خون جیگر (نوشته ادبی غم انگیز)


خون جیگر (نوشته ادبی غم انگیز)



خون جیگر (نوشته ادبی غم انگیز)
سلام
نوشته ادبی شما دوست عزیز را با جان و دل میپذیریم و از تمام وجود دوست میداریم ......
دوستان از اینکه در این مکان ادبی شرکت کردید متشکرم .
خواهش میکنم تا حد امکان دست نوشته خود را در این تاپیک بگذارید
درغیر این صورت نام نویسنده را هم ذکر کنید (ممنون)
با خون دل نوشتم * دنیا وفا ندارد
خون جیگر (نوشته ادبی غم انگیز)



کارگاه ادبیات؛ خوابگاه خدا؛ Bvafa

1:

.
چـقـــــدر سخــــت اســـت، کـه لبـــریـــز بـاشی از “ گـفـتـــــن ”
ولــی …..


کارگاه ادبیات؛ خوابگاه خدا؛ yagotekabod
در هـیـــــــچ ســویـــت محـــرمـی نبـاشد
.


مجتبی


کارگاه ادبیــات ؛ خوابگاه خدا ... [ Amir-b ]

2:

.
چقدر جالب !
تو لحظه های داغونی فقط یه نفر میتونه آرومت کنه
اونم کسیه که داغونت کرده !
.

مجتبی


کارگاه ادبیــات ؛ خوابگاه خدا ، shooting-star

3:

ای مرگ کجایی که زندگی مرا کشت


کارگاه ادبیات ؛ خوابگاه خدا ؛ snowqueen

4:

خوابهاى اشفته ى من
كابوسهاي رها شده اي هستند
كه تيغ به دست
زخم ميزنند
صورتك خسته از قصه هاي هزار و يكشب را....


زمستان 91


دنیای ضرب المثل ها

5:

گاهی از این همه خنده گریه ام میگیره!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مجتبی


فرانتس کافکا

6:

چقدر سخته نفس کشیدن در دنیایی که قانونهایش درست نشانه میرود بسمت طبیعت آدمی..
ای خدا یاقانون هارا عوض کن،یا طبیعت مان را...


گابریل گارسیا مارکِز

7:

به قول حسین پناهی :
می دانی ، یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی "تـعطیــل هست" و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت، باید به خودت هستراحت بدهی، دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی، در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند، اون وقت با خودت بگویـی :
بگذار منتـظـر بمانند.........


8:

من جیگر پر خون هست ولی خوب سعی می کنم خون جگریم رو تو دلم نگه دارم و حتی در قالب کلمات هم بروز نکنم...

باشد که ببیند که غم فراق خون جگرم کرده...


9:

غم و اندوه من پایانی نخواهد داشت
وقتی که حس کنم
تو را کمتر خواهم داشت.....
خاتون
ممنونمحدثه عزیز بایت دعوت
حتما به اینجا سر میزنم.


10:

اینجا قتل گاه منه ...


اینجا خون دلم رو ریختن !!!
روحم تو عذابه... نفرین شده ست !
اینجا حتی خاکم منو پس میزنه !!!من تنها روح سرگردونی هستم که هر شبنونم رو توی خون خودم میزنم و می خورم!!!

11:

سالها خون به جگر داشتم و
هیچ نفرمودم
تا مبادا
که رود خون به دل شاد کسی

12:

سلام زری خانم رفع کسالت شده..چه خبر

13:

سلااااااااام داداشم

آره بهترم شکر خدا

ممنون از لطفتون ولی نقل قول کس دیگه ای رو گرفتید واس من پیام دادید بازم متشکرم

14:

مطمئني فک کنم اشتباه شده ها

15:

عاشقي محنت بسيار كشيد
تا لب دجله به معشوقه رسيد
نشده از گلرايشانش سيراب
كه فلك دسته گلي داد به آب

خود ندانست مگر عاشق ما
كه ز خوبان نتوان خواست وفا





ممنون از دعوتتون
دنيا

16:

ببخشید از بس گیچم این روزا اشتغال فکری زیاد دارم

17:

عذر میخوام ....سلام ..حال شما خوبه

18:

خارپشتی شده ایم که خارهایش دنیای امنی برایش ساخته ولی حسرت نوازشی عاشقانه بر دلمان مانده.....


