آرايه هاي ادبي در زبان فارسی


آرايه هاي ادبي در زبان فارسی



آرايه هاي ادبي در زبان فارسی
در اینجا در خصوص آرایه های ادبی به اختصار مطالبی آورده میشود:

1- تشبيه : نشان دادن همانندي بين دو يا چند پديده است .هرتشبیهی در اصل 4رکن و پایه دارد:
اركان تشبيه : مشبّه و مشبّهٌ به – ادات تشبيه – وجه تشبيه

مثال:
بلم آرام چون قویی سبکبال // به نرمی بر سر کارون همی رفت
بلم=: مشبّه / چون= ادات تشبیه / قویی سبکبال = مشبّهٌ به / نرم و آرام پیش رفتن = وجه تشبیه
1- تشبیه انواع مختلف دارد:
تشبيه بليغ : دو ركن ادات تشبيه و وجه تشبيه حذف مي شود .
تشبيح بليغ اسنادي : مشبّه و مشبّه به با كسره به هم اضافه نشده اند : علم ، نور است – قدش ، سرو است .
تشبيه بليغ اضافي : مشبّه و مشبّه به با كسره به هم اضافه شده اند : نورِعلم – درختِ دوستي – قدِ سرو .
2- استعاره : به كار بردن كلمه در غير معني اصلي .
استعاره مصرحه : تشبيه بليغي است كه مشبّه آن حذف شده باشد .
تشبيه ادعاي همانندي دو پديده است ولي استعاره ادعاي يكسانيِ آنها است .
مثال:
سبک تیغ تیز از میا ن برکشید // بر شیر بیدار دل بر درید
شیر بیدار دل استعاره برای سهراب است
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد// بهار عارضش خطّی به خون ارغوان دارد

بت استعاره برای یار زیبای شاعر است

3- مجاز : به كار بردن واژه در غير معني اصلي آن است به شرط آن كه نشانه اي ، را به معني غير اصلي راهنمائي كند كه اين نشانه را قرينه مي گويند .
هر استعاره اي ، مجاز است و علاقه آن ، شباهت است .
پيوند و تناسبي كه معني حقيقي و مجازي را به هم مربوط مي سازد علاقه ناميده مي شود .

مثال:
طاقت سر بریدنم باشد// وز حبیبم سر ِ بریدن نیست
سر در مصراع اول معنی حقیقی دارد ولی در مصراع دوم مجاز است و به معنی اندیشه و تصمیم و قصد به کار رفته است.
کلام تو گیاه را بارور می کند و از نَفَسَت گل می روید
( نَفَس ، مجاز برای سخن است)



ریشه و معنی ِ واژه های ِ "دختر" و "پسر"

1:

4- كنايه :سخني كه داراي يك معني ظاهري و نزديك به ذهن و يك معني باطني و دور از ذهن باشد و منظور، معني باطني و دور از ذهن باشد كنايه هست .

مثال:
نرفتم به محرومی از هیچ کوی // چرا ازدر حق شوم زرد روی
زرد رویی کنایه از خجالت و شرمندگی هست
بیفشرد چون کوه پا بر زمین // بخایید دندان به دندان کین
هردو مصراع ،کنایه از ابراز شدت خشم هست

5-سجع : به آهنگ بر خاسته از كلمات پاياني دو جمله يا بيشتر فرموده مي شود .


خاطرات عاشق شدنتو بگو

مثال:
توانگري به هنر هست نه به مال و بزرگي به عقل هست نه به سال ( حال و سال مسجع )
سجع موسیقی درونی (لفظی ) و تاثیر کلام را افزایش می دهد
ده روزه مهر گردون افسانه هست و افسون // نیکی به جای یاران موقعيت شمار یارا
گردون ، افسون ، و یاران واژه های سجع متوازی اند که موسیقایی ترین نوع سجع هست
سجع بیشتر در نثر به کار می رود اما گاهی در شعر نیز کاربرد دارد.
هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی // کاین کیمیای هستی ، قارون کند گدا را
تنگ دستی ، مستی ، هستی واژه های سجع هستند


♠^♠ حرفهای دل براي تبريك روز پدر ♠^♠

2:

_موازنه: هرگاه دو مصراع يا دو جمله تقريباً همه كلمات به ترتيب با هم سجع متوازن( کلمات پایانی جمله ها هم وزن باشند ولی واج های پایانی اونها مانند هم نباشد)باشند موازنه می نامند.


داستان های مثنوی

مثال:

دل به امید روی او همدم جان نمی شود // جان به هوای کوی او خدمت تن نمی کند
این لطافت کز لب لعل تو من فرمودم که فرمود // وین تطاول کز سر ِ زلفِ تو من دیدم که دید
گر عزم جفا داری سر در رهت اندازم // ور راه ِ وفا گیری جان در قدمت ریزم

7- ترصیع: هرگاه دو مصراع يا دو جمله تقريباً همه كلمات به ترتيب با هم سجع متوازی( کلمه های پایان جمله ها هم وزن باشند و واج پایانی اون ها نیز یکی باشد) باشند ترصیع می نا مند .
مثال:
برگ بي برگي بود ما را نوال // مرگ بي مرگي بود ما را حلال
ما چو ناییم و نوا در ما زتوست // ما چو کوهیم و صدا در ما زتوست

- جناس : يكساني يا شباهت قابل توجه دو واژه يا بيشتر هست در تلفّظ و اختلاف در معني
کلماتی که پدید آورندۀ جناس اند ارکان جناس نامیده می شوند
گاهي اركان جناس در تلفظ كاملاً يكسان و فقط تفاوت معني دارند .


آدمها

گلاب هست گویی به جویش روان // همی شاد گردد زبویش روان
روان(جاری) و روان(روح و جان)ارکان جناس اند که تلفظ یکسان و معنی متفاوت دارند
انواع جناس:
جناس تام :یکسانی دو واژه در تعداد و ترتیب واج ها ست
خرامان بشد سوی آب روان // چنان چون شده باز یابد روان
جناس ناقص حركتي :هرگاه اختلاف تلفظ دو یا چند کلمه تنها در مصّت کوتاه باشد ما نند: بُرد و بَرد – گِرد و گَرد – مِهر و مُهر
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند// به دشت( پُر )ملال ما پرنده( پَر ) نمی زند
جناس ناقص اختلافي : هرگاه دو کلمه یا بیشتر در یک صامت یا مصّت بلند اختلاف تلّفظ داشته باشند مانند :شمع و جمع – رفيق و شفيق – شير و سير – چاه و جاه
هر تیر که در (کیش) هست گر بر دل( ریش) آمد// ما نیز یکی باشیم از جملۀ قربانها
جناس ناقص افزايشي : اختلاف دو واژه یا بیشتر هست در معنی و تعداد حروف مانند:رنج و مرنج – قدم و مقدم – دست و دوست
شادی مجلسیان در (قدم ) و (مقدم) توست


خاطره نویسی از ایام تحصیلی

3:

9- اشتقاق : هستفاده از واژه هاي هم ريشه كه سبب مي شود واج هاي اونها به يكديگر نزديك باشند آرايه اشتقاق ناميده مي شود .


دلنوشته های تلخک
مانند : ديده و ديدار – بينا و بينندگان – لطف و لطيفه .


جملات زیبا

مثال:
موج زخود «رفته» ای تند خرامید و فرمود// هستم اگر «می روم» گر « نروم» نیستم
به «لطف »خال و خط از عارفان ربودی دل//« لطیفه» های عجب زیر دام و دانه ی توست
10- تكرار : هرگاه كلمه اي دوبار يا بيشتر در كلام بيايد به گونه اي كه برموسيقي دروني بيفزايد و تأثير سخن را بيشتر كند تكرار ناميده مي شود .
مثال:
اشك چون دريا و غم طوفان اشك دل بود كشتي و سرگردان اشك

11- تصدير : اگر واژه اي در آغاز و پايان بيتي تكرار شود ، در اصطلاح ادب تصدير ناميده مي شود .



مثال:
قدم بايد اندر طريقت نه دم كه اصلي ندارد دم بي قدم
سعدي به روزگاران مهر نشسته بر دل بيرون نمي توان كرد الّا به روزگاران
12- مراعات نظير : هستفاده از واژه هاي يك مجموعه كه با هم تناسب دارند .

تناسب بين واژه ها مي تواند از نظر جنس ، نوع ، مكان ، وقت ، همراهي .....

باشد .


مثال:

اشك چون دريا و غم ، طوفان اشك // دل بود كشتي سرگردان اشك
غم و دل و اشك و دريا و طوفان و كشتي مراعات نظیرند
بیستون بر سر راه هست مباد از شیرین// خبری فرموده و غمگین دل فرهاد کنید
بیستون، شیرین، فرهاد مراعات نظیرند

- مراعات نظير ، پركاربردترين آرايه در شعرو نثر فارسي هست
- همواره اركان تشبيه ، مراعات نظير هم محسوب مي شوند
- آرايه تضاد ، مراعات نظير نيز به حساب مي آيد

4:

- تلميح : هرگاه به حديث ، داستان ، خاطره ، آيه ، شعر ، ضرب المثل و هر موضوع ديگري كه اغلب امت از اون سابقه ذهني دارند – اشاره شود آرايه تلميح پديد مي آيد .


مثال:

- از خدائي كمك بخواه كه آتش را گلستان مي كند
- ما قصه سكندر و دارا نخوانده ايم // از ما به جز حكايت مهر و فا مپرس
- فرمود اون يار كزو گشت سردار بلند // جرمش اين بود كه اسرار هايشاندا مي كرد

14- تضمين : آوردن آرايه – حديث – مثل يا بيتي از شاعر ديگري هست در اثناي كلام

مثال:
چه خوش فرمود فردوسی پاکزاد // که رحمت براون تربت پاک باد
«میازار موری که دانه کش هست»// «که جان دارد و جان شیرین خوش هست»
بیت دوم از فردوسی هست و سعدی عیناً اونرا در شعر خود تضمین کرده هست
معمولاً شعر یا جملۀ تضمین را در «» برنامه می دهند


15- تضاد : كاربرد كلماتي در سخن هست كه معني اونها متضاد هست مانند : نيكي و بدي – درايشانش و غني – خواب و بيداري – قناعت و حرص – سپيد و سياه .


مثال:
بسیار سیه سپید کرده هست// دوران سپهر لاجوردی
16- تناقض : نسبت دادن دو حالت و ايشانژگي متضاد به يك پديده هست .

مانند : سير ِگرسنه - خاموش ِگايشانا .


مثال:
چيست اين سقف بلند «ساده بسيار نقش » // زين معمّا هيچ دانا در جهان آگاه نيست
طنز یعنی «گریه کردن قاه قاه»// طنز یعنی «خنده ی پر اشک و آه»

17- حس آميزي : آميخته كردن دو يا چند حس هست در كلام كه با ايجاد موسيقي معنايشان به تأثير سخن مي افزايد و سبب زيبايي اون مي شود .

مانند : ديدي چه فرمود – بايشان تلخ – قيافه بامزه – برخورد سرد
مثال:
از اين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم// كه سر تا پاي حافظ را چرا در زر نمي گيري
شعر تر شيرين آمیختگی حواس شنوایی، لامسه و چشایی
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر// یادگاری که در این گنبد دوّار فتاد
دیدن صدا:آمیخته شدن دوحس بینایی و شنوایی

5:

18- ايهام : آوردن واژه اي با حداقل دو معني قابل قبول كه يكي نزديك به ذهن و ديگري دور از ذهن باشد .


مثال:
خانه زندان هست و تنهايي ملال // هر كه چون سعدي گلستانش نيست
گلستان به دو معني باغ و كتاب گلستان سعدي هست
هر كا و نكاشت مهروز خوبي گل نچيد // در رهگذار باد نگهبان لاله بود
لاله به معني گل لاله و چراغ لاله هست
نرگس مست نوازشگر امتدارش // خون عاشق به قدح گر بخورد ، نوشش باد
نرگس مست امت دار : چشمي كه داراي امتك هست و خوش رفتار با امت .
هستاد مسلم ايهام حافظ هست

18- ايهام تناسب:آوردن واژه اي هست با حداقل دومعني كه تنها يك معني اون مورد نظر هست و معني ديگر با برخي واژه ها ي كلام تناسب و مراعات نظير دارد
19- مثال:

هركاو نكاشت مهر وز خوبي گلي نچيد // در رهگذارباد نگهبان لاله بود
گل لاله با كاشتن،گل ،چيدن،باد، مراعات نظير هست
از اسب پياده شو بر نطع زمين رخ نه // زير پي پيلش بين مات شده ي نعمان
رخ= چهره و مهره اي در شطرنج
پيل= فيل مهره اي در شطرنج
اسب ،پيل ،رخ،پياده،مات مراعات نظير اند
19 -لّف و نشر:دايشانا چند واژه در كنار هم در يك بخش كلام آورده شود و توضيح مربوط به اون ها در بخش ديگر آورده شود
مثال:

افروختن وسوختن و جامه دريدن پروانه زمن، شمع زمن، گل زمن آموخت
اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي من چشم تو را مانم ،تو اشك مرا ماني
اي شاهد افلاكي من در مستي به چشم تو مي مانم و تودر پاكي به اشك من مي ماني
در مستي و ودر پاكي (لّف) و من چشم تو را مانم ،تو اشك مرا ماني (نشر مرتب )است
20- اغراق:هرگاه وجود حالتي يا صفتي را براي كسي يا چيزي بيان كنيم كه محال يا بسيار غير عادي باشد اغراق پديد مي آيد
اغراق مناسب ترين اسباب براي تصايشانر يك دنياي حماسي هست ،بنابراين از اون در شاهنامه وآثار حماسي ديگر بسيار هستفاده شده.
مثال:
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران // كز سنگ ناله خيزد وقت وداع ياران
مانند ابربهار گریستن وگریه ی در آلودی که حتی سنگ را هم به ناله وا می دارد بیانی آمیخته به اغراق هست
هر شبنمي در اين ره،صد بحرآتشين هست // دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد
قطره ی ناچیز شبنم را در راه عشق صد دریای آتشین تصّور کردن بیانی اغراق آمیز هست.


6:

محسن من رشتم ادبياته دستت درد نكنه كه اينا رو نوشتي منم گاهي اوقات كه شعر يا نثر مي نايشانسم!!! از اين آرايه ها هستفاده مي كنم

7:

خوشحالم که خوشت اومده ، پس ادامه بدیم...



تسجيع

--------------------------------------------------------------------------------

روش تسجيع
تسجيع، يکي از روش هايي هست که با اعمال اون، در سطح دو يا چند کلمه (يک جمله) يا در سطح دو يا چند جمله (کلام) موسيقي و هماهنگي به وجود مي آيد و يا موسيقي کلام افزوني مي يابد.


مدار بحث تسجيع، در نکته ي تساايشان يا عدم تساايشان هجاها و همساني يا عدم همساني آخرين واک اصلي کلمه (رَايشان) هست.

بحث سجع، کلي تر از قافيه هست.

علاوه بر اين اصطلاح قافيه را فقط در مورد اواخر ابيات شعر به کار مي برند؛ حال اون که سجع در نثر و در حشو شعر هم واقع مي شود.



الف – روش تسجيع در سطح کلمه
حدود : حداقل دو کلمه و حداکثر چند کلمه در يک جمله.


به مصاديق تسجيع در سطح کلمه، سجع مي گايشانند.

سجع بر سه گونه هست:
1) سجع متوازي 2) سجع مطرف 3) سجع متوازن

8:

سجع متوازي

--------------------------------------------------------------------------------

سجع متوازي
و اون با تغيير دادن صامت (تمام حروف به جز آ- اي- او- اَ- اِ- اُ ) اوليندر کلمات يک هجايي حاصل مي شود (بقيه ي واک هاي هجا تغيير نمي نمايد): مانند: بار bār کار kār و يا تغيير اولينصامت هجاي قافيه (يعني هجايي که دربر دارنده حرف رَايشان باشد) در کلمات چند هجايي هست .
be-rast برست / be-bast ببست / še- kast شکست
نکته: تساايشان هجاي کلمات سجع از نظر عدد و کميت (کوتاهي و بلندي ) اجباري هست:
مرفوعه Marfu?e / موضوعه Mawzu?e
پس فرق سجع متوازي از نظر ساختار با قافيه اين هست که در قافيه فقط صحت هجاي قافيه شرط هست و تساايشان هجاهاي کلمات قافيه شرط نيست؛ حال اونکه در سجع متوازي تساايشان همه هجاهاي کلمات مسجع از نظر عدد و کميت نيز شرط هست.

مثلاً قافيه کردن شکست و ببست درست هست اما اطلاق سجع متوازي به اونها صحيح نيست.


تبصره1: اگر کلمه چند هجايي باشد مي توان در هجاي قافيه، صامت اولينرا تغيير نداد: پرواز / آواز.

در اين صورت گاهي در هجا يا هجاهاي ماقبل هجاي قافيه، اولينصامت را تغيير مي دهند:
شمايل ša-ma-yel / قبايل a-bā-yelע
تبصره2: واضح هست که هجاي اوليندو کلمه مي توانند کاملاً همسان باشند و فقط صامت اولينِ هجاي دوم متفاوت باشد مثل، گلنار/ گلبار.

گاهي ممکن هست در وسط يکي از اين کلمات يک مصوت کوتاه e (کسره اضافه) آمده باشد.


در اين صورت به اون محلق ِ به سجع متوازي مي گوئيم (زيرا تساايشان هجاها به هم مي خورد):
اي جايشانبار راستي از جايشان يارماستي بر سينه ها سيناستي بر جان هايي جانفزا
مولانا
تبصره3: همان طور که در علم قافيه فرموده شده هست، گاهي به ضرورت، همساني صامت ماقبل آخر (حرف قيد) در هجاي CVCC رعايت نمي شود:
حسن hosn / يمن yomn ، ورد vard / کند kand، درست do-rost / درشت do-rošt
همچون اسکندري به يمن لقا همچون پيغمبري به حسن خصال
(رشيد وطواط)
از زمين گايشاني بر آوردند گنج شايگان در چمن گايشاني پراکندند درّ شاهوار
(امير معزي)
تبصره 4: در کتب سنتي از دو مورد بديعي به نام هاي جناس مضارع و لاحق يادکرده اند که از نظر ساختار، همين سجع متوازي هست.

در اين کتاب ها بين خالي و حالي يا سراب و شراب جناس مضارع هست، زيرا صامت هاي آغازين اونها که از نظر نقطه با يکديگر فرق دارند قريب المخرجند (يعني محل توليد صداي اونها در داخل دهان، دو جاي مختلف هست).

مثلاً بين زحمت و رحمت جناس لاحق هست، زيرا صامت اوليناونها که از نظر نقطه با هم فرق دارند بعيد المخرجند.
و ز اونجا رخت بربستند حالي زگل ها سبزه را کردند خالي
(خسرو و شيرين نظامي)
پيداست که ذهن به اختلاف نقطه توجه نخواهد کرد؛ بلکه اون چه توجه را جلب مي نمايد هماهنگي بين اين کلمات هست.

باري بديع نيز مانند عروض و قافيه از علوم مسموعات و موسيقي هست نه مکتوبات و نقاشي.


در بحث جناس مضارع و لاحق تکيه بر قريب المخرج بودن يا نبودن صامت هاي اولينهست، اما اين بحث غالباً با بحث نقطه دار بودن حروف در هم مي آميزد.


در کتب سنتي فرموده اند که اگر بين دو کلمه فقط اختلاف نقطه باشد مثل : خط/ حظ، بساط/ نشاط، پيکر/ بتگر (اختلاف نقطه در حروف اول و دوم) يا: بتاختم/ بباختم (حرف دوم)، يا: بار/ باز (حرف آخر) يا: درست / درشت (حرف سوم ) به اونها جناس خط يا جناس تصحيف و مصحّف گايشانند.


اين موارد هم که در اونها اختلاف در هيئت املايي ديده مي شود غالباً جزو سجع متوازي هستند، يعني ارزش هنري اونها در هماهنگ بودن اونهاست(حوزه مسموعات) نه در اختلاف نقطه (مکتوبات).

هنگامي که سعدي مي گايشاند:
مرا بوسه جانا به تصحيف ده که درايشانش را بوسه از توشه به
خود به اختلاف نقطه در بين بوسه و توشه راهنمائي کرده هست و گرنه ذهن فقط هماهنگي بين بوسه و توشه را درمي يابد.


اين گونه مسائل از اونجا پيدا شده که در رسم الخط قديم بسياري از حروف از قبيل ب، پ، ج، چ، س، ش ...

را از نظر نقطه يکسان مي نوشتند و خواننده از رايشان قرائن، حروف بي نقطه يا کم نقطه را باز مي خواند.

امروزه که مساله تصحيف منتفي هست و اشتباه در همجنس پنداري حروف و کلمات از نظر نقطه پيش نمي آيد، اين اسم هاي متعدد نيز بي مورد به نظر مي رسد و بهتر هست اين مثال ها را سجع متوازي و سجع متوازن بخوانيم.
تبصره 5: اگر دو سجع متوازي در جمله اي در کنار هم برنامه گيرند صنعت ازدواج به وجود مي آيد:
اگر رفيق ِ شفيقي درست پيمان باش (حافظ)
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق (سعدي)
شبي و شمعي و جمعي چه خوش بود تا روز نظر به رايشان تو کوري چشم اعدا را
(سعدي)

9:

سجع مطرّف

--------------------------------------------------------------------------------

سجع مطرّف
(يعني طرف دار: طرف اول يکي از کلمات از طرف اول کلمه ديگر سنگين تر هست.)
در اون اتحاد رَايشان شرط هست و حداقل يکي از طرفين سجع بايد بيش از يک هجا داشته باشد.

سجع مطرف بر دو نوع هست:
الف: دو کلمه در تعداد هجا متفاوت اند و صامت آغازين هجاي قافيه متغير هست :
دست dast/ شکست še-kast / راز rāz / نواز na-vāz/ دانشمند / پند
ز بس گل که در باغ مأايشان گرفت چمن رنگ ارتنگ ماني گرفت (رابعه)
کلمات سجع از نظر تعداد هجا مساايشان باشند اما هجاهاي غير قافيه از نظر کميت يعني کوتاهي و بلندي يکسان نباشند:
ko-Jā /کجا dar/yā دريا / va-עar? / وقار at-vārاطوار
در اين مثالat ? و dar هجاي بلند و va و ko هجاي کوتاه هستند.


نه باغبان و نه بستان که سرو قامت تو برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
(سعدي)
در باغبان bān- עbā و بستان bos-tān ، هجاي עbā مانند bos سه واک دارد، اما از اون کشيده تر هست (هجاي کشيده).
در شعر که پيرو قواعد عروضي هست باغبان با بستان تساايشان هجايي ندارد.

از اين رو قسمت «ب» سجع مطرف هيچگاه نمي تواند قافيه باشد.



سجع متوازن
کلمات از نظر هجا، عدداً و کماً (کوتاهي و بلندي) مساايشانند؛ اما در واک رَايشان مشترک نيستند.

صامت اولينهجاي قافيه مي تواند متغير باشد يا نباشد:
کام Kām / کار kār / بام / کار ، مستبين mos-ta-bin/ مستقيم imעmos-ta-،
ستاننده sa-tā-nan-de / گشاينده go-šā-yan-de / مواج mav-vāj / نقادādע-עna
تبصره1: هر چه واک هاي مشترک بيشتر باشند، سجع متوازن موسيقيايي تر هست و اوج اون وقتي هست که اختلاف واک فقط در واک رَايشان باشد: عامل/ عامد
اين موارد را مي توان از ديدگاه تجنيس (تجنيس مطرف) نيز مورد بررسي برنامه داد.


تبصره2: اگر اختلاف رَايشان فقط در نقطه باشد مثل سوز/سور، شور/ سوز، در نزد برخي از قدما جناس خط يا تصحيف محسوب مي شد.

اين موارد از نظر ما همان سجع متوازن هست.


تبصره3: فرق سجع متوازن با هم هجائي اين هست که در سجع متوازن علاوه بر رعايت تساايشان عددي هجاها، تساايشان کمي هجاها هم شرط هست: بي نظم/ پرواز، اما در کلمات هم هجا فقط تساايشان عددي هجاها مطرح هست:
خدا xo-da/ کيسه ki-se / نقاشيa-ši ע-עna / شکستم še-kas-tam
تبصره4: اگر اسجاع متوازن در جمله، کنار هم برنامه گيرند (اي صراف نقاد) موسيقي کلام، افزوني بيشتري خواهد يافت

10:

فرمول هاي سه گانه

--------------------------------------------------------------------------------

پس به طور کلي مي توان فرمول هاي زير را براي سه نوع سجع ارائه داد:
وزن و رَايشان يکي = سجع متوازي (مراد از وزن، تساايشان عددي و کمي(امتداد) هجاهاي کلمات هست.
وزن يکي و رَايشان مختلف = سجع متوازن
وزن مختلف و رَايشان يکي = سجع مطرّف
و اگر وزن، مختلف و رَايشان نيز مختلف باشد، کلمه از ديدگاه بديع لفظي، فاقد ارزش موسيقيايي هست و کلمه عادي محسوب مي شود.



موسيقي سجع
از ديدگاه موسيقي، قايشان ترين اسجاع، متوازي و ضعيف ترين اون، متوازن هست.


خود سجع متوازن هم مراتبي دارد.

ضعيف ترين اون اين هست که کلمات فقط در وزن، متحد باشند: مثل نيل/ صاف که حتي هيچ واک مشترکي هم ندارند.

در کلماتي از قبيل حساب/شمار يا کرم / هنر، قطع نظر از تساايشان هجاها فقط يک مصوت مشترک وجود دارد.

قايشان ترين سجع متوازن اون هست که اختلاف دو کلمه فقط در يکي از دو واک باشد و حروف رَايشان هم قريب المخرج باشند مثل مستبين / مستقيم .

در آيه ي قراوني: وَ آتَينا هُما الکتابَ المُستَبينَ و هَدَيناهُما الصِّراطَ المُستَـقيم.

و چنان که فرموديم برخي به سجع هاي متوازني که فقط در رَايشان فرق دارند جناس مطرف نام نهاده اند.

سجع و زبان عربي
سجع پايه نثر فني و مقامه نايشانسي هست و در قراون مجيد نيز نقش برجسته اي دارد.

بايد توجه داشت که هيچ زباني مانند زبان عربي براي سجع مناسب نيست؛ زيرا زبان عربي زبان قالبي هست و تمام کلماتي که در يک قالب باشند (مثلاً قالب فاعل يا مفعول) نسبت به هم يا سجع متوازنند يا سجع متوازي.
نوعي سجع هم بوده هست که در فرمودار صوفيان قديم و نيز در مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري به چشم مي خورد و ظاهراً منشاء اون را در ادبيات ايران پيش از اسلام بوده هست و مأخوذ از ادب عرب نيست

11:

روش تسجيع در سطح کلام

--------------------------------------------------------------------------------

روش تسجيع در سطح کلام
گاهي به جاي دو کلمه، دو جمله با هم هماهنگ اند.

يعني تقابل اسجاع دو جمله را هماهنگ مي سازد.

مصاديق اين روش عبارت اند از: ترصيع، موازنه، تضمين المزدوج يا اعنات القرينه و مزدوج يا قرينه.

ترصيع
حداقل در دو جمله (و يا به قول قدما فقره) اسجاع متوازي در مقابل يکديگر برنامه گيرند.
زبانش توان ستايش نداشت
روانش گمان نيـايش نداشت
(فردوسي )
اي منــور به تــو نجـوم جمـال
اي مــقرر به تــو رسـوم کمـال
بوستاني هست صدر تو ز نعيم
آسماني هست قــدر تو ز جلال
(رشيد و طواط)
به کلام آراسته به ترصيع، مرصع گايشانند.

ترصيع از نظر موسيقيايي کلام را بسيار قايشان مي نمايد واز اين رو در قراون مجيد فراوان هست: اِن الابرارَ لفي نعيمٍ و ان الفُجّارَ لفي جَحيم.

ان اِلَينا اِيابَهُم ثم اِن علينا حسابَهم .

چون در اين گونه جملات معمولاً تعداد هجاها مساايشان و رَايشان کلمات يکسان هست، کلام موزون و مقفي مي شود.

از اين رو ترصيع از مختصات فني هست که مي خواهد تشبه به شعر کند.

يعني در واقع دو جمله يا دو فقره نثر، حکم دو مصراع را پيدا مي نمايد و از نظر تساايشان هجائي و رَايشان و سکوت بين دو پاره، شعر گونه مي شود.


تبصره1: گاهي به مناسبت قافيه، جايز هست که در کلمات آخر دو مصراع شعر، به جاي سجع متوازي از سجع متوازن هستفاده شود:
گه خسته ي آفت لهاوورم گه بسته تهمت خراسانم
(مسعود سعد سلمان)
تبصره2: اگر اسجاع متوازي در اواخر قرينه هاي (پاره) شعر بيايند، مي گايشانند که شعر داراي قافيه دروني هست:
آمد موج الست، کشتي قالب ببست بازچو کشتي شکست، نوبت وصل و لقاست
(مولانا)
به اين گونه اشعار در قديم، مسمط (مسمط قديم) يا چهارخانه يا شعر مسجع مي فرمودند.



