وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی



وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
تنها در شب تار
ايستاده در كنار نعشي سرد
مي زنم فرياد
اي رفيق ديرينم
چه شد كه خفته اي چنين آرام
مي خوانم سوره ي يا سين
شايد كه شود بيدار
و دهد جان دوباره به من تنها
به من شيفته ي دنيا....


تو كجايي؟
درگستره ي بي مرزاين جهان
تو كجايي؟
-من در دوردست ترين جاي جهان ايستاده ام:
كنار تو.
تو كجايي؟
در گستره ي ناپاك اين جهان
تو كجايي؟
-من در پاك ترين مقام جهان ايستاده ام:
برسبزه شور اين رود بزرگ كه مي سرايد
براي تو.


درياي بي كران دور باشي
يا گودال كوچك آب
فرقي نمي كند...
زلال كه باشي
آسمان در توست!!!



تنفر ونفرت دو پرنده عاشق ار هم

1:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


ای عشق واقعی


چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محلت بی نیاز هست
چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری میشود
بگزار نامت را تکرار کنم زیباست دلنشین هست
چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای
من اینگونه نبودم توعشق را با من اشنا کردی
تو هوای دلم را با طراوت کردی
وقتی که با تو هستم به اسمان به بیکران پرواز میکنم
پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه نمیدانم



كلبه كوچك دل( جايي براي همه حرفهاي دلمان)

2:

من از قصه زندگي ام نمي ترسم من از بي تو بودن به ياد تو زيستن و تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم.وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
اي بهار زندگي ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سايشانم بگشا باز هم شانه هايت را مرحمي برايم برنامه بده

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینیوقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینیوقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینیوقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینیوقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینیوقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

به دريا شكوه بردم ازشب دشت
وزاين عمري كه تلخ تلخ بگذشتوقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
به هرموجي كه ميفرمودم غم خايشانش
سري مي زد به سنگ وبازمي گشتوقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
آرزومندآرزوهايتان حميد
وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


خدايا به فريادم برس

3:

و باز هم
چشمانم
به سپیدی کاغذ خیره مانده هست
و دستان منتظرم
در انتظار طلوع غزلواره های نو
تو را می خوانند
سکوت احساس
قلم را
از انتظار عاجز کرده
دستانم می لرزند
و این سکوت جانفرسا را
به یاد زمزمه چشمان قشنگت
در هم می شنمايند


کلبه ی شادیها و دلتنگیهای مهشاد و مهسا و سمانه و اوا و روشنک و مروارید و نگار و نیایش

4:

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند.ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي...
براي ازدواجش ــ در هر سني ـاجازه ولي لازم هست و تو هر وقتي بخواهي
به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني!
در محبسي به نام بكارت زنداني هست و تو
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شايشان
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد.
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد ميشود؛عاشق مي شود؛مادر مي شود؛پير مي شودو ميميرد
وقرن هاست كه او؛
عشق مي كارد و كينه درو مي كند
چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت وقت
جواني بر باد رفته اش را مي بيند
و در قدم هاي لرزان مردش؛گام هاي شتابزده جواني براي رفتن
و درد هاي منقطع قلب مرد؛سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده
و پيري مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند...
و اينها همه كينه هست كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد.


اگر زندگي.....

5:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

برای گم کردن خویش
رها شدن از کم و بیش
برای در خود گم شدن
جدا از این امت شدن

بهانه ی گریه می خوام
بهانه ی فریاد زدن
بیا تو باش ای مهربان
بهانه ی گریه ی من

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته

از من دیگه هیچی نمونده
یه قصه ام صد باره خونده
امروز هوا هوای گریه س
گونه هامو بارون پوشونده

ابر غمم بارون نمی شه
درد سکوت درمون نمی شه
بخون برام از پشت شیشه
درد سکوت درمون نمی شه

از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
دلم می خواد گریه کنم
بارون ببار دلم گرفته



خدایا شکرت.من و حوریه بعد از7.5سال به هم رسیدیم

6:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی در امتدادافق هنگاميكه درخت تنومندي سرخم كرده و آخرين برگهاي خشكيده اش رانثار باد مي كند.....
هنگاميكه آخرين پرستوكه از دسته خود باوقتده كوچ مي كند.........
هنگاميكه درياچه اي كوچك اما آبي و زلال با تمام زيباييهايش به مردابي كوچك تبديل مي شود.......
هنگاميكه لحظه وداع و كوچ عزيزي را مي بينيم .........
اونوقت يادمان مي آيد كه آري اونها بودند و رفتند ولي يادشان در خاطرمان مي ماند و به يادمان مي آيد كه دير يا زود بايدما هم برايشانم ،بي اونكه سرودي زيبا خوانده باشيم.........

سخن فلاسفi بزرگ را به خاطر آور:
((زندگي ، دمي بيش نيست.))
اما همين دم ، همچون ابديتي پاييد
هراونگاه كه در انتظار يار گذشت.......وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی



ageh ashkat bekhan berizan bara ki mirizan?

7:

مگذار، برای پناه از خطر دعا کنم .



بگذار، در مقابل خطر، بی ترس وبیم باشم !

مگذار، چاره های رنج را جستجو کنم .
بگذار، دلی تمنا کنم که بر رنج فائق بیابد !
مگذار، که در رزمگاه زندگی هم ڀیمان ها را به طلبم .
بگذار، بر نیروی خویش متکی باشم !
مگذار، که در اضطراب ترسناک ، نجات را آرزو کنم
بگذار، تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم !
مگذار، بزدل بوده برکت تو را فقط در کامروایی بدانم .
بگذار، احساس دست رحیمت را در نا کامی ها نیز درک کنم ...






وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


زورق
من کوچک هست
خدايا،به تو توکل می کنم
و همه چيز خوب پيش می رود.
خدايا،به تو اعتماد می کنم
و همه چيز خوب پيش خواهد رفت.




وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

آرزو
مكن كه خدا را جز در همه جا، در جايی ديگر بيابی.
هر آفريده ای نشانه خداوند هست
اما هيچ آفريده ای نشان دهنده او نيست".


یک ارزو

كاش بعضی ها اين نكته را می فهميدند
!



8:

امشب تو ایوان دلتنگیام

9:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی



صدای بارون از بیرون پنجره غوغا کرده بود اما صدای گریه ی من از بارونم بلند تر بود نمیدونم چرا ولی تو آسمون ابری با اون بارون شدیدی که دلمو داشت از جا میکند و تنها همیار و همدمم همین بارون بود.



چطور ممکنه اون ستاره تو آسمون منو نظاره کنه چطور ممکنه تو آسمون ابری یه ستاره تک و تنها مثل من باشه میدونم چی فکر میکرد نگاهشو از تو چشمام بر نمیداشت چشمام خیره بود بهش اما نورش زیاد بود چشمامو بستم یه احساس عجیبی داشتم چشمامو بستم و دیدم هوا صاف و صاف اما اون ستاره هنوز همون جاست خیلی قشنگ بود.

با تمام وجود فریاد زدم بیا ستاره بیا تنهام نزار آخرین امیدم تویی نرو به ستاره نگاه کردم دیدم بزرگتر از قبل شده شایدم نه به من نزدیک شده بود دستموبه سوی آسمون گرفتم رو دو زانو نشستمو گریه کردم دوباره بارون شروع به ریزش کرد مثل اینکه به واسطه ی وجود ستاره به همراه گریه ی من آسمونم گریش میگرفت اما نه شاید آخرین همدمم داشت گریه میکرد اون تنها کسی بود که تو این دلشکستگی هام منو رها نکرد .

همینجور داشتم گریه میکردم که به خودم اومدمو دیدم زمین سبز سرخ شده رنگ خون که نور ستاره اونو خوشکل تر کرده بود با خودم فرمودم ای کاش اشکام این رنگی بود تابهتر بتونم عشق شکسته شدمو حس کنم باز گریه کردمو گریه کردم دستامورو چشمام گذاشتم تا بیشتر از این ستاره رو غمگین نکنم دستامو که برداشتم دیدم دستام سرخ شده فهمیدم که با اشک خونینم و یا با دل خونینم زمین رو به این روز در آوردم.

فرمودم ای ستاره بیا رو زمین میخوام باهات درد دل کنم میخوام بهت بگم دوستت دارم تنها امید و آخرین همدمم تویی ترو خدا منو تنها نزار من به تو نیازدارم بیا بیا تا با کمک تو اجزای جداشده ی قلبمو به هم وصل کنیم و من با تو یک زندگی دوباره رو شروع کنم اماستاره ازم دورتر شد دورودور دادزدم نه !نرو !باشه تو از اون دور هم که باشی بازم همدمم هستی از اون دور دورا هم که باشی دوستت دارمو باهات دردودل میکنم فقط نگاهتو ازم نگیر از اون روز تا حالا هر وقت دلم برات تنگ میشه اون ستاره نور نقره ای رنگشو بیشتر میکنه و بارون با من ساز غمگینی رو میزنه از اون روز سپس اینکه تنهام گذاشتی بارون و ستاره منو تنها نمیزارن حالا دو دوست خوب دارم که با صداقت و پاک و خالصن که عشقمو درک میکنن ستاره با نورش همیشه قلبمو به آینده روشن میکه شاید برگردی و دیگه تنها نباشم من از جنس ستاره نیستم از جنس بارون نیسم ولی مثل ستاره و بارون تنهام و تنهاییمونو با هم پر میکنیم و بواسطه ی وجود تو وازه ای بنام تنهایی باقی نمیمونه تا ابد آسمون صاف تک ستاره و بارون با من هستن دیگه تنها نیستم اما فقط تو رو در کنار این محبت خالص کم دارم منو تو از جنس خاکیم و تنهای هم میزاریم اما منو ستاره از دو جنس مخالفیمو تا ابد در کنار شادی و غم هم هستیم پس چرا با هم نباشیم؟چرا همرنگ نباشیم؟

چرا زیر آسمون تک ستاره با هم نباشیم؟



وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

10:

ابرها کنار رفته بودند.

از اون بالا زمین خیلی تیره بود.

چهره هااز تنفر نمایان بود ،فرشتگان همه گرد آمده بودند.



من نیز بر طبق عادتهمیشگی تنها در گوشه ای می نشستم.

عادت داشتم که تنها در گوشه ای بشینم چونبودن در کنار اونها نیازمند پاک بودن بود و من هم به خودم اطمیناننداشتم.

تنها فرد زمینی من بودم.

فرشتگان در کنار یکدیگر مهربان و بااحساس بودند و همه اونها از عشق می فرمودند، از دوست داشتن،

از زیباییهایراستگویی، از زیباییهای صداقت، همه با هم یکرنگ یکدل ...........

سئوالی بهذهنم خطور کرد رو به فرشته بزرگ کردم و فرمودم ای فرشته مهربان چرا زمین اینگونه نیست؟

چرا آدمیان از یکدیگر متنفرند، چرا اینقدر سیاهی در درون قلبها وجوددارد.

مگر امتان سرزمین من نمی توانند اینگونه باشند؟

فرشته بزرگیآهی از ته دل کشید و فرمود:ای فرزند آدم تمام تلاش ما از آغاز تا کنون این بوده که بهاونها یاد آور شویم عشق نمرده، یاد آور شویم به مظهر عشق یعنی خدا روی آورند.

اما
اونها نخواستند تو هم بیهوده لابه نکن و نپرس.

اونها باید دلشان را از تعلقاتزمینی خالی نمايندو به آسمان سفر نمايند تا معنی عشق را در یابند.

وقتی به زمینآمدم هر چه فکر کردم نتوانستم حرفهای فرشته بزرگ را به یاد آورم چون هیچ نشانه ایاز حرفهایش در زمین پیدا نکردم

11:

بگذار بنویسم
هر روز در برابر چشمانم زني در آیینه می میرد
زني که با هر انچه نفس دارد فر یاد می زند فقط تو را می خواهم
بگذار برایت بنویسم که آسمان چشمانم همیشه بارانی هست
بگذار بنویسم که بی تو تخمل زندگی چقدر برایم دشوار هست
بگذار برای تو بنویسم این روزها چقدر پریشانم
و در آخر بگذار با جمله ای نامه ام را امضا کنم

تنها آرزوی قلبم سپس تو مرگ هست


تحمل نگاه سرد و بی رمقش برایم زجر آور شده
واژه تنهایی را در قاب سرنوشتم بر دیوار خاطراتم میخکوب می کنم
کاش می توانستم تنهایی را با تمام وجود در آغوش بکشم
ولی گذشتن از او برایم کابوسی شبانه هست
کابوسی که حتی لحظه ای درنگ در او برایم زجر آور هست
دیگر تحمل لبخند های سرد و بی روحش را ندارم
کاش می شد
دوباره با نگاهی اکسیر عشق را بر دیدگان خسته ام می پاشید
و با شکو فه لبخندی در گلستان زندگی همسفرم می شد

12:

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود-هرگز از ياد من اون سرو خرمان نرود- از دِماغِ من سرگشته خيالِ دهنت- به جفاي فلک و غصه دوران نرود- در اَزل بست دلم با سر زلفت پيوند- تا ابد سر نکشد وَز سرِ پيمان نرود- هر چه جز بار غمت بر دل مسکين منست- برود از دل من وز دل من اون نرود- اونچنان مهر تواَم در دل و جان جاي گرفت- که اگر سر برود از دل و از جان نرود- گر رود از پي خوبان دل من معذورست- درد دارد چه کند کز پي درمان نرود- هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان- دل به خوبان ندهد وز پي ايشان نرود.

13:

شاید باور نکردی اون وقت که فرمودم می روم برای ابد رفتم.....هیج گاه جدی نگرفتی که صبح گاهی خواهد آمد که خواهم رفت....آخرین وداعم را دیدی اما باز سکوت کردی.....تنها فرمودی کاش امشب بمیرم.....و من در گرداب خاطراتم به تو فهماندم که سخن ات پوچ هست.....مرگ تو با رفتن من فرا نمی رسد و این چه زیباست!

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

و اکنون دیر وقتی هست که من رفته ام....گویا هرگز نیامده بودم.....باز چون همیشه خورشید طلایی رنگ طلوع می کندو شبان گاهان ماه نقره فام رخ می کشد در آسمان خیا لت.....اما دیگر سلامی نیست.....
وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

قلبم گرفت ای نازنین نفس دیگه نفس نیست....آه این زمین و سرزمین واسم به جز قفس نیست......


سلام.....
۱:سوال: چند بار به یک نفر موقعيت می دی؟....!!!!!!!!

-:جواب: ......عاشقی.....بیشتر از هر کس و هر چیز در دنیا دوستش داری.....تمام لحظات شبانه روز رو به یادش میگذرونی.....خواب می بینی که توی این دنیای به این بزرگی فقط و فقط تویی و اون توی یه دشت بزرگ.....با اون میخندی....می دوی.....نگاه میکنی و......





وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

وقت می گذره....بهت می گه دوستت داره و تو تک ستاره آسمون قلب شی....حالا دیگه تو خوشبخت ترین آدم روی زمینی چون اون و داری......و حاضری به خاطرش همه رو فراموش کنی....و

و یک شب....یک شب سیاه سیاه.....طوفان می یاد طوفانی که کاشانه عشقت رو به یغما میبره....محبوب به تو می گه : وقتی فرمودم عاشقتم معنای عشق رو نمی فهمیدم کو ر بودم....اما حالا فرشته زندگیم رو دیدم و عاشق شدم....من اشتباه کردم ....تو نیمه گمشده من نبودی و حالا.......



14:

دل من ساده نشوعشق شکارت ميکنه
تا بياي به خود بياي دوباره خامت ميکنه
گوله حرفهاش نخورعمرش دو روزه هميشه
تا چشات باز کني عمر خوشيت تموم ميشه
آخر همه عشقا همش اشک و آهه دل من
بعد هر روز خوشي شب سياهه دل من
تو چشاش نگاش نکن برق نگاهش ميگيره
تو رو آتيش ميزنه خنده رو لبهات ميميره
دل من بچه نشو عاشقي درد و سر داره
با آتيش بازي نکن جون خودت خطر داره

15:

نوشتن در مورد انهایی که دوستشان دارم برایم واهمه انگیز هست
در هنگام نوشتن علامت سوال ها یکی پس از دیگری نقش نمایی می نمايند
این گونه می شود که گاه خیال نوشتن را در ذهنم خط می زنم
و با ذهنی خط خطی به زیستن ادامه می دهم ؛

چگونه می توان آسمان نیلگون وجودت را در تکه کاغذی پنهان نمود
آسمانی که شاید هر ستاره ای آرزو مند درخشیدن درپهنای اون هست
و من خوشحال ، که گاه دروسعت اون کورسویی می زنم
غافل از راه شیری ها
غافل از اون همه کهکشان که در درونت غوغایی به پا کرده اند
اما کاش بدانی که همین کورسو برای ادامه دادنم کفایت می کند
خدایا ، آسمانم را از من مگیر
هرچند می دانم
تو درس می خوانی
بزرگ می شوی
و شاید هم ستاره ای می شوی برای قلبی
و گیسوانت را همرنگ روشناییش می سازی
و ...
همین حقیقت هاست که گاه رنگ تاریک آزار را به خود می گیرند
که حریقی می شوند و گاه می سوزانند
و حالا دیگر کور سویی هم نیست
وستاره هم خاموش

عزیز دلم
امروز روز تولد توست
نمی خواهم جشن میلادت را با غبار غم مکدر کنم
اما چه کنم ؟
از تنهایی اشک ریختن هم روی خوشی ندارم
دوست دارم با هم گریه کنیم
از همان گریه های بی صروصدا
گریه ای که فقط من و تو صدایش را بشنویم
من و تو
نه هیچ کس دیگری ..

حس می کنم بین من و تو گره ایست
تو زور می زنی
من زور می زنم
تا بلکه گره را نابود کنیم
اما این گره کور می شود
و این همان فاصله هست که هر لحظه بین دو سر نخ بیشتر و بیشتر می شود
و گره هم محکم تر

آی ؛ ای فرشته ی مهربانی من
هنوز هم شبانگاهان نظار ه گر خالق مهتاب می شوی ؟
همان که با دیدنش یادی از یکدیگر در دلمان جرقه می زند
و گاه دل یکیمان رامی سوزاند
و شاید رعدی شود
وقطره بارانی از چشمی
اما خزان هم نزدیک هست
و حالا ابر ها روی ماه را می پوشانند
خوب هست ،
در عوض دلی نیست که دیگر تنگ شود
و شاید این ابر ها همان فاصله ها هستند
بین من تو ...

برای روز میلادت چه چیز خوشحالت می کند ؟
دوست داری همان گل های سال گذشته را نثارت کنم
همان هایی که هنوز هم مجازی باقی مانده اند
و من همیشه حسرت داشتم که به اونها وجودی خارجی هدیه دهم
اما افسوس که عیسی نیستم
من از زنده کردن اونهایی که که مرده اند عاجزم
وگرنه سپری می شدم برای تمام فناشدنی ها
برای اونها که فقط خاطره شان را در ذهنم ترسیم می کنم

آی ، ای همدم تنهایی من
امروز ، روز تولد توست
امروز همان روزی هست که مادر بزرگ صدای اذان را به کالبد پر بهایت عرضه نمود
و تو به دنیا آمدی
وتابستانی را خرسند کردی
اون موقع ها هم بین ما فاصله بود
من در دنیایی دیگر و تو در دنیایی دیگر
دنیای من چقدر تاریک بود
اما جهان تو را آفتاب نورانی کرده بود
حالا من و تو بزرگ شدیم
فاصله هم کوچک شده هست
شاید هر چقدر بزرگ شویم فاصله ها هم کوچک می شوند
پس خدایا
ما را زود بزرگ کن !

می گویند :
از دل برود هر اونکه از دیده رود
اما تو به دیده نیامدی
و خوب در دل پناه گرفتی
پناه بگیر که در خوب سنگری جا باز کرده ای
حرف زیاد هست و حوصله ها هم کم
و من هم نا توان از امت آزاری

امسال هم همان رزها را به تو هدیه می دهم
کسی چه می داند

16:

در راهرو تالار زندگی قدم زدن زیباست.بر قابهای دیوار اون تالار نقشهای متفاوتی هست که هر یک داستانی دارد و این داستانها هر یک به نوعی پایان می یابد...دوست داشتم تا در تالار زندگی تو نقشی باشم که هیچگاه فراموش نکنی و با هر نگاه بتوانی مرا ببینی.
من اکنون بر تل خاکستری از همه آتش ها،امیدها و خواستن هایم ایستاده ام گرداگرد زمین تاریک را می نگرم ،اعماق آسمان تاریک را می نگرم و خود را می نگرم و در این نگریستن های دردناک و تلخ هرلحظه صریح تر و کوبنده تراین سوال رااز خود می پرسم :که تو اینجا چه می کنی؟
اکنون احساس می کنم که من اینجا ایستاده ام و وقت را می نگرم که چه سریع می گذرد...

دلم همچو آسمان ،پر از ابرهای بارانیست ،ای کاش دلم امشب بگرید،شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند...


عبرت چه واژه زیبا اما غریبی ست !اونان که از گذشته خود عبرت نمی گیرند چاره ای جز تکرار اون ندارند و اینجاست که فهمیدم چرا زندگی ما تکراری ست !


17:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


برگرد...

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و تنها یادگار از اون روزها یک قلب شکسته
برجا ماند.

روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت

و اینک دلم هوای تو را کرده هست...دلم تنگ هست برای اون لحظه های شیرین با هم بودنمان !
دلم برای گرفتن اون دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده هست...
کاش دوباره اون روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره می توانستم اون
صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...
دلم برای اون خنده های قشنگت تنگ شده هست عزیزم...
تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...
خاطره هایی که یاد اون این دل عاشقم را می سوزاند....دلم بدجور برای تو تنگ هست عزیزم....
برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده هست...
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه عاشقانه مرا در آغوش خود
می فشردی و به من می فرمودی که مرا دوست می داری!
چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره اون خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده هست..
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن تا عاشقانه تر از همیشه از تو
و اون عشق پاکت بنویسم....
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم
و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم

18:

باران که می بارد

تمام کوچه های شهر

پر از فریاد من هست

که می گویم:

من تنها نیستم

تنها،منتظرم...

تنها...

19:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
اخرین دیدار پشت دیدگان مر طوبم.عاشقانه از تو می گویم مثل پچکی
خسته.از کنار غصه میرویم از تو گر چه رنجیدام،دل نکندم از یادت.
با صدای زخمی قلبم،می زنم هر شبانه فریادت .باز همچنان من تنها،
می خزم روی سردس جاده بر شقیقه زمین انگار،جای ای من وتو مانده
می نویسم دوباره از اندوه می سپارم
دوباره دل بر غم می کشم شکسته قلبی را که فریب خورده از دو چشم نم
خسته ام.
خسته از دیروز که تمامش دروغ محض بود وچه نفرت گر فته ام از عشق
که مرا به وسوسه الود،چشمه اشک عا قبت خشکید،بر سر بستر دل تب
دار او هنوز در گلو به جا مانده بغض سو زان اخرین دیدار....

20:

صدای سکوت را میشنویمی بینی هیچ صدایی نمی آید کاری کن ، ساکت ننشین مضرابت را بردار و بر قلبم ذخمه بزن ذخمه بزن و در دستگاه شور شوری تا بی نهایت بر پا کن بر اون ذخمه زن ،تا صدای عشق را بشنوی بشنوی که این دل خاموشچه حرفها که برای فرمودن ندارد بزن ذخمه ات را محکم تر بزن تا به خلصه وجودت فرو روم چرخ زنم وچرخ زنم و
با تمام وجود فریاد بر آورم که دوستت دارم اگر خونی چکید متوقف نشو
این قطره های عشق هست که دستهایت را به نوازش می طلبد تا بر روی اون آرام گیردنوایت را پر شور تر بزن ونگذار هرگز خاموش شود.


تا چند وقت دیگر روی هوا معلق خواهی ماند ؟

تا چند وقت دیگر باید منتظر بمانی تا ببینی که چه کاره ای ،
که کجای این دنیای بی کران یک تکه سر پناه با یک سیر دل خوش پیدا می شود که مال تو باشد؟
مال خود خودت
که وقتی که می خندی پشت سرش اشک از چشمانت جاری نشود
که وقتی تنهایی کسی دست روی شانه هایت بگذارد
وبه تو بفهماند که تنها نیستی
که وقتی می خواهی درد دل کنی سفره ی دلت را همه جا پهن نکنی
با تو هستم که رو بروی من در آینه آه می کشی
به من بگو تا کی؟




21:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو هم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی كه شوید جسم خاك
هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
ای طپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر كه در خود داشتم
هر كسی را تو نمی انگاشتم

22:

زندگي كوتاهتر ازاون هست كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از اونند كه بشكنند اونچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و اونچه از دست برود باگريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم .


23:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی



ستاره ی من در اسمان چشمانت ...گم شد...رفت

در حضور نگاهت...

در حر يم نفس هايت ...گم شد...رفت

صدا در سكوت

واژه ها غريبانه

وابسته به بو دنت

قصه ها دل ازرده

عاشقانه هايم نا باور

لبخندي بي مهر باني

سر انجامي بي اغاز

پاياني بي بر گشت...

گم شد ......رفت........

24:



ای کاش با تو هرگز

می هم نخورده بودم

ای کاش خاطرت را

از یاد برده بودم

ای کاش ای شقایق

وقتی که جان سپردی



در سوگ چون تو عاشق



ای کاش مرده بودم

25:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر اون که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر اونکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سايشاني
نه باده در سبايشاني
که تر کنم گلايشاني
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من

26:

امشب در تلاطم خاطره ها … بار ديگر خاطره ي تو را مي نگرم و براي تو نغمه اي نو

مي سرايم …

خاطره ي تو را مي نگرم … اي صميميت آشنايي تو که از اوج آسمانها برايم رنگين کمان

مهرباني را ارمغان آوردي .



تو که برايم از کرانه هاي درياي زندگي صدف هاي خوشبختي را هديه آوردي .



تو که براي سينه هاي تشنه تر از کايشانر شعر باران را مي سرايي .


تو که خورشيد را به ميهماني رايشانش گلها فرا مي خواني و گل يخ را به شکوه لبخند

قناري ها مي رساني .


اي سايه ي حيات که بر صفحات دلم با قلم عشق رنگ صداقت را مي کشي … اي شور

زندگي در پرواز شاپرک ها

تو بهانه اي هستي براي آواز چکاوک ها و اميدي هستي براي بازگشت پرستوها .



اي افسون روزهاي پاييزي … امشب رايشاناي تو را مي نگرم … رايشاناي سپيدي که بر دشت گلواژه هاي شعرم از عشق مي گايشاند .



محال هست کسي طنين پنهان تو را در التهاب يک نايشاند نشناسد …
در انتهاي شبهاي سرد زمستاني تو سبزينه اي هستي که از شوق روزهاي بهاري

مي گايشاني .