19:

مرسي داداش من که خوبم شما چطوري

20:

از خوابگاه خدا تا خون جیگر زاهی نیست
اما این کجا و اون کجا
توی خوابگاه به آرامش میرسم اما تو خون جیگر آتش میگیرم
مجی

21:

من هنوز هم ازبازی کلاغ پرمیترسم......

میترسم بگویم:

رفاقت

وتوبگویی پر!!!!!!!

22:

ممنون از دعوت محدثه ی گرامی
جسارتا عرض کنم اسم تاپیک با اون قسمت ادبی به هم نمیاد
(ینی جیگر یه کلمه ادبی بحساب نمیاد)


تکاپوی این روزهایم
نه از اون هست که
بگویی
از دستت راحت شده ام
به ماهی بیرون از آب مانندم
اینها دیگر جان کندنهای آخر من هست
کمی استقامت کنی
تنها نقش خاطرم برجاست
و خود
به همان جایی که از اون آمده بودم
بازگشته ام....
91/12/3

23:

نوشتن از درد و غم با درد کشیدن خیلی فرق داره.
تجربه ی درد برای همه هست
اما قدرت بیان به قول شما ریختن در قالب کلمات برای همه ممکن نیست
غم کشیدن صنعت نقاش نیست

در ان غروب سخت
میان ان شلوغی ایستگاه
سرت به زیر بود
تو در خیال که رفته ام
اما به جان تو
قدم قدم
کنار تو
چه سخت بود رفتنت
نگاه کردمت
خیال بود خدا
تو رفتی و دلم هزار بار شکست
میان اون همه نگاه
نگاه من بود که دنبال تو رفت
تو رفتی و منم هنوز
در ازدحام ایستگاه
تو را به جستجو نشسته ام

24:

سلام
دلم نوشت ولی عقلم قبول نکرد

میان عقل و دل جنگ هست امشب
ولی دل برتر از عقل هست امشب
نوشتم از ته دل تا بدانی
دلم با دلنوشته همدم هست امشب
کنار محفل غمگین مرا با دل رهانیدی
ولی من از خدا شادی برایت آرزو کردم
مجتبی

25:

به صدای دل گوش کن..............
آری دیگر صدایی نمیشنوی!!!!!!!!

دیگر از دست همه راحت شد
از دست کسانی که به او زخم زدند
و راحت نوشتند """"بی خیال """""""""
مجتبی

26:

خسته ام
کلافه ام
به مانند کلافی بی هدف به دورخود میپیچم وسپس ازپرتگاه خود را رهامیسازم
وقتی به زمین برسم هرقسمتم به دور1شاخه پیچیده شده
2باره به سختی خود را ازهرشاخه رهاکرده وبه دورخودمیپیچم
و 2باره ازنو!..
هیجان زندگیم خلاصه شده درسقوط ازپرتگاه..
خدایا خودت دستمو بگیر...


27:

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم
سالهاست دارم حساب میکنم چگونه من بعلاوه ی تو ، شد فقط من .

.

.


28:

سکوت ..............
فریاد...............
نمیدانم کدامش را باید به اجرا درآورم
از این خودآزاریها دیگر خسته شده ام
از خود رها شده ام و یارای جمع کردن خود را ندارم
نه توانی و نه انرژی برایم مانده که از خود دفاع کنم
انسانیت و شخصیت را برایم له مینمايند
و درآخر با یک عذر خواهی میگذرند
تازه بعضی ها هم این عذر خواهی را انجام نمیدهند
صحبت از مرگ انسانییت هست
خدایا یاریم کن تا نیازارم که بخواهم سختی عذر خواهی را تحمل کن
مجتبی

29:

دلم میخواهد امشب از یار تنها که خود برای تنهاییها آمده و بیکسان را یار هست بگویم
ضعیفان را پناه هست و دردمندان را دوا
یار بی کسان و امید آرزومندان
یاریم کن تا به درت آیم و با احساس و از ته دل صدایت کنم شاید از بی کسی ها رها شوم
دست از ستیز بردارم و سر را به نشانه تسلیم فرودآورم و غیر از حق و راستی به چیزی فکر نکنم
یاری کن ای صاحب این خانه تا بر هوای نفس فائق آیم و صداقت پیشه کنم تا زندگی را بهتر از قبل تجربه کنم و از خودپرستی رهایی یابم
باشد که همیشه برابر تو سر تعظیم فرود آورم و به غیر از تو با هیچ کس راز دل نگویم
یاریم کن ای صاحب این خوابگاه ....