موازنه يا مماثله
هماهنگ کردن دو (يا چند) جمله به وسيله تقابل اسجاع متوازن هست:
گردون چه خواهد از من بيچاره ي ضعيف گيتي چه خواهد از من در مانده گداي
(مسعود سعد سلمان )
زشـت بايــد ديـد و انـگـاريـد خـوب زهـر بـايد خـورد و انـگـاريـد قـند
(رابعه)
جايزاست که علاوه بر اسجاع متوازن، از تقابل اسجاع متوازي و مطرف هم هستفاده مي شود:
ستـــاننــده شـــــهر مازنــدران گشــاينــده ي بنـــد هـامـاوران
(فردوسي)
بري ذاتش از تهمت ضد و جنس غني ملکش از طاعت جن و انس
(بوستان سعدي)
قدمي در راه خدا ننهند
و
درمي بي مَنّ و اَذي ندهند (گلستان سعدي)
تبصره1: مي توان جهت دقيق تر کردن اسامي و اصطلاحات به جملاتي که فقط مرکب از سجع متوازن اند (و مثال اون کم هست) مماثله و به نوع مخلوط دوم موازنه فرمود.


تبصره2: گاهي موازنه کامل نيست:
راي بي قوت مکر و فسون هست
و
قوت بي راي جهل و جنون (گلستان سعدي)
تبصره3: هستفاده از موازنه از مختصات سبک شخصي مسعود سعد سلمان هست و او در اکثر قصايد خود از اين صنعت هستفاده کرده هست:
نظمي به کامم اندر چون باده ي لطيف خطي به دستم اندر چون زلف دلرباي
از رنج تن تمام نيارم نهاد پي وز درد دل بلند نيارم کشيد واي
گردون چه خواهد از من بي چاره ضعيف گيتي چه خواهد از من درمانده گداي
گر شير شرزه نيستي اي فضل کم شکر ور مار گرزه نيستي اي عقل کم گزاي
اي محنت ار نه کوه شدي ساعتي برو ايشان دولت ار نه باد شدي لحظه اي بپاي
اي بي هنر وقته مرا پاک در نورد ايشان کوردل سپهر مرا نيک برگراي
از بهر زخم گاه چون سيمم فرو گداز وز بهر حبس گاه چو مارم همي فساي
اي اژدهاي چرخ دلم بيشتر بخور ايشان آسياي چرخ تنم تنگ تر بساي (مسعود سعد سلمان)
تبصره4: اگر موازنه مبتني بر کلمات متضاد باشد به اون مقابله گايشانند.

از مقابله در بخش صنايع بديع معنايشان سخن خواهيم فرمود.
تبصره5: به اين که تقابل دو جمله، مبتني بر اسجاع مطرف باشد نامي ننهاده اند

12:

تضمين المزدوج يا اعنات القرينه

--------------------------------------------------------------------------------

تضمين المزدوج يا اعنات القرينه
و اون هماهنگ کردن دو (يا چند) جمله، به وسيله رعايت قافيه در فعل آخر دو جمله و تقابل انواع سجع در حشو هر جمله هست.

سجع باعث مي شود که در هر جمله پاره هاي قرينه هم به وجود آيد:
فلان به سيرت گزيده و عادت پسنديده، معروف هست و به خدمتکاري دولت و طاعت داري حضرت موصوف هست.


(مدارج البلاغ)
رابطه ي موسيقيايي دو جمله و پايه آهنگ اون مبتني بر دو سجع متوازي «معروف» و «موصوف» هست.

اما در حشو هر جمله نيز اسجاعي آمده هست.

در جمله اول بين سيرت/ عادت سجع متوازي و بين گزيده / پسنديده سجع مطرف هست.

درجمله دوم بين خدمتکاري/ دولت داري و بين دولت / حضرت، سجع متوازي هست.

(در اين مثال بين سيرت و عادت جمله اول و دولت و حضرت جمله دوم سجع متوازي هست.

اما چنين رابطه اي لازم نيست، زيرا در اون صورت يکي از دو وجه ترصيع يا موازنه پيش خواهد آمد.) در ضمن سجع باعث شده هست که هر جمله به قرينه هائي تقسيم شود: سيرت گزيده/ عادت پسنديده، خدمتکاري دولت/ طاعت داري حضرت، معروف هست/ موصوف هست.


چون اوقات محسوب به اجل مضروب رسيد و ايام معدود به شب موعود کشيد .


مقامات حميدي 26 (ص 187)
سجع اصلي يا پيوند، رسيد و کشيد هست.

اما در جمله اول بين محسوب و مضروب و در جمله دوم بين معدوم و موعود سجع متوازي هست.

توجه به اين که کلمات قرينه اول با کلمات قرينه دوم سجع متوازن هستند ضرورتي ندارد) و در ضمن سجع باعث شده هست که اوقات محسوب / اجل مضروب، ايام معدود/ شب موعود قرينه يکديگر باشند.


تبصره1 : لازم نيست که دو پاره قرينه مساايشان باشند:
وقتي در اقبال شباب، در اثناي اغتراب به نيشابور رسيدم و اون خطه آراسته پرخواسته ديدم.
مقامات حميدي (ص 193)
تبصره2: هر چند در کتب قدما، کلمات حشو را به سجع محدود کرده اند، اما ممکن هست کلمات حشو جناس باشند:
ابکار افکار هر يک ار باز جايشاند و بخور و بخار هر يک را ببايشاند.


مقامات حميدي (ص 187)
بين بخور / بخار، جناس اختلاف مصوت بلند (اشتقاق) هست.


تبصره3: گاهي به جاي قافيه ، رديف (فعل يا اسمي که تکرار مي شود) دو جمله را به هم پيوند مي دهد:
اين چه اطناب هست و اسهاب و اين چه تطايشانل هست و تهايشانل
مقامات حميدي (ص 71)
تبصره4: فرق تضمين المزدوج با ترصيع و موازنه در اين هست که در تضمين المزدوج، کلمات مسجع و متجانس در کنار همند و رابطه اونها به هم افقي هست.

و فقط سجع آخر جملات در محل فعل، دو جمله را به هم مربوط مي نمايد و از اين رو ممکن هست طول قرينه ها مساايشان نباشد.

اما در ترصيع و موازنه، اسجاع هر جمله در تقابل با اسجاع جمله ديگرند و رابطه عمودي دارند.



و لذا جملات از نظر طول مساايشان اند.


تبصره4: از نظر آماري ، نمونه هاي ترصيع و تضمين المزدوج کم و نمونه هاي موازنه زياد هست.


13:

جمله

--------------------------------------------------------------------------------

جمله اي كه خبري را بيان ميكندجمله خبري ناميده ميشود.

مثال:فردا سالگرد پيروزي امت نيكاراگوئه هست.

جمله اي كه دراون پرسشي باشد جمله پرسشي ناميده ميشود.

مثال:فردا چه روزي هست؟

جمله اي كه دراون فرماني داده شده هست جمله امري خوانده ميشود.

مثال:همه در جاي خود بايستند.

جمله اي كه عاطفه اي را بهمراه داشته باشد جمله عاطفي يا تعجبي ناميده مي شود.

مثال:چه باغ باصفايي!


ساختمان جمله

جمله،نهاد،گزاره:

هرجمله به دو قسمت تقسيم مي شود:

قسمت اول،كه درباره اون خبري مي دهيم كه به اون نهاد

مي گايشانيم.

قسمت دوم ، خبري هست كه درباره قسمت اول مي گايشانيم و اون را نهاد مي ناميم.



مثال:كوروش بابل را فتح كرد .

كوروش=نهاد بابل را فتح كرد =گزاره


فعل:

در هر گزاره يك جزء اصلي وجود دارد كه بدون وجود اون جمله ناقص و ناتمام هست كه به اون فعل مي گايشانيم،مثل كلمه گذشت در اين جمله.

مثال:فصل تابستان گذشت.

فصل اون كلمه اي هست كه دلالت مي كند بر كردن كاري يا رايشان دادن امري يا داشتنحالتي در وقت گذشته يا اكنون يا آينده.



فرموديم در گزاره كلمه اصلي«فعل» هست.هر جمله اي بايد«فعل»داشته باشد عبارتي كه در اون «فعل»نباشد جمله نيست.

فعل كلمه اي هست كه كاري يا حالتي را مي رساند و معني اون با وقت رابطه دارد.

وقت داراي سه مرحله هست:

گذشته،اكنون،آينده

اكنون يا حال وقتي هست كه در حال فرمودن جمله هستيم.

گذشته يا ماضي مرحله اي هست كه پيش از فرمودن جمله بوده هست.آينده يا مستقبل وقت سپس فرمودن جمله هست.

فعل علاوه بر وقت بر يكي از سه شخص «گايشاننده»،

«شنونده»،«ديگركس» نيز دلالت دارد.

مثال:در فعل«ميرايشان»سه مفهوم وجود دارد:

يكي مفهوم انجام دادن كار كه «رفتن» هست،ديگر مفهوم وقت كه در اينجا «حال» هست.سوم مفهوم كسي كه كار رفتن را انجام مي دهد كه در اينجا شنونده يا دوم شخص هست.

هر فعل سه مفهوم،كار يا حالت و وقت شخص را در بر دارد.

فعلي كه به يك تن نسبت داده شود،مفرد خوانده مي شود.

مثال:اون مرد با عجله آمد

فعلي كه به بيش از يك تن نسبت دادهه شود،جمع ناميده مي شود.

دانش آموزان با عجله رفتند

با توجه به مسايل مطرح شده مي توانيم صورتهاي فعل

«آمدن» را دروقت گذشته بنايشانسيم.

آمدم ـ آمدي ـ آمد

آمديم ـ آمديد ـ آمدند

كه در هر كدام از اين شش صورت مي توانيم علاوه بر وقت ـ شخص و يا نفرد و جمع بودن اون را نيز دريافت كنيم.

پس تعريف هركدام از شش صورت فوق مي تواند به اين صورت بيان شود كه:

آمدم=اول شخص مفرد

آمدي=دوم شخص مفرد

آمد=سوم شخص مفرد

آمديم=اول شخص جمع

آمديد=دوم شخص جمع

آمدند=سوم شخص جمع

درهر فعل جزئي ازاون معني اصلي را در بر دارد و در همه صورتها تغيير نمي كندكه به اون ماده فعل مي گايشانند،مثلا در همان فعل آمدن جزء «آمد»در هر شش صورت حضور دارد.

جزء ديگر فعل كه در هر شش صورت حضور دارد.

جزئ ديگر فعل كه در هر صورت با صورت قبل تفاوت دارد

شناسه ناميده مي شود.مثلا در همان فعل آمدن جزء دوم هر صورت شكلي ديگر دارد يعني اين صورتها:

م ـ ي ـ يم ـ يد ـ ند

كه به اونها شناسه مي گايشانيم،به عبارتي اونها فعل را براي ما شناسه مي كنند كه مربوط به چه شخصي هست و مفرد هست يا جمع.



ماده فعل:

ماده ماضي ، ماده مضارع

قبلا مطرح كرديم كه ماده فعل،جزئي از فعل هست كه در همه صورتها ثابت مي ماند و حالا اضافه مي كنيم كه در زبان فارسي هر فعل دو ماده مختلف دارد كه هر كدام برخي از صورتهاي فعل را مي سازند.



براي مثال فعل«نوشتن»را در نظر مي گيريم،برخي از صورتهاي اين فعل كه رد فرمودار و نوشتار بكار مي بريم اينها

هستند:

نوشتم،مي نوشتم،نوشته ام،نوشته باشم،نوشته بودم،

مي نايشانسم،بنايشانس،بنايشانسيم.



جنانكه ملاحظه مي شود اين صورتها از فعل«نوشتن»به دو دسته تقسيم شده اند،در دسته اول جزئي كه ثابت هست و تغيير نمي كند«نوشت» هست و در دسته دوم«نايشانس»،از نظر وقت فعل هايي كه جزء ثابت اونها«نوشت» مي باشد،بروقت گذشته دلالت مي كنند و فعل هايي كه جزء ثابت اونها «نايشانس» مي باشد،وقتهاي حال و آينده را مي سازند،بهمين دليل ماده صورتهاي اول را«ماده ماضي» و ماده صورتهاي دوم را «ماده مضارع» مي ناميم پس در زبان فارسي هر فعلي دو ماده دارد: يكي ماده ماضي و ديگري ماده مضارع همه صورتهايي كه معني حال و آينده از انها بر مي آيد از ماده مضارع ساخته مي شوند.







نهاد .

فاعل:

فرموديم نهاد قسمتي از جمله هست كه درباره اون خبر ميدهيم و گزاره خبري هست كه درباره نهاد مي دهيم.



حال مي گايشانيم:

خبري كه درباره نهاد مي دهيم بيان يكي از اين چهار حالت هست.



1.انجام دادن يا انجام دادن عملي،مانند:خوردن،شكستن،

پختن

2.پذيرفتن عملي،مانند خورده شدن،شكسته شدن،پخته شدن

3.داشتن صفتي،مانند دانا بودن،سفيد بودن،گرم بودن

4.پذيرفتن صفتي،مانند دانا شدن،گرم شدن،بيمارشدن

درحالت اول كلمه اي كه نهاد برنامه بگيردكننده كار هم هست

مثلا اگر«اكبر»نهاد برنامه بگيرد اجرا کننده عمل خوردن هم هست.«اكبر چاي را خورد»

درحالت دوم كلمه اي كه نهاد برنامه بگيرد پذيرنده كار هست.مثلا«آش پخته شد»

در حالت سوم كلمه اي كه نهاد برنامه بگيرد پذيرنده صفت هست مثلا «هوشنگ بيمار شد»

به اين جمله توجه كنيد:

سعدي گلستان را نوشت

در اين جمله،نهاد،يعني قسمتي از جمله درباره اون خبري داده ايم كلمه «سعدي» هست.فعلي كه در گزاره آمده،كاري هست كه از سعدي سرزده هست.يعني عمل«نوشتن گلستان»را سعدي انجام داده هست.پس او كننده كار هست،در دستور زبان به كننده كار، فاعل مي گايشانيم،پس:

«فاعل كلمه اي هست كه انجام دادن كاري را به اون نسبت دهيم»

14:

ايشانژگيهاي اسم

عام .

خاص


گاهي اسم تنها بر يك فرد معين دلالت مي كند،وقتي كه مي گايشانيم«فرهادآمد» مقصود ما يك شخص معين هست و يا

در جمله«مشهد مقدس از شهرهاي مذهبي ايران هست»كلمه

«مشهد مقدس»و«ايران»به يك شهر و كشور معين دلالت مي كند،

اما وقتي مي گايشانيم«گربه دشمن موش هست»مقصود تنها گربه خانه خودمان نيست بلكه به هر گربه اي دلالت مي كند.



اگر با اسم تنها يك فرد معين را بتوانيم نام ببريم به اون اسم خاص مي گايشانيم اما اگر بتوانيم اسم را نوعي به كار ببريم كه شامل افراد متعدد باشد اون را اسم عام مي ناميم،پس اسم خاص كلمه اي هست كه براي نام بردن يك كَس معين يا يك چيز معين بكار ميرود و اسم عام به كلمه اي مي گايشانيم كه با اون كسان يا چيزهاي همنوع را مي توان نام برد.



ممكن هست يك«اسم خاص»براي نامگذاري چندين كس يا چيز بكار ميرود.«فاطمه»اسم خاص هست،اماهزاران نفر ممكن هست فاطمه نام داشته باشند،بايد بدانيم كه هر بار اسم خاصي مانند فاطمه را در فرمودار و يا نوشتار به كار مي بريم

منظور ما فرد معيني هست نه اينكه همه خانمهايي كه نام اونها فاطمه هست.




ذات .

معني


گاهي چيزي كه نام برده مي شود خود به خود وجود دارد،مانند ديوار،كتاب.

اما گاهي وجود اون چيز مستقل نيست

بلكه وابسته به چيز ديگري هست يا در چيز ديگري وجود دارد

مانند: سرخي،سرخي به تنهايي وجود ندارد و در چيزهاي ديگر مي شود او را ديد مثل گل ، پارچه،...



به چيزي كه به خودي خود وجود داشته باشد اسم ذات و به اسمي كه بر مفهومي دلالت مي كندكه وجودش در چيز ديگري هست و نام حالتي يا صفتي هست اسم معني مي گايشانيم.




مفرد .

جمع


گاهي اسم براي نام بردن يك شخص يا يك چيز هست در اين حال مفرد هست.

در جمله هاي مرد آمد،چراغ روشن شد،

درخت سايه دارد،اسم هاي مرد،چراغ و درخت مفرد هستند.



اما گاهي به وسيله اسم،چند شخص يا چند چيز را نام مي بريم در جمله هاي مردان آمدند،چراغها روشن شدند،درختان سايه دارند،اسم هاي مردان،چراغها و درختان،جمع هستند چون بيشتر از يك شخص يا چيز دلالت مي كنند.اسم جمع علامتي دارد كه در پايان اون مي آيد،علامت جمع اسم در فارسي «ان» و «ها» مي باشد.



ضمير :

گاهي به جاي اونكه كسي يا چيزي را نام ببريم ، يعني اسم اورا بگايشانيم ، كلمه ديگري مي آوريم كه جاي اسم را مي گيرد ، مثلا به جاي اونكه بگايشانيم .



« پرايشانز را ديدم و به پرايشانز فرمودم » مي گايشانيم « پرايشانز را ديدم و به او فرمودم »

اينجا اين كلمه « او» جاي اسم پرايشانز را گرفته هست، اين گونه كلمات را كه جانشين اسم مي شوند « ضمير» و چون جانشين اسم شخص هشتند ضمير شخصي ناميده مي شوند .



ضماير شخصي براي اول شخص« من» و « ما» هستند .



ضماير شخصي براي دوم شخص « تو» و « شما» هستند .



ضماير شخصي براي سوم شخص « او» و « ايشان» هستند .



گاهي به جاي « او» ضمير سوم شخص مفرد « ايشان» مي آيد.



ضمير اشاره:

به كلماتي كه با اونها چيزي يا كسي را نشان مي دهيم « ضمير اشاره » مي گايشانيم، مثلا اگر از كسي بخواهيم كه كتابي رابردارد كتاب نزديك باشد به جاي جمله « كتاب را بردار » مي گايشانيم « اين رابردار »

كلمه اين ضمير اشاره هست وبه جاي اسم « كتاب» نشسته هست .

اما اگر كتاب دور باشد مي گايشانيم « اون را بردار ».

ضمير اشاره نيز مانند اسم مي تواند جمع بسته شود : اونان، اينان، اونها، اينها، .



مفعول :

فاعل كسي هست كه فعل را انجام مي دهد و گاهي واقع شدن فعل به فاعل تمام مي شود .يعني اثراون به ديگري نمي رسد، در جمله «هوشنگ نشست» هوشنگ فاعل هست، زيرا فعل نشستن را انجام داده هست و پاي شخص ديگري در ميان نيست، اما اگر بگايشانيم « رستم كشت» جمله كامل نيست زيرا فعل كشتن به فاعل كه رستم هست تمام نمي شود و پاي كسي ديگر در ميان هست و شنونده جمله به سرعت خواهد پرسيد « چه كسي را كشت» گاهي فعل از فاعل فراتر مي رود و بررايشان كسي يا چيز ديگري اثر مي گذارد كه اونرا مفعول مي ناميم مثلا در جمله « رستم پهلوان سهراب كشت » كلمه سهراب مفعول هست .



صفت:

گاهي اسمي كه د رجمله فاعل يا مفعول واقع مي شود تنها نيست بلكه براي اونكه شنونده اونرا بهتر بشناسد درباره اون توضيح مي دهيم يعني يكي از حالتها يا صفتهاي او را نيز بيان مي كنيم، مثلا اگركسي بگايشاند: « من برادر خود را دوست دارم » معني كلمه برادردرصورتي واضح هست كه گايشاننده يك برادر داشته باشد، براي اينكه شنونده متوجه شود كه منظور كدام برادر گايشاننده هست مثلا خواهد فرمود « من برادر بزرگترم را دوست دارم » كلمه بزرگ در اين جا به مفهوم اسم « برادر» اضافه کرده شده هست، اين كلمه كه حالت يا چگونگي اسم را بيان مي كند « صفت» خوانده مي شود يعني وصف شده .



قيد :

به اين چند جمله توجه كنيد :

فريدون زود آمد

فريدون شتابان آمد

فريدون سرافكنده آمد

فريدون نواميدانه آمد

فريدون آهسته آمد

فعلي كه در همه اين جمله ها بكار رفته « آمدن» هست اما چگونگي انجام گرفتن اين فعل در جمله هاي مذكور با هم متفاوت هست اين تفاوتها با كلمه يا عبارتي بيان مي شود كه اون را قيد مي خوانيم

پس جمله هاي مذكور كلمه هاي زود، شتابان، خندان، سرافكنده، نواميدانه وآهسته قيد هستند .



همچنانكه صفت براي بيان حالت يا چگونگي اسم مي آيد و وابسته اسم هست، قيد چگونگي رايشان دادن فعل را بيان مي كندو به فعل وابسته هست.


15:

جناس تام

--------------------------------------------------------------------------------

آرايه هاي لفظي زبان - سجع

روش تجنيس

روش تجنيس يا جناس يا همجنس سازي يكي ديگر از روش هايي هست كه در سطح كلمات با جملات، هماهنگي و موسيقي به وجود مي آورد و يا موسيقي كلام را افزون مي كند.



روش تجنيس مبتني بر نزديكي هر چه بيشتر واك هاست؛ به طوري كه كلمات همجنس به نظر آيند يا همجنس بودن اون ها به ذهن متبادر شود.

به مصاديق روش جناس نيز جناس گايشانند كه اقسامي دارد.



الف – روش تجنيس در سطح كلمه

1- جناس تام

لفظ (مجموعه صامت ها و مصوت ها) يكي باشد و معني مختلف؛ يعني اتحاد در واك و اختلاف در معني:

شانه/ شانه گور/ گور گايشان / گايشان

فرق معنايي، از جمله ،يعني فحواي كلام (Context) فهميده مي شود.

جناس تام همان بحث لغات مشترك يعني لغات چند معنائي (Polysymy) در بحث علم اصول و دلالات در منطق و معني شناسي (Semantics) هست و در همه زبان ها مطرح هست و از اونجا كه محل التقاي مباحث معنائي (Thematics) و مباحث لفظي (Verbal) هست اهميت بسيار دارد.

تبصره 1:تجانس بين خوار/خار، فطرت/ فترت، محظور/ محذور را جناس لفظ نام نهاده اند.

از نظر ما همه اين موارد جناس تام هست.

زيرا چنانكه فرموده شد بديع بحث موسيقي و مسموعات هست نه بحث مكتوبات.



ديدي اون ترك ختا غارت دين بود مرا گر چه عمري به خطا دوست خطابش كردم

فرخي يزدي

---------------------------------------

بهرام كه گور مي گرفتي همه عمر

ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت




گور اول به معني گورخر گور دوم به معني قبر (مجازاً خاك)

--------------

شكر لب جواني ني آموختي

كه دل ها بر آتش چو ني سوختي

----------------------------------------

ني اول به معني ساز ني دوم : چوب ني

بوستان سعدي

----------------------------------
نماند فتنه در ايام شاه جز سعدي

كه بر جمال تو فتنه هست و ایجاد بر سخنش

---------------------------------
فتنه اول : آشوب فتنه دوم:عاشق و مفتنون

سعدي شيرازي

16:

جناس مركب

--------------------------------------------------------------------------------

جناس تام

جناس مركب

جناس مركب يا مرفو (رفو شده) از فروع جناس تام هست و بر دو نوع هست:

الف: دو كلمه متجانس، هم هجا (هم وزن) هستند، اما اختلاف در تكيه دارند، يعني - به قول دستودانان- يكي بسيط يا در حكم بسيط و ديگري مركب هست:

كمند (تكيه در آخر)/ كمند (تكيه در اول)، سلامت (صحت) / سلامت (سلام بر تو)

---------------------------------------

فرمودمش بايد بري نامم زياد
فرمود آري مي برم نامت زياد

(موقعيت شيرا زي)

---------------------------------

زياد اول كثرت را مي رساند و زياد دوم مخفف «از ياد» هست .



بنگر و امروز بين كز اون كيان هست
ملك كه دي و پرير از اون كيان بود
(سيف فرغاني)



منظور از كيان اول سئوال پرسشي «از اون چه كساني» هست و منظور از كيان دوم دوران پادشاهي كيانيان هست.
---------------------------------------------

تا قيامت هر كه جنس اون بدان
در وجود آيد، بود رايشانش بدان

مولايشان

-----------------------------------------

قوافي منظومه سحر حلال اهلي شيرازي تماما ا اين دست هست :



خواجه در ابريشم و ما در گليم
عاقبت اي دل همه يكسر گليم

----------------------------------------

از گليم اول زيرانداز (نامرغوب) و از گليم دوم عبارت «در گـِل هستيم» اراده مي شود.

تبصره : در برخي از كتب بديعي متأخر در مورد جناس مركب، دقت هايي كرده اند كه در واقع خارج از حوزه بحث هاي بديعي (موسيقيائي) هست.

مثلاً فرموده اند كه اگر طرز نگارش واژه ها يكسان باشد جناس مركب مقرون هست: كمند/ كمند و اگر شكل املايي به يك گونه نباشد جناس مركب مفروق هست: دلبري/ دل بري
---------------------------------------

شاهان وقته خصم بردار كشند
و اون نرگس بيدار تو بي دار كشد
(مولانا)



ب: هر دو كلمه متجانس مركب باشند، در اين صورت بدان جناس ملفق يا متشابه گايشانند.


---------------------------------------------
چون ناي بي نوايم از اين ناي بي نوا
شادي نديد هيچكس از ناي بي نوا

(مسعود سعد سلمان)




ناي بي نوا در آخر مصراع اول به معني زندان «ناي» بي ساز و برگ و مفلوك و در آخر مصراع دوم به معني ناي بي آهنگ هست.





زان شده در پيش شاهان دور باش
كي شده نزديك شاهان، دور باش

(منطق الطير عطار)

-------------------------------------
تبصره يك : گاهي كلمه جناس را (چه مركب باشد و چه مفرد) به دو قسمت معني دار تقسيم مي كنند و هر قسمت را جداگانه و در معني مستقل به كار مي برند.





قوم فرمودندش كه اي خر! گوش دار

خايشانش را اندازه خرگوش دار

(دفتر اول مثنايشان)




يكي شاهدي در سمرقند داشت
كه فرمودي به جاي سمر، قند داشت

(بوستان)




از بس مكان كه داده و تمكين كه كرده اند
خشنودم از كياي ري و از كياي ري

(خاقاني)




مفروشيد كمان و زره و تيغ، نان را
كه سزا نيست سلح ها به جز از تيغ زنان را

(مولايشان)

----------------------------------------
تبصره 2: در كتب سنتي شهريار

به عنوان جناس ملفق ذكر شده هست كه صحيح نيست، زيرا در مثال اول يك مصوت كوتاه اضافه هست و در مثال دوم يك همزه و نيز در هر دو مورد، در طرح هجاها اختلاف هست.

اين موارد را بهتر هست ملحق به جناس مركب بناميم:
-------------------------------------------
گوئي كه نگون كرده هست ايوان فلك وش را؟
حكم فلك گردان يا حكم فلك گردان؟

خاقاني

--------------------------------
كمال فضل ترا من به گرد مي نرسم
مگر كسي كند اسب سخن به زين به ازين

سعدي (قصايد)

-------------------------------
در مثال اول يك مصوت كوتاه و در مثال دوم يك هجاي كوتاه اختلاف هست

17:

صناعات ادبي

--------------------------------------------------------------------------------

«صنايع بديعي» عنواني قديمي هست براي بخشي از هنرمنديهاي شاعران كه خارج از قلمرو وزن و قافيه بوده و به عنوان آرايشهايي براي كلام به كار مي رفته هست.
ادباي قديم ما كوشيده اند هر چه از اين هنرمنديها در كار شاعران به چشم شان مي خورد، مدوّن كنند و در شاخه هايي از صنايع بديع بگنجانند و يا در صورت نياز، شاخه هاي جديدي براي اونها بتراشند.

علم بديع نيز عنوان دانشي بوده كه براي دسته بندي اين صنايع و نشان دادن اونها در شعر به كار مي رفته هست.

شايد اونگاه كه علم بديع تدايشانن شد، ادبا پنداشتند كه خدمتي بزرگ انجام شده و اونان مي توانند به كمك اين دانش، شگردها و هنرمنديهاي لفظي و معنايشان شعرها را قانونمند و مدوّن كنند و در اختيار شاعران برنامه دهند.
مثلاً وقتي شاعري فرموده بود:

صندوق خود و كاسه درايشانشان را خالي كن و پر كن كه همين مي ماند

عالِم بديع مي توانست به او توضيح دهد كه در اين بيت، حداقل دو صنعت به كار رفته; نخست آوردن دو مفهوم متضاد "خالي" و "پر" در يك بيت كه "طباق" نام دارد و دوّم ترتيب خاصي كه در "صندوق و كاسه" مصراع اوّل و "خالي و پر" مصراع دوّم هست؛ يعني صندوق خود را خالي كن و كاسه درايشانشان را پُر.

اين صنعت را هم ادبا "لفّ و نشر" نام نهاده بودند.

تا اين جا، مشكلي در كار نبود; شاعران هنرمندي مي كردند و ادبا، نامگذاري و دسته بندي اون هنرمنديها را بر عهده داشتند.

ولي وضع به اين منوال باقي نماند.

كم كم پاي كارهايي به ميان آمد كه هر چند سخت بود، ولي ارزشي نداشت و كمكي به زيبايي شعر نمي كرد.
مثلاً شاعري قطعه اي مي فرمود بدون حرف الف يا بدون نقطه يا مصراعي مي ساخت كه از هر دو سو يكسان خوانده مي شد يا غزلي مي ساخت كه از حروف اولينمصراعهاي اون، اسم فلان كس يا فلان واقعه تاريخي هستخراج مي شد و شاعران، يك هنرمندي فرعي و كم خاصيت را كانون توجّه خايشانش ساخته بودند.

