا زودتر نوبت من بشه.خانمی از پشت سرم بلند میشه و من یه نفس عمیق میکشم.خانم کناریم همونطور که صحبت میکردم برمیگرده بهم نگاه میکنه و سر تکون میده.منم شونه بالا میندازم و به خانمی که تازه رو صندلی نشسته نگاه میکنم.سرش رو به پشتی صندلی تکیه میده و چشماش رو میبنده.فکر میکنم خوش به حالش.کاش من به جاش بودم.سرم رو میچرخونم و تو سالن دنبال تلفن میگردم.گوشه سالن یه تلفن هست که روش با حروف درشت نوشتن لطفا از سکه بیست و پنج تومانی هستفاده کنید.فکر میکنم خب با مامان کمتر از پنج
دقیقه نمیتونم حرف بزنم.میشه صد و بیست و پنج تومن.اگه از خونه زنگ بزنم....چه اشکالی داره؟یه بار حالا خواهرم مریض شده.صد و بیست و پنج تومن هم پولیه؟اون از علی,با اون ادا و اصول دیشبی حالا هم که خودم....جوری سریع از جام بلند میشم که کیف خانم کناریم میفته زمین و بهم اخم میکنه.ببخشیدی میگم و میرم به سمت صندوق تا پول خرد کنم.صد و پنجاه تومن خرد میکنم و سعی میکنم بدون فکرکردن تلفن بزنم.آخرین شماره رو که میگیرم فکر میکنم اگه دیدم مامان میخواد شروع کنه به صحبت و دیگه پول نداشتم,میگم که نوبتم شده و زود میرم.تا میام عذاب وجدان بگیرم مامانم گوشی رو برمیداره :
-الو؟
-سلام مامان.منم.
-سلام.کجایی اینقدر شلوغه؟
-آرایشگاه.خوبید؟
-ممنون.تو خوبی؟
-مرسی.مریم چطوره؟
-بد نیست....(آه میکشه و میفهمم که ناراحته که چرا من دیدنش نمیرم) مریضه دیگه.استراحت مطلق.تو خونه هم خیلی تنهاست.(باز آه میکشه و من میفهمم که الان باید یه بهونه ای بیارم که چرا دیدنش نمیرم.)
-آخ...حتما خیلی سخته.خیلی دلم میخواست برم یه روز لااقل پیشش بمونم.ولی از سر کار که مرخصی نمیتونم بگیرم.عصر هم باید برم خونه.امروز هم چون فردا عروسی بچه خواهر علی باید میامدم آرایشگاه.اگر نه...
-میدونم مامان جون که تو هم مشغولی,ولی....
-دیشب خواستیم بیاییم,علی حالش بد شد و....
صدای نگران مامان تو گوشم میپیچه و از خودم بدم میاد :
-چش شده علی؟الان خونه هست؟خوبه؟
خدا بگم چه کارت نکنه علی که مجبورم کردی دروغ بگم :
-نه.خوب شد.سردیش کرده بود.صبح خوب شد و رفت سر کار.
مامان نفس راحتی میکشه :
-خدا رو شکر.نگران شدم....
-نه.به خیر گذشت.امروز میاییم دیدن مریم.شما هم اونجایید؟
مامان آهی میکشه :
-آره.من که دیگه یه پام اونجاست و یه پام اینجا.بابا هم که میدونی اخلاقش رو.میگم بیا برم چند روز پیش مریم باشیم,میگه من خونه کسی نمیرم.مگه خودم خونه ندارم.میگم...
تلفن بوقی میزنه و میفهمم پولم داره تموم میشه :
-ببخشید مامان جون!صدام کردن.نوبتم شد.شب هم رو میبینیم,باشه؟
-باشه دخترم.مواظب علی باش.پس تا شب.خداحافظ.
-خداحافظ.
گوشی رو میذارم سر جاش و فکر میکنم الکی مامان رو نگران کردم.همش تقصیر علی شد که دیشب...حالا فردا هم باید بریم عروسی خواهر زاده اش.اگه امشب هم بگه نمیایم و خسته ام و....صدای آرایشگر رو که میشنوم با امیدواری تو سالن چشم میچرخونم تا شاید نفر بعدی نباشه.نیست؟لبخند میزنم و فکر میکنم مرسی خدا جون.باز صدا میکنه و باز کسی جواب نمیده.به ردیف فیشها نگاه میکنه و اسمم رو صدا میزنه.

اولین دسته موهام رو تو دستش میگیره و قیچی میزنه :
-مبارک باشه.
لبخند میزنم :
-ممنون.
سرش رو بلند میکنه و به دختری که تو چند تا صندلی اونطرفتر نشسته بود اشاره ای میکنه :
-یه چایی برام میاری,ندا جون؟
دختر بلند میشه و لبخند میزنه :
-چشم.
از کنارش که رد میشه,آروم میگه بعدش هم بیا بت بگم دیشب چه بلایی سر یارو آوردم!

چایی رو میذاره رو میز :
-خب...چی شد دیشب؟
-هیچی دیگه.تمومش کردم.
-چرا؟چی فرمودی؟
-دیگه دیشب دیدم نمیتونم.هر چی تحمل کرده بودم و هیچی نفرموده بودم دیگه دیشب...خانمم!میخوای موهات چقدر کوتاه بشه؟
سری تکون میدم :
-خیلی نه.میخوام مرتب بشه.به قدش دست نزن لطفا.
-کوتاه بهت بیشتر میاد ها.
لبهام رو به هم فشار میدم و فکر میکنم بگم شوهرم موی کوتاه دوست نداره و اگه موهام رو کوتاه کنم غر میزنه؟
-زیر مقنعه موی بلند راحتتره.
شونه هاشو بالا میندازه :
-هر جور دوست داری.
دختر نگاش میکنه و به علامت انتظار سر تکون میده :
-خب...؟
-آره...موقع رفتن تو رستوران در رو برام باز نگه نداشت.همینطور سرش رو انداخت پائین و رفت تو.دیگه ادب و تربیت اجتماعی لازمه!
دختر سر تکون داد :
-واقعا که!حق داری.چی بش فرمودی؟
-همون موقع که هیچی.فکرکردم خب حواسش نبوده.بعد سیب زمینی سفارش دادم با غذا,آخرش میلم نشه,موند.میگه بخور حیفه!اگه یکی میشنید چه فکری میکرد؟
دلم میخواد یه چیزی بگم ولی نمیدونم چی.فکر میکنم برای من که تعریف نمیکنه,پس درست نیست وسط نظر بدم.ناخنهامو کف دستم فرو میکنم که هیچی نگم.
-بش هیچی نفرمودی؟
-نه دیگه!آدم عوضی که این حرفها رو نداره!چی بش میفرمودم؟دو تا از دوستاش رو دیده,از دور سر تکون میده و همین.نه معرفی,نه چیزی.دیگه این کار رو که کرد
,دیدم نه.اینجوری نمیشه.
شروع میکنه موهام رو شونه کردن :
-همینقدر خوبه؟مطمئنید قدش رو کوتاه نکنم؟
سر تکون میدم :
-نه.ممنون.میشه خشک هم بکنید؟
دستش رو میبره لای موهام و با دقت نگاه میکنه :
-خوب شد کوپتون!باشه.الان خشک هم میکنم.ولی برای صاف کردن,باید فیش جدا بگیرید.
سر تکون میدم که نه :
-فقط خشک.موهام خیس باشه سرم درد میگیره.
-باشه خانمم
.دختر یه ماتیک از رو میز برمیداره و به خودش تو آینه خیره میشه :
-خب....آخرش بش چی فرمودی؟
سشوار رو روشن میکنه و صداش تو سر و صدا گم میشه :
-...من با این کلاسم....یکی ببینه؟....مامان و بابا....پولدار هست که هست.....رفتار اجتماعی.....کلاس بالا.....
سشوار رو خاموش میکنه و شروع میکنه به شونه زدن موهام :
-اینم شانس منه دیگه!تو یه آدم خوب و باکلاس سراغ نداری؟
چشمام رو میبندم.
-مبارک باشه.
خرده های مو رو با برس از رو شونه ام پاک میکنه و حوله رو از رو شونه ام برمیداره:
-ببین نفر بعدی کیه,صداش بزن و آماده اش کن تا من برم یه تلفن بزنم و بیام.

6:


سلام روشنک جان ببخشید که بی خبر رفتم یه مسافرت پیش اومد خوب حالت خوبه؟
من داستانت رو می خونم .
اگه از بچه ها کسی رو می شناسی بگو اینجا عضو بشن تا کارمون رو شروع کنیم.

راستش رو بخوای کم کم دارم امیدم رو از اینجا از دست می دم.

7:

سلام.

منم یه داستان دارم سپس داستان روشنک میذارم.


8:



مرسی عزیز از اینکه اومدی داستانت رو بذار با هم هم داستان شما و هم روشنک رو نقد می کنیم.

9:

چشم.

فعلا این داستان رو تقدیم میکنم تا بعد داستان دیگر.

دلش گرفته بود، احساس تنهایی می کرد.

می خواست با خودش تنها باشه ولی این تنهایی مثل همیشه بردش تو فکرو خیال.

یاد روزی افتاد که هستادشون فرموده بود برای اینکه روابط بچه ها خارج از محیط کلاس باشه هرکس یه آی دی بسازه.

روزی که آی دیشو ساخت فکر نمیکرد چه سرنوشتی در انتظارشه.

اوایل زیاد از آی دیش هستفاده نمیکرد تا اینکه کم کم رفت سمت چت روها ولی بیشتر براش سرگرمی بود.

اوایل هرکی پی ام میداد یه جوری دست به سرش می کرد.

تا اینکه یه شب به یکی برخورد کرد که خیلی محترمانه باهاش حرف میزد.

سپس اون جواب کسایی که بهش پی ام میدادن رو میداد، تفکراتشون رو می سنجید ولی نمیذاشت کسی اون رو اد کنه.

تا اینکه متوجه شد بین این آدمایی که قبلا باهاشون صحبت کرده بود، یه نفر بدون اجازه اون رو اد کرده و براش آفلاین میذاره.

براش بدون اینکه سلام بکنه پیغام گذاشت و گله کرد از کاری که کرده، اما اون شخص به نرمی جوابش رو داد و ازش خواست بیشتر فکر کنه.

اونروز راضی شد ولی در فکر راهی بود که اون رو از سر خودش واکنه.

هر روز اون شخص براش شعر میذاشت ولی جوابی که میگرفت تندی بود.

تا اینکه یه روز برنامه گذاشتن باهم صحبت کنن.

بعد متوجه شد نه این شخص با بقیه فرق داره.

کمی آرومتر شد، نرمش بیشتری نشون داد.

تا اینکه واقعیتی رو شنید که واقعا براش عذاب آور بود.

خواست ترکش کنه ولی دید یه حسی مانع اینکار میشه با خودش فرمود می مونم و کمکش می کنم.

وقتی به این نتیجه رسید دوهفته از فرمودن این موضوع گذشته بود.

وقتی باهم صحبت کردن احساس کرد وابستگیش بیشتر شده ولی اون نمی خواست کسی بهش کمک کنه.

وقتی هم که حرفی از این موضوع زده میشد یه جوری ساکتش میکرد یا بحث رو عوض می کرد یا اینکه جوری حالی می کرد که من نیاز به کمک ندارم.

ولی هیچکدوم این حرفها باعث نمی شد وابستگی اونا کمتر بشه.

با اینکه گاهی بینشون اختلاف پیش میومد و دوسه روزی از هم بی خبر بودن ولی همین بی خبریا وابستگیشون رو بیشتر میکرد.

تا اینکه احساس کرد یه برادر پیدا کرده.

وقتی برای اولین بار بهش فرمود داداشی و اونم خواهر جون صداش کرد حس غریبی داشت.

باور نمی کرد توی این دنیای مجازی برادر به این خوبی پیدا کرده.

یاد اون روزا که افتاد دلش گرفت چه روزای خوبی بودن.

هرروز وقتی خسته از دانشگاه برمی گشت به عشق داداشی می نشست پشت کامپیوتر.

داداشی هم هیچ وقت از محبت کم نمیذاشت.

همیشه بهش محبت میکرد ،هیچ وقت بی احترامی نمی کرد.کم کم شد سنگ صبور داداشی.

داداشی براش از دخترایی می فرمود که باهاشون دوست بود و اینکه دنبال راهی بود که از این وضع خلاص بشه.

این هم صبورانه گوش می کرد و سعی می کرد مرهمی باشه برای دل خسته داداشی.

گاهی اوقات به اون دخترا حسودیش میشد چون پیش داداشی بودن ولی چه فایده.

حسرت خوردن چه دردی رو دوا میکرد.

تو این مدت داداشی دوبار بهش اجازه داد ببیندش ولی وقتی داداشی ازش خواست که خودش رو نشون بده دروغ فرمود.

با اینکه دلش راضی نبود ولی راهی براش نمونده بود.

تا اینکه داداشی موضوع رو فهمید ولی چیزی نفرمود.

خودش رو برای شنیدن هر حرفی از طرف داداشی آماده کرده بود ولی اون فقط فرمود دیگه نمیخوام ببینمت.

چه بزرگوار بود داداشی و چه دل دریایی داشت وقتی سپس سه روز فرمود : خطای تورو ندیده می گیرم، مثل اینکه خواهرم خطاییی کرده باشه.

سپس این ماجرا دیگه داداشی، داداشی سابق نبود.

از احترامش کم نشده بود ولی دیگه اعتماد نداشت.

به هر طریقی سعی میکرد اعتماد داداشی رو جلب کنه ولی از قدیم فرمودن: آب رفته زجوی باز نمی گردد.

اعتماد داداشی به این آسونیها جلب نمیشد.

دیگه رفتاراش عوض شده بود.

بهانه گیر شده بود، سرهر موضوع کوچکی اون خطارو به روش می اورد و زخم زبون میزد.

ولی بازم صبوری می کرد می دونست داداشی دلش مثل شیشه نازکه و سپس همه این حرفا خودش پشیمون میشه.

تو این مدت داداشی یکی دوبار سعی کرد همه چیز رو تموم کنه،نه به خاطر اون ماجرا بلکه به خاطر اینکه اون رو دوست داشت و میفرمود نمی خوام اخلاقای بد من تو روحیه ات اثر بذاره ولی اون هربار به یه طریقی داداشی رو نگه داشت.

داداشی یه فرشته بود، اون عاشق بود، معنی عشق رو درک می کرد.

داداشی یه دل زیبا بین داشت که با دیدن هر زیباروئی عاشق میشد آدم هوسبازی نبود بلکه عاشق بود.

هربار سعی میکرد یه جوری به داداشی آرامش بده.

با اینکه براش خیلی سخت بود ولی به داداشی فرمود ازدواج کن تا ذهنت پیش یه نفر باشه.

داداشی اونروز به حرفش خندید ولی نمی دونست در پس این خنده واقعیتی نهفته هست.

یه مدتی بود داداشی یدجوری اذیت می کرد.

یه روز که اومد گله کنه داداشی فرمود من میرم تا دیگه تو از دستم ناراحت نباشی.

اون شب هرچقدر به داداشی التماس کرد داداشی به حرفش گوش نمی کرد.

انگار دل نازکش مثل سنگ شده بود.

قلبش شکست، بدجوریم شکست فردا ولی داداشی اومد و اظهار پشیمونی کرد.

اینبار اون بود که به حرفای داداشی اعتنا نکرد.

اینبار داداشی التماس می کرد و اون بی اعتنا بود.

اونروز داداشی خداحافظی کرد و اون رو تنها گذاشت ولی سپس چهار روز دوباره داداشی اومد.

اول سعی کرد بی اعتنایی کنه ولی آخرسر این داداشی بود که پیروز شد.

داداشی اما همش حرف از رفتن میزد، می فرمود : میخواد جایی بره که از هیچکس خبری نباشه.

چند روزی بود که نمی تونست با داداشی صحبت کنه فقط ارتباطشون از طریق آفلاین بود.

شب یلدا بود آفلاین تبریک داداشی رو خوند و خوشحال شد ولی نمیدونست آخرین آفلاین روزهای خوش با داداشی بودن رو میخونه.

فردای اون شب وقتی از دانشگاه اومد با چه ذوقی نشست پشت کامپیوتر تا سپس چند روز با داداشی حرف بزنه ولی وقتی آی دیش بالا اومد دید تنها اثری که از داداشی مونده یه آفلاینه که نوشته خواهرجون من رفتم.

برام دعا کن.

نوشته بود خواهر جون هیچوقت فراموشت نمی کنم ولی اون احساس کرد همون لحظه داداشی فراموشش کرده بود.

دلش شکست ولی با خودش فرمود داداشی من آدمی نیست که بتونه تنها بمونه.

با خودش فرمود هنوزم اثری از داداشی هست اونم وبلاگشه.

ولی وقتی آدرس وبلاگ رو زد پیغام اومد که این وبلاگ حذف شده.

از درون شکست، خورد شد.

از داداشی این کارا بعید بود آخه اون دلش مثل شیشه نازک بود، چطور اینقدر ظالمانه رفتار کرده بود.

سپس یه هفته داداشی اومد و فرمود خواهر جون من عوض شدم.

من دیگه آدم سابق نیستم، عادتای بدم رو کنار گذاشتم.

تو آفلاینای داداشی اسم یه دختر جدید بود.

دختری که داداشی عاشقش شده بود ولی می فرمود این با همه فرق داره.

این همون عشقیه که دنبالش می گشتم.

