نیچه


نیچه



نیچه
بيوگرافي نيچه
نیچه

15 اكتبر ( 23 مهر ) 1844:

فريدريش نيچه در بخش روكن، در نزديكي تونزن، ساكسوني پروسي به دنيا مي آيد. پدرش، كارل لودويگ نيچه، پيشواي روحاني روستا و پسر يك پيشواي روحاني است؛ مادرش فرانزيسكا نيچه دختر پيشواي روحاني روستاي مجاور پوبلس است. فريدريش نيچه اولين ثمره ازدواج آنها بود. آنها دو فرزند ديگر نيز به دنيا مي آورند: اليزابت و ژوزف.

1849:

نيچه پدرش را به علت بيماري آنسفالو مالاسيا از دست مي دهد.

1846:

نيچه به عنوان دانشجوي الهيات و واژه شناسي وارد دانشگاه بن مي شود (16 اكتبر)

1865:

در عيد پاك 1865 تحصيل در رشته الهيات را (در نتيجه از دست دادن ايمانش به مسيحيت) رها مي كند و در 17 اوت بن را ترك گفته رهسپار لايپزيگ مي شود. در پايان اكتبر يا شروع نوامبر يك نسخه از اثر شوپنهاور جهان به مثابه اراده و پنداره و تصور را از يك كتاب فروشي كتاب هاي دست دوم، بدون نيت قبلي خريداري مي كند؛ او كه تا آن زمان از وجود اين كتاب بي خبر بود، به زودي به دوستانش اعلام مي كند كه او يك ‹‹شوپنهاوري›› شده است.

1867:

اولين اثر نيچه به چاپ مي رسد: Zur Geschichte der Theognideischen Spruchsammlug

او به مدت يك سال براي خدمت در هنگ توپخانه اي ارتش فراخوانده مي شود. در سرباز خانه به عنوان يك سوار كار ماهر شناخته مي شود:

‹‹ در اينجا بود كه نخستين بار فهميدم كه اراده زندگي برتر و نيرومند تر در مفهوم ناچيز نبرد براي زندگي نيست، بلكه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!››

1868:

با ريچارد و اگنر ملاقات مي كند و شيفته او مي شود. اكنون واگنر و شوپنهاور با هم تر كيب مي شوند تا به آنچه از لحاظ عاطفي دين جديد نيچه است، تبديل گردند.

1869:

نيچه در بيست و چهار سالگي به استادي كرسي واژه شناسي Philology كلاسيك در دانشگاه بازل و به عنوان آموزگار زبان يوناني در دبيرستان منصوب مي شود. در 23 مارس مدرك دكتري را بدون امتحان از جانب دانشگاه لايپزيگ دريافت مي كند.

1871:

از دانشگاه بازل كرسي فلسفه در خواست مي كند كه پذيرفته نمي شود.



آثار نيچه:

1872: زايش تراژدي اولين اثر تاليفي نيچه به چاپ مي رسد.

1873: تاملات نابهنگام I: ديويد اشتراوس

1874: تاملات نابهنگام II: درباره ي سودمندي و ناسودمندي تاريخ براي زندگي

تاملات نابهنگام III: شوپنهاور در مقام آموزگار

1876: تاملات نا بهنگام IV: ريچارد واگنر در بايرويت

1878: انساني بسيار انساني

1879: گزيده ي آرا و اندرزها ( اولين ضميمه انساني بسيار انساني؛ انتشار در فوريه)

آواره و سايه اش ( دومين ضميمه انساني بسيار انساني؛ انتشار در 1880)

1880: نگارش سپيده دم ( انتشار در 1881)

1881: نگارش دانش شاد ( انتشار در پاييز 1882)

1883: فوريه: نگارش بخش اول چنين گفت زرتشت

ژوئن: نگارش بخش دوم چنين گفت زرتشت

1884: نگارش بخش سوم چنين گفت زرتشت (ژانويه)

1885: نگارش بخش چهارم چنين گفت زرتشت (آوريل)

1886: فراسوي نيك و بد نوشته و منتشر مي شود.

در سپتامبر و اكتبر پيشگفتارهايي براي چاپ جديد آثار پيپينش مي نويسد

1887: تبارشناسي اخلاق نوشته و منتشر مي شود.

1888: قضيه ي واگنر نوشته و منتشر مي شود

اراده معطوف به قدرت رها مي شود، ارزيابي دوباره ارزشها به جاي آن به دست گرفته مي شود.

شامگاه بتان نوشته و براي چاپ آماده مي شود.

دجال و آنك انسان (زندگي نامه خود نوشت نيچه) نوشته مي شود.

نيچه در مقابل واگنر و ديترامب هاي ديونيسوس گرد آوري مي شود.

1889: ارزيابي دوباره همه ارزشها رها مي شود. نيچه در كارلو آلبرتو، تورن، فرو مي پاشد (3 ژانويه): هنگامي كه به هوش مي آيد، ديگر از سلامت برخوردار نيست.

شامگاه بتان در آخر ژانويه، نيچه در مقابل واگنر به طور خصوصي، منتشر مي شوند.

1890: مادر نيچه او را با خود به شماره 18، وينگارتن، نومبرگ، باز مي گرداند، و به تنهايي به مراقبت از او مي پرازد.

1892: چاپ مجموعه آثار منتشر شده ي نيچه و گزيده ي يادداشت هايش

1894: در فور يه ‹‹آرشيو نيچه ›› در شماره ي 18 وينگارتن بنيان نهاده مي شود.

1895: دجال و نيچه در مقابل واگنر منتشر مي شوند. اليزابت خواهر نيچه صاحب اختيار چاپ آثار نيچه مي شود. فلج نيچه كه از لحاظ ذهني كودك شده، آغاز مي شود.

1896: اليزابت ‹‹آرشيو›› را به وايمار مي برد.

1897: مادر نيچه مي ميرد (20 آوريل)؛ اليزابت او را به وايمار منتقل مي كند و او و آرشيو را در ويلا سيلبريك جاي مي دهد.

1900: نيچه در 25 آگوست در وايمار چشم از جهان فرو مي بندد.



شش فایده نوشتن خاطرات روزانه

1:

نيچه را فيلسوف هزاره ها دانسته اند، چنان كه اوندرو مالرو در اين باره مي نايشانسد: ‹‹تمام انديشه هاي بنيادي قرن بيستم يا از اون ماركس هست يا نيچه.›› نيچه خود در مورد اينكه آيا او و نوشته هايش فهميده مي شوند يا نه در زندگي نامه خودنوشت خود «اونك انسان» اينگونه مي نگارد:

‹‹...هنوز وقت اين پرسش فرا نرسيده هست.


سلام(طنز)
هنوز وقت من فرا نرسيده هست، عده اي پس از مرگ متولد مي شوند.


پاسخي لطيف،‌به شعري لطيف!
دير يا زود وجود نهادهايي لازم خواهد بود تا امت بتوانند در اون ها به صورتي كه مي زندگي و آموزش را مي فهم، زندگي كنند و آموزش دهند: شايد حتي براي تفسير زرتشت، كرسي هايي معين شود.››

از اينرو انطباق فرموده هاي نيچه در قرن نوزدهم بر اوضاع و احوال فرهنگي، اجتماعي و سياسي جهان در آغاز هزاره ي سوم ميلادي از اهميتي بيشتر برخوردار هست.


بيوگرافي کارلو کلودی خالق پینوکیو
پرفسور حسن امين در مقدمه خود بر ترجمه كتاب تاملات نابهنگام نيچه، نمونه اي چند از سخنان نيچه را كه بيانگر تطبيق انديشه هاي نيچه بر اوضاع و احوال كنوني جامعه ماست، اينگونه بيان مي كند:

1- نيچه سياست را خيلي برنمي تابد و اون را حقير مي شمارد و در اين خصوص دو سه سخن ناب دارد: اول اينكه نيچه مي گايشاند: هيچ دولتي و نظام سياسي در جهان نيست كه خواستار حق و حقيقت يا علاقمند به فلسفه، فرهنگ، علم و معرفت باشد.


دیـــــوانـــه ای در مـن
هر دولتي اونگونه فلسفه، فرهنگ و معرفتي را طالب هست كه پشتيبان و خدمتگزار و توجيه كننده ي نظام سياسي اش و خلاصه در خدمت اهداف حاكميت روز باشد.


کارگاه نقد ادبی ....(مخصوص نوشته های خوابگاه خدا)
اين جاست كه نيچه آرزو مي كند: اي كاش دولت ها، فيلسوفان را به كار خود وا مي گذاشتند، بل كه رودررايشان ايشان مي ايستادند، تا اينان در اين معركه به عمق فكر و اوج خلاقيت خود توانند رسيد، چرا كه فيلسوف به محض اينكه به خدمت حاكميت در آمد و اسير چم و خم اميال و اهداف دولت يا تابع حكومت و خادم دستگاه شد، ديگر فيلسوف نيست.


شاید صدایم زده باشد ونشنیده باشم .....