اصولاً اين اولايشانت بندي هاي واژگون، از خواص دورانهاي ركود و انحطاط هست كه شاعران، سليقه هايي بيمارگونه پيدا مي كنند و شعرهايي بيمارگونه مي سرايند.

ادبا نيز به جاي پرهيزدادن شاعران از اين كارهاي بيهوده، براي هر يك از اين تفنّن ها نامي تراشيدند و در داخل صنايع بديع، جايش دادند.

كم كم صنعتگري و اون هم بدون توجه به تأثير هنري اين صنايع، يك ارزش تلقّي شد و بعضي تصوّر كردند كه قوّت شاعريشان، به ميزان برخورداري از اين صنايع عجيب و غريب وابسته هست.

از سايشاني ديگر، ادبا نيز چنين پنداشتند كه هر چه دامنه ي تقسيم بندي را بيشتر گسترش بدهند، به شعر كمك بيشتري كرده اند.


جناس،( يعني آوردن دو كلمه اي كه در لفظ يكسان و در معني متفاوت) يكي از صنايع مهم بديع بود؛ باشند نظير "شانه" در اين بيت امير خسرو دهلايشان:

تار زلفت را جدا مشّاطه گر از شانه كرد دست اون مشاطه را بايد جدا از شانه كرد

كه مي شد اون صنعت را عنواني گسترده گرفت براي انواع گوناگون اين تناسب، ولي قدماي ما چنين نكردند و شاخه هايي نيز در داخل جناس پديد آوردند: مثل جناس ناقص، جناس زايد، جناس مذيّل، جناس مركّب، جناس مفروق، جناس مقرون، جناس متشابه، جناس مطرّف، جناس خط، جناس لفظ و جناس مكرّر.

در اين ميان مثلاً جناس خط اون بوده هست كه اركان جناس در كتابت يكي و در تلفظ و نقطه گذاري متفاوت باشند مثل "درشت" و "درست" و در مقابل، جناس لفظ اون بوده هست كه كلمات متجانس در تلفّظ يكسان و در كتابت متفاوت باشند مثل "خوار" و "خار".

باري اين توهّم كه قوت شاعر در هستفاده از صنايع نهفته هست و اين پندار كه هر چه تقسيم بنديها را ريزتر كنيم، خدمت بيشتري كرده ايم، دست به دست هم دادند و باعث افزايش حيرت انگيز صنعتهاي شعري شدند به گونه اي كه طي چند قرن، تعداد صنايع كه روزي كمتر از بيست بود، به بيش از دايشانست رسيد و افسوس كه بيشتر اينها از سر تفنّن و بيكاري بود و نشانه ي انحطاط ذوق جامعه شعري ما.



در اين ميان ما چه مي توانيم كرد؟ بايد دست به پالايش بزنيم و از ميان انبوه صنعتهايي كه در كتابها آمده، اونها را كه واقعاً به زيبايي و رسايي سخن كمك مي كنند، بيرون بكشيم و به كار ببريم.

بسياري از صنايع، واقعاً بيهوده اند و باعث اتلاف وقت و توان شاعر مي شوند.

مثل انواع معمّا و موشّح و ماده تاريخ و التزام به حروف يا حذف حروف.

بعضي ديگر مبناي هنري دارند، ولي ارزش و حضورشان در شعر، در اين حد نيست كه برايشان اسم و عنواني داشته باشيم و در غير اين صورت، ضرر كنيم؛ مثل لف و نشر يا ردالمطلع.

تعداد ديگري از صنايع، در يكديگر قابل ادغام هستند و نيازي به دسته بندي مستقل اونها نيست; مثل انواع جناس.



ما در دو قالب صنايع بديع لفظي و معنايشان به توضيح پيرامون صنايع بديعي مي پردازيم.

و شاخه بندي ما به اين صورت هست كه صنايعي كه در لفظ كلام قابل درك هست در صنايع لفظي و صنايعي كه در معني كلام نهفته هست، جزء صنايع معنايشان دسته بندي شده اند.

18:

بيت چيست؟

هر يک از سطرهاي يک شعر، يک «بيت» ناميده مي شود و واحد شعر محسوب مي گردد.



2- مصراع چيست؟

هر بيت شامل دو قسمت هست که هر يک از اين بخشها «مصراع» نام دارد.



3- وزن چيست؟

آهنگ خاصي را که در تمامي مصراعهاي يک شعر يکسان هست، «وزن شعر» مي نامند.



4- رديف و قافيه را تعريف کنيد؟

- به يک يا چند واژه، که به صورت کلمه اي مستقل و به يک معني در پايان همه مصراعها تکرار شود «رديف» گايشانند.



- به حروف مشترکي که در پايان واژه هاي يک شعر يا يک بيت تکرار شود «قافيه» و به کلماتي که اين حروف مشترک در اونها آمده هست «کلمات قافيه» گايشانند.



5- چه بيتي را «مُصّرع» و چه بيتي را «مُصفّا» مي گايشانند؟

بيتي که هر دو مصراع اون قافيه داشته باشد «مُصّرع» و بيتي که تنها يک مصراع اون قافيه دارد «مُصفّا» خوانده مي شود.



6- قالب شعر را توضيح دهيد؟

شکلي که قافيه به شهر مي بخشد «قالب» نام دارد و تفاوت قالبها، تفاوت در چگونگي قافيه اونهاست ولي اگر نحوه تکرار قافيه در دو يا چند شعر يکسان باشد، تعداد ابيات، محتوا و وزن و نوع قالب را مشخص خواهند کرد.



7- مخلصّ چيست؟

به نام شعري شاعر که در بيت پاياني يا گاه در بيت ماقبل آخر شعر مي آيد «تخلّص» مي گايشانند.



خود آزمايي

سرو چمان من چرا ميل چمن نمي نمايد

دي گله اي ز طره اش کردم و از سرفسوس

تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او

چون ز نسيم مي شود زلف بنفشه پرشکن

دل به اميد رايشان او همدم جان نمي شود

دستخوش جفا مکن آب رخم که فيض ابر

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند
هــمـدم گـل نمي شـود، ياد سـمن نمي نمايد

فرمود که اين سياه کج، گوش به من نمي نمايد

زان سفرِ دراز خود، عزم وطن نمي نمايد

وه که دلم چه ياد از اون عهدشکن نمي نمايد

جان به هواي کايشان او خدمت تن نمي نمايد

بي مدد سرشک من دّر عدن نمي نمايد

تيغْ سزاست هر که را دردْ سخن نمي نمايد


«حافظ»



در شعري که خوانديد، رديف را مشخص کنيد؟

نمي نمايد



حروف قافيه در اين شعر کدام اند؟

َ ن



کلمه قافيه در مصراع آخر کدام هست؟

سخن



تخلّص را در اين شعر نشان دهيد؟

(حافظ) که در بيت پاياني آمده هست:

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند تيغ سزاست هر که را دردْ سخن نمي نمايد



5- کدام بيت مُصّرع هست؟

بيت اول



6- آيا اين شعر از نظر قالب با شعري که در آغاز درس آمده هست، تفاوت دارد؟

خير



7- غزلي را از مولايشان، سعدي يا حافظ انتخاب کنيد و موارد فرموده شده در درس را در اون نشان دهيد؟

يک بيت



يک مصرع

(ديدي اي دل که غم عشق دگر بار چه کرد

(آه از اون نرگس جادو که چه بازي انگيخت)

اشک من رنگ شفيق يافت ز بي مهري يار

برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر

ساقيا جام ميم ده که نگارنده غيب

اونکه پر نقش زد اين دايره مينايي

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد)

آه از اون مست که با امت هشيار چه کرد

طالع بي شفقت بين که درين کار چه کرد

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد


«حافظ»





توضيح:

چه کرد = رديف قافيه = ار

کلمات قافيه = بار، وفادار، هشيار، کار، افگار، اسرار، پرگار، يار

بيت اول = مصرّع، چون هر دو مصراع اون قافيه دارد.

قالب = غزل

تخلّص = حافظ = که در بيت آخر شعر آورده شده هست.

وزن = با مطالعهغزل مي بينيد که در هر يک از مصراعها وزن و آهنگي خاص احساس مي شود که در تمامي مصراعها يکسان هست، همان «وزن شعر» هست و همينطور رديف (چه کرد) بر موسيقي شعر اضافه کرده و اون را آهنگين تر ساخته هست.


19:

- هجا يا بخش چيست؟

مقدار آوايي هست که دهان با يک بار باز شدن اون را ادا مي نمايد.



2- واج چيست؟

کوچکترين واحد آوايي زبان هست که سبب مي شود دو واژه معاني متفاوتي داشته باشند و در زبان فارسي 29 واج وجود دارد.



3- واج در فارسي به چند دسته تقسيم مي شود نام ببريد؟ به دو دسته تقسيم مي شود:

1- مصوّتها

2- صامتها



4- زبان فارسي داراي چند مصوّت هست؟ توضيح دهيد؟ شش مصوّت: 3 مصّوت کوتاه َ ِ ُ و 3 مصوت بلند آ اي اوُ



5- انواع هجاهاي زبان فارسي را با علامت مخصوص به اون بنايشانسيد؟

1- هجاي کوتاه = صامت + مصوّت کوتاه – علامت اون = «u»

2- هجاي بلند = که دو گونه هست : الف) صامت + مصوت کوتاه + صامت

علامت اون = «ــ» ب ) صامت+مصوّت بلند

3- هجاي کشيده __ که اون نيز دو نوع هست:

الف _ صامت + مصوت کوتاه + دو صامت يا بيشتر

ب _ صامت + مصوت بلند + يک يا چند صامت علامت اون «_ U»



6- چه وقتي دو کلمه يا دو مصراع يا دو بيت با هم هموزن اند؟ وقتي هموزن اند که:

الف _ تعداد هجاهاي اونها با هم برابر باشد.



ب _ هجاهاي کوتاه و بلند اونها در مقابل يکديگر برنامه گيرد.





خود آزمايي

1- در واژه هاي زير صامتها و مصوتها را نشان دهيد؟

نَسيم: ن = صامت ؛ ـَـ = مصوت ؛ س = صامت

ي = مصوت ؛ م = صامت



آسمان : ء = صامت ؛ آ = مصوت ؛ س = صامت

م =صامت ؛ ا = مصوت ؛ ن = صامت



خوبي: خ = صامت ؛ و = مصوت ؛ ب = صامت ؛ ي = مصوت.



ابر: ء = صامت ؛ ا = صامت ؛ ب= صامت ؛ ر= صامت.



همت: ه = صامت ؛ م = صامت ؛ ت= صامت.



2- واژه هاي زير از چند هجا ساخته شده اند؟ نوع هجاها را مشخص کنيد؟

آتشين: آ(ـ) / تَ(u) / شين(ـ) (نون ساکن سپس مصوت بلند حذف مي شود ) = 3 هجا (دو هجاي بلند و يک هجاي کوتاه)



بيدار: بي(ـ) / دار(ـ U ) = دو هجا (يکي بلند و يکي کشيده)



فقر: فَقر (ـ U ) = 1 هجا (کشيده)



مستانه: مس(ـ) / تا(ـ) / نِ(u) = 3 هجا (دو هجاي بلند و يک هجاي کوتاه)



دانش آموز: دا(ـ) / نِش(ـ) / آ(ـ) / موز(ـ U ) ¬ 4 هجا ( 3 هجاي بلند و يک هجاي کشيده)



3- هجاهاي مصراع زير را تعيين کنيد و هر نوع را با علامت خاص خود بنايشانسيد؟

توانا بود هر که دانا بود: تَ (u) / وا(ـ) / نا(ـ) / بُ (u) / وَد (ـ) / هَر(ـ) / کِ(u) / دا(ـ) / نا(ـ) / بُ(u) / وَد(ـ) : 11 هجا دارد.



4- مصوت کوتاه و بلند از نظر امتداد چه تفاوتي دارند؟

هر مصوت بلند از نظر امتداد دو برابر مصوت کوتاه هست.



5- براي هر يک از واژه هاي زير، يک واژه هموزن بنايشانسيد؛ به گونه اي که حرف آخر اونها متفاوت باشد؟

صِدق: عَقل (يک هجاي کشيده) (ـu)

نيکي: سا / زد (دو هجاي بلند) (ـ ـ)

جواني: دري / غا (يک هجاي کوتاه، دو هجاي بلند) (u ـ ـ)

تقوا: شا / دي (دو هجاي بلند)(ـ ـ)

ميلاد: تر/صيع (دو هجاي بلند)(ـ ـ U)

ان /ت / ظار: (يک هجاي بلند، يک هجاي کوتاه، يک هجاي کشيده)(ـ U ـ U)



6- براي هر يک از واژه هاي زير يک واژه هموزن بنايشانسيد که حرف آخر اونها يکي باشد؟

کُل: دِل (ـ) س/خن: چ/مَن (u ـ) س/حَر: ق/مَر(u ـ)

ص/با: وَ/با(u ـ) گُل/زار: ني/زار(ـ ـ U) اَشک: کَشک(ـ U)



7- هجاهاي دو مصراع زير را جدا کنيد و با مقايسه اونها نشان دهيد که دو مصراع هموزن اند؟

گايشانند مرا چو زاد مادر «ايرج»

بنشينم و استقامت پيش گيرم «سعدي»



گو / يند / مَ / را / چُ / زاد / ما / دَر

ـ / ـ U / U / ـ / U / ـu / ـ / ـ



بن / شي / نَ / مُ / استقامت / پيش / گي / رَم

ـ / ـ / U / U / ـu / ـu / ـ / ـ



« بله دو مصراع هموزن هستند »

20:

1- قصيده را تعريف کنيد و بنايشانسيد که از چه قرني و به تقليد از چه شعري پديد آمد؟

قصيده شعري هست که مصراع اول و مصراعهاي زوج اون هم قافيه اند و تعداد ابيات اون از پانزده بيت بيشتر هست.

از نيمه قرن سوم ه.ق در ادبيات فارسي به تقليد از شعر عربي پديد آمد.



2- اصلي ترين قسمت قصيده چه بخشي هست؟ توضيح دهيد.

«تنه اصلي» قصيده هست.

زيرا مقصود اصلي شاعر را در بردارد و محتواي اون مي تواند مدح يا رثا يا وصف و پند و اندرز و يا حکمت و عرفان باشد.



3- تجديد مطلع چيست؟

آوردن بيتي مصرّع در ميان قصيده هست و براي انتقال از موضوعي به موضوع ديگر و طولاني ساختن قصيده شاعر از اون هستفاده مي نمايد.



4- چند تن از قصيده پردازان بزرگ شعر فارسي را نام ببريد؟

رودکي، فرخي سيستاني، ناصرخسرو، سنايي، سعدي، ملک الشعراي بهار، مهدي حميدي، مهرداد اوستا



5- قالب غزل را تعريف کنيد و بگايشانيد از چه قرني رواج مي يابد؟

غزل، شعري هست حداقل در پنج بيت که مصراع اول و مصراعهاي زوج اون هم قافيه اند و از قرن ششم ه.ق يا کمي پيش از اون رواج يافته هست.



6- چند تن از غزل سرايان بزرگ شعر فارسي را نام ببريد؟

مولايشان، سعدي، حافظ، صائب، رهي معيري، شهريار.



خود آزمايي



1- قصايد مدحي از چه بخشهايي تشکيل مي شود؟ از 4 بخش تشکيل مي شود:

الف) تعزّل 2)تخلصّ 3) تندي اصلي 4) شريطه و دعا



2- تفاوت اصطلاح «تخلصّ» در قصيده و غزل را توضيج دهيد؟

تخلصّ در غزل يعني ذکر نام شعري شاعر در بيت پاياني شعر يا ماقبل اون؛ ولي در قصيده تخلصّ رابطه ميان مقدمه و تندي اصلي قصيده هست.



3- عمده ترين مضامين قصيده هاي فارسي را بيان کنيد؟

مدح، رثا، پند و اندرز، حکمت و عرفان از عمده ترين مضامين قصيده هاي فارسي هستند.



4- قالب قصيده و غزل را از ديد محتوا با هم مقايسه کنيد؟

محتواي قصيده، غالباً مدح، وصف، پند و اندرز و مرثيه هست ولي محتواي غزل، عاشقانه و عارفانه و گاهي مطالب اجتماعي هست.



5- تفاوت محتوايي غزلهاي سنتي را با غزلهاي پس از مشروطه بنايشانسيد؟

در غزلهاي سنتي اغلب مضامين عاشقانه و عارفانه ديده مي شود ولي پس از مشروطه غزلهايي با مضامين اجتماعي هم ديده مي شود.



6- با مراجعه به کتاب ادبيات سال دوم شعر «باغ عشق» و «در کوچه سار شب» را از ديد قالب و محتوا با هم مقايسه کنيد؟

قالب «باغ عشق» قصيده و محتواي اون عرفاني و اخلاقي هست؛ اما قالب شعر «در کوچه سار شب» غزل و محتواي اون اجتماعي هست.


21:

- قالب قطعه چيست؟

شعري هست حداقل در دو بيت که معمولاً مطلع اون مصرّع نيست و مصرعهاي زوج اون هم قافيه اند و وحدت موضوع دارد.



2- قطعه سرايان مشهور را نام ببيريد؟

انوري (قرن 6)، ابن يمين (قرن 8)، پرايشانن اعتصامي (قرن 14)



3- ترجيع بند را تعريف کنيد؟

ترجيع بند غزلهايي هست با قافيه هاي مختلف که بيت يکسان مصرّعي با قافيه اي مستقل اونها را به هم وصل مي نمايد.

به هر يک از غزلها «خانه» يا «رشته» و به بيت تکراري «ترجيع» يا «برگردان» مي گايشانند.



4- قديمي ترين ترجيع بند فارسي از کيست؟ مطلع اون را بنايشانسيد؟ از فرخي سيستاني هست:

ز باغ اي باغبان ما را همي بايشان بهار آيد کليد باغ، ما را ده که فردامان به کار آيد



5- زيباترين ترجيع بندهاي شعر فارسي از کدام شاعران هست؟

از سعدي و هاتف اصفهاني هست.



6- قالب ترکيب بند را توضيح دهيد و بگايشانيد که قديمي ترين ترکيب بند از کيست؟

شعري هست چند بخشي که هر بخش اون از نظر قافيه و درون مايه همانند قصيده يا غزل هست و همه بخشها توسط بيت مصرع متفاوت و نامکرري به هم مي پيوندند.

قديمي ترين ترکيب بند از «قطران تبريزي» (قرن5) هست.



7- سه تن از سرايندگان مشهور ترکيب بند را نام ببريد؟

1) جمال الدين عبدالرزاق اصفهاني

2) وحشي بافقي

3) محتشم کاشاني





خود آزمايي

1- علت نامگذاري قطعه را بنايشانسيد؟

نامگذاري قطعه به اين نام بدان سبب هست که گايشانا پاره اي از ميان يک قصيده هست.



2- موضوعهاي رايج قالب قطعه را بيان کنيد؟

موضوعهاي اون معمولاً اخلاقي، اجتماعي، تعليمي، مدح و هجو هست.



3- شعر «متاع جواني» ادبيات سال اول را از ديد قالب و موضوع بررسي کنيد؟

قالب اون «قطعه» هست و موضوعش «غنيمت شمردن دوران جواني» هست.



4- تفاومت قالب ترجيع بند با قالب غزل را توضيح دهيد؟

ترجيع بند از چند غزل با قافيه هايي متفاوت تشکيل شده که به وسيله يک بيت مصرّع يکساني به هم وصل مي شوند ولي غزل، خودش به تنهايي يک قالب شعري هست و از يک غزل تشکيل شده هست.



5- تفاوت ترکيب بند محتشم با ترکيب بند جمال الدين عبدالرزاقي را بنايشانسيد؟

تفاوت اونها در «درون مايه شعري» اونهاست.

ترکيب بند محتشم در رثاي سالار شهيدان «ابا عبد الله حسين (ع)» هست ولي ترکيب بند عبدالرزاق در مدح «رسول اکرم (ص)» هست.



6- قالب ترکيب بند چه تفاوتي با قالب ترجيع بند دارد؟

تفاوت اونها در بيت مصرعي هست که ميان بخشها مي آيد، زيرا بيت مصرع در «ترجيع بند» يکسان هست اما در «ترکيب بند» اين بيت مصرع متفاوت و نامکرر هست.


22:

- مسمّّط چيست؟

شعري هست که از رشته هاي گوناگون پديد مي آيد و قافيه رشته ها متفاوت هست و در هر رشته همه مصراعها به جز مصراع آخر هم قافيه اند.



2- حلقه اتصال همه رشته ها در مسمّط چه نام دارد؟

«بند» نام دارد که مصراع آخر هر بخش را گايشانند.



3- مسمّط تضميني چيست؟

شعري هست که شاعر، بيتهاي يک غزل را به ترتيب در پايان رشته هاي مسمّط مي آورد و تعداد رشته ها، تابع تعداد بيتهاي غزل هست.



1- يکي از زيباترين و مشهورترين مسمطهاي تضميني شعر فارسي را بنايشانسيد؟

مسمط تضميني شيخ بهايي از غزل خيالي بخارايي هست که بند اوليناون چنين هست:

تا کي به تمناي وصال تو يگانه اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد به سر آيد شب هجران تو يا نه؟ «اي تير غمت را دل عشاق نشانه

جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه»



2- قالب «مثنايشان» را توضيح دهيد؟

شعري هست با بيتهاي مصّرع که هر بيت، قافيه اي مستقل دارد، خاص زبان فارسي هست و از آغاز شعر فارسي تا حال مورد توجه بوده هست.



3- چند تن از مثنايشان سرايان بزرگ گذشته و معاصر را نام ببريد؟

مثنايشان سرايان گذشته: فردوسي، اسدي، نظامي، عطار، سنايي، سعدي، مولايشان و جامي.

مثنايشان سرايان معاصر: پرايشانن اعتصامي، حميدي شيرازي و شهريار.





خود آزمايي



1- «رشته» در ترجيع بند چه تفاوتي با رشته در قالب مسمط دارد؟

در ترجيع بند هر رشته، غزلي مستقل هست ولي مسمط هر رشته اون سه تا شش مصراع دارد.



2- پديد آورنده قالب مسمط کيست؟

«منوچهري دامغاني»



3- قالب مسمط تضميني را توضيح دهيد؟

گاهي شعرا مي سرايند که آخرين مصراع هر رشته (بند) را از يک بيت از غزل شاعر معروف ديگر مي آورند، بنابراين تعداد رشته هاي چنين مسمطي برابر با تعداد ابيات غزل اون شاعري هست که تضمين مي شود، اين نوع مسمط را «مسمط تضميني» گايشانند.



4- کدام قالب براي بيان داستانها و مطالب طولاني مناسبتر هست.

چرا؟

مثنايشان – زيرا قافيه هر بيت مستقل هست و شاعر مي تواند پس از چند بيت، از قافيه قبلي هستفاده کند.



5- انواع مثنايشان از ديد محتوا را بنايشانسيد؟

1) مثنايشان حماسي و تاريخي، مانند: شاهنامه فردوسي

2) مثنايشان اخلاقي و تعليمي، مانند: بوستان سعدي

3) مثنايشان عاشقانه و بزمي، مانند: بوستان سعدي

4) مثنايشان عارفانه، مانند: مثنايشان مولايشان



6- شعر «با تو ياد هيچ کس نبود روا» و «مرغ گرفتار» از ادبيات سال اول را از ديد قالب و محتوا با هم مقايسه کنيد؟

شعر«با تو ياد هيچ کس نبود روا» از مولايشان و در قالب مثنايشان و محتواي اون عرفاني و مناجات باخداست؛ اما شعر «مرغ گرفتار» از ملک الشعراي بهار در قالب غزل و محتواي اون اجتماعي و نوعي شکوائيه و حبسيه هست.


23:

1- قالب رباعي چيست؟ دو شاعر معروف اين قالب را نام ببريد؟

شعري چهار مصراعي هست که مصراع سوم اونها معمولاً قافيه ندارد و مناسبترين قالب براي ثبت لحظه هاي کوتاه شاعرانه هست، خيام و بابا افضل کاشاني.



2- دو بيتي چيست؟

شعري هست مشتمل بر دو بيت که گاه مصراع سوم اون قافيه ندارد و بيشتر درون مايه اي عاشقانه و عارفانه دارد و رايجترين قالب در ميان روستاييان هست.



3- .....

و .....

از معروفترين شاعران دوبيتي گو هستند.

الف) بابا طاهر، خيام

ب ) بابا طاهر، فايز *

ج ) فايز، عطار



4- درون مايه قالب «چهار پاره» چيست و چندتن از چهارپاره سرايان مشهور را نام ببريد؟

بيشتر «اجتماعي و غنايي» هست.

فريدون تولّلي، پرايشانز خانلري و فريدون مشيري.



خود آزمايي



1- قالب رباعي چه خصوصياتي دارد؟

الف) چهار مصراع دارد.

ب ) قافيه اون در مصراع يک و دو و چهارم اون هست.

ج ) پيام اصلي شاعر، معمولاً در مصراع آخر مي آيد.

د ) رباعي قالبي ايراني هست و از وقت رودکي تا به حال در شعر فارسي رواج داشته هست.



2- چگونگي تشخيص قالب رباعي از دوبيتي را بنايشانسيد؟

وزن رباعي و دو يتي با هم متفاوت هست و تنها راه شناخت دو بيتي از رباعي نيز توجه به «وزن» اونهاست، راه ديگر اين هست که دو بيتي با يک «هجاي کوتاه» و رباعي با يک «هجاي بلند» آغاز مي شود.



3- چهار پاره چگونه قالبي هست؟

شعري هست شامل چند دوبيتي با قافيه هاي مختلف که از نظر معني با هم ارتباط دارند و مصراعهاي زوج با هم هم قافيه اند.



4- قالب چهار پاره از چه هنگام و با چه هدفي رواج يافت؟

اين قالب پس از مشروطيت در ايران رواج يافت و تلاشي بود در جهت ايجاد يک قالب نو که درون مايه تازه اي داشته باشد.



5- چهار پاره از نظر محتوا معمولاً چه تفاوتي با دوبيتي و رباعي دارد؟

درون مايه چهار پاره بيشتر اجتماعي و غنايي هست، در حالي که محتواي رباعي و دو بيتي مسايل عاشقانه، عارفانه و فلسفي هست.

تفاوت ديگر اون هست که هر دو بيتي يا رباعي خود يک مفهوم کامل دارد ولي همه دوبيتيهاي چهار پاره درباره يک موضوع بحث مي نمايد.



6- شعر «در امواج سند» ادبيات سال اول را از ديد «قالب و محتوا» بررسي کنيد؟

اين شعر از دکتر مهدي حميدي در قالب «چهار پاره» در 21 دو بيتي سروده شده هست و محتواي اون غنايي تاريخي هست که شرح دلاوريهاي «جلال الدين» پسر شجاع «محمد خوارزمشاه» هست در برابر مغولان که تا آخرين نفس مي ايستد و حتي نزديکان خود را به سبب اين که اسير مغولان نشوند با دست خود در آب رود سند غرق مي نمايد و در آخر شعر توصيه مي نمايد که قدر اين خاک و بوم را بدانيد که به خاطر حفظ اين خاک، افراد بسياري جان خود را از دست داده اند.


24:

- تشبيه چيست و پايه هاي تشبيه کدامند؟

تشبيه، ادعاي همانندي ميان دو يا چند چيز هست.

پايه هاي تشبيه: مشبه، مشبهٌ به، ادات تشبيه، وجه شبه هست.



2- غرض از تشبيه چيست؟


غرض از تشبيه، توصيف، اغراق، مادي کردن حالات و ...

هست.


1- در شعرها و عبارتهاي زير پايه هاي تشبيه را معين کنيد:

ايام گل (مشبه) چو (ادات تشبيه) عمر(مشبه به) به رفتن شتاب کرد (وجه شبه)

ساقي به دور باده گلگون شتاب کن «حافظ»



فرمودا برو چو(ادات تشبيه) خاک (مشبه به) تحمل کن(وجه شبه)

اي فقيه (مشبه) يا هرچه خوانده اي همه در زير خاک کن «سعدي»



گرت(ضمير(مشبه) ) ز دست برآيد چو(ادات تشبيه) نخل(مشبه به)

باش کريم(وجه شبه) ورت(مشبه ) به دست نيايد چو(ادات تشبيه)

سرو(مشبه به) باش آزاد (وجه شبه) «سعدي»



چو (ادات تشبيه) شبنم(مشبه به) اوفتاده(وجه شبه) بشد م(مشبه)

پيش آفتاب مهرم به جان رسيد و به عيوق بر شدم «سعدي»



همچو(ادات تشبيه) چنگم(مشبه به)(م:مشبه)

سر تسليم و ارادت در پيش(وجه شبه)

تو به هر ضرب که خواهي بزن و بنوازم«سعدي»



تو(مشبه) همچون(ادات تشبيه) گل(مشبه به)

ز خنديدن لبت با هم نمي آيد ( وجه شبه) روا داري که من (مشبه)

بلبل،چو (ادات تشبيه) بوتيمار (مشبه به) بنشينم «سعدي»

(وجه شبه: خاموشي که محذوف هست.)



2- واژه ها و ترکيبات زير، طرفين تشبيه اند.

براي هر مشبه، مشبهٌ به مناسب انتخاب کنيد؟


حسود، زندگي، علم، سخن سودمند، باران بهاري، رودخانه، بيمار، چراغ

1) حسود مثل يک بيمار لاعلاج هست.