ولی اون دیگه نمی تونست ادامه بده، احساس می کرد داداشی دیگه مال اون نیست.

به همین خاطر برای داداشی پیغام گذاشت که برات آرزوی خوشبختی ذارم ولی فکر خواهر جون رو از سرت بیرون کن.

داداشی ناراحت شد ولی رفت.

اونم کارش شده بود گریه از اینکه بالاخره داداشی به آرزوش رسیده خوشحال بود ولی از اینکه به این زودی داداشی رو از دست داده بود ناراحت.

خورد و خوراکش شده بود گریه.

تو این مدت چند کیلو وزن کم کرد و بی اشتها شد.

دیگه کسی باورش نمی شد که این دختر، همون دختر پرشور سابقه.

با خودش فکر می کرد این اشکای من چه فایده داره داداشی که عشقش رو پیدا کرده و من رو یادش نیست.

تا اینکه سپس بیست روز داداشی اومد.

بهش می فرمود من رو از خودت بی خبر نذار ولی اون دیگه نمی تونست با داداشی صحبت کنه.

هربار آفلاینای داداشی رو می خوند اذیت می شد.

ولی داداشی راضی نمی شد.

یه روز هرچقدر داداشی پی ام داد جوابش رو نداد فقط اشک ریخت.

دیگه نمی تونست طاقت بیاره.

اولین بار بود جواب داداشی رو نمیداد.

با اینکه دوستش داشت ولی چاره ای نداشت.

دلش میخواست داداشی حالا که به عشقش رسیده همه فکرش عشقش باشه.

نمیخواست مزاحم زندگی داداشی باشه.

تا اینکه یه فرشته نجات رسید .

با داداشی صحبت کرد و اون هم راضی شد که بره.

که همه چیز تموم بشه.

داداشی رفت ولی خاطراتش رو جا گذاشت تا خواهرجون از یادش نبره، همیشه به فکرش باشه.

وقتی به اون روزا و اتفاقای خوب و بدش فکر کرد آه از نهادش بلند شد.

نمی تونست نبودن داداشی رو باور کنه، با اینکه خودش خواسته بود ولی هنوزم افسوس می خورد.

می دونست باید به فکر زندگیش باشه ولی فراموش کردن داداشی کار آسونی نبود.

با خودش فکر می کرد: اگر هستادمون اون پیشنهاد رو نداده بود و مجبور به ساختن آی دی نشده بودم شاید هیچ وقت داداشی وارد زندگیم نمیشد.


10:

سلا م ممنون از اینکخ داستانتون رو گذاشتید حالا دیگه وقت نقد کردن


بازم ممنون.

11:

نسبت به داستانهای قبلی یه پیشرفت فوق العاده داشتین...

به جا،مناسب،بدون توضیح اضافی و کاملاً زیرکانه...

12:

یاد خاطره ی زیبای اون وقتی که مسابقه رو داشتیم به خیر..

دوستایی که بودن وحالا....

قبلاً هم فرمودم: بهتره بدونیم که خاطره نویسی با داستان نویسی فرق داره..ولی میشه یه خاطره رو با کمی ترفند و تغییر ساختار تبدیل به داستانی زیبا کرد..

نکته ی دیگه این که نتیجه گیری از داستان،نقطه ی سقوط داستانه...مثل دو سه جمله ی آخر داستان...

و اخر اینکه منتظر داستان بعدیت هستم...

13:

مرسی مهدی جان.

نظر لطفته!
امیدوارم شاهد حضور مستمر شما باشیم.

مث سابق.
هرچند میدونم....................!

14:

منم به یاد همون روزا این داستان رو گذاشتم.

چه روزای خوبی بودن پر از شور و هیجان .
از نقدتون ممنونم .

چشم داستان بعدی رو هم چند وقت دیگه میذارم یعنی آماده هست و الان تو فکر نوشتن داستان سومم البته اگه بتونم ذهنم رو جمع کنم.

15:


خواهش...

منتظرش هستم..


16:



death bloom عزیز ممنون از نقد شما و همین طور از بچه هایی که داستاناتون رو می ذارید.


من یه کم سرم شلوغه آخه ترم آخرم و 24 واحد دارم با پروژه واسه همین کم تر می یام باید منو ببخشید.

بازم ممنون .


بچه ها بازم بنقدیم.

منم به زودی یه داستان می ذارم و البته نقد داستان شما رو هم ....


17:



death bloom عزیز ممنون از نقد شما و همین طور از بچه هایی که داستاناتون رو می ذارید.


من یه کم سرم شلوغه آخه ترم آخرم و 24 واحد دارم با پروژه واسه همین کم تر می یام باید منو ببخشید.

بازم ممنون .


بچه ها بازم بنقدیم.

منم به زودی یه داستان می ذارم و البته نقد داستان شما رو هم ....


18:

مهدی جان سلام.
اول معذرت می خوام که من این تاپیک رو درست کردم و دیر به دیر سر می زنم آخه این ترم سرم خیلی شلوغه 24 واحد دارم.
دوم ممنون از اینکه به این تاپیک سر می زنی و داستانها رو نقد می کنی.
خوشحال می شم از خودت هم داستانی بذاری.
بازم ممنون.
امید که به همه آرزوهای خوبت برسی.

19:

من فعلا چیز خاصی برای نوشتن ندارم...


20:

درست مث من....!
انگار با تمام وايژگان غریبه ام.!
انگار حسی برای نوشتن نیست....!
چشمی برای باریدن نیست!
حتی بغضی برای شکفتن نیست!
فقط چشمان اشک بارم در حسرت اولین باران پاییزی خشکیده اند!

21:

شما دیگه چرا؟...اگر من نمینویسم به خاطر اینه که سیستم نوشتن من با شما فرق میکنه...نه اینکه بخوام روحیه ی شمارو برای نوشتن کم کنم...

منتظر نوشته های زیبای شما هستم..

22:

اره.

البته سیستم نوشتن منه که با همه فرق میکنه!
چون یه جورایی زخم خورده و شکست خورده می نویسم.!

***********************
سلام اي آشناي احساسم .....
نميدونم از چي برات بگم؟از خوابهاي شبانه ام ؟
از شرمندگي كه چندين روز هست دارم ازش اب ميشم؟
از زشتي روزگارم؟
از بدي همخونه ام؟ ازخودم؟از تو؟از كي؟
نميدونم چي بگم؟فقط ميدونمچيزي مثل بغض و اشك هست كه داره يواش يواش خفم ميكنه
چيزي ندارم براي نوشتن .

چيزي ندارم براي فرمودن
.

..
فقط اين كه :::::
تا دنيا دنياست عاشقانه دوستت دارم .

و ميپرستمت
.


تا دنيا دنيا باشه و تا باشي هستم ...
درسته روزگارمون زشت شده ولي دنيا هميشهاينجور نميمونه ....
توكل كنيم به خدا .

اون
بخواد همه چيز درست ميشه .


الهي تب كنم .

شايد
پرستارم تو باشي .........
طبيب اين قلب بيمارمتو باشي .......!

23:

سلام روشنک خوبی؟

یه پیشنهاد می کنم .

امیدوارم ناراحت نشی.


سعی کن یه چیز واقعی رو توی 15 خط توصیف کن.
و توی نوشته هات فقط خودت و احساست رو در نظر نگیر خواننده رو هم ببین
که این قسمتش یه کم مشکله.

منم ضعف دارم.
امید که ناراحت نشی

24:

البته من اینو که شما نقطه ضعف میگی به عنوان یکی از نقاط قوت نویسنده میدونم....به هر حال احساسات نویسنده می تونه کمک بسیاری به فضاسازی درست بکنه...

که من این نقطه قوتو چندان قوی تو خودم نمیبینم...

25:

سلام.

ممنونم.

شما خوبی؟!
چشم سعی میکنم.

البته به قول خود شما کمی مشکله ولی سعی میکنم پیشنهاد شما رو تو نوشته هام به کار بگیرم!

26:

سلام راستی اگه وقت دارید این داستانمو بخونید.

شکارچی
چراغ ها را یکی یکی شکست.

کوله پشتی اش را برداشت.

گلدان و آینه ، قفس پرنده اش را در حالی که پرنده هنوز می خواند.

از گنجه کهنه، تفنگش را آماده شکار کرد و در شبی تاریک کلید را در قفل چرخاند و از آپارتمان کوچکش بیرون رفت.

در کوله اش هنوز پرنده می خواند و هیاهوی به هم خوردن گلدان و آینه شنیده می شد.

خاموشی تفنگ بر پشتش سنگینی می کرد و کمی قامتش را خمیده بود.

ابری سیاه آسمان شب را پوشانده بود.

در ماشین را باز کرد و همه بارش را روی صندلی عقب انداخت.

در خاموشی، ماشینش را روشن کرد و از خیابان های شهر به سمت
جاده ای راند که بیرون شهر بود.از شهر خارج شده بود.

لحظه ای توقف کرد.

پیاده شد سیگارش را روشن کرد و به تاریکی جاده نگریست.

دود سیگار در تاریکی سفید می زد.

سرش را تکان داد و سیگار را از گوشه لب به زیر پاهایش انداخت و اون را زیر چکمه کهنه اش خاموش کرد.


دوباره به راه افتاد.

پرنده از آواز افتاده بود و ماشین از هر صدایی خالی بود.

نور ماشین درختان در هم پیچیده کنار جاده را روشن می کرد
.
جاده خاکی شده بود و ماشین گاهی تکانی می خورد.

گاهی حیوانی کوچک در جاده می دوید و هراس چرخ ها اون را از جاده دور می کرد.

شیشه را پایین کشید .

کم کم بوی نم به مشام می رسید و هوا سرد تر

می شد.

دست راست جاده درخت ها کم تر شدند و آبگیر بزرگ نمایان.

همچنان رفت و در پیچی که از آبگیر دور می شد سپس اندکی، نور ماشین کلبه کوچکی را نمایان ساخت.

درخت های بلند و آواز پرندگان شب.

هوای نمناک و سیاهی سخت، هدیه آبگیر و ابر بود.

ما شین از حرکت ایستاده بود .

از ماشینش پیاده شد و وسایلش را از اون برداشت.

در کلبه را باز کرد و چراغ نفتی اش را روشن کرد.

همه چیز بوی نایی کهنه می داد.

اثاث را روی میز کهنه و قدیمی اش گذاشت.

گوشه کلبه، تخت

فرسوده ای بود که خودش سالها پیش ساخته بود.

از اون سالها چیزی دست نخورده بود.

و لاشه مرغابی به دیوار، اسکلتی شده بود که هنوز آویزان بود.آخرین شکار
.
از کلبه بیرون آمد و در را بست .

ماشینش را روشن کرد و عقب عقب از پیچ، به سمت آبگیر بازگشت.

جاده کمی به آبگیر نزدیک تر شده بود .

روی ماشین را به سمت آبگیر چرخاند و از حرکت ایستاد.

همه شیشه ها را پاییین کشید.

دنده را خلاص کرد و از ماشینش پایین آمد.

کمی آب را نگریست و بعد آسمان را.

سرش را تکان داد و سپس پشت ماشین رفت و اون را به سمت آب هل داد.

کم کم حرکتش تند تر شد.

پشت ماشین می دوید.

به آبگیر رسید و ماشین را درون آب هل داد و کمی در آب ماشین را جلوتر راند.

پاهایش تا زانو در آب بود و ماشین با حباب هایی بزرک در آب فرو می رفت و آب اطرافش می جوشید.

آبگیر ماشین را در خویش فرو برد و پاهای او را هم خیس و گل آلود کرد.

از آب بیرون آمد سرما پاهایش را می سوزاند.

به سمت کلبه بازگشت .

نفسش تند می زد و گاهی بدنش می لرزید.

از دهانش بخار سفید رنگی بیرون می آمد و چیزی دیده نمی شد.

به کلبه رسید از منفذ های چوبی دیوار اون، نور ضعیفی بیرون می آمد.به کلبه اش رفت چراغ را خاموش کرد.

لحظه ای ایستاد تا چشم هایش به تاریکی عادت کند.

تختش را یافت و چکمه هایش را در آورد و روی اون دراز کشید .

وقتی چشم هایش را باز کرد دیگر صبح شده بود و مه غلیظی اطراف کلبه را پوشانده بود.

مه به داخل کلبه هم آمده بود.

دندانهایش محکم به هم می خورد.

و پاهایش درد می کرد تمام اندامش می لرزید.

به سمت کوله پشتی اش رفت و در حالی که خم شده بود و دستهایش می لرزید ،اون را برداشت.

تفنگش را به دوش کشید و لنگ لنگان چراغ خاموش را برداشت و از کلبه بیرون رفت
.
مه همه جا را پوشانده بود.در را بست و کنار دیوار کلبه، گلدان و آینه را از کوله اش بیرون کشید و به دنبال اون قفس را.

پرنده را از قفس بیرون آورد اما پرنده اش از خواب بیدار نشد چراغ را کنار پرنده گذاشت .کمی در آینه به خودش نگاه کردو چند قدم عقب رفت تا جایی که اونها را ببیند.

روی زمین زانو زد و تفنگش را از پشتش پایین آورد .

دستهایش

می لرزید و قلبش تند می زد.

سرفه می کرد ومو هایش کاملا خیس بود
.
تفنگ رابه سمت اونها بالا برد و سپس پرنده و آینه را نشانه رفت.صدای شلیک، پرنده ها را از لانه هایشان فراری داد.

این بار گلدان و چراغ را نشانه گرفت صدا در محیط پیچید و چراغ، به نفت کمی که در خویش داشت شعله ور شد.

سپس اندکی حتی چوب های نم کشیده دیوار کلبه نیز در آتش فرو رفت.کمی جلوتر رفت ودر حالی که سرش را تکان می داد تفنگش را هم به آتش سپرد.

ساعتی بعد تمام کلبه در آتش پر دودی غرق و خاکستر شد.

از کلبه دور شد .

کمی عقب عقب رفت و سپس در حالی که به پیچ جاده نزدیک بود به سمت آبگیر باز گشت.

مه رو به زوال گذاشته بود اما هوا همچنان ابری بود.سرفه هایش بیشتر شده بود و بیشتر می لنگید.

سعی کرد دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد.

پایین شلوارش هنوز خیس بود و موهایش به هم و لباسش هم به تنش چسبیده و نمناک بود.

در جیب خود چاقویی را کنار دفترچه یادداشتش یافت.

که فلزش از دستهای او هم سردتر بود.

کم کم گرسنگی هم فشار می آورد.

چاقویش را از جیب بیرون آورد لرزش دست، چاقو را به زمین انداخت.

خودش را رها کرد و روی زانو نشست و در حالی که می لرزید چاقو را برداشت و به سختی تیغش را نمایان ساخت.

نفسش تند تر شده بود.

سرفه هایش شدید ترشده بود و پاهایش سست بود.

ناگهان نقش زمین شد.

چشمهایش باز بود و چاقو در دستش.برای لحظاتی هیچ تکانی نخورد.

گاهی پرنده ای با صدایی بلند آوازی می خواند که در آبگیر می پیچید.

گویی در جستجوی جفتی باشد.

مه از یک ساعت قبل دیگر کم تر نشده بود.

روی خاک نزدیک او، دو کرم در هم پیچیده بودند گویی همدیگر را پیدا کرده بودند.

انگار در آبگیر حتی کرم نیزچیزی را می پویید.

به سختی با فشاری از زمین بلند شد نا گهان درد در پایش بیشتر شد و چشمهایش سیاهی رفت.

اما خودش را نگاه داشت.

نفسهایش مه غلیظ تری را پیش رویش می ساخت .چاقو را محکم تر گرفت و لنگ لنگان حالی که گاهی قطره ای از آب از موهایش روی صورتش پایین می آمد، به سمت درختی تنومند رفت که از درختان دیگر کمی جدا بود.

به درخت رسید چاقو را با دستی لرزان حالی که دندانهایش به سختی به هم می خورد و سرفه نیز امانی نمی داد، جسورانه بر تنه درخت اسم خود را نوشت و تاریخ اون روز را هم.

و سپس در ادامه،
چراغها را شکستم و کلبه ام را...

من خالق بودم اما نه خالق اونها.

من دیگرگونه خدایی هستم.

اگر می خواهید کتابم را پای این درخت زیر خاک اندکی کرده ام.

اون را بخوانید در اون اندیشه دیگریست.

شاید مرا پرستیدی و مخلوق من شدی.

آخرین توانهایش رادر دسته چاقو گذاشته بود.جمله بعد در کلمه
من
ماند، و چاقو در تنه درخت و در حالی که بدنش به درخت کشیده می شد،
پای درخت روی زمین افتاد دفترچه اش را با زحمت تمام از جیبش بیرون آورد وبا کمی خاک و برگ روی اون را پوشاند.

نفسش آرام شده بود و دستش روی خاک دفترچه اش مانده بود.چشمهایش سیاهی می رفت و دیگر سرمایی را حس نمی کرد.

آرام آرام چشمهایش نیز فرو بسته شدند.

پرنده ها هنوز آواز می خواندند و او دیگر بی حرکت بود.

از جانب آبگیر، صدای مرغابی های مهاجر هیاهوی جدیدی آفریده بود.

از اون روز مدتی گذشته بود.

دو شکارچی در اون جاده به سمت آبگیر می آمدند.

هر یک با تفنگی بر دوش و کوله ای همراه.

