♡♡ اندرون عشق ♡♡


♡♡ اندرون عشق ♡♡



♡♡ اندرون عشق ♡♡
♡♡ اندرون عشق ♡♡


بر لب جویی و در کنار کسی که دوستش داشتم نشسته بودم. کف دستش را در جوی فرو برد و آن را بیرون آورده و به من نشان داد و گفت: آبی که کف دستم جای گرفته را میبینی؟
این نشانه عشق من است!
و به راستی چنین بود...
مادامیکه دستانمان را با دقت باز نگه داریم آب در کف دستها باقی میماند. اما اگر انگشتانمان را سفت و سخت به هم بچسبانیم و سعی کنیم که آبها را به اجبار در دستهایمان نگه داریم یک قطره آب هم در کف دستهایمان باقی نمی ماند.
اینست بزرگترین اشتباهی که مردم در هنگام عاشق شدن مرتکب میشوند...آنها میخواهند عشق را به اجبار حفظ کنند...به او امر کنند ...از او انتظار دارند...او را محدود میکنن...
بدینگونه است که عشقشان همچون همان آبها با کوچکترین تکانی از بین میرود و نابود میشود..
عشق باید آزاد باشد ... شما نمیتوانید طبیعت عشق را تغییر دهید...
اگر کسی را دوست دارید اجازه بدهید آزاد باشد... او را زندانی افکار و عقاید خود نکنید...
بدهید اما انتظار گرفتن نداشته باشید....
متقاعد کنید اما امر نکنید...
حفظ کنید اما اسیر نکنید...
خواهش کنید اما دستور ندهید...





سال 2100 میلادی

1:

روزی زنی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.


مقصر کیست؟
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر هستفاده مى‌کرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.


سالروز بزرگداشت شاعر عارف ایرانی مولانا گرامی باد
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش فرمود: «مرا بغل کن.»
زن پرسید: «چه کار کنم» ؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.


مطللبی فوق العاده زیبا از احمد شاملو
با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.


مثنوي معنوي " ؛ اثري جاويدان از مولانا جلال الدين محمد بلخي
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند.


مادر | ایرج میرزا

شوهرش با تعجب پرسید: «چرا ؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.»
زن جواب داد: «دیگر لازم نیست، بهتر شدم.


برنده نوبل ادبیات 2014 معرفی شد
سرم درد نمی کند.»
شوهر همسرش را به خانه رساند، ولى هرگز متوجه نخواهد شد که فرمودن همان جمله ساده «مرا بغل کن» چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده هست.


چگونه افلاطون بخوانیم؟



"عشق چنان عظیم هست که در تصور نمی گنجد.

فاصله ابراز عشق دور نیست.

فقط از قلب تا زبان هست و کافی هست که حرف های دلتان را بیان کنید."


2:

حبیب آقا، نه کافه رفته هست، نه کتاب خوانده هست و نه سیگار برگ برلب گذاشته و کلاه کج برسر...


نه با فیلم تایتانیک گریه کرده هست و نه ولنتاین میداند چیست.



اما صدیقه خانم که مریض شد، شبها کار میکرد و صبحها به کار خانه میرسید.


در چشمانش خستگی فریاد میزد، خواب یک آرزو بود.


اما جلوی بچه ها و صدیقه خانوم ذره ای ضعف بروز نمیداد.



حبیب آقا عشق را معنا میکرد، نمایش نمیداد...


3:

یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود و با ارزش.

وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه، مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده.

من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم.


چند روز بعدش به من فرمود: «کتابت رو خوندی؟»
فرمودم: «نه،» وقتی ازم پرسید چرا، فرمودم: «گذاشتم سر موقعيت بخونمش،» لبخندی زد و رفت.

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون وقت که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز.

من داشتم نگاهی بهش مینداختم که فرمود این مال من نیست امانته باید ببرمش.

به محض فرمودن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن و سعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت.


فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و فرمود ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه می مونه.



ازدواج اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش، مال خود خودت، اون موقع هست که فکر می کنی همیشه وقت داری بهش محبت کنی، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیاری، همیشه می تونی شام دعوتش کنی، اگر الان یادت رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدی، حتما در موقعيت بعدی این کارو می کنی حتی اگر هر چقدر اون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی.

اما وقتی که این باور در تو نیست که این آدم مال توئه و هر لحظه فکر می کنی که خوب این که تعهدی نداره و می تونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال تو نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش و قیمتی نداشته باشه و این تفاوت عشق هست با ازدواج.





4:


تلفن همراه پیرمردی که توی اتوبوس کنارم نشسته بود زنگ خورد.


پیرمرد به زحمت تلفنو با دست های لرزان از جیبش دراورد هر چی تلفنو مقابل صورتش عقب و جلو کرد نتونست اسم تماس گیرنده رو بخونه رو به من کرد و فرمود : ببخشید چی نوشته ؟
فرمودم نوشته : همه چیزم.