2) زندگي چون رودخانه اي خروشان در جريان هست.

3) سخن سودمند مانند باران بهاري روح انسان را طراوت مي بخشد.



3- بيت زير را معني کنيد و زيبايي تشبيه اون را توضيح دهيد؟

ميان گريه مي خندم که چون شمع اندراين مجلس زبان آتشينم هست،ليکن درنميگيرد حافظ»

معني: من همانند شمعي هستم که در حالي که اشک مي ريزم، روشني مي بخشم به اين مجلس ولي کلام من در کسي اثر نمي نمايد.

مرجع ضمير «م» ¬ مشبه / چون ¬ ادات تشبيه / شمع ¬ مشبهٌ به

گريستن و خنديدن ¬ وجه شبه و پارادُکس دارد و زيبايي تشبيه در همين جاست يعني شمع در حالي که گريه مي نمايد هموقت مي خندد و صنعت تشخيص هم دارد.

گريه شمع ¬ همان آب شدن شمع که به صورت قطره هايي هست.

خنديدن شمع ¬ همان نور بخشيدن و روشنايي اوست.



4- با هر يک از مشبه هاي زير يک تشبيه بسازيد؟


شب: شب همانند پرده اي سياه همه جا را مي پوشاند.

کتاب: مانند دوستي مهربان هست.

عشق: عشق مانند آتشي سوزان هست.

دوست: دوست خوب همچون برادري مهربان هست.





5- با هر يک از مشبهٌ هاي زير يک تشبيه بسازيد؟

دريا: دل چو دريا بود پر گوهر راز.

آينه روشن: دل مردان حق چون آينه روشن حقايق را درک مي نمايد.

گل سرخ: لب او مانند گل سرخ هست.



6- با وجه شبه هاي زير تشبيه بسازيد و طرفين تشبيه را در اون نشان دهيد؟


بخشندگي: رادمردان در بخشندگي چو دريايند.

مشبه مشبه به

پاکي: سپيد روز به پاکي رخان تو ماند.

مشبه مشبه به

زيبايي: رخت در زيبايي چون گل هست.

مشبه مشبه به



7- درختي را در کايشانر به اختصار وصف کنيد و در توصيف خود سه تشبيه را به کار ببريد؟

در پهنه کايشانر سوزان تک درختي همچون هيولايي از دور به نظر مي رسيد، هرچه به اون نزديک مي شديم از هيبت اون کاسته مي شد و اون هيولا به نظر ما چون درختي برگ ريخته پاييزي مي آمد و با رسيدن به کنار اون بينواي کايشانرنشين اون را همانند مردي ديدم که در ميان باتلاق وامانده هست و پاي در زمين دارد و چشم بر آسمان تا مگر فرشته نجات به رايري او بشتابد.
آرايه هاي ادبي در زبان فارسی

25:

1- قالب مستزاد چگونه قالبي هست؟

شعري هست که به آخر مصراع اون کلمه يا کلماتي اضافه کرده شود و اين اضافه کرده ها معني مصراع قبل يا بعد خود را تکميل مي نمايند.



2- کدام قالب شعر در پيدايش شعر نو (نيمايي) مؤثر بوده هست؟

قالب «مستزاد»



3- مبتکر شعر نو «شعر نيمايي» کيست؟

علي اسفندياري مشهور به «نيما يوشيج» هست.



4- کدام شاعران عصر مشروطه از قالب مستزاد هستفاده بسياري مي کردند؟

ملک الشعراي بهار و اديب المالک فراهاني



5- قديمي ترين مستزاد از کيست؟


از «مسعود سعد» هست.



6- برگزيدگان شعر نيمايي را نام ببريد؟


نيما يوشيج، مهدي اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهري



1- قالب مستزاد چگونه پديد مي آيد؟

با اضافه کردن واژه يا واژه هايي به پايان مصراعهاي قطعه، رباعي و غزل مي توان مستزاد سرود.



2- اهميت قالب مستزاد در چيست، چرا؟

اهميت مستزاد در کوتاه و بلندي مصراعها و کلمات اضافه کرده شده هست و از اون رو که در پيرايش شعر نيمايي اثر داشته هست قابل توجه هست.



3- وزن و قافيه در شعر سنتي و نيمايي چه جايگاهي دارد؟

وزن: در شعر سنتي برابري تعداد و نوع هجاها در هر دو مصراع يک بيت هست ولي در شعر نيمايي وزن عمودي هست و تابع مصراعهاي يک شعر معيني اين که چون مصراعهاي يک شعر از نظر امتداد برابر نيستند وزن هر مصراع با مصراعهاي ديگر متفاوت هست.

قافيه: در شعر سنتي قافيه الزاماً در پايان هر مصراع يا بيت يا مصراعهاي زوج برنامه دارد ولي در شعر نو قافيه الزامي نيست و شاعر هرجا که بيان خود را نيازمند واژه هاي هم قافيه مي بيند، از اون هستفاده مي نمايد.



4- در مورد مضمون شعر نيمايي توضيح دهيد؟

مضمون شعر نيمايي مبتني بر تجربه شخصي شاعر هست يعني شاعر حق دارد از هر انديشه اي اعم از غنايي، فلسفي، اجتماعي، سياسي و ....

سخن بگايشاند به شرط اون که سخن برخاسته از احساس ايشان باشد و عمده ترين درون مايه هاي شعر نيمايي عشق، سياست و اجتماع هست.



5- شعر «هماي رحمت» و «پشت درياها» از ادبيات سال دوم را از نظر قالب و درون مايه با هم مقايسه کنيد؟

شعر «هماي رحمت» از شهريار در قالب غزل هست و محتواي اون مدح و ستايش مولاي متقيان علي (ع) هست ولي شعر «پشت درياها» از سهراب سپهري در قالب شعر نو نيمايي سروده شده و محتواي اون عقب ماندگي کشور و مقايسه با کشور همجوار در قالب کلماتي نمادين هست.

26:

- تشبيه بليغ چگونه تشبيهي هست؟ مثال بزنيد؟

تشبيهي که ادات و وجه شبه اون حذف شود، «تشبيه بليغ» نام دارد.



مانند: تو حور بهشتي



2- تشبيه بليغ بر چند نوع هست، توضيح دهيد؟

دو نوع: 1) اسنادي 2) اضافي

1) اِسنادي: که در اون «مشبهٌ به» به «مشبه» اسناد داده مي شود؛ مانند: علم نور هست.

2) اضافي: که اون را «اضافه تشبيهي» مي خوانند و در اون يکي از طرفين تشبيه به ديگري اضافه مي شود؛ مانند: درختِ دوستي، لبِ لعل



1- در بيتها و جمله هاي زير، تشبيهات را بيابيد و تعيين کنيد که در اونها، کدام يک از پايه هاي تشبيه حذف شده هست؟

- شبي(مشبه) چون(ادات تشبيه) شَبَه(مشبه به)،

رايشان شسته به قير (معين تاريکي) وجه شبه نه بهرام پيدا نه کيوان نه تير «فردوسي»

(معين تاريکي) وجه شبه

«هيچکدام از پايه هاي تشبيه حذف نشده هست.»



- در شجاعت (وجه مشبه) شير رباّ (مشبه به)نيستي(مشبه) در مروّت خود که داند کيسيت؟


«فردوسي»



- فرّاش باد صبا را فرموده تا فرشِ زمرّدين (تشبيه بليغ) اضافي بگسترد و دايه ابر بهاري را فرموده تا بناتِ نبات (تشبيه بليغ) اضافي در مهدِ زمين (تشبيه بليغ) اضافي بپرورد.



«سعدي»

«همگي تشبيه بليغ و به صورت ترکيب اضافي هستند که ادات تشبيه و وجه شبه در اونها حذف شده هست.»



- لبت تا در لطافت لاله سيراب را ماند دلم در بيقراري چشمه سيراب را ماند

مشبه وجه شبه مشبه به ادات تشبيه مشبه وجه شبه مشبه ٌ به ادات تشبيه

«هيچيک از پايه هاي تشبيه حذف نشده هست.»



- وزرا بر مثال اکلّبا اند.

«وجه شبه محذوف هست.» «شهريار»

مشبه ادات تشبيه مشبهٌ به



- يکي را فرمودند: عالِم بي عمل (مشبه) به چه ماند؟ ادات تشبيه (از مصدر مانستن) فرمود: به زنبور بي عسل.

مشبه به



«سعدي»

«وجه شبه محذوف هست».



- دروغ فرمودن (مشبه) به ضربت لازم (مشبه به) ماند (ادات تشبيه) که اگر نيز جراحت درست شود، نشان بماند.

(اثر ماندن) وجه شبه

«سعدي»

«هيچ پايه اي حذف نشده هست.»



- اي (مشبه) شده چون (ادات تشبيه) سنگ سياهي (مشبهٌ به) صبور (وجه شبه) // پپيش دروغ همه لبخندها // بسته (وجه شبه) چــــــو (ادات تشبيه) تاريکي جاايشاند گور (مشبهٌ به) خانه (مشبه) به رايشان همه سوگندها

«اخوان»

«هيچ پايه اي حذف نشده هست و دو تشبيه دراينجا وجود دارد.»



- از بس که کوته هست و سيه (وجه شبه) زلف يار (مشبه) من گايشاني (ادات تشبيه) که روز من بود و روزگار من (مشبهٌ به)

«مجير بيلقاني»

«هيچ پايه اي حذف نشده هست.»

- قطره تايشاني، بحر تايشاني، لطف تايشاني، قهر تايشاني قند تايشاني، زهر تايشاني، بيش ميازار مرا

«مولايشان»

«همگي تشبيه بليغ و از نوع اسنادي هستند که ادات تشبيه و وجه شبه در اونها محذوف هست.»

تو = در همه اونها مشبه/ قطره، بحر، لطف، قهر، قند، زهر = مشبهٌ به



2- در بيت زير، يک تشبيه بليغ اضافي به کار رفته هست.

اون را بيابيد و به گونه اي بازنايشانسي کنيد که همه پايه هاي تشبيه در اون ديده شود.

يک تشبيه غير بليغ نيز در بيت ديده مي شود.

کدام پايه اون حذف شده هست؟ اون را به صورت تشبيه بليغ اضافي و غير اضافي در آوريد؟



گذشت روزگاران بين که دوران شباب ما در اين سيلاب غم ، دسته گلي شاداب را ماند

(تشبيه بليغ اضافي)

«شهريار»



بازنايشانسي سيلاب غم:

غـم چـــون سيــلاب، تمام وجود مرا در خود گرفت.

مشبه ادات تشبيه مشبهٌ به وجه شبه



دوران شباب (مشبه) ما دسته گلي شاداب (مشبهٌ به) را ماند.

(ادات تشبيه)«وجه شبه حذف شده هست.» ¬ تشبيه غير بليغ



تشبيه بليغ اضافي: گل شادابِ دوران شباب ما

تشبيه بليغ اسنادي: دوران شباب، دسته گلي شاداب هست.



3- تشبيهاتي بسازيد که ادات تشبيه در اونها ذکر شده باشد و مشبهٌ به اونها واژه هاي زير باشد؟

آسمان: آسمان چون پرده اي نيلي بود.

غروب: غروب مانند غرق شدن در درياست.

ادات ادات

غم: غم چو سيلابي رسيد از چارسو.

ادات



4- تشبيهاتي بسازيد که مشبهٌ به اونها واژه هاي زير باشد و ادات تشبيه از اونها حذف شده باشد؟


نسيم: باد صبحگاهي نسيم صبا شروع به وزيدن کرد.

بهــــار: جواني بهار زندگي هست.

شبنم: قطره شبنم بر برگ گل نشست.



5- تشبيهاتي بليغ (اضافي و غيراضافي) بسازيد که واژه هاي زير مشبه اونها باشد؟

دانش: چراغ (مشبهٌ به) دانش (مشبه) ــــ اضافي دانش،چراغ هست.ـــــ اسنادي



تعليم: گوهرِ (مشبهٌ به) تعليم (مشبه) خود دريغ مدارــــــ اضافي

دوستي: درختِ (مشبهٌ به) دوستي (مشبه) درخت دوستي بارور هست ــــــ اسنادي



6- شبي مهتابي را توصيف کنيد و در توصيف خود، پنج تشبيه همانند مثالهاي درس بياوريد؟


همراه با دوستي چون يک مغز در دو پوستي شبي را غنيمت شمرده به تفرج صحرا و تماشاي بهار و هستشمام هواي بهاري قدم در کوهساري پرگل و ريحان نهاديم، قضا را مهتاب شبي که بدر کامل چون عروسان آراسته سر از پرده شرق به آورده و فضاي کوهستان را همانند تالاري مزين به چراغهاي سبز و آبي درآورده بود، صنع ايزدي در قلعه کوهسار و دامنه سراشيب اون، آبي زلال از دل چشمه سار آفريده که انگار جايشان بهشت هست جاري در ماه ارديبهشت باري، چراغ ماه يا جنت صحرا به افسونگري پرداخته و با نهفتم در لکه هاي ابر فضا را چون چراغ چشم زن تاريک و روشن مي کرد، عطر گلهاي بهاري با هواي کوهساري درآميخته و مشام جان را مروّح مي نمود، به قول عشقي:

جهان سپيدتر از فکرهاي عرفاني هست

درون مغزم از افکار خوش، چراغاني هست
رفيق روح من اون عشقهاي پنهاني هست

چرا که در شب مه، فکر نيز نوراني هست

27:

- تشبيه مفرد چيست؟
تشبيهي هست که «مشبهٌ به» اون يک چيز هست.



2- تشبيه مرکب چيست؟


تشبيهي هست که هيأتي به هيأت ديگر مانند مي شود، يعني طرفين تشبيه دو چيز يا بيشتر هست.



3- وجه شبه در تشبيه مرکب به چند صورت هست؟

دو گونه هست:

الف) نتيجه اي که از اجزاي مشبه و مشبهٌ به حاصل مي شود، مانند هم هست.

مثال: ناتواني در اين بيت:

ديده اهل طمع به نعمت دنيا پُر نشود همچنان که چاه به شبنم

«سعدي»



ب ) شکل و رنگي که از اجزاي مشبه و مشبهٌ به پديد مي آيد، مثل هم هست.



مانند: برنامه گرفتن دايره اي شفاف بر صفحه اي سرخ رنگ در بيت زير:

بر گل سرخ از نم، اوفتاده لآلي همچو عرق بر عذار شاهدِ غضبان

«سعدي»


1- در تشبيهات مرکب زير، طرفين تشبيه و وجه شبه را تعيين کنيد؟


- اون شاخه هاي نارج اندر ميان بر (مشبه) چون پاره هاي اخگر اندر ميان دود (مشبهٌ به)

«بهار»

وجه شبه: نمايان شدن رنگي سُرخ مايل به زرد در ميان سياهي.

- جرم گردوم تيره و روشن در او آيات صبح (مشبه)

گايشاني اندر جان نادان، خاطر داناستي (مشبهٌ به)

«منوچهري»

وجه شبه: درهم آميختگي جهل تاريکي و روشني دانايي

- به چمن خُرام و بنگر بَرِ تخت گل که لاله (مشبه)

به نديم شاه ماند که به کف اياغ دارد (مشبهٌ به)

«حافظ»

وجه شبه: سرخي گل لاله و جام شراب



- کنيزان و غلامان گِِردِ خرگاه (مشبه) ثرياوار گِرد خرمن ماه (مشبهٌ به)

«نظامي»



وجه شبه: گِردي خرگاه و هاله ماه و پراکندگي غلامان و ستارگان هست.



- اون قطره باران که برافتد به گل سرخ (مشبه)

چون اشک عروسي هست برافتاده به رخسار (مشبهٌ به)

«منوچهري»



وجه شبه: شفافيت قطره باران و اشک و سرخي گل و چهره عروس هست.

- در خم زلف تو اون خال سيه داني چيست؟ (مشبه)

نقطه ده که در حلقه جيم افتاده هست (مشبهٌ به)

«حافظ»

وجه شبه: خميدگي سر زلف و حلقه «ج» و سياهي خال و نقطه مرکب هست.



2- در شعرها و عبارتهاي زير تشبيهات مفرد و مرکب را تعيين کنيد؟


- رخ گل (مشبه) را که عکس رايشان يار (مشبهٌ به) هست هوا مشاّطه، آب آيينه دار هست

( تشبيه بليغ و مفرد)

«ميرزانصير جهرمي»





تشبيه مفرد

- هر که عِلم خواند و عمل نکرد،(مشبه مرکب) بدان ماند (ادات) که گاو راند و تخم نبفشاند (مشبهٌ به مرکب)

«سعدي»



تشبيه مرکب

- عرقت بر ورق رايشان نگارين (مشبهٌ به مرکب) به چه ماند

همچو (ادات) بر صفحه گل قطره باران بهاري (مشبهٌ به مرکب)

«سعدي»



تشبيه مرکب

- زلف (مشبه) تو مگر جانا اميدو نياز ( مشبهٌ به) هست

زيرا که چنين هر دو سياه هست و دراز هست

«مسعود سعد»





تشبيه مفرد

- ماه و خورشيد نمارش ز پس پرده زلف آفتابي هست که در پيش، سحابي دارد

مشبه مرکب مشبه مرکب

«حافظ»



- اون فسون ديو در دلهاي کژ مي رود چون کفش کژ در پاي کژ

مشبه مرکب مشبه مرکب تشبيه مرکب

«مولايشان»



- برنامه در کف آزادگان نگيرد مال چو مبر در دل عاشق، چو آب در غربال

مشبه مرکب مشبه مرکب

«سعدي»





تشبيه مرکب و جمع

3- با مشبه هاي زير تشبيه مرکب بسازيد؟

- اشکي بر رخسار يک کودک؛

اشکي که بر رخسار کودکي روان هست همچون جايشاني هست که بر زمين پُر گَرد و غبار جاري هست.



- مرد دانايي که در جامعه خود شناخته شده نيست؛

مرد دانايي که در جامعه خود شناخته شده نيست همانند گوهري هست در ميان انبوهي از شبه و مهره هاي بي ارزش بدلي.



- شکوفه هاي سرخ در ميان برگهاي سبز يک درخت؛

شکوفه هاي سرخ در ميان برگهاي سبز يک درخت همانند ستارگاني در پهنه آسمان مي درخشند.





4- با مشبهٌ به هاي زير تشبيه مرکب بسازيد؟


- گلهايي سپيد که در مرغزاري سبز رايشانيده اند؛

جلوه هاي ستارگان در آسمان چون گلهاي سپيدي هست که در مرغزاري سبز رايشانيده اند.



- چراغهاي مهتابي که در حال چشمک زدن هستند؛

ماه که از زير پاره هاي ابر خارج مي شد و بلافاصله ناپديد مي گشت همچون چراغ مهتابي به نظر مي رسيد که هر چند لحظه چشمک مي زنند.

28:

هستعاره مصرّحه را توضيح دهيد؟

بيان «مشبهٌ به» و اراده تمامي ارکان تشبيه هست و ناميدن اين هستعاره به مصرحه (آشکار) به سبب اون هست که از طريق مشبهٌ به، به آساني مي توان به وجه شبه و مشبه دست يافت.




1- در شعرهاي زير، هستعاره هاي مصرحه را بيابيد و بگايشانيد که چگونه پديد آمده اند مشبه و مشبهٌ به وجه شبه را نيز بيابيد؟


- شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد / وان سيم برم آمد، وان کانِ زرم آمد

«مولايشان»



هستعاره ها: شمس، قمر، سمع، بصر، سيم، کان زر، هستند و همينطور مشبهٌ به هم مي باشند.

مشبه همه اونها: شمس تبريزي / وجه شبه: نورانيت شمس تبريزي و يکساني در وجود و ارزشمندي هست.



- در اين بازار اگر سودي هست با درايشانش خرسند هست

خدايا، منعم گردان به درايشانشي و خرسندي

«حافظ»



هستعاره: بازار هستعاره از دينا / مشبه: دنيا / مشبهٌ به: بازار

وجه شبه: وجود کالا و کسب مال و فايده بردن از دينا و بازار هست.



- مرا در خانه سرايشان هست کاندر سايه قدّش

فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم

«حافظ»



هستعاره ها: سرو هستعاره از قد محبوب/

مشبه: محبوب يا معشوق /

مشبهٌ به: سرو /وجه

شبه: تناسب قد سرو هست.



- بخت اون نکند با من، کان شاخ صنوبر را / بنشينم و بنشانم، گل بر سرش افشانم

هستعاره ها: شاخ صنوبر هستعاره از محبوب/ مشبه: محبوب/ مشبهٌ به: شاخ صنوبر/ وجه شبه: بلندي و راستي قد و قامت.



- اي غنچه خندان، چرا خون در دل ما مي نمايي؟

خاري به خود مي بندي و ما را ز سر وا مي نمايي

«حافظ»



هستعاره ها: غنچه خندان، خار/

مشبه ها: معشوق، رقيب شهريار/

مشبهٌ به ها: غنچه شکفته و خار/

وجه شبهه ها: خوشرايشاني و زيبايي، بي ارزشي و گزندگي.



- چو تنها ماند ماه سرو بالا فشاند از نرگسان لؤلايشان لالا

«نظامي»

هستعاره هاي بيت: ماه سرو بالا، نرگسان، لؤلايشان لالا/ مشبهٌ به ها: ماه سرو بالا، نرگسان، لؤلايشان لالا

مشبه هاي بيت: شيرين معشوق خسرو، دو چشم شيرين، قطرات اشک/ وجه شبه ها: زيبايي و بلندي قد، چشم سياهي وسط درخشش.





2- با واژه هاي زير هستعاره مصرحه بسازيد؟

کاروان سرا: چند روزي که در اين کاروان سرا اقامت داري به فکر توشه آخرت باش.



ماه: اون ماه دو هفته در نقاب هست / يا حوري دست در خصاب هست

«سعدي»



3- هستعارات مصرحه زير را به تشبيه تبديل کنيد و تمامي پايه هاي تشبيه را نام ببريد؟


- سعدي از زبان پيري که او را به شادماني و عيش دعوت کرده هست، مي فرمايد:

مرا برف باريده بر پرّ زاغ نشايد چو بلبل تماشاي باغ

«سعدي»

تشبيه: سفيدي مانند برف، موهاي سياه مرا در خود گرفته هست و شادي و تفريح شايسته من نيست.

مشبه ها: سفيدي،مايشان سياه/ مشبهٌ به ها: برف، پر زاغ/ وجه شبه ها: سفيدي برف و سياهي پرّ زاغ



- باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر هست شمشادِ خانه پرور من از که کمتر هست

(استعاره مصرحه) «حافظ»

تشبيه: رايشان او ماه هست اگر بر ماه مشک افشان شود.

قد او سرو هست اگر بر سرو لالستان بود.

مشبه ها: رايشان، قد/ مشبهٌ به ها: ماه، سرو/ وجه شبه ها: زيبايي، بلندي



- باز امشب اي ستاره تابان نيامدي باز اي سپيده شب هجران نيامد

(استعاره مصرحه) (استعاره مصرحه) «شهريار»



تشبيه: اي محبوب دوباره امشب مانند ستاره اي درخشان نزد من نيامدي و چون سپيده، شب تاريک فراق مرا روشن نکردي.

/مشبه: محبوب و معشوق/ مشبهٌ به ها: ستاره تابان و سپيده شب هجران/ وجه شبه: روشنگري / ادات: مانند و چون



- تا تو را جاي شد اي سرو روان در دل من هيچکس مي نپسندم که به جاي تو بود

(استعاره مصرحه) «سعدي»

تشبيه: اي محبوب که چون سرو رونده هستي، هيچکس را نمي پسندم که جانشين تو شود.

پايه ها: مشبه: محبوب/ مشبهٌ به: سرو روان/ ادات تشبيه: چون/ وجه شبه: تناسب اندام

29:

1- هستعاره مکنيه را تعريف کنيد؟

مشبهي هست که به همراه يکي از اجزا يا ايشانژگيهاي مشبهٌ به مي آيد.



به 2 صورت هست:

1)اضافي

2)اسنادي



- هستعاره مکنيه اي که از اضافه شدن چيزي به مشبه به دست مي آيد را «اضافه هستعاري» مي گايشانند.



- هستعاره مکنيه اي که که مشبهٌ به اون «انسان» مي باشد را «تشخيص» يا «انسان انگاري» گايشانند.



خود آزمايي

1- در شعرهاي زير، هستعاره هاي مکنيه را بيابيد و در هر هستعاره، مشبه، مشبهٌ به و وجه شبه را تعيين کنيد؟

- کسي چو حافظ نگشود از رخ انديشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

هستعاره مکنيه (تشخيص) هستعاره مکنيه (تشخيص)

«حافظ»



1- مشبه: انديشه/ مشبهٌ به: انساني که بر رخ نقاب دارد.

/ وجه شبه: آشکار کردن چهره و انديشه با برداشتن نقاب

2- مشبه: سخن / مشبهٌ به: انساني که سر و زلف دارد.

/ وجه شبه: جدا کردن زلف يا شانه و نوشتن با قلم.



- هر کو نکاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد در رهگذر باد نگهبان لاله بود

هستعاره مکنيه هستعاره مکنيه (هر دو تشخيص هم هستند)

«حافظ»



1- مشبه: مهر / مشبهٌ به: انساني که محبت نمي کارد.

/ وجه شبه: محصول و نتيجه عمل نيک

2- مشبه: خوبي / مشبهٌ به: انساني که از خوبي گلي نمي چيند.

/ وجه شبه: نتيجه خوبي که با چيدن گل از بوته شباهت دارد.



- اي ابر بهمني نه به چشم من اندري تن ز تن زَ مانَکي و بياساي و کم گِري

هستعاره مکنيه (تشخيص) «فرخي»



مشبه: ابر بهمني / مشبهٌ به: انساني که بسيار گريه ميکند / وجه شبه: باريدن ابر و گريه انسان.



- فردا که پيشگاه حقيقت شود پديد شرمنده رهرايشان که عمل بر مجاز کرد

هستعاره مکنيه (اضافه هستعاري) «حافظ»



مشبه: حقيقت / مشبهٌ به: پيشگاه / وجه شبه: آستانه و درگاه خانه که آشکار هست.





2- در شعرها و جمله هاي زير، هستعاره هاي مکنيه را بيابيد و معين کنيد که کدام يک تشخيص هست؟

- آسمان تعطيل هست

بادها بيکارند

(تشخيص)

(همگي هستعاره مکنيه اند) ابرها خشک و خسيس

(تشخيص)

هق هق گريه خود را خورند.

(تشخيص)

«قيصر امين پور»





- شب ايستاده هست / خيره نگاه او / بر چارچوب پنجره من

هستعاره مکنيه (تشخيص) هستعاره مکنيه (تشخيص) «سپهري»



- بخز در لاکت اي حيوان که سرما




نهاني دستش اندر دست مرگ هست
نسبت دادن دست به سرما ---- هستعاره مکنيه و تشخيص

دست مرگ: هستعاره مکنيه اضافي و تشخيص هم هست.

(يعني مرگ به انساني تشبيه شده که دست دارد.)

مبادا پوزه ات بيرون بماند

که بيرون برف و باران و تگرگ هست

«اخوان ثالث»







- در آفاق گشاده هست وليکن بسته هست از سر زلف تو در پاي دل ما زنجير

هستعاره مکنيه (از نوع اضافه) (استعاره مکنيه (اضافي) «سعدي»

پاي دل : اتشخيص نيز مي باشد



- گــــل بخنديــــد و باغ شــــــد پـــــدرام اي خوشا اين جهان بدين هنگام

هستعاره مکنيه (تشخيص) هستعاره مکنيه (تشخيص) «فرخي»

خنديدن و شادي کردن ----- هر دو از لوازم انسان هست.



3- هستعاراتي که در اشعار زير به کار رفته اند، مصرحه اند يا مکنيه؟

- آينه ات داني چرا غمّاز نيست چون که زنـــــگار از رُخَــــش ممتاز نيست

هستعاره مصرحه از دل هستعاره مصرحه از کدورت/ هستعاره مکنيه (تشخيص)

رخ به آينه نسبت داده شده

«مولايشان»





- گر چه من خود ز عدم دل خوش و خندان زادم

عشق آموخت مرا شکل دگر خنديدن

هستعاره مکنيه (از نوع تشخيص) «مولايشان»



- ملکا، مها، نگارا، صنما، بتا، بهارا متحريم، ندانم که تو خود چه نام داري

همگي هستعاره مصرحه از محبوب «سعدي»



- خواهم شدن به مکيده گريان و دادخواه
کز دست غم خلاص من اون جا مگر شود


هستعاره مکنيه – غم به انساني که دست دارد تشبيه شده (تشخيص) اضافه هستعاري نيز هست.
«حافظ»










- اي بخارا، شاد باش و دير زي مير زي تو شادمان آيد همي

هستعاره مکنيه (تشخيص) «رودکي»

مورد خطاب برنامه دادن و نسبت دادن شادي و عمر طولاني داشتن از ايشانژگيهاي انسان که به بخارا نسبت داده شده، مي باشد.





4- هستعاره هاي زير را به تشبيه تبديل کنيد و پايه هاي تشبيه را نام ببريد؟

- جاده نفس نفس مي زد.

(سپهري)

تشبيه: جاده همچون مرکبي که راه طولاني پيموده باشد خسته و نفس زنان در دل صحرا پيش مي رفت.

مشبه: جاده / مشبهٌ به: مرکبي که راه طولاني پيموده باشد.

/ ادات تشبيه: همچون / وجه شبه: خستگي و گرما



- ما آبرايشان فقر و قناعت نمي بريم با پادشه بگايشان که روزي مقدر هست

«حافظ»

تشبيه: فقري که همراه با قناعت باشد همانند انساني آبرومند هست.

