دفتر مشق "" دختر کوچولوی عاشق""- ( غزل)


دفتر مشق "" دختر کوچولوی عاشق""- ( غزل)



دفتر مشق "" دختر کوچولوی عاشق""- ( غزل)
اینجا مکانیست برای
نوشتن دلنوشته هایی که هیج وقت شنیده نشدند...



εїз ✔εїз دلانهـ های ِ خآص ّ εїз ✔εїз

1:


درود بانوی
غزل های عاشقانه ؛

گرامی
و گـرانقدر ؛

ما هنوز چشم به راه ،
نوشته های «دختر کوچولوی عاشق » نشسته ایم ..

«
پس ؛

از این همه توقف ،
وقت ِسفر نرسیده برای تماشای مناظر عشق و غزل ؟!
»



【 حقوق ِ بشَر (!) چَرَندهـ ! میکُشیـم .. 】

2:


سلام امیر خان...

اصلا فراموش کردم که همچین تاپیکی رو زدم،آخه کلا دختر کوچولوی عاشق مرده...
نمیدونم این گربه ی وحشی،میتونه از احساساتش حرف بزنه یا نه...


کلنل ''تقلبی''در بازار کتاب ایران


هنر حاضر جوابی

3:

حدس میزدم ..
از امشب به آهستگی ِ رود روان بنویس ..!


+
یاد کتاب ِ " بلندی های بادگیر " بخیـر ..

" عشق هرگز نمی میرد .".




موش و گربه؛ اثري فاخر از عبيد زاكاني

4:


ممنون از یاداوریت،رفتم سراغ دفتر شعرم،چقد لطیف و با احساس بودم اونموقع،هر کلمه اش روحمو زخمی میکرد..

سخته شروع،احساسمو کشتم،دیگه احساسی ندارم....


دفتر خاطرات طنز هم میهن !!


غزلي تركي از سعدي شيرازي

5:

فقط ؛
بنویس و بنویس ؛
حتی از " قتل عـام یک احساس " ..



سخت نیست .
لطفا ، تلقین مناسبتری بکن ..
در ذهنت ..




دومین نشست فرهنگی،ادبی هم میهن (شهریور ماه/شیراز)

6:

چشم،چشم...
برای شروع امشب خیلی حوب بود،فهمیذم که چقد ذهنه سرکشی داشتم...
لذت بردم...


شروع میکنم در اولین موقعيت،حتی یه گربه وحشی ام میتونه، به کلمات زندگی بده..
البته با کمک هستادی مثه شما...

7:

من نوشته هاشو خوندم
همش خوب بود

8:

مرسی حسین،لطف داری...

البته اونا همه نوشته هام نبودن، تصمیم دارم کتابشو چاپ کنم البته نه برای عموم امت،دوس دارم خودم و چند نفری از اطرافیانم داشته باشیمش...
بازم مرسی...

9:


اوهوم ..
انگـیزه نقش پايه ی و مهمی در نوشتن داره
و خوشحالم که تصمیم داری ،"اسب سرکش " درونت رو ، رام کنی با ادبیات و هنر ..

سپاس ..
هرچه زودتر بهتر ..

+
ضمنا برای نوشته های بچه ها ..
نقد بنویس ..هرچند بنویسی "اینجاشو دوس دارم " ..
اندک اندک با تمرین و یاری هم ، عریضه و نقد ادبی ، شایسته و ارزنده تری می نویسیم!..




نوشته اصلي بوسيله arsenal1 نمايش نوشته ها
من نوشته هاشو خوندم
همش خوب بود
از فضل غزل ، تو را چه حاصل ؟!

مردی ، دست و آستین
بالا بزن و نوشته های تو رو بخونیم ..


لطفا نگو ..
هستعداد نداری که من می شناسمت :دی



10:


مرسی،حتما با انرژی مضاعف برمیگردم به عرصه نوشتن..
چشم نقد میکنم،البته من همچنان منتظر نقد نوشته هام تو بخش دیالوگ نویسی هستم،انقد سرتون شلوغه که....


11:


غزل غزل سپاس ..
به روی چشم ، در موقعيت بهتری می نویسم ..
شاید فردا و شاید فرداهای پیش رو ..

،
،

« واقعا خیلی سرم شلوغه ..
الان خیلی از نقل و قول ها رو، موقعيت نداشتم
برای جواب که میمونه برای فردا ..»

شب بخیر غزل عزیز .

12:


من همچنان منتظرم لطفتون رو شامل حال نوشته های بنده کنید

بله مشخصه،امیدوارم زندگیتون سرشار از شادی و ارامش باشه
مرسی که منو بردیذ به سال های قشنگ زندگیم
شبتون غزل بارون....

13:



نمی دانم چقدر از رفتنت گذشته!!!

اما من همان روز احساسم را کنار نیمکت آشناییمان جا گذاشتم.