او را بی جان ، پای درخت دیدند و سپس در حالی که سرهایشان را تکان می دادند، یکی از اونها چاقو را از درخت بیرون کشید و تیغش را بست و در جیب گذاشت و سپس هر دو به سمت مرغابی ها و آبگیر رفتند.زیرا فصل شکار بود
.





m.r.m
اصفان بهارستان
صبح روز 19/7/1385


27:

سلام من هم میتوانم داستان بزارم؟؟........
در ضمن یک سوال میشه همین کار را در مورد شعر هم انجام بدهید

28:

نوشته اصلي بوسيله سایه یه اکیپ ده نفره داستان نویسی. <br><br>هر هفته دو داستان
یک داستان کوتاه به نام عکس روی دیوار
هر روز میامد....نزدیک های ظهر.....دیگه واسش شده بود عادت.صدای ضربه های کوچیک که میامد خودشو میرسوند به اتاقش،پشت پنجره،شیشه را باز میکرد واز پشت میله ها براش نون میریخت اونم تند تند نوک میزد ولی نگاهش به داخل میموند....خوشحال میشد چون حس میکردیک موجود کوچیک توی این دنیا هر روز به امید اون میاید پشت پنجره............اما ان روز نه صدایی...نه ضربه ای...نه..!!خیره به بیرون مانده بود که اتفاقی دیدش....اما چرا انجا؟حدود دو سه متر عقب تر روی یک سیم.........!!پنجره را باز کرد هرچی صدا زد..........نون خشک ریخت....نیامد!!همان طور به اتاقش از دور خیره مانده بود..........این دفعه نگاهشو دقیق دنبال کرد.اما نه...انگار به اون نبود!!به پشت سرش خیره مانده بود؟؟اره پشت سرش روی دیوار...........حالا فهمید.....پنجره را محکم بست ودر حالی که سرش را بین دستهاش پنهان کرده بود فرمود:پس به خاطر عکس ان کبوتر هر روز میامدی!ان را کندم وجاش عکس تازه ای را که گرفته بودم چسباندم به دیوار!!!!!!
ر.م.........سایه

29:

این چه سوالیه؟....حتما میتونید..

30:

اعتراف میکنم که کمی در درک داستان مشکل داشتم...ولی به نظرم موضوع اصلی نهایت تقابل عشق وتنفر باشه...
موضوع ،موضوع جالبیه...از نظر نگارشی هم قابل قبوله...فقط نوع محاوره ای و یا دستوری خودتونو بهتره شفاف تر نشون بدید...یعنی یا گویش باید محاوره ای باشه یا دستوری وادبی...((دیگه واسش شده بود عادت)) با((همان طور از دور به اتاقش خیره مانده بود))چندان نگارش یکسانی ندارن...

جریان نگارش باید یکسان باشه..

حتما منتظر داستانهای بعدی تون هستم...

31:

از نقد تون بسیار ممنون........اگر لطف کنید کمی توضیح بدهید این سبک نوشتن چه نامی داره یا جزئ دسته بندی چه چیزی برنامه میگیره ممنون میشوم در ضمن ایا شما در مورد شعر هم میتوانید نقد کنید وایرادات ان را توضیح بدهید؟؟ چون من بیشتر شعر مینویسم به صورت حسی ...تحصیلاتم یک رشته دیگه بوده ....توضیح بدهید ممنون میشوم

32:

خواهش میکنم....حقیقت نمیدونم جزء کدوم یک از تقسیم بندی های داستانی برنامه میگیره...ولی زیادم مهم نیست...یعنی اهمیت نداره...

من خودم ضعف زیادی در ابراز احساس در داستانام داشتم...بنابراین فکر نمیکنم بتونم نقد خوبی از شعر داشته باشم...

ولی در مورد داستان در خدمتتون هستم..

33:

سلام به همگی این هم یک داستان دیگه واقعا خوشحالم میکنید مثل اقایdeath نقد ش کنید......اسم هم نداره نمیدونم شاید.یک داستان واقعی اسم نخواهد
......................................
همان طور که پای کامپیوترش نشسته بود وبا بی حوصلگی جواب میلش را میدادزیر لب با خودش فرمود:اخه این هم شد زندگی !مگه ما با هم نبودیم...12 سال کم نیست..چشمهایش به صفحه مانیتور خیره مانده بود ...ثابت..ولی افکارش سرگردان بود میان تلنبار خاطره هاش...پنجه های ذهنش با وسواس خاطره ها را زیرورو میکرد..که بی اختیار با صدای ارام فرمود:یادش به خیر...انگار سوار یک سفینه شده بود .سفینه ای که اونو برده بود به سالهای نوجوانی...شایدم دورتر بچگی..خاطره ها بدون وقفه مثل فیلمی که روی دور تنده یا نه مثل البوم عکسی که ورق میخوره به سرعت از جلو چشمهاش عبور میکردن.یادش میامد.....یادش میامد.....گاهی حلقه چشمهاش تر میشده وشیار ابروهاش به هم نزدیک وگاهی یک خنده کوچک با چاشنی اه مهمون گوشه لبش بود.........اینجا 12 سالگی بود...وقتی توی کتاب اون نوشت من میروم بیرون بعد هم تو بیا وبعد در حالی که دست راستشو بالا نگه داشته بود با تکان سر معلم از جاش بلند شد...یک کم تو حیاط منتظر ماندکه اونم امد..میخواستن چند دقیقه ای بدون تنفس هوای سنگین کلاس عربی ..نفس بکشن.....حالا درست 20 دقیقه بود که انها توی حیاط بودن..داشت به سرعت دور سکوی مدرسه میدویدودر حالی که بلند بلند میخندید به اون میفرمود:خیلی بدی من فقط یک نیشکون گرفتم اما تو ....که با صدای فریاد معلم عربی سر جاشون میخ کوب شدن.....تازه یادشون امد باید بر میگشتن سر کلاس.........اه این هم که ارور داد...!ارور کامپیوترش هم دست کمی از فریاد معلم عربی نداشت.با زدن چند تا دکمه کار فرستادن میل را دوباره شروع کرد..........
باز هم خاطره ها....انگار دست بردارنبودن...آدرس را یک بار دیگه مرور کرد ..........رزا.......همون سارا بود..سارای خودش که حالا با ازدواجش شده بود رزا!! چند بار با خودش تکرار کرد...رزا ....رزا..نه! انگارسارای اون هم پشت نقاب رزا از یاد رفته بود.با خودش فرمود: خوب اون هم زندگی خودش را داره ...ولی دوباره طوری که انگار از حرف اولش پشیمان شده باشه خیلی تند فرمود: پس من چی؟سهم من از اون شده یک مشت نوشته که هر چند وقت یک بار از اون طرف کره زمین بهم میرسه..دیگه دوری از این بدتر!!!وقتی اسمون تو شبه ،گوشه اسمون اون خورشید طلایی در حال بالا امدنه......خورشید طلایی!!!
حالا دیگه میلش هم رفته بود..میلی که خلاصه میشد در چند سطر نوشته با مضمونی شبیه به این..........((سارا جونم امیدوارم حالت خوب باشه .دلم برات خیلی تنگ شده .چه تکراری!! مثل همیشه.یک کم سرم شلوغه در اولین موقعيت میایم مسنجر...چند تا عکس هم برات جدید میگذارم...تو هم بزار....مواظب خودت باش....به سعید هم سلام برسون.......فعلا .....دوستت دارم))
چند تا عکس!!!....عکس هایی که حالا با خنده هایی مصنوعی طرح گرفته بودند........دوباره به عکس ها نگاه کرد.......دلش برای خنده هایی که از درد نیشکون بودند تنگ شده بود!!!!!!
ر.م سایه

34:

باید اعتراف کرد که هستعداد جدیدی به این سایت معرفی شده....من به شخصه نوشته هاتونو میپسندم...مغز ادمو درگیر میکنه....جای خالی ای دیده نمیشه...هر چند شاید بعضی جاها ایرادات کوچیک ویرایشی داشته باشه..ولی این اصلاً پرداخت خوبتونو از بین نمیبره...

اون جایی که صدای معلم میاد با صدای ارور کامپیوتر ا ز نقاطی در داستانه که واقعا داستانو همه گیر میکنه...داستانو واقعی میکنه..و در اخر برگشت به خنده های حین نیشگون با خنده های درون عکسها..

کلا سبک بسیار جالب و مورد علاقه منه...

خواننده شما باید یه خواننده حرفه ای باشه..


حتما ادامه بدید..

35:

راستش را بخواهید فکر نمیکردم این طوری که شما میگویید باشه اخه این شاید سومین یا چهارمین داستان منه........ولی شعر زیاد دارم.خودم به شخصه این طور فکر نمیکردم..ممنون از شما .حتما باز هم داستان مینویسم ....راستش این تایپیک تشویقم کرد به نوشتن داستان.امیدوارم دوستان دیگه هم نظراتشون را بگن چون میتونه بسیار در نوشتن راهگشا باشه

36:

اولین داستان خودمو میخواستم بندازم سطل زباله...ولی یکی از دوستانی که دستی بر آتش داشت اونو خوند وخیلی پسندید...این شد که منم شروع کردم..
همیشه بهترینها وقتی اتفاق میافتن که انتظارشو نداری وبرعکس...

حتما داستاناتونو ادامه بدید...شاید حس کور شده ی منم تو داستان پیدا شد به برکت داستانهای شما...

منتظریم...

37:

سایه جونم مرسی!
داستان خیلی زیبایی بود! فکر میکنم اوج زیبایی یه داستان می تونست باشه!
خیلی زیبا همه چیز رو واسه خواننده به نگارش برده بودی!
عزیزم نمی دونم چرا موقع خوندن داستانت اشک تو چشام جمع شد شاید.............!

چگونگی چیدمان کلمات و بیان بجا و زیبای احساسات در خواندنی تر شدن داستان خلی تاثیر داره!

38:

شاید باورتون نشه ولی تعریف هاتون منو وادار کرد به نوشتن ونوشتن.......این داستان را امروز نوشتم ....فکر میکنم متن های من بیشتر شرح عواطف مقطعی هست.یک جور خاطره نویسی.....به هر حال امیدوارم بتونم خوب تر بنویسم تا شرمنده تعریف هاتون نشوم

39:

این داستان یک کم بلند تر شد.........
من انقدر مینویسم تا خسته شوم وخسته شوید فکر میکنم اینجا یک کم ،کم رونقه...جای خالی کلماتی که میتونه بجوشه وجاری بشه از دلهاتون حس میشه
.............................
سرت را بالا بگیر .منو نگاه کن.حالا خوب شد.حالا یک لبخند .اگه ان قلب را هم بالا بگیری عکست بهتر میشه..خوبه..گرفتم ببین...در حالی که با یک دستش تلقی را که طرح دو تا قلب کنار هم بود وپر از گل رز نگه داشته بود وبا دست دیگرش دوربین را گرفتوفرمود :ببینم.اره قشنگه ولی.............اینو فرمود ودوربین را به من داد وبه بیرون خیره شد.

انگار حرکت تصاویر بیرون از پنجره ماشین ان را یاد حرکت وجریان تند زندگی اش میانداخت...شاید هم داشت سعی میکرد بین حرکت تصاویر یک نقطه ساکن توی ذهنش برای ارامش لحظه ای پیدا کنه........

8 سال از اولین روزی که دیده بودش میگذشت..........8 سال...توی این 8 سال حتی لحظه ای هم تصور چنین روز ی را نمیکرد....8سال پیش یک دختر شیطان وکنجکاو.دختری که میخواست همه دنیا را به زانو در بیاره....میخواست زیبایی اش را...شیطنت نگاهش را به رخ بکشه....میخواست همه توجه ها را ماله خودش کنه.....قلبی میخواست که برای اون بطپه....
هی احمق چی کار میکنی؟؟با یک ترمز نسبتا شدید.نگاهشو به راننده دوخت ...چی شده؟..چیزی نشد یک موتوری بود..........دستمو روی دستهاش گذاشتم...حواست کجاست؟............هیچی چیزی نیست ...
به چشمهام خیره شد وفرمود:راستی رویا تو هیچ میدونی من چه چیزهایی را ارزو میکردم.چیزهای کوچکی که خیلی ها حتی به ذهنشون هم نمیرسه که این چیزها میتونه ارزوی یک نفر باشه.....
فرمودم مثلا چی؟؟فرمود:رویا گاهی ارزو میکردم وقتی بابام با اون ژست ریاستش روی کاناپه ابروهاشو تو هم کشیده وداره بحث سیاسی خسته نماينده تلویزیون را میبینه بروم جلو....روی زانوهاش بشینم وبعد در حالی که دستهامو دور گردنش حلقه کردم بغلش کنم وارامش اغوششو توی رگهای بدنم تزریق کنم........رویا میدونی چقدر سخته حسرت فرمودن دوستت دارم به پدرت به دلت بمونه!!!!
دستم را توی دستش کمی فشار دادم وانگشت هامو توی انگشتهاش که حالا کمی سرد تر شده بودند چرخی دادم.....نگاهمو به نگاهش گره زدم وبا یک لبخند کوتاه فرمودم:حالا وقت این حرفها نیست فراموشش کن سپس 6 ماه میخواهی اونو ببینی...براش دعا کن.اینو فرمودم وبعد انگشتهامو از بین انگشتهایش بیرون کشیدم وتوی جیب کاپشنم پنهان کردم وبه بیرون خیره شدم میدونستم این حرفها دردی را از ان دوا نمیکنه ولی خوب اینها تنها چیزهایی بودند که برام مونده بود.......زیر لب شعر اهنگی را که راننده گذاشته بود زمزمه میکرد......نگاه کن من چه بی پروا به مرز قصه های کهنه میتازم....نگاه کن با چه سرسختی ....چه سرسختی برای عشق یک فصل تازه میسازم......
یکی از روزهای اخر پاییز بود من بودم و اون ویک نفر دیگه که سایه اش از سایه های ما بزرگتر بود...با هم شونه به شونه بودند.زیر چشمی نگاهشون میکردم..یک نیمکت توی یک پارک خلوت ومن به عنوان یک شاهد قابل اعتماد........بهم فرمود:رویا خانم باور کنید خیلی ناراحت شدم وقتی فهمیدم این موضوع را شما میدانید ولی خوب حتما به شما اعتماد داشته.من تو زندگی ام سختی زیاد کشیدم همیشه جنگیدم.....همیشه....قول میدهم همه کارها را روبه راه کنم شما هم شاهد باشید....نگاهم را به حلقه های دودی که ارام ارام بالا میرفت انداختم وفرمودم:به نظرت جایگزین مناسبی برای اغوش پدرش بودی..من به یک مسئله اعتقاد دارم ..ادم ها هر کاری که توی این دنیا انجام بدن چه خوب چه بد بلاخره یک روزی یک جایی نتیجه اش را میبینن(کمی زیاده روی کرده بودم ولی باید میفرمودم تا به خودش بیاد)با یک پوک طولانی به سیگارش از جایش بلند شد ودر حالی که پشتش را به ما کرده بود فرمود:ارزو میکنید خدا تقاصمو بده...فکر میکنید من رهایش میکنم.....
رویا رویا...........کجایی ؟؟من باید تو فکر باشم یا تو رسیدیم.با عجله کیفم را برداشتم واز ماشین پیاده شدم.........انگار اینجا اخر دنیا بود...سردرش را نخواندم.سرم را پایین گرفتم...فرمودم :تو برو منو نبینه بهتره!!با اشاره سر حرفم را قبول کرد وراه افتاد حس میکردم به پاهاش سرب بستن............انگار قدمهایش را با اکراه برمیداشت....سعی میکرد خودشو محکم نگه داره.........از پشت میله ها که رد شد دیدم نشست...............!!!دیدمش توی پوشش ابی چهره اش معصوم شده بود........رویم را برگرداندم............حالا درست یک تابلو جلوی چشمهام بود..........
مرکز روان پزشکی وروان درمانی روزبه.............!!!!
چند تا جمله مثل پتک روی سرم کوبیده شد...........شما هم شاهد باش...قول میدهم همه کارها را روبه راه کنم.............با همه چی میجنگم........!!
یکی دیگه از روزهای اخر پاییزه حالا یک نیمکت باتلقی که طرح دوتا قلب و گلهای رزی که با اشاره بیلچه باغبانی راهی سطل زباله شدند...........
ر.م...سایه23/8/85

40:

بله سایه عزیز حتما می تونید خیلی لطف کردی که داستانت رو گذاشتی.
اگه شعر هم داری مانعی نداره بذار.
مهدی جون از نقد شما هم ممنونم.

41:

در فضا سازی همچنان موفق هستید...ودرفلش بکهایی که میزنید...

اما همچنان اشکالات نگارشی ریزی در جمله ها دیده میشه...میدونم که شاید شما هم به محض جوشش کلمات در ذهنتون اونارو روی کاغذ میارید...ولی سپس نگارش اولیه شما بید حتما یه بار نوشته رو ویرایش کنید...

به طور خلاصه باید بگم سبک نگارشی رو باید از ابتدا مشخص کنید....در مورد موضوع علی رغم اینکه به نظر میرسه موضوع جالبی رو انخاب کردید،ولی در بعضی جاها ابهاماتی در ذهن خواننده باقی میمونه....

مثلا اونجایی که در مورد زندگی 8 سال پیش خودش توضیح میده میتونست با توضیحی در مورد اون ملاقات 3 نفره در پارک جایگزین بشه تا این ابهام در ذهن خواننده نمونه که جریان این تقاص چیه...

همچنان ادامه بدید..