مشبه: فقر و قناعت / مشبهٌ به: انسان آبرومند / ادات تشبيه: همانند / وجه شبه: بي ارزش نبودن فقر با قناعت و انسان آبرومند.

30:

جناس تام

--------------------------------------------------------------------------------

آرايه هاي لفظي زبان - سجع

روش تجنيس

روش تجنيس يا جناس يا همجنس سازي يكي ديگر از روش هايي هست كه در سطح كلمات با جملات، هماهنگي و موسيقي به وجود مي آورد و يا موسيقي كلام را افزون مي كند.



روش تجنيس مبتني بر نزديكي هر چه بيشتر واك هاست؛ به طوري كه كلمات همجنس به نظر آيند يا همجنس بودن اون ها به ذهن متبادر شود.

به مصاديق روش جناس نيز جناس گايشانند كه اقسامي دارد.



الف – روش تجنيس در سطح كلمه

1- جناس تام

لفظ (مجموعه صامت ها و مصوت ها) يكي باشد و معني مختلف؛ يعني اتحاد در واك و اختلاف در معني:

شانه/ شانه گور/ گور گايشان / گايشان

فرق معنايي، از جمله ،يعني فحواي كلام (Context) فهميده مي شود.

جناس تام همان بحث لغات مشترك يعني لغات چند معنائي (Polysymy) در بحث علم اصول و دلالات در منطق و معني شناسي (Semantics) هست و در همه زبان ها مطرح هست و از اونجا كه محل التقاي مباحث معنائي (Thematics) و مباحث لفظي (Verbal) هست اهميت بسيار دارد.

تبصره 1:تجانس بين خوار/خار، فطرت/ فترت، محظور/ محذور را جناس لفظ نام نهاده اند.

از نظر ما همه اين موارد جناس تام هست.

زيرا چنانكه فرموده شد بديع بحث موسيقي و مسموعات هست نه بحث مكتوبات.



ديدي اون ترك ختا غارت دين بود مرا گر چه عمري به خطا دوست خطابش كردم

فرخي يزدي

---------------------------------------

بهرام كه گور مي گرفتي همه عمر

ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت




گور اول به معني گورخر گور دوم به معني قبر (مجازاً خاك)

--------------

شكر لب جواني ني آموختي

كه دل ها بر آتش چو ني سوختي

----------------------------------------

ني اول به معني ساز ني دوم : چوب ني

بوستان سعدي

----------------------------------
نماند فتنه در ايام شاه جز سعدي

كه بر جمال تو فتنه هست و ایجاد بر سخنش

---------------------------------
فتنه اول : آشوب فتنه دوم:عاشق و مفتنون

سعدي شيرازي

31:

جناس مركب

--------------------------------------------------------------------------------

جناس تام

جناس مركب

جناس مركب يا مرفو (رفو شده) از فروع جناس تام هست و بر دو نوع هست:

الف: دو كلمه متجانس، هم هجا (هم وزن) هستند، اما اختلاف در تكيه دارند، يعني - به قول دستودانان- يكي بسيط يا در حكم بسيط و ديگري مركب هست:

كمند (تكيه در آخر)/ كمند (تكيه در اول)، سلامت (صحت) / سلامت (سلام بر تو)

---------------------------------------

فرمودمش بايد بري نامم زياد
فرمود آري مي برم نامت زياد

(موقعيت شيرا زي)

---------------------------------

زياد اول كثرت را مي رساند و زياد دوم مخفف «از ياد» هست .



بنگر و امروز بين كز اون كيان هست
ملك كه دي و پرير از اون كيان بود
(سيف فرغاني)



منظور از كيان اول سئوال پرسشي «از اون چه كساني» هست و منظور از كيان دوم دوران پادشاهي كيانيان هست.
---------------------------------------------

تا قيامت هر كه جنس اون بدان
در وجود آيد، بود رايشانش بدان

مولايشان

-----------------------------------------

قوافي منظومه سحر حلال اهلي شيرازي تماما ا اين دست هست :



خواجه در ابريشم و ما در گليم
عاقبت اي دل همه يكسر گليم

----------------------------------------

از گليم اول زيرانداز (نامرغوب) و از گليم دوم عبارت «در گـِل هستيم» اراده مي شود.

تبصره : در برخي از كتب بديعي متأخر در مورد جناس مركب، دقت هايي كرده اند كه در واقع خارج از حوزه بحث هاي بديعي (موسيقيائي) هست.

مثلاً فرموده اند كه اگر طرز نگارش واژه ها يكسان باشد جناس مركب مقرون هست: كمند/ كمند و اگر شكل املايي به يك گونه نباشد جناس مركب مفروق هست: دلبري/ دل بري
---------------------------------------

شاهان وقته خصم بردار كشند
و اون نرگس بيدار تو بي دار كشد
(مولانا)



ب: هر دو كلمه متجانس مركب باشند، در اين صورت بدان جناس ملفق يا متشابه گايشانند.


---------------------------------------------
چون ناي بي نوايم از اين ناي بي نوا
شادي نديد هيچكس از ناي بي نوا

(مسعود سعد سلمان)




ناي بي نوا در آخر مصراع اول به معني زندان «ناي» بي ساز و برگ و مفلوك و در آخر مصراع دوم به معني ناي بي آهنگ هست.





زان شده در پيش شاهان دور باش
كي شده نزديك شاهان، دور باش

(منطق الطير عطار)

-------------------------------------
تبصره يك : گاهي كلمه جناس را (چه مركب باشد و چه مفرد) به دو قسمت معني دار تقسيم مي كنند و هر قسمت را جداگانه و در معني مستقل به كار مي برند.





قوم فرمودندش كه اي خر! گوش دار

خايشانش را اندازه خرگوش دار

(دفتر اول مثنايشان)




يكي شاهدي در سمرقند داشت
كه فرمودي به جاي سمر، قند داشت

(بوستان)




از بس مكان كه داده و تمكين كه كرده اند
خشنودم از كياي ري و از كياي ري

(خاقاني)




مفروشيد كمان و زره و تيغ، نان را
كه سزا نيست سلح ها به جز از تيغ زنان را

(مولايشان)

----------------------------------------
تبصره 2: در كتب سنتي شهريار

به عنوان جناس ملفق ذكر شده هست كه صحيح نيست، زيرا در مثال اول يك مصوت كوتاه اضافه هست و در مثال دوم يك همزه و نيز در هر دو مورد، در طرح هجاها اختلاف هست.

اين موارد را بهتر هست ملحق به جناس مركب بناميم:
-------------------------------------------
گوئي كه نگون كرده هست ايوان فلك وش را؟
حكم فلك گردان يا حكم فلك گردان؟

خاقاني

--------------------------------
كمال فضل ترا من به گرد مي نرسم
مگر كسي كند اسب سخن به زين به ازين

سعدي (قصايد)

-------------------------------
در مثال اول يك مصوت كوتاه و در مثال دوم يك هجاي كوتاه اختلاف هست

32:

صناعات ادبي

--------------------------------------------------------------------------------

«صنايع بديعي» عنواني قديمي هست براي بخشي از هنرمنديهاي شاعران كه خارج از قلمرو وزن و قافيه بوده و به عنوان آرايشهايي براي كلام به كار مي رفته هست.
ادباي قديم ما كوشيده اند هر چه از اين هنرمنديها در كار شاعران به چشم شان مي خورد، مدوّن كنند و در شاخه هايي از صنايع بديع بگنجانند و يا در صورت نياز، شاخه هاي جديدي براي اونها بتراشند.

علم بديع نيز عنوان دانشي بوده كه براي دسته بندي اين صنايع و نشان دادن اونها در شعر به كار مي رفته هست.

شايد اونگاه كه علم بديع تدايشانن شد، ادبا پنداشتند كه خدمتي بزرگ انجام شده و اونان مي توانند به كمك اين دانش، شگردها و هنرمنديهاي لفظي و معنايشان شعرها را قانونمند و مدوّن كنند و در اختيار شاعران برنامه دهند.
مثلاً وقتي شاعري فرموده بود:

صندوق خود و كاسه درايشانشان را خالي كن و پر كن كه همين مي ماند

عالِم بديع مي توانست به او توضيح دهد كه در اين بيت، حداقل دو صنعت به كار رفته; نخست آوردن دو مفهوم متضاد "خالي" و "پر" در يك بيت كه "طباق" نام دارد و دوّم ترتيب خاصي كه در "صندوق و كاسه" مصراع اوّل و "خالي و پر" مصراع دوّم هست؛ يعني صندوق خود را خالي كن و كاسه درايشانشان را پُر.

اين صنعت را هم ادبا "لفّ و نشر" نام نهاده بودند.

تا اين جا، مشكلي در كار نبود; شاعران هنرمندي مي كردند و ادبا، نامگذاري و دسته بندي اون هنرمنديها را بر عهده داشتند.

ولي وضع به اين منوال باقي نماند.

كم كم پاي كارهايي به ميان آمد كه هر چند سخت بود، ولي ارزشي نداشت و كمكي به زيبايي شعر نمي كرد.
مثلاً شاعري قطعه اي مي فرمود بدون حرف الف يا بدون نقطه يا مصراعي مي ساخت كه از هر دو سو يكسان خوانده مي شد يا غزلي مي ساخت كه از حروف اولينمصراعهاي اون، اسم فلان كس يا فلان واقعه تاريخي هستخراج مي شد و شاعران، يك هنرمندي فرعي و كم خاصيت را كانون توجّه خايشانش ساخته بودند.

اصولاً اين اولايشانت بندي هاي واژگون، از خواص دورانهاي ركود و انحطاط هست كه شاعران، سليقه هايي بيمارگونه پيدا مي كنند و شعرهايي بيمارگونه مي سرايند.

ادبا نيز به جاي پرهيزدادن شاعران از اين كارهاي بيهوده، براي هر يك از اين تفنّن ها نامي تراشيدند و در داخل صنايع بديع، جايش دادند.

كم كم صنعتگري و اون هم بدون توجه به تأثير هنري اين صنايع، يك ارزش تلقّي شد و بعضي تصوّر كردند كه قوّت شاعريشان، به ميزان برخورداري از اين صنايع عجيب و غريب وابسته هست.

از سايشاني ديگر، ادبا نيز چنين پنداشتند كه هر چه دامنه ي تقسيم بندي را بيشتر گسترش بدهند، به شعر كمك بيشتري كرده اند.


جناس،( يعني آوردن دو كلمه اي كه در لفظ يكسان و در معني متفاوت) يكي از صنايع مهم بديع بود؛ باشند نظير "شانه" در اين بيت امير خسرو دهلايشان:

تار زلفت را جدا مشّاطه گر از شانه كرد دست اون مشاطه را بايد جدا از شانه كرد

كه مي شد اون صنعت را عنواني گسترده گرفت براي انواع گوناگون اين تناسب، ولي قدماي ما چنين نكردند و شاخه هايي نيز در داخل جناس پديد آوردند: مثل جناس ناقص، جناس زايد، جناس مذيّل، جناس مركّب، جناس مفروق، جناس مقرون، جناس متشابه، جناس مطرّف، جناس خط، جناس لفظ و جناس مكرّر.

در اين ميان مثلاً جناس خط اون بوده هست كه اركان جناس در كتابت يكي و در تلفظ و نقطه گذاري متفاوت باشند مثل "درشت" و "درست" و در مقابل، جناس لفظ اون بوده هست كه كلمات متجانس در تلفّظ يكسان و در كتابت متفاوت باشند مثل "خوار" و "خار".

باري اين توهّم كه قوت شاعر در هستفاده از صنايع نهفته هست و اين پندار كه هر چه تقسيم بنديها را ريزتر كنيم، خدمت بيشتري كرده ايم، دست به دست هم دادند و باعث افزايش حيرت انگيز صنعتهاي شعري شدند به گونه اي كه طي چند قرن، تعداد صنايع كه روزي كمتر از بيست بود، به بيش از دايشانست رسيد و افسوس كه بيشتر اينها از سر تفنّن و بيكاري بود و نشانه ي انحطاط ذوق جامعه شعري ما.



در اين ميان ما چه مي توانيم كرد؟ بايد دست به پالايش بزنيم و از ميان انبوه صنعتهايي كه در كتابها آمده، اونها را كه واقعاً به زيبايي و رسايي سخن كمك مي كنند، بيرون بكشيم و به كار ببريم.

بسياري از صنايع، واقعاً بيهوده اند و باعث اتلاف وقت و توان شاعر مي شوند.

مثل انواع معمّا و موشّح و ماده تاريخ و التزام به حروف يا حذف حروف.

بعضي ديگر مبناي هنري دارند، ولي ارزش و حضورشان در شعر، در اين حد نيست كه برايشان اسم و عنواني داشته باشيم و در غير اين صورت، ضرر كنيم؛ مثل لف و نشر يا ردالمطلع.

تعداد ديگري از صنايع، در يكديگر قابل ادغام هستند و نيازي به دسته بندي مستقل اونها نيست; مثل انواع جناس.



ما در دو قالب صنايع بديع لفظي و معنايشان به توضيح پيرامون صنايع بديعي مي پردازيم.

و شاخه بندي ما به اين صورت هست كه صنايعي كه در لفظ كلام قابل درك هست در صنايع لفظي و صنايعي كه در معني كلام نهفته هست، جزء صنايع معنايشان دسته بندي شده اند.

33:

بيت چيست؟

هر يک از سطرهاي يک شعر، يک «بيت» ناميده مي شود و واحد شعر محسوب مي گردد.



2- مصراع چيست؟

هر بيت شامل دو قسمت هست که هر يک از اين بخشها «مصراع» نام دارد.



3- وزن چيست؟

آهنگ خاصي را که در تمامي مصراعهاي يک شعر يکسان هست، «وزن شعر» مي نامند.



4- رديف و قافيه را تعريف کنيد؟

- به يک يا چند واژه، که به صورت کلمه اي مستقل و به يک معني در پايان همه مصراعها تکرار شود «رديف» گايشانند.



- به حروف مشترکي که در پايان واژه هاي يک شعر يا يک بيت تکرار شود «قافيه» و به کلماتي که اين حروف مشترک در اونها آمده هست «کلمات قافيه» گايشانند.



5- چه بيتي را «مُصّرع» و چه بيتي را «مُصفّا» مي گايشانند؟

بيتي که هر دو مصراع اون قافيه داشته باشد «مُصّرع» و بيتي که تنها يک مصراع اون قافيه دارد «مُصفّا» خوانده مي شود.



6- قالب شعر را توضيح دهيد؟

شکلي که قافيه به شهر مي بخشد «قالب» نام دارد و تفاوت قالبها، تفاوت در چگونگي قافيه اونهاست ولي اگر نحوه تکرار قافيه در دو يا چند شعر يکسان باشد، تعداد ابيات، محتوا و وزن و نوع قالب را مشخص خواهند کرد.



7- مخلصّ چيست؟

به نام شعري شاعر که در بيت پاياني يا گاه در بيت ماقبل آخر شعر مي آيد «تخلّص» مي گايشانند.



خود آزمايي

سرو چمان من چرا ميل چمن نمي نمايد

دي گله اي ز طره اش کردم و از سرفسوس

تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او

چون ز نسيم مي شود زلف بنفشه پرشکن

دل به اميد رايشان او همدم جان نمي شود

دستخوش جفا مکن آب رخم که فيض ابر

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند
هــمـدم گـل نمي شـود، ياد سـمن نمي نمايد

فرمود که اين سياه کج، گوش به من نمي نمايد

زان سفرِ دراز خود، عزم وطن نمي نمايد

وه که دلم چه ياد از اون عهدشکن نمي نمايد

جان به هواي کايشان او خدمت تن نمي نمايد

بي مدد سرشک من دّر عدن نمي نمايد

تيغْ سزاست هر که را دردْ سخن نمي نمايد


«حافظ»



در شعري که خوانديد، رديف را مشخص کنيد؟

نمي نمايد



حروف قافيه در اين شعر کدام اند؟

َ ن



کلمه قافيه در مصراع آخر کدام هست؟

سخن



تخلّص را در اين شعر نشان دهيد؟

(حافظ) که در بيت پاياني آمده هست:

کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند تيغ سزاست هر که را دردْ سخن نمي نمايد



5- کدام بيت مُصّرع هست؟

بيت اول



6- آيا اين شعر از نظر قالب با شعري که در آغاز درس آمده هست، تفاوت دارد؟

خير



7- غزلي را از مولايشان، سعدي يا حافظ انتخاب کنيد و موارد فرموده شده در درس را در اون نشان دهيد؟

يک بيت



يک مصرع

(ديدي اي دل که غم عشق دگر بار چه کرد

(آه از اون نرگس جادو که چه بازي انگيخت)

اشک من رنگ شفيق يافت ز بي مهري يار

برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر

ساقيا جام ميم ده که نگارنده غيب

اونکه پر نقش زد اين دايره مينايي

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد)

آه از اون مست که با امت هشيار چه کرد

طالع بي شفقت بين که درين کار چه کرد

وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد


«حافظ»





توضيح:

چه کرد = رديف قافيه = ار

کلمات قافيه = بار، وفادار، هشيار، کار، افگار، اسرار، پرگار، يار

بيت اول = مصرّع، چون هر دو مصراع اون قافيه دارد.

قالب = غزل

تخلّص = حافظ = که در بيت آخر شعر آورده شده هست.

وزن = با مطالعهغزل مي بينيد که در هر يک از مصراعها وزن و آهنگي خاص احساس مي شود که در تمامي مصراعها يکسان هست، همان «وزن شعر» هست و همينطور رديف (چه کرد) بر موسيقي شعر اضافه کرده و اون را آهنگين تر ساخته هست.


34:

- هجا يا بخش چيست؟

مقدار آوايي هست که دهان با يک بار باز شدن اون را ادا مي نمايد.



2- واج چيست؟

کوچکترين واحد آوايي زبان هست که سبب مي شود دو واژه معاني متفاوتي داشته باشند و در زبان فارسي 29 واج وجود دارد.



3- واج در فارسي به چند دسته تقسيم مي شود نام ببريد؟ به دو دسته تقسيم مي شود:

1- مصوّتها

2- صامتها



4- زبان فارسي داراي چند مصوّت هست؟ توضيح دهيد؟ شش مصوّت: 3 مصّوت کوتاه َ ِ ُ و 3 مصوت بلند آ اي اوُ



5- انواع هجاهاي زبان فارسي را با علامت مخصوص به اون بنايشانسيد؟

1- هجاي کوتاه = صامت + مصوّت کوتاه – علامت اون = «u»

2- هجاي بلند = که دو گونه هست : الف) صامت + مصوت کوتاه + صامت

علامت اون = «ــ» ب ) صامت+مصوّت بلند

3- هجاي کشيده __ که اون نيز دو نوع هست:

الف _ صامت + مصوت کوتاه + دو صامت يا بيشتر

ب _ صامت + مصوت بلند + يک يا چند صامت علامت اون «_ U»



6- چه وقتي دو کلمه يا دو مصراع يا دو بيت با هم هموزن اند؟ وقتي هموزن اند که:

الف _ تعداد هجاهاي اونها با هم برابر باشد.



ب _ هجاهاي کوتاه و بلند اونها در مقابل يکديگر برنامه گيرد.





خود آزمايي

1- در واژه هاي زير صامتها و مصوتها را نشان دهيد؟

نَسيم: ن = صامت ؛ ـَـ = مصوت ؛ س = صامت

ي = مصوت ؛ م = صامت



آسمان : ء = صامت ؛ آ = مصوت ؛ س = صامت

م =صامت ؛ ا = مصوت ؛ ن = صامت



خوبي: خ = صامت ؛ و = مصوت ؛ ب = صامت ؛ ي = مصوت.



ابر: ء = صامت ؛ ا = صامت ؛ ب= صامت ؛ ر= صامت.



همت: ه = صامت ؛ م = صامت ؛ ت= صامت.



2- واژه هاي زير از چند هجا ساخته شده اند؟ نوع هجاها را مشخص کنيد؟

آتشين: آ(ـ) / تَ(u) / شين(ـ) (نون ساکن سپس مصوت بلند حذف مي شود ) = 3 هجا (دو هجاي بلند و يک هجاي کوتاه)



بيدار: بي(ـ) / دار(ـ U ) = دو هجا (يکي بلند و يکي کشيده)



فقر: فَقر (ـ U ) = 1 هجا (کشيده)



مستانه: مس(ـ) / تا(ـ) / نِ(u) = 3 هجا (دو هجاي بلند و يک هجاي کوتاه)



دانش آموز: دا(ـ) / نِش(ـ) / آ(ـ) / موز(ـ U ) ¬ 4 هجا ( 3 هجاي بلند و يک هجاي کشيده)



3- هجاهاي مصراع زير را تعيين کنيد و هر نوع را با علامت خاص خود بنايشانسيد؟

توانا بود هر که دانا بود: تَ (u) / وا(ـ) / نا(ـ) / بُ (u) / وَد (ـ) / هَر(ـ) / کِ(u) / دا(ـ) / نا(ـ) / بُ(u) / وَد(ـ) : 11 هجا دارد.



4- مصوت کوتاه و بلند از نظر امتداد چه تفاوتي دارند؟

هر مصوت بلند از نظر امتداد دو برابر مصوت کوتاه هست.



5- براي هر يک از واژه هاي زير، يک واژه هموزن بنايشانسيد؛ به گونه اي که حرف آخر اونها متفاوت باشد؟

صِدق: عَقل (يک هجاي کشيده) (ـu)

نيکي: سا / زد (دو هجاي بلند) (ـ ـ)

جواني: دري / غا (يک هجاي کوتاه، دو هجاي بلند) (u ـ ـ)

تقوا: شا / دي (دو هجاي بلند)(ـ ـ)

ميلاد: تر/صيع (دو هجاي بلند)(ـ ـ U)

ان /ت / ظار: (يک هجاي بلند، يک هجاي کوتاه، يک هجاي کشيده)(ـ U ـ U)



6- براي هر يک از واژه هاي زير يک واژه هموزن بنايشانسيد که حرف آخر اونها يکي باشد؟

کُل: دِل (ـ) س/خن: چ/مَن (u ـ) س/حَر: ق/مَر(u ـ)

ص/با: وَ/با(u ـ) گُل/زار: ني/زار(ـ ـ U) اَشک: کَشک(ـ U)



7- هجاهاي دو مصراع زير را جدا کنيد و با مقايسه اونها نشان دهيد که دو مصراع هموزن اند؟

گايشانند مرا چو زاد مادر «ايرج»

بنشينم و استقامت پيش گيرم «سعدي»



گو / يند / مَ / را / چُ / زاد / ما / دَر

ـ / ـ U / U / ـ / U / ـu / ـ / ـ



بن / شي / نَ / مُ / استقامت / پيش / گي / رَم

ـ / ـ / U / U / ـu / ـu / ـ / ـ



« بله دو مصراع هموزن هستند »

35:

1- قصيده را تعريف کنيد و بنايشانسيد که از چه قرني و به تقليد از چه شعري پديد آمد؟

قصيده شعري هست که مصراع اول و مصراعهاي زوج اون هم قافيه اند و تعداد ابيات اون از پانزده بيت بيشتر هست.

از نيمه قرن سوم ه.ق در ادبيات فارسي به تقليد از شعر عربي پديد آمد.



2- اصلي ترين قسمت قصيده چه بخشي هست؟ توضيح دهيد.

«تنه اصلي» قصيده هست.

زيرا مقصود اصلي شاعر را در بردارد و محتواي اون مي تواند مدح يا رثا يا وصف و پند و اندرز و يا حکمت و عرفان باشد.



3- تجديد مطلع چيست؟

آوردن بيتي مصرّع در ميان قصيده هست و براي انتقال از موضوعي به موضوع ديگر و طولاني ساختن قصيده شاعر از اون هستفاده مي نمايد.



4- چند تن از قصيده پردازان بزرگ شعر فارسي را نام ببريد؟

رودکي، فرخي سيستاني، ناصرخسرو، سنايي، سعدي، ملک الشعراي بهار، مهدي حميدي، مهرداد اوستا



5- قالب غزل را تعريف کنيد و بگايشانيد از چه قرني رواج مي يابد؟

غزل، شعري هست حداقل در پنج بيت که مصراع اول و مصراعهاي زوج اون هم قافيه اند و از قرن ششم ه.ق يا کمي پيش از اون رواج يافته هست.



6- چند تن از غزل سرايان بزرگ شعر فارسي را نام ببريد؟

مولايشان، سعدي، حافظ، صائب، رهي معيري، شهريار.



خود آزمايي



1- قصايد مدحي از چه بخشهايي تشکيل مي شود؟ از 4 بخش تشکيل مي شود:

الف) تعزّل 2)تخلصّ 3) تندي اصلي 4) شريطه و دعا



2- تفاوت اصطلاح «تخلصّ» در قصيده و غزل را توضيج دهيد؟

تخلصّ در غزل يعني ذکر نام شعري شاعر در بيت پاياني شعر يا ماقبل اون؛ ولي در قصيده تخلصّ رابطه ميان مقدمه و تندي اصلي قصيده هست.



3- عمده ترين مضامين قصيده هاي فارسي را بيان کنيد؟

مدح، رثا، پند و اندرز، حکمت و عرفان از عمده ترين مضامين قصيده هاي فارسي هستند.



4- قالب قصيده و غزل را از ديد محتوا با هم مقايسه کنيد؟

محتواي قصيده، غالباً مدح، وصف، پند و اندرز و مرثيه هست ولي محتواي غزل، عاشقانه و عارفانه و گاهي مطالب اجتماعي هست.



5- تفاوت محتوايي غزلهاي سنتي را با غزلهاي پس از مشروطه بنايشانسيد؟

در غزلهاي سنتي اغلب مضامين عاشقانه و عارفانه ديده مي شود ولي پس از مشروطه غزلهايي با مضامين اجتماعي هم ديده مي شود.



6- با مراجعه به کتاب ادبيات سال دوم شعر «باغ عشق» و «در کوچه سار شب» را از ديد قالب و محتوا با هم مقايسه کنيد؟

قالب «باغ عشق» قصيده و محتواي اون عرفاني و اخلاقي هست؛ اما قالب شعر «در کوچه سار شب» غزل و محتواي اون اجتماعي هست.


36:

- قالب قطعه چيست؟

شعري هست حداقل در دو بيت که معمولاً مطلع اون مصرّع نيست و مصرعهاي زوج اون هم قافيه اند و وحدت موضوع دارد.



2- قطعه سرايان مشهور را نام ببيريد؟

انوري (قرن 6)، ابن يمين (قرن 8)، پرايشانن اعتصامي (قرن 14)



3- ترجيع بند را تعريف کنيد؟

ترجيع بند غزلهايي هست با قافيه هاي مختلف که بيت يکسان مصرّعي با قافيه اي مستقل اونها را به هم وصل مي نمايد.

به هر يک از غزلها «خانه» يا «رشته» و به بيت تکراري «ترجيع» يا «برگردان» مي گايشانند.



4- قديمي ترين ترجيع بند فارسي از کيست؟ مطلع اون را بنايشانسيد؟ از فرخي سيستاني هست:

ز باغ اي باغبان ما را همي بايشان بهار آيد کليد باغ، ما را ده که فردامان به کار آيد



5- زيباترين ترجيع بندهاي شعر فارسي از کدام شاعران هست؟

از سعدي و هاتف اصفهاني هست.



6- قالب ترکيب بند را توضيح دهيد و بگايشانيد که قديمي ترين ترکيب بند از کيست؟

شعري هست چند بخشي که هر بخش اون از نظر قافيه و درون مايه همانند قصيده يا غزل هست و همه بخشها توسط بيت مصرع متفاوت و نامکرري به هم مي پيوندند.

قديمي ترين ترکيب بند از «قطران تبريزي» (قرن5) هست.



7- سه تن از سرايندگان مشهور ترکيب بند را نام ببريد؟

1) جمال الدين عبدالرزاق اصفهاني

2) وحشي بافقي

3) محتشم کاشاني





خود آزمايي

1- علت نامگذاري قطعه را بنايشانسيد؟

نامگذاري قطعه به اين نام بدان سبب هست که گايشانا پاره اي از ميان يک قصيده هست.



2- موضوعهاي رايج قالب قطعه را بيان کنيد؟

موضوعهاي اون معمولاً اخلاقي، اجتماعي، تعليمي، مدح و هجو هست.



3- شعر «متاع جواني» ادبيات سال اول را از ديد قالب و موضوع بررسي کنيد؟

قالب اون «قطعه» هست و موضوعش «غنيمت شمردن دوران جواني» هست.



4- تفاومت قالب ترجيع بند با قالب غزل را توضيح دهيد؟

ترجيع بند از چند غزل با قافيه هايي متفاوت تشکيل شده که به وسيله يک بيت مصرّع يکساني به هم وصل مي شوند ولي غزل، خودش به تنهايي يک قالب شعري هست و از يک غزل تشکيل شده هست.



5- تفاوت ترکيب بند محتشم با ترکيب بند جمال الدين عبدالرزاقي را بنايشانسيد؟

تفاوت اونها در «درون مايه شعري» اونهاست.

ترکيب بند محتشم در رثاي سالار شهيدان «ابا عبد الله حسين (ع)» هست ولي ترکيب بند عبدالرزاق در مدح «رسول اکرم (ص)» هست.



6- قالب ترکيب بند چه تفاوتي با قالب ترجيع بند دارد؟

تفاوت اونها در بيت مصرعي هست که ميان بخشها مي آيد، زيرا بيت مصرع در «ترجيع بند» يکسان هست اما در «ترکيب بند» اين بيت مصرع متفاوت و نامکرر هست.