غمت تنها چیزیست که این روزها زیاد به من سر می زند

نگاهم خیره مانده به همان راهی که رفته ای.

چند ساعت و چند روز گذشته؟!؟!؟

نمی دانم!!!!!

اما فرمودی اولین شمع را که فوت کنم،بازمیگردی...

این هم آخرین شمع کیک تولدم...

23 سال گذشت...!!!



سوسوی کدام چراغ نفتی،حکایت قطره قطره آب شدن قلبم را از یادت برده هست؟؟؟

بهار 93...

14:




ابرهای سیاه دوباره به مهمانی قلبم آمدند...

برنامه هست، باران برایم هدیه آورند.

خاطراتم را پشت در جا گذاشته ام.

میترسم سرما زده شوند....

اونوقت...

من میمانم با مشتی خاطرات مریض و دنیایی
که بعد نبودنت ،تیره و تار هست...

90/9/3

15:




خوب به یاد دارم....

قلبم که شروع به تپیدن کرد آرام آرام از من فاصله گرفتی.

با هر تپش، گامهایت را تندتر کردی.

تا آمدم جان بگیرم...

دیدم تو اون سوی مرزی، من اینسوی مرز عشق

و بینمان را تا دلت بخواهد،خاطرات مریض پر کرده.

.
.
.
پشت سرت را نگاه کن...

عروسکت دارد آرام ارام چشمانش را می بندد.

خودت یادم دادی،بعد رفتنت شبهایم رنگ صبح به خود نمی بینند....
90/9/19

16:

"قانون آدمها"

دلم تنگ هست
دلم تنگ هست
تمام قلب از سنگ هست
دلم خونین و پر درد هست
سرای خانه ام سرد هست
نمی‌دانم کجای زندگی پایان این درد هست؟؟
زبانم خسته از تکرار آدمهاست
تمام بودنم ارزانی لبخند آدمهاست
ولی افسوس و صد افسوس...
که آدمها،همین اشرف ترین مخلوق این دنیا
فروغ چشمشان،بوی شقاوت می دهد هر روز
تمام کارشان له کردن بوته گلی ست در قلب یک عاشق
تمام حرفشان،معنای یک جمله هست:
(برای زنده ماندن،بایدت کشتن..)
بباید کشت احساس گلی را که با لبخند،لای سنگ فرش خیابان قد علم کرده..

بباید ریخت روی و آبروی هرکه را با خنجری از پشت
بباید کشت...
بباید کشت
..

90/5/15

17:

ماهی کوچولو

یک سال گذشت!!!

ماهی کوچک قلبم.

هفت سین امسال ،تورا کم دارد.

خوب به یاد دارم...

عشق دریا که به سرت زد،کوچکی قلبم را بهانه کردی برای سفر.

چشمانت را بستی و حتی صدای اشک هایم را نشنیدی.

از اون روز هوای عشقمان ابریست،هر روز خون میبارد.

از اون روز که قلبم را شکستی،دیگر کوچک نیست.

به وسعت تمام لحظه های نبودنت بزرگ شده

تا شاید روزی،ماهی کوچک قلبش بازگردد...

92/1/7

18:

درس عبرت

اینجا دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست.

نه دیگر عشق رونقی دارد و نه عاشقی...

اینجا فقط من در گذشته مانده ام.

شده ام درس عبرتی که

هر روز دیکته ام می نمايند

هر شب،هزاربار سرمشقم می گیرند:

""به جرم عاشقی""


19:

ساعت عاشقی

روزها و ساعت ها می گذرد...

اما ساعت دل من خواب مانده

ساعت دل من روی وقت دلدادگی به خواب رفته.


ساعتم را کوک میکنم

اما نه به وقت این شهر رو دیار

به وقت سرزمینی که حتی ساعت هایش عاشقند.

به وقت سرزمینی که،امتش صبح ها با صدای قلب یک عاشق از خواب بیدار می شوند.

به وقت سرزمینی که عشق در رگ هایش جریان دارد

نه سرزمینی که عاشقانش به دار آویخته شدند

.
.
.
.
.

ساعتم را کوک کردم.


90/8/21

20:


پاییز


بوی پاییز را می شنوم...

پاییز که می آید،تمام وجودم شروع به ریزش می کند.

امروز سالگرد جداییمان هست.

کنار همان گل همیشه بهار ایستاده ام.

پاییز را که به خاطر داری؟؟؟


وقت رفتنت تمام درختان شروع به باریدن کردند.

حرف آخرت هنوز روی دیوار قلبم حک شده.

فرمودی:" هوای بهار به سرم زده،به عشق شکوفه های نو می روم."

افسوس..

افسوس که هیچ وقت نفهمیدی من هم روزی نو بودم.
سرمای قلبت به این روزم انداخت...


90/8/17


88 out of 100 based on 48 user ratings 1198 reviews