نمي دانم ولي شايد روزي نغمه ام ترانه ي ماندگاري بر لبان عشاق شود

27:

نازم به ناز کس که ننازد به ناز خویش
ما را به ناز فروشان نیازی نیست

تا خدا بنده نواز هست
به بنده چه نیاز هست

28:

باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده هست قلبم ز دستت***فكر اونكه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم*** مثل یک گنجشک کوچک بی مهابا پر گشودم*** بر سر بامت نشستم*** همچو یک عقاب بی رحم*** بال من را تو شکستی*** تايشان این شبهای شهرستان تهران ***گریه کردم چون یتیمان ***مثل یک رویای کوچک ****گم شدم در خاطراتت***کاش هرگز تو نبودی***کاش هرگز من نبودم

29:

هيچ فكرشو كردي چي ميشد
.
.
.
.
اگه خدا كتاب مقدس رو از ما ميگرفت چون امروز موقعيت نكرديم اونو بخونيم...
خدا در خونش رو به رايشان ما مي بست چون در قلبمون رو به روش بستيم...
خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چون ديروز وقت نكرديم از او تشكر كنيم...
خدا به حرف هامون گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش عمل نكرديم...
خدا ما رو هدايت نمي كرد چون اونو اطاعت نكرديم...
خدا عشق و محبتشو ازمون دريغ مي كرد چون ما محبت خودمون رو از ديگران دريغ كرديم...
خدا امروز همراه ما نبود چون ما نميتونستيم دركش كنيم...
ديگه شكوفا شدن گلي رو نمي ديديم چون وقتي خدا بارون فرستاد گلگي كرديم...
خدا خواسته هامون رو بي جواب مي گذاشت چون به خواسته هاش عمل نكرديم...
.
.
.
.
يه كم بد نيست فكر اين چيز ها رو بكنيم و به اين نتيجه برسيد اونه كه هميشه با ماست
.
.
.

پس هر وقت به مشكلي خورديد

نگايشانيد كه اي خدا!من مشكل بزرگي دارم...
بلكه بگايشانيد
اي مشكل!من خداي بزرگي دارم...





وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

30:

نوشتن در مورد انهایی که دوستشان دارم برایم واهمه انگیز هست
در هنگام نوشتن علامت سوال ها یکی پس از دیگری نقش نمایی می نمايند
این گونه می شود که گاه خیال نوشتن را در ذهنم خط می زنم
و با ذهنی خط خطی به زیستن ادامه می دهم ؛

چگونه می توان آسمان نیلگون وجودت را در تکه کاغذی پنهان نمود
آسمانی که شاید هر ستاره ای آرزو مند درخشیدن درپهنای اون هست
و من خوشحال ، که گاه دروسعت اون کورسویی می زنم
غافل از راه شیری ها
غافل از اون همه کهکشان که در درونت غوغایی به پا کرده اند
اما کاش بدانی که همین کورسو برای ادامه دادنم کفایت می کند
خدایا ، آسمانم را از من مگیر
هرچند می دانم
تو درس می خوانی
بزرگ می شوی
و شاید هم ستاره ای می شوی برای قلبی
و گیسوانت را همرنگ روشناییش می سازی
و ...
همین حقیقت هاست که گاه رنگ تاریک آزار را به خود می گیرند
که حریقی می شوند و گاه می سوزانند
و حالا دیگر کور سویی هم نیست
وستاره هم خاموش

عزیز دلم
امروز روز تولد توست
نمی خواهم جشن میلادت را با غبار غم مکدر کنم
اما چه کنم ؟
از تنهایی اشک ریختن هم روی خوشی ندارم
دوست دارم با هم گریه کنیم
از همان گریه های بی صروصدا
گریه ای که فقط من و تو صدایش را بشنویم
من و تو
نه هیچ کس دیگری ..

حس می کنم بین من و تو گره ایست
تو زور می زنی
من زور می زنم
تا بلکه گره را نابود کنیم
اما این گره کور می شود
و این همان فاصله هست که هر لحظه بین دو سر نخ بیشتر و بیشتر می شود
و گره هم محکم تر

آی ؛ ای فرشته ی مهربانی من
هنوز هم شبانگاهان نظار ه گر خالق مهتاب می شوی ؟
همان که با دیدنش یادی از یکدیگر در دلمان جرقه می زند
و گاه دل یکیمان رامی سوزاند
و شاید رعدی شود
وقطره بارانی از چشمی
اما خزان هم نزدیک هست
و حالا ابر ها روی ماه را می پوشانند
خوب هست ،
در عوض دلی نیست که دیگر تنگ شود
و شاید این ابر ها همان فاصله ها هستند
بین من تو ...

برای روز میلادت چه چیز خوشحالت می کند ؟
دوست داری همان گل های سال گذشته را نثارت کنم
همان هایی که هنوز هم مجازی باقی مانده اند
و من همیشه حسرت داشتم که به اونها وجودی خارجی هدیه دهم
اما افسوس که عیسی نیستم
من از زنده کردن اونهایی که که مرده اند عاجزم
وگرنه سپری می شدم برای تمام فناشدنی ها
برای اونها که فقط خاطره شان را در ذهنم ترسیم می کنم

آی ، ای همدم تنهایی من
امروز ، روز تولد توست
امروز همان روزی هست که مادر بزرگ صدای اذان را به کالبد پر بهایت عرضه نمود
و تو به دنیا آمدی
وتابستانی را خرسند کردی
اون موقع ها هم بین ما فاصله بود
من در دنیایی دیگر و تو در دنیایی دیگر
دنیای من چقدر تاریک بود
اما جهان تو را آفتاب نورانی کرده بود
حالا من و تو بزرگ شدیم
فاصله هم کوچک شده هست
شاید هر چقدر بزرگ شویم فاصله ها هم کوچک می شوند
پس خدایا
ما را زود بزرگ کن !

می گویند :
از دل برود هر اونکه از دیده رود
اما تو به دیده نیامدی
و خوب در دل پناه گرفتی
پناه بگیر که در خوب سنگری جا باز کرده ای
حرف زیاد هست و حوصله ها هم کم
و من هم نا توان از امت آزاری

امسال هم همان رزها را به تو هدیه می دهم
کسی چه می داند

31:

در راهرو تالار زندگی قدم زدن زیباست.بر قابهای دیوار اون تالار نقشهای متفاوتی هست که هر یک داستانی دارد و این داستانها هر یک به نوعی پایان می یابد...دوست داشتم تا در تالار زندگی تو نقشی باشم که هیچگاه فراموش نکنی و با هر نگاه بتوانی مرا ببینی.
من اکنون بر تل خاکستری از همه آتش ها،امیدها و خواستن هایم ایستاده ام گرداگرد زمین تاریک را می نگرم ،اعماق آسمان تاریک را می نگرم و خود را می نگرم و در این نگریستن های دردناک و تلخ هرلحظه صریح تر و کوبنده تراین سوال رااز خود می پرسم :که تو اینجا چه می کنی؟
اکنون احساس می کنم که من اینجا ایستاده ام و وقت را می نگرم که چه سریع می گذرد...

دلم همچو آسمان ،پر از ابرهای بارانیست ،ای کاش دلم امشب بگرید،شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند...


عبرت چه واژه زیبا اما غریبی ست !اونان که از گذشته خود عبرت نمی گیرند چاره ای جز تکرار اون ندارند و اینجاست که فهمیدم چرا زندگی ما تکراری ست !


32:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


برگرد...

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

روزهای خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و تنها یادگار از اون روزها یک قلب شکسته
برجا ماند.

روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت

و اینک دلم هوای تو را کرده هست...دلم تنگ هست برای اون لحظه های شیرین با هم بودنمان !
دلم برای گرفتن اون دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده هست...
کاش دوباره اون روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره می توانستم اون
صدایی که شب و روز به من آرامش میداد را بشنوم...
دلم برای اون خنده های قشنگت تنگ شده هست عزیزم...
تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی...
خاطره هایی که یاد اون این دل عاشقم را می سوزاند....دلم بدجور برای تو تنگ هست عزیزم....
برگرد! بیا تا فصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم...
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد!دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده هست...
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم میزدی ، چه عاشقانه مرا در آغوش خود
می فشردی و به من می فرمودی که مرا دوست می داری!
چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره اون خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ، صدای گریه هایت تنگ شده هست..
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن تا عاشقانه تر از همیشه از تو
و اون عشق پاکت بنویسم....
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم
و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم

33:

باران که می بارد

تمام کوچه های شهر

پر از فریاد من هست

که می گویم:

من تنها نیستم

تنها،منتظرم...

تنها...

34:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
اخرین دیدار پشت دیدگان مر طوبم.عاشقانه از تو می گویم مثل پچکی
خسته.از کنار غصه میرویم از تو گر چه رنجیدام،دل نکندم از یادت.
با صدای زخمی قلبم،می زنم هر شبانه فریادت .باز همچنان من تنها،
می خزم روی سردس جاده بر شقیقه زمین انگار،جای ای من وتو مانده
می نویسم دوباره از اندوه می سپارم
دوباره دل بر غم می کشم شکسته قلبی را که فریب خورده از دو چشم نم
خسته ام.
خسته از دیروز که تمامش دروغ محض بود وچه نفرت گر فته ام از عشق
که مرا به وسوسه الود،چشمه اشک عا قبت خشکید،بر سر بستر دل تب
دار او هنوز در گلو به جا مانده بغض سو زان اخرین دیدار....

35:

صدای سکوت را میشنویمی بینی هیچ صدایی نمی آید کاری کن ، ساکت ننشین مضرابت را بردار و بر قلبم ذخمه بزن ذخمه بزن و در دستگاه شور شوری تا بی نهایت بر پا کن بر اون ذخمه زن ،تا صدای عشق را بشنوی بشنوی که این دل خاموشچه حرفها که برای فرمودن ندارد بزن ذخمه ات را محکم تر بزن تا به خلصه وجودت فرو روم چرخ زنم وچرخ زنم و
با تمام وجود فریاد بر آورم که دوستت دارم اگر خونی چکید متوقف نشو
این قطره های عشق هست که دستهایت را به نوازش می طلبد تا بر روی اون آرام گیردنوایت را پر شور تر بزن ونگذار هرگز خاموش شود.


تا چند وقت دیگر روی هوا معلق خواهی ماند ؟

تا چند وقت دیگر باید منتظر بمانی تا ببینی که چه کاره ای ،
که کجای این دنیای بی کران یک تکه سر پناه با یک سیر دل خوش پیدا می شود که مال تو باشد؟
مال خود خودت
که وقتی که می خندی پشت سرش اشک از چشمانت جاری نشود
که وقتی تنهایی کسی دست روی شانه هایت بگذارد
وبه تو بفهماند که تنها نیستی
که وقتی می خواهی درد دل کنی سفره ی دلت را همه جا پهن نکنی
با تو هستم که رو بروی من در آینه آه می کشی
به من بگو تا کی؟




36:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو هم سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی كه شوید جسم خاك
هستی ام ز آلودگی ها کرده پاک
ای طپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای مرا با شور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
بیش از اینت گر كه در خود داشتم
هر كسی را تو نمی انگاشتم

37:

زندگي كوتاهتر ازاون هست كه به خصومت بگذرد و قلب ها گرامي تر از اونند كه بشكنند اونچه از روزگار به دست مي آيد با خنده نمي ماند و اونچه از دست برود باگريه جبران نمي شود فردا خورشيد طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم .


38:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی



ستاره ی من در اسمان چشمانت ...گم شد...رفت

در حضور نگاهت...

در حر يم نفس هايت ...گم شد...رفت

صدا در سكوت

واژه ها غريبانه

وابسته به بو دنت

قصه ها دل ازرده

عاشقانه هايم نا باور

لبخندي بي مهر باني

سر انجامي بي اغاز

پاياني بي بر گشت...

گم شد ......رفت........

39:



ای کاش با تو هرگز

می هم نخورده بودم

ای کاش خاطرت را

از یاد برده بودم

ای کاش ای شقایق

وقتی که جان سپردی



در سوگ چون تو عاشق



ای کاش مرده بودم

40:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر اون که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر اونکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سايشاني
نه باده در سبايشاني
که تر کنم گلايشاني
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من

41:

امشب در تلاطم خاطره ها … بار ديگر خاطره ي تو را مي نگرم و براي تو نغمه اي نو

مي سرايم …

خاطره ي تو را مي نگرم … اي صميميت آشنايي تو که از اوج آسمانها برايم رنگين کمان

مهرباني را ارمغان آوردي .



تو که برايم از کرانه هاي درياي زندگي صدف هاي خوشبختي را هديه آوردي .



تو که براي سينه هاي تشنه تر از کايشانر شعر باران را مي سرايي .


تو که خورشيد را به ميهماني رايشانش گلها فرا مي خواني و گل يخ را به شکوه لبخند

قناري ها مي رساني .


اي سايه ي حيات که بر صفحات دلم با قلم عشق رنگ صداقت را مي کشي … اي شور

زندگي در پرواز شاپرک ها

تو بهانه اي هستي براي آواز چکاوک ها و اميدي هستي براي بازگشت پرستوها .



اي افسون روزهاي پاييزي … امشب رايشاناي تو را مي نگرم … رايشاناي سپيدي که بر دشت گلواژه هاي شعرم از عشق مي گايشاند .



محال هست کسي طنين پنهان تو را در التهاب يک نايشاند نشناسد …
در انتهاي شبهاي سرد زمستاني تو سبزينه اي هستي که از شوق روزهاي بهاري

مي گايشاني .


نمي دانم ولي شايد روزي نغمه ام ترانه ي ماندگاري بر لبان عشاق شود

42:

نازم به ناز کس که ننازد به ناز خویش
ما را به ناز فروشان نیازی نیست

تا خدا بنده نواز هست
به بنده چه نیاز هست

43:

باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده هست قلبم ز دستت***فكر اونكه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم*** مثل یک گنجشک کوچک بی مهابا پر گشودم*** بر سر بامت نشستم*** همچو یک عقاب بی رحم*** بال من را تو شکستی*** تايشان این شبهای شهرستان تهران ***گریه کردم چون یتیمان ***مثل یک رویای کوچک ****گم شدم در خاطراتت***کاش هرگز تو نبودی***کاش هرگز من نبودم

44:

هيچ فكرشو كردي چي ميشد
.
.
.
.
اگه خدا كتاب مقدس رو از ما ميگرفت چون امروز موقعيت نكرديم اونو بخونيم...
خدا در خونش رو به رايشان ما مي بست چون در قلبمون رو به روش بستيم...
خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چون ديروز وقت نكرديم از او تشكر كنيم...
خدا به حرف هامون گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش عمل نكرديم...
خدا ما رو هدايت نمي كرد چون اونو اطاعت نكرديم...
خدا عشق و محبتشو ازمون دريغ مي كرد چون ما محبت خودمون رو از ديگران دريغ كرديم...
خدا امروز همراه ما نبود چون ما نميتونستيم دركش كنيم...
ديگه شكوفا شدن گلي رو نمي ديديم چون وقتي خدا بارون فرستاد گلگي كرديم...
خدا خواسته هامون رو بي جواب مي گذاشت چون به خواسته هاش عمل نكرديم...
.
.
.
.
يه كم بد نيست فكر اين چيز ها رو بكنيم و به اين نتيجه برسيد اونه كه هميشه با ماست
.
.
.

پس هر وقت به مشكلي خورديد

نگايشانيد كه اي خدا!من مشكل بزرگي دارم...
بلكه بگايشانيد
اي مشكل!من خداي بزرگي دارم...





وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

45:

اون وقت که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم ...

اون وقت که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم ...

...

و بعد ...

براي اونچه از دست رفته آه ميکشيم


46:

قصه اينجوري شروع شد..

من وچشمات و ترانه تو رو خواستن تا هميشه.....

گريه و اشک شبانه تو مي دوني تا هميشه.....

من به ياد تو مي مونم هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم واسه داشتن دستات....

لحظه هام پر از بهونه اس ديدن صورت ماهت.......

...يه خيال عاشقانه اس بي تو من هيچي ندارم..

پيش چشمات کم مي يارم اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن با نگاه پاک و معصوم........

دل سردمونشون کن تو مثه اب و نفس باش....

واسه اين عاشق مجنون رو تن

47:

قديما قصمونو شروع مي كرديم اينطوري :

يكي بود، يكي نبود
زير گنبد كبود
غير از خداي مهربون
هيچكس نبود
انگاري اونكه بود من بودم و اونكه نبــود تو بودي.
زير گنبد به اين كبودي
فقط خدا نشسته بود
آواز پرنده هاي قصمون
تنهايي و جدايي بود
تايشان قلب آدمــــــاش
نشوني از عشق نبود
قصه كه به سر رسيد
كلاغه به خونش نرسيد
آخه چشمي واسه برگشتن اون
هيچ انتظاري نكشيـــــــد

حالا از سر بگم اين قصه رو،گوش كن عزيزم:

يكي بود ، يكي نبود،
اما ديگه اونكه بود من نبودم، اونكه نبود هم تو نبودي.
تو قصه ي تازه ي ما
جايي واسه غصه نبود
همش حرف، حرف دلو
صدا صداي عشق بود
حالا ديگه اونكه بود ، ما بوديم و
اونكه نبود، ما نبوديم....
زير گنبد زيباي كبود
غير از خداي مهربون
نشستن با همديگه
اين دلاي عاشقمون

اما اين قصه هرگز به سر نرسيد
آخه هيچ عشقي به آخر نرسيد



وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
.....................


48:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
آرامم !
هم جنس ِ نگاهت ٬
هم رنگ ِ دستهایت !
گاه سرخ و گاه گاهی سبز ...


مهم نیست که شانه هایت پوشالی ست و
آغوشت خیال ...
دستهایت اینجاست !
نگاهت ٬
صدایت
خنده ات !
دیگر چه میخواهم ؟
هیچ !!
دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای !
نگاهت را در نگاهم ٬
و خیالت را در خیالم ...

و من ٬
آرامم !
آرامتر از همیشه .


49:

محکم باش
بذار دنیا اذیت کنه! مهم نیست! آگه برنامه بود با هر اذیت کردنی آدمها خودشون رو از بین ببرند که دیگه من و تو نبودیم!
بذار دنیا فکر کنه همیشه حکم اون باید اجرا بشه ! ما هم خدایی داریم...

یه خدای خیلی بزرگ...


با این که نگرانی تو صداته ...

با اینکه می گی هفتهء خوبی رو نداشتی ....

با اینکه ....

اما محکم وایسا! مثل همیشه!
من منتظرم ....




وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


50:

دیشب دلم هوای تو کرد وتو نبودی
چشمانم برای تو بارید و تو نبودی
اون یادگاری زیبا برگ گل سرخ
تصویر اسم زیبای تو بود و تو نبودی
چشمانم تمنای نگاه تو میکرد
دل فریاد حضورغم تو میزد
درآتش عشق تو بود و تو نبودی
اون قامت رعنا که سفر کرد
تنها در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی
تو نبودی.........

51:

دورم از تو اما باتو لحظه ها رو زنده هستم
بازم از تو پرم از تو واسه تو رايشانايي خسته ام
خوب ديروز با تو هر روز از تو با خدا مي خونم
تو خيالت تايشان حالت باز تايشان كما مي مونم
ديگه طاقت دوري تو را ندارم ديگه نمي تونم ديگه نمي تونم
غربت لحظه ها خسته راه خنده هامو بسته
كمر گيتار عشقم زير بار غم شكسته
تا كه دق نكرده رايشانا تو رو جون لحظه ها
برگرد برگرد برگرد
- بخدا باور كن دارم دق مي كنم از دوريت
- جون لحظه ها تو برگرد


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

52:

فکر نان باید کرد
و هوایی که در اون
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب هست
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه امت شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و وقتی شده هست
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

53:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

اوندم كه شب، نقاب سكوت بر صورت مي‌كشد
اونچه كه خاطر خسته از روز مرا آرامش مي‌بخشد برق
اميدي هست كه از كوكب فروزنده عشق بر مي‌تابد.
و عشق، آينه تمام نماي راز آفرينش.
آري، نيكو شنيدي، از پيوند عشق و آفرينش مي‌گايشانم
كه چگونه رنگ حيات بر جانهاي مرده مي‌بخشد و در افكار
پوسيده و به خاك افتاده عقل‌ها جنبشي بديع پديد مي‌آورد.
آري، درست مي‌انديشي ، مي‌خواهم بگايشانم كه كايشانر خشكيده اين زمين،
تشنه باران هست.

و خاك اون در حسرت هم‌آغوشي با حياتي سبز.

پس نيك‌تر اون هست كه در هجوم بي‌امان اين طلب كهن، ديده از خواب
بشايشانيم و قدمي اون سوتر برداريم.

اونجا كه نفس‌ها همنفس عشق‌اند.

بيا برايشانم از افق اين تاريكي تا بيكران اون روشنايي،
از اين پيدا به اون ناپيدا.
بيا برايشانم اونجا كه صدايي مي‌گايشاند:

«لب‌هاي تشنه را درياب...»


54:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

به او بگايشانيد دوستش دارم با صدايي آهسته ، آهسته تر از صداي بال پروانه ها به او بگايشانيد دوستش دارم با صدايي بلند ، بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق به او بگايشانيد دوستش دارم با هيچ صدايي، چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد فرياد دوستت دارم را ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند پس بگذار بدون هيچ شرمي بگايشانم دوستت دارم.....

55:

خلوتم را نشكن

شاید این خلوت من كوچ كند
به شب پروانه

به صدای نفس شهنامه

به طلوع اخرین افسانه

و غروبی كه در اون

نقش دیوانگی یك عاشق
بر سر دیواری پیدا شد.
خلوتم را نشكن

خلوتم بس دور هست

ز هوای دل معشوق سهند

خلوتم راه درازی ست میان من و تو

خلوتم مروارید هست به دست صیاد

خلوتم تیر وكمانی ست به دست ارش

خلوتم راه رسیدن به خداست

خلوتم را نشكن.....
...
.


56:

شمع ميسوزد و پروانه به دورش مغرور ......من که ميسوزم و پروانه ندارم چه کنم

57:

باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده هست قلبم ز دستت***فكر اونكه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم*** مثل یک گنجشک کوچک بی مهابا پر گشودم*** بر سر بامت نشستم*** همچو یک عقاب بی رحم*** بال من را تو شکستی*** تايشان این شبهای شهرستان تهران ***گریه کردم چون یتیمان ***مثل یک رویای کوچک ****گم شدم در خاطراتت***کاش هرگز تو نبودی***کاش هرگز من نبودم

58:

چرا من به تو نيازمندم
چرا حالا من اندوهگينم براي از دست دادنت
در رايشاناهايم تو را مي بينم
بيدار مي شوم و تنهايم
من مي دانم نمي خواهي برايشان
قلب تو اشتياق به ماندن دارد
اما من با تمام وجود هميشه دوستت داشتم
سرانجام تسليم جاده شدي (سر انجام دوري آمد)
به هرحال من مي دانستم تركم خواهي كرد در دوردست
به هر حال من مي دانستم كه ممكن هست هيچ گاه نماني
و پيش از روشني صبح
پس از يك شب آرام خاموش
ميبري قلبم را به سايشان دگر
و من غمگين مي شوم
مي توانم برايت بگايشانم چه احساسي دارم
در رايشاناهايم مي توانم تو را نگهدارم
و اون احساسيت همچو حقيقت
من بي تحرك احساس مي كنم درد را
من احساس مي كنم خاموشي عشق تو را
و به هر حال من مي دانستم ممكن هست هرگز...

هرگز نماني
و به هر حال مي دانستم شايد تركم كني
و پيش از روشني صبح
پس از يك شب آرام خاموش
ميبري قلبم را به سايشان دگر
آه ...

من آرزو مي كردم ...

آرزو مي كردم اگر ممكن هست بماني.

How I needed you
How I grieve now you’re gone
In my dreams I see you
I awake so alone
I know you didn’t want to leave
Your heart yearned to stay
But the strength I always loved in you
Finally gave way
Somehow I knew you would leave me this way
Somehow I knew you could never stay
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
And I grieve
In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
And it feels so real
I still feel the pain
I still feel your love
I still feel the pain
I still feel your love
Somehow I knew you could never, never stay
And somehow I knew you would leave me
And in the early morning light
After a peaceful night
You took my heart away
I wished, I wished you could have stayed

59:

For You
will be here for you
All I want is you
When I see your face
All the Angels are shamed

Lay with me beauty
Feel me close to you
Take my hand to you
Touch you softly.

Your warm skin

Cover me with you
Over me under you
Pull me in to you
As one we lay entwined

All I ever wanted
I have, I need never wish again
You are heaven sent

60:

اون وقت که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم ...

اون وقت که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم ...

...

و بعد ...

براي اونچه از دست رفته آه ميکشيم


61:

قصه اينجوري شروع شد..

من وچشمات و ترانه تو رو خواستن تا هميشه.....

گريه و اشک شبانه تو مي دوني تا هميشه.....

من به ياد تو مي مونم هرچي که ترانه دارم ..واسه ي چشات مي خونم واسه داشتن دستات....

لحظه هام پر از بهونه اس ديدن صورت ماهت.......

...يه خيال عاشقانه اس بي تو من هيچي ندارم..

پيش چشمات کم مي يارم اگه تو بخواي مي ميرم جون به دستات مي سپارم لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن با نگاه پاک و معصوم........

دل سردمونشون کن تو مثه اب و نفس باش....

واسه اين عاشق مجنون رو تن

62:

قديما قصمونو شروع مي كرديم اينطوري :

يكي بود، يكي نبود
زير گنبد كبود
غير از خداي مهربون
هيچكس نبود
انگاري اونكه بود من بودم و اونكه نبــود تو بودي.
زير گنبد به اين كبودي
فقط خدا نشسته بود
آواز پرنده هاي قصمون
تنهايي و جدايي بود
تايشان قلب آدمــــــاش
نشوني از عشق نبود
قصه كه به سر رسيد
كلاغه به خونش نرسيد
آخه چشمي واسه برگشتن اون
هيچ انتظاري نكشيـــــــد

حالا از سر بگم اين قصه رو،گوش كن عزيزم:

يكي بود ، يكي نبود،
اما ديگه اونكه بود من نبودم، اونكه نبود هم تو نبودي.
تو قصه ي تازه ي ما
جايي واسه غصه نبود
همش حرف، حرف دلو
صدا صداي عشق بود
حالا ديگه اونكه بود ، ما بوديم و
اونكه نبود، ما نبوديم....
زير گنبد زيباي كبود
غير از خداي مهربون
نشستن با همديگه
اين دلاي عاشقمون

اما اين قصه هرگز به سر نرسيد
آخه هيچ عشقي به آخر نرسيد



وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
.....................


63:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
آرامم !
هم جنس ِ نگاهت ٬
هم رنگ ِ دستهایت !
گاه سرخ و گاه گاهی سبز ...


مهم نیست که شانه هایت پوشالی ست و
آغوشت خیال ...
دستهایت اینجاست !
نگاهت ٬
صدایت
خنده ات !
دیگر چه میخواهم ؟
هیچ !!
دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای !
نگاهت را در نگاهم ٬
و خیالت را در خیالم ...

و من ٬
آرامم !
آرامتر از همیشه .


64:

محکم باش
بذار دنیا اذیت کنه! مهم نیست! آگه برنامه بود با هر اذیت کردنی آدمها خودشون رو از بین ببرند که دیگه من و تو نبودیم!
بذار دنیا فکر کنه همیشه حکم اون باید اجرا بشه ! ما هم خدایی داریم...

یه خدای خیلی بزرگ...


با این که نگرانی تو صداته ...

با اینکه می گی هفتهء خوبی رو نداشتی ....

با اینکه ....

اما محکم وایسا! مثل همیشه!
من منتظرم ....




وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


65:

دیشب دلم هوای تو کرد وتو نبودی
چشمانم برای تو بارید و تو نبودی
اون یادگاری زیبا برگ گل سرخ
تصویر اسم زیبای تو بود و تو نبودی
چشمانم تمنای نگاه تو میکرد
دل فریاد حضورغم تو میزد
درآتش عشق تو بود و تو نبودی
اون قامت رعنا که سفر کرد
تنها در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی
تو نبودی.........