دوم اينكه نيچه مي گايشاند: وقتي در جامعه اي، امت دل مشغول مسايل سياسي باشند و راجع به اون پر صحبت كنند، اين نشانه اون هست كه دست اندركاران حرفه اي سياست، وظيفه ي خود را خوب انجام نمي دهند! جامعه اي كه خوب اداره شود و مديريت سياسي اون از كفايت برخوردار باشد، به هركس اين موقعيت را خواهد داد كه به كار خود مشغول باشد و در ارتقاي مادي و معنايشان و بالندگي و پايشانايي علمي و عملي خود بكوشد، نه اون كه از مسير زندگي خود منحرف شود و داخل سياست گردد.


دلیل جالب فیلتر شدن سایت لغت‌نامه دهخدا
به عبارت ديگر، اين فرمودار نيچه، در حقيقت همان سخن افلاطون هست كه هر كسي بايد به كار خود مشغول باشد.



2- نيچه فرهنگ آلمان را در عصر خود سخت به باد انتقاد گرفته هست.

آيا در مقام مقايسه، امروز سخنان اون روز نيچه براي ما درس عبرتي نيست؟ مثلا نيچه مي گايشاند: ‹‹مشخصه ي فرهنگ جديد ما اين هست كه بنياد اون بر علم نهاده شده هست و روح اون همان هستفاده ي ابزاري و كاربردي از علم هست.

در حالي كه هستفاده ي ابزاري به سبعيت مي انجامد و علم، انسان زنده ي خلاق را به جسد موميايي شده ي بي تحركي تبديل مي كند!››

آيا اين سخن در روزگار ما صادق نيست؟

امروز، علم تا بدان جا پيش رفته كه بشر به نيرايشان علم، محيط زيست خود را به تصرف خايشانش در آورده هست، اما، آيا فضاي محيط زيستي، خانوادگي، اجتماعي جهانيان هم امن تر و پاك تر از گذشته هست، يا نوعي ‹‹سبعيت جديد›› و ‹‹توحش مدرن››بر زواياي زندگي انسان مسلط شده هست؟

3- نيچه انديشه هاي فرهنگي آلماني ها را بطور عام و توجيه هاي ديني علم محور عصر خود را گونه اي خاص نقد مي كند.

او در اين باب هم چون ديگر ابواب، قهرمان صداقت و راستي هست.

او در مقام يكي از صادق ترين فيلسوفان همه اعصار، دشمن جسور رياكاري و دورايشاني هست.

در مثل، نيچه، سرآغاز رساله ي يكم تاملات نابهنگام خود را با اين عبارت شروع مي كند كه: ‹‹باور عام در آلمان، سخن از نتايج شوم و مخاطره آميز جنگ را – به ايشانژه جنگي را كه به پيروزي منجر شده باشد – تقريبا تحريم مي كند.›› ما نيز در ايران عصر حاضر در خصوص انقلاب 22 بهمن 1357 به همين مشكل دچاريم، يعني فضاي سياسي كشور، نقد اين انقلاب را تحريم مي كند.



4- سخن نهايي نيچه در آخرين فراز از آخرين رساله ي تاملات نابهنگام اين هست كه: ‹‹كدام يك از شما حاضر هست، با علم به اين كه ‹‹قدرت، شر هست››! از قدرت چشم بپوشد؟›› براستي در همين ايران خود ما چه تعداد هستاد دانشگاه، فلسفه دان، عالم، هنرمند، شاعر از ‹‹قدرت›› چشم پوشيده اند و به نقد قدرت پرداخته اند؟ نه! اكثريت مطلق، داماد علم و دانش خود را در پاي عروس قدرت قرباني كرده اند و ندانسته اند كه اين قدرت پايدار نيست و شرف و عزت ماندگار انساني، از قدرت و رياست و تفوق زودگذر سياسي برتر هست

2:

آيا اگر نيچه زاده نمي شد، جهان امروز ما چنين مي بود كه هست؟جواب بسياري از اهل انديشه قطعآ منفي خواهد بود.

ازنگاه اونا ن نيچه احتمالآ جزو اولينده انديشمندي خواهد بود كه در آفريدن جهانن نو به سبك امروزي نقش به سزايي داشته هست.

اگر بر اون شايشانم ميزان تاثيرگذاري و نفوذ نيچه بر جريان هاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي قرن بيستم را بسنجيم.

از ميان فلاسفه تنها ماركس قدرت رقابت با او را خواهد داشت.

اوندره مالرو مي نايشانسد: تمام انديشه هاي بنيادي قرن بيستم يا از اون ماركس هست يا نيچه.

تاثير گذاري نيچه حتي بر جريان هاي غير فلسفي نيز شفرمود انگيز هست.

او فيلسوف محبوب ناسيونال سوسياليستها و فاشيستها بود؛ در عين حال بدون آثار او روانشناسي جديد از جمله مكتب يونگ و نيز فرايشاند شكل كنوني خود را نمي داشت.

در جهان ادبيات نايشانسندگان طراز اول بسياري از توماس مان، هرمان هسه و پير اوندللو گرفته تا جرج برنارد شاو، دي اچ لارنس و هستريند برگ عميقآ تحت تاثير اايشانند.

مفاهيم بر ساخته او مانند اراده معطوف به قدرت، ابر انسان، نيرايشان حياتي و...

اكنون جزو واژگان تخصصي علوم انساني بايشانژه سياست، جامعه شناسي و روانشناسي به شمار مي آيند؛ مكاتب جديدي همچون اگزيستانسياليسم و پسا مدرنيسم ريشه هاي نظري خود را در آثار نيچه باز مي جايشانند.

همينطور درباره ارزش ادبي آثار نيچه فرموده اند پس از لوتر و گوته، نيچه بيشترين تاثير را بر زبان و ادبيات آلماني بر جاي گذاشته هست.

به اين معنا كه هيچ روشنفكر و نايشانسنده آلماني يافت نمي شود كه مستقيم يا غير مستقيم تحت تاثير نثر و زبان نيچه نبوده باشد.

حتي اگر از تاثير و زبان نيچه چشم بپوشيم-به فرموده يكي از هستادان فلسفه- مي توا ن مدعي شد كه تصور ناپذير هست كسي عميقآ نيچه را بخواند و سپس همان آدمي شود كه پيش از اون بوده هست؛ چون- باز به قول همين هستاد- او نه تنها فيلسوف فيلسوفان، بلكه فيلسوفي براي كساني هست كه فلسفه نمي دانند.

نيچه هموقت فيلسوف، زبان شناس، روانشناس و جامعه شناس بود و فرمودارش درباره اقتصاد، علم، ادبيات، تاريخ، فرهنگ، اخلاق، دين و...

در اين حوزه ها قابل تامل و اعتناست.

بدين سبب كه او اگرچه نظامي فلسفي بنيان نمي نهدو از نظام سازي مي گريزد، اما بيش از هر فيلسوف نظام سازي تاثيرگذار هست.

و سر انجام مهم ترين دليل براي اونكه نيچه بخوانيم اين هست كه او نه انديشه ها كه انديشيدن را مي آموزاند.

او ياري مان مي دهد كه اون شايشانم كه مي توانيم و بايد باشيم.

او ما را به فراسايشان نيك وبد مي برد و با فرموداري نغز و شيرين اونچه ديگران در يك كتاب مي گايشانند و يا حتي در يك كتاب هم نمي توانند بگايشانند در ده جمله مي گايشاند.

نيچه نه تنها با واژه ها مي انديشيد كه با اونها زندگي مي كرد.

او با انديشه هايي زيست كه ديگران مي هراسيدند بدان بينديشند، او از پرتگاهي پريد كه ديگران مي ترسيدند بدان بنگرند.

او نه تنها بي باك زست كه بي باك انديشيد و بي باك سخن فرمود.

اونچه از سر عشق رخ مي دهد، همواره فراسايشان نيك و بد انجام مي گيرد

3:


آثار مهم نيچه به ترتيب عبارتند از: تولد تراژدی (١٨٧٢)(Die Geburt der Tragoedie) ، انسانی ، چنين انسانی (١٨٧٣)(Menschliches, Allzumenschliches) ، دانش شاد (١٨٨٢) (Die froehliche Wissenschaft) ، چنين فرمود زرتشت (٩١_١٨٨٣)(Also Sprach Zarathustra) ، خواست معطوف به قدرت (١٨٨٦) (Der Wille zur Macht) و سرانجام آخرين اثر كه فشرده زندگی و افكارش می‌باشد: ‌«اكه هومو‌» (١٨٨٨)‌ (Verket Ecce Homo) «اين هست انسان‌» (١٨٨٨) نام دارد.



نيچه زندگی پر درد و رنج و پيكار ستودنی اش در راه غلبه بر ‌«دشمن درونی‌» و نيروهای تباه كننده زندگی اش را ‌«اين هست انسان‌» برشته تحرير در اوج بلوغ فكری در ٤٥ سالگی در آخرين كتاب خايشانش بنام ‌«اكه هومه‌» (١٨٨٨)(Verket Ecce Homo) در آورد كه در زير به بررسی اون خواهيم پرداخت.