42:

باید فرمود فضا سازی بسیار عالی شکل گرفته...نقطه خالی ای دیده نمیشه...تقریبا همه چیز سر جای خودش برنامه داره...

علاوه بر ویرایش مناسب،بیان ومضمون عالی ای هم در داستان دیده میشه که اوجش در جملاتیه که شخصیت داستان روی درخت مینویسه...به نظرم زیرکانه مقصود داستان عنوان شده...انتخاب گزینه هایی مثل گلدان،قفس قناری وآینه هم با زیرکی صورت گرفته...

ترجیح میدم خود محمد اقا هم صحبتهایی تو این زمینه داشته باشن تا موضوعو بیشتر باز کنیم...

حالا چه از لحاظ معنا و چه از لحاظ چیز دیگه...


43:

اقای مهدی اگر درست متوجه شده باشم منظورتو اینه که 8 سال پیش را حذف میکردم وبه جایش در ان قسمت ملاقات 3 نفره اضافه میشد اینطوره؟ در مورد تقاص هم به عهده خواننده هست سعی کردم ذهن خواننده را درگیر کنم تا کشف کنه موضوعی که میتونه تقاص داشته باشه بر میگرده به اغوش پدر....از نقدتون ممنون..........سعی میکنم بیشتر کار کنم

44:

البته امیدوارم مطالبی که میگم به حساب دانایی یا توانایی بیشتر داستان نویسی من ندونید...فقط به حساب یه گپ دوستانه بذارید...

بله منظورم اینه که اصولا در یه داستان میتونه نقاطی که تاثیری در روند داستان نداره(به خصوص داستان کوتاه) حذف بشه وبه جاش نقاط ریز و حساس وتاثیر گذار داستان بهش پرداخت بشه...

در مورد تقاص بله ...شما درست میگین..از اون سردری که مرکز روان درمانی رو بهش اشاره میکنه میشه فهمید که تقاص صورت پذیرفته...

ولی دلیل تقاص معلوم نیست..واضح نیست...اون ملاقات سه نفره به نظر نمیرسه به چه دلیل شکل گرفته...

موفق باشید...منتظر داستانهای زیبای بعدیتون هستم...

45:

میدونم که اینجا تایپیکه داستانه ولی چون هستارتر تایپیک اجازه داده وبا اجازه دوستان دیگه به یک غزل مهمونتون میکنم

دلم هوای تو را کرده هست میدانی
بیا به سمت هوای دلم به مهمانی
غروب کرد همه خاطرات من بی تو
توئی که خاطره میسازی ونمیمانی
شبی هوای سفر کردی وپشیمانم
نگاه من به نگاهت نبود طولانی
من وتو ویک اسمان پر از خورشید
همیشه کوته اند این لحظه های نورانی
دلت برای کسی تنگ میشود گاهی
کسی که امده از لحظه نمیدانی
هوای حوصله تنگ هست بی تو این شبها
بیا به سمت هوای دلم به مهمانی
ر.م سایه22/2/85

46:

نه خواهش میکنم صد در صد یک گپ دوستانه هست که امیدوارم به بهتر شدن کارها کمک کنه.....باز هم ممنون

47:

غزل زیبایی بود...موفق باشین...

48:

می خواهم برایت بنویسم.

اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم، دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید، یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود.

عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...

امّا هیهات....
که تو اون را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...
((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...

ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت، بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم...

))
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.

چون بی رحمی اون قلب سنگین را باور دارم.
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...
باور کن...
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را...

دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...


میدونم شاید هیچ شباهتی به داستان نداشته باشه! ولی نمیدونم چرا حس داستان نوشتن نیست! دوست داشتم فقط کمی درد و دل کنم!

49:

روشنک عزیز..



نوشته زیبایی بود...

50:

مرسی لطف داری! این روزا چون منتظر یه اتفاق و یه حادثه و یه دیدار هستم بیشتر می تونم این نوع نوشته ها رو بنویسم! اصلا حس داستان نیست نمی دونم چرا؟!

51:

ممنون عزیز که شعرت رو گذاشتی.بازم بنویس روزبه روز بهتر می شی.موفق باشی.


52:

پس چرا نوشته هات تلخه...بهتره لحظه دیدارو با نوشته هایی از امید وآرزویی که از این به بعد داری پر کنی...

53:

تنها حامي روزهاي پر اضطراب زندگيم:

دوباره دلم دلتنگ روزهاي گذشته شده هست..

روزهايي كه مي دانم تو هم تا لحظه رسيدن به من انها را هر روز مرور خواهي كرد.
عزيز شقايق..

ان روز را بياد داري ؟ لابد پيش خود مي گايشاني عجب سوالي مي كني ان روز من هم به مانند تو تا عرش پرواز كردم چطور مي توانم بياد نداشته باشم !!!! آري مي دانم سوالم احمقانه بود فقط مي خواستم جواب اونرا دوباره بشنوم …
چه روزي بود وقتي براي اولين بار و براي اثبات هر چه بيشتر عشقت جلايشان چشمان پرسشگر ديگران شاخه گلي را به من دادي و فرمودي تا ابد دوستت دارم … دلم مي خواهد بداني كه اون روز و اون لحظه چه بر من گذشت …ديگر شمارش ضربان قلبم را از ياد برده بودم … چشمهايم فقط تو را ميديد و اون گلي كه در دستانت بود …
حتي دستهايم نيز توان گرفتن ان گل را نداشت … خدايا چقدر احساس غرور مي كردم غرور داشتن تو و عشق تو …دلم مي خواست همان لحظه فرياد كنم كه من هم براي هميشه دوستت خواهم داشت و به تو و عشقت وفادار خواهم ماند ..ولي حتي زبانم نيز بند امده بود ولي نه …شايد نمي خواستم زيبايي اين لحظه را از دست بدهم نمي خواستم حرمت اون نگاههاي عاشق را كه در سكوتي زيبا به هم گره خورده بود بشكنم …اما بدان كه اون لحظه و براي چند بار فريادهاي دوستت دارم از قلبم به بيرون جهيد و قلب آسمان را براي چند بار به لرزه در آورد...

خدايا به پاكي اين اشكها كه اكنون از چشمانم جاريست قسم مي خورم كه باز هم طاقت دارم كه باز هم مي توانم در راه رسيدن به اين عشق اسماني انتظار كشم و براي رسيدن به او هر شب دستانم را به درگاهت دراز خواهم كرد و اشك خواهم ريخت
خدايا تو را نيز به پاكي اين عشق قسم خواهم داد تا قلب عاشق مرا دريابي …
آه … چه لحظه با شكوهي اسمان نيز از نواهاي من دلشكسته شده و با من مي گريد… چه عاشقانه مي گريد…


اره مهدی خان حق با شماست! ولی باور کن هر یه روز واسم برابر یه هفته می گذره! خیلی خسته! ولی شیرین!

54:

این همه صداقت و احساس ...
نوشته قشنگی بود .
اعتراف به دوست داشتن و البته از روی صداقت خیلی مشکل هستش.
تمام این لحظه ها برات یه روز بهترین خاطرات زندگیت می شن.
برای من که شد.
موفق باشی بازم بنویس...


55:

مرسی دوست من! سعی میکنم تو نوشته هام بیش از هر چیز احساس و پاکی عشقم به چشم بخوره! حیف که اون نمی تونه بیاد اینجا و این دست نوشته های صادق و غمگین رو بخونه!
كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اياز نام تو بود.

كاش در شهر خاطراتم خانه ات ايشانران ميشد

وكاش پاسبان چشمانم وقتيكه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد ،در خواب نبود
كاش عطر حضورت را به نبض روحمن نمي پاشيدي و من فراموش مي كردم
رايحه ي خوش با من بودنت را.....!

56:

سلام دوستان ............
این هم یک داستان کوتاه دیگه .....موفق باشید
به زحمت خودشو از بین فشار جمعیت رد میکرد تکان های شدید اتوبوس هم باعث میشد سخت تر بتونه حرکت کنه بلاخره سپس یکی دو دقیقه توانست یک جا بایسته ودر حالی که یک دستش را به میله بالای سرش گرفته بود با دست دیگه کیفش را نگه میداشت....هوا خیلی دم کرده بود وبا سرفه های پیاپی دختری که روبه رویش نشسته بود سنگین تر میشد از بیرون فقط نور چراغ هایی متحرک دیده میشد وشیشه ها با بخار پوشیده شده بودند.....همین طور که به دختر خیره مانده بود با خودش فرمود بیچاره ......!! تو همین فکر بود که کاغذی نظرش را جلب کرد .یک کاغذ نیمه مچاله که دختر توی دستهاش گرفته بود.

کمی خودشو خم کرد مثل یک جور برگه پزشکی بود چشم هاشو تیز کرد درست مثل وقتهایی که به برگه پر از نوشته هم شاگردی دزدکی نگاه میانداخت...این کار را خوب بلد .بودهنوز گردنش خم بود ونگاهش خیره که با صدای خانمی که اون مانع پیاده شدنش بود به خودش امد......

حالا درست کنار دختر نشسته بود.......به زحمت وبا کمک یک خودکار که داخل شیار دایره مانند پنجره فرو کرد کمی اونو به طرف خودش حل داد هوای بیرون مسیر نفسشو نشون میداد.حس کرد زنده هست..دستمالی را که جلوی بینیش نگه داشته بود داخل جیبش گذاشت ...سرشو به صندلی تکیه داد.سپس فرستادن دو سه بسته اکسیژن ...معطر به دی اکسید کربن داخل ریه هایش به طرف دختر برگشت...با یکی دو سال ارفاق سنشو 28 تخمین زد...اما برگه ای که میدید نظرشو نقض میکرد..سم..یه....سال تولد....65 ....محل....دیگه نمیتوانست بخونه...ترفند های نگاههای دزدکی هم کارگشا نبود.تصمیم گرفت از خیرش بگذره.نگاهشو میان جمعیت انداخت..حس میکرد فقط خودش نیست که به دختر توجه داره.چند نفر دیگه هم محو تماشای اون بودند.خانم مسنی که از صدای پیاپی سرفه ها به تنگ امده بود سرش را برگرداند ودر حالی که با دستش خودشو روی صندلی نگه داشته بود..نگاهشو به شکم اون انداخت وفرمود:مادرر جون حتما یک دکتر خوب پیدا کن وبرو با این حال وروزت بچه ات جون سالم به در ببره خیلیه......راستی شوهرت کجاست؟با این حال وروزت تنها راه افتادی تو خیابان ؟؟
دختر همین طور که سرش را چسبانده بود به صندلی حتی یک پلک هم نزد...فقط یکی دو قطره اشک ارام راه گونه اش را گرفت وسر خورد روی برگه ای که حالا افتاده بود روی زمین...موقعيت را غنیمت دید.با یک جست سریع برگه را برداشت وهمون پایین طوری که انگار داره میگرده بازش کرد..........
بفرمایید برگه تان!!!
دختر بدون اینکه نقطه تمرکز نگاهشو تغییر بده برگه را گرفت.از جایش بلند شد وسعی کرد خودشو به سمت در اتوبوس بکشانه........هنوز نیم خیز بود که دستشو به طرفش دراز کردوبا صدایی که با گرفتگی شدید واهنگ خیلی ضعیفی به زحمت از حنجره اش بیرون میامد.فرمود:بیا این هم برگه ای که میخواستی.....این اخرین ایستگاهه..اخرین ایستگاه زندگی ام!!!!
نگاهش حالا بدون هیچ زحمتی چند تا حرف را به وضوح میدید ....hiv+.......

57:

امیدوارم همه کسایی که نوشته های زیباشون رو اینجا میذارن منو ببخشن
راستش نوشته من نه نظم نه نثر..نمی دونستم کجا باید بذارمش!خلاصه دیواری کوتاهتر پیدا نکردم،


...من همیشه،همیشه برای سفر آماده ام
من ساکهایم را از روز اول آمدنم بسته ام،دلم را خوب بقچه کرده ام و لبخندهایم را لب پنجره گذاشته ام تا خورشید هر روز آبشان بدهد.
من چشمانم را در میان باغچه کاشته ام و گلهای باغچه را هر روز آب داده ام تا خاکشان برای ابد سیراب بماند.
..به ماه قول داده ام تا چشمهایم را یادگاری به او بدهم تا نگران تنها و بی ستاره ماندن نباشد.
....بقچه دلم را هر روز باز می کنم،خاکهایش را کنار می زنم و چند ساعتی در برابر نور پهنش می کنم می خواهم موقع سفر خاک گرفته نباشد.
می ترسم لبهایم را جا بگذارم آخر همیشه گمشان می کنم همیشه در حال تکان وردن هستند و لجباز!
همیشه حرف خودشان را می زنند برخلاف پاهایم که همیشه کز کرده و بیحال یک گوشه دراز شده اند.
دستهایم را خیلی دوست دارم،دستهایم را لای دست نوشته های کوچکم قایم کرده ام از ترس باد.می ترسم این باد موذی از لای نرده های پنجره با خود ببرتشان!هر روز تهدید می کند!
..یادم باشد موقع رفتن در را باز بگذارم تا مهمانها پشت در نمانند آخر من همیشه منتظر مهمانهای ناخوانده هستم.
..می دانی من همیشه برای سفر آماده ام.بلیط برگشتم را روی پیشانیم چسبانده ام تا همه بدانند من مسافرم گاهی افسوس می خورم که چرا بالهایم را روز اول از من گرفتند و مرا اسیر ماندن کردند اگر بالهای خودم را داشتم خیلی وقت پیش از اینها سفر کرده بودم و به بالای ابرها بر می گشتم،
تا از اون بالا به این پایین نگاه کنم و بگویم :چقدر همه چیز کوچک شده!
وبه بالاترها نگاه کنم و بگویم:شما هم مرا همین قدر کوچک می بینید ! اما می دانم هر چه باشم به کوچکی زمینیها نیستم!

58:

الهه جان زیبا بود

59:

طبق معمول فضاسازی مناسبی داشت...ممنون از سایه عزیز...

اما یکی دونکته رو عرض کنم...در جایی که نحوه ایستادن شخصیت داستان در اتوبوس فرموده شده میتونست یه کم از حالت توضیحی وگزارشی دربیاد...مثلا به جای((یک دستش را به میله بالای سرش گرفته بود و با دست دیگرش کیفش را نگه میداشت)) عبارت انتخابی من مثلا((تونست برای دستش یه جای خالی روی میله اتوبوس پیدا کنه..))

و همچنین جایی که فرموده های پیرزنو داریم هم میتونست کمی واقعی تر به نظر بیاد و با جمله های مناسب تر....مثلا به جای جمله دور از ذهن((با این حال وروزت بچه ات جون سالم به در ببره خیلیه...))جمله انتخابی من مثلا((عزیزم لااقل به فکر اون طفل معصوم تو شکمت باش...))رو انتخاب کرد وتوضیحات اضافی مثل شوهرت کجاست؟...

رو حذف کرد...

ولی در کل داستان،موضوع جالبی داشت وشاید یه موضوع تکراری ولی با پرداختی متفاوت...

منتظر داستانهای بعدی هستم..

60:

[quote=elahe;314631]امیدوارم همه کسایی که نوشته های زیباشون رو اینجا میذارن منو ببخشن

[quote=سایه;314481]سلام دوستان ............
این هم یک داستان کوتاه دیگه .....موفق باشید
به زحمت خودشو از بین فشار جمعیت رد میکرد تکان های شدید اتوبوس هم باعث میشد سخت تر بتونه حرکت کنه بلاخره سپس یکی دو دقیقه توانست یک جا بایسته ودر حالی که یک دستش را به میله بالای سرش گرفته بود با دست دیگه کیفش را نگه میداشت....

الهه جونم نوشته زیبایی بود هر چند به قول خودت اگه نظم و نثر خاصی نداشت ولی کلماتت بسیار شیوا و رسا و البته جذاب بودن!

در هر صورت بازم منتظر نوشته های بعدی شما هستیم!

سایه جونم نوشته شما هم زیبا بود! باید اعتراف کنم روز به روز بهتر می نویسی!
و نه تنها در فرمودن شعر بلکه در نوشتن هم تبهر خاصی دارید! منتظر نوشته های بعدی شما هستیم!

61:

[quote=roshanak;314844][quote=elahe;314631]امیدوارم همه کسایی که نوشته های زیباشون رو اینجا میذارن منو ببخشن

روشنك جان من موضوع اصلي داستانت رو متوجه نشدم
تو بدار به حساب كم هوشي من!
ولي خيلي ممنونم كه داستانات رو اينجا مياري
راستي داتان منم نقد كنيد

62:

واي ي ي ي ي ي ي ي
روشنك جان بايد ببخشيد!