66:

دورم از تو اما باتو لحظه ها رو زنده هستم
بازم از تو پرم از تو واسه تو رايشانايي خسته ام
خوب ديروز با تو هر روز از تو با خدا مي خونم
تو خيالت تايشان حالت باز تايشان كما مي مونم
ديگه طاقت دوري تو را ندارم ديگه نمي تونم ديگه نمي تونم
غربت لحظه ها خسته راه خنده هامو بسته
كمر گيتار عشقم زير بار غم شكسته
تا كه دق نكرده رايشانا تو رو جون لحظه ها
برگرد برگرد برگرد
- بخدا باور كن دارم دق مي كنم از دوريت
- جون لحظه ها تو برگرد


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

67:

فکر نان باید کرد
و هوایی که در اون
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب هست
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه امت شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و وقتی شده هست
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

68:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

اوندم كه شب، نقاب سكوت بر صورت مي‌كشد
اونچه كه خاطر خسته از روز مرا آرامش مي‌بخشد برق
اميدي هست كه از كوكب فروزنده عشق بر مي‌تابد.
و عشق، آينه تمام نماي راز آفرينش.
آري، نيكو شنيدي، از پيوند عشق و آفرينش مي‌گايشانم
كه چگونه رنگ حيات بر جانهاي مرده مي‌بخشد و در افكار
پوسيده و به خاك افتاده عقل‌ها جنبشي بديع پديد مي‌آورد.
آري، درست مي‌انديشي ، مي‌خواهم بگايشانم كه كايشانر خشكيده اين زمين،
تشنه باران هست.

و خاك اون در حسرت هم‌آغوشي با حياتي سبز.

پس نيك‌تر اون هست كه در هجوم بي‌امان اين طلب كهن، ديده از خواب
بشايشانيم و قدمي اون سوتر برداريم.

اونجا كه نفس‌ها همنفس عشق‌اند.

بيا برايشانم از افق اين تاريكي تا بيكران اون روشنايي،
از اين پيدا به اون ناپيدا.
بيا برايشانم اونجا كه صدايي مي‌گايشاند:

«لب‌هاي تشنه را درياب...»


69:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

به او بگايشانيد دوستش دارم با صدايي آهسته ، آهسته تر از صداي بال پروانه ها به او بگايشانيد دوستش دارم با صدايي بلند ، بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق به او بگايشانيد دوستش دارم با هيچ صدايي، چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد فرياد دوستت دارم را ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند پس بگذار بدون هيچ شرمي بگايشانم دوستت دارم.....

70:

خلوتم را نشكن

شاید این خلوت من كوچ كند
به شب پروانه

به صدای نفس شهنامه

به طلوع اخرین افسانه

و غروبی كه در اون

نقش دیوانگی یك عاشق
بر سر دیواری پیدا شد.
خلوتم را نشكن

خلوتم بس دور هست

ز هوای دل معشوق سهند

خلوتم راه درازی ست میان من و تو

خلوتم مروارید هست به دست صیاد

خلوتم تیر وكمانی ست به دست ارش

خلوتم راه رسیدن به خداست

خلوتم را نشكن.....
...
.


71:

شمع ميسوزد و پروانه به دورش مغرور ......من که ميسوزم و پروانه ندارم چه کنم

72:

باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده هست قلبم ز دستت***فكر اونكه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم*** مثل یک گنجشک کوچک بی مهابا پر گشودم*** بر سر بامت نشستم*** همچو یک عقاب بی رحم*** بال من را تو شکستی*** تايشان این شبهای شهرستان تهران ***گریه کردم چون یتیمان ***مثل یک رویای کوچک ****گم شدم در خاطراتت***کاش هرگز تو نبودی***کاش هرگز من نبودم

73:

چرا من به تو نيازمندم
چرا حالا من اندوهگينم براي از دست دادنت
در رايشاناهايم تو را مي بينم
بيدار مي شوم و تنهايم
من مي دانم نمي خواهي برايشان
قلب تو اشتياق به ماندن دارد
اما من با تمام وجود هميشه دوستت داشتم
سرانجام تسليم جاده شدي (سر انجام دوري آمد)
به هرحال من مي دانستم تركم خواهي كرد در دوردست
به هر حال من مي دانستم كه ممكن هست هيچ گاه نماني
و پيش از روشني صبح
پس از يك شب آرام خاموش
ميبري قلبم را به سايشان دگر
و من غمگين مي شوم
مي توانم برايت بگايشانم چه احساسي دارم
در رايشاناهايم مي توانم تو را نگهدارم
و اون احساسيت همچو حقيقت
من بي تحرك احساس مي كنم درد را
من احساس مي كنم خاموشي عشق تو را
و به هر حال من مي دانستم ممكن هست هرگز...

هرگز نماني
و به هر حال مي دانستم شايد تركم كني
و پيش از روشني صبح
پس از يك شب آرام خاموش
ميبري قلبم را به سايشان دگر
آه ...

من آرزو مي كردم ...

آرزو مي كردم اگر ممكن هست بماني.

How I needed you
How I grieve now you’re gone
In my dreams I see you
I awake so alone
I know you didn’t want to leave
Your heart yearned to stay
But the strength I always loved in you
Finally gave way
Somehow I knew you would leave me this way
Somehow I knew you could never stay
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
And I grieve
In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
And it feels so real
I still feel the pain
I still feel your love
I still feel the pain
I still feel your love
Somehow I knew you could never, never stay
And somehow I knew you would leave me
And in the early morning light
After a peaceful night
You took my heart away
I wished, I wished you could have stayed

74:

For You
will be here for you
All I want is you
When I see your face
All the Angels are shamed

Lay with me beauty
Feel me close to you
Take my hand to you
Touch you softly.

Your warm skin

Cover me with you
Over me under you
Pull me in to you
As one we lay entwined

All I ever wanted
I have, I need never wish again
You are heaven sent

75:

خیلی وقتا میام این تاپیک سر میزنم برای بعضیا تنکی میزنم ولی نمی دونم چی بنویسم.

از کجا بنویسم.

اصلا برای چی بنویسم.

از این بنویسم که همه لحظه هام پر شده از دل تنگی پر شده از انتظار.

از این بنویسم که حسرت یه روز با اون بودن رو می کشم.

حسرت یه روز از روزای خوشی که با هم بودیم.

از روزایی که در کنارش احساس امنیت می کردم.

یا از گریه هام بنویسم.

گریه هایی که امونم رو بریدن و بی وقفه با کوچکترین تلنگری سرازیر میشن.

یا از این بنویسم که حتی اگه خودشم باشه اجازه ندارم اسمش رو بیارم.

یا از تردید بزرگی که روحم رو آزار میده و داغونم کرده.

واقعا نمی دونم چکار باید بکنم.

تمام وجودم شده حسرت و گریه و تردید.

خدا رو هم هرچقدر صدا میزنم جوابی ازش نمی شنوم.


76:

كاش هرگز در محبت شك نبود تك سوار مهرباني تك نبود كاش بر جاني كه بر قاب دل هست واژه ي تلخ خيانت حك نبود

77:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
نمي نايشانسم .....

چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني
.

.
.حرف نمي زنم ....

چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي
فهمي ...نگاهت نمي كنم ......

چون تو


اصلاً نگاهم را نمي بيني....

صدايت نمي زنم .....

زيرا اشك هاي من
براي تو بي فايده هست فقط


ممي خندم ......

چون تو در هر صورت مي گايشاني من ديوانه ام



78:

کاشانه نه اون هست که جمشيد بنا کرد ايشانرانه نه اون هست که چنگيز فرو ريخت ايشانرانه دل ماست که با گوشه چشمي صد باره بنا کرد و به يکباره فرو ريخت

79:

نمی دانی که چقدر
دلم برايت تنگ شده هست
تک تک روزها را
پشت سر می گذارم
کارهايم را به انجام می رسانم
اون گاه که بايد لبخند می زنم
حتی گاه قهقهه می زنم
ولی قلبا تنهای تنها هستم
هر دقيقه يک ساعت
و هر ساعت يک روز طول می کشد
اونچه مرا در گذراندن اين دوران ياری می کند
فکر به توست
و دانستن اين که
به زودی در کنار تو خواهم بود..
شاید
شاید.

80:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

اوندم كه شب، نقاب سكوت بر صورت مي‌كشد
اونچه كه خاطر خسته از روز مرا آرامش مي‌بخشد برق
اميدي هست كه از كوكب فروزنده عشق بر مي‌تابد.
و عشق، آينه تمام نماي راز آفرينش.
آري، نيكو شنيدي، از پيوند عشق و آفرينش مي‌گايشانم
كه چگونه رنگ حيات بر جانهاي مرده مي‌بخشد و در افكار
پوسيده و به خاك افتاده عقل‌ها جنبشي بديع پديد مي‌آورد.
آري، درست مي‌انديشي ، مي‌خواهم بگايشانم كه كايشانر خشكيده اين زمين،
تشنه باران هست.

و خاك اون در حسرت هم‌آغوشي با حياتي سبز.

پس نيك‌تر اون هست كه در هجوم بي‌امان اين طلب كهن، ديده از خواب
بشايشانيم و قدمي اون سوتر برداريم.

اونجا كه نفس‌ها همنفس عشق‌اند.

بيا برايشانم از افق اين تاريكي تا بيكران اون روشنايي،
از اين پيدا به اون ناپيدا.
بيا برايشانم اونجا كه صدايي مي‌گايشاند:

«لب‌هاي تشنه را درياب...»

81:

دلم گرفته ...
باید قبول کرد باید شکست را قبول کرد دیگر انقدر قدرتمند شده که مرا بی هیچ مینگرد باید بوی بد و این تعم گند را قبول کرد .

دلم گرفته تمام چراغهای خونه رو خاموش کردم و مینویسم از چی آهان از خودم چهارمین سیگارمم تموم شد از دنیا خستم از زندگی خستم رکسانا میگه دختر تو که چیزی کم نداری تو چرا مینالی به شوخی بهش میگم از بی آری میخنده خندهاش خیلی قشنگه راستی یادم رفت بگم رکسانا یه دوست قدمیه همیشه هرجایی که کمک میخواستم مثل یه خواهر پشتم بوده دوسال از من بزرگتره داره روان شناسی میخونه............

تشنم خیلی تشنمه دوست دارم همه چیزمو بدم ولی یکی برام آب بیاره احساس سنگینی می کنم پاهام خواب رفته به سختی تکونشون میدم یه سیگار دیگه روشن میکنم شاید تشنگی یادم بره نمیدونم شاید رکسانا راست میگه من دنیارو خیلی سخت میگیرم ولی حقیقت زندگیه من سخته دلم نمیخواد به این زودیها برم منم دوست دارم زندگی کنم هرچی که وقت جلو تر میره بیشتر میشکنم بیشتر خورد میشم دلم گرفته از دنیا آخه چرا ...........ولش کن وقتی فکر میکنم انگار میخوام از این دنیا برم سخته از خودم بگم یه دختر دل شکسته که به هرکسی اعتماد کرد ازش خیانت دید ولی حالا دیگه تنها خیلی تنها دوست دارم تو همین خونه بمونم دیگه بیرون نمیرم چرا بعضی وقتا رکسانا با اسرار منو میبره بیرون ولی دیگه فرشته اون فرشته ی قدیمی نیست یه دختر بی روح سرد ولی به قول رکسانا زیبا خسته شدم از نوشتن می خوام بخوابم تمام شب بیدار بودم دیگه صبح شده شاید دیگه از خواب بیدار نشم خیلی خستم..................

82:

وقته بال وپرم بسته هست..

کاری کن

دلم گرفته..

تنم خسته هست..

کاری کن

نشان کوی تو را از خیال می گیرم
تمام روزنه ها بسته هست..

کاری کن

مرا نشد که دمی در سفر بیاسایم
شتابِ قافله پیوسته هست..

کاری کن

منم که زیرِ سرانگشت های تاریکم
حروفِ فاجعه برجسته هست ..

کاری کن

83:



دلم برات تنگ شده خیلی وقته

لحظه دوری از تو خیلی سخته

نمی دونی چه تلخ بی تو بودن

چه معنی داره بی تو شعر سرودن

دلتنگیام فراوونه

دل دیگه بی تو داغوونه

دنیا با اون بزرگیاش بی تو برام یه زندونه

هوای چشمام بارونه

هیچ کس جز تو ندارم

که سر رو شونش بذارم

باز مثه ابرای بهار واسش یه دنیا ببارم

سر رو شونش بذارم

به سر هوای تو دارم این جوری داغونم نکن

من که اسیر عشقتم بیا و زندونم نکن

زندگی بی تو مشکله خودت اینو خوب می دونی

بیا و این آخر عمر بگو همین جا می مونی


84:

خوب ميدانم ...

قصه من ...

قصه اين سراب غم آلود ...

در ميان برهوتی خشک و سوزان مدفون خواهد شد!!!

85:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

86:

نشاني از تو ندارم .....
اما نشاني ام را براي تو مينايشانسم
...


در عصرهاي انتظار به حوالي بي كسي قدم بگذار...
خيابان غربت را پيدا كن و وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي شو
...
كلبه ي غريبي ام را پيدا كن كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام
...


در كلبه را باز كن
...
به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را كنار بزن
مرا خواهي ديد...


با بغضي كايشانري كه غرق عصاره انتظار هست پشت ديوار دردهايم نشسته ام....!!


87:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

88:

نمی دانم چه می خواهم بگویم


زبانم در دهان باز بسته هست


در تنگ قفس باز هست و افسوس


که بال مرغ آوازم شکستس


نمی دانم جه می خواهم بگویم


غمی در هستخوانم میگدازد


خیال ناشناسی آشنا رنگ


گهی می سوزدم گه می نوازم


پریشان سایه ای آشفته آهم


زمغزم می تراود گیج و گمراه


چو روح خواب گردی مات و مدهوش


که بی سامان به ره افتد شبانگاه


درون سینه ام دردیست خون بار


که همچون گریه میگیرد گلویم


غمی آشفته دردی گریه آلود


نمی دانم چه می خواهم بگویم

89:

حرفي نزن چيزي نگو
فقط بزار گريه كنم


ميخوام با بارون چشمام
فاصله ها رو پر كنم




ترك ترك دلم شكست
كسي به دادم نرسيد


گريه هاي تنهايي مو
هيشكي به جز خودم نديد

90:

خیلی وقتا میام این تاپیک سر میزنم برای بعضیا تنکی میزنم ولی نمی دونم چی بنویسم.

از کجا بنویسم.

اصلا برای چی بنویسم.

از این بنویسم که همه لحظه هام پر شده از دل تنگی پر شده از انتظار.

از این بنویسم که حسرت یه روز با اون بودن رو می کشم.

حسرت یه روز از روزای خوشی که با هم بودیم.

از روزایی که در کنارش احساس امنیت می کردم.

یا از گریه هام بنویسم.

گریه هایی که امونم رو بریدن و بی وقفه با کوچکترین تلنگری سرازیر میشن.

یا از این بنویسم که حتی اگه خودشم باشه اجازه ندارم اسمش رو بیارم.

یا از تردید بزرگی که روحم رو آزار میده و داغونم کرده.

واقعا نمی دونم چکار باید بکنم.

تمام وجودم شده حسرت و گریه و تردید.

خدا رو هم هرچقدر صدا میزنم جوابی ازش نمی شنوم.


91:

كاش هرگز در محبت شك نبود تك سوار مهرباني تك نبود كاش بر جاني كه بر قاب دل هست واژه ي تلخ خيانت حك نبود

92:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
نمي نايشانسم .....

چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني
.

.
.حرف نمي زنم ....

چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي
فهمي ...نگاهت نمي كنم ......

چون تو


اصلاً نگاهم را نمي بيني....

صدايت نمي زنم .....

زيرا اشك هاي من
براي تو بي فايده هست فقط


ممي خندم ......

چون تو در هر صورت مي گايشاني من ديوانه ام



93:

کاشانه نه اون هست که جمشيد بنا کرد ايشانرانه نه اون هست که چنگيز فرو ريخت ايشانرانه دل ماست که با گوشه چشمي صد باره بنا کرد و به يکباره فرو ريخت

94:

نمی دانی که چقدر
دلم برايت تنگ شده هست
تک تک روزها را
پشت سر می گذارم
کارهايم را به انجام می رسانم
اون گاه که بايد لبخند می زنم
حتی گاه قهقهه می زنم
ولی قلبا تنهای تنها هستم
هر دقيقه يک ساعت
و هر ساعت يک روز طول می کشد
اونچه مرا در گذراندن اين دوران ياری می کند
فکر به توست
و دانستن اين که
به زودی در کنار تو خواهم بود..
شاید
شاید.

95:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

اوندم كه شب، نقاب سكوت بر صورت مي‌كشد
اونچه كه خاطر خسته از روز مرا آرامش مي‌بخشد برق
اميدي هست كه از كوكب فروزنده عشق بر مي‌تابد.
و عشق، آينه تمام نماي راز آفرينش.
آري، نيكو شنيدي، از پيوند عشق و آفرينش مي‌گايشانم
كه چگونه رنگ حيات بر جانهاي مرده مي‌بخشد و در افكار
پوسيده و به خاك افتاده عقل‌ها جنبشي بديع پديد مي‌آورد.
آري، درست مي‌انديشي ، مي‌خواهم بگايشانم كه كايشانر خشكيده اين زمين،
تشنه باران هست.

و خاك اون در حسرت هم‌آغوشي با حياتي سبز.

پس نيك‌تر اون هست كه در هجوم بي‌امان اين طلب كهن، ديده از خواب
بشايشانيم و قدمي اون سوتر برداريم.

اونجا كه نفس‌ها همنفس عشق‌اند.

بيا برايشانم از افق اين تاريكي تا بيكران اون روشنايي،
از اين پيدا به اون ناپيدا.
بيا برايشانم اونجا كه صدايي مي‌گايشاند:

«لب‌هاي تشنه را درياب...»

96:

دلم گرفته ...
باید قبول کرد باید شکست را قبول کرد دیگر انقدر قدرتمند شده که مرا بی هیچ مینگرد باید بوی بد و این تعم گند را قبول کرد .

دلم گرفته تمام چراغهای خونه رو خاموش کردم و مینویسم از چی آهان از خودم چهارمین سیگارمم تموم شد از دنیا خستم از زندگی خستم رکسانا میگه دختر تو که چیزی کم نداری تو چرا مینالی به شوخی بهش میگم از بی آری میخنده خندهاش خیلی قشنگه راستی یادم رفت بگم رکسانا یه دوست قدمیه همیشه هرجایی که کمک میخواستم مثل یه خواهر پشتم بوده دوسال از من بزرگتره داره روان شناسی میخونه............

تشنم خیلی تشنمه دوست دارم همه چیزمو بدم ولی یکی برام آب بیاره احساس سنگینی می کنم پاهام خواب رفته به سختی تکونشون میدم یه سیگار دیگه روشن میکنم شاید تشنگی یادم بره نمیدونم شاید رکسانا راست میگه من دنیارو خیلی سخت میگیرم ولی حقیقت زندگیه من سخته دلم نمیخواد به این زودیها برم منم دوست دارم زندگی کنم هرچی که وقت جلو تر میره بیشتر میشکنم بیشتر خورد میشم دلم گرفته از دنیا آخه چرا ...........ولش کن وقتی فکر میکنم انگار میخوام از این دنیا برم سخته از خودم بگم یه دختر دل شکسته که به هرکسی اعتماد کرد ازش خیانت دید ولی حالا دیگه تنها خیلی تنها دوست دارم تو همین خونه بمونم دیگه بیرون نمیرم چرا بعضی وقتا رکسانا با اسرار منو میبره بیرون ولی دیگه فرشته اون فرشته ی قدیمی نیست یه دختر بی روح سرد ولی به قول رکسانا زیبا خسته شدم از نوشتن می خوام بخوابم تمام شب بیدار بودم دیگه صبح شده شاید دیگه از خواب بیدار نشم خیلی خستم..................

97:

وقته بال وپرم بسته هست..

کاری کن

دلم گرفته..

تنم خسته هست..

کاری کن

نشان کوی تو را از خیال می گیرم
تمام روزنه ها بسته هست..

کاری کن

مرا نشد که دمی در سفر بیاسایم
شتابِ قافله پیوسته هست..

کاری کن

منم که زیرِ سرانگشت های تاریکم
حروفِ فاجعه برجسته هست ..

کاری کن

98:



دلم برات تنگ شده خیلی وقته

لحظه دوری از تو خیلی سخته

نمی دونی چه تلخ بی تو بودن

چه معنی داره بی تو شعر سرودن

دلتنگیام فراوونه

دل دیگه بی تو داغوونه

دنیا با اون بزرگیاش بی تو برام یه زندونه

هوای چشمام بارونه

هیچ کس جز تو ندارم

که سر رو شونش بذارم

باز مثه ابرای بهار واسش یه دنیا ببارم

سر رو شونش بذارم

به سر هوای تو دارم این جوری داغونم نکن

من که اسیر عشقتم بیا و زندونم نکن

زندگی بی تو مشکله خودت اینو خوب می دونی

بیا و این آخر عمر بگو همین جا می مونی


99:

خوب ميدانم ...

قصه من ...

قصه اين سراب غم آلود ...

در ميان برهوتی خشک و سوزان مدفون خواهد شد!!!

100:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

101:

نشاني از تو ندارم .....
اما نشاني ام را براي تو مينايشانسم
...


در عصرهاي انتظار به حوالي بي كسي قدم بگذار...
خيابان غربت را پيدا كن و وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي شو
...
كلبه ي غريبي ام را پيدا كن كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام
...


در كلبه را باز كن
...
به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را كنار بزن
مرا خواهي ديد...


با بغضي كايشانري كه غرق عصاره انتظار هست پشت ديوار دردهايم نشسته ام....!!


102:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

103:

نمی دانم چه می خواهم بگویم


زبانم در دهان باز بسته هست


در تنگ قفس باز هست و افسوس


که بال مرغ آوازم شکستس


نمی دانم جه می خواهم بگویم


غمی در هستخوانم میگدازد


خیال ناشناسی آشنا رنگ


گهی می سوزدم گه می نوازم


پریشان سایه ای آشفته آهم


زمغزم می تراود گیج و گمراه


چو روح خواب گردی مات و مدهوش


که بی سامان به ره افتد شبانگاه


درون سینه ام دردیست خون بار


که همچون گریه میگیرد گلویم


غمی آشفته دردی گریه آلود


نمی دانم چه می خواهم بگویم

104:

حرفي نزن چيزي نگو
فقط بزار گريه كنم


ميخوام با بارون چشمام
فاصله ها رو پر كنم




ترك ترك دلم شكست
كسي به دادم نرسيد


گريه هاي تنهايي مو
هيشكي به جز خودم نديد

105:

ببین ای بانوی شرقی
ای مثل گریه صمیمی
همه هر چی دارم اینجاست
تو این خورجین قدیمی
خورجینی که حتی تو خواب
از تنم جدا نمی شه
مثل اسم و سرنوشتم
دنبالم بوده همیشه
بانوی شرقی من
ای غنی تر از شقایق
مال تو ، ارزونی تو
خورجین قلب این عاشق
توی این خورجین کهنه
شعر عاشقانه دارم
برای تو و به اسمت
یه کتاب ترانه دارم
یه بغل گل دارم اما
گل شرم و گل خواهش
قلبی از عاطفه سرشار
قلبی تشنه ی نوازش
این بوی غریب شب نیست
بوی آشنای عشقه
تپش قلب زمین نیست
این صدا ، صدای عشقه
اسم تو داغی شرمه
اوی قلب سرد خورجین
خواستن تو یه ستاره ست
پشت این ابرای سنگین
خورجینم اگه قدیمی
اگه بی رنگه و پاره
برای تو اگه حتی
ارزش بردن نداره
واسه من بود و نبوده
هر چی که دارم همینه
خورجینی که قلب این
عاشق ترین مرد زمینه

106:


امشب باید بنویسم
بنویسم از تو
بنویسم از من
ازحرف های نافرموده
از ترانه های بی نام
از خاطره های نداشته
از آرزو های خیس
از سکوتی نارنجی!
می نویسم!
اما به شرط حضور لبخندت
لبخند ت تماشایی ترین صحنه حضور هست
شب هست و لحظه ی سکوت ساز تو
غریبه ی آشنا!
صدای تنهایی سکوت را می شنوی؟
فرشته خیال در گوشت چه نجوا می کند؟
به توهم سکوت هدیه می کند؟
دستان چابکت به سکوت معنا می بخشد
وبه چشمان من امید پیشکش می کند
گوش کن!
صدای سکوت ساز ها را می شنوی؟
سکوت گاه و بی گاه همدم فریاد هایست که بی خبر و نا خواسته از راه های دور می آید
پس سکوت از بی صدایی نیست!
از عادت نیست!
از فراموش شدگیست!
نفس هست حرف هم
همه چیز هست و گوشی برای شنیدن نیست

دور تر ازخود می ایستم
عجب!
این دور تر ازمن چه خیال انگیز و رویاییست!
از آسمان این شهرعطر می بارد
گویا باران هم باریده
ای دانای بی صدا!
باور کن که من رهگذری بیش نیستم

رهگذری بی صدا!با چشمانی بی نگاه
گوش کن!
صدای نی شکسته را می شنوی؟
نی شکسته از مولانا حکایت می کند
چه باک هست؟
گاهی هم صدایی از سرزمین بی صدایی ها بشنو
اون هم از یک بی صدا!
نه انگار باز هم حرفی نیست
باید امشب بروم
و دور تر ازتو؛ در خود سفرآغاز کنم
سفرم طولانیست
اما شاید روزی قاصدکی ،از فاصله ها انتقامی پر صدا بگیرد!
چه کسی می داند؟
پشت این چهره های بی صدا شاید کودکی می گرید؟
چه کسی می داند؟

107:

به دنبال تو ام منزل به منزل
پریشان می روم ساحل به ساحل
به خوابت دیده ام رویا به رویا
به یادت بوده ام فردا به فردا
پس از تو روح سرگردان موجم
هنوزم تشنه ام دریا به دریا
تو را تنهای تنها می شناسم
تو را هر جای دنیا می شناسم
به دنبال توام منزل به منزل
پریشان می روم ساحل به ساحل
به خوابت دیده ام رویا به رویا
به یادت بوده ام فردا به فردا
در به در ، در به در تو
بی تو و همسفر تو
هر چه فرمودم تا به امروز
از تصدق سر تو
از همین روز تا به فردا
حتی تا آخر دنیا
هر چه هستم یا که باشم
از توام تنهای تنها
خاکم و خاک در تو
سایه ی پشت سر تو
همه ی زندگی من
یک غزل از دفتر تو
به دنبال توام منزل به منزل
پریشان می روم ساحل به ساحل

108:

مرسي شهريار / اگه بدوني چقدر از آهنگاي ابي خوشم مياد
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند رايشاناهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد و هر دانه برفي به اشکي نريخته مي ماند سکوت سرشار از سخنان نفرموده هست ، پر از حرکات ناکرده اعتراف به عشقهاي نهان و شفرمودي هاي بر زبان نيامده در اين سکوت حقيقت ما نهفته هست !
حقيقت تو و من ...


109:

تقدیم به قلب مهربونت
دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري
اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري
دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري
اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري
در کتاب قصه ي من معني هر دل سپردن
خودشکستن بود و مردن در غم خود سوگواري
اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم
من چه بودم نقش باطل قايقي گم کرده ساحل
با هزاران زخم بر دل از عزيزان يا نگاري
بي نياز از هر نيازي بي خبر از حيله سازي
با گناه پاکبازي باختن در هر قماري
اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم
من چه بودم شعله ي درد قصه ي خاکستر سرد
زخمي دنياي نامرد قصه ي چشم انتظاري
با من ايشانرانه از درد دست تو اما چه ها کرد
اي که با معناي ديگر عشق را آموزگاري
اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم

110:

بی تو خاموش دل من مثل فانوس شکسته!