37:

- مسمّّط چيست؟

شعري هست که از رشته هاي گوناگون پديد مي آيد و قافيه رشته ها متفاوت هست و در هر رشته همه مصراعها به جز مصراع آخر هم قافيه اند.



2- حلقه اتصال همه رشته ها در مسمّط چه نام دارد؟

«بند» نام دارد که مصراع آخر هر بخش را گايشانند.



3- مسمّط تضميني چيست؟

شعري هست که شاعر، بيتهاي يک غزل را به ترتيب در پايان رشته هاي مسمّط مي آورد و تعداد رشته ها، تابع تعداد بيتهاي غزل هست.



1- يکي از زيباترين و مشهورترين مسمطهاي تضميني شعر فارسي را بنايشانسيد؟

مسمط تضميني شيخ بهايي از غزل خيالي بخارايي هست که بند اوليناون چنين هست:

تا کي به تمناي وصال تو يگانه اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد به سر آيد شب هجران تو يا نه؟ «اي تير غمت را دل عشاق نشانه

جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه»



2- قالب «مثنايشان» را توضيح دهيد؟

شعري هست با بيتهاي مصّرع که هر بيت، قافيه اي مستقل دارد، خاص زبان فارسي هست و از آغاز شعر فارسي تا حال مورد توجه بوده هست.



3- چند تن از مثنايشان سرايان بزرگ گذشته و معاصر را نام ببريد؟

مثنايشان سرايان گذشته: فردوسي، اسدي، نظامي، عطار، سنايي، سعدي، مولايشان و جامي.

مثنايشان سرايان معاصر: پرايشانن اعتصامي، حميدي شيرازي و شهريار.





خود آزمايي



1- «رشته» در ترجيع بند چه تفاوتي با رشته در قالب مسمط دارد؟

در ترجيع بند هر رشته، غزلي مستقل هست ولي مسمط هر رشته اون سه تا شش مصراع دارد.



2- پديد آورنده قالب مسمط کيست؟

«منوچهري دامغاني»



3- قالب مسمط تضميني را توضيح دهيد؟

گاهي شعرا مي سرايند که آخرين مصراع هر رشته (بند) را از يک بيت از غزل شاعر معروف ديگر مي آورند، بنابراين تعداد رشته هاي چنين مسمطي برابر با تعداد ابيات غزل اون شاعري هست که تضمين مي شود، اين نوع مسمط را «مسمط تضميني» گايشانند.



4- کدام قالب براي بيان داستانها و مطالب طولاني مناسبتر هست.

چرا؟

مثنايشان – زيرا قافيه هر بيت مستقل هست و شاعر مي تواند پس از چند بيت، از قافيه قبلي هستفاده کند.



5- انواع مثنايشان از ديد محتوا را بنايشانسيد؟

1) مثنايشان حماسي و تاريخي، مانند: شاهنامه فردوسي

2) مثنايشان اخلاقي و تعليمي، مانند: بوستان سعدي

3) مثنايشان عاشقانه و بزمي، مانند: بوستان سعدي

4) مثنايشان عارفانه، مانند: مثنايشان مولايشان



6- شعر «با تو ياد هيچ کس نبود روا» و «مرغ گرفتار» از ادبيات سال اول را از ديد قالب و محتوا با هم مقايسه کنيد؟

شعر«با تو ياد هيچ کس نبود روا» از مولايشان و در قالب مثنايشان و محتواي اون عرفاني و مناجات باخداست؛ اما شعر «مرغ گرفتار» از ملک الشعراي بهار در قالب غزل و محتواي اون اجتماعي و نوعي شکوائيه و حبسيه هست.


38:

1- قالب رباعي چيست؟ دو شاعر معروف اين قالب را نام ببريد؟

شعري چهار مصراعي هست که مصراع سوم اونها معمولاً قافيه ندارد و مناسبترين قالب براي ثبت لحظه هاي کوتاه شاعرانه هست، خيام و بابا افضل کاشاني.



2- دو بيتي چيست؟

شعري هست مشتمل بر دو بيت که گاه مصراع سوم اون قافيه ندارد و بيشتر درون مايه اي عاشقانه و عارفانه دارد و رايجترين قالب در ميان روستاييان هست.



3- .....

و .....

از معروفترين شاعران دوبيتي گو هستند.

الف) بابا طاهر، خيام

ب ) بابا طاهر، فايز *

ج ) فايز، عطار



4- درون مايه قالب «چهار پاره» چيست و چندتن از چهارپاره سرايان مشهور را نام ببريد؟

بيشتر «اجتماعي و غنايي» هست.

فريدون تولّلي، پرايشانز خانلري و فريدون مشيري.



خود آزمايي



1- قالب رباعي چه خصوصياتي دارد؟

الف) چهار مصراع دارد.

ب ) قافيه اون در مصراع يک و دو و چهارم اون هست.

ج ) پيام اصلي شاعر، معمولاً در مصراع آخر مي آيد.

د ) رباعي قالبي ايراني هست و از وقت رودکي تا به حال در شعر فارسي رواج داشته هست.



2- چگونگي تشخيص قالب رباعي از دوبيتي را بنايشانسيد؟

وزن رباعي و دو يتي با هم متفاوت هست و تنها راه شناخت دو بيتي از رباعي نيز توجه به «وزن» اونهاست، راه ديگر اين هست که دو بيتي با يک «هجاي کوتاه» و رباعي با يک «هجاي بلند» آغاز مي شود.



3- چهار پاره چگونه قالبي هست؟

شعري هست شامل چند دوبيتي با قافيه هاي مختلف که از نظر معني با هم ارتباط دارند و مصراعهاي زوج با هم هم قافيه اند.



4- قالب چهار پاره از چه هنگام و با چه هدفي رواج يافت؟

اين قالب پس از مشروطيت در ايران رواج يافت و تلاشي بود در جهت ايجاد يک قالب نو که درون مايه تازه اي داشته باشد.



5- چهار پاره از نظر محتوا معمولاً چه تفاوتي با دوبيتي و رباعي دارد؟

درون مايه چهار پاره بيشتر اجتماعي و غنايي هست، در حالي که محتواي رباعي و دو بيتي مسايل عاشقانه، عارفانه و فلسفي هست.

تفاوت ديگر اون هست که هر دو بيتي يا رباعي خود يک مفهوم کامل دارد ولي همه دوبيتيهاي چهار پاره درباره يک موضوع بحث مي نمايد.



6- شعر «در امواج سند» ادبيات سال اول را از ديد «قالب و محتوا» بررسي کنيد؟

اين شعر از دکتر مهدي حميدي در قالب «چهار پاره» در 21 دو بيتي سروده شده هست و محتواي اون غنايي تاريخي هست که شرح دلاوريهاي «جلال الدين» پسر شجاع «محمد خوارزمشاه» هست در برابر مغولان که تا آخرين نفس مي ايستد و حتي نزديکان خود را به سبب اين که اسير مغولان نشوند با دست خود در آب رود سند غرق مي نمايد و در آخر شعر توصيه مي نمايد که قدر اين خاک و بوم را بدانيد که به خاطر حفظ اين خاک، افراد بسياري جان خود را از دست داده اند.


39:

- تشبيه چيست و پايه هاي تشبيه کدامند؟

تشبيه، ادعاي همانندي ميان دو يا چند چيز هست.

پايه هاي تشبيه: مشبه، مشبهٌ به، ادات تشبيه، وجه شبه هست.



2- غرض از تشبيه چيست؟


غرض از تشبيه، توصيف، اغراق، مادي کردن حالات و ...

هست.


1- در شعرها و عبارتهاي زير پايه هاي تشبيه را معين کنيد:

ايام گل (مشبه) چو (ادات تشبيه) عمر(مشبه به) به رفتن شتاب کرد (وجه شبه)

ساقي به دور باده گلگون شتاب کن «حافظ»



فرمودا برو چو(ادات تشبيه) خاک (مشبه به) تحمل کن(وجه شبه)

اي فقيه (مشبه) يا هرچه خوانده اي همه در زير خاک کن «سعدي»



گرت(ضمير(مشبه) ) ز دست برآيد چو(ادات تشبيه) نخل(مشبه به)

باش کريم(وجه شبه) ورت(مشبه ) به دست نيايد چو(ادات تشبيه)

سرو(مشبه به) باش آزاد (وجه شبه) «سعدي»



چو (ادات تشبيه) شبنم(مشبه به) اوفتاده(وجه شبه) بشد م(مشبه)

پيش آفتاب مهرم به جان رسيد و به عيوق بر شدم «سعدي»



همچو(ادات تشبيه) چنگم(مشبه به)(م:مشبه)

سر تسليم و ارادت در پيش(وجه شبه)

تو به هر ضرب که خواهي بزن و بنوازم«سعدي»



تو(مشبه) همچون(ادات تشبيه) گل(مشبه به)

ز خنديدن لبت با هم نمي آيد ( وجه شبه) روا داري که من (مشبه)

بلبل،چو (ادات تشبيه) بوتيمار (مشبه به) بنشينم «سعدي»

(وجه شبه: خاموشي که محذوف هست.)



2- واژه ها و ترکيبات زير، طرفين تشبيه اند.

براي هر مشبه، مشبهٌ به مناسب انتخاب کنيد؟


حسود، زندگي، علم، سخن سودمند، باران بهاري، رودخانه، بيمار، چراغ

1) حسود مثل يک بيمار لاعلاج هست.

2) زندگي چون رودخانه اي خروشان در جريان هست.

3) سخن سودمند مانند باران بهاري روح انسان را طراوت مي بخشد.



3- بيت زير را معني کنيد و زيبايي تشبيه اون را توضيح دهيد؟

ميان گريه مي خندم که چون شمع اندراين مجلس زبان آتشينم هست،ليکن درنميگيرد حافظ»

معني: من همانند شمعي هستم که در حالي که اشک مي ريزم، روشني مي بخشم به اين مجلس ولي کلام من در کسي اثر نمي نمايد.

مرجع ضمير «م» ¬ مشبه / چون ¬ ادات تشبيه / شمع ¬ مشبهٌ به

گريستن و خنديدن ¬ وجه شبه و پارادُکس دارد و زيبايي تشبيه در همين جاست يعني شمع در حالي که گريه مي نمايد هموقت مي خندد و صنعت تشخيص هم دارد.

گريه شمع ¬ همان آب شدن شمع که به صورت قطره هايي هست.

خنديدن شمع ¬ همان نور بخشيدن و روشنايي اوست.



4- با هر يک از مشبه هاي زير يک تشبيه بسازيد؟


شب: شب همانند پرده اي سياه همه جا را مي پوشاند.

کتاب: مانند دوستي مهربان هست.

عشق: عشق مانند آتشي سوزان هست.

دوست: دوست خوب همچون برادري مهربان هست.





5- با هر يک از مشبهٌ هاي زير يک تشبيه بسازيد؟

دريا: دل چو دريا بود پر گوهر راز.

آينه روشن: دل مردان حق چون آينه روشن حقايق را درک مي نمايد.

گل سرخ: لب او مانند گل سرخ هست.



6- با وجه شبه هاي زير تشبيه بسازيد و طرفين تشبيه را در اون نشان دهيد؟


بخشندگي: رادمردان در بخشندگي چو دريايند.

مشبه مشبه به

پاکي: سپيد روز به پاکي رخان تو ماند.

مشبه مشبه به

زيبايي: رخت در زيبايي چون گل هست.

مشبه مشبه به



7- درختي را در کايشانر به اختصار وصف کنيد و در توصيف خود سه تشبيه را به کار ببريد؟

در پهنه کايشانر سوزان تک درختي همچون هيولايي از دور به نظر مي رسيد، هرچه به اون نزديک مي شديم از هيبت اون کاسته مي شد و اون هيولا به نظر ما چون درختي برگ ريخته پاييزي مي آمد و با رسيدن به کنار اون بينواي کايشانرنشين اون را همانند مردي ديدم که در ميان باتلاق وامانده هست و پاي در زمين دارد و چشم بر آسمان تا مگر فرشته نجات به رايري او بشتابد.
آرايه هاي ادبي در زبان فارسی

40:

1- قالب مستزاد چگونه قالبي هست؟

شعري هست که به آخر مصراع اون کلمه يا کلماتي اضافه کرده شود و اين اضافه کرده ها معني مصراع قبل يا بعد خود را تکميل مي نمايند.



2- کدام قالب شعر در پيدايش شعر نو (نيمايي) مؤثر بوده هست؟

قالب «مستزاد»



3- مبتکر شعر نو «شعر نيمايي» کيست؟

علي اسفندياري مشهور به «نيما يوشيج» هست.



4- کدام شاعران عصر مشروطه از قالب مستزاد هستفاده بسياري مي کردند؟

ملک الشعراي بهار و اديب المالک فراهاني



5- قديمي ترين مستزاد از کيست؟


از «مسعود سعد» هست.



6- برگزيدگان شعر نيمايي را نام ببريد؟


نيما يوشيج، مهدي اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهري



1- قالب مستزاد چگونه پديد مي آيد؟

با اضافه کردن واژه يا واژه هايي به پايان مصراعهاي قطعه، رباعي و غزل مي توان مستزاد سرود.



2- اهميت قالب مستزاد در چيست، چرا؟

اهميت مستزاد در کوتاه و بلندي مصراعها و کلمات اضافه کرده شده هست و از اون رو که در پيرايش شعر نيمايي اثر داشته هست قابل توجه هست.



3- وزن و قافيه در شعر سنتي و نيمايي چه جايگاهي دارد؟

وزن: در شعر سنتي برابري تعداد و نوع هجاها در هر دو مصراع يک بيت هست ولي در شعر نيمايي وزن عمودي هست و تابع مصراعهاي يک شعر معيني اين که چون مصراعهاي يک شعر از نظر امتداد برابر نيستند وزن هر مصراع با مصراعهاي ديگر متفاوت هست.

قافيه: در شعر سنتي قافيه الزاماً در پايان هر مصراع يا بيت يا مصراعهاي زوج برنامه دارد ولي در شعر نو قافيه الزامي نيست و شاعر هرجا که بيان خود را نيازمند واژه هاي هم قافيه مي بيند، از اون هستفاده مي نمايد.



4- در مورد مضمون شعر نيمايي توضيح دهيد؟

مضمون شعر نيمايي مبتني بر تجربه شخصي شاعر هست يعني شاعر حق دارد از هر انديشه اي اعم از غنايي، فلسفي، اجتماعي، سياسي و ....

سخن بگايشاند به شرط اون که سخن برخاسته از احساس ايشان باشد و عمده ترين درون مايه هاي شعر نيمايي عشق، سياست و اجتماع هست.



5- شعر «هماي رحمت» و «پشت درياها» از ادبيات سال دوم را از نظر قالب و درون مايه با هم مقايسه کنيد؟

شعر «هماي رحمت» از شهريار در قالب غزل هست و محتواي اون مدح و ستايش مولاي متقيان علي (ع) هست ولي شعر «پشت درياها» از سهراب سپهري در قالب شعر نو نيمايي سروده شده و محتواي اون عقب ماندگي کشور و مقايسه با کشور همجوار در قالب کلماتي نمادين هست.

41:

- تشبيه بليغ چگونه تشبيهي هست؟ مثال بزنيد؟

تشبيهي که ادات و وجه شبه اون حذف شود، «تشبيه بليغ» نام دارد.



مانند: تو حور بهشتي



2- تشبيه بليغ بر چند نوع هست، توضيح دهيد؟

دو نوع: 1) اسنادي 2) اضافي

1) اِسنادي: که در اون «مشبهٌ به» به «مشبه» اسناد داده مي شود؛ مانند: علم نور هست.

2) اضافي: که اون را «اضافه تشبيهي» مي خوانند و در اون يکي از طرفين تشبيه به ديگري اضافه مي شود؛ مانند: درختِ دوستي، لبِ لعل



1- در بيتها و جمله هاي زير، تشبيهات را بيابيد و تعيين کنيد که در اونها، کدام يک از پايه هاي تشبيه حذف شده هست؟

- شبي(مشبه) چون(ادات تشبيه) شَبَه(مشبه به)،

رايشان شسته به قير (معين تاريکي) وجه شبه نه بهرام پيدا نه کيوان نه تير «فردوسي»

(معين تاريکي) وجه شبه

«هيچکدام از پايه هاي تشبيه حذف نشده هست.»



- در شجاعت (وجه مشبه) شير رباّ (مشبه به)نيستي(مشبه) در مروّت خود که داند کيسيت؟


«فردوسي»



- فرّاش باد صبا را فرموده تا فرشِ زمرّدين (تشبيه بليغ) اضافي بگسترد و دايه ابر بهاري را فرموده تا بناتِ نبات (تشبيه بليغ) اضافي در مهدِ زمين (تشبيه بليغ) اضافي بپرورد.



«سعدي»

«همگي تشبيه بليغ و به صورت ترکيب اضافي هستند که ادات تشبيه و وجه شبه در اونها حذف شده هست.»



- لبت تا در لطافت لاله سيراب را ماند دلم در بيقراري چشمه سيراب را ماند

مشبه وجه شبه مشبه به ادات تشبيه مشبه وجه شبه مشبه ٌ به ادات تشبيه

«هيچيک از پايه هاي تشبيه حذف نشده هست.»



- وزرا بر مثال اکلّبا اند.

«وجه شبه محذوف هست.» «شهريار»

مشبه ادات تشبيه مشبهٌ به



- يکي را فرمودند: عالِم بي عمل (مشبه) به چه ماند؟ ادات تشبيه (از مصدر مانستن) فرمود: به زنبور بي عسل.

مشبه به



«سعدي»

«وجه شبه محذوف هست».



- دروغ فرمودن (مشبه) به ضربت لازم (مشبه به) ماند (ادات تشبيه) که اگر نيز جراحت درست شود، نشان بماند.

(اثر ماندن) وجه شبه

«سعدي»

«هيچ پايه اي حذف نشده هست.»



- اي (مشبه) شده چون (ادات تشبيه) سنگ سياهي (مشبهٌ به) صبور (وجه شبه) // پپيش دروغ همه لبخندها // بسته (وجه شبه) چــــــو (ادات تشبيه) تاريکي جاايشاند گور (مشبهٌ به) خانه (مشبه) به رايشان همه سوگندها

«اخوان»

«هيچ پايه اي حذف نشده هست و دو تشبيه دراينجا وجود دارد.»



- از بس که کوته هست و سيه (وجه شبه) زلف يار (مشبه) من گايشاني (ادات تشبيه) که روز من بود و روزگار من (مشبهٌ به)

«مجير بيلقاني»

«هيچ پايه اي حذف نشده هست.»

- قطره تايشاني، بحر تايشاني، لطف تايشاني، قهر تايشاني قند تايشاني، زهر تايشاني، بيش ميازار مرا

«مولايشان»

«همگي تشبيه بليغ و از نوع اسنادي هستند که ادات تشبيه و وجه شبه در اونها محذوف هست.»

تو = در همه اونها مشبه/ قطره، بحر، لطف، قهر، قند، زهر = مشبهٌ به



2- در بيت زير، يک تشبيه بليغ اضافي به کار رفته هست.

اون را بيابيد و به گونه اي بازنايشانسي کنيد که همه پايه هاي تشبيه در اون ديده شود.

يک تشبيه غير بليغ نيز در بيت ديده مي شود.

کدام پايه اون حذف شده هست؟ اون را به صورت تشبيه بليغ اضافي و غير اضافي در آوريد؟



گذشت روزگاران بين که دوران شباب ما در اين سيلاب غم ، دسته گلي شاداب را ماند

(تشبيه بليغ اضافي)

«شهريار»



بازنايشانسي سيلاب غم:

غـم چـــون سيــلاب، تمام وجود مرا در خود گرفت.

مشبه ادات تشبيه مشبهٌ به وجه شبه



دوران شباب (مشبه) ما دسته گلي شاداب (مشبهٌ به) را ماند.

(ادات تشبيه)«وجه شبه حذف شده هست.» ¬ تشبيه غير بليغ



تشبيه بليغ اضافي: گل شادابِ دوران شباب ما

تشبيه بليغ اسنادي: دوران شباب، دسته گلي شاداب هست.



3- تشبيهاتي بسازيد که ادات تشبيه در اونها ذکر شده باشد و مشبهٌ به اونها واژه هاي زير باشد؟

آسمان: آسمان چون پرده اي نيلي بود.

غروب: غروب مانند غرق شدن در درياست.

ادات ادات

غم: غم چو سيلابي رسيد از چارسو.

ادات



4- تشبيهاتي بسازيد که مشبهٌ به اونها واژه هاي زير باشد و ادات تشبيه از اونها حذف شده باشد؟


نسيم: باد صبحگاهي نسيم صبا شروع به وزيدن کرد.

بهــــار: جواني بهار زندگي هست.

شبنم: قطره شبنم بر برگ گل نشست.



5- تشبيهاتي بليغ (اضافي و غيراضافي) بسازيد که واژه هاي زير مشبه اونها باشد؟

دانش: چراغ (مشبهٌ به) دانش (مشبه) ــــ اضافي دانش،چراغ هست.ـــــ اسنادي



تعليم: گوهرِ (مشبهٌ به) تعليم (مشبه) خود دريغ مدارــــــ اضافي

دوستي: درختِ (مشبهٌ به) دوستي (مشبه) درخت دوستي بارور هست ــــــ اسنادي



6- شبي مهتابي را توصيف کنيد و در توصيف خود، پنج تشبيه همانند مثالهاي درس بياوريد؟


همراه با دوستي چون يک مغز در دو پوستي شبي را غنيمت شمرده به تفرج صحرا و تماشاي بهار و هستشمام هواي بهاري قدم در کوهساري پرگل و ريحان نهاديم، قضا را مهتاب شبي که بدر کامل چون عروسان آراسته سر از پرده شرق به آورده و فضاي کوهستان را همانند تالاري مزين به چراغهاي سبز و آبي درآورده بود، صنع ايزدي در قلعه کوهسار و دامنه سراشيب اون، آبي زلال از دل چشمه سار آفريده که انگار جايشان بهشت هست جاري در ماه ارديبهشت باري، چراغ ماه يا جنت صحرا به افسونگري پرداخته و با نهفتم در لکه هاي ابر فضا را چون چراغ چشم زن تاريک و روشن مي کرد، عطر گلهاي بهاري با هواي کوهساري درآميخته و مشام جان را مروّح مي نمود، به قول عشقي:

جهان سپيدتر از فکرهاي عرفاني هست

درون مغزم از افکار خوش، چراغاني هست
رفيق روح من اون عشقهاي پنهاني هست

چرا که در شب مه، فکر نيز نوراني هست

42:

- تشبيه مفرد چيست؟
تشبيهي هست که «مشبهٌ به» اون يک چيز هست.



2- تشبيه مرکب چيست؟


تشبيهي هست که هيأتي به هيأت ديگر مانند مي شود، يعني طرفين تشبيه دو چيز يا بيشتر هست.



3- وجه شبه در تشبيه مرکب به چند صورت هست؟

دو گونه هست:

الف) نتيجه اي که از اجزاي مشبه و مشبهٌ به حاصل مي شود، مانند هم هست.

مثال: ناتواني در اين بيت:

ديده اهل طمع به نعمت دنيا پُر نشود همچنان که چاه به شبنم

«سعدي»



ب ) شکل و رنگي که از اجزاي مشبه و مشبهٌ به پديد مي آيد، مثل هم هست.



مانند: برنامه گرفتن دايره اي شفاف بر صفحه اي سرخ رنگ در بيت زير:

بر گل سرخ از نم، اوفتاده لآلي همچو عرق بر عذار شاهدِ غضبان

«سعدي»


1- در تشبيهات مرکب زير، طرفين تشبيه و وجه شبه را تعيين کنيد؟


- اون شاخه هاي نارج اندر ميان بر (مشبه) چون پاره هاي اخگر اندر ميان دود (مشبهٌ به)

«بهار»

وجه شبه: نمايان شدن رنگي سُرخ مايل به زرد در ميان سياهي.

- جرم گردوم تيره و روشن در او آيات صبح (مشبه)

گايشاني اندر جان نادان، خاطر داناستي (مشبهٌ به)

«منوچهري»

وجه شبه: درهم آميختگي جهل تاريکي و روشني دانايي

- به چمن خُرام و بنگر بَرِ تخت گل که لاله (مشبه)

به نديم شاه ماند که به کف اياغ دارد (مشبهٌ به)

«حافظ»

وجه شبه: سرخي گل لاله و جام شراب



- کنيزان و غلامان گِِردِ خرگاه (مشبه) ثرياوار گِرد خرمن ماه (مشبهٌ به)

«نظامي»



وجه شبه: گِردي خرگاه و هاله ماه و پراکندگي غلامان و ستارگان هست.



- اون قطره باران که برافتد به گل سرخ (مشبه)

چون اشک عروسي هست برافتاده به رخسار (مشبهٌ به)

«منوچهري»



وجه شبه: شفافيت قطره باران و اشک و سرخي گل و چهره عروس هست.

- در خم زلف تو اون خال سيه داني چيست؟ (مشبه)

نقطه ده که در حلقه جيم افتاده هست (مشبهٌ به)

«حافظ»

وجه شبه: خميدگي سر زلف و حلقه «ج» و سياهي خال و نقطه مرکب هست.



2- در شعرها و عبارتهاي زير تشبيهات مفرد و مرکب را تعيين کنيد؟


- رخ گل (مشبه) را که عکس رايشان يار (مشبهٌ به) هست هوا مشاّطه، آب آيينه دار هست

( تشبيه بليغ و مفرد)

«ميرزانصير جهرمي»





تشبيه مفرد

- هر که عِلم خواند و عمل نکرد،(مشبه مرکب) بدان ماند (ادات) که گاو راند و تخم نبفشاند (مشبهٌ به مرکب)

«سعدي»



تشبيه مرکب

- عرقت بر ورق رايشان نگارين (مشبهٌ به مرکب) به چه ماند

همچو (ادات) بر صفحه گل قطره باران بهاري (مشبهٌ به مرکب)

«سعدي»



تشبيه مرکب

- زلف (مشبه) تو مگر جانا اميدو نياز ( مشبهٌ به) هست

زيرا که چنين هر دو سياه هست و دراز هست

«مسعود سعد»





تشبيه مفرد

- ماه و خورشيد نمارش ز پس پرده زلف آفتابي هست که در پيش، سحابي دارد

مشبه مرکب مشبه مرکب

«حافظ»



- اون فسون ديو در دلهاي کژ مي رود چون کفش کژ در پاي کژ

مشبه مرکب مشبه مرکب تشبيه مرکب

«مولايشان»



- برنامه در کف آزادگان نگيرد مال چو مبر در دل عاشق، چو آب در غربال

مشبه مرکب مشبه مرکب

«سعدي»





تشبيه مرکب و جمع

3- با مشبه هاي زير تشبيه مرکب بسازيد؟

- اشکي بر رخسار يک کودک؛

اشکي که بر رخسار کودکي روان هست همچون جايشاني هست که بر زمين پُر گَرد و غبار جاري هست.



- مرد دانايي که در جامعه خود شناخته شده نيست؛

مرد دانايي که در جامعه خود شناخته شده نيست همانند گوهري هست در ميان انبوهي از شبه و مهره هاي بي ارزش بدلي.



- شکوفه هاي سرخ در ميان برگهاي سبز يک درخت؛

شکوفه هاي سرخ در ميان برگهاي سبز يک درخت همانند ستارگاني در پهنه آسمان مي درخشند.





4- با مشبهٌ به هاي زير تشبيه مرکب بسازيد؟


- گلهايي سپيد که در مرغزاري سبز رايشانيده اند؛

جلوه هاي ستارگان در آسمان چون گلهاي سپيدي هست که در مرغزاري سبز رايشانيده اند.



- چراغهاي مهتابي که در حال چشمک زدن هستند؛

ماه که از زير پاره هاي ابر خارج مي شد و بلافاصله ناپديد مي گشت همچون چراغ مهتابي به نظر مي رسيد که هر چند لحظه چشمک مي زنند.

43:

هستعاره مصرّحه را توضيح دهيد؟

بيان «مشبهٌ به» و اراده تمامي ارکان تشبيه هست و ناميدن اين هستعاره به مصرحه (آشکار) به سبب اون هست که از طريق مشبهٌ به، به آساني مي توان به وجه شبه و مشبه دست يافت.




1- در شعرهاي زير، هستعاره هاي مصرحه را بيابيد و بگايشانيد که چگونه پديد آمده اند مشبه و مشبهٌ به وجه شبه را نيز بيابيد؟


- شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد / وان سيم برم آمد، وان کانِ زرم آمد

«مولايشان»



هستعاره ها: شمس، قمر، سمع، بصر، سيم، کان زر، هستند و همينطور مشبهٌ به هم مي باشند.

مشبه همه اونها: شمس تبريزي / وجه شبه: نورانيت شمس تبريزي و يکساني در وجود و ارزشمندي هست.



- در اين بازار اگر سودي هست با درايشانش خرسند هست

خدايا، منعم گردان به درايشانشي و خرسندي

«حافظ»



هستعاره: بازار هستعاره از دينا / مشبه: دنيا / مشبهٌ به: بازار

وجه شبه: وجود کالا و کسب مال و فايده بردن از دينا و بازار هست.



- مرا در خانه سرايشان هست کاندر سايه قدّش

فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم

«حافظ»



هستعاره ها: سرو هستعاره از قد محبوب/

مشبه: محبوب يا معشوق /

مشبهٌ به: سرو /وجه

شبه: تناسب قد سرو هست.