پیرمرد : الو سلام عزیزم...


یهو دستشو جلوی تلفن گرفت و با صدای آروم لبخندی زیبا و قدیمی به من فرمود : همسرمه....

........
سلامتی عشقای قدیمی..

ولی واقعی



5:

افلاطون می گوید:
اگر با دلت،
چیزی یا كسی را دوست داری
زیاد جدی نگیر،
چون ارزشی ندارد
زیرا كار دل دوست داشتن هست.


همانند چشم، كه كارش دیدن هست.


اما؛
اگر روزی
با عقلت كسی را دوست داشتی
اگرعقلت عاشق شد،
بدان چیزی را تجربه میكنی
كه اسمش عشق هست...


6:


جـهـان بـی عـشـق
چـیـزی نـیـسـت جـز
تـکـرار یـک تـکـرار

فاضل نظری




7:

مادر فرمود:عـــــشق یعنی فــرزند
پدر فرمود:عـــــشق یعنی هــمسر
دخترک فرمود:عـــــشق یعنی عــروسک
معلم فرمود:عـــــشق یعنی بـــچه ها
خسرو فرمود:عـــــشق یعنی شــیرین
شیرین فرمود:عـــــشق یعنی خـــسرو
اما فرهاد هیچ نفرمود...


نگاهش را به آســــــــمان برد
با چشمانی بارانی میخواست فـــــــریاد بزند اما ســـــــکوت کرد..


میخواست شکایت کند اما نکرد
نفسش دیگر بالا نمی آمد
سرش را پایین انداخت و رفت
هر چند که باران نمی گذاشت جلوی پایش را ببیند
ولی او نایستاد ســــــــکوت کرد و رفت
چون می دانست او نباید بماند
و
عــــــــشق معنا شد...

8:


روز را خـورشـیـــد میـسـازد و روزگـار را مـــا
مـــا را قـلـب زنــده نــگــه میــدارد
و قــلــب را عـــشـــق
پـس روزگــار را عـاشــقــانــه بـســاز و عـشــق را عـاقــلانـــه



9:


چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟ / بیایید از عشق صحبت کنیم

تمام عبادات ما عادت هست / به بی‌عادتی کاش عادت کنیم

چه اشکال دارد پس از هر نماز / دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟

به هنگام نیّت برای نماز / به آلاله‌ها قصد قربت کنیم

چه اشکال دارد که در هر قنوت / دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟

چه اشکال دارد در آیینه‌ها / جمال خدا را زیارت کنیم؟

مگر موج دریا ز دریا جداست؟ / چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟

پراکندگی حاصل کثرت هست / بیایید تمرین وحدت کنیم

«وجود» تو چون عین «ماهیت» هست / چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟

اگر عشق خود علت اصلی هست / چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟

بیا جیب احساس و اندیشه را / پر از نُقل مهر و محبت کنیم

پر از «گلشن راز»، از «عقل سرخ» / پر از «کیمیای سعادت» کنیم

بیایید تا عینِ «عین القضات» / میان دل و دین قضاوت کنیم

اگر سنت اوست نوآوری / نگاهی هم از نو به سنت کنیم

مگو کهنه شد رسم عهد الست / بیایید تجدید بیعت کنیم

برادر چه شد رسم اخوانیه؟ / بیا یاد عهد اخوت کنیم

بگو قافیه سست یا نادرست / همین بس که ما ساده صحبت کنیم

خدایا دلی آفتابی بده / که از باغ گلها حمایت کنیم


رعایت کن اون عاشقی را که فرمود: / «بیا عاشقی را رعایت کنیم»


قیصر امین پور



10:

ما به دنبال خـــوش گذراندن لحظات جوانیـــمان با اون ها ......
اونها به دنبال ساختن زنـــدگی رویایی با ما ......
ما به دنبال تکه ای از بــــدن اونها ......
و اونها به دنبال نـــــــوازشی مردانه از ما ......
گاهی اوقــــات ......
ما مردها چقــــدر بی رحــــمانه برای نوازشی
شــــهوت می طلبیــــم ......
و اون هــــا ......
نه ضعــــیف اند ......
و نه احمــــق ......
فقط مهرباننــــد همین ................!!!

11:

من عاشـــــــــق نیستم!
فقط گاهی… حرف تو که میشود دلم…
مثل اینکه تـــــــــب کند گــــــــرم و ســـــــــرد میشود
توی سیــــــــنه ام چـــــــــنگ می زند آب میشود…

12:

خط عمرم ؛ کف دستانم نیست...
به فالگیر بگو...
رد پاهای تو را ببیند....


13:

"تــو" و "خوشبخــتی"
چقدر شبیه به همید
به هیچ کدامتان نرسیدم...!!!