من عجله داشتم و فقط صفحه اخر رو خوندم
و خلاصه حسابي خيط كاشتم !!!!!!!!!!!!!!!!
اين اصلا نقد داستان شما نبودش

واي كه جي كار كردم!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
بازم ببخش !
يعني جمله هدف داستانت رو نفهميدم اشتباه من بود
ببخشيد

63:

سايه جان داستان زيبايي بود
همين كه يكي از موضوعات ملموس روز رو موضوع نوشتنت برنامه دادي يكي از زيبايي هاي كارت بود
بعضي جاها توصيفت خيلي خوب بود
مطمئنم بقيه داستانات از اين هم بهترن
خوشحال مي شم شما هم و البته بقيه نظرشون رو راجع داستان من هم بكيد

64:

[qu ote=elahe;314631]امیدوارم همه کسایی که نوشته های زیباشون رو اینجا میذارن منو ببخشن
راستش نوشته من نه نظم نه نثر..نمی دونستم کجا باید بذارمش!خلاصه دیواری کوتاهتر پیدا نکردم،


...من همیشه،همیشه برای سفر آماده ام
من ساکهایم را از روز اول آمدنم بسته ام،دلم را خوب بقچه کرده ام و لبخندهایم را لب پنجره گذاشته ام تا خورشید هر روز آبشان بدهد.
من چشمانم را در میان باغچه کاشته ام و گلهای باغچه را هر روز آب داده ام تا خاکشان برای ابد سیراب بماند.
..به ماه قول داده ام تا چشمهایم را یادگاری به او بدهم تا نگران تنها و بی ستاره ماندن نباشد.
....بقچه دلم را هر روز باز می کنم،خاکهایش را کنار می زنم و چند ساعتی در برابر نور پهنش می کنم می خواهم موقع سفر خاک گرفته نباشد.
می ترسم لبهایم را جا بگذارم آخر همیشه گمشان می کنم همیشه در حال تکان وردن هستند و لجباز!
همیشه حرف خودشان را می زنند برخلاف پاهایم که همیشه کز کرده و بیحال یک گوشه دراز شده اند.
دستهایم را خیلی دوست دارم،دستهایم را لای دست نوشته های کوچکم قایم کرده ام از ترس باد.می ترسم این باد موذی از لای نرده های پنجره با خود ببرتشان!هر روز تهدید می کند!
..یادم باشد موقع رفتن در را باز بگذارم تا مهمانها پشت در نمانند آخر من همیشه منتظر مهمانهای ناخوانده هستم.
..می دانی من همیشه برای سفر آماده ام.بلیط برگشتم را روی پیشانیم چسبانده ام تا همه بدانند من مسافرم گاهی افسوس می خورم که چرا بالهایم را روز اول از من گرفتند و مرا اسیر ماندن کردند اگر بالهای خودم را داشتم خیلی وقت پیش از اینها سفر کرده بودم و به بالای ابرها بر می گشتم،
تا از اون بالا به این پایین نگاه کنم و بگویم :چقدر همه چیز کوچک شده!
وبه بالاترها نگاه کنم و بگویم:شما هم مرا همین قدر کوچک می بینید ! اما می دانم هر چه باشم به کوچکی زمینیها نیستم![/quote]
الاهه جان نوشته زيبايي بود
سعي كن بيشتر محيط اطراف رو به نوشته هات بياري
منظور اينكه مراقب باش نوشته هات جنبه درون نكاري به خودشون نيرن
اين جمله رو يه هستاد از دانشكاه اصفهان به ما كفتش
اميدوارم ناراحتت نكرده باشم
بازم مي كم نوشتت خيلي لطيف بود

65:

مرسی از نظر خوب و به جاتون
برای چی ناراحت بشم!!
فکر می کنم نوشته هامونو اینجا می نویسیم تا دیگران در موردشون نظر بدند و نقدشون نمايند و این خیلی خوبه

66:

خواهش میکنم محمد جان! اره اشتباه کردی اون نوشته سایه جان بود!

اگه یادت باشه من بیشتر در نوشتن خط خطی و متن های عاشقانه البته پر از درد تبهر دارم!

67:

خوشحالم كه ناراحت نمي شي بازم نوشته هاتو بذار خوشحال مي شيم

68:

ببخش روشنك جان

مي خواي خودمو وارونه از سقف آايشانزون كنم؟

خيلي خوشحالم كه نوشته هات رو اينجا مي ذاري
البته جاي آقا مهدي هم اينجا خيلي خالي

69:

درمورد داستانت برنامه بود صحبت کنی....چی شد محمد خان؟...

70:

خیلی داستانهاتون قشنگ بود دستتون درد نکنه کلی کیف کردم

71:

خوشحالم كه به اينجا سر زدي و نوشته ها رو خوندي
همه دوستان نتيجه زحمتها و علاقه هاشون رو مي ذارن اينجا و اين قابل تقدير


خوشحال مي شيم شما هم اكه مايليد نوشته هاتون رو بذاريد اينجا.

72:

داستانای خوبی بودن
دستتون درد نکنه

73:

سعي كردم بفهمونم كه در دنيايي كه بيشتر موجودات ،نمادهاي زوجيت رو جستجو مي كنن (حتي كرم)و در تلاش براي زيستن به مفهوم عام هستن،
بعضي ها شكارجي فلسفه ديكري از حيات مي شن و از اجتماع مشغول جدا!
كه حتي قابل عبادتي در حد خدا هستن!
خوب كه فكر كنيد مي بينيد كه اين فقط يه تصور و رؤيا نيست يه طرز تفكر متفاوت هستش

با اينكه زبونم مو در آورد ولي بابا نظرتون رو راجع به داستانم بكيد يه نوشته ديكه دارم كه اين داستان رو روشنتر ميكنه.
اميدوارم نامفهوم حرف نزده باشم.
بازم سؤال داشتيد در خدمتم آقا مهدي عزيز.

74:

لطف كردي .
شما هم اكه نوشته اي داريد بذاريد
خوشحال مي شيم عزيز.
موفق باشي.

75:


از راه میرسی
حدود نه بود فکر کنم
یه نفر که فرستاده بودمش جایی که تا مدت ها نتونه ازش در بیاد نشسته روی تختم وداره سیگار میکشه و .

.

.

لعنت عوضی

این که از این ور از اون ورم یه عالمه خبر بد
جدی سخته احتمالا از همین امروز یه سری کار رو شروع میکنم
ولی ای کاش دیشب یه نخ از اون سیگار اون عوضی میگرفتم تا میتونستم کف دستم خاموشکنمُ کمتر این جوری آروم تر وبدم
راستی یه کشف جدید که وقتی امروز تو یه قهوه خونه سیگارم رو با دستم خاموش کردمفهمیدم
اگر میخواید زجر بیش تری بکشید.

بهتره که یه تیکه از سیگار گداخته شتده تون رو
بندازید کف دستون.

بیش تر تاثیر داره.

درد بیش تر

برم بمیرم.

76:

[quote=roshanak;326571]
شب

از راه میرسی
حدود نه بود فکر کنم
یه نفر که فرستاده بودمش جایی که تا مدت ها نتونه ازش در بیاد نشسته روی تختم وداره سیگار میکشه و .

.

.

لعنت عوضی

این که از این ور از اون ورم یه عالمه خبر بد
جدی سخته احتمالا از همین امروز یه سری کار رو شروع میکنم
ولی ای کاش دیشب یه نخ از اون سیگار اون عوضی میگرفتم تا میتونستم کف دستم خاموشکنمُ کمتر این جوری آروم تر وبدم
راستی یه کشف جدید که وقتی امروز تو یه قهوه خونه سیگارم رو با دستم خاموش کردمفهمیدم
اگر میخواید زجر بیش تری بکشید.

بهتره که یه تیکه از سیگار گداخته شتده تون رو
بندازید کف دستون.

بیش تر تاثیر داره.

درد بیش تر


برم بمیرم.


[/quote

نوشته جالبي بوى روشنك جان
موفق باشي!

77:

اون سايشان پنجره
در بيمارستاني، دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند.

يکي از بيماران اجازه داشت که
هر روز بعداز ظهر يک ساعت رايشان تختش بنشيند.

تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود.
اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش رايشان تخت
بخوابد.

اونها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند.

از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا
تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند.
هر روز سپس ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي که
بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي کرد.

بيمار ديگر در مدت اين يک
ساعت، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، جاني تازه مي گرفت.
اين پنجره، رو به پارک بود که درياچه زيبايي داشت.

مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي
کردند و کودکان با قايقهاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند.

درختان کهن، به منظره
بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصايشانري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي
شد.
همانطور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي کرد، هم اتاقيش چشمانش را مي
بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد.
روزها و هفته ها سپري شد.
يک روز صبح، پرستاري که براي دستشايشان اونها آب آورده بود، جسم بي جان مرد کنار
پنجره را ديد که در خواب و با آرامش از دنيا رفته بود.

پرستار بسيار ناراحت شد و از
مستخدمان بيمارستان خواست که اون مرد را از اتاق خارج نمايند.
مرد ديگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل نمايند.

پرستار اين کار را با رضايت
انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترک کرد.
اون مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به
دنياي بيرون بيندازد.

بالاخره او مي توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در عين ناباوري، او با يک ديوار مواجه شد.
مرد، پرستار را صدا زد و با حيرت پرسيد که چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي کرده چنين
مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟ پرستار جواب داد:" شايد او مي خواسته به تو
قوت قلب بدهد.

اون مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي توانست ديوار را ببيند."

78:

خدايا چه كنم ؟....

بايد رفت .....اما كو پاي رفتن ؟
…..

كجا ميشه رفت بدون دل ؟.......

چگونه ؟ ..…..

اون هم بدون دلدار؟

چشمان نازنينالتماس ميكرد......

نرو ........

واين غصه ام را بيشتر ميكرد
.........
دلم توسينه فشار مياورد .

كه بمان .....نرو.......پاهام توان حركت را نداشتن........اما
بايد ميرفتم .

ساعت نزديك چهار صبح بود .

امير فرمود كجا ميخواي بري .

خب يه هستراحتي
همين جا بكن .

فردا هم كه جمعه هست و تعطيل

پاهام شل شد.

به تعارف فرمودم : نه
بايد برم.......(اي لعنت بر اين تعارفات)......

بر خلاف انتظار من كوتاه اومد و
خيلي خالصانه فرمود : هر جور راحتي .........
ا نگار يك تشت گنده آب سرد رو سرمخالي كردن .

و ا رفتم برقي كه تو چشم نازنين سپس تعارف امير پيدا شده بود
يكمرتبه خاموش شد.

چه بايد ميكردم .

بالاخره در حاليكه به خودم به خاطر تعارف
احمقانه اي كه كرده بودم لعنت
مي فرستادم .

خداحافظي كردم و از خونه دايي اينا
كه تو خيابون دربند بود بيرون اومدم .
سوار ماشينم شدم و مدتي سرم رو رايشان فرمونگذاشتم اصلا" قدر ت حركت نداشتم بالاخره سپس مدتي
ماشين رو روشن كردم و راهافتادم اصلا" حال خونه رفتن نداشتم واسه همين راهم رو دور كردم .

در

حاليكه بهطور معمول بايد از جاده قديم شمرون سرازير ميشدم به طرف پايين .

راهم رو به طرف
خيابون پهلايشان و سپس اتوبان شاهنشاهي كج كردم ما اونموقع هنوز تو سي متري نارمك ميشستيم .


اتوبان بشدت يخ زده بود طوري كه با هر ترمز يه چيزي حدود پنجاه تا صدمتر ماشين رو زمين سر ميخورد
در سكوت كامل و آرام رانندگي ميكردم.

مثل بچه آدم
.

جوري كه اصلا" از من بعيد بود .


تو فكر بودم و اصلا متوجه محيط اطراف نبودمكه يه مرتبه به خودم اومدم و ديدم جلايشان در خونه هستم .

ساعت كمي از شش صبح گذشته
بود .

وقتي در خونه رو باز كردم پدرم رو ديدم كه داشت آماده ميشد بره كله پاچه بگير
سلام كردم
جواب سلامم رو داد و فرمود : چه عجب سحر خيز شدي؟ ظاهرا" متوجه نشده بودكه تازه از راه رسيدم ..
همچنين گفت : مهموني ديشب خوش گذشت .

فرمودم بد نبود
.
پرسيد : كي اومدي خونه ؟
فرمودم : الان ......
يه نگاهي به من كرد وفرمود : پس خيلي خوش گذشته ....

خنده دوستانه اي كرد و رفت دنبال كله پاچه
.
منم يه راسترفتم تو اتاقم و همونجور خودم رو پرت كردم تو رختخواب .

خيلي زود خوابم برد
.
نزديكيهاي پنج سپس ظهر بود كه با صداي مادرم از خواب بيدار شدم.

در حاليكه
با متكا آرام به پك و پهلايشانم ميزد، ميفرمود : بلندشو چه قدر ميخوابي.

مگه كوه كندي
.....بلند شو ....يا الله بلند شو
بعد اضافه كرد ، اين دوستان ناشناستم كه پاشنهتلفن رو صبح تا حالا از جا كندن......حرفم نميزنن كه آدم ببينه دردشون چيه ؟
باخودم فكر كردم .من كه دوستي ندارم كه نتونه با مادرم حرف بزنه .......پرسيدم : كسديگه اي زنگ نزد.....فرمود نه
پرسيدم هيشكي ؟
فرمود : اصول دين ميپرسي ؟ و ادامهداد : فرمودم نه......

فقط
......
گوشام تيز شد .

فقط چي ؟

فقط برادر زادهعزيزم فيلش ياد هندستون كرده بود تلفن زد حال عمه اش را بپرسه.....بنظر شما اشكاليداره ، يا بايد از شما اجازه مي گرفت ؟
اينو كه فرمود يه مرتبه برق از كلمه پريد .

نازنين بود زنگ ميزد .


بلافاصله از جام بلند شدم و سپس يه دوش سريع السيرشماره خونه دايي اينارو گرفتم .

به زنگ دوم

نرسيد صداي نازنين رو از پشت تلفنشنيدم .
با بغض فرمود : كجايي ؟
فرمودم : به خواب مرگ فرو رفته بودم .
دستپاچهفرمود : خدا نكنه .
فرمودم : الان حالم از صدتا مرده ام بدتره .

نميدوني ديشب با چه
جون كندني دل از خونه تون كندم.......اين امير ناامت كه دوباره تعارف نكرد .


نازي فرمود : احمد نميتونم دوري تو رو تحمل كنم .

تو رو خدا ، ....تورو .....

خدا
هرجوري ميتوني خودتو به من برسون
بهش فرمودم : منم مثل تو .

بعد نگاهي به ساعت
كردم پنج و چهل دقيقه بود براي ساعت شش ونيم سر پل تجريش برنامه گذاشتيم .


باسرعت پوشش پوشيدم و آماده حركت شدم .

كه مادرم جلايشان در يقه ام را گرفت و فرمود
: شازده پسر كجا.....

مثل اينكه ما هم مادرتيم .

سهمي داريم .

تو كه دايم يا اينور و
اونوري يا وقتي هم خونه اي خوابي .

يه ماچ مامان خر كني كردمش و فرمودم : ما كه در
بست كوچيك شماييم .

تازه بخشش از بزرگونه خنده اي كرد و فرمود : برو ..

.برو كه تو
اگه اين زبون نداشتي كه اين همه گلو گير دختراي امت نميشدي ، برو
....

برو كهطرف منتظره ....


بنده خدا نميدونست ايندفعه اين منم كه صيدم نه صياد .............

79:

داستان خودتون که نبود..!!...

فکر میکنم کاملتر از این بود..

80:

داستان خودم نبود! ولی کامل بود!

81:

دعاي باران
خشكسالي امان امت را بريده بود، چنانكه ديگر هيچ كاري را نمي توانستند اجرا کنند.
بزرگان شهر در جمعي كه داشتند به اين نتيجه رسيدند كه امت شهر را جمع كنند و همگي دعاي باران بخوانند، واز خدا بخواهند كه با بارش باران اونها را از خشكسالي نجات دهد.
همه امت در ميدان شهر جمع شدند و منتظر روحاني شهر بودند تا بيايد و دعاي باران را شروع كنند، بالاخره روحاني آمد و رو به امت كرد و فرمود : تا به امروز نمي دانستم چرا ما از گرفتاري و خشكسالي نجات نمي يابيم ولي امروز با ديدن شما متوجه شدم ، چرا كه همه ما اينجا جمع شده ايم تا از كائنات بخواهيم بر ما باران نازل كند، ولي در جمع شما فقط همين دختر بچه اي كه اين جلو نشسته با چتر آمده واين يعني فقط يكي از ما به دعايي كه مي كنيم ايمان داريم!

82:

قبل از هر نوشته ای چند تا سلام ....سلام روشنک جان ....سلام اقای مهدی ......سلام اقای mr .....سلام الهه جان و سلام دوستان باید بگم متاسفم که دوباره باید نوشته های منو تحمل کنید.....این متن راکه نمیدانم اسمش را چی بگذارم از من بپذیرید
دارم سعی میکنم متن کتابی را که روبه روم بازه را به ذهن خسته ام بسپارم، نگاهم روی کلمات میدوه،خیلی سریع وباز از اول شاید یک سطر را 5 یا 6 بار با نگاهم دنبال کردم ولی..........انگار نمیشه.........نمیدونم کی این شوفاژ را تا اخر باز کرده دارم از گرما خفه میشوم مثلا زمستونه..........میخواهم پلک هامو ببندم.هیچ نوری نمیخواهم....فقط تاریکی وارامش.البته اگر این ساعت دیواری بزاره!!!انگار باید از اتاقم پرتش کنم بیرون................
باطری های ساعت را روی میز و تن خسته ام را روی تخت پرت میکنم............ارامش ..ارمش.........ولی نه !صدای چرخ های ماشینی که روی زمین خیس کشیده میشه ............رد شد ودوباره ارامش..........حالا صدای نفس هامم میتونم بشنوم............