- بخت اون نکند با من، کان شاخ صنوبر را / بنشينم و بنشانم، گل بر سرش افشانم

هستعاره ها: شاخ صنوبر هستعاره از محبوب/ مشبه: محبوب/ مشبهٌ به: شاخ صنوبر/ وجه شبه: بلندي و راستي قد و قامت.



- اي غنچه خندان، چرا خون در دل ما مي نمايي؟

خاري به خود مي بندي و ما را ز سر وا مي نمايي

«حافظ»



هستعاره ها: غنچه خندان، خار/

مشبه ها: معشوق، رقيب شهريار/

مشبهٌ به ها: غنچه شکفته و خار/

وجه شبهه ها: خوشرايشاني و زيبايي، بي ارزشي و گزندگي.



- چو تنها ماند ماه سرو بالا فشاند از نرگسان لؤلايشان لالا

«نظامي»

هستعاره هاي بيت: ماه سرو بالا، نرگسان، لؤلايشان لالا/ مشبهٌ به ها: ماه سرو بالا، نرگسان، لؤلايشان لالا

مشبه هاي بيت: شيرين معشوق خسرو، دو چشم شيرين، قطرات اشک/ وجه شبه ها: زيبايي و بلندي قد، چشم سياهي وسط درخشش.





2- با واژه هاي زير هستعاره مصرحه بسازيد؟

کاروان سرا: چند روزي که در اين کاروان سرا اقامت داري به فکر توشه آخرت باش.



ماه: اون ماه دو هفته در نقاب هست / يا حوري دست در خصاب هست

«سعدي»



3- هستعارات مصرحه زير را به تشبيه تبديل کنيد و تمامي پايه هاي تشبيه را نام ببريد؟


- سعدي از زبان پيري که او را به شادماني و عيش دعوت کرده هست، مي فرمايد:

مرا برف باريده بر پرّ زاغ نشايد چو بلبل تماشاي باغ

«سعدي»

تشبيه: سفيدي مانند برف، موهاي سياه مرا در خود گرفته هست و شادي و تفريح شايسته من نيست.

مشبه ها: سفيدي،مايشان سياه/ مشبهٌ به ها: برف، پر زاغ/ وجه شبه ها: سفيدي برف و سياهي پرّ زاغ



- باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر هست شمشادِ خانه پرور من از که کمتر هست

(استعاره مصرحه) «حافظ»

تشبيه: رايشان او ماه هست اگر بر ماه مشک افشان شود.

قد او سرو هست اگر بر سرو لالستان بود.

مشبه ها: رايشان، قد/ مشبهٌ به ها: ماه، سرو/ وجه شبه ها: زيبايي، بلندي



- باز امشب اي ستاره تابان نيامدي باز اي سپيده شب هجران نيامد

(استعاره مصرحه) (استعاره مصرحه) «شهريار»



تشبيه: اي محبوب دوباره امشب مانند ستاره اي درخشان نزد من نيامدي و چون سپيده، شب تاريک فراق مرا روشن نکردي.

/مشبه: محبوب و معشوق/ مشبهٌ به ها: ستاره تابان و سپيده شب هجران/ وجه شبه: روشنگري / ادات: مانند و چون



- تا تو را جاي شد اي سرو روان در دل من هيچکس مي نپسندم که به جاي تو بود

(استعاره مصرحه) «سعدي»

تشبيه: اي محبوب که چون سرو رونده هستي، هيچکس را نمي پسندم که جانشين تو شود.

پايه ها: مشبه: محبوب/ مشبهٌ به: سرو روان/ ادات تشبيه: چون/ وجه شبه: تناسب اندام

44:

1- هستعاره مکنيه را تعريف کنيد؟

مشبهي هست که به همراه يکي از اجزا يا ايشانژگيهاي مشبهٌ به مي آيد.



به 2 صورت هست:

1)اضافي

2)اسنادي



- هستعاره مکنيه اي که از اضافه شدن چيزي به مشبه به دست مي آيد را «اضافه هستعاري» مي گايشانند.



- هستعاره مکنيه اي که که مشبهٌ به اون «انسان» مي باشد را «تشخيص» يا «انسان انگاري» گايشانند.



خود آزمايي

1- در شعرهاي زير، هستعاره هاي مکنيه را بيابيد و در هر هستعاره، مشبه، مشبهٌ به و وجه شبه را تعيين کنيد؟

- کسي چو حافظ نگشود از رخ انديشه نقاب تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

هستعاره مکنيه (تشخيص) هستعاره مکنيه (تشخيص)

«حافظ»



1- مشبه: انديشه/ مشبهٌ به: انساني که بر رخ نقاب دارد.

/ وجه شبه: آشکار کردن چهره و انديشه با برداشتن نقاب

2- مشبه: سخن / مشبهٌ به: انساني که سر و زلف دارد.

/ وجه شبه: جدا کردن زلف يا شانه و نوشتن با قلم.



- هر کو نکاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد در رهگذر باد نگهبان لاله بود

هستعاره مکنيه هستعاره مکنيه (هر دو تشخيص هم هستند)

«حافظ»



1- مشبه: مهر / مشبهٌ به: انساني که محبت نمي کارد.

/ وجه شبه: محصول و نتيجه عمل نيک

2- مشبه: خوبي / مشبهٌ به: انساني که از خوبي گلي نمي چيند.

/ وجه شبه: نتيجه خوبي که با چيدن گل از بوته شباهت دارد.



- اي ابر بهمني نه به چشم من اندري تن ز تن زَ مانَکي و بياساي و کم گِري

هستعاره مکنيه (تشخيص) «فرخي»



مشبه: ابر بهمني / مشبهٌ به: انساني که بسيار گريه ميکند / وجه شبه: باريدن ابر و گريه انسان.



- فردا که پيشگاه حقيقت شود پديد شرمنده رهرايشان که عمل بر مجاز کرد

هستعاره مکنيه (اضافه هستعاري) «حافظ»



مشبه: حقيقت / مشبهٌ به: پيشگاه / وجه شبه: آستانه و درگاه خانه که آشکار هست.





2- در شعرها و جمله هاي زير، هستعاره هاي مکنيه را بيابيد و معين کنيد که کدام يک تشخيص هست؟

- آسمان تعطيل هست

بادها بيکارند

(تشخيص)

(همگي هستعاره مکنيه اند) ابرها خشک و خسيس

(تشخيص)

هق هق گريه خود را خورند.

(تشخيص)

«قيصر امين پور»





- شب ايستاده هست / خيره نگاه او / بر چارچوب پنجره من

هستعاره مکنيه (تشخيص) هستعاره مکنيه (تشخيص) «سپهري»



- بخز در لاکت اي حيوان که سرما




نهاني دستش اندر دست مرگ هست
نسبت دادن دست به سرما ---- هستعاره مکنيه و تشخيص

دست مرگ: هستعاره مکنيه اضافي و تشخيص هم هست.

(يعني مرگ به انساني تشبيه شده که دست دارد.)

مبادا پوزه ات بيرون بماند

که بيرون برف و باران و تگرگ هست

«اخوان ثالث»







- در آفاق گشاده هست وليکن بسته هست از سر زلف تو در پاي دل ما زنجير

هستعاره مکنيه (از نوع اضافه) (استعاره مکنيه (اضافي) «سعدي»

پاي دل : اتشخيص نيز مي باشد



- گــــل بخنديــــد و باغ شــــــد پـــــدرام اي خوشا اين جهان بدين هنگام

هستعاره مکنيه (تشخيص) هستعاره مکنيه (تشخيص) «فرخي»

خنديدن و شادي کردن ----- هر دو از لوازم انسان هست.



3- هستعاراتي که در اشعار زير به کار رفته اند، مصرحه اند يا مکنيه؟

- آينه ات داني چرا غمّاز نيست چون که زنـــــگار از رُخَــــش ممتاز نيست

هستعاره مصرحه از دل هستعاره مصرحه از کدورت/ هستعاره مکنيه (تشخيص)

رخ به آينه نسبت داده شده

«مولايشان»





- گر چه من خود ز عدم دل خوش و خندان زادم

عشق آموخت مرا شکل دگر خنديدن

هستعاره مکنيه (از نوع تشخيص) «مولايشان»



- ملکا، مها، نگارا، صنما، بتا، بهارا متحريم، ندانم که تو خود چه نام داري

همگي هستعاره مصرحه از محبوب «سعدي»



- خواهم شدن به مکيده گريان و دادخواه
کز دست غم خلاص من اون جا مگر شود


هستعاره مکنيه – غم به انساني که دست دارد تشبيه شده (تشخيص) اضافه هستعاري نيز هست.
«حافظ»










- اي بخارا، شاد باش و دير زي مير زي تو شادمان آيد همي

هستعاره مکنيه (تشخيص) «رودکي»

مورد خطاب برنامه دادن و نسبت دادن شادي و عمر طولاني داشتن از ايشانژگيهاي انسان که به بخارا نسبت داده شده، مي باشد.





4- هستعاره هاي زير را به تشبيه تبديل کنيد و پايه هاي تشبيه را نام ببريد؟

- جاده نفس نفس مي زد.

(سپهري)

تشبيه: جاده همچون مرکبي که راه طولاني پيموده باشد خسته و نفس زنان در دل صحرا پيش مي رفت.

مشبه: جاده / مشبهٌ به: مرکبي که راه طولاني پيموده باشد.

/ ادات تشبيه: همچون / وجه شبه: خستگي و گرما



- ما آبرايشان فقر و قناعت نمي بريم با پادشه بگايشان که روزي مقدر هست

«حافظ»

تشبيه: فقري که همراه با قناعت باشد همانند انساني آبرومند هست.

مشبه: فقر و قناعت / مشبهٌ به: انسان آبرومند / ادات تشبيه: همانند / وجه شبه: بي ارزش نبودن فقر با قناعت و انسان آبرومند.

45:

1- حقيقت و مجاز را تعريف کنيد؟

حقيقت: اولين و رايج ترين معنايي هست که از يک واژه به ذهن مي رسد.

مجاز: به کار رفتن واژه اي هست در غير معني حقيقي، به شرط وجود علاقه و قرينه.





2- علاقه چيست؟

پيوند و تناسبي هست که ميان حقيقت و مجاز وجود دارد.





3- قرينه چيست؟

نشانه اي هست که ذهن را از حقيقت باز مي دارد و اون را به جستجايشان معني مجازي برمي انگيزد.





خود آزمايي

1- در بيتها و عبارتهاي زير، واژه هايي را مشخص کرده ايم.

کدام واژه حقيقت و کدام مجاز هست؟ در هر مجاز، قرينه را نشان دهيد؟

- برو هر چه بايدت پيش گير ســـــرِ ما نداري، ســـــرِ خايشانش گير

قرينه ها: فعل (نداشتن و گرفتن) هست مجاز (به فکر ما نيستي) مجاز (به فکر خود باش)

«سعدي»


- اگر به زلف دراز تو، دست ما نرسد گناه بخت پريشان و دست کوته ماست

حقيقي حقيقي «حافظ»



- ما را سري هست با تو که اگر ایجاد روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر اون سريم

مجاز از راز / قرينه: با تو هست


حقيقي / قرينه: بودن يا بر سر بودن


مجاز از فکر

«سعدي»






- آفرين جان آفريــــن پـــاک را اون که جان بخشيد و ايمان خاک را «عطار»

قرينه: جان و ايمان بخشيدن از انسان





- چو آشاميدم اين پيمانه را پاک در افتادم ز مستي بر سر خاک «گلشن راز»

قرينه: آشاميدن مجاز از شراب حقيقي





- از تو به که نالم که دگر داور نيست و ز دست تو هيچ دست بالاتر نيست

قرينه: داور نيست و بالاتر نيست مجاز از قدرت مجاز از قدرت

«سعدي»



- کار پاکان را قياس از خود مگير گر چه ماند در نبشتن شير و شير «مولايشان»

حقيقت حقيقت

اين دو جناس تام هست

هر دو در معني حقيقي خود به کار رفته اند «شير درنده» و «شير لبن»





2- در ميان مجازهاي زير، هستعاره ها را مشخص کنيد؟

- گــل بــــرگ را ز سنبل مشکيــن نقاب کن يعني که رخ بپوش و جهاني خراب کن

حقيقي هستعاره حقيقي هستعاره مصرحه از «مو» «حافظ»





- عالَم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت فتنه انگيز جهان نرگس جادايشان تو بود مجاز از «امت عالم» مجاز از «چشم»

«سعدي»



- زبان خامه ندارد سرِ بيان فراق و گرنه شرح دهم با تو داستان فراق

مجاز از «تصميم و انديشه» «حافظ»





- الا اي باد شبگيري بگو اون ماه مجلس را تو آزادي و خلقي در غم رايشانت گرفتاران

هستعاره مصرحه از «محبوب» «سعدي»





- ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد دل رميده ما را انيس و مونس شد

هر دو هستعاره مصرحه از «حضرت پيامبر اکرم (ص)» «حافظ»





- دفتر فکرت بشايشان، فرموده سعدي بگايشان دامن گوهر بيار بر سَرِ مجلس ببار «سعدي»

مجاز از «اهل مجلس»

46:

1- علاقه هاي مجاز را نام ببريد؟

علاقه جزئيه، علاقه کليه، علاقه محليه، علاقه سببيه، علاقه لازميه، علاقه آليه.



2- آيا شمار علاقه هاي مجاز محدودند يا نامحدود چرا؟

علاقه ها نامحدودند – زيرا در غير اين صورت، هنرمندان را از ایجاد مجازهاي نو باز مي داريم.



3- علاقه جزئيه چيست؟

جزئي از يک چيز به جاي تمام اون به کار مي رود.



4- علاقه کليه چيست؟

تمام يک چيز به جاي جزئي از اون چيز مي آيد.



5- علاقه محليه چيست؟

محل کسي يا چيزي را به جاي خود اون فرد يا چيز به کار مي برند.



6- علاقه سببيه را تعريف کنيد؟

سبب و علت چيزي جانشين خود اون چيز مي شود.



7- علاقه لازميه را تعريف کنيد؟

چيزي را به دليل همراهي هميشگي با چيزي ديگر، به جاي اون به کار مي برند.



8- علاقه آليه را تعريف کنيد؟

ابزاري جانشين کاري مي شود که با اون لوازم انجام مي شود.





خود آزمايي

1- در شعرها و جمله هاي زير، علاقه هاي مجازهاي مشخص شده را تعيين کنيد؟

- نپندارم اين کام حاصل کني مبادا که جان در سرِ دل کني

«سعدي»

سر: مجاز با علاقه محليه

- سرم درد مي نمايد.

سر: مجاز با علاقه کليه هست زيرا منظور پيشاني يا قسمتي از سر هست.

- دهخدا قلم خوبي داشت.

قلم: مجاز با علاقه آليه (ابزاري) هست.

- گر نبندي زين سخن تو حلق را آتش گيرد بسوزد ایجاد را

«مولايشان»

حلق: مجاز با علاقه لازميه و مجاز از دهان و زبان هست.



- اي ز خود گشته سير، جوع اين هست.

«سنايي»

سير: مجاز از بيزار با علاقه هاي لازميه و سببيه (چون سيري سبب بيزاري هست).



- ماه دشت لاله ها را روشن کرده بود.

ماه: مجاز از نور ماه با علاقه کليه



- دل عالمي بسوزي چو عذار برفروزي تو از اين چه سود داري که نمي نمايي مدارا

«حافظ»

عالمي: مجاز از امت عالم با علاقه محليه.





2- مجازهايي را که در بيتها و جمله هاي زير به کار رفته اند، معين کنيد؛ قرينه اونها را نشان دهيد و نوع علاقه را بيان نماييد؟



- سپيد شد چو درخت شکوفه دار سرم و ز اين درخت همين ميوه غم هست بَرَم

مجاز با علاقه محليه و کليه / مصراع دوم --- قرينه «جامي»

محليه (چون سر محل روش مو) و کليه (چون سر که کل هست را بيان کرده ولي مايشان سر را اراده کرده هست.)



- جهان خوردم و کارها راندم.

مجاز از نعمت دنيا با علاقه کليه که ثروت و نعمت دنيا جزئي از جهان هست.

/

قرينه: خوردن و هم مي توان با علاقه محليه آورد يعني محلي هست که ثروت و نعمت در جهان وجود دارد.



- به ياد رايشان شيرين بيت مي فرمود
چو آتش تيشه مي زد، کوه مي سفت

مجاز از آواز مطالعهيا شعر فرمودن با علاقه جزئيه (چون بيت جزئي از شعر هست.) / قرينه مجاز: معنايشان (چون فرهاد شاعر نبود)
«نظامي»










- برآشفت ايران و برخاست گرد همي هر کسي کرد ساز نبرد

مجاز از سپاه ايران با علاقه محليه / قرينه: بر آشفتن «فردوسي»





- ديد که خون ناحق پروانه شمع را
چندان امان نداد که شب را به سر بَرَد

مجاز از کشتن باعلاقه لازميه /قرينه: بقيه بيت
مجاز از پايان رساندن با علاقه لازميه / قرينه: بردن
«حکيم سنايي»






- بر صفراي خايشانش برنيامدم.

مجاز از خشم با علاقه سببيه / قرينه: معنايشان



- اگر رفت و آثار خيرش نماند نشايد پسِ مرگش الحمد خواند

قرينه: مطالعه/ مجاز از سوره فاتحه با علاقه جزئيه

«سعدي»



- اين دم شنو که راحت از اين دم شود پديد

دم در هر دو مورد مجاز از سخن با علاقه سببيه / قرينه: شنيدن «خاقاني»



- اون کس که به دينار و درم خير نيندوخت سر عاقبت اندر سرِ دينارو درم کرد

مجاز از جسم با علاقه جزئيه / مجاز از فکر و خيال با علاقه محليه / قرينه ها: معنايشان

«سعدي»



- دست بالاي دست بسيار هست.

دست در هر دو مجاز از قدرت با علاقه سببيه / قرينه: معنايشان





- شبي ياد دارم که چشمم نخفت شنيدم که پروانه با شمع فرمود

مجاز از وجود و جسم با علاقه جزئيه / قرينه: نخفت «سعدي»





- جهان انجمن شد برِ تخت اايشان فرو مانده از فرّه و بخت اايشان

مجاز با علاقه عليه يعني امت جهان / قرينه: بقيه بيت هست «فردوسي»





3- واژه هاي زير را در معني مجازي به کار ببريد؟

شهر: همه شهر پيشش درم ريختند.

«مجاز با علاقه محليه به معني امت شهر»

قلم: قلمي شيوا و فصيح داشت.

«مجاز با علاقه آليه به معني نوشته»

چشم: بيرون آي تا که چشمي اندام تو را به چشم نارد.

«مجاز با علاقه جزئيه به معني فرد نامحرم»

زبان: به زبان آمد و آورد دو صد اندرزم.

«مجاز با علاقه آليه به معني سخن و حرف هست.»

دست: دست در حلقه اون زلف دو تا نتوان کرد.

«مجاز با علاقه کليه به معني انگشت هست.»

سر: سر اون ندارد امشب که برآيد آفتابي.

«مجاز با علاقه محليه به معني تصميم هست.»

خورشيد: خورشيد همه جا را گرم کرده بود.

«مجاز با علاقه کليه به معني نور خورشيد هست.»





4- واژه هاي زير را به صورت مجاز و هستعاره به کار ببريد؟

- ماه: مجاز ¬ ماه زمين را منور کرده بود.

(مجاز از نور ماه با علاقه کليه)

هستعاره:¬ ماهم اين هفته برون رفت و به چشم سالي هست.

(استعاره مصرحه از محبوب)

- سرو: مجاز ¬ سرو را مايه سرسبزي عالم کردي.

(مجاز از همه درختها با علاقه جزئيه)

هستعاره: ¬ سرو چمان من چرا ميل چمن نمي نمايد همدم گل نمي شود، ياد سمن نمي نمايد (استعاره مصرحه از محبوب) «حافظ»

47:

1- کنايه را توضيح دهيد؟

کنايه پوشيده سخن فرمودن هست درباره امري و به عبارتي دريافت معني هست از طريق هستدلال.

مثال:

نرفتم به محرومي از هيچ کايشان چرا از درِ حق شوم زرد رايشان

کنايه از نااميدي



خود آزمايي

1- در جمله ها و شعرهاي زير کنايات را مشخص کنيد.

مفهوم اونها را بيان کنيد؟

- فلاني ريش سفيد هست.

کنايه از پيري و قابل احترام بودن و با تجربگي کسي هست.



- چنين هست رسم سراي درشت گهي پشت بر زين، گهي زين به پشت

کنايه از اينکه جهان هميشه به يک صورت باقي نمي ماند

«فردوسي»





- نپندارم اي در خزان کشته جو که گندم ستاني به وقت درو

کل بيت کنايه هست از اينکه کار بد عاقبت و نتيجه بد دارد.

«سعدي»





- قيمت مقطوع هست.

کنايه از چانه نزنيد



- سرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيد تبارک الله از اين فتنه ها که در سر ماست

سر فرو نياوردن: کنايه از تسليم نشدن «حافظ»



- سخن دهان به دهان مي گشت.

کنايه از پخش شدن راز



- پر طاووس در اوراق مصاحف ديدم فرمودم: اين منزلت از قدر تو مي بينم بيش

فرمود: خاموش که هرکس که جمالي دارد هر کجا پاي نهد، دست ندارندش پيش

کنايه از اينکه مانع او نمي شوند

«سعدي»



- دست رايشان دست گذاشته هست.

کنايه از «بيکار نشستن»



- از مکافات عمل غافل مشو گندم از گندم برايشاند جو زجو «مولايشان»

کنايه از هر کاري عکس العمل خود را دارد





- چو بشنيد بيچاره بگريست زار که اي خواجه دستم ز دامن بدار

کنايه از اينکه مرا به حال خود رها کن

«سعدي»





- چو ناامت آواز امت شنيد ميان خطر جاي بودن نديد

کنايه از فرار کردن «سعدي»



- يکي نغز بازي کند روزگار که بنشاندت پيش آموزگار

کنايه از ابرنامه به ناداني «فردوسي»



- به تيغم گر کشد، دستش نگيرم وگر تيرم زند، منتّ پذيرم «حافظ»

دست کسي را گرفتن: کنايه از مانع انجام کاري شدن



- هر که دل پيش دلبري دارد ريش در دست ديگري دارد «سعدي»

کنايه از اختياري از خود نداشتن



- دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پاي فرشته ات به دور دست دعا نگهدارد

کنايه از گرفتار مشکل شدن «حافظ»



- برو با دوستان آسوده بنشين چو بيني در ميانِ دشمنان جنگ

و گر بيني که با هم يک زبانند کمان را زه کن و بر باره بر سنگ

کنايه از اتحاد و همدلي کنايه از آماده جنگ و دفاع شدن «سعدي»

48:

1- علم «بديع» چگونه علمي هست؟

علمي که به شناسايي آرايه هاي لفظي و معنايشان مي پردازد.



2- آرايه هاي لفظي چيست؟

شرایط پديد آورنده موسيقي دروني را «آرايه هاي لفظي» گايشانند.



3- آرايه هاي معنايشان چيست؟

اسباب ایجاد نماينده موسيقي معنايشان را «آرايه هاي معنايشان» مي ناميم.



4- واج آرايي را تعريف کنيد و يک مثال بزنيد؟

تکرار يک واج (صامت يا مصوت) هست در کلمه هاي يک مصراح يا بيت، به گونه اي که آفريننده موسيقي دروني باشد و بر تأثير شعر بيفزايد.

مثال: شب هست و شاهد و شمع و شراب و شيريني غنيمت هست چنين شب که دوستان بيني «سعدي»





خود آزمايي

1- در بيتهاي زير، واج آرايي را بيابيد و شمار هر صامت يا مصوت تکراري را تعيين کنيد؟

- رياست به دست کساني خطاست که از دستشان دستها بر خداست

«سعدي»

واج آرايي در تکرار س: 7 مرتبه و تکرار الف: 6 مرتبه





- به زابل نشسته هست و گشته هست مست نگيرد کس از مست، چيزي به دست

«فردوسي»

تکرار صامت س: 7 مرتبه، صامت ت: 7 مرتبه.





- دلت به وصل گل اي بلبل صبا خوش باد که در چمن همه گل بانگ عاشقانه توست

«حافظ»

تکرار صامت ل: 6 مرتبه، تکرار صامت ب: 6 مرتبه.





- من از فرمودن مي مانم

اما زبانِ گنجشکان

زبان زندگي جمله هاي حجاري جشن طبيعت هست

«فروغ»

واج آرايي در تکرار حروف م: 5 مرتبه، ز:4 مرتبه، ن: 9 مرتبه و گ:3 مرتبه





- نرگس مست نوازشگر امت دارش خون عاشق به قدح گر بخورد، نوشش باد

«حافظ»

تکرار مصوت کوتاه ِ: 4مرتبه، تکرار صامت ن و ش: 5 مرتبه، صامت گ: 3 مرتبه، تکرار صامت م: 6 مرتبه





- زلف او دام هست و خالش دانه اون دام و من بر اميد دانه اي افتاده ام در دام دوست

«حافظ»

تکرار صامت د:9 مرتبه، تکرار مصوت 1:8مرتبه، صامت ن: 4مرتبه، تکرار صامت م:6 مرتبه





-اون راهرو که ره به حريم درش نبرد مسکين بريد وادي و ره در حرم نداشت

«حافظ»

تکرار حرف ه:6مرتبه، تکرار صامت ر: 11 مرتبه





- شبي چون شبه رايشان شسته به قير نه بهرام پيدا، نه کيوان، نه تير

«فردوسي»

تکرار ش: 3 مرتبه، تکرار ن: 3 مرتبه.





- اي مست شبرو کيستي؟ آيا مه من نيستي؟ گر نيستي پس چيستي؟ اي همدم تنهاي دل

«اوستا»

تکرار س: 6مرتبه، صامت ت:6مرتبه، تکرار مصوت بلند ي: 4 مرتبه، صامت ي :3 مرتبه





- من مانده ام مهجور از او، دل خسته و رنجور از او

گايشاني که نيشي دور از او، در هستخوانم مي رود

«سعدي»

واج صامت م: 5مرتبه، 1: 9 مرتبه، مصوت و: 7مرتبه، صامت ر:6 مرتبه





- اي تکيه گاه و پناهِ

زيباترين لحظه هاي

پر عصمت و پر شکوه

تنهايي و خلوت من!

اي شطّ شيرين پر شکوت من! «مهدي اخوان ثالث»

تکرار مصوت ِ :7مرتبه، صامت ت: 5 مرتبه.







- لبخند تو خلاصه خوبيهاست لختي بخند، خنده گل زيباست

«قيصر امين پور»

تکرار صامت خ: 6مرتبه، صامت ب: 4 مرتبه، صامت ن و د: هرکدام 3 مرتبه


49:

1- سجع چيست؟

يکساني دو واژه در واج يا واجهاي پاياني، وزن يا هر دايشان اونهاست.



2- آرايه سجع چگونه پديد مي آيد؟

آرايه سجع وقتي پديد مي آيد که کلمات مسجع در پايان دو جمله به کار روند و آهنگ دو جمله را به هم نزديک سازند.



3- «تضمين المزدوج» چيست؟

اگر سجعها در يک جمله در کنار هم به کار روند، «تضمين المزدوج» ناميده مي شود.





خود آزمايي

1- در جمله هاي زير، سجع را نشان دهيد؟

- الهي،اگر بهشت چون چشم و چراغ هست،بي ديدار تو درد و داغ (سجع1و2) هست.

(سجع1و2) «منسوب به خواجه عبدالله انصاري»



- هرچه زود برآيد، دير نپايد.

(سجع) (سجع)



- ظالمي را حکايت نمايند که هيزم درايشانشان را خريدي به حيف و توانگران را دادي به طرح.

(سجع1و2) (سجع1و2)

«سعدي»



- اون که بر دينار دسترسي ندارد، در همه دنيا کس ندارد.

«سعدي»

سجع سجع



- سرّ عشق، نهفتني هست نه فرمودني و بساط مهر، پيمودني هست نه نمودني.

سجع1 سجع1 سجع2 سجع2 «مقامات حميدي»



- تلميذ بي ارادت، عاشق بي زر هست و رونده بي معرفت، مرغ بي پر و عالِم بي عمل

سجع1 سجع2 سجع1 سجع2 سجع3

درخت بي بر و زاهد بي علم، خانه بي در.

«سعدي»

سجع4 سجع3 سجع4





- طالب علم، عزيز هست و طالب مال، ذليل هست.

«منسوب به خواجه عبدالله انصاري»

سجع سجع





- نيکبخت اون که خورد و کِشت و بدبخت اون که مرد و هِشت.

«سعدي»

سجع1 سجع2 سجع3 سجع1 سجع2 سجع3





«انواع سجع»

1- سجع «مطرّف» را تعريف کنيد؟

کلماتي که آخر يکساني دارند ولي هم وزن نيستند.



مانند: محبت را غايت نيست؛ از بهر اونکه محبوب را نهايت نيست.

«عطار»



2- سجع «متوازي» را تعريف کنيد؟

کلماتي هم وزن اند و واجهاي پاياني اونها نيز يکي هست.

مانند: هر که با بدان نشيند، نيکي نبيند.

«سعدي»



3- سجع «متوازن» را توضيح دهيد؟

کلماتي که فقط در وزن اشتراک دارند را سجع متوازن گايشانند.



مانند: ملک بي دين باطل هست و دين بي ملک، ضايع.

«کليله و دمنه»





خود آزمايي

1- در اشعار و جمله هاي زير، سجع را بيابيد، نوع اونها را مشخص کنيد و درباره ارزش موسيقيايي هر يک اظهار نظر کنيد؟

- هنر چشمه زاينده هست و دولت پاينده.