بايد بخاطر داشت كه از افكار و زندگی نيچه تفاسير گوناگونی وجود دارد ، اما بخش زيادی از سوه ٴ برداشتها و بايشانژه نسبت دادن افكار نژادپرستانه و فاشيستی به نيچه بشدت نادرست و مغرضانه هست.

زيرا افكار او درباره انسان كه در زير بدان خواهيم پرداخت مغاير با چنين برداشتهايی هست.

اما يك دليل مهم سواستفاده از نيچه مواضع سياسی خواهر او اليزابت و بايشانژه شوهر خواهر او می‌باشد.

خواهر نيچه با يك مرد فاشيست آلمانی ازدواج كرده بود و از نظر تمايلات فكری و سياسی تحت تاثير شوهرش برنامه داشت.

شوهر خواهر نيچه به دليل موقعيتی كه برای نگهداری و مراقبت از نيچه در سالهای پايانی زندگی فراهم شده بود ، به نامه‌ها و دست نوشته‌های نيچه دسترسی داشت و از اونها بطور مغرضانه‌ای بايشانژه پس از مرگ نيچه سواستفاده كرد.

شوهر خواهر نيچه بسياری از نامه‌ها و دست نوشته‌های او را نابود و يا سانسور كرد و در بخشی از اونها نيز دست كاری كرد.

كوشش آگاهانه و مغرضانه او اين بود كه نيچه را از نظر فكری همداستان خود و بعنوان يك فيلسوف طرفدار نژاد برتر و مدافع نظريات فاشيستی معرفی كند.



اما يك دليل ديگر تنوع برداشتها از نيچه و بايشانژه قرائتهای منفی از او ، رايشانكرد و طرز نگاه و نوشتار خود نيچه می‌باشد.

متون و نوشته‌های نيچه از ايشانژگی خاصی برخوردارند كه مختص خود اوست.

آثار نيچه پژواك ذهنيت تند و تيز ، پرشور و طغيانگرانه اوست.

نوشته‌های او بسيار دشوار و پيچيده هست.

نقل قول كوتاه و خارج از متن از آثار نيچه بی اندازه دشوار هست.

لذا نوشته‌های او به اشكال گوناگون و بدون توجه به متن و موضوع و هدف نايشانسنده بطور يكجانبه‌ای مورد برداشتهای عجيب و غريب برنامه گرفته هست.

از اينرو شناخت خود نيچه و شخصيت و افكار او برای راهيابی به آثارش از اهميت بسزايی برخوردار هست.



نيچه به فرهنگ ، زبان و اساطير يونان باستان علاقه شگرفی داشت.

با وجود انتقادات شديدی كه نيچه به دوران و افكار رمانتيك داشت ، اما در رفتار خود تا حدی تحت تاثير رمانتيك‌ها بود.

نيچه نيز مانند لردبايرون شاعر بزرگ و نامور دوران رمانتيك در واقع يك اشراف زاده طغيانگر بود و تصادفی نيست كه از يكسو فلاسفه دوران روشنگری بايشانژه كانت و روسو را بعنوان ‌«اخلاق گرايان متعصب‌» مورد انتقاد برنامه ميداد ، اما به بايرون و آثار او عشق می‌ورزيد.

اما يك ايشانژگی شگرف نيچه ، كوشش او برای در هم آميزی و تركيب ارزشهای دو گانه هست.

زيرا نيچه از يكسو ستايش گر ابر انسان نه به معنای لغوی و زورمندی بلكه به معنای توانمند شدن انسان هست و از سوی ديگر به فلسفه ، ادبيات و هنر و بايشانژه موسيقی عشق می‌ورزد.



برتراند راسل(Bertrand Russell) فيلسوف مشهور و معاصر انگليسی از اين نظر به مقايسه ميان نيچه و ماكياولی می‌پردازد.

به عقيده وی با وجود تمايزات زيادی كه ميان اين دو متفكر وجود دارد ، شباهتهای زيادی ميتوان در ميان اونها يافت.

راسل می‌نايشانسد: ‌«ماكياولی انديشه‌های خود را از تجربه عملی سياست پيشگی و زندگی می‌گرفت و هيچگاه يك نظريه پرداز تجريدی و پر وسواس و بلند پرواز نبود.

اما نيچه فردی دانش آموخته بود كه آموزه‌های خود را برپايه مطالعه و دانش و تعمق فلسفی و تجريدی پيش كشيد.

اما تشابه اونها بسيار بيشتر از تمايزاتشان هست.

فلسفه اجتماعی نيچه دارای هم پيوندی بسيار نزديكی با انديشه‌های ماكياولی در كتاب شهريار دارد.

آموزه‌های هر دو اونها در باره قدرت ، اخلاق و مسيحيت دارای نزديكی‌های بسياری هست.

هر دو اونها رايشانكردی ضد مسيحی دارند.‌»

تاايشانل نيچه از مفهوم فرديت و ‌«من‌» و ‌«منيت‌» را ميتوان از مناطر گوناگون مورد بحث برنامه داد.

گاهی منظور نيچه از فرديت مفهومی هست كه در برابر ‌«تنوع‌» برنامه ميدهد و گاهی دركی تفسير گرايانه هست كه در برابر پوزيتيايشانسم برنامه ميدهد.

اما مسئله پايه ی او نفی حقيقت مطلق هست.

نيچه در برابر اين آموزه پوزيتيايشانستی كه می‌گايشاند: ‌«تنها فاكت‌ها وجود دارند‌» ، می‌گايشاند: ‌«هرگز تنها فاكت‌ها وجود ندارند ، بلكه انواع تفاسير و برداشتها از اونها وجود دارند.‌» نيچه بر اين باور هست كه: ‌«دنيا در برابر برداشتهای بی پايان و بی انتها به گونه‌ای باز برنامه دارد.

هر يك از اين برداشتها درباره جهان هستی دارای پيش فرضهای معينی هست كه در پيوند نزديك با خواست تحقق اونها بر پايه ‌«قدرت‌» برنامه دارد.

هر يك از اين تاايشانلات نه نفی كننده و نه قابل تبديل به تاايشانل ديگری هست.‌» به باور نيچه اين تاايشانل‌ها گاه چنان نسبت به همديگر متفاوت و متعارض‌اند كه بازشناخت متن اصلی را دشوار می‌كنند.

نيچه مثلا در باره تاايشانل‌های گوناگون از انقلاب فرانسه می‌گايشاند: ‌‌«باز شناختن متن از پس تاايشانل‌ها كاری هست بسيار دشوار ، انگار متن پشت تفسيرها گم شده هست.‌»

لذا تصادفی نيست كه ميشل فوكو در مقاله ‌«نيچه ، فرايشاند و ماركس‌» با تاكيد بر اينكه از نظر نيچه تاايشانل هرگز متوقف نمی‌شود ، نوشت كه: ‌‌«اين سه متفكر ما را در برابر يك امكان تازه برای تاايشانل كردن برنامه دادند و بار ديگر امكانی برای هرمنوتيك به وجود آوردند.‌» همينطور تصادفی نيست كه اكثر متفكران پسامدرن به پيروی از نيچه پرداخته و يا تحت تاثير او بوده‌اند.

كسانی مانند ميشل فوكو ، ژاك دريدا ، فيليپ لاكولابارت از اين جمله‌اند.

در ميان اونها بايشانژه ژاك دريدا فيلسوف مستقلی بود كه دل سپردگی بسياری به نيچه داشت و در نوشته‌هايش به انتقاد راديكال از آيين‌های سنت گرايانه پرداخت و سهم قابل توجهی در روی برگردندان نسلی از روشنفكران غربی از ماركسيسم ارتدكس و از انقلابی گری همچون راه علاج بيماريهای اجتماعی داشت.




مفهوم فرديت انسانی در نماد ‌«ابر انسان‌»
به باور نيچه هوش و شناخت انسان بی نهايت و بی انتها نيست بلكه محدود و مشخص هست.

همين قرائت از محدوديت درك انسانی هست كه نيچه را به ترديد و انتقاد از تاايشانل‌های انسانی می‌كشاند و اين متفكر را به شكاكيت و فلسفه انتقادی رهنمون ميشود.

بعبارت ديگر فردباوری نيچه نه محصول باور او به توانايی شگرف انسانی بلكه ناشی از ترديد او به نگاه انسان به جهان پيرامونی اش هست.

علت پايه‌ای رايشانكرد انتقادی نيچه به انسان و جامعه در نگرش ضد دينی او نهفته هست.

نيچه بر اين باور هست كه تفكر دينی نزديك به ٢٠٠٠ سال بر انديشه انسان چيره بوده هست.

اين ارزشهای دينی همواره به انسان امر و نهی كرده و به او حكم كرده‌اند كه چه بايد كرد و چه نبايد كرد.