باید بیرون را ببینم شاید برف میاید.....خدا کنه بارون نباشه...برف برف سپید وسرد...چراغ را خاموش میکنم ومیروم کنار پنجره بهتره چشم هامو ببندمتا بیشتر ذوق زده شوم..وای یعنی درخت تو باغچه الان سفیده...همان طور که انگشتهام پرده را کنار میزنن با برخورد نوک انها به شیشهسردی هوای بیرون را حس میکنم.اخیش....!!حالا نوبت پلک هامه.........1.2.3.وای خدایا چه برفی شکرت..دانه های برف تو نور چراغ خیابون بهتر دیده میشوند.رقص کنان روی زمین میافتن وسفیدو سفید تر..به دانه ها که خیره میشوم دلم میگیره نمیدونم چه حکمتیه هر وقت اسمون میباره ته دل منم میلرزه........نگاهمو به اسمون میاندازم ومحکم میگم خدایا چه شکری ..حالم از این زندگی به هم میخوره ..از این سکوت...از این تنهایی.....انگار تو لحظه زندانی شدم ...اخه خدایا از جدایی من واون چی نصیب تو میشه.از زجر ادم ها........اخرین باری که دیدمش تو همین خیابون بود دور تند ماشین .......تکان دستها وخداحافظی که تا امروز ادامه داره......................

نفس هامشیشه را کدر کرده دستی روی شیشه میکشم حالا بهتر شد........صدای ناله گربه هامیاید ..گربه های نکبتی...یکیشون را میبینم که خیسه خیس به سمت سطل زباله راه افتاده..همچین دور سطل میگرده که انگار سر بهترین سفره نشسته....سر موقعيت حسابی کیسه ها را ورانداز میکنه....موهای بدنش خیس ووز کرده هست...یکی از پاهاشم شل میزنه....چندشم شد.........انگار چیزی گیرش نمیاید....مسیر پاهای گرد گربه را روی برف های دست نخورده دنبال میکنم.......خودشو به زحمت میکشه .....گربه بیچاره!دلم براش سوخت!!خودشو به لاستیک یک ماشین میرسونه ومیشینه ..باز هم رقص دانه ها وسقوطشون......
یعنی ادم هایی هم هستن ..................نمیخواهم فکرشم بکنم..........حتی فکرشم اذیتم میکنه...................!!؟
مثلا میخواستم چند لحظه ارامش را تجربه کنم.............نه انگار راحتم نمیگذارن...خدایا بگم غلط کردم کافیه!!غلط کردم شکرت شکرت.....از برف بدم میاید به خاطر این افکار باید تنبیه بشوم کاش هوا گرم بود.......گرسنگی به تنهایی کافیه تا کسی داغون بشه سرما لازم نیست.....سرما...........سرما........ا ستخوان هام سر شدن....درست یک ساعته که پنجره اتاقم بازه؟؟؟؟؟!!!!!
ر.م.سایه

83:

خیلی زیبا نوشتی گلم.....!

بازم مثل همه نوشته هات پر محتوا و البته مملو از احساسات صادقانه!

84:

دیشب من
نمی دانم چه چیز باعث شد که از خواب بیدارشوم
به ساعت نگاه میکنم
عقربه بزرگ روی عدد ۳ هست و عقربه کوچک هم بهدنبال اون، انگار هیچ وقت خسته نمی شوند از این حرکت دوال
بی خوابی زده به سرم ، تنم کش و قوس می آید .

نمی توانم خودداری کنم
پناه می برم به کاغذ و قلم ، قلمی که همیشه کارخودش را خوب می داند.
شروع می کنم به سیاه کردن دل کاغذ، چقد ر اینکار را دوست دارم
سیاه کردن صفحات سفید و تداخل این دو رنگ با همچه هارمونییه قشنگی می شود.
و کاغذ ، کاغذی که همیشه تحمل میکند ، تا قلمبنویسد و دل آزرده اش را آزرده تر کند .
از تخت بلند میشوم و آرام از اتاق بیرون میروم، در حیاط کسی نیست .
برق را روشن میکنم
لبه باغچه می نشینم از بوی ریحانها نفس تازهمیکنم ،
با خودم فکر میکنم...
با خودم فکر میکنم این گلهای کاغذی صورتی رنگکه سر در گوش هم نهاده اند چه رازی را با هم در میان میگذارند .
شیر آب را باز میکنم و به گلها آبمیدهم .
سیل افکار متفاوت در سرم رژهمیروند
سرمم که داغ هست ، داغه داغ
مثل قهوه ، مثل سوپ ، مثل دوستداشتن
به سمت حمام میروم شیر دوش را بازمیکنم.
آب سرد هست ، سرده ، سرد
مثل بستنی ، مثل یخ ، مثل دل من
همان زیر دوش آب می خوابم و به همه روزهایزندگیم فکر می کنم به گذشته و...
با خود میگویم و همه روزهای خوب چه زود میگذرندو خاطره می شوند .
و این رسم زندگیست..
پس از مدتی سردم می شود شیر را می بندم حوله رادور خودم می گیرم تمام تنم مور مور میکند.
بین یک لیوان قهوه و چای ، قهوه را انتخاب میکنم
یه قهوه تلخه تلخ
مثل دل شکستن ، مثل بدی ، مثلحقیقت
لبه تخت می نشینم ، آرام لیوان را به تنم میچسبانم داغه داغه مثل سرم ،
از داخل جعبه سی دی ها ی خاک گرفته، سی دی سلیندیون را میگذارم.
کمی گریه میکنم
قهوه را هم میزنم و میخندم
دوباره فکر میکنم...

قهوه ام تمام
میشود.
رو تخت می خوابم بدنم دوباره کشش میآید.
آرام آرام چشمانم را می بندم و خوابم میبرد.

85:

روشنک جان تو اگر نبودی پس کی از من تعریف میکرد..

نوشته های خودتو پس ندیدی ........گلم مرسی

86:

سایه خانوم...

زیبا بود...ممنون...


87:


فکر میکنم روشنک خانوم هم پست زده بود و داستان نوشته بود!

88:

اي بابا اين بچه ها به كاراي بزرگ هم دست ميزنن ها

89:

بهتره پست نامربوط نزنی! نظر بده! نمی تونی اینجا نیا!

90:

منم بيام تو اين اكيپ؟

91:

اين اكيپ چيه

92:

حتماً....منتظر نوشته های شما نیز هستیم...

93:

خيلي ممنون از لطفطون

94:

حتما عزيز خيلي هم خوشحال مي شيم

نوشته هات رو بذار اينجا اكه دوست داري

موفق باشي

95:


اينجا اكه دوست داشته باشي مي توني داستان و يا نوشته هات رو بذاري تا بقيه نقد كنن.
در ضمن خيلي هم خوشحال مي شيم.

موفق باشي عزيز

96:

داستان تازه ای ندارم ولی مینویسم تا این تایپیک بالا بمونه.خودمو که میدونم ولی دوستان دیگه چرا نمینویسن.........اینجا خیلی سوت وکور شده ....

شایدم نوشتن دیگه خریداری نداره مثل خیلی چیز های دیگه که به فراموشی سپرده میشوند تا قلمی هست ودفتری عطش نوشتن هم هست ..........اما وقت داره وحس لطیفی را میطلبه امیدوارم حس نوشتن باز هم سراغی ازم بگیره تا شما را به چند سطر خط خطی مهمون کنم.

97:

اصل شعر جواد خان اینه:

«نقاش عاشق»




فرمودمش نقاش را نقشی بکش از زندگی ...

با قلم نقش حبابی بر لب دریاکشید

فرمودمش چون می کشی تصویر مردان خدا ...

تک درختی در بیابان یکه و تنهاکشید


فرمودمش ناامتان این وقت را نقش کن ...

عکس یک خنجرزپشت سرپی مولاکشید

فرمودمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم ...

راه عشق و عاشقی و مستی ونجواکشید

فرمودمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش ...

عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشید

فرمودمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن ...

در بیابان بلا،تصویر یک سقاکشید

فرمودمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش ...

فکر کرد و چهار قبر خاکی از طهکشید!

تافرمودمش سختی ودرد وآه گشته حاصلم ...

گریه کردآهی کشید وزینب کبری(س) کشید

فرمودمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ...

عکس مهدی(عج) راکشید و به چه بس زیباکشید

فرمودمش ترسیم کن تصویری از روی حسین(ع) ...

فرمود این یک را بباید خالق یکتاکشید





98:

سايه جان نوشته زيبايي
خوشحالم كه نوشتت رو اينجا كذاشتي.
موفق باشي!

99:

شبی ازتو آمدم ، راه نشانمدادی .

بیخودی بیخود شدم ! و برنکرده راه افتادم.

به بیراهه ها شتافتم و اونجا نیز
استقبالم کردند.شهر ظلمت از دور زیبا جلوه کرد.

کور شده بودم.

غرق در زیبائی ظلمت
این بی دلان ماندم.
نجاتی برای این غریق نیافتم ، بیشتر چشم دوختم تادر یک قدمی نشانی از تو دیدم که دستش را دراز کرده بود و فرمود که اعتمادش کنم و بهاو پاسخی جز خنده تلخی ندادم !(افسوس و صد افسوس که افسوس خوردن نیز مفری برایم نشدکه نشد) چون دیر به اون اعتماد کردم و تا خودم را باز یافتم ، سرشار از وابستگیهاشده بودم و با تلخی این دل ناخوشیها سرمست میشدم.

باید کمی هوشیار شوم ؛ ولی بدمستی
ای بر روحم محاط هست.
تو که در وسعت کرامتت حریمی نداری و معنا به اینبودن رو به زوال میدهی ؛
بار دیگر طناب نجات خود را برای این مغموم سر درگریبان بینداز تا ، در این اعماق تنگ و تاریک افکار بیخودم ، "خود"م را بازیابم ! یا طناب را چنگ میزنم و به سوی تو اوج خواهم گرفت یا اینکه حلقه ای از طناب برگردنم میسازم و "خود"م را از دست خودم رها میسازم.
اگر شبی باز تو را دیدم یا بهتر اینکه ؛ اگر شبی خوشبختترین انسان روی زمین شدم ،
مستانه فریاد خواهم کرد که :
نفرین بر.....!

100:

امدم اینجا فقط برای یک اعتراف!
اره خیلی ساده هست؟ خیلی وقته داستانی ننوشتم ........نه که ننوشتم انگار دیگه نمیتونم بنویسم .ولی سعی میکنم .....فضای شعر وداستان انگار برای من خیلی از هم فاصله دارن..حالا چرا؟نمیدونم

101:

سلام من نمایشنامه نویس هستم البته مقاله و شعر نو هم می گم در ضمن کار تاتتر هم انجام می دم.

لطفا به من بگید برای هستفاده از هستعدادهای هنری کدوم قسمت سایت برم.

صدرا

102:

نوشته اصلي بوسيله sadra نمايش نوشته ها
صدرا



سلام عزيز خيلي خوش اومدي
از خودت بيشتر بكو
از اينكه اومدي اينجا خيلي خوشحاليم...

103:

شما و همه دوستاي اينجا خوب مي نايشانسن

يه كم نوشته هاي قديميت رو مرور كن اكه نمي توني بنايشانسي

ولي به نظر من شعر سبك بيان احساسات خاصي هست و مطالعات زيادي لازم داره
اميدوارم موفق باشي بازم برامون بنايشانس.

104:

این نظر لطف شماست ولی باید بگم شاید موضوع ندارم .سوژه برای نوشتن..........شاید بهتره موضوع مطرح کنید همه مثلا درباره یک مطلب بنویسند ان وقت نقد کنیم؟در مورد شعر باهاتون موافقم ولی به نظر من که خیلی برام از نوشتن داستان نوشتن شعر راحت تره

105:

خیلی خسته ام...

چشمهام...

بله چشم هام از درد باز نمی شن...ساعت هاست که پشت میزم مشغول مطالعهکتابی هستم که مدتها انتظارش رو می کشیدم...بالاخره تمومش کرد.
چشمهام رو می بندم و سرم رو روی کتاب میگذارم...

دلم می خواست زودتر از این ها می خوندمش...همیشه برای من چقدر زود دیر میشه.

دلم می خواد بخوابم اما هجوم افکار مزاحم این اجازه رو به من نمیدن...

دلم میخواد بخوابم و برم به گذشته های دور، اما ...چه فایده...همه چیز تموم شده، من اینجا و اون!!!
خدای من چقدر زود میگذره !!! کاش برای یکبار دیگه صداشو می شنیدم ای کاش...
چه سکوتی، خسته ام از این سکوت...اما نه، بارون...

بوی بارون...

صدای بارون...آه خدای من! باورم نمیشه...

حالا دیگه میتونم لامسش کنم، صداشو بشنوم، حتی باهاش حرف بزنم و این بار قفل سکوتو بشکنم!!!
از این موضوع خندم میگیره و چقدر تلخ...چقدر دیر به این فکر افتادم..

شکستن قفل سکوت! واقعا مسخره هست...
می رم زیر بارون تا صداشو بشنوم...

یادم میاد خودش می فرمود می تونی صدای منو زیر بارون بشنوی ، میتونی من رو ببینی...

اما چرا هیچوقت سعی نکردم چرا؟؟؟؟؟
از پشت میز بلند میشم تا برای یک بار هم که شده صداشو بشنوم،حسش کنم و دست های مهربونش رو لمس کنم...و برای یک بار هم که شده بهش بگم ...دوستش دارم...
باید برم زیر بارون تا...

تا کسی اشکهامو نبینه!!!
باورم نمیشه سپس این همه مدت باز هم دلتنگ صداشم...
لعنت به این غرور، لعنت به این زندگی...
آه ...

خیلی خسته ام! دیگه چیزی نمیخوام
چرا!!! فقط یه چیز
خدا کنه خوابم ببره....

((ستاره پوش خسته))


با سلام خدمت دوستان عزیزم

راستش من بیشتر شعر میگم تا داستان بنویسم اما گاهی به قول سایه عزیز خط خطی هایی هم در کنار شعر دارم که فکر نمیکنم اسمشو بشه گذاشت داستان...


106:

ولي به خيلي چيزاي خوب اشاره مي كنيد واقعا جايه تحسينه اميدوارم تو هميه مراحله زندگيتون موفق باشيد

107:

سلام.

بالاخره سپس 4 ماه توفیق حضور در خدمت شما دوستان رو داشتم.

قبل از رفتنم به آقا مهدی قول داده بودم داستان دومم رو بذارم برای نقد که نشد حالا می خوام به قولم عمل کنم.
صدای عشق
شیما یه دختر بیست و دوساله محجبه بود با ظاهری آروم و نجیب.

رفتاری سنجیده داشت و پرغرور گام برمی داشت و همیشه خندان بود.

صورتی سبزه و چشمانی مشکی داشت.

دختری دوست داشتنی به نظر می رسید.

دانشجوی رشته ادبیات در یکی از دانشگاه های خصوصی شهرستان تهران بود.

همیشه با احترام با دیگران رفتار می کرد و متانت خاصی داشت.

یک روز که از کلاس بر می گشت در حیاط دانشگاه شنید که یه نفر اون رو صدا میکنه.

به سمت صدا برگشت، یکی از پسرهای ترم بالاتر بود.

اون رو قبلا زیاد دیده بود ولی حتی با همدیگه سلام و علیک هم نداشتند.

ولی اون پسر، شیما رو با اسم فامیل صدا می کرد.

براش واقعا جای تعجب داشت.

اول خواست اعتنا نکنه ولی انگار اون پسر خیلی اصرار داشت.

قبول کرد که با پسر همصحبت بشه ولی نه تو حیاط دانشگاه.

چون همه شیما رو می شناختند و از وجهه خوبی در دانشگاه برخوردار بود و امکان داشت اگر کسی شیما رو با اون پسر ببینه دچار سوء ظن بشه.

به پیشنهاد اون پسر که خودش رو شایان معرفی کرده بود به یک پارک رفتند.

شایان از موقعیت خونوادگیش فرمود و اینکه چند وقت دیگه درسش تموم میشه و در یک شرکت مشغول بکار میشه.

سپس تمام این صحبتها شایان پیشنهادی رو مطرح کرد که تن شیما رو لرزوند.

پیشنهادی که ظاهر خیری داشت ولی برای شیما مشکلاتی به همراه داشت.

شایان در اون لحظه رسما از شیما خواستگاری کرد.

شیما هم از اون اجازه خواست تا با خونوادش صحبت کنه.

سپس جدا شدن از شایان، شیما به فکر فرو رفت.

تمام طول مسیر پارک تا خونه رو فکر میکرد که چطور این موضوع رو با خونوادش در میون بذاره.

می دونست مادرش مثل دفعه های قبل جواب منفی میده.

تصمیم گرفت که فعلا به خونوادش چیزی نگه و مدتی با شایان آشنا بشه بعد خونوادش رو در جریان بذاره.

دفعه بعد که شایان رو دید فرمود: « مسائلی هست که دوست دارم قبل از خواستگاری رسمی که با حضور خونواده ها انجام میشه با شما درمیون بذارمدو سه دفعه که باهم بیرون رفتند و کاملا حرفهایشان را به هم فرمودند وقتی که شایان می خواست اجازه بگیره که با خونوادش برای خواستگاری بیان شیما اصل مطلب رو فرمود.

اون به شایان فرمود که از کودکی مبتلا به یه بیماری مادرزادیه.

بیماری ای که در ظاهر زندگی شیما هیچ تاثیری نذاشته بود ولی در باطن خیلی از مسائل مهم زندگی شیما رو تحت تاثیر برنامه داده بود.

شیما فرمود که از کودکی مبتلا به تشنج بوده.

بیماری ای که کنترل شده ولی هنوز هم اثراتی از خود دارد.