جای خالی تو هر شب؛کتاب حرفامو بسته

رفتی و اسم قشنگت مونده رو ديوار کوچه

غبار غصه گرفته؛سينه ی تب دار کوچه

عاقبت يک شب تاريک غزل رفتنو خوندی

منو با چشمای ابری ميون دريا نشوندی

بين دستای من وتو ديوار فاصله مونده

به گمونم راز مارو يه کسی بی صدا خونده!

واسه ی اين دل تنها سخته شبهای جدايی

سخته با چشمای بسته گذر از روز طلايی!





وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی



111:

آقا حمید و داداش شهریار گلم واقعا شعراتون زیبان.


112:

بی تو بين اين همه آدمها بدجوری احساس غربت ميکنم


روزی چند بار نامه ها تو ميخونم؛شبا با ياد تو خلوت ميکنم


نامه هات بوی تو رو ميدن ولی حس دستای تو چيز ديگره


فرموده هات مهربونن اما چه حيف دلت از درد دلم بی خبره !!!


به خدا دلم برات يه ذره شد؛ با تو هستم ای که رفته ای سفر


مرغ عشق چه عاشقونه ميخونه؛خوش خبر باشه الهی خوش خبر


ميدونم من که يه روزی عشق من ميکشونه باز تو رو به سوی من


مثل اون وقتا تو از صبح تا غروب ميشينی دوباره رو به روی من...




وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


113:

اون که می گوید دوستت دارم
خیناگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده هست
ای کاش عشق را زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود.
اون که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود.

114:

دلبركم چيزی بگو
به من كه از گريه پرم
به من كه بی صدای تو
از شب شكست ميخورم

دلبركم چيزی بگو
به من كه گرم هق هق ام
به من كه آخرينه
آواره هاي عاشقم


چيزي بگو كه آينه
خسته نشه از بی كسی
غزل بشن گلايه ها
نه هق هق دلواپسی

نذار كه از سكوت تو
پرپر بشن ترانه ها
دوباره من بمونمو
خاكستر پروانه ها
چيزي بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره
كابوس رفتنت بگو
از لحظه های من بره
چيزي بگو اما نگو
قصه ما بسر رسيد
نگو كه خورشيدك من
چادر شب بسر كشيد


دقيقه ها غزل ميگن
وقتی سكوتو ميشكنی
قناريا عاشق ميشن
وقتی تو حرف ميزنی
دلبركم چيزي بگو
به من كه خاموش توام
به من كه همبستر تو اما فراموش توام

چيزي بگو كه آينه
خسته نشه از بی كسی
غزل بشن گلايه ها
نه هق هق دلواپسی

نذار كه از سكوت تو
پرپر بشن ترانه ها
دوباره من بمونمو
خاكستر پروانه ها
چيزي بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره
كابوس رفتنت بگو
از لحظه هاي من بره
چيزي بگو اما نگو
قصه ما بسر رسيد
نگو كه خورشيدك من
چادر شب بسر كشيد

چيزي بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره
كابوس رفتنت بگو
از لحظه های من بره


چيزي بگو اما نگو
قصه ما بسر رسيد

115:

تو این بیراهه ها

جاده دلتنگی میاره
به هوای من نرو
من کجای این سفر باید تو را پیدا کنم
من کجای این سفر باید تو را پیدا کنم
توی جاده ها نمی تونم بگیرم رد تو
بی تو موندن کار من نیست
تا دلت نرفته برگرد
ما که راهمون یکی بود
چرا جاده ما را گم کرد
بغض تو با گریه من با شکستن باز نمیشه
تا تو دستام و نگیری
گمشدم پیدا نمیشه
جاده ها رو با خیالم رج بزن پیاده
فکر تنها بودن ما واسه هر دومون زیاده
خودمو پشت سر تو توی این جاده کشیدم
رد پاتو نمی گرفتم به خودم نمیرسیدم
تو کنار من توی کوهی
من کنار تو یه دریا
ما رو با هم آرزو کن با تو من تمام دنیام
خودمو پشت سر تو توی این جاده کشیدم
رد پاتو نمی گرفتم به خودم نمیرسیدم
تو کنار من توی کوهی
من کنار تو یه دریا
ما رو با هم آرزو کن با تو من تمام دنیام




وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بدتر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما
کسی جُرمی نکرده گر به ما
این روزها عشقی نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیش ترها
که در این روزا نمی ارزه
که کار ما گذشته از شکایت
هنوزم پایبندم در رفاقت
میریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمی خواد قصه هاشو
کسی جرمی نکرده گر به ما
این روزها عشقی نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیش ترها
که در این روزا نمی ارزه

116:

نبینمت غمگین باشی
باغصه همنشین باشی
دلم میخواد توزندگی
گل باشی بهترین باشی

میخوام بگم یک کلمه
حرفی که توی دلم
هم سختمه نفرمودنش
هم فرمودنش مشکلمه
میخوام بگم که تیر غم
توی دلم کمونه زد
واژه عین وشین وقاف
روی لبم جوونه زد

عزیزمن تو زندگی
عشق که گنج آدمه
این زندگی بدون عشق
مثل یه خواب درهمه

میخوام بگم که تیر غم
توی دلم کمونه زد
واژه عین وشین وقاف
روی لبم جوونه زد

به سوی عشق ابدی
مرغ دلم پر میزنه
فرشته اقبال من
انگار داره در میزنه
عشقی که در دل منه
یه هدیه خداییه
نشونه ای از زندگی
بایه جهان زیباییه

117:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

118:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


باز کــــن پنجــــــره ای رو به نــــگاهم ای دوست
دیرگاهی هست که من چشم به راهم ای دوست
دور از آیینه چشــــــم تو به هم می مانند
روزهای من و شبهای سیاهم ای دوست
صبحــــگاهان که برآرم نفــــــس از سوز جگر
می کشد سر به فلک شعله آهم ای دوست
من که در حاثه چون کـــــوه مــــــقاوم بودم
پیش طوفان غمت چون پر کاهم ای دوست
کسیت غیر از تو که از راه وفــا دریابد
زیر این بار گران بار گناهم ای دوست
دل سنگین تو با این همه بی رحمی ها
می کند عاقبت از غصه تباهم ای دوست
این منم عاشق بیچاره که در شادی و غم
جز رضای تو دگر هیچ نخواهم ای دوست
چشم از افتاده ترین عاشق خود باز مگیر
باز کن پنجره ای رو به نگاهم ای دوست

</SPAN></SPAN>

119:

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ هست و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

120:

ببین ای بانوی شرقی
ای مثل گریه صمیمی
همه هر چی دارم اینجاست
تو این خورجین قدیمی
خورجینی که حتی تو خواب
از تنم جدا نمی شه
مثل اسم و سرنوشتم
دنبالم بوده همیشه
بانوی شرقی من
ای غنی تر از شقایق
مال تو ، ارزونی تو
خورجین قلب این عاشق
توی این خورجین کهنه
شعر عاشقانه دارم
برای تو و به اسمت
یه کتاب ترانه دارم
یه بغل گل دارم اما
گل شرم و گل خواهش
قلبی از عاطفه سرشار
قلبی تشنه ی نوازش
این بوی غریب شب نیست
بوی آشنای عشقه
تپش قلب زمین نیست
این صدا ، صدای عشقه
اسم تو داغی شرمه
اوی قلب سرد خورجین
خواستن تو یه ستاره ست
پشت این ابرای سنگین
خورجینم اگه قدیمی
اگه بی رنگه و پاره
برای تو اگه حتی
ارزش بردن نداره
واسه من بود و نبوده
هر چی که دارم همینه
خورجینی که قلب این
عاشق ترین مرد زمینه

121:


امشب باید بنویسم
بنویسم از تو
بنویسم از من
ازحرف های نافرموده
از ترانه های بی نام
از خاطره های نداشته
از آرزو های خیس
از سکوتی نارنجی!
می نویسم!
اما به شرط حضور لبخندت
لبخند ت تماشایی ترین صحنه حضور هست
شب هست و لحظه ی سکوت ساز تو
غریبه ی آشنا!
صدای تنهایی سکوت را می شنوی؟
فرشته خیال در گوشت چه نجوا می کند؟
به توهم سکوت هدیه می کند؟
دستان چابکت به سکوت معنا می بخشد
وبه چشمان من امید پیشکش می کند
گوش کن!
صدای سکوت ساز ها را می شنوی؟
سکوت گاه و بی گاه همدم فریاد هایست که بی خبر و نا خواسته از راه های دور می آید
پس سکوت از بی صدایی نیست!
از عادت نیست!
از فراموش شدگیست!
نفس هست حرف هم
همه چیز هست و گوشی برای شنیدن نیست

دور تر ازخود می ایستم
عجب!
این دور تر ازمن چه خیال انگیز و رویاییست!
از آسمان این شهرعطر می بارد
گویا باران هم باریده
ای دانای بی صدا!
باور کن که من رهگذری بیش نیستم

رهگذری بی صدا!با چشمانی بی نگاه
گوش کن!
صدای نی شکسته را می شنوی؟
نی شکسته از مولانا حکایت می کند
چه باک هست؟
گاهی هم صدایی از سرزمین بی صدایی ها بشنو
اون هم از یک بی صدا!
نه انگار باز هم حرفی نیست
باید امشب بروم
و دور تر ازتو؛ در خود سفرآغاز کنم
سفرم طولانیست
اما شاید روزی قاصدکی ،از فاصله ها انتقامی پر صدا بگیرد!
چه کسی می داند؟
پشت این چهره های بی صدا شاید کودکی می گرید؟
چه کسی می داند؟

122:

به دنبال تو ام منزل به منزل
پریشان می روم ساحل به ساحل
به خوابت دیده ام رویا به رویا
به یادت بوده ام فردا به فردا
پس از تو روح سرگردان موجم
هنوزم تشنه ام دریا به دریا
تو را تنهای تنها می شناسم
تو را هر جای دنیا می شناسم
به دنبال توام منزل به منزل
پریشان می روم ساحل به ساحل
به خوابت دیده ام رویا به رویا
به یادت بوده ام فردا به فردا
در به در ، در به در تو
بی تو و همسفر تو
هر چه فرمودم تا به امروز
از تصدق سر تو
از همین روز تا به فردا
حتی تا آخر دنیا
هر چه هستم یا که باشم
از توام تنهای تنها
خاکم و خاک در تو
سایه ی پشت سر تو
همه ی زندگی من
یک غزل از دفتر تو
به دنبال توام منزل به منزل
پریشان می روم ساحل به ساحل

123:

مرسي شهريار / اگه بدوني چقدر از آهنگاي ابي خوشم مياد
دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند رايشاناهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد و هر دانه برفي به اشکي نريخته مي ماند سکوت سرشار از سخنان نفرموده هست ، پر از حرکات ناکرده اعتراف به عشقهاي نهان و شفرمودي هاي بر زبان نيامده در اين سکوت حقيقت ما نهفته هست !
حقيقت تو و من ...


124:

تقدیم به قلب مهربونت
دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري
اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري
دست تو ياس نوازش در سحرگاه بهاري
اي همه آرامش از تو در سرانگشتت چه داري
در کتاب قصه ي من معني هر دل سپردن
خودشکستن بود و مردن در غم خود سوگواري
اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم
من چه بودم نقش باطل قايقي گم کرده ساحل
با هزاران زخم بر دل از عزيزان يا نگاري
بي نياز از هر نيازي بي خبر از حيله سازي
با گناه پاکبازي باختن در هر قماري
اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم
من چه بودم شعله ي درد قصه ي خاکستر سرد
زخمي دنياي نامرد قصه ي چشم انتظاري
با من ايشانرانه از درد دست تو اما چه ها کرد
اي که با معناي ديگر عشق را آموزگاري
اي همدم اي مرحم اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرحم بي تو چه مينوشتم

125:

بی تو خاموش دل من مثل فانوس شکسته!

جای خالی تو هر شب؛کتاب حرفامو بسته

رفتی و اسم قشنگت مونده رو ديوار کوچه

غبار غصه گرفته؛سينه ی تب دار کوچه

عاقبت يک شب تاريک غزل رفتنو خوندی

منو با چشمای ابری ميون دريا نشوندی

بين دستای من وتو ديوار فاصله مونده

به گمونم راز مارو يه کسی بی صدا خونده!

واسه ی اين دل تنها سخته شبهای جدايی

سخته با چشمای بسته گذر از روز طلايی!





وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی



126:

آقا حمید و داداش شهریار گلم واقعا شعراتون زیبان.


127:

بی تو بين اين همه آدمها بدجوری احساس غربت ميکنم


روزی چند بار نامه ها تو ميخونم؛شبا با ياد تو خلوت ميکنم


نامه هات بوی تو رو ميدن ولی حس دستای تو چيز ديگره


فرموده هات مهربونن اما چه حيف دلت از درد دلم بی خبره !!!


به خدا دلم برات يه ذره شد؛ با تو هستم ای که رفته ای سفر


مرغ عشق چه عاشقونه ميخونه؛خوش خبر باشه الهی خوش خبر


ميدونم من که يه روزی عشق من ميکشونه باز تو رو به سوی من


مثل اون وقتا تو از صبح تا غروب ميشينی دوباره رو به روی من...




وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


128:

اون که می گوید دوستت دارم
خیناگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده هست
ای کاش عشق را زبان سخن بود.
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود.
اون که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را زبان سخن بود.
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود.

129:

دلبركم چيزی بگو
به من كه از گريه پرم
به من كه بی صدای تو
از شب شكست ميخورم

دلبركم چيزی بگو
به من كه گرم هق هق ام
به من كه آخرينه
آواره هاي عاشقم


چيزي بگو كه آينه
خسته نشه از بی كسی
غزل بشن گلايه ها
نه هق هق دلواپسی

نذار كه از سكوت تو
پرپر بشن ترانه ها
دوباره من بمونمو
خاكستر پروانه ها
چيزي بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره
كابوس رفتنت بگو
از لحظه های من بره
چيزي بگو اما نگو
قصه ما بسر رسيد
نگو كه خورشيدك من
چادر شب بسر كشيد


دقيقه ها غزل ميگن
وقتی سكوتو ميشكنی
قناريا عاشق ميشن
وقتی تو حرف ميزنی
دلبركم چيزي بگو
به من كه خاموش توام
به من كه همبستر تو اما فراموش توام

چيزي بگو كه آينه
خسته نشه از بی كسی
غزل بشن گلايه ها
نه هق هق دلواپسی

نذار كه از سكوت تو
پرپر بشن ترانه ها
دوباره من بمونمو
خاكستر پروانه ها
چيزي بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره
كابوس رفتنت بگو
از لحظه هاي من بره
چيزي بگو اما نگو
قصه ما بسر رسيد
نگو كه خورشيدك من
چادر شب بسر كشيد

چيزي بگو اما نگو
از مرگ ياد و خاطره
كابوس رفتنت بگو
از لحظه های من بره


چيزي بگو اما نگو
قصه ما بسر رسيد

130:

تو این بیراهه ها

جاده دلتنگی میاره
به هوای من نرو
من کجای این سفر باید تو را پیدا کنم
من کجای این سفر باید تو را پیدا کنم
توی جاده ها نمی تونم بگیرم رد تو
بی تو موندن کار من نیست
تا دلت نرفته برگرد
ما که راهمون یکی بود
چرا جاده ما را گم کرد
بغض تو با گریه من با شکستن باز نمیشه
تا تو دستام و نگیری
گمشدم پیدا نمیشه
جاده ها رو با خیالم رج بزن پیاده
فکر تنها بودن ما واسه هر دومون زیاده
خودمو پشت سر تو توی این جاده کشیدم
رد پاتو نمی گرفتم به خودم نمیرسیدم
تو کنار من توی کوهی
من کنار تو یه دریا
ما رو با هم آرزو کن با تو من تمام دنیام
خودمو پشت سر تو توی این جاده کشیدم
رد پاتو نمی گرفتم به خودم نمیرسیدم
تو کنار من توی کوهی
من کنار تو یه دریا
ما رو با هم آرزو کن با تو من تمام دنیام




وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بدتر نشه رسوایی ما
که تنها تر نشه تنهایی ما
کسی جُرمی نکرده گر به ما
این روزها عشقی نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیش ترها
که در این روزا نمی ارزه
که کار ما گذشته از شکایت
هنوزم پایبندم در رفاقت
میریزه تو خودش دل غصه هاشو
آخه هیچ کس نمی خواد قصه هاشو
کسی جرمی نکرده گر به ما
این روزها عشقی نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیش ترها
که در این روزا نمی ارزه

131:

نبینمت غمگین باشی
باغصه همنشین باشی
دلم میخواد توزندگی
گل باشی بهترین باشی

میخوام بگم یک کلمه
حرفی که توی دلم
هم سختمه نفرمودنش
هم فرمودنش مشکلمه
میخوام بگم که تیر غم
توی دلم کمونه زد
واژه عین وشین وقاف
روی لبم جوونه زد

عزیزمن تو زندگی
عشق که گنج آدمه
این زندگی بدون عشق
مثل یه خواب درهمه

میخوام بگم که تیر غم
توی دلم کمونه زد
واژه عین وشین وقاف
روی لبم جوونه زد

به سوی عشق ابدی
مرغ دلم پر میزنه
فرشته اقبال من
انگار داره در میزنه
عشقی که در دل منه
یه هدیه خداییه
نشونه ای از زندگی
بایه جهان زیباییه

132:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

133:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


باز کــــن پنجــــــره ای رو به نــــگاهم ای دوست
دیرگاهی هست که من چشم به راهم ای دوست
دور از آیینه چشــــــم تو به هم می مانند
روزهای من و شبهای سیاهم ای دوست
صبحــــگاهان که برآرم نفــــــس از سوز جگر
می کشد سر به فلک شعله آهم ای دوست
من که در حاثه چون کـــــوه مــــــقاوم بودم
پیش طوفان غمت چون پر کاهم ای دوست
کسیت غیر از تو که از راه وفــا دریابد
زیر این بار گران بار گناهم ای دوست
دل سنگین تو با این همه بی رحمی ها
می کند عاقبت از غصه تباهم ای دوست
این منم عاشق بیچاره که در شادی و غم
جز رضای تو دگر هیچ نخواهم ای دوست
چشم از افتاده ترین عاشق خود باز مگیر
باز کن پنجره ای رو به نگاهم ای دوست

</SPAN></SPAN>

134:

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ هست و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

135:

دلي كه از تو بماند جدا نمي خواهم

دلي به پايت عاشقانه مي خواهم

دلي كه بسته به پاي تو تا هميشه دخيل

دلي كه در دل تو كرده خانه مي خواهم

دلي كه رفت و نيامد به پرتگاه جنون

دلي كه گريه كند بي بهانه مي خواهم

دلي غريب و دلي عاشق و دلي تنها

دلي براي غمت جاودانه مي خواهم

136:

اون دوتا مست چشات
منو خوابم ميكنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم ميكنه

اون دوتا مست چشات
منو خوابم ميكنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم ميكنه

داره ميميره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگي رو شناختم
من با اون رنگ چشات

مثل يك رايشاناي خوش
پا گرفتي تو شبام
از يه دنياي ديگه
قصه ها فرمودي برام

137:

من نمی دانستم

که تو همزاد منی

ولی از لحظه خوب دیدار که سراپا حرف هست

مانده در یاد منی

و صدایت هردم



در تمام خاطراتم جاریست

138:

از شب شعر با تو می گم
یه ترانه باورم کن
منو صادقانه بشناس
رخت چشماتو تنم کن

رقص تعمیدی گل ها
خواهش نوازش توست
تاجدار تخت خورشید
مست آفرینش توست

ای تو همراز اهورا
چی میشه با من بسازی
به من شبزده شاعر
دلتو از نو ببازی

فرمودن از اسم تو زیباست
هر نفس نیایش تو
کنج آتشکده ی شمع
با غزل ستایش تو

موقعيت جدا نبودن
موقعيت دلدادگی هاست
موقعيت دیدار امروز
قصه ی پیمان فرداست

ای از اول آشنا رو
تو که روشنی دستات
منو مهمون کن به جشن
خواب مهتابی شبهات

ای تو همراز اهورا
چی میشه با من بسازی
به من شبزده شاعر
دلتو از نو ببازی

فرمودن از اسم تو زیباست
هر نفس نیایش تو
کنج آتشکده ی شمع
با غزل ستایش تو

139:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر

لااقل نگاهي به پشت سرت کن...!
شايد کسي در پي تو مي دود و
نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و
تو...

هيچ وقت او را نديده اي

140:

همسفر با من و تو
جاده بود و جاده بود
رنج دشواری راه...با تو اما ساده بود
جز تو تقدیر منو
کی به فردا گره زد
زیر تار و پود شب
نقشی از خاطره زد
کی امید تازه ای...

به شب پنجره داد
عادت ترانه رو...

کی به این هنجره داد
اگه کوله بار ...ما چمدونی از دعاست
اگه تنپوش سفر
پرده ستاره هاست
با تو همسفر شدن مثل جاری شدنه
کوچ قشلاقی من تا بهاری شدنه

وقتی دست روزگار سرنوشتمو نوشت
تا به اسم تو رسید
پرشد از بوی بهشت

141:

بهش بگید همین روزا توی دلم می کشمش
خدا نیاره اون روزو چشمم بیفته تو چشش

142:

به چه کسی باید این حرفها را بگوییم؟!

143:

تو هستاد انحراف تاپیک هستیا

144:

اگه یک جایی جنگ شد دست کسی تنگ شد تقسیر من بود
جنگ عراق و اسرائیل ، ببرای تمیل تقسیر من بود
تقسیر من بود
تقسیر من بود

145:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


تمام رویاهای من ٫ بوی سوختن میدهند ...
من حتی دیگر
تصورشان هم نمیکنم
من فقط از خدا
تا ابد
استراحت مطلق میخواهم

146:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
من آرام توضیح می دهم
تو فریادش می شنوی
تو کوتاه می آیی
من زخمی کهنه می بینم دهان بگشوده
تو هر دو سو را می بینی
من چشم بند می بینم بر چشمانت .
من از در آشتی در می آیم
تو خود خواهی جدیدی می پنداریش
کبوتر می شوم شاهین می بینی مرا
شاخه زیتون به من می دهی
خار می بینم اون را
خون از تو می چکد
اشک تمساحش می انگارم
پس می نشینم
می پنداری سر وصل دارم.

147:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
اي كدامين شب
يك نفس بگشاي

جنگل انبوه مژگان سياهت را

تا بلغزد بر بلور بركه چشم كبود تو

پيكر مهتابگون دختري كز دور

با نگاه خايشانش مي جايشاند

بوسه شيرين روزي آفتابي را

از نوازش هاي گرم دست هاي من

دختري نيلوفرين شبرنگ مهتابي

مي تپد بي تاب در خواب هوسناك اميد خايشانش
پاي تا سر يك هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهش بارمي جايشاند
چون مه پيچان به رايشان دره هاي خواب آلود سپيده دم

بسترم را

تا بلغزد از طلب سرشار

همچو موج بوسه مهتاب

رايشان گندم زار

تا بنوشد در نوازشهاي گرم دستهاي من

شبنم يك عشق وحشي را

اي كدامين شب

یك نفس بگشاي سياهت را








148:

بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
تايشان اين كابوس درد، رايشاناي مهربونمي

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني

149:

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار .

تو این سکوت
چه بی صدا .

نفس نفس

از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی
یه روز دستاتو می گیرم

تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی

دو هم نفس دو هم زبون
دو همسفر دو همصدا

تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز
بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه

150:

دلي كه از تو بماند جدا نمي خواهم

دلي به پايت عاشقانه مي خواهم

دلي كه بسته به پاي تو تا هميشه دخيل

دلي كه در دل تو كرده خانه مي خواهم

دلي كه رفت و نيامد به پرتگاه جنون

دلي كه گريه كند بي بهانه مي خواهم

دلي غريب و دلي عاشق و دلي تنها

دلي براي غمت جاودانه مي خواهم

151:

اون دوتا مست چشات
منو خوابم ميكنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم ميكنه

اون دوتا مست چشات
منو خوابم ميكنه
ذره ذره اون نگات
داره آبم ميكنه

داره ميميره دلم
واسه مخمل نگات
همه رنگي رو شناختم
من با اون رنگ چشات

مثل يك رايشاناي خوش
پا گرفتي تو شبام
از يه دنياي ديگه
قصه ها فرمودي برام

152:

من نمی دانستم

که تو همزاد منی

ولی از لحظه خوب دیدار که سراپا حرف هست

مانده در یاد منی

و صدایت هردم



در تمام خاطراتم جاریست

153:

از شب شعر با تو می گم
یه ترانه باورم کن
منو صادقانه بشناس
رخت چشماتو تنم کن

رقص تعمیدی گل ها
خواهش نوازش توست
تاجدار تخت خورشید
مست آفرینش توست

ای تو همراز اهورا
چی میشه با من بسازی
به من شبزده شاعر
دلتو از نو ببازی

فرمودن از اسم تو زیباست
هر نفس نیایش تو
کنج آتشکده ی شمع
با غزل ستایش تو

موقعيت جدا نبودن
موقعيت دلدادگی هاست
موقعيت دیدار امروز
قصه ی پیمان فرداست

ای از اول آشنا رو
تو که روشنی دستات
منو مهمون کن به جشن
خواب مهتابی شبهات

ای تو همراز اهورا
چی میشه با من بسازی
به من شبزده شاعر
دلتو از نو ببازی

فرمودن از اسم تو زیباست
هر نفس نیایش تو
کنج آتشکده ی شمع
با غزل ستایش تو

154:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر

لااقل نگاهي به پشت سرت کن...!
شايد کسي در پي تو مي دود و
نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و
تو...

هيچ وقت او را نديده اي

155:

همسفر با من و تو
جاده بود و جاده بود
رنج دشواری راه...با تو اما ساده بود
جز تو تقدیر منو
کی به فردا گره زد
زیر تار و پود شب
نقشی از خاطره زد
کی امید تازه ای...

به شب پنجره داد
عادت ترانه رو...

کی به این هنجره داد
اگه کوله بار ...ما چمدونی از دعاست
اگه تنپوش سفر
پرده ستاره هاست
با تو همسفر شدن مثل جاری شدنه
کوچ قشلاقی من تا بهاری شدنه

وقتی دست روزگار سرنوشتمو نوشت
تا به اسم تو رسید
پرشد از بوی بهشت

156:

بهش بگید همین روزا توی دلم می کشمش
خدا نیاره اون روزو چشمم بیفته تو چشش

157:

به چه کسی باید این حرفها را بگوییم؟!

158:

تو هستاد انحراف تاپیک هستیا

159:

اگه یک جایی جنگ شد دست کسی تنگ شد تقسیر من بود
جنگ عراق و اسرائیل ، ببرای تمیل تقسیر من بود
تقسیر من بود
تقسیر من بود

160:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


تمام رویاهای من ٫ بوی سوختن میدهند ...
من حتی دیگر
تصورشان هم نمیکنم
من فقط از خدا
تا ابد
استراحت مطلق میخواهم

161:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
من آرام توضیح می دهم
تو فریادش می شنوی
تو کوتاه می آیی
من زخمی کهنه می بینم دهان بگشوده
تو هر دو سو را می بینی
من چشم بند می بینم بر چشمانت .
من از در آشتی در می آیم
تو خود خواهی جدیدی می پنداریش
کبوتر می شوم شاهین می بینی مرا
شاخه زیتون به من می دهی
خار می بینم اون را
خون از تو می چکد
اشک تمساحش می انگارم
پس می نشینم
می پنداری سر وصل دارم.

162:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
اي كدامين شب
يك نفس بگشاي

جنگل انبوه مژگان سياهت را

تا بلغزد بر بلور بركه چشم كبود تو

پيكر مهتابگون دختري كز دور

با نگاه خايشانش مي جايشاند

بوسه شيرين روزي آفتابي را

از نوازش هاي گرم دست هاي من

دختري نيلوفرين شبرنگ مهتابي

مي تپد بي تاب در خواب هوسناك اميد خايشانش
پاي تا سر يك هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهش بارمي جايشاند
چون مه پيچان به رايشان دره هاي خواب آلود سپيده دم

بسترم را

تا بلغزد از طلب سرشار

همچو موج بوسه مهتاب

رايشان گندم زار

تا بنوشد در نوازشهاي گرم دستهاي من

شبنم يك عشق وحشي را

اي كدامين شب

یك نفس بگشاي سياهت را








163:

بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
تايشان اين كابوس درد، رايشاناي مهربونمي

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني

164:

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار .

تو این سکوت
چه بی صدا .

نفس نفس

از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی
یه روز دستاتو می گیرم

تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی

دو هم نفس دو هم زبون
دو همسفر دو همصدا

تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز
بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه

165:

شهريار شعرات بي نظيره

از تو اي شادترين .از تو اي تازه ترين نغمه عشق.
تو که سرسبزترين منظره اي.


توکه سرشارترين عاطفه را نزد تو پيدا کردم.و تو که سنگ صبورم بودي در تمام لحظاتي که خدا شاهد اندوهم بود.
به تو مي انديشم........

و به تو ميبالم........
وشباهنگام اوندم که تو را در خاطرم ميبينم.....


بهترين آرامش در دلم ميجوشد.
روزها ميگذرد.....
عشق ما رو به خدايي شدن هست.

رو به
برتر شدن از هر حسي که در اين عالم خاکي پيداست.

دوستت ميدارم........

از
همين نقطه خاکي تا عرش

دوستت ميدارم........از زمين تا به خدا از همين نقطه خاکي تا عرش.
پروردگارا! به من آموختي که عشق مسير پيروزي هست...

به من
توفيق ده تا او را دوست بدارم
و ...

پيوسته عاشق بمانم!

166:

انتظار واژه ی غریبی هست ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با اون خو گرفته ام.
که چه سخت هست انتظار
هر صبح طلوعی دیگر هست بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ...

نه ...

بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ...

می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

167:

کدوم شاعر کدوم عاشق کدوم مرد
تو رو دید و به یاد من نیفتاد
به یاد هق هق بی وقفه من
توی آغوش معصومانه باد

تو اسمت معنی ایثار آبه
برای خاک داغ خستگی ها
تو معنای پناه آخرینی
واسه این زخمی دلبستگی ها

نجیب و با شکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هامی اما
مثل شکستن من بی صدایی

تو باور می کنی اندوه ماهو
تو می فهمی سکوت بیشه ها رو
هجوم تند رگبار تگرگ‍‍ی
که می شناسی غرور شیشه ها رو

تو معصومی مثل تنهایی من
شریک غصه های شبنم و نور
تو تنهایی مثل معصومی من
رفیق قله های پاک و مغرور

نجیب و باشکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هامی اما
مثل شکستن من بی صدایی

ببین من آخرین برگ درختم
درخت زخمی از تیغ زمستون
منو راحت کن از تنهایی من
منو پاکیزه کن با غسل بارون

تو تنها حادثه تنها امیدی
برای قلب من این قلب مسموم
ردای روشن آمرزشی تو
برای این تن محکوم مهزوم

168:

سلام آقا شهریار.


169:

من می آیم
از میان پلک های بسته
و می گذرم از میان نیزار مژه ها
و وقتی خواب می شوم
بر گونه هایت
رویای های کودکیت
صف می کشند
برای شنیدن نجوایی که
از دوستت دارمت ها می گوید با تو
و گل می دهد
غنچه های پژمرده لب هایت
با زلال آبی که
من از کوثر جان آورده ام برایت
بگذار بر چشمانت بدرخشم
همچون شبنم هایی که صبحگاهان
بر گلبرگ های باغ می درخشند
و بگذار رها شوم
بر انحنای ظریف گلگونه هایت
و همچون بوسه ای آرام
چنان بر لب هایت بنشینم
که هیچگاه ندانی چقدر گرفتار گرمی شورعطشم!
کیست که نگرید مرا
در دوری آغوش یک یار
و کیست نخندد مرا
در شتاب آغوش یک دیدار
دیوانه ام
بپذیر بر طعم لبانت مرا

170:

سلاااااااااااااااااااام آبجی نرگس کوچولوی شیطون.

خوبی خانوم.؟ امتحان ها خوب بود.

؟ چه خبر؟ از بچه های آریا چه خبر؟ هوای اصفهان چطوره؟

171:

فوق العاده مینویسی

172:

مثل هميشه دستت درد نكنه
بي نظيره

173:

ورق می خورد شب ، با پنجه ی تقدير در باران

ومی رقصيد عطر ِ كال ِ كاج ِ پير در باران


نگاه ِ بـِركه ، سرشارازتب ِ رايشانای وارونه


ومی رايشانيد از ژرفای اون تصايشانر در باران
..................................................


ميان ِ چشم ها مانده ست سرگردان ، هزاران سال

خمار ِ خواب های خيس وبی تعبير در باران


دل ايشانك گوشوار ِ كاغذی ، انگيزه ی بودن


ومن ، باران نديده ، دختری دلگير د ر باران


صدای خيس ِ مردی درگلوی تار می روئيد


كسی مثل خودم، مثل خودش درگير در باران


به جرم ِ بی گناهی ، دارهای چشم ها می دوخت


به سرتاپای من ، يك درد ِ دامنگير در باران


غمی كم كم خودش را دررگ ِ ديوانه ام می ريخت


جنون بود وتب ِ رقاصی ِ زنجير در باران


جنون بوداون شب وآئينه ای صد پاره دردستم


ومن حل می شدم با آيه ی تكثير در باران


174:

*به یاد روزهای تنهایی خودم*
و به یاد روزهایی که تو از کنارم می گذشتی
و من به امید نگاه تو ...
ای ماه شبهای تاریکم
گم کرده ام تو را...
سپیده فرمود با طلوع آفتاب،نگاهت را در انتظار باشم
اما افسوس که در واژنامه زندگییم
طلوع غریبی می کند
فرمود به دیروزت بنگر
دیروزم را غروب بی کسی به یغما برد
و تنهایم گذاشت
امروزم را که جستجو می کنم
جز گریه های دلتنگی و دلواپسی فردا
و خاک سردی که در آغوشم می گیرد
و دستان لرزانی که بر سنگ
سردی گلهای نرگسی را پرپر می کند
چیزی نمی یابم

175:

شنیدم صدای عشق را بی اونکه بخواهم و شنیدم صدای پای باران دل را زیر سوسو کردن ستاره ای که از خاموشی رسته بود.

دل را به کوچه و خیابانهای دیدار سپردم و نشستم بر زمینی که دلتنگیها را بیادم آورد.
از سر کوچه جدایی گذشتم و پا گذاشتم به آستان آشنایی ها و در این همهمه عاشقان به تماشا نشستم.
به تماشای دل سپردن ها و بریدن ها ، دیدن ها و ندیدن ها ، ماندن ها و نماندن ها.
ناگاه صدایم در پیچ و خم کوچه های دیدار پیچید و اشک هایم درخشید .

سر بر آوردم و عشق را فریاد زدم و اون ندا را به گلوی کوچک چکاوک ها هدیه کردم تا در آسمان آبی پرواز نمايند و آواز عشق سر دهند.

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

176:


الان بیا
همه هستن.


177:

با تو اين تن شکسته
داره کم کم جون ميگيره
آخرين ذرات موندن
تو رگهام نميميره

با تو انگار تو بهشتم
با تو پرسعادتم من
ديگه از مرگ نميترسم
عاشق شهامتم من

اگه رو حصير بشينم
اگه هيچ نداشته باشم
با تو من مالک دنيام
با تو در نهايتم من

با تو شاه ماهي دريا
بي تو مرگ موج تو ساحل
با شکل يک حماسه
بي تو يک کلام باطل

178:

محبت داري خوشحالم كه نظرت رو جلب كرده
نوشته اصلي بوسيله shahriar نمايش نوشته ها
با تو اين تن شکسته
داره کم کم جون ميگيره
آخرين ذرات موندن
تو رگهام نميميره

با تو انگار تو بهشتم
با تو پرسعادتم من
ديگه از مرگ نميترسم
عاشق شهامتم من

اگه رو حصير بشينم
اگه هيچ نداشته باشم
با تو من مالک دنيام
با تو در نهايتم من

با تو شاه ماهي دريا
بي تو مرگ موج تو ساحل
با شکل يک حماسه
بي تو يک کلام باطل
از خوندنشون واقعا لذت ميبرم

179:

تو از متن کدوم روءیا رسیدی،که تا اسمت رو فرمودی شب جوون شد
که از رنگ صدات دریا شکفت و،نگاه من پر از رنگین کمون شد
تو از خاموشی دلگیر روءیا،صدام کردی صدام کردی دوباره
صدا کردی منو از بغض مهتاب،از اندوه گل و اشک ستاره
صدام کردی صدام کردی نگو نه!
اگرچه خسته و خاموش بودی
تو بودی و صدای تو صدام زد
اگرچه دور و ظلمت پوش بودی
تو چیزی فرمودی و شب جای من شد
من از نور و غزل زیبا شدم باز
تو گیج و ویج از خود گمشدن ها
من از من امت و پیدا شدم باز
من از من امت و پیدا شدم باز

از این تک بستر تنهایی عشق
از این دنج سقوط آخر من
صدام کردی که برگردم به پرواز
به اوج حس سبز با تو بودن
صدام کردی که رو خاموشی من
یه دامن یاس نورانی بپاشی

180:

شهريار شعرات بي نظيره

از تو اي شادترين .از تو اي تازه ترين نغمه عشق.
تو که سرسبزترين منظره اي.


توکه سرشارترين عاطفه را نزد تو پيدا کردم.و تو که سنگ صبورم بودي در تمام لحظاتي که خدا شاهد اندوهم بود.
به تو مي انديشم........

و به تو ميبالم........
وشباهنگام اوندم که تو را در خاطرم ميبينم.....


بهترين آرامش در دلم ميجوشد.
روزها ميگذرد.....
عشق ما رو به خدايي شدن هست.

رو به
برتر شدن از هر حسي که در اين عالم خاکي پيداست.

دوستت ميدارم........

از
همين نقطه خاکي تا عرش

دوستت ميدارم........از زمين تا به خدا از همين نقطه خاکي تا عرش.
پروردگارا! به من آموختي که عشق مسير پيروزي هست...

به من
توفيق ده تا او را دوست بدارم
و ...

پيوسته عاشق بمانم!

181:

انتظار واژه ی غریبی هست ...
واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با اون خو گرفته ام.
که چه سخت هست انتظار
هر صبح طلوعی دیگر هست بر انتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق.
وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ...

نه ...

بلکه صد بار

وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
میدانم که باز خواهی گشت ...

می دانم!

به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

182:

کدوم شاعر کدوم عاشق کدوم مرد
تو رو دید و به یاد من نیفتاد
به یاد هق هق بی وقفه من
توی آغوش معصومانه باد

تو اسمت معنی ایثار آبه
برای خاک داغ خستگی ها
تو معنای پناه آخرینی
واسه این زخمی دلبستگی ها

نجیب و با شکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هامی اما
مثل شکستن من بی صدایی

تو باور می کنی اندوه ماهو
تو می فهمی سکوت بیشه ها رو
هجوم تند رگبار تگرگ‍‍ی
که می شناسی غرور شیشه ها رو

تو معصومی مثل تنهایی من
شریک غصه های شبنم و نور
تو تنهایی مثل معصومی من
رفیق قله های پاک و مغرور

نجیب و باشکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هامی اما
مثل شکستن من بی صدایی

ببین من آخرین برگ درختم
درخت زخمی از تیغ زمستون
منو راحت کن از تنهایی من
منو پاکیزه کن با غسل بارون

تو تنها حادثه تنها امیدی
برای قلب من این قلب مسموم
ردای روشن آمرزشی تو
برای این تن محکوم مهزوم

183:

سلام آقا شهریار.


184:

من می آیم
از میان پلک های بسته
و می گذرم از میان نیزار مژه ها
و وقتی خواب می شوم
بر گونه هایت
رویای های کودکیت
صف می کشند
برای شنیدن نجوایی که
از دوستت دارمت ها می گوید با تو
و گل می دهد
غنچه های پژمرده لب هایت
با زلال آبی که
من از کوثر جان آورده ام برایت
بگذار بر چشمانت بدرخشم
همچون شبنم هایی که صبحگاهان
بر گلبرگ های باغ می درخشند
و بگذار رها شوم
بر انحنای ظریف گلگونه هایت
و همچون بوسه ای آرام
چنان بر لب هایت بنشینم
که هیچگاه ندانی چقدر گرفتار گرمی شورعطشم!
کیست که نگرید مرا
در دوری آغوش یک یار
و کیست نخندد مرا
در شتاب آغوش یک دیدار
دیوانه ام
بپذیر بر طعم لبانت مرا

185:

سلاااااااااااااااااااام آبجی نرگس کوچولوی شیطون.

خوبی خانوم.؟ امتحان ها خوب بود.

؟ چه خبر؟ از بچه های آریا چه خبر؟ هوای اصفهان چطوره؟

186:

فوق العاده مینویسی

187:

مثل هميشه دستت درد نكنه
بي نظيره

188:

ورق می خورد شب ، با پنجه ی تقدير در باران

ومی رقصيد عطر ِ كال ِ كاج ِ پير در باران


نگاه ِ بـِركه ، سرشارازتب ِ رايشانای وارونه


ومی رايشانيد از ژرفای اون تصايشانر در باران
..................................................


ميان ِ چشم ها مانده ست سرگردان ، هزاران سال

خمار ِ خواب های خيس وبی تعبير در باران


دل ايشانك گوشوار ِ كاغذی ، انگيزه ی بودن


ومن ، باران نديده ، دختری دلگير د ر باران


صدای خيس ِ مردی درگلوی تار می روئيد


كسی مثل خودم، مثل خودش درگير در باران


به جرم ِ بی گناهی ، دارهای چشم ها می دوخت


به سرتاپای من ، يك درد ِ دامنگير در باران


غمی كم كم خودش را دررگ ِ ديوانه ام می ريخت


جنون بود وتب ِ رقاصی ِ زنجير در باران


جنون بوداون شب وآئينه ای صد پاره دردستم


ومن حل می شدم با آيه ی تكثير در باران


189:

*به یاد روزهای تنهایی خودم*
و به یاد روزهایی که تو از کنارم می گذشتی
و من به امید نگاه تو ...
ای ماه شبهای تاریکم
گم کرده ام تو را...
سپیده فرمود با طلوع آفتاب،نگاهت را در انتظار باشم
اما افسوس که در واژنامه زندگییم
طلوع غریبی می کند
فرمود به دیروزت بنگر
دیروزم را غروب بی کسی به یغما برد
و تنهایم گذاشت
امروزم را که جستجو می کنم
جز گریه های دلتنگی و دلواپسی فردا
و خاک سردی که در آغوشم می گیرد
و دستان لرزانی که بر سنگ
سردی گلهای نرگسی را پرپر می کند
چیزی نمی یابم

190:

شنیدم صدای عشق را بی اونکه بخواهم و شنیدم صدای پای باران دل را زیر سوسو کردن ستاره ای که از خاموشی رسته بود.

دل را به کوچه و خیابانهای دیدار سپردم و نشستم بر زمینی که دلتنگیها را بیادم آورد.
از سر کوچه جدایی گذشتم و پا گذاشتم به آستان آشنایی ها و در این همهمه عاشقان به تماشا نشستم.
به تماشای دل سپردن ها و بریدن ها ، دیدن ها و ندیدن ها ، ماندن ها و نماندن ها.
ناگاه صدایم در پیچ و خم کوچه های دیدار پیچید و اشک هایم درخشید .

سر بر آوردم و عشق را فریاد زدم و اون ندا را به گلوی کوچک چکاوک ها هدیه کردم تا در آسمان آبی پرواز نمايند و آواز عشق سر دهند.

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

191:


الان بیا
همه هستن.


192:

با تو اين تن شکسته
داره کم کم جون ميگيره
آخرين ذرات موندن
تو رگهام نميميره

با تو انگار تو بهشتم
با تو پرسعادتم من
ديگه از مرگ نميترسم
عاشق شهامتم من

اگه رو حصير بشينم
اگه هيچ نداشته باشم
با تو من مالک دنيام
با تو در نهايتم من

با تو شاه ماهي دريا
بي تو مرگ موج تو ساحل
با شکل يک حماسه
بي تو يک کلام باطل

193:

محبت داري خوشحالم كه نظرت رو جلب كرده
نوشته اصلي بوسيله shahriar نمايش نوشته ها
با تو اين تن شکسته
داره کم کم جون ميگيره
آخرين ذرات موندن
تو رگهام نميميره

با تو انگار تو بهشتم
با تو پرسعادتم من
ديگه از مرگ نميترسم
عاشق شهامتم من

اگه رو حصير بشينم
اگه هيچ نداشته باشم
با تو من مالک دنيام
با تو در نهايتم من

با تو شاه ماهي دريا
بي تو مرگ موج تو ساحل
با شکل يک حماسه
بي تو يک کلام باطل
از خوندنشون واقعا لذت ميبرم

194:

تو از متن کدوم روءیا رسیدی،که تا اسمت رو فرمودی شب جوون شد
که از رنگ صدات دریا شکفت و،نگاه من پر از رنگین کمون شد
تو از خاموشی دلگیر روءیا،صدام کردی صدام کردی دوباره
صدا کردی منو از بغض مهتاب،از اندوه گل و اشک ستاره
صدام کردی صدام کردی نگو نه!
اگرچه خسته و خاموش بودی
تو بودی و صدای تو صدام زد
اگرچه دور و ظلمت پوش بودی
تو چیزی فرمودی و شب جای من شد
من از نور و غزل زیبا شدم باز
تو گیج و ویج از خود گمشدن ها
من از من امت و پیدا شدم باز
من از من امت و پیدا شدم باز

از این تک بستر تنهایی عشق
از این دنج سقوط آخر من
صدام کردی که برگردم به پرواز
به اوج حس سبز با تو بودن
صدام کردی که رو خاموشی من
یه دامن یاس نورانی بپاشی

195:

وقتى درايوان دلتنكى هايت مىنشينى مواظب باش كه خداوند بزرك منتظر توست كه با او درد دل وراز ونياز كنى واميدت را از دست نده هميشه اين طور نمى ماند ونخواهد ماند

196:

وقتی تو گریه میکنی
ابرای دلنازک شب
آبی میشن برای تو
ستاره ها میسوزند
مثل یک دسته رازقی
پرپر میشن به پای تو
وقتی تو گریه میکنی
غمگین میشن قناری ها
بد میشه خوندن براشون
پروانه ها دلگیر میشن
نقش و نگار میرزه از
رنگین کمون پراشون
وقتی تو گریه می کنی
وقتی تو گریه می کنی

197:

چشمام و میبندم و تو رو به یادم میارم و خاطره ها...

و فاصله ها!

198:

من دلم تنگ نیست دلم از دل تو تنگه که دل تو برای یکی دیگه

199:

چه دیر میفهمیم که زندگی همان روزهایی بود

که زود سپری شدنش را آرزو میکردیم



وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

200:

آهاي امت دنيا
آهاي امت دنيا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهاي امت دنيا
آهاي امت دنيا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
شما که حرمت عشق رو شکستين
کمر به کشتن عاطفه بستين
شما که رايشان دل قيمت گذاشتين
که حرمت عشق رو نگه نداشتين
آهاي امت دنيا
آهاي امت دنيا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
فرياد من شکايت يه روح بي قراره
روحي که خسته از همه زخمي روزگاره
گلايه من از شما حکايت خودم نيست
براي من که از شما سوختن و گم شدن نيست
اگه عشقي نباشه آدمي نيست
اگه آدم نباشه زندگي نيست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من به جز شرمندگي نيست
آهاي امت دنيا
آهاي امت دنيا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهاي امت دنيا
آهاي امت دنيا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

201:

آخه بمیرم برات.

202:

در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل كنم
گرشكوه اي دارم زدل با يار صاحبدل كنم

203:

در ايوان دلتنكى هايت مواظب باش كه دلت براى كسانى تنك شود كه لايق دلتنك شدن را داشته باشند

204:

(چه ساده زمن گذشتی ای باران)
نگاه خسته وآرامم را به همراه اشکی کز دل بر آمد بدرقه راهت کردم و چه سردنگاهم کردی و چه آرام ترکم
،قلبم گرفت به وسعت تمام تنهائیم وآرام در انتظار بازگشتی گرم ماندم من ماندم وتو نیامدی من سوختم وتو تنها نظاره گر قلب آشفته ام بودی، نمی دانم چرا آمدی ،کجا رفتی و چرا من در انتظارت ماندم
بارها به آسمان نگریستم ،با ماه سخن فرمودم و نبودنت را فریاد کردم.


ماه نگاهم میکرد و من می گریستم او نیز نمی دانست مرا چه بگوید چرا که او شاهد عشق ما بود ،شاهد مهر ورزی ما بود و رفتنت را نیز باور نمی کرد تو رفتی و مرا با تمام تنهائیم رها کردی آری رفتی، می خواهم رفتنت را باور نکنم ،می خواهم به قلبم بگویم تو
می آیی ولی تا کی دروغ، با ید پذیرفت رفته ای می خواهم برای آخرین بار تو را کلامی میهمان کنم و به تو بگویم :

"چه سادهزمن گذشتی ای باران"

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

205:

در امتداد وقت جایی که کسی نباشد جایی مثل هیچ جا با حرفهای نافرمودنی تراز خود با دستانی شبیه بال و زبانی مثل نوشته از اوج میگویم کاش بال داشتی تا میفهمیدی که چقدر این دنیا کوچک هست بهت فرمودم ولی باور نکردی چون من دیدم با چشمانم دیدم مینویسم برای همه برای دوستانم برای خوبیها که مثل تو زود گذر بود درسته یاد جمله ی قشنگی افتادم .بدترین شکل دل تنگی برای کسی اون هست که در کنار او باشی ولی بدانی که هرگز به او نخواهی رسید ولی از تو میخوام که گریه نکنی چون عشق من خیلی قویه عشق من با منه.

به پیشگویی اعتقاد ندارم به واقعیت اعتقاد ندارم هیچ مرزی بین واقعیت و تخیل وجود ندارد پس تو برای همیشه مال منی تا ابد.

فرمودم تا ولی حتی میخوام بین عشقمون تا نباشه اصلا هیچی نباشه من و تو این واقعیت زندگی منه میخوام این طوری درکش کنم میخوام بگم همیشه پیشتم حتی اگر فاصله مون خیلی زیاد باشه ولی تو توی قلبمی جایی که اگر بشکنه منم میشکنم پس همیشه با منی همه جا حس میکنمت حتی الان که دارم مینویسم انگار داری تو چشمانم نگاه میکنی و بهم لبخند میزنی با خندهات انرژی میگیرم با خنده هات میخندم وباگریه های قشنگت گریه میکنم ساده میگم دوست دارم میدونم درکش کردی میدونم تو هم خیلی دوسم داری بازم داری بهم لبخند میزنی منم بهت لبخند زدم .خدایا شکرت خدایا خیلی دوست دارم
وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

206:

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور وغیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

تو اگه پرنده باشی چشای من آسمونه
راز پر کشیدنت رو کسی جز من نمی دونه
واسه من سخته که بی تو بنویسم مشق پرواز
با صدای ساز خسته تر کنم گلو ی آواز
منو تو گر چه اسیریم حیفه از غصه بمیریم
بیا تا آخر دنیا بشینیم و پر نگیریم
جای پر زدن زمین نیست توی قلب آسمونه
قصه ی مرگ وجدایی تو کتابا جا می مونه
نگو عمرمون تموم شد
نگو دیگه همدمی نیست
بیا فردا رو بسازیم
اینکه موقعيت کمی نیست
اشک پاکتو نگه دار واسه غسل تن پرواز
زنده کن صدای سازو که رسیده وقت آواز



وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


207:

از همتون ممنونم

208:

عروسك قصه ي من

گهواره ي خوابت كجاست ؟

قصر قشنگ كاغذي

پولك آفتابت كجاست ؟

بال و پر نقره اي

كفتر عشقمو كي بست ؟

آينه ي طوطي منو

سنگ كدوم كينه شكست ؟

عروسك قصه ي من

زخم شكسته با تنت

بميرم اي شكسته دل

چه بي صداست شكستنت

صداي عشق من و تو

كه تلخ و گريه آوره

تو اين سكوت قصه اي

شايد صداي آخره

سپس من و تو عاشقي

شايد به قصه ها بره

شايد با مرگ من و تو

عاشقي از دنيا بره

عروسك قصه ي من

سوختن من ساختنمه

تو اين قمار بي غرور

بردن من ، باختنمه

عروسك قصه ي من

شكستنت فال منه

اين سايه ي هميشگي

مرگه كه دنبال منه

جفتاي عاشقو ببين

از پل آبي مي گذرن

عروسك قلبشونو

به جشن بوسه مي برن

اما براي من و تو

اون لحظه ي آبي كجاست ؟

عروسك قصه ي من

پس شب مهتابی كجاست ؟

209:

بیدار که میشوم
دلم را پشت اتاق تنهایی گریان میبینم
غصه ام میگیرد!



210:

نرگس چشمت بشورد شعر اين ديوانه را

خانه ي چشمت بجايشاند نقش اين بيگانه را

اي كه دل بردي ز دستم .

اندكي ارام باش

چونكه اتش ميزند عشقت بجان .

مستانه را


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

211:

ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق
جز محنت و غم نیستی ، اما خوشی ای عشق
این شوری و شیرینی من خود ز لب توست
صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق
چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
تا باز تو دستی به سر من می کشی ای عشق
دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش
چندان که نگه می کنمت هر ششی ای عشق
رخساره ی مردان نگر آراسته ی خون
هنگامه ی حسن هست چرا خامشی ای عشق
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد
پیداست که مرغ چمن آتش ای عشق
بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند
از بوته ی ایام چه غم ؟ بی غشی ای عشق

212:

تو اون کوه بلندی
که سر تا پا غروره
کشیده سر به خورشید
غریب و بی عبوره
تو تنها تکیه گاهی
برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم
تو گوش می دی به حرفام
به چشم من
به چشم من
تو اون کوهی
پر غروری ، بی نیازی ، با شکوهی
طعم بارون ، بوی دریا ،‌ رنگ کوهی
تو همون اوج غریب قله هایی
تو دلت فریاد اما بی صدایی
تو مثل قله های مه گرفته
منم اون ابر دل تنگ زمستون
دلم می خواد بذارم سر رو شونه ات
ببارم نم نم دلگیر بارون
تو اون کوه بلندی
که سر تا پا غروره
کشیده سر به خورشید
غریب و بی عبوره
تو تنها تکیه گاهی
برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم
تو گوش می دی به حرفام

213:

man balad nistam az in shera bezanam
sade begam vaghti ba khodam tanha mishinam hamash be gozashte va karaei ke anjam dadam fekr mikonam
be khodaye khodam ke azam razye ya na

214:

باز ميابم خود را
در آينه ي بي رنگ فردا
چشمانم خسته تر زوجودم…..
سخن ها دارد نگاهم
که ياراي بيانش را ندارد لب هايم…….
و مي تابد تار تنهايي
ميان پود ترسم
ومن درمانده و بي تاب
سراسر فرياد و عصيان
و خاکستر ابر خاموشي
وجودم را فرا مي گيرد
-دلم تنگ هست
.
.
.
.
تو مي داني چــــــرا
اين شب اينقدر تاريک هست؟!



وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

215:

اشاره کن
چه‌قدر آینه‌واری، چه از تو لبریزم

همیشه سبز کجایی؟ اسیر پاییزم
من اون مسافر تشنه، تو چشمه‌ای روشن
چگونه از تب نوشیدنت بپرهیزم
اگرچه شوق پریدن نمانده در پَر من
اشاره‌ای کن و رخصت بده که برخیزم
بریز شورف غزل، سوزف عشق مولانا
به روح خسته‌ی من آی شمس‌تبریزم
می‌آیی از پس این جاده‌های طولانی
و من به پای تو شعر و شکوفه می‌ریزم





وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

216:

در آسمان قلب من ستاره گریه می کند
دل بهانه گیر من دوباره گریه می کند
نسیم خاطرات تو سری به خانه می زند
ز خانه نگاه من غمت جوانه می زند
تو موج می شوی و من سکوت ساحلی غریب
تو آبی و پر از صدا و من شمایلی عجیب
تو حرف میزنی و من دوباره گوش می کنم
اگر چه در درون خویش کمی خروش می کنم
ولی تو موج هستی و منم که ساحل تو ام
تو حرف غرشی و من کلام بی صدای غم
و دوست دارم آشنا همین غرور سبز را
همین که کرده عشق را غریبه نام آشنا
پس انتظار می کشم که باز مهربان شوی
تو مهربان شعر من بیا که قهرمان شوی
به یاد اون شبی که تو به قلب من سری زدی
و با پرنده دلت به باغ من سری زدی
من آشیانه ساختم برای چشمهای تو
و قطره ها نشانده ام به پای چشمهای تو
هنوز بهترین من کلام اول منی
در انتهای آرزو سلام اول منی

217:

بانـــو ! کمـــی آرامتـــر بگــذار
پـا بر دل ف مجروح ف این تــَبـــــدار


زنهار ! همچون نی در آشــوبم
زود آتـش افتــــد در دل ف نی زار

اینسان شکستن ، رسم ف یاری نیست
با چــیــنــی ف دل ، چون کنــی رفتـار ؟!

خاتــون ! مــَران با چـوب ف تردیــدم
عاری ست دل ، از عفـلقـه ی اغیــــار

یک آسمان ، شفکوه به لب دارم
اما دلـــــم از مهـــر تو سرشـــار

هر لحظه ، جـــاری می شوی در مـن
با من بمـــان ای جــاری ف بیــــدار !

چشمان ف تو ، تضمین ف این عشق هست
تضمین ف فـــردایی خوش و همـــــوار

عشـــق تـو ، دریــایی ست بی آخـر
قطـــره کجا ؟ دریــا کجــا ؟ دلـــــدار !

پشــت ف حصــــار ف هجـــر ، مـَگذارم
می خواهمت ، می خواهمت ، بسیـــار
**********

در کوچه های ف خزان ديده ی دلم
مست از شراب ف طـَهـــورای چشم ف تو
پَرســه زنان
سرگشته و خـفمـار
تنهـــا و بيقـــــرار
همصحبت ف شبانه یف دیــوار، گشته ام.


اينک که بی امان؛
انبوه ف خاطرات
چون آذرخــش
بر خرمن ف دل ف من ، شعلـــه می کشد :
در اشتيــــاق ف تو
دلتنگ ، دلتنــگ ، بسیــــار گشته ام.

ای اونکه از دوراهی ف ترديد آمدی !
چـــاهی نشان بـفدفه
تا رازهای دل ف تنگ ف خايشانش را
در اون رها کنم .
ای مهربان !
ای اونکه ماندگار ، در اين ياد مانده ای !
بارف دگــــر
شعـــری بخوان
حرفی بزن
تا زخـم ف اين دل ف زخمی
دوا کنــم .

اينک نگــــاه ف من
اون دوردستهــا
در امتــــداد ف مــــرز ف افق
در انتظـــــار ف سـوار ف سپیــدی ست ،
شایــــد که از فراسوی ف خورشیـــد
با يک بغــــل ، ستاره
دوباره بیــــــایـی .


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی




218:

باران نمي شوم که نگايشاني: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.

ابر مي شوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و مرا در آسمان نگاه کني.......

219:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسيم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت،
من به تنهايی خود می‌مانم
من در اين شب كه بلند هست به اندازه حسرت زدگی
گيسوان تو به يادم می آيد...
من در اين شب كه بلند هست به اندازه حسرت زدگی..
شعر چشمان تو را می خوانم...
چشم تو چشمه شوق، چشم تو ژرفترين راز وجود
برگ بيد هست كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكی می گذرد
و تو در خوابی، و پرستوها خوابند
و تو می انديشی، به بهار ديگر، و به ياری ديگر
نه بهاری و نه ياری ديگر
حيف...
اما من و تو
دور از هم می پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بی تو در اين لحظه پردلهره هست
ديگر از من تا خاك شدن راهی نيست
از سر اين بام، اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد، خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خودم خواهم برد...

220:

دلتنگيهايم را به کی بگايشانم؟

به باد او که فقط می‌گريزد
به باران او که فقط می‌گريد
به کوه او که فقط صبوری می‌کند

ای‌ باد چه می‌شد اگر مثل تو گريز پا بودم
ای باران چه می‌شد اگر کمی گريه به من قرض می‌دادی
ای کوه چه می‌شد اگر کمی استقامت برايم هديه می‌فرستادی

دلتنگيهايم را به کی بگايشانم؟

به شعر او که با اين همه احساسات وامانده
به قلم او که تاب ماندن ندارد
به کاغذ او که پر از شب نوشته‌های تنهايی‌ام شده

به تو
نه چونکه تو فقط می‌شنوی و می‌گريزی و فراموش می‌کنی
دلتنگيهايم را به تو که می‌گايشانم دلتنگ‌تر می‌شوم
پس تو بگو که دلتنگيهايم را به کی بگايشانم؟؟............

هر كسي دو تا هست و خدا يكي بود و يكي چگونه مي توانست باشد ؟ هر كس به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست .

و خدا كسي كه احساسش كند نداشت .

عظمت " ماهمواره در جستجايشان چشمي هست كه اونرا ببيند خوبي " ماهمواره نگران كه اونرا بفهمد.
و " زيبايي" همواره تشنه ي دلي هست كه به او عشق بورزد .
و "قدرت " نيازمند كسي هست كه در برابرش رام گردد
غرور " در جستجايشان غروري هست تا اونرا بشكند.
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر اقتدار و مغرور
اما كسي نداشت
و خدا آفريدگار بود .

و چگونه مي توانست نيافريند

زمين را گسترد
و آسمان هارا بركشيد .


كوها برخاستند و رود ها سرازير شدند و درياها آغوش گشودند و طوفانها برخاست و صاعقه ها در گرفت و باران ها و باران ها و باران ها.........
قرنها گذشت و مي گذشت و درختان گونه گون ، گلهاي رنگارنگ , جانوران ..


در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود و اون كلمه خدا بود "!
و خدا يكي بود و جز خدا هيچكس نبود .


و با نبودن چگونه توانستن بودن ؟ و خدا بود و عدم با او بود
و عدم گوش نداشت .

حرفهايي هست براي فرمودن كه اگر گوشي نبود نمي گوئيم .

و حرفهايي هست براي نفرمودن ، حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال فرمودن فرود نمي آورند .
حرفهاي خوب و بزرگ و ماورايي همين هايند .

و سرمايه ي هر كسي به به ا ندازه ي حرفهايي هست كه براي نفرمودن دارد.

حرفهاي بي برنامه و طاقت فرسا كه همچون زبانه هاي بيتاب آتشند
اينان درجستجايشان مخاطب خايشانشند اگر يافتند آرام مي گيرند .و اگر نيافتند : روح را از درون به آتش مي كشند و هرلحظه حريقهاي دهشتناك و سوزنده اي در درون مي افروزند
و خدا براي نفرمودن حرفهاي بسيار داشت.
و درونش از اونها سرشار بود .
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد .
و خدا بود و عدم .

جز خدا هيچكس نبود ، در نبودن نتوانستن بود ، با نبودن نتوان بودن ، و خدا تنها بود ، هر كسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت به نظر شما گمشده ي خدا كيه ؟


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


221:

اگه خدا تا لب پرتگاه بردت بدون يا از پشت گرفتتت ..يا همونلحظه
وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینیپرواز رو يادت مي ده.

222:

آسون نشو ای همسفر
ویرون نشو ای در به در
منو بگیر از همهمه
منو به خلوتت ببر
معجزه کن خاتون من تولدی دوباره کن
منو ببر به حادثه شبو پر از ترانه کن
ستاره پرپر میکنی اي نازنين گریه نکن
پروانه آتش میزنی تو اینچنین گریه نکن

گریه نکن ای شب زده ای شب نشین گریه نکن

گریه نکن گریه نکن خاتون حق گریز من
برای این دربه در بی سرزمین گریه نکن

223:

زيبايي بايد در نگاه تو باشد
نه در چيزي كه به اون نگاه مي كني

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


نه به ابر؛ نه به آب؛ نه به برگ
نــــــه بــــه ايــــــن آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
مـــــن ؛ بـه اين جمله نمي انديشم
من؛نفس پاك شقايق را درسينه كوه
صحبت چلچلــــه ها را بـــا صبــح
نبـــض پاينده هستي را درگنــدمزار
همـــــه را مي شنـــــــوم ؛ مـي بينم
مـــــــن ؛ بـــه اين جمله نمي انديشم
به تومي انديشم
اي ســــــراپــــا همـــــه خـــوبـــــي
تك و تنهــــــا بـــه تـــو مي انديشــم
تــو بدان ؛ ايــــن را تنهـــا تـــوبدان
تــــو بيـــا ؛ تــــو بمــــان بـــا مـــن
تنهــــــــا تــــــــــو بمــــــــــــــــــان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتـاب
من فداي تو؛ به جاي همه گلها توبخند
پـــــاســـــخ چلچلــــــه هــا را تو بگو
قصــــه ابـــــرهــــوا را تـــو بخــوان
تـــــــو بمـــــان بـــا من ؛ تنها تو بمان
من؛همين يك نفس ازجرعهءجانم باقيست
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

224:

نمایشنامه در سه پرده


پرده اول:ازل

جام می پر ز شراب...
روز اول همه عاشق بودند؛
آدم قصه ما ، عاشق چشمان سیاه حوا
و خدا عاشق مخلوق خودش
همه عاشق ،‌ همه مفتون
همه لیلی ، همه مجنون
نه فراموشی و تنهایی و بیداد؛
ونه درد و ، و نه فریاد
روز اول همه عالم ما ،
قصه ای بود که نامش دل بود!
نه جهنم ، نه بهشت
ونه نفرت ، نه رذالت ،نه شقاوت ، نه حسادت به سرشت
لیک،اون دم پس پرده ،دگری چیز دگر را بنوشت !!


وخدا در پی چیزی می گشت:
پی یک وسوسه شیطانی !
پی یک حادثه پر ز گناه!
پی یک رابطه پنهانی!

و هماندم که خدا، قصد یک بازی کرد:
قصد بازی سیاه،
قصد بازی دل و دیده ما
همه میدانستند:
که خدا حاسد این عشق میان من و توست!

همه دلها به سر این بازی،
خسته و افسرده،
بی رمق گشته ز عصیانگری شیطانها



پرده دوم:حال

جام تا نیمه تهی از می ناب...


و جهان مست و خراب...
در میان دل دیوانه و پروحشت شب،
جسدی را دیدم!
غرق و آغشته به خون ،
زیر چنگال شقاوت مدفون،

جگرش را که در آورده به چنگ؟
که بر انداخته بر دامن او ،لکه ننگ؟
نفس آخر خود را انگار،
می کشد در شرر و هاله ودود
بی امید منتظر مرگ نهانیست ،که سراغ تن او می آید!

رگه هایی از خون،
آمده ازپس چشمش بیرون ،
سخت کاویده دل تنگ زمین،
رفته تا ریشه یک گلپایین!
گل سرخ در همه گلهای جهان بی همتاست ....
و جسد، کالبد این دل ماست!


ای خدا بازی و بازیچه دستان توایم!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در اون پیداست...
عشق هم بی معناست!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در اون ابدی هست...
عشق هم چیز بدی هست!
در جهانی که تلاقی دل و اشک ،چنین حادثه پست و ضعیفی ست...
عشق هم چیز کثیفی ست!


به درک عشق شده مضحکه عالم ما!
به درک برگ گل سرخ به زیر سم آهن له شد!
به درک مرد صدای فرهاد!
به درک سوخت کتاب حافظ!
به درک رفت نوای نی نالان به خاموشی وهیچ!
به درک دست تو و ،ناامتی با هم گره خوردند...


به درک ما همه عاشق شده ایم...
عاشق رنگ وریا ! عاشق بی خردی !عاشق وسوسه های بی مرز...

به درک ما همه قاتل شده ایم...


قاتل حس بلوغ! قاتل معنی شعر ! قاتل برق نگاهی مشتاق!

عشق را ما کشتیم!




پرده سوم : ابد

جام خالی ز شراب ...
و دل شاعر افسرده تهی از امید....
و جهان هستی ، همه خالی ز وفا....
همه در حسرت یک مرگ قریب:
کوهها ، منتظر مرگ صدا!
وزمین! منتظر مرگ خدا!
وخدا منتظر روز جزا!


چه جوابست ما را؟
ما کجا خالی از احساس شدیم؟
ما کجا حادثه برق نگاهی به پشیزی دادیم؟
در کجا حادثه عشق دو آدم گم شد؟
در کجا معنی یک شعر، به تاریکی و خاموشی رفت؟

ما همه قاتل یک برگ گلیم!
ما سزاوار قصاصیم به چشم گل سرخ!

بی سبب میکوشیم ،
که در آییم ز گنداب کتاب تاریخ!
بی سبب می نالیم،
ز قضا و قدر وامر خدا!
بی سبب می گرییم،
که چرا این دل ما همدم و همراز نداشت!
بی سبب می خندیم :
که فلانی به فلانی میفرمود سلام!


جای ما ، در ته آغوش جهنم خالیست!
جای ما ، در بغل واعظ پر رنگ وریا!
جای ما ، در پس اون روسپی هفده ساله!
جای ما ، در پس اون کودک ده ساله تریاک فروش!
جای ما ، در پس اون شعله ،کنار دل ما!
جای ما ، در همه جاها خالیست!

گرچه که:
کار ما جلوه ای از کار خداست...
اما،
جای ما در ته آغوش جهنم پیداست !!!!


225:

نرگس چشمت بشورد شعر اين ديوانه را

خانه ي چشمت بجايشاند نقش اين بيگانه را

اي كه دل بردي ز دستم .

اندكي ارام باش

چونكه اتش ميزند عشقت بجان .

مستانه را


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

226:

ای عشق تو ما را به کجا می کشی ای عشق
جز محنت و غم نیستی ، اما خوشی ای عشق
این شوری و شیرینی من خود ز لب توست
صد بار مرا می پزی و می چشی ای عشق
چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
تا باز تو دستی به سر من می کشی ای عشق
دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش
چندان که نگه می کنمت هر ششی ای عشق
رخساره ی مردان نگر آراسته ی خون
هنگامه ی حسن هست چرا خامشی ای عشق
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد
پیداست که مرغ چمن آتش ای عشق
بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند
از بوته ی ایام چه غم ؟ بی غشی ای عشق

227:

تو اون کوه بلندی
که سر تا پا غروره
کشیده سر به خورشید
غریب و بی عبوره
تو تنها تکیه گاهی
برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم
تو گوش می دی به حرفام
به چشم من
به چشم من
تو اون کوهی
پر غروری ، بی نیازی ، با شکوهی
طعم بارون ، بوی دریا ،‌ رنگ کوهی
تو همون اوج غریب قله هایی
تو دلت فریاد اما بی صدایی
تو مثل قله های مه گرفته
منم اون ابر دل تنگ زمستون
دلم می خواد بذارم سر رو شونه ات
ببارم نم نم دلگیر بارون
تو اون کوه بلندی
که سر تا پا غروره
کشیده سر به خورشید
غریب و بی عبوره
تو تنها تکیه گاهی
برای خستگی هام
تو می دونی چی می گم
تو گوش می دی به حرفام

228:

man balad nistam az in shera bezanam
sade begam vaghti ba khodam tanha mishinam hamash be gozashte va karaei ke anjam dadam fekr mikonam
be khodaye khodam ke azam razye ya na

229:

باز ميابم خود را
در آينه ي بي رنگ فردا
چشمانم خسته تر زوجودم…..
سخن ها دارد نگاهم
که ياراي بيانش را ندارد لب هايم…….
و مي تابد تار تنهايي
ميان پود ترسم
ومن درمانده و بي تاب
سراسر فرياد و عصيان
و خاکستر ابر خاموشي
وجودم را فرا مي گيرد
-دلم تنگ هست
.
.
.
.
تو مي داني چــــــرا
اين شب اينقدر تاريک هست؟!



وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

230:

اشاره کن
چه‌قدر آینه‌واری، چه از تو لبریزم

همیشه سبز کجایی؟ اسیر پاییزم
من اون مسافر تشنه، تو چشمه‌ای روشن
چگونه از تب نوشیدنت بپرهیزم
اگرچه شوق پریدن نمانده در پَر من
اشاره‌ای کن و رخصت بده که برخیزم
بریز شورف غزل، سوزف عشق مولانا
به روح خسته‌ی من آی شمس‌تبریزم
می‌آیی از پس این جاده‌های طولانی
و من به پای تو شعر و شکوفه می‌ریزم





وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

231:

در آسمان قلب من ستاره گریه می کند
دل بهانه گیر من دوباره گریه می کند
نسیم خاطرات تو سری به خانه می زند
ز خانه نگاه من غمت جوانه می زند
تو موج می شوی و من سکوت ساحلی غریب
تو آبی و پر از صدا و من شمایلی عجیب
تو حرف میزنی و من دوباره گوش می کنم
اگر چه در درون خویش کمی خروش می کنم
ولی تو موج هستی و منم که ساحل تو ام
تو حرف غرشی و من کلام بی صدای غم
و دوست دارم آشنا همین غرور سبز را
همین که کرده عشق را غریبه نام آشنا
پس انتظار می کشم که باز مهربان شوی
تو مهربان شعر من بیا که قهرمان شوی
به یاد اون شبی که تو به قلب من سری زدی
و با پرنده دلت به باغ من سری زدی
من آشیانه ساختم برای چشمهای تو
و قطره ها نشانده ام به پای چشمهای تو
هنوز بهترین من کلام اول منی
در انتهای آرزو سلام اول منی

232:

بانـــو ! کمـــی آرامتـــر بگــذار
پـا بر دل ف مجروح ف این تــَبـــــدار


زنهار ! همچون نی در آشــوبم
زود آتـش افتــــد در دل ف نی زار

اینسان شکستن ، رسم ف یاری نیست
با چــیــنــی ف دل ، چون کنــی رفتـار ؟!

خاتــون ! مــَران با چـوب ف تردیــدم
عاری ست دل ، از عفـلقـه ی اغیــــار

یک آسمان ، شفکوه به لب دارم
اما دلـــــم از مهـــر تو سرشـــار

هر لحظه ، جـــاری می شوی در مـن
با من بمـــان ای جــاری ف بیــــدار !

چشمان ف تو ، تضمین ف این عشق هست
تضمین ف فـــردایی خوش و همـــــوار

عشـــق تـو ، دریــایی ست بی آخـر
قطـــره کجا ؟ دریــا کجــا ؟ دلـــــدار !

پشــت ف حصــــار ف هجـــر ، مـَگذارم
می خواهمت ، می خواهمت ، بسیـــار
**********

در کوچه های ف خزان ديده ی دلم
مست از شراب ف طـَهـــورای چشم ف تو
پَرســه زنان
سرگشته و خـفمـار
تنهـــا و بيقـــــرار
همصحبت ف شبانه یف دیــوار، گشته ام.


اينک که بی امان؛
انبوه ف خاطرات
چون آذرخــش
بر خرمن ف دل ف من ، شعلـــه می کشد :
در اشتيــــاق ف تو
دلتنگ ، دلتنــگ ، بسیــــار گشته ام.

ای اونکه از دوراهی ف ترديد آمدی !
چـــاهی نشان بـفدفه
تا رازهای دل ف تنگ ف خايشانش را
در اون رها کنم .
ای مهربان !
ای اونکه ماندگار ، در اين ياد مانده ای !
بارف دگــــر
شعـــری بخوان
حرفی بزن
تا زخـم ف اين دل ف زخمی
دوا کنــم .

اينک نگــــاه ف من
اون دوردستهــا
در امتــــداد ف مــــرز ف افق
در انتظـــــار ف سـوار ف سپیــدی ست ،
شایــــد که از فراسوی ف خورشیـــد
با يک بغــــل ، ستاره
دوباره بیــــــایـی .


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی




233:

باران نمي شوم که نگايشاني: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.

ابر مي شوم که از نگراني يک روز باراني هر لحظه پنجره را بگشايي و مرا در آسمان نگاه کني.......

234:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


من به درماندگی صخره و سنگ، من به آوارگی ابر و نسيم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت،
من به تنهايی خود می‌مانم
من در اين شب كه بلند هست به اندازه حسرت زدگی
گيسوان تو به يادم می آيد...
من در اين شب كه بلند هست به اندازه حسرت زدگی..
شعر چشمان تو را می خوانم...
چشم تو چشمه شوق، چشم تو ژرفترين راز وجود
برگ بيد هست كه با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا كن
كه بهار ديگر
پاورچين پاورچين
از دل تاريكی می گذرد
و تو در خوابی، و پرستوها خوابند
و تو می انديشی، به بهار ديگر، و به ياری ديگر
نه بهاری و نه ياری ديگر
حيف...
اما من و تو
دور از هم می پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بی تو در اين لحظه پردلهره هست
ديگر از من تا خاك شدن راهی نيست
از سر اين بام، اين صحرا اين دريا
پر خواهم زد، خواهم مرد
غم تو اين غم شيرين را
با خودم خواهم برد...

235:

دلتنگيهايم را به کی بگايشانم؟

به باد او که فقط می‌گريزد
به باران او که فقط می‌گريد
به کوه او که فقط صبوری می‌کند

ای‌ باد چه می‌شد اگر مثل تو گريز پا بودم
ای باران چه می‌شد اگر کمی گريه به من قرض می‌دادی
ای کوه چه می‌شد اگر کمی استقامت برايم هديه می‌فرستادی

دلتنگيهايم را به کی بگايشانم؟

به شعر او که با اين همه احساسات وامانده
به قلم او که تاب ماندن ندارد
به کاغذ او که پر از شب نوشته‌های تنهايی‌ام شده

به تو
نه چونکه تو فقط می‌شنوی و می‌گريزی و فراموش می‌کنی
دلتنگيهايم را به تو که می‌گايشانم دلتنگ‌تر می‌شوم
پس تو بگو که دلتنگيهايم را به کی بگايشانم؟؟............

هر كسي دو تا هست و خدا يكي بود و يكي چگونه مي توانست باشد ؟ هر كس به اندازه اي كه احساسش مي كنند هست .

و خدا كسي كه احساسش كند نداشت .

عظمت " ماهمواره در جستجايشان چشمي هست كه اونرا ببيند خوبي " ماهمواره نگران كه اونرا بفهمد.
و " زيبايي" همواره تشنه ي دلي هست كه به او عشق بورزد .
و "قدرت " نيازمند كسي هست كه در برابرش رام گردد
غرور " در جستجايشان غروري هست تا اونرا بشكند.
و خدا عظيم بود و خوب و زيبا و پر اقتدار و مغرور
اما كسي نداشت
و خدا آفريدگار بود .

و چگونه مي توانست نيافريند

زمين را گسترد
و آسمان هارا بركشيد .


كوها برخاستند و رود ها سرازير شدند و درياها آغوش گشودند و طوفانها برخاست و صاعقه ها در گرفت و باران ها و باران ها و باران ها.........
قرنها گذشت و مي گذشت و درختان گونه گون ، گلهاي رنگارنگ , جانوران ..


در آغاز هيچ نبود ، كلمه بود و اون كلمه خدا بود "!
و خدا يكي بود و جز خدا هيچكس نبود .


و با نبودن چگونه توانستن بودن ؟ و خدا بود و عدم با او بود
و عدم گوش نداشت .

حرفهايي هست براي فرمودن كه اگر گوشي نبود نمي گوئيم .

و حرفهايي هست براي نفرمودن ، حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال فرمودن فرود نمي آورند .
حرفهاي خوب و بزرگ و ماورايي همين هايند .

و سرمايه ي هر كسي به به ا ندازه ي حرفهايي هست كه براي نفرمودن دارد.

حرفهاي بي برنامه و طاقت فرسا كه همچون زبانه هاي بيتاب آتشند
اينان درجستجايشان مخاطب خايشانشند اگر يافتند آرام مي گيرند .و اگر نيافتند : روح را از درون به آتش مي كشند و هرلحظه حريقهاي دهشتناك و سوزنده اي در درون مي افروزند
و خدا براي نفرمودن حرفهاي بسيار داشت.
و درونش از اونها سرشار بود .
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد .
و خدا بود و عدم .

جز خدا هيچكس نبود ، در نبودن نتوانستن بود ، با نبودن نتوان بودن ، و خدا تنها بود ، هر كسي گمشده اي دارد و خدا گمشده اي داشت به نظر شما گمشده ي خدا كيه ؟


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


236:

اگه خدا تا لب پرتگاه بردت بدون يا از پشت گرفتتت ..يا همونلحظه
وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینیپرواز رو يادت مي ده.

237:

آسون نشو ای همسفر
ویرون نشو ای در به در
منو بگیر از همهمه
منو به خلوتت ببر
معجزه کن خاتون من تولدی دوباره کن
منو ببر به حادثه شبو پر از ترانه کن
ستاره پرپر میکنی اي نازنين گریه نکن
پروانه آتش میزنی تو اینچنین گریه نکن

گریه نکن ای شب زده ای شب نشین گریه نکن

گریه نکن گریه نکن خاتون حق گریز من
برای این دربه در بی سرزمین گریه نکن

238:

زيبايي بايد در نگاه تو باشد
نه در چيزي كه به اون نگاه مي كني

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی


نه به ابر؛ نه به آب؛ نه به برگ
نــــــه بــــه ايــــــن آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
مـــــن ؛ بـه اين جمله نمي انديشم
من؛نفس پاك شقايق را درسينه كوه
صحبت چلچلــــه ها را بـــا صبــح
نبـــض پاينده هستي را درگنــدمزار
همـــــه را مي شنـــــــوم ؛ مـي بينم
مـــــــن ؛ بـــه اين جمله نمي انديشم
به تومي انديشم
اي ســــــراپــــا همـــــه خـــوبـــــي
تك و تنهــــــا بـــه تـــو مي انديشــم
تــو بدان ؛ ايــــن را تنهـــا تـــوبدان
تــــو بيـــا ؛ تــــو بمــــان بـــا مـــن
تنهــــــــا تــــــــــو بمــــــــــــــــــان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتـاب
من فداي تو؛ به جاي همه گلها توبخند
پـــــاســـــخ چلچلــــــه هــا را تو بگو
قصــــه ابـــــرهــــوا را تـــو بخــوان
تـــــــو بمـــــان بـــا من ؛ تنها تو بمان
من؛همين يك نفس ازجرعهءجانم باقيست
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

239:

نمایشنامه در سه پرده


پرده اول:ازل

جام می پر ز شراب...
روز اول همه عاشق بودند؛
آدم قصه ما ، عاشق چشمان سیاه حوا
و خدا عاشق مخلوق خودش
همه عاشق ،‌ همه مفتون
همه لیلی ، همه مجنون
نه فراموشی و تنهایی و بیداد؛
ونه درد و ، و نه فریاد
روز اول همه عالم ما ،
قصه ای بود که نامش دل بود!
نه جهنم ، نه بهشت
ونه نفرت ، نه رذالت ،نه شقاوت ، نه حسادت به سرشت
لیک،اون دم پس پرده ،دگری چیز دگر را بنوشت !!