چيرگی نگرش اخلاق و فرهنگ دينی بر انسان يوغی به گردن او نهاده هست و رهايی انسان از يوغ اين بندگی تنها وقتی مقدور هست كه از اون بلگسلد.



نيچه در كتاب ‌«چنين فرمود زرتشت‌» دين را به اژدهايی تشبيه می‌كند كه طی قرنها بر سرنوشت و تفكر انسان فرمان رانده هست.

اخلاق دينی و دستورالعمل‌هايی كه اين ارزشها برای زندگی انسان در نظر گرفته همچون جبری دروغين هست كه مانع روشن بينی و شناخت و تكامل انسان هست.

بنابراين عامل اصلی محدوديت بينش انسان ، دين و ارزشهای ناشی از اون می‌باشد.

راه انسان برای فرديت يافتن از مسير غلبه بر اخلاق دينی می‌گذرد و لذا بايد بر اين اخلاق دينی چيره گشت و اونرا بدور افكند تا بتوان به ‌«ابر انسان‌» تبديل شد و بر محدوديتهای بينشی انسان عادی فايق آمد.

نيچه تاكيد می‌كند كه انسان بجای پذيرش يوغی كه اژدهای مسيحيت به گردن او نهاده و همواره بر او فرمان رانده هست كه: ‌«تو مكلف به....‌» ، بايد به شيری تبديل شود كه بگايشاند: ‌«من می‌خواهم‌».

اين اولينپيش شرط گسستن از اخلاق دينی و گام نهادن در راه خلاقيت فردی و انسانی هست.

اما اين نيز برای تبديل شدن به فرديت قهرمانانه كافی نيست.

بايد يك گام ديگر به پيش نهاد و از شير به كودكی معصوم تبديل شد.

چرا كه ‌«كودك معصوم‌» نماد تولدی تازه و دست نخورده هست.

تولد تازه انسان به معنای اون هست كه هيچ سنت و ارزش از پيش تعيين شده‌ای بر ذهنيت انسان نقش نه بسته هست.

ذهنيت كودك معصوم از هر گونه ارزشهای تحميلی مسيحيت مبراست و لذا توانايی گسستن از ارزشهای دروغين و از پيش ساخته شده و ساده انگارانه را داراست.

بنابراين شير ، نماد ترديد و شكاكيت و انتقاد از فرهنگ و اخلاق دينی هست ، اما هنوز به معنای ‌«ابر انسان‌» شدن نيست ، بلكه به معنای فردگرايی قهرمانانه هست.



نيچه در اكثر آثار خود به انتقاد شديد از مسيحيت می‌پردازد و اونرا علت اصلی ركود و نزول انسان ميداند.

قدرت دين بر انسان قدرتی نامربوط و نا به حق هست و لذا بايد بر افتد.

اما در جواب به پرسش ارزشهايی كه بايد جايگزين ارزشهای دينی گردند ، نيچه با تاكيد می‌گايشاند: هيچ چيز.



چنين پاسخی نشانه شكاكيت و رايشانكرد انتقادی او به جامعه و انسان هست.

اما نگرش انتقادی نيچه در واقع نه متوجه انسان و جامعه بلكه اخلاق و ارزشهای حاكم بر اونهاست.

با چنين نگاهی هست كه نيچه مفهوم ‌«ابر انسان‌» را پيش می‌كشد كه مراد او تاكيد بر فرديت انسان هست.

نيچه با گذار از مفهوم انسانهای عادی ذوب شده در دين يا در ايدئولوژی و يا هر مفهوم مشابه در جستجوی فرديت انسانی هست كه در دوران او همچون نماد ‌«قهرمانی‌» غير عادی و فراتر از ارزشهای عام بشری جلوه گر ميشود.

نيچه از نبود قهرمان در جامعه مدرن شكوه مند هست.

با اين وجود قهرمان مورد نظر نيچه نه نوابغ و يا شواليه‌ها بلكه كسانی‌اند كه انسان را در انسان بودن و ‌«خود بودن‌» نيرومندتر می‌سازند و ارزشها و اخلاق حاكم بر جامعه را زير سوال می‌برند.

اما بايد بخاطر سپرد كه در اين ستيز عليه ارزشهای رسمی و اخلاق غالب اجتماع هيچ حقيقت مطلقی وجود ندارد.

اين بدان معنی هست كه انسان هرگز قادر به دسترسی به حقيقت مطلق نيست.

لذا تلاش فرد انسانی برای خود يابی و راهيابی بسوی ايده آل ‌«ابر انسان‌» پيكاری هست تراژيك.

اما همين پيكار تراژيك هست كه انسان را به منزلت قهرمانی فرا می‌رايشاناند و از خود فراتر می‌برد.




انسان چگونه اون ميشود كه هست؟
آخرين كتاب نيچه كه حاصل تاملات و بازنگری انديشه‌ها و فشرده همه زندگی و آموزه‌های اوست ‌«اكه هومو‌» (١٨٨٨)(Verket Ecce Homo) ‌«اين هست انسان‌» نام دارد.

‌«اكه هومو‌» تحليل زندگی نيچه و كوششی در راه خودشناسی و خوديابی و شيوه اون هست.

در اين كتاب نيچه به توصيف و تحليل واقعياتی می‌پردازد كه به پرورش و ساختن يك متفكر و فيلسوف منجر ميشود.

نيچه خود را با سقراط و افلاطون مقايسه می‌كند تا بتواند پرسش مركزی كتاب خود يعنی شكافتن چگونگی ایجاد يك متفكر را توضيح دهد.

هدف نيچه از اين مقايسه اون هست كه راه غلبه انسان بر خود خايشانشتن را نشان دهد.

او در جستجوی فرارايشاناندن انسان به مرزهايی فراسوی خود و فراسوی ارزشهای دينی و سنتی حاكم هست.



بايد تصريح كرد كه در اين رايشانكرد نايشانسنده هرگز نشانی از تواضع و فروتنی نمی‌توان ديد.

او آشكارا خود را ‌«يك فيلسوف بزرگ‌» می‌نامد و اصولا فروتنی را همچون ارسطو رايشانكردی نابخردانه و نشانه فقدان اعتماد بنفس آدمی می‌شمرد.



كتاب شامل ١٤ فصل هست.

نيچه در فصول نخست هنگامی كه به توصيف موقعيت و منزلت فيلسوف و متفكر می‌پردازد ، مقام فيلسوف را در حد پيامبران بالا می‌برد.

نيچه بدون تواضع خود را در مقام فيلسوف برنامه ميدهد و در اين رايشانكرد روشی آشكارا خودمركز بينانه دارد.

او پرسشهايی پيش می‌كشد كه خواننده را در شفرمودی فرو می‌برد: ‌«چرا من چنين هشيارم‌» ، ‌«چرا من موفق به ایجاد چنان آثار مهمی در زندگی شدم ؟‌» ، ‌«چرا من اصلا يك سرنوشت‌ام ؟‌» ، ‌«چرا من فراتر از يك انسان عادی‌ام ؟‌» ، ‌«چرا من يك ديناميت هستم ؟‌»

‌«اكه هومو‌» شامل دو بخش هست.

بخش نخست كه به خود شناسی اختصاص دارد و نايشانسنده سرنوشت خود را با سرنوشت فلسفه پيوند ميزند.

بخش دوم سير منطقی و كرونولوژيك زندگی و آثار نايشانسنده را در بر می‌گيرد.



از توضيحات نايشانسنده ميتوان دريافت كه زندگی بسيار سختی را پشت سر گذاشته و اخلاق سخت گيرانه دينی را با همه وجود حس كرده ، اما هيچگاه تسليم اون نشده و ميل چيرگی بر اون همواره در درونش شعله ور بوده هست.

اما پرسش مركزی او حول محور گزينش راهی هست كه او را به چنان انسانی تبديل كرده هست كه هست.

بعبارت ديگر ‌«اكه هومو‌» سرنوشت خود او همچون فيلسوف و متفكر هست.



نيچه تاكيد می‌كند كه راه تبديل او به انسانی فراتر از يك انسان عادی اخلاق گرا ، گذر از مسير دشوار طغيان عليه متافيزيك بوده هست.

زيرا انسان اگر خود را همچون ‌«سايه خدا‌» بنگرد ، هرگز قادر به كاربرد نيروی عقل خود و ايجاد پلی بسوی خود برای فراتر رفتن از خود و گزينش زندگی آزادتر و تازه‌تر نيست.



نيچه ‌«اكه هومو‌» را در ٤٥ سالگی كه به فرموده او ‌«پربارترين دوران زندگی و فصل پختگی و كشت محصول زندگی هست‌» به رشته تحرير در آورده هست.

می‌نايشانسد: ‌«اين ماه اكتبر همان ماه تولد من هست كه نماد پاييز زيبا و فصل درو و برداشت ميوه زندگی هست‌».

نيچه كتاب را به ‌«خود‌» بعنوان ‌«هديه زندگی‌» تقديم می‌كند.