بیماری ای که قابل درمان هست ولی درمان اون تا چه موقع طول بکشه خدا عالمه.

در تمام این مدت شایان آروم بود و چیزی نمی فرمود.

وقتی صحبتهای شیما تموم شد، شایان مقداری سکوت کرد و سپس شیما یک هفته اجازه گرفت تا مقداری فکر کنه.

شیما تمام مدتی که تو راه خونه بود تو این فکر بود که نکنه شایان از تصمیمش منصرف بشه؟ نکنه تابحال حرفهای مادرش درست بوده؟ یک هفته با تمام پریشانی ها گذشت و شیما و شایان همدیگه رو دوباره ملاقات کردند.

شایان فرمود که تو این مدت درمورد این بیماری تحقیق کرده و متوجه شده که این بیماری خیلی هم صعب العلاج نیست و با کمی مدارا می توان به بهبود اون امید داشت و از شیما اجازه خواست که برای خواستگاری بیان.

شیما مات و مبهوت مونده بود و چیزهایی رو که می شنید باور نمی کرد.

جنس این حرفها، با حرفهایی که مادر تابحال زده بود خیلی فرق داشت.

از لابلای این حرفها می شد عشق رو درک کرد.

از شایان خواست یه بار دیگه فکر کنه و شایان در جواب فرمود: « من کاملا از تصمیمی که گرفته ام مطمئنم و این رو هم مطمئنم که هیچ وقت پشیمون نمی شم.الاون چیزی که برای من مهمه شخصیت و وجود خود شماست و نه چیز دیگه ای.

ممکنه با مخالفت خونوادم روبرو بشیم که اونها هم به مرور وقت و قاطعیت من در تصمیم گیری مجاب می شنشیما شماره منزل رو به شایان داد و از اون خواست که دو سه روزی اجازه بده که مادرش رو آماده کنه.

اینبار نوبت شیما بود که به مادرش ثابت کنه فکرایی که تابحال داشته اشتباه بوده.

وقتی رسید خونه و جریان رو برای مادر تعریف کرد، زبون مادر بند اومده بود.

از طرفی خوشحال بود که بالاخره شیما رو در پوشش سفید عروسی می بینه و از طرفی هم متحیر و نگران از تصمیمی که شایان گرفته بود.پدر شیما هم وقتی ماجرا رو شنید مخالفتی نکرد و همه چیز رو به عهده مادر گذاشت.

بالاخره مادر شایان زنگ زد و برنامه روز خواستگاری گذاشته شد.

در تمام این مدت شیما در تلاطم بود و هراسان از اتفاقاتی که در پیش رو بود.

روز خواستگاری فرا رسید و شایان به همراه خونوادش به منزل شیما اومدن.

حرفهای اولیه زده شد و برنامه شد که شیما و شایان باهم حرف بزنند.

در تمام مدتی که اونها با هم صحبت می کردند شایان به شیما دلداری و امید می داد که هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.

وقتی اونها از اتاق بیرون اومدن و فراخوان نمودن که حرفها را زده اند، نوبت به فرمودن موضوع اصلی رسید.

مادر شیما شروع به صحبت کرد و هرچیزی را که در مورد بیماری شیما لازم به ذکر بود فرمود.

خونواده شایان با ناراحتی منزل را ترک کردن.

شایان هم ناراحت از کاری که خونوادش انجام داده بودن به دنبالشون رفت.

شیما و خونوادش هم خیلی ناراحت شدن.

تا چند روز از شایان خبری نبود ولی بالاخره یک روز زنگ زد و فرمود که خونواده هم مخالفتی ندارند.

برنامه مجددی گذاشته شد تا حرفهای نهایی زده شود.

در اون مجلس برنامه شد تا خونواده شایان با حضور شیما و خونوادش صحبتی با پزشک معالج شیما داشته باشن.

بالاخره برنامه با پزشک هم گذاشته شد و پزشک به خونواده شایان فرمود که جای هیچگونه نگرانی وجود ندارد.

این بیماری بالاخره درمان خواهد شد ولی ممکنه درمان اون مدتی طول بکشه.

با این حرف دکتر خونواده شایان هم مجاب شدن.

مراسم بله برون و نامزدی هم به خوبی و خوشی انجام شد.


روزها می گذشتند و وقت مراسم عروسی نزدیک می شد.

هنوز هم در چهره شیما قدری نگرانی موج می زد.

نگرانی از اینکه شایان و خونوادش از تصمیم منصرف بشن.

روز عروسی فرا رسید و شیما پوشش سفید را بر تن کرد.

جمعیت زیادی در این جشن حضور داشتن ولی انگار نگرانی های شیما تمومی نداشت.

با دیدن جمعیتی که در جشن حضور داشت اضطرابش بیشتر می شد.

تا اینکه سر سفره عقد نشستن و عاقد شروع به مطالعهخطبه عقد کرد.

در تمام مدتی که عاقد خطبه رو می خوند نگاه نگران شیما به میهمانان و خونواده خودش و شایان بود.

وقتی که خطبه سوم خونده شد اول نگاهی به چهره پدر و مادر خودش کرد، از چشمای مهربونشون میشد نگرانی شون رو حس کرد.

بعد نگاهی به پدر و مادر شایان کرد، هنوز هم نوعی ناراحتی در نگاهشون دیده می شد.

و آخر سر نگاهی به چهره مهربون شایان کرد.

یک دنیا عشق و علاقه و امید و یک دنیا مهربونی در اون دو چشم زیبا دید.

همینها برای شیما کافی بود تا با قاطعیت تمام بله رو بگه به امید روزهایی زیبا در کنار همسری جوانمرد و مهربون.



108:

ممنون از لطفت و وفای به قولت.

.

.

و از یادت؛ که این شیرینتر بود .

.

.

داستان رو خوندم...داستانی از جنس خودت وبا سبک خودت...اگر چه شاید موضوع و

تدوین کاری معمولی به نظر بیاد...ولی از اینکه کمتر کسی تو سایت مثل شما

مینویسه و مخصوص خودته جای تامل داره..

امیدوارم داستان سومت رو هم ببینم...بمون و بنویس...من که دیگه نفسهای

آخرمه...

109:

داستان جالبی بود الهه خانوم ! قاطعیت اون دختره جای تقدیر داشت از طرف شایان !

110:

روشنکم حالا شدم الهه خانوم؟ می دونم تو این مدت نگران شدی ولی شرمنده نمی تونستم بیام.

از نظرت هم ممنونم.
آقا مهدی عزیز من همیشه به یاد دوستام بوده و هستم و این رو هم یادم نمیره که به لطف شما نوشتن رو شروع کردم.

من می مونم ولی از شماهم می خوام بمونی.

آخه این سایت و تالار داستان نویسی بدون شما هیچ لطفی نداره.

حضورت به بچه ها دلگرمی میده.


111:

دلگرمی به یک سنگ از درون خرد شده (bed rock) هیچ عاقبت خوشی نداره .

.

.

!

فعلا که هستم .

.

.


112:

آقا مهدی عزیز درسته همه ما مشکلاتی داریم.

همه مون ممکنه به نوعی تو زندگی ضربه خورده باشیم ولی گاهی اوقات بودن در کنار دیگران ممکنه مرهمی باشه بر زخمها و تسکینی باشه برای شکست ها.

از اینکه میگی فعلا هستم ناراحت شدم امیدوارم همیشه باشی چون بودنت به همه قوت قلب میده.


113:

ایول
خیلی باحال بود

114:

الهه جون خیلی خیلی خوشحالم که دوباره اینجا میبینمت

داستانت هم خیلی جالب بود ...

کاش زندگی هم مثل داستانت آخرش به خوبی تمام میشد ....


115:

آقا محسن باحال بود یعنی چی؟ اگه مشکلی داره خوشحال میشم بهم بگید.
آبجی نادیای مهربونم شما لطف داری.

منم دلم براتون تنگ شده بود.

خوشحال میشم اشکال کارم رو بدونم.


116:



الهه جان داستانتون رو همانطور كه خواستيد خواندم ،‌ لذت بردم ولي مي خوام نظر واقعيم رو بگم
از نظر نوشتن خوب سعي كن مثل يه خاطره نباشه بلكه سنگين تر و پر شاخه تر و با هستفاده از كلمات و حرفهاي بهتر بنايشانسي .

سعي كن موضوعي كه انتخاب مي كني موضوع تكراري نباشه بلكه حوادث و اتفاقاتي باشه كه خواننده رو مجبور كنه با حرص و ولع موضوع رو دنبال كنه طوري كه حتي از خواب و خوراكش بزنه براي اينكه زودتر بفهمه پايان داستان چيست .
ولي در داستان نايشانسي يه چيزي هست كه خيلي مهمه اونهم اعتمادي و جرات به نوشتنه كه شما داري .

هميشه براي نوشتن جرات داشته باش و كوچكترين چيزهايي كه به ذهنت مي رسه رو در جايي بنايشانس تا سر موقعيت به اون بپردازي ...

واقعا دستت درد نكنه خيلي زحمت كشيدي اميدوارم در كنار زندگي خوبي كه داري هميشه از كارهايي كه بهت لذت مي بخشه مثل نوشتن لذت ببري .! موفق باشي ...


117:

آقا نیمای عزیز از اینکه لطف کردی و به درخواستم عمل کردی ممنونم.

و از اینکه نظرت رو صریح فرمودی بیشتر ممنونم سعی می کنم حتما به توصیه های شما و دوستای دیگه عمل کنم.

من هم براتون آرزوی موفقیت دارم.


118:

فتیشیست
تکيه دادم به ستون کنار شومينه .فرموده بود می رود آماده شود .

بر گشت.

با همان چشم های تو رفته پشت عينکی بنفش برنگ دیوار های اتاق و کیف دستی و ناخن های انگشت های کشیده اش که سیگار گرفته بود برای لبهایی که چین های بالایش را با مهارت یک زن میانسال می پوشاند.


بدون لبخند رو به میز آرایش پشت به من ايستاد.

سیگار را سپس یک پک عمیق توی جا سیگاری ای شبیه کفش پاشنه بلند خاموش کرد.

سیگار قهوه ای رنگ و لاغر بود .

اینجا همه چیز به طرز دیوانه نماينده ای بوی زنانگی می داد.

غیر از رنگ بنفش دیوارها.
وزنش را از یک پا روی پای دیگر انداخت.

سرش را آرام بالا گرفت و دسته مو های سياهش را مثل یک آبشار سیاه رنگ در هوا رها کرد .

دستم را دور کمرش حلقه کردم.

برگشت .

به چشم هايش که نگاه کردم به لبهايم نگاه ميکرد با لبهای نيمه بازی به رنگ بنفش .

بر جستگی پستانهایش را روی سینه ام حس می کردم .

آرام در آغوشم گرفت .لبهايش را بوسیدم .

دستش را از بازو هایم به طرف پایین برد و لبهایم را با حرص مکید .

انگشت هایش لباسهایم را کنار زد و گرمایش به تنم خورد.


لبهايم را رها کرد .

خون بالا آوردم .

چشم هاي گر گرفته ی بسته ام را باز کردم .

از کنار چاقویی که توی سينه ام فرو رفته بود خون فواره می زد.

روی زمين افتادم .خم شد چاقو را بيرون کشيد و کاندوم را از روی آلتم بر داشت و توی کيف گذاشت.
.
دسته چاقو بنفش رنگ بود .


119:


جالب و جدید .

.

.

ممنون..

120:

جالب بود ولي بطرز غريبي حس كهنگي داشت مثل فيلمهاي چهل پنجاه سال پيش هاليوود.

طرز نوشتن شما مرا ياد كدامين نايشانسنده غربي مي اندازد نمي دانم ولي خيلي آشنا بود.

قلم خوبي داريد.

حتما به نوشتن ادامه بدهيد.

موفق باشيد.


121:

من داستان كوتاه نوشتم ميتونم اينجا بزنم

122:

زهرا جونم چرا نمیشه.

این تاپیک برای اینه که شما داستانت رو بذاری گلم.

خوشحال میشیم داستانت رو بخونیم.


123:


خداي ما گلچين هست خوبها رو زود مي بره


بلاگ عاشق
دست كدوم غزل بدم
نبض دل عاشقمو
پشت كدوم بهانه باز
پنهون كنم هق هق مو
"زنده باد عشق"
هرچند كه نابودم كرد.
دلم مي خواست يواش يواش به درد خودم بميرم و فقط گاهي براي خودم بنايشانسم.
يادم نيست چند سالم بود كه فهميدم تالاسمي دارم، اما قشنگ يادمه كه مجبور بودم با بچه ها بازي نكنم،چون اگر شيطوني مي كردم چكه اي از بيني ام خون ميومد ديگه كارم ساخته بود........
بزرگتر كه شدم كمي برام عادي شده بود،12 سالم بود كه به جاي فوتبال با پسرا با دختر خالم بازي كامپيوتري مي كرديم و علي رغم ميل بابا گاهي شيطوني از حد مي گذشت و وارد دنياي اسرار اميز اينترنت مي شديم،چه روزاي خوبي بود.يادش بخير اون روزي كه ديگه نمي ذاشتن با هم تنها باشيم و فقط گهگاهي به ياد شيطوني هاي بچگي تايشان پارك همديگرومي ديدم،كه اونم خيلي شيرين بود.
اون روز عصر سپس اينكه فهميدم دانشگاه قبول شدم اونم يكي از رشته هاي خوب دانشگاهي،ستاره زودتر از همه بهم تايشان پارك هديه داد و تبريك قبولي رو بهم فرمود،اما شب كه با خاله اومدند خونمون جوري رفتار كرديم كه انگار 100 روزه همديگرو نديديم.
سپس همه ي ريخت و پاش هاي و مهموني هاي معمول بايد رخت سفر مي بستم،ديگه دل كندن از ستاره برام سخت بود،دقيق نمي دونستم دوسش داشتم يا نه ولي ستاره همه چيزم شده بود،بي اينكه بفهمم تقريبا" شده بود زندگيم!!
نتونستم تايشان پارك بهش بگم كه دلبستش شدم،يك ساعتي كه تايشان پارك بوديم فقط نگاه بود كه بينمون رد و بدل شد،و در اخر نگاهاي پر معنايمان ستاره بهم يك نامه داد.
نفرمود،نپرسيدم.اشك نريخت،اشك نريختم.از موندن چيزي نفرمود،از رفتن چيزي نفرمودم..........
وقتي از بدرقه ي مامان ،بابا خلاص شدم تايشان قطار اولين كاري كه كردم پاكت نامه رو باز كردم:
توكه رفتي ....
منو جا گذاشتي....
منو دست كي سپردي.....
منو، تو تنها گذاشتي..........
نميدونم حميد....

نميدونم چي بايد بگم.....شايد مثه بچگي ها بازم شيطوني كردم،نامه رو نوشتم اما يواشكي مثه اون قديما كه يواشكي مي رفتيم نت، يادته؟!!!

شايد الانم اگر مامان زري بفهمه دعوام كنه،اما الان ميدونم اگر دعوامون بشه مثه بچگي ها نميري به مامان زري بگي و خودتو شيرين كني، پس بزار راحت حرفمو بزنم:
نمي خوام مانع پيشرفتت بشم،دلم نمي خواد يه بند باشم به پات،ولي مي خوام قلبمو سنجاق كنم به قلبت تا يه چيزي پيشت داشته باشم برات نمي نايشانسم كه:
دلم غم داره امشب ارام جان خسته ره مي سپاره امشب
نه......نه.....

من دوست دارم از اميد بگم و از اينده بگم يه اينده ي شيرين كه هر وقت به يادش ميوفتم مثه عسل دهنم شيرين بشه.

اگر براي دنيا يكي هستي
براي يكي يه دنيايي
اونم منم
هميشه به يادت مي مونم،
البته اگر لايقم بدوني!!
نميدونم بگم دوستدارت يا بگم دخترخاله ات
ولي هر چي كه برات باشم به اميد.....

اميد.....

اميد ديدار

براي امشب ديگه خيلي خسته شدم،فكر كنم بلاگم هم ديگه ظرفيتش 100 شده پس تا فردا.
.
.
.
.
كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش ميشد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت
اولين روزي كه اومدم شهرستان تهران اپارتمان كوچيكي رو اجاره كردم،شايد خنده دار باشه اما ولي مهمترين و ضروري ترين مايحتاجم رو يعني كامپيوتر رو زودتر وسائل منزل خريدم.
روز اول مامان بابا خيلي زنگ زدند دلشون شور ميزد كه قرصا و داروهامو سره موقعش بخورم ،ستاره هم كه جاي خود داشت.
الان تقريبا" چند ماهي ميشه كه اين بلاگ رو زدم اما از حدود 2 ماه پيش سرگيجه ي بدي داشتم كه رفتم دكتر و ازمايش و ......
چند روز بعد كه جواب ازمايش اومد اول نفهميدم هستادم چرا طفره ميرفت اما.....
حرف از بيماران ايدزي زد واينكه هر چي اميدشون به زندگي بالا بره % زنده موندنشون هم بالا ميره!!!
با كلي طفره رفتن بهم فهموند كه چه بلايي سرم اومده .
همان داستان هميشگي :خون الوده و تزريق خون،الودگي خون و ...
با چه حالي اومد خونه نفهميدم،برق ها رو روشن نكردم ،تلفن رو از پريز كشيدم،رايشان تخت دراز كشيدم نمي دونم چرا بي هيچ دليلي گريه كردم از خواب بيدار شدنمو نفهميدم همونطور كه خوابيدنمو نفهميدم! تازه ياده ستاره افتادم.
ياد عشق و احساس پاك،دوري و حالام اين لعنتي...
ديگه نمي دونم چرا اشكي نريختم فقط عصبي بودم خيلي عصبي،نمي دونستم بايد چكار مي كردم بايد با كسي حرف مي زدم اما كي؟!!!!
بي اختيار شماره ي خاله رو گرفتم حوصله ي احوالپرسي نداشتم خاله خوب دركم مي كرد اما ستاره رو نه گرچه سپس قبولي من در اين رشته ديگه به ستاره و رابطمون گيري نميداد!!
سلام
_سلام حميد
....
_خوبي
....
_چي شده چرا حرف نمي زني ؟ چيزي شده؟!!!
(نمي دونم چرا من كه مي خواستم با كسي درددل كنم اما فقط سكوت كردم انگار صداش ارومم كرد ولي زبونمم قفل كرد)
_حميد داري منو مي كشي!!بگو چيزي شده؟؟
هيچي.....فقط دلم تنگ شده بود.!!!
_راستشو نميگي....اگر ......اگر منو دوس داري بگو ...بگو چي شده؟
بغضم تركيد عينه دخترا گريه كردم:
ستاره...................

