درد و دل با واجب عینی


درد و دل با واجب عینی



درد و دل با واجب عینی
با تو حتی نشد شوخی شوخی قهر باشم
حتی نشد یادت را پشت ِ دروازه ی دردهایم بگذارم و در را محکم ببندم
تا به زبان آمدم گلایه کنم،غصه ای گذاشتی توی دامنم
تا آمدم بگویم معجزه می خواهم دست ردت،قلبم را شکست...
دوست داشتم به همه بگویم دیدید بزرگ بوود

دیدید صدایم را شنید
دیدید همه جا هست و از رگ گردن به من نزدیک تر است...
دیدید رئوف ومهربان است...
دیدید چه دستهای قدرتمندی دارد
دیدید وعده هایش را وفادار است...
دیدید دیده ی اغماض دارد...

کاش یکی از آنها که خیلی به تو نزدیک تر است...
از آنهایی که مقرب تر است به درگاهت
بیاید و فلسفه ی ترازوی عدالتت را به من حالی کند...
دلم نمی خواهد کسی برای شرح اوضاع به من این نسبت بلا نسبت را بدهد
که هرکه مقرب تراست جام بلا بیشترش می دهند...
که خودت وخودم خوب خبر داریم از این دل ِمملو از خطا واشتباه...

آمدم بنویسم از اینکه دیروز حرفم را جدی گرفتی
ویک چشمه از قدرت بازویت را نشانم دادی ممنونم
از اینکه این جور وقتها اینهمه گوشهایت تیز می شود که می شنوی ام ممنونم
از اینکه نشسته ای به ادب کردن ِ من ممنونم...
از اینکه چیزی از قلم نمی اندازی ممنونم
از این همه حواس جمعی ات ممنونم...

می شود وقتی دارم به کسی از تو گلایه می کنم خودت را بزنی به آن راه ؟
می شود وقتی به کسی می گویم با تو قهرم بگذاری یک روز از اعترافم بگذرد بعد دست ببری به تلافی؟!
باور کن من به مهربانی های سر بزنگاهت شکی ندارم
اما به نظرت لازم است برای اثبات بودنت، تا مرحله ی جان دادن ببری ام؟!

لازم است این همه ترساندنم ؟



70 out of 100 based on 50 user ratings 550 reviews