اما اين دوران پختگی نايشانسنده در حقيقت فصل نگاه دوباره به زندگی و تفسير اون نيز هست.

تنها در پرتو چنين بازبينی و نقد زندگی پشت سر هست كه می‌ميتوان به آينده نگريست و به پرسش چگونه انسان شدن انسان چنانكه هست جواب داد.

نيچه تاكيد می‌كند كه به همين دليل ناگزير هست كه زندگی اش را دوباره داوری كند و تكليف خود را با خود روشن كند.

لذا بايد به يك خانه تكانی و بريدن ناف زندگی خود دست زند و اونچه را كه بايد بدور بريزد از اونچه كه بايد حفظ شود ، جدا كند.

زيرا تنها از اينراه هست كه انسان ميتواند به زندگی خود ارزش دهد و خود را جاودانه كند.

در اين بازبينی بايد با گذشته برخوردی فعال كرد و حساب خود را با گذشته روشن كرد.

در اين كار بايد روشن كرد كه چه چيزی ارزش حفظ شدن و تقايشانت را داراست و چه چيزی بايد ترك شود.

در اين بازبينی گذشته نيچه بر چند موضوع انگشت می‌گذارد.



نخست اينكه مروری بر زندگی خود و نيز ديگر فلاسفه روشن می‌كند كه چيزی بنام حقيقت مطلق وجود ندارد.

اونچه كه وجود داشته از يكسو متافيزيك ، برداشتها و تاايشانل‌های گوناگون از مسايل و ظواهر بوده هست و از سوی ديگر ‌«دانش شاد‌» و ‌«زندگی بخش‌» كه در ‌«نفس آزاد انسانی‌» نهفته هست.

نيچه تاكيد می‌كند كه وی بر خلاف سقراط كه همه زندگی را ‌«تدارك مرگ‌» دانسته ، او زندگی را سرشار از نشاط و عشق به سرنوشت ميداند.

لذا فلسفه و فعاليت فلسفی عين ‌«نفس كشيدن در هوای تازه‌» هست.

در تشريح پروژه فلسفی خود ، نيچه تاكيد می‌كند كه جوهر اون عبارت بوده هست از: ‌«تبديل انسان مخلوق به انسان آفريدگار‌».

اما برای اين كار لازم هست كه همه ارزشهايی را كه خوب و بد و نيك و شر و مثبت و منفی را آفريده‌اند زير سوال برد.

نيچه در جواب به اين پرسش كه كدام معيارها ، شاخص چنين ارزشگذاريهايی‌اند ، از عقل عملی و يا عقل ناب سخن می‌گايشاند.

اما در گام بعد نشان ميدهد كه اين عقل عملی يا عقل ناب نيز چيزی جز ارزشهای چهار گانه‌ای نيست كه در چهار مفهوم بنيادی: ‌«حقيقت‌» ، ‌«اخلاق‌» ، ‌«دانش‌» و ‌«باور‌» جلوه گر ميشود.

نيچه تاكيد می‌كند كه برای دستيابی به منبع واقعی حيات وظيفه فلسفه نه بررسی ايده حقيقت بلكه درست زير و رو كردن همين مفاهيم چهارگانه هست.

بنابراين از ديد نيچه بسيار لازم هست همه اونچه كه ‌«حقيقت‌» ، ‌«اخلاق‌» ، ‌«دانش‌» و ‌«باور‌» تلقی ميشود ، مورد بازبينی برنامه گيرد و دست كم صحت و سقم اونها با ترديد و انتقاد نگريسته شود.



نيچه با انتقاد تند از كانت می‌گايشاند او قصد داشت كه از طريق عقل و معرفت به ايده خرد ناب دست يابد ، اما همين رايشانكرد را بايد زير سوال برد.

زيرا بدون افشا و انتقاد از نيروها و ارزشهايی كه معيارهای كاذب ما را آفريده‌اند و به دشمن زندگی انسان تبديل شده‌اند ، نميتوان راه رهايی را يافت.

نيچه منظور خود از زير سوال بردن اين ارزشها را بطور فشرده چنين خلاصه می‌كند كه: ‌«اون باش كه هستی.‌» ارزشهای چهارگانه فوق بجای اونكه كمكی به خلاق كردن انسان كنند ، در عمل مانع ديدن و كشف خود انسان شده‌اند.

انسان به دليل ترس از خدا و يا در نظر گرفتن خير و شر قبل از هر چيز خود را می‌فريبد و راه كشف و خوديابی را بر خود مسدود می‌كند.



نيچه اونگاه تحليل از گذشته را به نگاه به آينده پيوند می‌زند و می‌گايشاند مهمترين هدف انسان غلبه بر خود و ساختن پلی بسوی خود بايد باشد تا بتواند نواقص خود را بازيابد و شناخت درستی از خود كسب كند.

در اين كوشش نيچه راه و رايشانكرد خود را پيش می‌كشد و می‌گايشاند می‌خواهد صادقانه همه چيز را روی ميز بگذارد.

می‌گايشاند: ‌«عليرغم بيماريهای مختلف ، خود را كاملا سالم ميدانم.

صرفنظر از اينكه اندام و ارگانهای من چه واكنشی نشان دهند ، من سالم هستم.

اين معادله شگرفی هست ، اما چنين هست.‌» در توضيح اين معادله شفرمود انگيز می‌گايشاند: ‌‌«هايشانت انسان همواره دوگانه هست.

چيزی بنام حقيقت مطلق وجود ندارد.

هايشانت انسان چيزی ميان مرگ و زندگی هست.

انسان هموقت هم مرگ هست و هم زندگی.

زندگی ارثيه‌ای هست دوگانه كه در جايی ميان تباهی و نيكی برنامه دارد.‌» نيچه تجربه خود از زندگی را باز می‌كند و توضيح ميدهد پدرش هنگامی كه ٣٦ ساله بود و او تنها چهار سال داشت ، با زندگی وداع كرد.

اما در اين تباهی و انحطاط او توانست با كمك مادر خود كه نماد عشق به زندگی بود ، نيروی نشاط و شادی بخش زندگی را كشف كند و بر تباهی چيره گردد.



نيچه تاكيد می‌كند كه عليرغم بيماريهای گوناگون هرگز خود را قربانی نيروهايی تباه كننده زندگی نميداند.

می‌گايشاند تباهی را از پدرش به ارث برده بود ، اما توانست از راه شناخت خود بر خود غلبه كند و عليرغم دردهای گوناگون به زندگی بازگردد.

می‌گايشاند: ‌«در تاريك‌ترين روزهای زندگی نيز در جايی روشنايی وجود دارد كه بايد اونر كشف كرد تا بتوان نيروی زندگی را بازيافت.

اما كشف نيروی زندگی تنها با نيروهای درونی انسان ممكن هست.

بايد توانايی دگرگونی از تباهی به زندگی را در خود كشف كرد و از انحطاط به حيات گذر كرد‌».

نيچه می‌گايشاند تنها با زير سوال بردن ارزشهای كاذب توانسته هست بر بيماری كه دشمن درونی او بوده هست ، چيره گردد.

نيچه می‌نايشانسد: ‌«برای اون كس كه از درون دالان تنگ بيماری گذشته هست ، زندگی زيبايی و نشاط ديگری دارد.

درد و زندگی در ستيز با يكديگر نيستند ، فراسوی اونها را بايد ديد.‌»


انديشه انتقادی دوران مدرن
در حقيقت ميتوان فرمود كه عبارت فوق ، جوهر فلسفه نيچه را تشكيل ميدهد.

اين دريافت بدان معنی هست كه انسان همواره در حال دگرگونی هست و هايشانت يگانه‌ای ندارد.

لذا حقيقت يگانه‌ای نيز وجود ندارد ، اما هنر واقعی يعنی ‌«تحمل حقيقت‌».

به اين ترتيب اهميت پايه ی رايشانكرد انتقادی نيچه در تابو شكنی و نقد ارزشهای حاكم هست كه هموار كننده راه انسان مدرن بشمار ميايد.

اين نگرش نيچه يكی از ستونهای مستحكم و سنتی فلسفه و تفكر غرب را كه مبتنی بر دين ، مسيحيت و نگاه به جامعه و انسان بر پايه ‌«اخلاق دينی‌» و ‌«بالا‌» و ‌«پايين‌» و ‌«مافوق‌» و ‌«مادون‌» شمردن جايگاه ارزشها بود ، مورد چالش جدی برنامه داد.

نيچه نشان داد كه چنين ارزشهايی جاودانی وجود ندارند.

نظريه نيچه نه تنها تضاد انديشی در فلسفه و اخللاق و سياست را بطور راديكال رد كرد بلكه در عمل نگاه مثبتی به چالشهای واقعی زندگی ايجاد كرد و نشان داد كه انسان ميتواند حتی از تباه‌ترين و بدترين موقعيتها نيز بهره برداری مثبت كند.

بعبارت ديگر راه خلاصی واقعی نه در ثنايشانت و اجبار به انتخاب ميان يزيد و حسين و يا بهشت و جهنم و يا جنگ و صلح بلكه در فراسوی اونهاست.