14:

اینجــا صـدای پـا زیــاد می شنــوم…!
امــا هیچکــدام تــو نیستــی …!
دلــــــم ؛
خـوش کرده خــودش را بــه ایـن فکــر ؛
که شایــد ؛
پابرهنه بیایی …

15:

به جست‌و‌جايشان تو در چارراه رهگذران
نگاه دوخته‌ام در نگاه رهگذران
تمام رهگذران، چيزي از تو کم دارند
نظارة تو کجا و نگاه رهگذران؟
در ازدحام خيابان، شبي تو را ديدم
که ناپديد شدي در پناه رهگذران
مرا به ياد تو و بخت خود مي‌اندازد
لباس‌هاي سفيد و سياه رهگذران
بدون بودن تو، ميله‌هاي زندان هست
خطوط پيرهن راه‌راه رهگذران
تو نيستي که ببيني براي يافتنت
چگونه زُل زده‌ام در نگاه رهگذران
ولي بپرس از اين امت غریب بپرس
که من چه مي‌کشم از قاه‌قاه رهگذران

16:

هرگز نمیرد اونکه دلش زنده شد به عشق
ثبت هست بر جریده ی عالم دوام ما

17:

گوش تا گوش به صحرا بخرام و نهراس
شیرها خاطرشان هست که آهوی منی

18:

آسمان فرمود که امشب شب توست
سرخی صورت گل از تب توست
اونچه تا عشق مرا بالا برد
بوسه گاهی هست که نامش لب توست

19:

میگن :روز محشر با هر کس که دوستش داشتید محشور میشید
یعنی من با تو ...؟؟؟
چه محشری شود محشر من ...!!!

20:

کی فرموده توی چشمات شب یلداست
توی چشمای تو تموم دنیاست
چشات ایوون مهتابی دنیاست
تو مهتابی دنیا چه خبرهاست

21:

پسر باس یهویی عشقشو بغل کنه.

.

.
و بگه
خانومم؟عروسک من؟نفس من؟
خانومشم بگه جو۹و۹و۹ونم اقای من.

.

.
اقاشم بگه:دیو۹و۹و۹و۹نتم دیو۹و۹و۹نه ی من○⊙♥⊙●
نیم وجبی خودمی.

.

.


22:

عاشق اسمم میشوم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
وقتی تو صدایم میکنی...


23:

شاید
یک روز حرف هایم به آخر برسد
امّا قلب من
جا برای دوست داشتن ات
هرگز کم نمی آورد
که عشق من به تو
افزون تر از واژه ها
طولانی تر از فاصله ها ستـــ ..


24:

چند روزه دل دیوونه
میگیره همش بهونه
آه
اتیشم میزنه هرشب جای خالیت توی خونه

25:

شهنوازی کن نگارا، ساز میخواهم چکار؟
من که ایمان داشتم اعجاز میخواهم چکار؟

تا صدایت گوش هایم را نوازش میکند،
تار و سنتور و نی و آواز میخواهم چکار؟

#شهریار



برنامه نویسی تحت وب

26:

ای ﺗﻮﺑﻪ ام ﺷﮑﺴﺘﻪ از ﺗﻮ ﮐﺠﺎ ﮔﺮﯾﺰم ؟

ای در دﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ از ﺗﻮ ﮐﺠﺎ ﮔﺮﯾﺰم ؟

ایﻧﻮر ﻫﺮ دو دﯾﺪه ﺑﯽ ﺗﻮ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﯿﻨﻢ ؟

وی ﮔﺮدﻧﻢ ﺑﺒﺴﺘﻪ از ﺗﻮ ﮐﺠﺎ ﮔﺮﯾﺰم ؟

ایﺷﺶ ﺟﻬﺖ ز ﻧﻮرت ﭼﻮن آﯾﻨﻪ ﺳﺖ ﺷﺶ رو

وی روی ﺗﻮ ﺧﺠﺴﺘﻪ از ﺗﻮ ﮐﺠﺎ ﮔﺮﯾﺰم ؟

دل ﺑﻮد از ﺗﻮ ﺧﺴﺘﻪ ﺟﺎن ﺑﻮد از ﺗﻮ رﺳﺘﻪ

ﺟﺎن ﻧﯿﺰ ﮔﺸﺖ ﺧﺴﺘﻪ از ﺗﻮ ﮐﺠﺎ ﮔﺮﯾﺰم ؟

ﮔﺮﺑﻨﺪم اﯾﻦ ﺑﺼﺮ را ور ﺑﮕﺴﻠﻢ ﻧﻈﺮ را

ازدل ﻧﻪ ای ﮔﺴﺴﺘﻪ از ﺗﻮ ﮐﺠﺎ ﮔﺮﯾﺰم ؟


#ﻣﻮلانا



طراحی سایت اختصاصی


88 out of 100 based on 68 user ratings 1318 reviews