یاریم کن

مجتبی

30:

انچنان میخواهمت سرباز مانده از جنگ تنها پای مانده اش را
(داستایوفسکی)

31:

خدایا
عشق ورزیدن را به من بیاموز تا در میان بی مهری ها عاشقی کنم

مهر بورزم و تا حد جنون دوست داشته باشم
متوقع نباشم و تا حد امکان توقع را برآورده کنم
به جای درک شدن ، درک کنم و به یاری دردمندان بشتابم
در روزگاری که انسانیت وجود ندارد ، انسان بودن را بیاموزم و انسان باشم
شخصیت هیچ کس را در زیر پا له نکنم
مترسک وار زندگی نکنم و فقط تماشاگر نباشم
بارالها زندگی کنم و بگذارم بقیه هم زندگی نمايند
و در آخر آبدارچی خوبی برای خوابگاه باشم تا برای مریدانت پای بیاورم
(آمین)

مجتبی (پسرک خوابگاه خدا)11/12/91
ساعت 18:51

32:

دير وقتي هست جگر كه نه همه كالبدم غرق بخون گشته....
دير وقتي هست كه انگار جز خون دل خوردن مرا قسمتي در روزگار نيست...
دير وقتي هست كه قاضي روزگار بكيفرخواست سرنوشت دادستان برايم چنين حكم نموده...
كه محكوم به زندگاني در اين ندامتگاه دنيا شده ام بدون هيچ تخفيف و عفايشان...
و بايد تا روز آخر محكوميت خايشانش اين حكم بخون آغشته را تاب آورم....
تا به كي....خود نيز نميدانم....


شهريار.ب
زمستان 91

33:

سلام
پسرک خوابگاه خدا فریاد زد تا صدای فریادش به گوش همگان برسد

تنها نقطه روشن زندگیم را از دست دادم
آری خدایم را به روشنی میخواهم در نظر کردگار دوستی ناسپاس هستم و برایش بنده ای قدرنشناس .

خدایا یاریم کن تا برای بندگانت نقطه روشن و فردی مفید باشم تا از بودن من

از تو گلایه نکند دلی یا با بودن من نشکند دلی
در این روزها که شکستن رسم هست کاش من قشنگی نشکستن را در برنامه زندگی برنامه دهم
خدایا پسرک خوابگاهت را یاری کن تا نشکند ،نگریاند ،نرنجاند و دوست بدارد .......آمین

مجتبی(پسرک خوابگاه خدا)
13/12/91
22:45

34:

سلام
پسرک خوابگاه خدا از یارش تمنایی دارد:

ای خالق من و خالقِ خالق خوابگاه.....
دریاب خواهر مریدت را که به دام بیماری دچار هست .او عضو این خوابگاه و نماینده تو در این خوابگاه هست .

باشد با دعای اعضای این خوابگاه سلامتی را در خواهر (ara) ببینیم و به روزهای اوج فکر کنیم .

خدایا اورا شفا ده تا مهر تاییدی باشد بر خوابگاه و خوابگاهیانت .
برای سلامتی خواهر عزیز داداشمون ابوالفضل (ara) دعا کنید ......
ممنون

مجتبی
پسرک خوابگاه خدا
14/12/91
12:53

35:

پسرک سرگردان بود تا به منزلی برسد
از سوز سرما دیگر توان راه رفتن نداشت
ای خالق پسرک و ای یار دردمندان ، یاری کن پسرک خوابگاهت را ، یاری کن تا به حول و قوه تو
قدم بردارد .

یاری کن تا نمادی باشد بر خوابگاهت.
یاری کن تا بتواند خوابگاهت را به امت بشناسد و واسطه تو و پسرک، که این خوابگاه هست به روشنی هرچه تمام تر بدرخشاند.
خدایا یاران خوابگاهت را روز به روز موفق تر بگردان تا شاهدی باشد برای اونهایی که با یاری تو یاریشان خواهند کرد
آمین
برای سلامتی خواهر ابولفضل (Ara) عزیز دعا کنید

مجتبی(پسرک خوابگاه خدا)
14/12/91
22:30

36:

خیلی دلم گرفته
برا هرکی دل میسوزنی برمیگرده و دلت رو میسوزونه
برا هرکی احساس همدردی میکنی برمیگرده و احساس درد بهت میده
برا هرکی درد و دل کنی برمیگرده و به دلت درد میده
برا هرکی فدا بشی برمیگرده و فدات میکنه
خدایا خدایا با پسرک هرچه میخواهی بکن آما اسیر آدمهای سنگ دل نکن

برای سلامتی خواهر ابوالفضل (Ara) عزیز دعا کنید

مجتبی
پسرک خوابگاه خدا
16/12/91
13:35

37:

سلام
پسرک خوابگاه خدا مینویسد:

امروز بارانی هست یعنی روزهای آخر زمستان را داریم سپری میکنیم
دلم برای زمستان تنگ میشود ، دلم برای باران تنگ میشود
بهار را دوست ندارم ،آخر بهار مرا دلتنگ زمستان میکند و باید چند ماه به انتظار بنشینم
باران را دوست دارم ،آخر احساس میکنم باران تمام غمهایم را میشوید
خداوند هم از غصه به گریه افتاده و با گریه هایش غمهای مرا پاک میکند
خداوندا اعضای خوابگاهت به اوج معرفت رسیدند و دست از تلاش برنمیدارند
یاریشان کن......
برای سلامتی خواهر ابوالفضل (Ara) عزیز دعا کنید

مجتبی
پسرک خوابگاه خدا
16/12/91
13:35

38:

سلام
بااجازتون منم دلنوشته خودمو اینجــا میذارم

به نـــآم خـــدا

در این سکوت آرام بخش شب که سر به بالین میگذارم،

تنها صدای زنی غمگین و شکست خورده هست که به گوش می رسد و خواب را از چشمانم می دزدد!

کاش فقط این بود!

صدایش درد دارد...

حرفهایش کوه دردی هست که هر روز و هر شب تکرار میشود و من ناچار به شنیدنشان هستم...

سکوت میکنم و با خود عهد میبندم که صداها را نشنوم !

ولی مگر می شود!

باز هم میشنوم...

درد میکشم!

بغض میکنم!

و اشک آرام آرام به روی گونه ام جاری میشود

اشک که میریزم تازه به یاد می آورم تمام درد های زندگی را!

تازه به یاد می آورم دردی را که جز من کسی اون را درک نکرده هست!

تازه به یاد می آورم که چقدر غریب و بی کَسَم!

و چه دردناک هست زنده بود و مرده پنداشته شد...

و باز صدا، صدا، صدا.....

و من چقدر دلم هوای یک سکوت ابدی کرده هست!

و بعد بی هیچ فکر دیگری دلم فقط ! یک فنجان مرگ میخواهد!!!


((س.ش.ا
))



39:

تاریکی ام شبیه شبی هست که سحر نداشت..
تنهایی ام شبیه کلاغی هست که پر نداشت...
تلخم ؛ شبیه دورترین قهوه خانه ای
که برلبان قهوه چی اش هم شکر نداشت..........

40:

غم قفس به کنار
اونچه پرنده را پیر میکند پرواز زاغ بی سروپاست.....
باران

41:

زندگي بورژوازي! لعنتي! از اين امت متنفرم! از خنده هاشون! از قيافه هاشون! از دلايل شادي شون! از پيكره شون! از هوس هاشون....
لعنت به خرده بورژواها! و لعنت به من! لعنت به من كه ميان اين ابلهان قدم مي زنم...زندگي مي كنم...مي خندم..نفس مي كشم! لعنت به من كه وقت لعنتيمو صرف اين بي شعورها مي كنم.

لعنت ابدي!!
شماها مي خنديد! دست تكان مي دهيد! عاشق مي شايشاند! بچه پس مي اندازيد...و دير يا زود جنازه متعفنتان سر دست بلند مي شود! دهانتان پر از خاك مي شود و تنها سنگي سرد بر سر در وجودتان باقي مي ماند و يادتان تسكين بخش شب هاي جمعه توله هايتان!
لعنت...لعنت به اين دنيا...كاش تمام مي شد!....

ساعت 7.44 ! روحا و جسما خسته! در حال احتضار! قطره اشك جاري از چشم راستت را مي مكي!...بي مزه هست...حتي تلخ هم نيست!...شايد فردا در ارتفاعات جوابي بيابي...شايد...


70 out of 100 based on 60 user ratings 310 reviews