نيچه كه قبلا انديشه ‌«ابر انسان‌» را پيش كشيده بود در آخرين اثر خود ‌«اكه هومو‌» به انديشه ‌«انسان‌» چنانكه هست و اونچه ميتواند شود ، رسيد.



در اين ترديدی نيست كه نيچه برخلاف برخی از تفاسير اصولا هرگز تمايلی به قدرت نداشت و هرگز نمی‌خواست يك ‌«ابر انسان‌» به مفهوم لغوی كلمه باشد.

يكی از عناصر مركزی انديشه نيچه طغيان عليه ‌«اخلاق بردگی‌» هست.

اصولا برای نيچه معنای خوب و بد و ‌«بالا‌» و ‌«پايين‌» به شكل سنتی خود مطرح نبود.

او هرگز نه تنها در پی تقسيم بندی انسانها به ‌«انسان برتر‌» و ‌«انسان بدتر‌» نبود بلكه ارزشهايی را كه اين گونه تقسيم بنديها را می‌آفريدند و ميان انسانها ديوار می‌كشيدند به شدت زير سوال می‌برد.

برای نيچه خود انسان و زندگی او و چگونه انسان شدن انسان ، اهميت مركزی داشت.



نيچه بشدت تحت تاثير باروخ اسپينوزا بود كه شعارش اين بود: ‌«گريه نكن ، نخند ، بينديش‌».

اما خود به يكی از بزرگترين و موثرترين متفكران و فيلسوفان غرب تبديل شد و امروزه به عنوان يكی از پنچ متفكر بزرگ دنيا بشمار ميرود.

او ابتدا محقق زبان بود و كتاب انجيل را به زبان اصلی اش خوانده بود و در خانواده بشدت مذهبی با عمق روح و تربيت مذهبی آشنايی يافته بود.

نيچه تبديل انسان به موجودی گناهكار را كه بايد از طريق طلب بخشش از پروردگار و ‌«نيروهای بالايی‌» عفو شود ، بشدت ضد انسانی ميدانست.

او بر اين باور بود كه دستگاه كليسا و انديشه گناهكاری و عفو و نيز زندگی پس از مرگ در حقيقت زندگی و نيروی خلاقيت را از انسان گرفته و او را اسير كرده هست.

اين عين اخلاق بردگی و اسارت هست كه انسان مجبور شود در برابر قدرت حكام چه دينی و چه غير دينی زانو زند و طلب عفو كند.

نيچه در جايی در انتقاد شديد از مذهب و كتاب انجيل می‌گايشاند: ‌‌«هنگام به دست گرفتن كتاب انجيل ، برای اجتناب از آلودگی بايد دستكش به دست كرد‌».



انتقاد نيچه از دين و فرهنگ و ارزشهای حاكم بر جامعه چندی پس از مرگ وی مورد بازخوانی عميق و گسترده روشنفكران و انديشمندان غرب برنامه گرفت و تبديل به رايشانكردی چنان فراگير شد كه مدرنيته بدون اون قادر به گشودن راه خايشانش بجلو نبود.

جوهر اصلی انتقاد نيچه به اين دريافت منجر ميشود كه در پشت ارزشها و فرمودمانها ، انسانها برنامه دارند.

لذا انسان بايد خود را چنان كه هست بشناسد و چيزی بنام شر مطلق و نيك مطلق وجود ندارد.

انسان تنها از طريق بازشناخت و بازتعريف خود هست كه ارزش واقعی خود را می‌يابد.

باز تعريفی كه نه در سيستم ارزشگذاری نهادها و رسوم موجود بلكه در فراسوی اونها وجود دارد.



نيچه در كتاب ‌«فراسوی نيك و بد‌» می‌نايشانسد: ‌«هر چه می‌گذرد بر من بيشتر چنين می‌نمايد كه فيلسوف در مقام انسانی كه ناگزير از اون فردا و پس فرداست ، خود را همواره با امروز خايشانش در ستيز يافته هست ، و می‌بايد كه بيابد.

دشمن او همواره آرمان امروز بوده هست.»

اين سخن نيچه گوهر انديشه انتقادی مدرن هست.

چرا كه مدرن بودن به معنای نقد اوضاع كنونی هست.

از اين منظر نيچه بعنوان گشاينده راه مدرنيته دشمن سنت‌های جزمی هست و به جنگ با گذشته‌ها و نيز امروز می‌رود و در اين پيكار دائمی با بقايای سنت‌ها و جزم‌های گذشته و امروز حتی از پذيرش آرمانهای امروز نيز سرباز ميزند.

در چنين پيكاری هست كه نيچه در موقعيتی ناآرام برنامه دارد و هم با سنتها و باورهای كهنه می‌جنگد و هم با اونچه كه به نظر اكثريت امت درست می‌نمايد

4:

عظمت بشر در اونست که پل هست نه مقصد.

بشر را از این نظر میتوان دوست داشت که یک مرحله تحول و یک دوره گذرا نیست

5:

اراده یک احساس نیست بلکه شامل احساس های متعدد هست و نمی توان اون را از اندیشه جدا کرد.

در عین حال اراده یک شور هست و کسی که اراده می کند به اشتباه اراده را با عمل یکی در نظر می گیرد

6:

اشفتگي من از اين نيست كه تو به من دروغ فرموده اي من از اين اشفته ام كه

ديگر نميتوانم تو را باور كنم...!

7:

شاد ماندن به هنگامي كه انسان درگير و دار كارهاي ملال آور و پرمسئوليت هست، هنر كوچكي نيست.


8:

فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب های نیست و فیلسوف اون را پنهان می کند.

فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس هست نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد.


9:

نیچهپیوسته در طول وقت امری پدید آمده كه برای اون، زندگی بر زمین ارزشمند شده هست.

برای مثال، فضیلت، هنر، موسیقی، رقص، خرد، معنویت؛ خلاصه امری درهم، متعالی، عالی و الهی.((نیچه))







نیچهاخلاقیات گوناگون زبان اشاره عواطف هست.((نیچه))

10:

میخانه‌ای که تو برای خویش

پی‌افکنده‌ای

فراخ‌تر از هر خانه‌ای هست

جهان از سر کشیدن می‌یی

که تو در اندرون اون می‌اندازی،

ناتوان هست.

پرنده‌ای، که روزگاری ققنوس بود

در ضیافت توست

موشی که کوهی را بزاد

خود گویا تویی

تو همه‌ای، تو هیچی

میخانه‌ای، می‌یی

ققنوسی، کوهی و موشی،

در خود فرو می‌روی ابدی،

از خود می‌پروازی ابدی،

رخشندگی همهٔ ژرفاها،

و مستی همهٔ مستانی

- تو و شراب؟


11:

آیا برده هستی؟
پس دوست نتوانی بود
آیا خودکامه هستی؟
پس دوستی نتوانی داشت
در زن دیر وقتی هست که برده ای و خودکامه ای نهان گشته اند از این رو زن را توان دوستی نیست او عشق را می شناسد و بس
.

12:

در هوای تاریک – روشن
اون گاه که آرام بخشی شبنم
نادیده و ناشنیده
بر زمین فرو می بارد
زیرا شبنم آرام بخش
چون همه ی آرام بخشان مهربان
کفش هایی نرم به پا دارد.
به یاد داری، به یاد داری، ای دل تفته،
که روزگاری چه سان تشنه بودی،
تشنه ی سرشک های آسمانی و چکه های شبنم
سوخته و تشنه و خسته
اون وقت که بر گذرگاههای زرد مرغزار
نگاه شرارت بار خورشید شامگاهی
از خلال درختان تاریک گرد تو می دوید
نگاه های کورنماينده ، شعله ور، آزارگر خورشید
اونان ، پوزخند زنان، چنین فرمودن: ((تو؟ خواستگار حقیقت؟
نه! تنها یک شاعر!
یک جانور، جانوری مکار، شکارگر، کمین گر
که باید دروغ بگوید
که باید خواسته و دانسته دروغ بگوید:
آزمند شکار
با نقابی رنگارنگ
خود نقاب خویش
خود شکار خویش!

این-خواستگار حقیقت؟
نه! تنها یک دیوانه!یک شاعر!
تنها رنگین فرموداری
که از درون نقاب های یک دیوانه فریادهای رنگارنگ پر می کشد،
سوار بر پل های دروغین واژه ها
بر رنگین کمان ها
در میان آسمان های دروغین
و زمین های دروغین
ولگرد، پرسه زن
تنها یک دیوانه! یک شاعر!

این – خواستگار حقیقت؟
نه ساکت؛ صامت، صاف، سرد
تندیسی می شوی
نه همچون ستون خدا
ایستاده بر آستان پرستشگاه ها
سرشار از بازیگوشی گربه
جهنده از میان هر پنجره
تند! در هر حادثه
بوی کش برای هر جنگل
مشتاقانه، پرشور-و-شوق بی کش.
زیرا که در جنگل ها
در میان جانوران شکاری خوش خط و خال
گناهکارانه تندرست و رنگارنگ و زیبا می دوی
با لبان شهوت بار،
شادمانه سخره گر، شادمانه دوزخی، شادمانه خون آشام
شکارگر، کمین گر، دروغزن!