وخدا در پی چیزی می گشت:
پی یک وسوسه شیطانی !
پی یک حادثه پر ز گناه!
پی یک رابطه پنهانی!

و هماندم که خدا، قصد یک بازی کرد:
قصد بازی سیاه،
قصد بازی دل و دیده ما
همه میدانستند:
که خدا حاسد این عشق میان من و توست!

همه دلها به سر این بازی،
خسته و افسرده،
بی رمق گشته ز عصیانگری شیطانها



پرده دوم:حال

جام تا نیمه تهی از می ناب...


و جهان مست و خراب...
در میان دل دیوانه و پروحشت شب،
جسدی را دیدم!
غرق و آغشته به خون ،
زیر چنگال شقاوت مدفون،

جگرش را که در آورده به چنگ؟
که بر انداخته بر دامن او ،لکه ننگ؟
نفس آخر خود را انگار،
می کشد در شرر و هاله ودود
بی امید منتظر مرگ نهانیست ،که سراغ تن او می آید!

رگه هایی از خون،
آمده ازپس چشمش بیرون ،
سخت کاویده دل تنگ زمین،
رفته تا ریشه یک گلپایین!
گل سرخ در همه گلهای جهان بی همتاست ....
و جسد، کالبد این دل ماست!


ای خدا بازی و بازیچه دستان توایم!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در اون پیداست...
عشق هم بی معناست!
در جهانی که فقط نام تو و یاد تو در اون ابدی هست...
عشق هم چیز بدی هست!
در جهانی که تلاقی دل و اشک ،چنین حادثه پست و ضعیفی ست...
عشق هم چیز کثیفی ست!


به درک عشق شده مضحکه عالم ما!
به درک برگ گل سرخ به زیر سم آهن له شد!
به درک مرد صدای فرهاد!
به درک سوخت کتاب حافظ!
به درک رفت نوای نی نالان به خاموشی وهیچ!
به درک دست تو و ،ناامتی با هم گره خوردند...


به درک ما همه عاشق شده ایم...
عاشق رنگ وریا ! عاشق بی خردی !عاشق وسوسه های بی مرز...

به درک ما همه قاتل شده ایم...


قاتل حس بلوغ! قاتل معنی شعر ! قاتل برق نگاهی مشتاق!

عشق را ما کشتیم!




پرده سوم : ابد

جام خالی ز شراب ...
و دل شاعر افسرده تهی از امید....
و جهان هستی ، همه خالی ز وفا....
همه در حسرت یک مرگ قریب:
کوهها ، منتظر مرگ صدا!
وزمین! منتظر مرگ خدا!
وخدا منتظر روز جزا!


چه جوابست ما را؟
ما کجا خالی از احساس شدیم؟
ما کجا حادثه برق نگاهی به پشیزی دادیم؟
در کجا حادثه عشق دو آدم گم شد؟
در کجا معنی یک شعر، به تاریکی و خاموشی رفت؟

ما همه قاتل یک برگ گلیم!
ما سزاوار قصاصیم به چشم گل سرخ!

بی سبب میکوشیم ،
که در آییم ز گنداب کتاب تاریخ!
بی سبب می نالیم،
ز قضا و قدر وامر خدا!
بی سبب می گرییم،
که چرا این دل ما همدم و همراز نداشت!
بی سبب می خندیم :
که فلانی به فلانی میفرمود سلام!


جای ما ، در ته آغوش جهنم خالیست!
جای ما ، در بغل واعظ پر رنگ وریا!
جای ما ، در پس اون روسپی هفده ساله!
جای ما ، در پس اون کودک ده ساله تریاک فروش!
جای ما ، در پس اون شعله ،کنار دل ما!
جای ما ، در همه جاها خالیست!

گرچه که:
کار ما جلوه ای از کار خداست...
اما،
جای ما در ته آغوش جهنم پیداست !!!!


240:

وفا
من از عشق مي سرايم ، تو از هجر مي نالي .

من از پرواز مي گايشانم ،

تو به قفس ها اشاره مي كني.

من از وصل مي گايشانم، تو پنجره هاي زرد

وبسته را نشانم مي دهي.

من از هديه هاي ساده و بي رنگ مي گايشانم ،

تو جيب هاي خاليت را نشانم مي دهي.
من از عشق و وفا مي گايشانم و تو
ازنا اميدي گام هايت رابه عقب باز مي گرداني من با دل شكستگي مي نالم
.



«اي كاش هستاد قلب ها وفا را قبل از عشق مي آموخت»

241:

لعنت به رفتن تو

حتی به این سکوتت

242:

کنارم دراز بکش، بگو از اون چه اونها انجام داده اند
و واژه هایی که می خواهم بشنوم به زبان بیار، تا اهریمنم را فراری دهند
اکنون در قبل هست، اما باز خواهد شد، اگر تو حقیقی باشی
اگر تو، مرا بفمهی، اونگاه من تو را خواهم فهمید
کنارم دراز بکش، زیر آسمان تبهکار
از میان ساهی روز، تاریکی شب، در این فلح شدگی سهیمیم
در ترک می خورد و گوشده میشود، اما خورشید به درون نمی تابد!

But There's No Sun Shining Throught

243:

قلمم بر پا شد
صفحه ی سفيد از جنس دل بی مايه !
روبرايشانم بنشين ..
نه ! نه ! دروغ نه!
اين صداها که برون می آيد .......
از دل سنگی ديوار....
رشته فکر مرا سخت به پژواک فنا می راند .
......اون طرف قهقهه خنده تو می آيد ؟
قلم من .....

نه !!!
تو بگير ........
.........توبگير ودو سه خطی سخن از حال خودت با من گو .!
دروغ ..! نه ! نه !
بس کن اين تيره کن دلها را .
اين چراغ تو بسی خاموش هست .
ای دريغا ...
تو به من نور نمايان کردی ؟!!؟
خواهشی می دارم .........!
دست خود را به فراسوی عقب بر گردان .؟!
بوی بد ميايد ؟ !
بايشانی از جنس دروغين دگر ؟!
لحظه ای بيش نبايد باشد ...
تازه بايشانی دارد ......
گز درون دل دست تو برون می خيزد ٬!!!!
دور کن دستت را ....
دل من هيچ تحمل نکند ....
بی گناه دست من آلوده شود با اون بو .............

244:

منو با خستگي هام تنها نذار
سايه بون مهر تو ازم نگير
چشمه ي زلا ل تو نشون بده
اين مسافر غريبو بپذير
پرم از وسوسه هاي بي دليل
طعم گندم منو تا اينجا كشيد
لحظه هاي سبزمو ازم گرفت
روح من به مرز تاريكي رسيد
پس از اين مي خوام كه با حسرت محض
بيارم خستگي هامو پيش تو
مي خوام ابرنامه بكنم بي واهمه
همه دل بستگيهامو پيش تو
اي حضور تو بهشت بي دريغ
بي تو هرجا كه باشم جهنمه
اين مسافر غريبو بپذير
بس غربت بستمه


245:

دريا شب مهتابيت كو
اون خاطرات آبيت كو
اونشب كه دل پر ميكشيد
در ساحل تومي دايشاند
بر موج رايشانا ميخزيدم
من بودم ومهتاب واو
بربالهاي آرزو
دست نوازش ميكشيدم
امشب دلم با ياد تو
در اوج بي تابي وغم
چشم انتظارت مي نشيند
شايد دوباره چشم من
دراين شب ايشانران شدن
تكرار اون شب را ببيند
كواون صداي هم صدا
با لحظه هايم آشنا
عاشقترين عاشقا كو
برساحلت دريا چرا
حتي نماند يك جاي پا
اون هم قدم با لحظه ها كو

246:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی



از دوست داشتن



امشب از آسمان دیده تو


روی شعرم ستاره میبارد


در سکوت سپید کاغذها


پنجه هایم جرقه می کارد



شعر دیوانه تب آلودم


شرمگین از شیار خواهش ها


پیکرش را دوباره میسوزد


عطش جاودان آتش ها



آری ، آغاز دوست داشتن هست


گرچه پایان راه ناپیداست


من به پایان دگر نیندیشم


که همین دوست داشتن زیباست



از سیاهی چرا حذر کردن ؟


شب پر از قطره های الماس هست


اونچه از شب بجای میماند


عطر سکر آور گل یاس هست



آه ، بگذار گم شوم در تو


کس نیابد ز من نشانه من


روح سوزان آه مرطوبت


بوزد بر تن ترانه من



آه ، بگذار زین دریچه باز


خفته در پرنیان رویاها


با پر روشنی سفر گیرم


بگذرم از حصار دنیاها



دانی از زندگی چه می خواهم


من تو باشم ، پای تا سر تو


زندگی گر هزار باره بود


بار دیگر تو ، بار دیگر تو



اونچه در من نهفته دریائیست


کی توان نهفتنم باشد


با تو زین سهمگین طوفانی


کاش یارای فرمودنم باشد



بس که لبریزم از تو ، می خواهم


بدوم در میان صحراها


سر بکوبم به سنگ کوهستان


تن بکوبم به موج دریاها



بس که لبریزم از تو ، میخواهم


چون غباری ز خود فرو ریزم


زیر پای تو سر نهم آرام


به سبک سایه تو آویزم



آری آغاز دوست داشتن هست


گر چه پایان راه ناپیداست


من به پایان دگر نیندیشم


که همین دوست داشتن زیباست


247:

تو غربتی که سرده تمام روز و شبهاش
غریبه از من و ما .

عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش.

که تن به شب نبازم
با غربت من بساز .تا با خودم بسازم
عشق من عاشقم باش.

عشق من عاشقم باش
تو خواب عاشقا رو تعبیر تازه کردی
کهنه حدیث عشق و تفسیر تازه کردی
فرمودی که از تو فرمودن یعنی نفس کشیدن
از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن
قلبم و عادت بده به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن .

از عشق جون سپردن
وقتی که هق هق عشق .

زجه احتیاجه
سر جنون سلامت که بهترین علاجه
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش اگر چه مهلتی نیست
برای با تو بودن اگر چه موقعيتی نیست
عشق من عاشقم باش .

نذار بیفتم از پا
بمون با من که بی تو نمی رسم به فردا
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش

248:

آمدم تا با دلت نجوا کنم بغض های هر شبم را وا کنم



آمدم در کنج این ویران سرا عشق را با نام تو پیدا کنم



آمدم با یک بغل درد از فراق ساده بودم تا تو را معنا کنم



آمدم اما نه با دل یا نگاه فرمودم اینجا عشق را دریا کنم



آمدم گرچه پر و بالی نبود ساختم بالی که پروازی کنم



آمدم دیدم تو خسته تر ز من فرمودم آخر روی تو زیبا کنم



آمدم گرچه نبودم من ز خود سوختم تا درد خود درمان کنم



آمدم فرمودم که اینجا زندگی ست دست سردی نیست پروایی کنم




وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

249:

هر کس به طریقی دل ما میشکند..
بیگانه جدا دوست جدا میشکند..
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست..
من در عجبم دوست چرا میشکند...

250:

از تو جدا شده هست ...

دلم نه ؟؟؟........

از این همه آبی ...

از اینهمه آسمان که تا زمین چیده شده هست ....

از این همه آوای موج که عاشقانه بر شانه هایم می گذرند ...

از اینهمه پرنده که مرا به یاد بهشت می اندازد ....

عبور می کنم و به سوی اونهمه خاکستری می آیم ...

قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...با نفس تو نفس کشیدم ...با دل تو گریستم ....
دلم برایت تنگ شده هست شیرین ترین رویای زندگی ...

دلم برایت تنگ هست و می دانم به سوی تو باز نمی گردم ...

در این همه آرامش و زیبایی ...مسخ شده ام ....همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز ...به رویای تو غرقم ...
فکرش را بکن ...مرگ که لحظه ای فرا می رسد و پنجه در پنجه جانم می اندازد و از ذره ذره تنم بیرون می کشد ....و این من تهی ...این دل تهی ...این جان بی تن ....هر یک گوشه ای ...


تن را به خاک ...جان را به آسمان خواهند سپرد ....و دل را ....به فراموشی ....
فکرش را بکن ...همین جا ..همین حال ...که من اینجا همه وجودم را به دست آوای خوش بهشت سپرده ام ....بیاید ....نزدیک من بنشیند ...

چشم در چشمم بدوزد دستهایش را آرام آرام به سویم دراز کند ...و اونگاه که در جذبه سکوت در رویای تو ام ...

ناگاه همه چیز سیاه شود ....مثل وقفه میان دو حلقه فیلم ....اونروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده می دوختیم و یک لحظه در سیاه مطلق فرو می شدیم ...تا باز با شمارش معکوس ...به دنیای رنگها باز گردیم ....

اما اینبار شانه ام نه به شانه تو....به خاک سرد هست ....و می دانم اینبار که در ابدیت فرو می شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ....ندارم ....می دانم که اینبار ...شمارش معکوس ...تا انتهای دنیا ادامه خواهد یافت ....و انتظار بس طولانی ...و بدون مرگ ....که من اینبار خود مرگم ....
دلم برایت تنگ شده هست برنامه دل....و این ....اینهمه تلخم کرده هست
بازهم بهت میگم ...........دوستت دارم

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

251:

امشب دوباره دلم بی صدا شکست

با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست

تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو

پرواز کرد و چون مرغی رها شکست

یک عمر من شکستم و با درد ساختم

اما کسی نفرمود چرا بینوا شکست

ماندم میان موج غریبی ز اشک و آه

کشتی صبرم از ستم ناخدا شکست

امشب ستاره ها پی دلداری آمدند

اما ز داغ من دلشان تا خدا شکست

باز به داد دلم رسی........ای کاش

امشب دوباره دلم بی صدا شکست!


252:

سقف اين دنيا چه كوتاه هست كه به يك ناله فرو مي ريزد ...
شب اين دنيا چه بلند هست كه در سكوتش چراغي سالها مي سوزد ...
كاشكي سقف دنيا بلند بود تا در اوج كبودش رجعت كبوتر مهرباني را مي ديدم ...
چرا مي دايشان ؟ چه شتابان مي رايشان ! مي داني زير پايت چيست ؟
مي داني كدامين راه تورا به سايشان خورشيد مي برد ؟
تو اسير اون چراغ ف جادايشاني هستي كه سالهاست مي سوزد ...
تو از سحر ها عبور كردي ...

...

و در عبورت هزاران كوچه در خواب ...

و قلبي در طپش

که چهره اش اكنون بيگانه در يادت باقيست ...
بيگانه اي دير آشنا در سرزميني كه عبور از اون ممنوع هست ...


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

253:

باران گرفت و بغض زمين را كسي نديد

اين زندگي چقدر حقيرست و بي فروغ!

وقتي تو نيستي، تو، تو، اي آيه اميد!

دلگيرم از وجود خودم بي حضور تو

دلگيرم ازكسي كه مرا بي‌ تو آفريد

254:

گوش کن اين صدای چيست؟
عشق؟ عرفان؟
نه...
اين صدای شکست من هست
در ضربان قلب تو....

با مطالعهشعرهايم
از من اهريمنی نساز
در شعرهايم
از تو
فرشته ای ساخته ام...


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

255:

وفا
من از عشق مي سرايم ، تو از هجر مي نالي .

من از پرواز مي گايشانم ،

تو به قفس ها اشاره مي كني.

من از وصل مي گايشانم، تو پنجره هاي زرد

وبسته را نشانم مي دهي.

من از هديه هاي ساده و بي رنگ مي گايشانم ،

تو جيب هاي خاليت را نشانم مي دهي.
من از عشق و وفا مي گايشانم و تو
ازنا اميدي گام هايت رابه عقب باز مي گرداني من با دل شكستگي مي نالم
.



«اي كاش هستاد قلب ها وفا را قبل از عشق مي آموخت»

256:

لعنت به رفتن تو

حتی به این سکوتت

257:

کنارم دراز بکش، بگو از اون چه اونها انجام داده اند
و واژه هایی که می خواهم بشنوم به زبان بیار، تا اهریمنم را فراری دهند
اکنون در قبل هست، اما باز خواهد شد، اگر تو حقیقی باشی
اگر تو، مرا بفمهی، اونگاه من تو را خواهم فهمید
کنارم دراز بکش، زیر آسمان تبهکار
از میان ساهی روز، تاریکی شب، در این فلح شدگی سهیمیم
در ترک می خورد و گوشده میشود، اما خورشید به درون نمی تابد!

But There's No Sun Shining Throught

258:

قلمم بر پا شد
صفحه ی سفيد از جنس دل بی مايه !
روبرايشانم بنشين ..
نه ! نه ! دروغ نه!
اين صداها که برون می آيد .......
از دل سنگی ديوار....
رشته فکر مرا سخت به پژواک فنا می راند .
......اون طرف قهقهه خنده تو می آيد ؟
قلم من .....

نه !!!
تو بگير ........
.........توبگير ودو سه خطی سخن از حال خودت با من گو .!
دروغ ..! نه ! نه !
بس کن اين تيره کن دلها را .
اين چراغ تو بسی خاموش هست .
ای دريغا ...
تو به من نور نمايان کردی ؟!!؟
خواهشی می دارم .........!
دست خود را به فراسوی عقب بر گردان .؟!
بوی بد ميايد ؟ !
بايشانی از جنس دروغين دگر ؟!
لحظه ای بيش نبايد باشد ...
تازه بايشانی دارد ......
گز درون دل دست تو برون می خيزد ٬!!!!
دور کن دستت را ....
دل من هيچ تحمل نکند ....
بی گناه دست من آلوده شود با اون بو .............

259:

منو با خستگي هام تنها نذار
سايه بون مهر تو ازم نگير
چشمه ي زلا ل تو نشون بده
اين مسافر غريبو بپذير
پرم از وسوسه هاي بي دليل
طعم گندم منو تا اينجا كشيد
لحظه هاي سبزمو ازم گرفت
روح من به مرز تاريكي رسيد
پس از اين مي خوام كه با حسرت محض
بيارم خستگي هامو پيش تو
مي خوام ابرنامه بكنم بي واهمه
همه دل بستگيهامو پيش تو
اي حضور تو بهشت بي دريغ
بي تو هرجا كه باشم جهنمه
اين مسافر غريبو بپذير
بس غربت بستمه


260:

دريا شب مهتابيت كو
اون خاطرات آبيت كو
اونشب كه دل پر ميكشيد
در ساحل تومي دايشاند
بر موج رايشانا ميخزيدم
من بودم ومهتاب واو
بربالهاي آرزو
دست نوازش ميكشيدم
امشب دلم با ياد تو
در اوج بي تابي وغم
چشم انتظارت مي نشيند
شايد دوباره چشم من
دراين شب ايشانران شدن
تكرار اون شب را ببيند
كواون صداي هم صدا
با لحظه هايم آشنا
عاشقترين عاشقا كو
برساحلت دريا چرا
حتي نماند يك جاي پا
اون هم قدم با لحظه ها كو

261:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی



از دوست داشتن



امشب از آسمان دیده تو


روی شعرم ستاره میبارد


در سکوت سپید کاغذها


پنجه هایم جرقه می کارد



شعر دیوانه تب آلودم


شرمگین از شیار خواهش ها


پیکرش را دوباره میسوزد


عطش جاودان آتش ها



آری ، آغاز دوست داشتن هست


گرچه پایان راه ناپیداست


من به پایان دگر نیندیشم


که همین دوست داشتن زیباست



از سیاهی چرا حذر کردن ؟


شب پر از قطره های الماس هست


اونچه از شب بجای میماند


عطر سکر آور گل یاس هست



آه ، بگذار گم شوم در تو


کس نیابد ز من نشانه من


روح سوزان آه مرطوبت


بوزد بر تن ترانه من



آه ، بگذار زین دریچه باز


خفته در پرنیان رویاها


با پر روشنی سفر گیرم


بگذرم از حصار دنیاها



دانی از زندگی چه می خواهم


من تو باشم ، پای تا سر تو


زندگی گر هزار باره بود


بار دیگر تو ، بار دیگر تو



اونچه در من نهفته دریائیست


کی توان نهفتنم باشد


با تو زین سهمگین طوفانی


کاش یارای فرمودنم باشد



بس که لبریزم از تو ، می خواهم


بدوم در میان صحراها


سر بکوبم به سنگ کوهستان


تن بکوبم به موج دریاها



بس که لبریزم از تو ، میخواهم


چون غباری ز خود فرو ریزم


زیر پای تو سر نهم آرام


به سبک سایه تو آویزم



آری آغاز دوست داشتن هست


گر چه پایان راه ناپیداست


من به پایان دگر نیندیشم


که همین دوست داشتن زیباست


262:

تو غربتی که سرده تمام روز و شبهاش
غریبه از من و ما .

عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش.

که تن به شب نبازم
با غربت من بساز .تا با خودم بسازم
عشق من عاشقم باش.

عشق من عاشقم باش
تو خواب عاشقا رو تعبیر تازه کردی
کهنه حدیث عشق و تفسیر تازه کردی
فرمودی که از تو فرمودن یعنی نفس کشیدن
از خود گذشتن من یعنی به تو رسیدن
قلبم و عادت بده به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن .

از عشق جون سپردن
وقتی که هق هق عشق .

زجه احتیاجه
سر جنون سلامت که بهترین علاجه
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش اگر چه مهلتی نیست
برای با تو بودن اگر چه موقعيتی نیست
عشق من عاشقم باش .

نذار بیفتم از پا
بمون با من که بی تو نمی رسم به فردا
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش .عشق من عاشقم باش

263:

آمدم تا با دلت نجوا کنم بغض های هر شبم را وا کنم



آمدم در کنج این ویران سرا عشق را با نام تو پیدا کنم



آمدم با یک بغل درد از فراق ساده بودم تا تو را معنا کنم



آمدم اما نه با دل یا نگاه فرمودم اینجا عشق را دریا کنم



آمدم گرچه پر و بالی نبود ساختم بالی که پروازی کنم



آمدم دیدم تو خسته تر ز من فرمودم آخر روی تو زیبا کنم



آمدم گرچه نبودم من ز خود سوختم تا درد خود درمان کنم



آمدم فرمودم که اینجا زندگی ست دست سردی نیست پروایی کنم




وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

264:

هر کس به طریقی دل ما میشکند..
بیگانه جدا دوست جدا میشکند..
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست..
من در عجبم دوست چرا میشکند...

265:

از تو جدا شده هست ...

دلم نه ؟؟؟........

از این همه آبی ...

از اینهمه آسمان که تا زمین چیده شده هست ....

از این همه آوای موج که عاشقانه بر شانه هایم می گذرند ...

از اینهمه پرنده که مرا به یاد بهشت می اندازد ....

عبور می کنم و به سوی اونهمه خاکستری می آیم ...

قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...با نفس تو نفس کشیدم ...با دل تو گریستم ....
دلم برایت تنگ شده هست شیرین ترین رویای زندگی ...

دلم برایت تنگ هست و می دانم به سوی تو باز نمی گردم ...

در این همه آرامش و زیبایی ...مسخ شده ام ....همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز ...به رویای تو غرقم ...
فکرش را بکن ...مرگ که لحظه ای فرا می رسد و پنجه در پنجه جانم می اندازد و از ذره ذره تنم بیرون می کشد ....و این من تهی ...این دل تهی ...این جان بی تن ....هر یک گوشه ای ...


تن را به خاک ...جان را به آسمان خواهند سپرد ....و دل را ....به فراموشی ....
فکرش را بکن ...همین جا ..همین حال ...که من اینجا همه وجودم را به دست آوای خوش بهشت سپرده ام ....بیاید ....نزدیک من بنشیند ...

چشم در چشمم بدوزد دستهایش را آرام آرام به سویم دراز کند ...و اونگاه که در جذبه سکوت در رویای تو ام ...

ناگاه همه چیز سیاه شود ....مثل وقفه میان دو حلقه فیلم ....اونروزها که شانه به شانه هم چشم بر پرده می دوختیم و یک لحظه در سیاه مطلق فرو می شدیم ...تا باز با شمارش معکوس ...به دنیای رنگها باز گردیم ....

اما اینبار شانه ام نه به شانه تو....به خاک سرد هست ....و می دانم اینبار که در ابدیت فرو می شوم نگاه تو را جستجو گر و مهربان ....ندارم ....می دانم که اینبار ...شمارش معکوس ...تا انتهای دنیا ادامه خواهد یافت ....و انتظار بس طولانی ...و بدون مرگ ....که من اینبار خود مرگم ....
دلم برایت تنگ شده هست برنامه دل....و این ....اینهمه تلخم کرده هست
بازهم بهت میگم ...........دوستت دارم

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

266:

امشب دوباره دلم بی صدا شکست

با گریه ای غریب و غمی آشنا شکست

تا کهکشان غرقه شدن در خیال تو

پرواز کرد و چون مرغی رها شکست

یک عمر من شکستم و با درد ساختم

اما کسی نفرمود چرا بینوا شکست

ماندم میان موج غریبی ز اشک و آه

کشتی صبرم از ستم ناخدا شکست

امشب ستاره ها پی دلداری آمدند

اما ز داغ من دلشان تا خدا شکست

باز به داد دلم رسی........ای کاش

امشب دوباره دلم بی صدا شکست!


267:

سقف اين دنيا چه كوتاه هست كه به يك ناله فرو مي ريزد ...
شب اين دنيا چه بلند هست كه در سكوتش چراغي سالها مي سوزد ...
كاشكي سقف دنيا بلند بود تا در اوج كبودش رجعت كبوتر مهرباني را مي ديدم ...
چرا مي دايشان ؟ چه شتابان مي رايشان ! مي داني زير پايت چيست ؟
مي داني كدامين راه تورا به سايشان خورشيد مي برد ؟
تو اسير اون چراغ ف جادايشاني هستي كه سالهاست مي سوزد ...
تو از سحر ها عبور كردي ...

...

و در عبورت هزاران كوچه در خواب ...

و قلبي در طپش

که چهره اش اكنون بيگانه در يادت باقيست ...
بيگانه اي دير آشنا در سرزميني كه عبور از اون ممنوع هست ...


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

268:

باران گرفت و بغض زمين را كسي نديد

اين زندگي چقدر حقيرست و بي فروغ!

وقتي تو نيستي، تو، تو، اي آيه اميد!

دلگيرم از وجود خودم بي حضور تو

دلگيرم ازكسي كه مرا بي‌ تو آفريد

269:

گوش کن اين صدای چيست؟
عشق؟ عرفان؟
نه...
اين صدای شکست من هست
در ضربان قلب تو....

با مطالعهشعرهايم
از من اهريمنی نساز
در شعرهايم
از تو
فرشته ای ساخته ام...


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

270:

روزگار باز داری چوب لای چرخم می زاری باز داری سر به سر اوقات تلخم می زاری........

271:

تو را چون آرزو هایم همیشه دوست می دارم

به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی

تو از اونی که هستی ای معما پرده برداری ...




وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

272:

تو چه مي‌خواهي از اين فصل غم‌انگيز، از من؟

از دلم، از تن خشكيده ی پاييز،‌‌ از من؟

من مگر از تو بجز عشق چه مي‌خواهم، كو...

273:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

آشفته عشقم نفسی تا كه بنالم
من مست و خراب رخ اون نيك خصالم
بر جان و دل افكند دو صد خرمن آتش
زين سوز فرو ريخت ستونهای عقالم
از برق تجلی رخش نور بر آمد
روشن شد از اين نور خرابات خيالم
ای ماه برآ بر فلك تار جدايی
شايد كه رسد جان به تن خسته بالم
فرمودم غزلی از سر دلتنگی و اندوه
ورنه نبود حوصله قال و مقالم

274:

چه دلتنگم برای تو..برای چشم غمگینت..برای بیقراریهات..حسادت

های شیرینت..بگو یادت

نرفته منو یادت نرفته..یادته؟

275:

همسفر با من و تو
جاده بود و جاده بود
رنج دشواری راه...با تو اما ساده بود
جز تو تقدیر منو
کی به فردا گره زد
زیر تار و پود شب
نقشی از خاطره زد
کی امید تازه ای...

به شب پنجره داد
عادت ترانه رو...

کی به این هنجره داد
اگه کوله بار ...ما چمدونی از دعاست
اگه تنپوش سفر
پرده ستاره هاست
با تو همسفر شدن مثل جاری شدنه
کوچ قشلاقی من تا بهاری شدنه

وقتی دست روزگار سرنوشتمو نوشت
تا به اسم تو رسید
پرشد از بوی بهشت

276:

چـشـم در راه ِ تـو اَ م
ای تـو بـاران ِ رهـــــایــی
بـه تــَن ِ خســتــه ی مــن !
.

.

.

تــو بـبـــا ر
تا بــِرویــَد گــل ِ عـشــق
زیـــن کــویــری که
اسـیــر ِ عـطــش هست


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

277:

]
وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

پس از اون غروب رفتن
اولین طلوع من باش
من رسیدم رو به آخر
تو بیا شروع من باش




شبو از قصه جدا کن
چکه کن رو باور من
خط بکش رو جای پای
گریه های آخر من



اسمتو ببخش به لبهام
بی تو خالیه نفسهام
قد بکش تو باور من
زیر سایه بون دستام




خواب سبز رازقی باش
عاشق هميشگي باش
خسته ام از تلخی شب
تو طلوع زندگی باش






من پر از حرف سکوتم
خالیم رو به سقوطم
بی تو و آبی عشقت
تشنه ام کویر لوتم




نمیخوام آشفته باشم
آرزوی خفته باشم
تو نـذار آخـر قصه
حرفـمو نفرموده باشم


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

278:

در تو
چیزی هست

که دیدن یا ندیدنت
تورا از من نمی کاهد
هرگاه شعله می گیری
از بیرون تا درونم
ازمی دانم تا نمی دانم هایم را
زیر و زبر می کنی
عجیب تر اونکه
هرگزدرمن غروب نکرده ای
چه شامگاهان، چه روزهای ابری
در من باریده ای
بیش از اونچه آسمان بر زمین
در من ریشه داری
از چشم تا دل
خورشید را می دانم
که آتش هست
تو را نه
او هر روز غروب می کند
وتو هر لحظه در من می زایی
هزار خورشید بی غروب را
هزار بار لذت اولین بار عاشق شدن را
در تو
چیزی هست که نمی دانم
در من
چیزی هست که می دانم
امید دوباره دیدنت

تو درمن بلندترین و سوزاننده ترین شعله های دوستی را روشن میداری.اونچنانکه خدایان دیرسال نیزبرتو حسادت می ورزند.که شعله های تو بالا می برد، نه اونکه بر زمین بکوباند.معراج عظیم من ، دیدار دوباره توست.مشتاقان را جز آوردن نام تو،افتخاری بیش نصیب نخواهد شد.

که دیدارت، سزاوارعشقهای پاک هست.

و دوستی، همین فرمودن ها نیست.
شنیدن، شناختن ، فهمیدن ؛ و اونگاه دوست داشتن.

این هست تمام ماجرای عشق
.

و دیدن هیچ هست.

و دیدن ، عشق نیست.

عشق با دیدن آغاز نمی شود، با فهمیدن آغاز می شود
.


279:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک

پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی کسی هست که می شود به

او پناه برد.کسی که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد

نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده

جدا کن.

می توان از تاریکی ها گذشت.

می توان خود را در


کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت

را با او قسمت كن

تنها با من

عشق

چه اتفاق قشنگی هست عشق
دلم تو را عاشقانه میخواهد

اگر دورم زدیدارت دلیل بی وفایی نیست

وفا ان هست که نامت را همیشه بر زبان دارم


280:

یاد اون چشمی که بر من عاشقی را یاد داد روزگاری خوشبرایم سینه ای دل دار داد
گریه ها و خنده ها کردیم در اغوش هم قلب سحراگونه ام را خانه ای آباد داد

سفره مان رنگی نبود اما سراسر مهر بود هنجر خاموشمن را موقعيت فریاد داد

سایه ساری از محبت بر سر این زندگی روح درتن خفته ام را پیکری ازار داد

لیلی مجنون کجا عشق من و ومعشوقه ام عاشقی را یاد منشیرین تر از فرهاد داد

تا فلک بردی مرا با من چه ها کردی ولی عاقبترفت و تمام هستیم برباد داد

281:


همیشه همان چیزی ست
که زبان را می خورَد
امیدِ آمدن ِ لغتی
لغتی که نمی آید

تو اونسو تر اونجا تر
برابرِ من ایستاده ای
برابر با من
و چهره ام
چیزی به آینه از من نمی دهد

چیزی از آینه در من می کاهد
و انتظار ِ صخره ی سرخ
نوکِ زبان توامیدِ آمدن ِ لغتی ست
لغتی که نمی آید

282:

هوا بايشان نم گرفته

دوباره دلم گرفته

صداي گريه ي بارون

تو خيابون دم گرفته

با نگاهت قلبمو ازم گرفتي اينم بمونه

با غرورت منو دست کم گرفتي اينم بمونه

فرمودي که قلبتو پس ميدم ديوونه اينم بمونه

فرمودم اين قلب توه پيشت بمونه اينم بمونه

خواستم عاشقت کنم فرمودي محاله اينم بمونه

فرمودي تو هم دلت چه خوش خياله اينم بمونه

من ميفرمودم شب عشق با اين سياهي نداره ترسي برام وقتي تو ماهي

تو ميفرمودي آره من ماهم ولي تو اومدي آسمونت رو اشتباهي

اينم بمونه اينم بمونه

283:

تنها درددل من همان شعر امضایم هست.

284:

دیدمت باز در گذرگاهی
از پی سال ها جدایی ها.
کودکی باز زنده شد در من:
اون صفاها و بی ریایی ها...
زنده شد بوسه های پنهانی
که شب اندر خیال ما می ریخت
روز، اما کنار یکدیگر
همه از چشم ما حیا می ریخت
آه از اون فرموده های عشق آمیز
که به دل بود و در نهان ما را
لیک جز درس و جز کتاب، سخت
خود نمی رفت بر زبان ما را
دیدمت، دیدمت، ولی افسوس
که تو دیگر نه اون چنان بودی
من خزان دیده باغ دردانگیز،
تو خزان دیده باغبان بودی!
پنجه ی غول سرکش ایام
زده بر چهر تو شیاری چند؛
مخمل گیسوی سیاه مرا
دوخته با سپیدی تاری چند.
رفته ایام و، دیده ی من و تو
هم چنان سوی مقصدی نگران...
وه، چه مقصد، که کس نجسته ورا
زین تکاپو- نه ما و نی دگران.
ما که بودیم؟- رهنوردی کور
در گذرگاه، راه گم کرده،
یا به زندان عمر، محبوسی
گردش سال و ماه گم کرده.
ما که بودیم؟ - رود پرجوشی
پی دریا به جست و جو رفته،
لیک در کام ریگزاری خشک
نیمه ره ناگهان فرو رفته.
ما که بودیم؟ - شمع پرنوری
شعله افکن به جان خاموشی،
شب به پایان نرفته، سوخته پک
خفته در ظلمت فراموشی.
سال ها رفت و، سال های دگر
باز، چون از کنار هم گذریم،
همچنان خسته از طلب، شاید
سوی مقصود خویش ره نبریم

285:

دفتر اندیشه ام را می گشایم
نوشته در سطری
"عشق را باید تقدیم کرد"
باز می کنم دریچه ی دلم را
کبوتر دل را پر می دهم
کبوتری به معنای عشق
عشق به زندگی
به وسعت محبت
و به عظمت " دوست داشتن"

286:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

287:

"قَدْ قامَت " مؤذن و هردم قيام عشق
"قُمْنا" به قامتت "لَكَ صُمْنا" صيام عشق
"أُدخُلْ" به جنّتش و ببين سور رحمتش
"إجْلِسْ"به "رَفْرَفٍ خُضرٍ" زين مقام عشق
رمّان و نخل و تين و "أدِرْ كَأسَ مِن مَعين"
"أفْطِرْ برِزْقِه" و يكي جرعه جام عشق
ليـــــــــــــلاترين تغزّل روحاني ســحر
مجنون به مهره ی سخنت گشت رام عشق
دل چون برفت توبه و دين نيز مي رود
صد پخته همچو شيخ بگشتند خام عشق
موسي به كوه طور و مسيحا به مهد نور
هر يك به غمزه اي ز ايشان افتد به دام عشق
روح الامين به قلب محمّد نزول كرد
"إقْرَأ" به اسم "ربِّكَ" يعني به نام عشق
فرمودا "سلامنا هي حتّي" طلوع فجر
در ليله اي كه پيك بخواندش پيام عشق
در اين كايشانر تشنه ي عصيان و آرزو
«باران» ببار جرعه ي نابي به كام عشق

288:

تا گل غربت نرايشاناند بهار از خاك جانم
با خزانت نيز خواهم ساخت خاك بي خزانم
گرچه خشتي از تو را حتي به رايشانا هم ندارم
زير سقف آشناييهات مي خواهم بمانم
بي گمان زيباست آزادي ولي من چون قناري
دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم
در همين ايشانرانه خواهم ماند و از خاك سياهش
شعرهايم را به آبي هاي دنيا مي رسانم
گر تو مجذوب كجا آباد دنيايي
من اماجذبه اي دارم كه دنيا را بدينجا مي كشانم
نيستي شاعر كه تا معناي حافظ رابداني
ورنه بيهوده نمي خواندي به سايشان عاقلانم
عقل يا احساس حق با چيست ؟ پيش از رفتن
اي خوب كاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم

289:

بی وفا پیداست کیست

من نگویم کیست خصم جان من پیداست کیست

باعث چندین غم و چندین بلا پیداست کیست

دل ز داغ اونکه میسوزد بکس پوشیده نیست

جان بدرد اونکه باشد مبتلا پیداست کیست

گر مرا از بی وفایی بی وفا مطالعهبخوان

بیش ارباب بصیرت بی وفا پیداست کیست

ما گرفتار کمند عشق بودیم از ازل

اونکه پابند هوس بود و هوا پیداست کیست

عاقبت اون ماه خندان لب که با گل بوسه ای

دست من نگرفت و افتادم ز پا پیداست کیست

فتنه ای کز هر نگاهش " "سر گشته را
میکند بر صد غم و غوغا رضا پیداست کیست

290:

هر روز دلم در غم تو زارتر هست
وز من دل ِ بي رحم تو بيزار تر هست
بگذاشتي ام، ‌غم تو مگذاشت مرا
حقا كه غمت از تو وفادارتر هست

291:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
من چای میخورم کار دیگری نمیکنموقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

292:

چو بستی در بروی من به کوی استقامت رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه‌ی دل روبرو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
ازین پس شهریارا، ما و از امت رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

293:

بگو تا کی کباب دیگرانیم
صفای نان و آب دیگرانیم
من و تو گرچه دریانوش بودیم
کنون غرق سراب دیگرانیم

294:

سرخوش ز سبوی غم پنهانی ِخویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی ِ خویشم

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی ِخویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی ِ خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی ِ خویشم

از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده ی جانان ز گرانجانی ِ خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی ‌ ِ خویشم

هر چند ،بسته ی دنیا نی ام
اما
- دل بسته ی یاران خراسانی ِ خویشم!-


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

این بار نگاهت با همیشه فرق داشت
هر چند اصرار داشتی که اشتباه می کنم
و من هم نگذاشتم شفاها توضیح دهی!
اما...
میدانی گاهی این ...

ها مجالی میشوند

برای گناه هایی که هنوز پشیمانشان نیستم!
برای نگاه هایی که گاهی که دلم را می جویم
جز اونها چیز دیگری در خاطرش نمانده هست

اما میدانم که همیشه علتی لطیف بوده
برای همه ی این سه نقطه ها !
و تمام سکوت ها...

تو بهتر میدانی چرا !

در بی خبری از تو صد فاصله من پیشم
تو بی خبر از ما و من بی خبر از خویشم!

تا من بدیدم روی تو ...

295:

عاشقان پنجره باز هست اذان می گویندقبله ام سمتنماز هست اذان می گویندعاشقان هرچه بخواهید بخواهید خجالت نکشیدیارما بنده نواز هست اذان می گویند

296:

به یاد داشته باش این حقیقت جاودانه هست : هیچ چیزی بیش از مهربان بودن تو را به خدا نزدیک نمی کند .

هنگامی که زندگی از محبت سرشار شود ، تو با خدا روبه رو می شوی و عشق الهی تو را سرشار از سعادت می کند و می آموزی که مهرورزیدن یعنی بدون چشمداشت بخشیدن ، یعنی نثار خویشتن.

و اونانی که نامهربانند عشق را درونشان مدفون کرده اند و دیگر چیزی ندارند نثار نمايند .

خود را نمی بخشند و راه را گم می نمايند.وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

297:

در موج خیز اندوه ،
دل کشتی نجات هست،

«ای باد شرطه برخیز!»...



وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

298:

دنیا رو بد ساختن ..

کسی را که دوست داری .

تو را دوست نمی دارد ..

کسی که تو را دوست دارد .

تو دوستش نمی داری ..

اما کسی که تو دوستش داری و اوهم تو را دوست دارد به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسند و این رنج هست

299:

کاش هیچ وقت تنهایی نبود
تا ایوانی برای اون بنا نمی شد
تا هیچ عاشقی در ایوان نمی نشست
تا هیچ عامی خود را عاشق نمی دانست
تا همه شاد و سرخوش بودند
کاش تنهایی تنها می ماند

300:

دفتر اندیشه ام را می گشایم
نوشته در سطری
"عشق را باید تقدیم کرد"
باز می کنم دریچه ی دلم را
کبوتر دل را پر می دهم
کبوتری به معنای عشق
عشق به زندگی
به وسعت محبت
و به عظمت " دوست داشتن"

301:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

302:

"قَدْ قامَت " مؤذن و هردم قيام عشق
"قُمْنا" به قامتت "لَكَ صُمْنا" صيام عشق
"أُدخُلْ" به جنّتش و ببين سور رحمتش
"إجْلِسْ"به "رَفْرَفٍ خُضرٍ" زين مقام عشق
رمّان و نخل و تين و "أدِرْ كَأسَ مِن مَعين"
"أفْطِرْ برِزْقِه" و يكي جرعه جام عشق
ليـــــــــــــلاترين تغزّل روحاني ســحر
مجنون به مهره ی سخنت گشت رام عشق
دل چون برفت توبه و دين نيز مي رود
صد پخته همچو شيخ بگشتند خام عشق
موسي به كوه طور و مسيحا به مهد نور
هر يك به غمزه اي ز ايشان افتد به دام عشق
روح الامين به قلب محمّد نزول كرد
"إقْرَأ" به اسم "ربِّكَ" يعني به نام عشق
فرمودا "سلامنا هي حتّي" طلوع فجر
در ليله اي كه پيك بخواندش پيام عشق
در اين كايشانر تشنه ي عصيان و آرزو
«باران» ببار جرعه ي نابي به كام عشق

303:

تا گل غربت نرايشاناند بهار از خاك جانم
با خزانت نيز خواهم ساخت خاك بي خزانم
گرچه خشتي از تو را حتي به رايشانا هم ندارم
زير سقف آشناييهات مي خواهم بمانم
بي گمان زيباست آزادي ولي من چون قناري
دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم
در همين ايشانرانه خواهم ماند و از خاك سياهش
شعرهايم را به آبي هاي دنيا مي رسانم
گر تو مجذوب كجا آباد دنيايي
من اماجذبه اي دارم كه دنيا را بدينجا مي كشانم
نيستي شاعر كه تا معناي حافظ رابداني
ورنه بيهوده نمي خواندي به سايشان عاقلانم
عقل يا احساس حق با چيست ؟ پيش از رفتن
اي خوب كاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم

304:

بی وفا پیداست کیست

من نگویم کیست خصم جان من پیداست کیست

باعث چندین غم و چندین بلا پیداست کیست

دل ز داغ اونکه میسوزد بکس پوشیده نیست

جان بدرد اونکه باشد مبتلا پیداست کیست

گر مرا از بی وفایی بی وفا مطالعهبخوان

بیش ارباب بصیرت بی وفا پیداست کیست

ما گرفتار کمند عشق بودیم از ازل

اونکه پابند هوس بود و هوا پیداست کیست

عاقبت اون ماه خندان لب که با گل بوسه ای

دست من نگرفت و افتادم ز پا پیداست کیست

فتنه ای کز هر نگاهش " "سر گشته را
میکند بر صد غم و غوغا رضا پیداست کیست

305:

هر روز دلم در غم تو زارتر هست
وز من دل ِ بي رحم تو بيزار تر هست
بگذاشتي ام، ‌غم تو مگذاشت مرا
حقا كه غمت از تو وفادارتر هست

306:

وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی
من چای میخورم کار دیگری نمیکنموقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

307:

چو بستی در بروی من به کوی استقامت رو کردم
چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من اینها هر دو با آئینه‌ی دل روبرو کردم
فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم
صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
ازین پس شهریارا، ما و از امت رمیدنها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم

308:

بگو تا کی کباب دیگرانیم
صفای نان و آب دیگرانیم
من و تو گرچه دریانوش بودیم
کنون غرق سراب دیگرانیم

309:

سرخوش ز سبوی غم پنهانی ِخویشم
چون زلف تو سرگرم پریشانی ِ خویشم

در بزم وصال تو نگویم ز کم و بیش
چون آینه خو کرده به حیرانی ِخویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی
من محرم راز دل طوفانی ِ خویشم

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی
عمریست پشیمان ز پشیمانی ِ خویشم

از شوق شکرخند لبش جان نسپردم
شرمنده ی جانان ز گرانجانی ِ خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر
افسرده دل از خویشم و زندانی ‌ ِ خویشم

هر چند ،بسته ی دنیا نی ام
اما
- دل بسته ی یاران خراسانی ِ خویشم!-


وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

این بار نگاهت با همیشه فرق داشت
هر چند اصرار داشتی که اشتباه می کنم
و من هم نگذاشتم شفاها توضیح دهی!
اما...
میدانی گاهی این ...

ها مجالی میشوند

برای گناه هایی که هنوز پشیمانشان نیستم!
برای نگاه هایی که گاهی که دلم را می جویم
جز اونها چیز دیگری در خاطرش نمانده هست

اما میدانم که همیشه علتی لطیف بوده
برای همه ی این سه نقطه ها !
و تمام سکوت ها...

تو بهتر میدانی چرا !

در بی خبری از تو صد فاصله من پیشم
تو بی خبر از ما و من بی خبر از خویشم!

تا من بدیدم روی تو ...

310:

عاشقان پنجره باز هست اذان می گویندقبله ام سمتنماز هست اذان می گویندعاشقان هرچه بخواهید بخواهید خجالت نکشیدیارما بنده نواز هست اذان می گویند

311:

به یاد داشته باش این حقیقت جاودانه هست : هیچ چیزی بیش از مهربان بودن تو را به خدا نزدیک نمی کند .

هنگامی که زندگی از محبت سرشار شود ، تو با خدا روبه رو می شوی و عشق الهی تو را سرشار از سعادت می کند و می آموزی که مهرورزیدن یعنی بدون چشمداشت بخشیدن ، یعنی نثار خویشتن.

و اونانی که نامهربانند عشق را درونشان مدفون کرده اند و دیگر چیزی ندارند نثار نمايند .

خود را نمی بخشند و راه را گم می نمايند.وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

312:

در موج خیز اندوه ،
دل کشتی نجات هست،

«ای باد شرطه برخیز!»...



وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی

313:

دنیا رو بد ساختن ..

کسی را که دوست داری .

تو را دوست نمی دارد ..

کسی که تو را دوست دارد .

تو دوستش نمی داری ..

اما کسی که تو دوستش داری و اوهم تو را دوست دارد به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسند و این رنج هست

314:

کاش هیچ وقت تنهایی نبود
تا ایوانی برای اون بنا نمی شد
تا هیچ عاشقی در ایوان نمی نشست
تا هیچ عامی خود را عاشق نمی دانست
تا همه شاد و سرخوش بودند
کاش تنهایی تنها می ماند

315:

من دوست دارم وقتی تو ایوان دلتنگی نشستم اب میوه بخورم و یک مجله فکاهی بخونم و اهنگ شاد گوش بدم

316:


تو رهسپار مي شايشان
به سايشان عشق

و من در كنار پنجره ، در آرزايشان يك نگاه
آه مي كشم
تو ازديار من چه شادمانه كوچ مي كني
و چشمهاي بي برنامه من
به غربت هميشگي
هنوز خيره مانده اند

317:

به گذشته ها فك ميكنم واينكه كي به عشقم ميرسم

318:

کلامم
سکوت ام
نگاهم
نفس ها
گام های خسته ای
از گذشته
تا کنون
و فراموش کردن اضطرابی از اونچه نیامده هست هنوز
طبیعت نگاهم نیز
رنگ لحظه های شفاف عشق توست...

319:

بارون که نمیاد
یکی از ایوان رو خیس میکنم
میرم تو حس بارون ، بوی نم خاک و ...


320:

راه های به تو رسیدن
محدود هست اما من...
به اندازه ی تمام راه های
نرسیدن به قلبت،
دوستت دارم!!!

321:

همراه تنهایی هایم بیا
از کوچه های پر ازدحام روز
عبور کن
من در آستاانه دلتنگی هایت ایستاده ام
باد که از تن تبریزی ها پر شود
تو در چشمانم خواهی نشست
با لبخند همواره ات

322:

آمدم از ره, برايشانم در چو كس نگشود رفتم
گرم پيكر آمدم, افسرده تار و پود رفتم

جاي آسودن چو نبود رهروان, رنج سفر به
آمدم از ره, نشسته رو, غبار آلود رفتم

ساحل هستي نبرد از ياد من موج عدم را
گر ز دريا آمدم دريا طلب چون رود رفتم

بر سبك خيزان سينه زندان هستي تنگ آمد
روزني گر يافتم بيرون از اون چون دود رفتم

در خور ماندن نداند هيچ روشندل جهان را
شبنمي بودم كه هم دير آمدم هم زود رفتم

بي نشان زين ره نشايد رفت از اين منزل شتابان
تا غبار كاروان در راه پيدا بود رفتم

323:

تو ایوان که میشینم
چشم میدوزم به درخت عناب پاییزی بارون ندیده
به برگهای مو که پیچ وتاب خورده بین شاخه های تنومند عناب
به پیچ در پیچیش
به بلندیش
به هستحکامش
پاهامو میذارم روی نرده وتکیه میدم به صندلی پلاستیکی قرمز روی ایوون
و سرمومیذارم روپشتیش ومیرسم
به آسمونو
با ابراش واسه خودم شکل میسازم
یکی شبیه خودم
یکی شبیه

324:

در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل كنم
گرشكوه اي دارم زدل با يار صاحبدل كنم
آخه باتوآپارتمونمون حياط نداريم_دي

325:

اگر شبي فانوسِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،در حوالي خيابان خاطره برخوردي و عده اي به تو فرمودند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار من بودي!
كنار دلتنگي دفاترم!
در گلدان چيني اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله هست؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو فرمودم
و جواب تو را،
از اونسايشان سكوتِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس طاقچه نشينِ تو،همصحبت تمام دقايق تنهايي من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان چند فانوس ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،اگر به حجله اي خيس در حواليِ خيابان خاطره برخوردي!

326:

گاهی پربزن به خلوت تنهاییم،تاببینی در فراقت من چه رنجی میکشم ....

327:

من دوست دارم وقتی تو ایوان دلتنگی نشستم اب میوه بخورم و یک مجله فکاهی بخونم و اهنگ شاد گوش بدم

328:


تو رهسپار مي شايشان
به سايشان عشق

و من در كنار پنجره ، در آرزايشان يك نگاه
آه مي كشم
تو ازديار من چه شادمانه كوچ مي كني
و چشمهاي بي برنامه من
به غربت هميشگي
هنوز خيره مانده اند

329:

به گذشته ها فك ميكنم واينكه كي به عشقم ميرسم

330:

کلامم
سکوت ام
نگاهم
نفس ها
گام های خسته ای
از گذشته
تا کنون
و فراموش کردن اضطرابی از اونچه نیامده هست هنوز
طبیعت نگاهم نیز
رنگ لحظه های شفاف عشق توست...

331:

بارون که نمیاد
یکی از ایوان رو خیس میکنم
میرم تو حس بارون ، بوی نم خاک و ...


332:

راه های به تو رسیدن
محدود هست اما من...
به اندازه ی تمام راه های
نرسیدن به قلبت،
دوستت دارم!!!

333:

همراه تنهایی هایم بیا
از کوچه های پر ازدحام روز
عبور کن
من در آستاانه دلتنگی هایت ایستاده ام
باد که از تن تبریزی ها پر شود
تو در چشمانم خواهی نشست
با لبخند همواره ات

334:

آمدم از ره, برايشانم در چو كس نگشود رفتم
گرم پيكر آمدم, افسرده تار و پود رفتم

جاي آسودن چو نبود رهروان, رنج سفر به
آمدم از ره, نشسته رو, غبار آلود رفتم

ساحل هستي نبرد از ياد من موج عدم را
گر ز دريا آمدم دريا طلب چون رود رفتم

بر سبك خيزان سينه زندان هستي تنگ آمد
روزني گر يافتم بيرون از اون چون دود رفتم

در خور ماندن نداند هيچ روشندل جهان را
شبنمي بودم كه هم دير آمدم هم زود رفتم

بي نشان زين ره نشايد رفت از اين منزل شتابان
تا غبار كاروان در راه پيدا بود رفتم

335:

تو ایوان که میشینم
چشم میدوزم به درخت عناب پاییزی بارون ندیده
به برگهای مو که پیچ وتاب خورده بین شاخه های تنومند عناب
به پیچ در پیچیش
به بلندیش
به هستحکامش
پاهامو میذارم روی نرده وتکیه میدم به صندلی پلاستیکی قرمز روی ایوون
و سرمومیذارم روپشتیش ومیرسم
به آسمونو
با ابراش واسه خودم شکل میسازم
یکی شبیه خودم
یکی شبیه

336:

در پيش بيدردان چرا فرياد بي حاصل كنم
گرشكوه اي دارم زدل با يار صاحبدل كنم
آخه باتوآپارتمونمون حياط نداريم_دي

337:

اگر شبي فانوسِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،در حوالي خيابان خاطره برخوردي و عده اي به تو فرمودند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار من بودي!
كنار دلتنگي دفاترم!
در گلدان چيني اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله هست؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو فرمودم
و جواب تو را،
از اونسايشان سكوتِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس طاقچه نشينِ تو،همصحبت تمام دقايق تنهايي من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان چند فانوس ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،اگر به حجله اي خيس در حواليِ خيابان خاطره برخوردي!

338:

گاهی پربزن به خلوت تنهاییم،تاببینی در فراقت من چه رنجی میکشم ....


56 out of 100 based on 51 user ratings 676 reviews