ستاره

_خب بگو چي شده به خدا داري منو مي كشي !!!
من...........من نمي تونم باهات ازدواج كنم
سكوت
سكوت
و باز هم سكوت
نمي دونم چرا هميشه سكوت رو دوست داشتم اما اون لحظه دلم مي خواست ستاره يه چيزي بگه يا حداقل ....
گوشي هنوز دستم بود نميدونم من قطع كردم يا اون
معلومه تحمل اون طفلك از من كمتره چون شب از خونه ي دوستش بهم زنگ زد:
_سلام
سلام،خوبي ستاره
_اره امروز ديگه خيلي خوبم
سكوت كردم فرمود:
_حميد الانم نمي خواي بگي چي شده؟
نمي دونم
_مي خواي من بگم
تو!!!؟ مگه مي دوني چي شده!!!!!!!!؟؟
_اره اره دوستام همهشون بهم فرمودن، فرمودن وقتي پسرخاله ي خوشكلت پزشكي دانشگاه شهرستان تهران قبول شده ديگه تو براش مهم نيستي مني كه 2 ساله پشت كنكور موندم فرمودن شهرستان تهران دخترا خيلي از تو خوشكلترن(با بغض فرمود) اما من باور نكردم،اره اره من اشتباه كردم....
ستاره استقامت كن ،گوشي رو قطع نكن .......بذار تو فرمودي منم بگم.......يادته هميشه اين شعرو مي خونديم:
سيل دريا ديده هرگز برنمي گردد به جايشان
وستاره ادامه داد:
نيست ممكن هر مجنون شد دگر عاقل شود
خوبه،يادته هنوز، من نه تو رو يادم ميره ،نه عشقمونو....
اينجا هيچكي برام خوشكل تر از تو نيست،تو اينو درك كن ،برام مهم نيست 2 سال پشت كنكور موندي يا 20 سال بموني.....
من مي خواستمت!!!!!!!!!!!!
_(با همون بغض فرمود): يعني الان ديگه منو نمي خواي؟!! حرفتو رك و راست بگو من طاقت شو دارم.
ببين ستاره اشتباه نكن،اگر ذره اي از علاقه ي من به تو كم شده باشه ،والله نشده به خدا نشده باور كن.
ولي الان نمي تونم بهت بگم، فردا اگر وقت داري ساعت 7 بريم نت تا بهت بگم
هيچي نفرمود
فرمودم باشه
_باشه
پس خدافظ
_ همين نمي خواي چيزه ديگه اي بگي

چرا، مثه هميشه : دوست دارم
نمي دونستم الان ستاره چه حالي داره اما من...
اومدم تايشان وبلاگم همه چيزو زدم،وبلاگم مثه بيابون بود ،كسي توش رفت و امد نداشت حتي يك نظر هم نداشتم .
به ستاره ادرسشو داده بودم اما هيچوقت وقت نكرده بود بره دلم نمي شكست چون دركش مي كردم،شوهر خالم كلي تعصبي بود.ستاره اجازه نداشت زود زود كافي نت بره و من مجبور بودم تا ساعت 7 فردا شب تحمل كنم.
از وقتي هستاد بهم اون خبره شوم رو داده دانشگاه نرفتم، ديگه برام مفهومي نداره،وقتي مي دونم دارم مي ميرم درس به هيچ دردي برام نمي خوره.
ساعت يازده نيمه شب بود كه خسته بلند شدم ،مثه اينكه كمك فرهاد به بيستون تيشه زده بودم خيلي خسته بودم،كامپيوتر روشن مونده بود يادم رفته بود كه خاموشش كنم.ليوان سرد اب رو يك دفعه سر كشيدم مثه هميشه شيرين نبود برام طعم خاصي نداشت.
دلم مي خواست برم تايشان وبلاگم و به آدم و عالم بد و بيراه بگم، اخه اين همه آدم چرا من،مني كه اينقدر آرزو داشتم ،چه قصري از آمال هام ساخته بودم، كه با اين وضع يكدفعه رايشان سرم آوار شده بود و هيچ كس نمي تونست منو از زير آوار نجات بده!!!
واي باورم نميشد 1 نظر داشتم كلي از غم هام يادم رفت ،اون قسمتي نظر داده بود كه شعر شكوه عشق رو زده بودم:
گمان نمي كنم اين دست ها بهم برسند
دو دل شكسته،در انزوا بهم برسند
ضريح و نذر ها كن بعيد ميدانم
دو دست دور به زور دعا بهم برسند
كدام دست رسيده به دست دلدارش
كه دست هاي پراز درد ما بهم برسند
فلك نجيب نشسته هست و موزيانه به فكر
كه پيش چشم من اين 2 چرا بهم برسند
شكوه عشق به زير سوال خواهد شد !!!
وگرنه ميشود اسان 2 تا بهم برسند!!!
پايين شعر نوشته بودم:
تقديم به ستاره ي قلبم ،اوني كه تو اين دنيا بهم نمي رسيم،شايد منتظرش بمونم ،شايد نه حتما" منتظرش مي مونم،اونجا هيچ كسي رو قبول نمي كنم تا ستاره ي خودم بياد!
ادامه ي متن رو نخوندم سريع نظر رو باز كردم،اسم نداشت !پست الكترونيكي نداشت!جاي همش چند تا علامت سوال داشت!!
تعجب كردم با خودم فرمودم يه بارم يكي نظر داده چه ناقص!!!
سلام با عشق براي عشق
نمي دونم تايشان نظرات بلاگ چي مي نايشانسن اما الان كه دوستم تنهام گذاشته تا هر كاري دلم مي خواد بكنم،دلم مي خواد حرف دلمو بزنم:
عشق را چاره محال هست ندانم كه چرا
بيشتر جان به دل امت بيچاره كند
به نام خدام اغاز ميكنم
به نام خدايي كه گاهي من و تو رو در كنار هم و گاهي در ياد هميديگه برنامه ميده.
تقديم به عشق ها، تقديم به آرزوها،تقديم به آواز ها،تقديم به اميد ها،
تقديم به كسي كه عاشقه و از عذاب عشق لذت مي بره
تقديم به تايشاني كه مفهوم عشق رو مي فهمي و تقديم به عشقي كه عشقشش برام كلي معنا و مفهوم داره و داشته.
عزيزم،اگر خواستي من و تنها بذاري، باشه، التماست نمي كنم
گريه نمي كنم ،نرو
آه نمي كشم
بشين
حرف نمي زنم ،
بمون
بغض نمي كنم
ببين
فقط براي اخرين انتظار يه چيزي ازت مي خوام.
عزيزم، مهربونم، فقط ازت مي خوام:
قلبم رو با قلبت.......

روحم رو با روحت.........احساسم را با احساست پيوند بزني......

پيوندي نا گسستني، پيوندي از گل پيچك، كه غنچه هاش به لطافت عشق باشه.
ريشه هاش به اعماق قلبت برسه.
به اون درياي احساس
به اون غرور كه نذاشت يه بار بهم بگي عاشقتم ، دوست دارم
چند بار بهت فرمودم:
غرورت را براي كسي كه دوسش داري بشكن اما
دل كسي رو كه دوسش داري واسه غرورت نشكن
باشه اما من به دل نمي گيرم،شايد اينجوري راحت بودي و هستي ،براي من مهم فقط سلامتي تو بوده و هست......

124:

اين ادامه داره
اگر بد بود
ببخشيد تازه كارم
اگر خوب بود يكي بهم بگه بقيشو تايپ كنم

125:

نه خانومی ادامه اش رو هم بذار.
من نظر نمی دم بذار آقا مهدی کامل برات توضیح میده.

ولی فکر کنم برای شروع خوب باشه.


126:

...دوربین رو گرفت دستش و راه افتاد توی شهر.اولین تصویر سگی بود گوشه ایی خیابون که داشت به توله اش شیر می داد.راه را ادامه داد.دومین تصویر جوانی بود که برای پز دادن به رفقاش به موتورش جغجغه اویزون کرده بود!به راهش ادامه داد.سومین تصویر روزنامه فروشی بود که توش پر از روزنامه هایی بود که انگار اموخته اند که فقط دروغ بنویسند.چهارمین تصویر
کودکانی بودند کهبه دنبال توپ فوتبال می دویدند بی خیال همه چیز.یواش یواش داشت به
استودیو فیلم نزدیک می شد.در هستودیو را باز کرد.وارد شد و فیلم رو از توی دوربینش دراورد و گذاشت توی ویدیو و پخشش کرد و شروع کرد با صدای بلند خندیدن.این کار هر روز مرد فیلمبردار بود....

127:

جالب بود.


128:

مرگ ثانیه ها

صدای آواز خوندنش توی کوچه می پیچید،یکم سوت می زد باز شروع به خوندن می کرد.امروز خیلی شارژ بود،مثل بچه ها
هر چیزی که جلوش بود شوت میـکرد.

سریع قدم بر مـی داشت، کم کم داشت مـی رسید به ساعتش نگاه کرد فرمود خوبه هنوز

خیلی وقت دارم.
توی جیب کتش دست کرد کلید رو در بیاره اما نبود،دستش رو روی جیبهای شلوارش کشید ولی اونجاهم نبود,فهمید که مثل
همیشه جا گذاشته به طرف دررفت.
روی کاناپه نشسته بود و به دیوار خیره شده بود،تنها صدای توی خونه مرگ ثانیه های ساعت بود.

در کوچه های خاطرات

آرام آرام قدم می زد و به شیرین ترین لحظه ها رسید،عاشقی - قرارها - ازدواج - وای چه روزهای خوبی بود، مثل باد
گذشتند .
صدای زنگ افکارش رو پاره کرد،به در بازکن نگاه کرد زیر لب فرمود:اومد و بعد به ساعت نگاه کرد پوز خندی زد فرمود:
خوبه هنوز خیلی وقت داری.اشکاشو آروم پاک کرد و به طرف در باز کن رفت.
خیلی سریع وارد خونه شد،سلام کرد اونقدر هول بود نفهمید جواب سلامش رو نداده.تند تند لباساشودر می اورد و می فرمود:
وحشتناک گرسنمه یک چیزی حاضر کن یه دوش بگیرم الان میام باید برم جایی.
طولی نکشید با صورت تراشیده از حموم بیرون اومد و با همون حوله سر میز نشست و شروع به خوردن کرد, چیزی نمونده
غذاش تموم شه فرمود:چرا نمی خوری؟
همون جوری که نگاش می کرد فرمود: میل ندارم.
با دهن پر از سر میز بلند شد رفت توی اتاق،صداشو بلند کرد خانم اون کت و شلوارم کجاست؟
آروم وارد اتاق شد فرمود: دیروز دادم خوشک شویی،گذاشتم اینجا.
سرش رو برگردون با تعجوب فرمود:تمیز بود، تازه داده بودم.
کتش رو جلوی آینه صاف کرد، در حالی که دکمه بالای پیراهنش رومی بست برگشت فرمود: کرواتم رو گره بزن.
داشت کروات رو گره می زد،آروم فرمود:با کسی برنامه داری؟
نه,یک جلسه مهم دارن باید زود برم.
از اتاق اومد بی رون نخواست اشکا شو ببینه رفت توی آشپزخونه.
خانم زنگ بزن آژانس بگو یک سرویس بفرسته.
صدای زنگ در اومد,کسی نبود جز راننده آژانس,با عجله کفشاشو پوشید,خوب من دارم میرم کاری نداری چیزی لازم
نداری؟
نه,برو دیرت نشه.
سکوت فضای خونه رو بلعید،دنیا دور سرش می چرخید، کاش یک خواب بود.

دیوارهای بتنی سکوت با حقه حقه گریش

تبدیل به یک مشت خاک شدن.
از دفتر تلفن شماره وکیلش رو پیدا کرد،صداشو صاف کرد،
اون الان رفت من هم دارم میرم.
پشت خط وکیل فرمود: من قبلا هم خدمتتون عرض کردم این کار لازم نیست،شما در موقعیت روحی خوبی نیستید،ممکن
خدایی نکرده اتفاقی بیوفته.
نه من باید برم,اینجوری بهتره.
خوب هرجوری که مایلید، من پرونده شما رو تکمیل کردم، پس انو فردا تقدیم دادگاه می کنم.
خیلی ممنون.
صورتش رو شست،پوشش پوشید،جلوی آینه وقتی داشت شالش رو درست می کرد چشمش به حلقه ازدواجش افتاد، کمی
چرخوندش و آروم درش اورد.
پشت میزی که از قبل در یکی از کافه شاپها رزرو کرده بود تنها نشسته بود و با گلی که رو میز بود بازی میکرد و
منتظر خانمی بود که مدتی با اون تلفنی دوست شده بود و امروز برنامه بود همدیگر رو ببینن، خیلی خوشحال به نظر
میرسید.

اما از همجا بی خبر که اون زن همسر خودش بود.

پایان
مرتضی هولایی 1/2/1385

129:

مرتضای عزیز...

با ته مانده معلومات اکتسابیم عرض میکنم که ...اولاً خوش امد به این تالار باشکوه و قدیمی ..امیدوارم حضورت دائمی باشه...دو سه نکته خلاصه:

1- در هستفاده از تدوین منقطعی که به کار بردید، داستانی عمل کنید نه فیلمنامه ای...البته این شیوه بکارگیری شما در کات های سریع بسیار مورد توجه منه...

2- هستفاده از یک حالت وتعریف روایت سوم شخص مفردی برای دو نفر کار رو برای خواننده از لحاظ درک موقعیت سخت میکنه...پس شیوه تعاریف و توصیفاتو منحصر به فرد کنید...

3- گزیده گویی رو در داستان لحاظ کنید...داستان نقل نیست که حتما خواننده با جزء به جزء موقعیت ها آشنا بشه...به درک و موقعیت سازی خواننده اعتماد کنید..

و دیگر هیچ .

..


130:

خیلی خیلی ممنون دوست عیزیز
بسیار خوشحال شدم.


131:

دوستان يك سري هم به تاپيك مسابقه بزنيد.

اونجا به وجود همگي نياز مبرم هست.


132:

سلااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااام به همممممممممممممممممممممممم ه
دلم برا همتون يه ذره شده بوددددددددددددددددددددددد دددددددددد

خيلي خوشحالم كه اينجا فعاليت خوبي داره كلي ممنووووووووووووووووون و خوشحالم
همتون ماهيييييييييييييييييييييي يييييييييييييييييييييد

به زودي با خبراي خوب بر مي كردم.





133:



قول داده بودم ديگه
يكجور داستان خبري.

بدون توصيفات اضافه كه مسيري آرام و نرم داره.

مثل هميشه ساده و روون مينايشانسي طوريكه خواننده از اول خيلي سريع به طرف آخرش سر ميخوره.

اما الهه جان اونچيزي كه به نوشته و يك داستان جون ميده و اون رو متحرك ميكنه اتفاقه! موضوعيه كه انتخاب ميكني و تكاپايشاني كه تايشان قصه ايجاد ميكني مهمه.

اين موضوعي كه انتخاب كرديو هرروز تايشان سريالاي تلايشانزيوني هم ميبينيم.

بيش از حد روتين و تكراريه.

خواننده ي امروز دنبال يك چيز تازه ميگرده.

يك خلاقيت.

يك نوآوري..خواننده دوست داره درجا ميخكوب بشه...

از زاايشانه ي نگاه تو همه چيز رو ببينه و افكارش بهم بريزه و از نو اونها رو بچينه....تو حتي از بين موضوعات اطرافتم اگه ميخواستي انتخاب كني موضوعاي خيلي بهتري دم دستت بود.

در ضمن رايشان نثرت هم كار كن.

نوشتت هيچ حسي رو به خواننده منتقل نميكنه.

نه خوشحال ميشه نه ناراحت ميشه نه درگيرش ميشه...هيچكدوم! حتي حس عاشقانه رو هم منتقل نميكنه.

الهه جان بهت توصيه ميكنم هر وقت چيزي مينايشانسي، بعدش يك دور بخونش، قيچيش بزن، جاهاي لختشو بپوشون، پوشش خوشرنگ تنش كن تا خواننده همراهت بشه و همزاد پنداري كنه.

من ميدونم كه دليل اين اشكالاتت كم نوشتنته..

.

اما بنايشانس تمام احساساتت رو بنايشانس


50 out of 100 based on 45 user ratings 1120 reviews