و یا چون عقابی که از دور
از دور بر مغاک ها چشم دوخته هست
بر مغاک های خویش:
وای که عقابان چه سان چرخ زنان فرود می آیند
فرو و فروتر
و به ژرفنای هر چه ژرف تر!
اونگاه،
ناگهان ، یکراست
با پرشی برق آسا
بر برَه ها می چهند
برق آسا ،در گرما گرم گرسنگی
آزمند برای بره ها
بیزار از تمام روان های بره وار
ترسناکانه بیزار از هر اون چه
گوسپند نماست و بره – چشم و تابدار – پشم
خاکستری، با خیرخواهی برگان و گوسپندگان!
این چنین
عقاب وار اند و پلنگ وار
اشتیاق های تو در پس هزار نقاب!
تو دیوانه! تو شاعر!
تویی که انسان را چندان چون خدا دیده ای که چون گوسپند
و خدا را در انسان اون سان از هم می دری
که گوسپند را در انسان
و به هنگام دریدن، خنده زنان!
آری، این هست، این، شادکامی تو!
شادکامی پلنگ و عقاب!
شادکامی یک شاعر، یک دیوانه!


در هوای تاریک – روشن
اون گاه که داس ماه
زنگارگون
در میان سرخی ارغوانی
رشکوَرانه فرا می خزد؛
بیزار از روز
و با هر گام نهانی
چمن های باژگونٍ گل سرخ را
می دِرَوَد تا اون که غرقه شوند
تا اون که رنگ باخته در شب غرقه شوند.

من نیز خود روزی این چنین غرقه گشته ام
از جنون حقیت جوئی خویش
از اشتیاق های روزینه ی خویش
خسته از روز، بیمار از روشنایی،
غرقه گشتم در فروسوی، شامگاه سوی، سایه سوی
سوخته و تشنه
از یک حقیقت
به یاد داری، به یاد داری، ای دل تفته
که اون گاه چه تشنه بودی؟
دور بادا من
از تمامی حقیقت
تنها یک دیوانه!
تنها یک شاعر

13:

نيچه، سعدی، و حافظ



نامِ سعدی و حافظ گايشانا تنها نام‌هايی باشند که از ايرانِ دوره‌یِ اسلامی در نوشته‌هایِ نيچه آمده هست.

در مجموعه‌یِ آثارِ نيچه در پاره‌يادداشتی يک نکته‌پردازی از سعدی نقل شده که ترجمه‌یِ اون چنين هست: ’سعدی از خردمندی پرسيد که اين‌همه [حکمت] را از که آموختی؟ فرمود، از نابينايان که پای از جای برنمی‌دارند مگر اون که نخست زمينِ زيرِ پای‌شان را با عصا بيازمايند.‘ اين نکته‌ای ست که سعدی از زبانِ لقمان— نمادِ افسانه‌ایِ خردمندی در ادبياتِ عربی و فارسی— در ديباچه‌یِ گلستان می‌گايشاند: ’لقمان را فرمودند، حکمت از که آموختی؟ فرمود، از نابينايان که تا جای نبينند پای ننهند.‘

حافظ نزدِ او نماينده‌یِ اون آزاده‌جانیِ شرقی ست که با وجدِ ديونوسوسی، با نگاهی تراژيک، زندگی را با شورِ سرشار می‌ستايد، به لذّت‌هایِ اون روی می‌کند و، در همان حال، به خطرها و بلاهایِ اون نيز پشت نمی‌کند.



نيچه از اين نکته‌پردازی هيچ تفسيری نکرده هست، امّا، بر پايه ِ فلسفه‌یِ نيچه، می‌توان فرمود که اين سخن نمودار خردمندی‌‌ای پرواگر و آهسته‌رو هست؛ خردمندیِ ’نابينايان‘، که خردمندیِ نيچه‌ای درست رايشانارویِ اون می‌ايستد، يعنی خردمندیِ بينایِ بی‌باکی که ’آری‘گايشانان می‌شتابد و خود را به دلِ زندگی و خطرهایِ اون می‌افکند، و از ’شتافتن لذتی شيطانی‘ می‌بَـرَد.

امّا نيچه يکی از نمونه‌ها‌یِ عالیِ خردمندیِ بينایِ ’ديونوسوسی‘ِ خود را در حافظ می‌يابد.

نامِ حافظ ده بار در مجموعه‌یِ آثارِ وی آمده هست.

بی‌گمان، دل‌بستگیِ گوته به حافظ و ستايشی که در ديوانِ غربی–و–شرقی از حافظ و حکمتِِ ’شرقیِ‘ او کرده، در توجّهِ نيچه به حافظ نقشی پايه ی داشته هست.

در نوشته‌هایِ نيچه نامِ حافظ در بيشترِ موارد در کنارِ نامِ گوته می‌آيد و نيچه هر دو را به عنوانِ قلّه‌هایِ خردمندیِ ژرف می‌ستايد.

حافظ نزدِ او نماينده‌یِ اون آزاده‌جانیِ شرقی ست که با وجدِ ديونوسوسی، با نگاهی تراژيک، زندگی را با شورِ سرشار می‌ستايد، به لذّت‌هایِ اون روی می‌کند و، در همان حال، به خطرها و بلاهایِ اون نيز پشت نمی‌کند (’بلايی کز حبيب آيد، هزار–اش مرحبا فرموديم!‘) اين‌ها، از ديدِ نيچه، ايشانژگی‌هایِ رايشانکردِ مثبت و دليرانه، يا رايشانکردِ ’تراژيک‘، به زندگی ست.

در ميانِ پاره‌نوشته‌هایِ باوقتده از نيچه، از جمله شعری خطاب به حافظ هست: ’به حافظ.

پرسشِ يک آبنوش.

اون می‌خانه‌ که تو از بهرِ خايشانش بنا کرده ای
گُنجا‌تر از هر خانه‌ای ست،
می‌ای که تو در اون پرورده ‌ای
همه‌–عالم اون را سَرکشيدن نتواند.
اون پرنده‌ای که [نام‌اش] روزگاری ققنوس بود،
در خانه ميهمانِ تو ست،
اون موشی که کوه زاد،
همان—خود تو ای!
همه و هيچ‌ تو ای، می و می‌خانه تو ای،
ققنوس تو ای، کوه تو ای، موش تو ای،
که هماره در خود فرومی‌ريزی و
هماره از خود پَر می‌کشی—
ژرف‌ترين فرورفتگیِ بلندی‌ها تو ای،
روشن‌ترين روشنیِ ژرفاها تو ای،
مستیِ مستانه‌ترين مستی‌ها تو ای
— تو را، تو را طلب شراب چرا؟

14:

شاید روزی برسد که سترگترین مفاهیمی که تا کنون بر سر اونها بیش از همه جنگیده اند و رنج برده اند ، یعنی " خدا " و " گناه " ، چیزی بیش از بازیچه و درد کودکان در چشم پیرمرد نباشد - و اونگاه چه بسا انسان پیر به بازیچه ای دیگر و دردی دیگر نیاز داشته باشد - به چیزی درخورد کودک ، کودکی جاودانه !

15:

موفق كسی هست كه با آجرهایی كه بطرفش پرتاب میشود، یك بنای محكم بسازد

16:

حقیقت مانند دریا هست که چون نمک آب دریا زیاد هست تشنگی را رفع نمی کند.

اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد.


17:



" از ابرانسان هست كه انسان هاي برتر دلگرمی و شجاعت مي گیرند" .

18:

نيچه، سعدی، و حافظ



نامِ سعدی و حافظ گايشانا تنها نام‌هايی باشند که از ايرانِ دوره‌یِ اسلامی در نوشته‌هایِ نيچه آمده هست.

در مجموعه‌یِ آثارِ نيچه در پاره‌يادداشتی يک نکته‌پردازی از سعدی نقل شده که ترجمه‌یِ اون چنين هست: ’سعدی از خردمندی پرسيد که اين‌همه [حکمت] را از که آموختی؟ فرمود، از نابينايان که پای از جای برنمی‌دارند مگر اون که نخست زمينِ زيرِ پای‌شان را با عصا بيازمايند.‘ اين نکته‌ای ست که سعدی از زبانِ لقمان— نمادِ افسانه‌ایِ خردمندی در ادبياتِ عربی و فارسی— در ديباچه‌یِ گلستان می‌گايشاند: ’لقمان را فرمودند، حکمت از که آموختی؟ فرمود، از نابينايان که تا جای نبينند پای ننهند.‘

حافظ نزدِ او نماينده‌یِ اون آزاده‌جانیِ شرقی ست که با وجدِ ديونوسوسی، با نگاهی تراژيک، زندگی را با شورِ سرشار می‌ستايد، به لذّت‌هایِ اون روی می‌کند و، در همان حال، به خطرها و بلاهایِ اون نيز پشت نمی‌کند.



نيچه از اين نکته‌پردازی هيچ تفسيری نکرده هست، امّا، بر پايه ِ فلسفه‌یِ نيچه، می‌توان فرمود که اين سخن نمودار خردمندی‌‌ای پرواگر و آهسته‌رو هست؛ خردمندیِ ’نابينايان‘، که خردمندیِ نيچه‌ای درست رايشانارویِ اون می‌ايستد، يعنی خردمندیِ بينایِ بی‌باکی که ’آری‘گايشانان می‌شتابد و خود را به دلِ زندگی و خطرهایِ اون می‌افکند، و از ’شتافتن لذتی شيطانی‘ می‌بَـرَد.

امّا نيچه يکی از نمونه‌ها‌یِ عالیِ خردمندیِ بينایِ ’ديونوسوسی‘ِ خود را در حافظ می‌يابد.

نامِ حافظ ده بار در مجموعه‌یِ آثارِ وی آمده هست.

بی‌گمان، دل‌بستگیِ گوته به حافظ و ستايشی که در ديوانِ غربی–و–شرقی از حافظ و حکمتِِ ’شرقیِ‘ او کرده، در توجّهِ نيچه به حافظ نقشی پايه ی داشته هست.

در نوشته‌هایِ نيچه نامِ حافظ در بيشترِ موارد در کنارِ نامِ گوته می‌آيد و نيچه هر دو را به عنوانِ قلّه‌هایِ خردمندیِ ژرف می‌ستايد.

حافظ نزدِ او نماينده‌یِ اون آزاده‌جانیِ شرقی ست که با وجدِ ديونوسوسی، با نگاهی تراژيک، زندگی را با شورِ سرشار می‌ستايد، به لذّت‌هایِ اون روی می‌کند و، در همان حال، به خطرها و بلاهایِ اون نيز پشت نمی‌کند (’بلايی کز حبيب آيد، هزار–اش مرحبا فرموديم!‘) اين‌ها، از ديدِ نيچه، ايشانژگی‌هایِ رايشانکردِ مثبت و دليرانه، يا رايشانکردِ ’تراژيک‘، به زندگی ست.

در ميانِ پاره‌نوشته‌هایِ باوقتده از نيچه، از جمله شعری خطاب به حافظ هست: ’به حافظ.

پرسشِ يک آبنوش.

اون می‌خانه‌ که تو از بهرِ خايشانش بنا کرده ای
گُنجا‌تر از هر خانه‌ای ست،
می‌ای که تو در اون پرورده ‌ای
همه‌–عالم اون را سَرکشيدن نتواند.
اون پرنده‌ای که [نام‌اش] روزگاری ققنوس بود،
در خانه ميهمانِ تو ست،
اون موشی که کوه زاد،
همان—خود تو ای!
همه و هيچ‌ تو ای، می و می‌خانه تو ای،
ققنوس تو ای، کوه تو ای، موش تو ای،
که هماره در خود فرومی‌ريزی و
هماره از خود پَر می‌کشی—
ژرف‌ترين فرورفتگیِ بلندی‌ها تو ای،
روشن‌ترين روشنیِ ژرفاها تو ای،
مستیِ مستانه‌ترين مستی‌ها تو ای
— تو را، تو را طلب شراب چرا؟

19:

حقیقت مانند دریا هست که چون نمک آب دریا زیاد هست تشنگی را رفع نمی کند.

اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد.

فردریش نیچه

خطر خوشبختی در این هست که آدمی در هنگام خوشبختی هر سرنوشتی را می پذیرد و هرکسی را نیز.

فردریش نیچه

خیر نباید همگانی باشد وگرنه دیگر خیر نیست زیرا چیزهای همگانی ارزشی ندارند.

فردریش نیچه

نمی توان از همساز با طبیعت بودن یک اصل اخلاقی برای خود ساخت.

زیرا طبیعت بی رحم هست و اگر آدمی بخواهد مطابق با طبیعت زندگی کند باید بی رحم باشد .

فردریش نیچه

فلسفه همان خواست قدرت هست همان خواست علت نخستین.

فردریش نیچه

کسی که جنگجوست باید همواره در حال جنگ باشد چون وقت صلح با خودش درگیر خواهد شد!.

فردریش نیچه

استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی هستعدادش کاهش یافت اونچه هست نمایان می شود.

فردریش نیچه

باید بر فریب حواس خود پیروز شویم

20:

دوستان از شما سؤالي دارم، براي فهميدن نيچه، مطالعهكدام آثارش را ابتدا بايد آغازيد؟
من براي اولين بار "چنين فرمود زرتشت" را خواندم.

اما مي توانم بگايشانم فقط همين سه واژه ي "شتر،شير، كودك" را فهميدم و بس.


21:

برادران , آیا دلیر اید ؟ آیا دلاور اید ؟ نه دلیری در برابر شاهدان , بل دلیری خلوت نشینان و عقابان که دیگر خدایی نیز بر آ ن نمی نگرد !

سردجانان , هستران , کوران و مستان را دلاور نمی خوانم.

دلاور اون کسی ست که ترس را می شناسد , اما بر ترس چیره می شود ؛ اون که مغاک را می بیند , اما با غرور .

اون که مغاک را می بیند , اما با چشمان عقاب .

اون که با چنگال عقاب مغاک را می چسبد دلیر هست !

(( انسان شر هست )) فرزانه ترینان همه برای آسایش خاطر من چنین فرموده اند.

دریغا , کاش امروز نیز چنین می بود ! زیرا شر بهترین نیروی انسان هست .
(( انسان باید بهتر و شریرتر شود )) : من چنین می آموزانم ! بع شریرانه ترین چیز برای بهترین چیز در ابرانسان نیاز هست.

شاید این شایسته ء اون واعظ امت کوچک بود که بار گناه انسان را بکشد و از اون رنج ببرد.

اما من از گناه بزرگ همچون آرام بخش بزرگ خویش شادمان ام.

باری , چنین سخنان را بهر گوش های دراز نمی گویند و هر کلامی نیز نه از اون هر دهانی ست.


22:

آیا برده هستی؟
پس دوست نتوانی بود
آیا خودکامه هستی؟
پس دوستی نتوانی داشت
در زن دیر وقتی هست که برده ای و خودکامه ای نهان گشته اند از این رو زن را توان دوستی نیست او عشق را می شناسد و بس .

23:

مرد بزرگی بود خدایش بیامرزاد

24:

حقیقت مانند دریا هست که چون نمک آب دریا زیاد هست تشنگی را رفع نمی کند.

اگر حقیقت آدمی تحریف شود مثل آب شور دریا خواهد بود که تشنگی اش را رفع نخواهد کرد.

25:

نسبت به فرد پایین تر از خود نفرت نداریم بلکه نسبت به فرد برابر با خود یا بهتر از خود.


26:

بر من خشم مگیرید كه خفتم، مرده نبودم، فقط خسته بودم

27:

از هر نظم آفرینی میباید پایید و بر کنار ماند، چرا که روح نظام،گونه ای کاستی در پاکی هست

غروب بتان - ترجمه ی منصور انصاری

28:


کیست اون اژدهای بزرگ که روان دیگر خدا و پروردگارش نمی‌خواند؟ «تو باید» نام اون اژدهای بزرگ هست.

اما روان شیر می‌گوید «خواهم خواست».

«تو باید» بر سر راه او برنامه می‌گیرد و پوشیده از پولک هایی چونان طلا می‌درخشد.

و بر هر پولکی «تو باید»ی زرین می‌درخشد.

ارزش‌ها هزاران سال هست که بر این پولک‌ها می‌درخشند و همینک نیرومندترین اژدها سخن می‌گوید: «ارزش تمامیِ چیزها بر من می‌درخشد؛ همه ارزش‌ها تاکنون آفریده شده‌ست و من تمامی ِ ارزش‌های آفریده‌‌ام.

به راستی که دیگر «خواهم خواستی» وجود نخواهد داشت».

اژدهاست که چنین می‌گوید.

چنین فرمود زرتشت (1885)، بخش 1، فصل 1




پ.ن: "تو باید..." کنایه از بخش های ابتدایی ده فرمان موسی هست.



29:

سلام.

برای شروع مطالعهنیچه بدترین شروع ممکن می تواند "چنین فرمود زرتشت" باشد.

چون این کتاب عصاره و کلیتی بسیار پیچیده و عمیق از اندیشه اوست که شرح اون را در سایر آثار خود بیان کرده.

برای شروع مطالعۀ نیچه من پیشنهاد می کنم از "اراده قدرت" و "فراسوی نیک و بد" و پس از اون "غروب بتان" آغاز کنید.

سعی کنید تا پیش از مطالعه چنین فرمود زرتشت حتی الامکان سایر آثار او مطالعه کرده باشد.



82 out of 100 based on 52 user ratings 1102 reviews