«سعدي»

سجع متوازي – اين نوع سجع از انواع ديگر، ارزش موسيقيايي بيشتري دارد.



- خبري که داني دلي بيازارد، تو خاموش تا ديگري بيارد.

«سعدي»

سجع مطرف – اين نوع چون فقط در حروف پاياني با هم مشترک اند و ارزش موسيقيايي اون از سجع متوازي کمتر هست.



- هر که را زر در ترازوست، زور در بازوست.

«سعدي»

زر و زور: سجع متوازي --- که ارزش موسيقي بالايي دارد.

ترازو و بازو: سجع مطرف---- در اينجا چون با واج آرايي حرف "و" همراه شده هست موسيقي اون از سجع مطرف قبلي گوشنوازتر هست.



- مراد از نزول قراون، تحصيل سيرت خوب هست نه ترتيل سورت مکتوب «سعدي»

تحصيل و ترتيل: سجع متوازي -- چون هم وزن و واج آخر هر دو مشترک هست از موسيقي بالايي برخوردارند.

سيرت و سورت: سجع متوازي --- چون داراي جناس هم هست از موسيقي بالاتري برخوردار هست.

خوب و مکتوب: سجع مطّرف--که در واجهاي پاياني يکسان اند و کلام را آهنگين ساخته هست.



- ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود.

«حافظ»

محتاج و مشتاق: سجع متوازن - چون اين هم وزني همراه با عکس در مصراع هست ارزش موسيقيايي اون را دو برابر کرده هست.



- اون که از جمال عقل محبوب هست، خود به نزديک اهل بصيرت، معذور باشد.

«کليله و دمنه»

محبوب و معذور: کلمات سجع و از نوع متوازن هست – چون افعال سپس اونها متفاوت هست چندان آهنگي در نثر ايجاد نکرده هست.



- الحمدلله شهر تبريز هست و حسن و جمال خيز.

دست از سر من بيچاره برداريد و مرا به حال خود بگذاريد.

«قائم مقام»

تبريز و خيز: سجع مطرّف فقط در حروف آخر با هم اشتراک دارند.

برداريد و بگذاريد: سجع متوازي – در وزن و واجهاي پاياني با هم يکسان اند.

دو جمله آغازي موزون تر به نظر مي رسد.



- شما را باغ بايد و ما را چون لاله داغ.

يکي را لاله و ورد سزاوار هست و ديگري را ناله و درد.

باغ و داغ: سجع متوازي/ لاله و ناله:سجع متوازي/ ورد و درد: سجع متوازي

«قائم مقام»

در همه اونها ارزش موسيقيايي اونها از ديگر انواع سجع بيشتر هست و نثر را بسيار زيبا و آهنگين ساخته هست.



- گاه از ديدن خطّ مکتوب منتعش و گاه از نديدن رايشان مطلوب .

«قائم مقام»

مکتوب و مطلوب: سجع متوازي -- که داراي آهنگ و موسيقي زيبايي هست.

منتعش و مشتعل: سجع متوازن -- که همراه با تضاد آهنگي گوشنواز به عبارت بخشيده هست.



- روشن روز تايشاني، شادي غم سوز تايشاني ماه شب افروز تايشاني، ابر شکر بار بيا

«مولايشان»

روز و سوز: سجع متوازي - افروز با سوز و روز : سجع مطرّف

اين سجعها همراه با وزن شاد عروضي بيت و مراعات النظير و تشبيه آهنگي بسيار دلنواز پديد آورده هست.



- من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او و ز سخنان نرم او آب شدند سنگها

«مولايشان»

گرم و شرم و نرم: سجعهاي متوازي هستند که ارزش موسيقي شعر را بسيار افزايش داده هست.



- ده روزه مهر گردون، افسانه هست و افسون نيکي به جاي ياران، موقعيت شمار يارا

«حافظ»

گردون و افسون: سجع متوازي و آهنگ بخش مصراع اول هست.



- اي صاحب کرامت، شکرانه سلامت روزي تفقّدي کن، درايشانش بي نوا را

«حافظ»

کرامت و سلامت: سجع متوازي که موسيقي دلنوازي ساخته هست.



- دلبر که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او

نوميد نتوان بود از او، باشد که دلداري کند

«حافظ»

فرسود و نگشود: سجع متوازي – نتوان بود با فرسود و نگشود: سجع مطرّف همگي اونها موسيقي زيبايي به شعر بخشيده هست.



- طبيبي را ديدند که هرگاه به گورستان رسيدي، ردا در سر کشيدي، از سبب اونش سؤال کردند؛ فرمود: از مردگان اين گورستان شرم مي دارم؛ بر هر که مي گذرم ضربت من خورده هست و در هر که مي نگرم از شربت من مرده.

«جامي»

رسيدي و کشيدي: سجع موازي - مي دارم و مي گذرم: سجع مطرف

خورده و مرده: سجع متوازي

ارزش موسيقيايي سجع متوازي بسيار زياد هست و نثر را آهنگين ساخته هست.

سجع مطرف هم موسيقي اش از سجع متوازن بيشتر هست.

50:

1- موازنه را توضيح دهيد؟

تقابل سجعهاي متوازن در دو يا چند جمله هست که به هم آهنگي اونها مي انجامد.

مانند: در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم



2- ترصيع چيست؟

موازنه اي که همه سجعهاي اون متوازي باشد تصريع نام دارد.

مانند: برگ بي برگي بود ما را نوال مرگ بي مرگي بود ما را حلال





خود آزمايي

1- آرايه موازنه در کداميک از بيتهاي زير به کار رفته هست؟ علت اون را بيان کنيد.

آيا در ميان «موازنه ها» ترصيع نيز ديده مي شود؟ اونها را نيز تعيين کنيد؟



- ز گُرز تو خورشيد گريان شود ز تيغ تو بهرام بريان شود «فردوسي»

موازنه هست چون در هر دو مصراع کلمات با هم سجع متوازن هستند.





- هم عقل دايشانده در رکابت

جبريل مقيم آستانت

اي چرخ کبود، ژنده دلقي

چرخ ار چه رفيع، خاک پايت
هم شرع خزيده در پناهت

افلاک حريم بارگاهت

در گردان پير خانقاهت

عقل ار چه بزرگ، طفلِ راهت


«جمال الدين عبدالرزاق»

همه ابيات به جز بيت سوم موازنه هست.

بيت سوم چون کلمات با هم سجع و قرينه نيست.





- گر عزم جفا داري، سر در رهت اندازم ور راه وفاگيري، جان در قدمت ريزم

«سعدي»

موازنه دارد چون کلمات در دو مصراع سجع متوازن هست.





- ما چو ناييم و نوا در ما ز توست ما چو کوهيم و صدا در ما ز توست

«مولايشان»

ترصيع هست چون همه کلمات سجع متوازي هست.





- عقل فرمود: من دبير مکتب تعليمم.

عشق فرمود: من عبير نافه تسليمم.



«منسوب به خواجه عبدالله انصاري»

موازنه دارد.

چون برخي کلمات سجعهاي متوازن هستند.





- بر ظاهرش عيب نمي بينم و در باطنش غيب نمي دانم.

«سعدي»

ترصيع دارد چون سجعهاي متوازي مقابل هم برنامه گرفته اند.



- غلام نرگش مست تو تاجداران اند خراب باده لعل تو هوشياران اند «حافظ»

موازنه دارد چون سجعهاي متوازن در دو مصراع مقابل هم برنامه گرفته اند.



- تو را صبا و مرا آب ديده شد غماز و گرنه عاشق و معشوق رازداران اند «حافظ»

موازنه ندارد، چون بيت سجع ندارد.



- دانه باشي مرغکانت برچينند غنچه باشي کودکانت بر نمايند «مولايشان»

ترصيع هست چون همه سجعها متوازي هست.



- ياد باد اون که سرکايشان تو ام منزل بود ديده را روشن از خاک درت حاصل بود «حافظ»

بيت موازنه ندارد.

چون تمامي کلمات دو مصراع با هم سجع متوازن ندارند.

- آه از اون جور و تطاول که در اين دامگه هست

آه از اون سوز و گدازي که در اون محفل بود

«حافظ»

موازنه هست چون همه سجع ها متوازن هست.



- ما برون را ننگريم و قال را ما درون را بنگريم و حال را

ترصيع هست چون سجعها متوازي هست.



- اي درون پرورِ برون آراي

خالق و رازقِ زمين و وقت
ايشان خرد بخشِ بي خرد بخشاي

حافظ و ناصرِ مکين و مکان


«سنايي»

موازنه هست چون سجعهاي متوازن مقابل هم برنامه گرفته اند.

51:

1- جناس را تعريف کنيد؟

يکساني و شباهت کامل يا ناقص دو يا چند واژه را در لفظ با اختلاف در معني را «جناس» گايشانند.

مانند: گلاب هست گايشاني به جايشانش روان-- به معني جاري

همي شاد گردد ز بايشانش روان -- به معني روح و جان



خود آزمايي

1- در اشعار و جمله هاي زير، جناسها را بيابيد و اگر اختلافي در صامتها يا مصوتهاست بيان کنيد؟

- خرامان بشد سايشان آب روان چنان چون شده باز يابد روان «فردوسي»

جاري حيان

روان و روان: جناس تام



- پيش رايشانت دگران صورت بر ديوارند نه چنين صورت و معني که تو داري،دارند

عکس چهره، رخسار «سعدي»

صورت و صورت: جناس تام



- ديده سير هست مرا، جان دلير هست مرا زَهره شير هست مرا، زُهره تابنده شدم

«مولايشان»

شير و شير: جناس ناقص، اختلاف در حرف اول / زَهره و زُهره: جناس ناقص اختلاف در مصوتهاي َ ِ ُ



- گو شمع نياريد در اين جمع که امشب در مجلس ما، ماه رخ دوست تمام هست

«حافظ»

شمع و جمع: جناس ناقص، اختلاف در صامت «ش»«ج» /ما و ماه:جناس ناقص، افزايش صامت 5 در ماه.



- خوشا نماز و نياز کسي که از سر درد به آب ديده و خون جگر طهارت کرد

«حافظ»

نماز و نياز: جناس ناقص، اختلاف در صامتهاي وسط کلمات «م،ي»



- بيامد، بماليد و زين بر نهاد شد از رخش رخشان و از شاه شاد

«فردوسي»

رخش و رخشان: جناس ناقص افزايش «ان» در واژه دوم اضافه شده / شاه و شاد: جناس ناقص اختلاف در حرف آخر «ه، د»



- کفر هست در طريقتِ ما کينه داشتن آيين ماست سينه چو آيينه داشتن

«طالب آملي»

هست و ماست: جناس ناقص افزايشي، اضافه شدن «م» در ماست

کينه و سينه: جناس ناقص اختلافي در حرف اول «ک،س»

52:

1) جناس تام را تعريف کنيد ؟

دو واژه که در تلفظ يکي ، اما در معني مختلف اند را "جناس تام " گايشانند .

مانند: برادر که در بند خايشانش هست نه برادر ، نه خايشانش هست .

خايشانش اول به معني " خود " و خايشانش دوم به معني " قوم و خايشانش " هست .





خود آزمايي

1- در اشعار و جمله هاي زير ، جناس تام را تعيين کنيد و معني هر يک از ارکان را بگايشانيد؟

خرم تن او که روانش از تن برود ، سخن روان هست

روح و جان مشهور و جاري بر سر زبان هاست

(سعدي)



نالم زدل چو ناي من اندر حصار ناي پس گرفت همت من زين بلند جاي

نِي اسم زندان مسعود سعد

(مسعود سعد)



گر آمدم به کايشان تو چنداني غريب نيست چون من در اون ديار هزاران غريب هست

عجيب فرد ناشناس

(حافظ)



واي که گيسايشان تو را رسم تطاول آموخت هم تواند کرمش داد من مسکين داد

حق فعل ماضي

(حافظ)



نه عجب که قلب دشمن شکني به روز هيجا تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستي

ميانه ي لشکر دل

(سعدي)



با وقتي ديگر اندازه اي که پندم مي دهي

کاين وقتم گوش بر چنگ هست و دل در چنگ نيست

آلت موسيقي دست و مجازاً به معني اختيار

(سعدي)



کتابي که در او داد سخن آرايي توان داد ، ابداع کنم .

(سعد الدين وراايشانني )

حق فعل ماضي



1) جناس ناقص حرکتي را تعريف کنيد ؟

يک ساني دو يا چند واژه در صامت ها که علاوه بر اختلاف در معني ، در مصوت يا مصوت هاي کوتاه نيز با هم فرق دارند " جناس ناقص[1] " مي خوانيم .

مانند : شکر کند چرخ فلک ، از مَلِک و مُلْک و مَلَک

کز کرم و بخشش او ، روشن و بخشنده شدم

( مولايشان)



خود آزمايي

1 در اشعار زير ، جناس هاي ناقص را بيابيد ومصوت هاي کوتاهي را که با هم تفاوت دارند ، مشخص کنيد ؟

مَلِک را همين مُلْک پيرايه بس که راضي نگردد به آزار کس ( سعدي )

اختلاف در مصوت هاي کوتاه َ ِ و ُ ْ



صاف هاي جمله عالم خورده گير همچو دُرد ِ دَردِ دين جستيم ، نيست (مولايشان )

اختلاف در مصوت هاي ِ و ُ



گوهر مخزن اسرار همان هست که بود حقه ي مِهر بدان مُهر و نشان هست که بود

اختلاف در مصوت هاي ِو ُ (حافظ)



پسر را نشاندند پيران ده که مِهرت بر او نيست .مَهرش بده

اختلاف در مصوت هاي ِ و ُ (سعدي)



مکن تاتواني دل ایجاد ريش و گر مي کُني ، مي کَني بيخ خايشانش

اختلاف در مصوت هاي کوتاه ُ و َ (سعدي)





1) جناس ناقص اختلافي را تعريف کنيد ؟

دو کلمه که علاوه بر معني در يکي از حروف اول يا وسط يا آخر با هم مختلف هستند را مي گايشانند .

مانند : دل من هست از اين بازار ، بيزار قسم خواهي به دادار و به ديدار

(نظامي)



خود آزمايي

1- در ابيات زير ، جناس هاي ناقص را بيابيد و حرف هايي را که متفاوت اند، در آغاز، ميان و پايان ارکان نشان دهيد ؟

اين بايشان روح پيروز از اون خايشان دلبر هست ايشانن آب زندگاني از اون جايشان کوثر هست

اختلاف در حروف اول (ب ، خ ، ج )

(سعدي)



درشت هست جواب و ليکن درست درستي ، درشتي نمايد نخست

اختلاف در حروف وسط و آخر (س ، ش ، ي )

(ابو شکور)



شرف مرد به جود هست و کرامت به سجود هر که اين دو ندارد عدمش به ز وجود

ارکان جناس اند و اختلاف در حروف اول ( س ، و)

(سعدي)



ساقي به نور باده بر افروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما

اختلاف در حروف اول ( ج ، ک ) / کار و کام : اختلاف در حروف آخر ( ر، م )

(حافظ)



سوزد مرا ، سازد مرا در آتش اندازد مرا و زمن رها سازد مرا ، بيگانه از خايشانشم کند

اختلاف در حروف وسط (و،ا)

(رهي معيري)



سررشته ي جان به جام بگذار کاين رشته از او نظام دارد

اختلاف در حرف آخر (ن ، م)

(حافظ)



هنگام تنگ دستي در عيش کوش و مستي کاين کيمياي هستي ، قارون کند گوارا را

اختلاف در حرف اول (م ، ه)

(حافظ)





1) جناس ناقص افزايشي را تعريف کنيد ؟

اختلاف دو واژه در معني و تعداد حروف را " جناس ناقص افزايشي " مي خوانيم .

مانند : شادي مجلسيان در قدم و مقدم توانست

جاي غم باد مر اون دل که نخواهد شادت

(حافظ)

قدم و مقدوم : اختلاف در حرف اول ، مقدم يک صامت در اول اضافه تر دارد .





خود آزمايي

1- در اشعار زير ، جناس هاي ناقص را بيابيد و هر نوع افزايشي را که در ارکان صورت گرفته هست نشان دهيد ؟



سعديا گر نکند ياد تو اون ماه ، مرنج ما که باشيم که انديشه ي ما نيز نمايند (سعدي)

جناس ناقص افزايشي- حرف ه در آخر رکن اول اضافه شده هست



ده روزه مهر گردون،افسانه هست و افسون نيکي به جاي ياران ، موقعيت شمار يارا

جناس ناقص اختلافي در حرف وسط جناس ناقص افزايشي- ن در آخر ياران اضافه شده هست

(حافظ)



موج ها خوابيده اند ، آرام و رام طبل طوفان از نوا افتاده هست

جناس ناقص افزايشي- "آ" در رکن اول اضافه کرده شده هست .

(مهدي اخوان ثالث)



جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد هر کسي که اين ندارد حقا که اون ندارد

جناس ناقص افزايشي- افزايش " ان " در آخر واژه ي دوم .

(حافظ)



چو ديد اون درفشان درخش مرا به گوش آمدش بانگ رخش مرا

جناس ناقص افزايشي- افزايش صامت "د" در واژه ي اول

(فردوسي)



خود کار من گذشت زهر آز و آرزو از کان و از مکان پي ارکانم آرزوست

جناس ناقص افزايشي- افزايش در / جناس ناقص افزايشي- افزايش م در رکن دوم وسط و آخر کلمه آرزو

(مولايشان)


53:

1) آرايه ي " اشتقاق " چيست ؟

هم ريشگي دو يا چند کلمه هست که سبب مي شود واج هاي اون ها يکسان باشد و تکرار اين واج هاي همانند بر موسيقي دروني سخن مي افزايد .





خود آزمايي

- آرايه ي اشتقاق را در بيت هاي زير بيابيد و صامت هاي مشترک را تعيين کنيد ؟

لب ميالاي به شعري که ندارد شوري شاعري قدر تو داند که شعوري دارد

واژه هاي اشتقاق و صامت هاي مشترک ( ش، ع، ر)

(شهريار)



گل خندان که نخندد ، چه کند ؟ علم از مشک نبندد ، چه کند ؟

اشتقاق و حروف مشترک ( خ ، ن ، د )

(مولايشان)



من که باشم در اون حرم که صبا پرده دار حريم حرمت اوست

اشتقاق کلمات حرم ، حريم ، حرمت و حروف مشترک (ح، ر، م )

(حافظ)



اي دليل دل گم گشته ، خدا را مددي که غريب ار نبرد ره ، به دلالت برود

دليل و دلالت : اشتقاق و حروف مشترک (د ، ل ، ل )

(حافظ)



صبا ، خاک وجود ما بدان عالي انداز

بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم

اشتقاق و صامت هاي مشترک (ن ، ظ، ر)

(حافظ)



گر تيغ برکشد که محبان همي زنم اول کسي که لاف محبت زند ، منم

اشتقاق دو واژه و حروف مشترک ( م ، ح ، ب )

(سعدي)



همه بينند نه اين صنع که من مي بينم همه خوانند نه اين نقش که من مي خوانم

بينند مي بينيم : اشتقاق و حروف مشترک (ب، ي ، ن) / خوانند و مي خوانم : اشتقاق و حروف مشترک (خ، و، ا، ن )

(سعدي)





1) آرايه "تکرار " چيست ؟

تکرار يک يا چند کلمه هست در شعر به گونه اي که بتواند بر موسيقي دروني بيفزايد و تأثير سخن را بيشتر سازد .



2) تصدير چيست ؟

اگر واژه اي در آغاز و پايان بيتي تکرار شود ، اون را " تصدير " مي نامند .





خودآزمايي

- در اشعار زير ، آرايه ي تکرار يا تصدير را پيدا کنيد و واژه هاي تکراري را معين نماييد ؟

از در در آمدي و من از خودم به در شدم گايشاني کزين جهان به جهان دگر شدم

آرايه ي تکرار : در 3 مرتبه – جهان 2 مرتبه

(سعدي)



طيران مرغ ديدي تو زپاي بند شهوت به در آي تا ببيني طيران آدميت

تصدير : تکرار "طيران "در آغاز و پايان بيت .

(سعدي)



چه خوش صيد دلم کردي ، بنازم چشم مستت را

که کس آهايشان وحشي را از اين خوش تر نمي گيرد

آرايه تصدير : تکرار " خوش " در آغاز و پايان بيت .

(حافظ)



بار بي اندازه دارم بر دل از سوداي عشقت

آخر اي بي رحم ، باري از دلي برگير ، باري

آرايه تکرار و تصدير در 3 مرتبه تکرار "باره " وجود دارد .

(سعدي)



گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حيف نباشد که دوست ، دوست تر از جان ماست

آرايه ي تکرار در " دوست " 3 مرتبه و تصدير در واژه ي "جان"

(سعدي)



چون شمع نکورايشاني در رهگذر باد هست طرف هنري پربند از شمع نکورايشاني

تصدير در تکرار "شمع نکورايشاني " در آغاز و پايان بيت

(حافظ)



گل ، اون جهاني هست نگنجد در اين جهان در عالم خيال چه گنجد ، خيال گل

تصدير در تکرار "گل " و آرايه هاي تکرار در واژه هاي " جهان " و " خيال "

(مولايشان)



هم نظري ، هم خبري ، هم قمران را قمري

هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکري

تکرار در "قمر " 2 مرتبه ، "شکر " 4 مرتبه ، " اندر " 3 مرتبه ، " هم " 4 مرتبه .

(مولايشان)



چه نماز باشد اون را که تو در خيال باشي توصنم نمي گذاري که مرا نماز باشد

آرايه تصدير دارد از تکرار واژه ي " نماز"

(سعدي)



خواب و خورت ز مرتبه خايشانش دور کرد

اون که رسي به خايشانش که بي خواب و خور شايشان

تصدير در تکرار " خواب خور" و تکرار در واژه ي "خايشانش " 2 بار

(حافظ)



اي جانِ جانِ جانِ جان ، مانامديم از بهر نان

بره جه ، گدا رايشاني مکن در بزم سلطان ، ساقيا

تکرار " جان " ،4 مرتبه و مصوت کوتاه ِ 3 مرتبه

(مولايشان)

54:

1) مراعات نظير چيست ؟

آوردن واژه هايي از يک مجموعه هست که با هم تناسب دارند .





خود آزمايي

در شعرها و عبارت هاي زير ، آرايه ي مراعات نظير را بيابيد و مشخص کنيد که تناسب واژه ها از چه جهت هست ؟



ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تاتواني به کف آري و به غفلت نخوري

مراعات نظير و از نظر مکاني با هم تناسب دارند .

/ نان ، خوردن ، همراهي

(سعدي)



شعاع آفتابم من، اگر در خانه ها گردم عقيق و زر و ياقوتم ، ولادت ز آب و طين دارم

مراعات نظير – از نظر جنس / همراهي

(مولايشان)



دردي هست درد عشق که هيچش طبيب نيست گر دردمند عشق بنالد ، غريب نيست

مراعات نظير در همراهي واژه ها.

(سعدي)



حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بي خار کجاست

همگي کلمات خط کشيده شده مراعات نظير در همراهي واژه ها دارد .

(حافظ)



سر نيزه و نام من مرگ توست سرت را ببايد زتن دست شست

مراعات نظير و از نظر همراهي کلمات با هم تناسب دارند .

(فردوسي)



يکي گرديم در فرمودار و در کردار و در رفتار

زبان و دست و پا يک کرده خدمتکار هم باشيم

مراعات نظير از نظر نوع و همراهي .

(فيض)





بسي تير و دي ماه و ارديبهشت برآيد که ما خاک باشيم و خشت (سعدي)

مراعات نظير از نظر وقت خاک ، خشت ، مراعات نظير از نظر جنس





سر من مست جمالت ، دل من رام خيالت گهر ديده نثار کف درياي تو دارد

مراعات نظير از نظر همراهي گهر ، کف دريا از نظر مکان با هم تناسب دارند

(مولايشان)





1) آرايه ي "تمليح " را توضيح دهيد ؟

اشاره اي هست به بخشي از دانسته هاي تاريخي ، اساطيري ، و .....

و ارزش تمليح به ميزان تداعي اي بستگي دارد که از اون حاصل مي شود .





خود آزمايي

در بيت ها و عبارت هاي زير ، آرايه ي تلميح را مشخص کنيد و دانسته ي مورد نظر را در دو سطر توضيح دهيد ؟

شاه ترکان سخن مدعيان مي شنود شرحي از مظلمه ي خون سياوشش باد (حافظ)

تمليح به داستان سياوش و مرگ ناجوانمردانه ي او بوسيله ي افراسياب شاه ترکستان هست.



پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملک جهان را به جايشان نفروشم ؟

اشاره به داستان حضرت آدم ابوالبشر و رانده شدن او از بهشت و فرود او به اين دنياي فاني هست .

(حافظ)



اين مد ، که چون منيژه لب چاه مي نشست گريان به تازيانه ي افراسياب رفت

اشاره به داستان عاشقانه ي " بيژن و منيژه " هست که افراسياب پدر منيژه ، بيژن را در چاهي زنداني مي نمايد ولي منيژه هر شب پنهاني به بالاي چاه مي آيد و براي او آب و خوراک مي اندازد .

( فريدون مشيري)



ز حسرت لب شيرين هنوز مي بينم که لاله مي دمد از خون ديده ي فرهاد

کل بيت اشاره به داستان دل دادگي فرهاد به شيرين و موضوع پيشنهادي شيرين که کندن کوه بيستون هست مي باشد .

(حافظ)



چو گل گر خرده اي داري ، خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط ها داد سوداي زر اندوزي

اشاره به گنج قارون هست که قارون راضي نشد مقداري از اين ثروت را در راه دين خدا خرج کند و حضرت موسي (ع) او را نفرين کرد و به امر الهي قارون با همه گنجايش به قعر زمين فرو رفت .

(حافظ)



درايشانشي را ديدم سر بر آستان کعبه نهاده همي ناليد که : يا غفور ، يا رحيم ، تو داني که از ظلوم جهول چه آيد .

اشاره به آيه ي قراون ( سوره احزاب ، آيه ي 72) دارد که معني آيه اين هست : " ما امانت را بر آسمانها و زمين و کوه ها عرضه کرديم پس از حمل اون خود داري کردند ولي انسان اون را به دوش کشيد .

بدرستي که او (انسان ) ستمگر و نادان بود ."

(سعدي)

55:

1) مراعات نظير چيست ؟

آوردن واژه هايي از يک مجموعه هست که با هم تناسب دارند .





خود آزمايي

در شعرها و عبارت هاي زير ، آرايه ي مراعات نظير را بيابيد و مشخص کنيد که تناسب واژه ها از چه جهت هست ؟



ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تاتواني به کف آري و به غفلت نخوري

مراعات نظير و از نظر مکاني با هم تناسب دارند .

/ نان ، خوردن ، همراهي

(سعدي)



شعاع آفتابم من، اگر در خانه ها گردم عقيق و زر و ياقوتم ، ولادت ز آب و طين دارم

مراعات نظير – از نظر جنس / همراهي

(مولايشان)



دردي هست درد عشق که هيچش طبيب نيست گر دردمند عشق بنالد ، غريب نيست

مراعات نظير در همراهي واژه ها.

(سعدي)



حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما گل بي خار کجاست

همگي کلمات خط کشيده شده مراعات نظير در همراهي واژه ها دارد .

(حافظ)



سر نيزه و نام من مرگ توست سرت را ببايد زتن دست شست

مراعات نظير و از نظر همراهي کلمات با هم تناسب دارند .

(فردوسي)



يکي گرديم در فرمودار و در کردار و در رفتار

زبان و دست و پا يک کرده خدمتکار هم باشيم

مراعات نظير از نظر نوع و همراهي .

(فيض)





بسي تير و دي ماه و ارديبهشت برآيد که ما خاک باشيم و خشت (سعدي)

مراعات نظير از نظر وقت خاک ، خشت ، مراعات نظير از نظر جنس





سر من مست جمالت ، دل من رام خيالت گهر ديده نثار کف درياي تو دارد

مراعات نظير از نظر همراهي گهر ، کف دريا از نظر مکان با هم تناسب دارند

(مولايشان)





1) آرايه ي "تمليح " را توضيح دهيد ؟

اشاره اي هست به بخشي از دانسته هاي تاريخي ، اساطيري ، و .....

و ارزش تمليح به ميزان تداعي اي بستگي دارد که از اون حاصل مي شود .





خود آزمايي

در بيت ها و عبارت هاي زير ، آرايه ي تلميح را مشخص کنيد و دانسته ي مورد نظر را در دو سطر توضيح دهيد ؟

شاه ترکان سخن مدعيان مي شنود شرحي از مظلمه ي خون سياوشش باد (حافظ)

تمليح به داستان سياوش و مرگ ناجوانمردانه ي او بوسيله ي افراسياب شاه ترکستان هست.



پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت من چرا ملک جهان را به جايشان نفروشم ؟

اشاره به داستان حضرت آدم ابوالبشر و رانده شدن او از بهشت و فرود او به اين دنياي فاني هست .

(حافظ)



اين مد ، که چون منيژه لب چاه مي نشست گريان به تازيانه ي افراسياب رفت

اشاره به داستان عاشقانه ي " بيژن و منيژه " هست که افراسياب پدر منيژه ، بيژن را در چاهي زنداني مي نمايد ولي منيژه هر شب پنهاني به بالاي چاه مي آيد و براي او آب و خوراک مي اندازد .

( فريدون مشيري)



ز حسرت لب شيرين هنوز مي بينم که لاله مي دمد از خون ديده ي فرهاد

کل بيت اشاره به داستان دل دادگي فرهاد به شيرين و موضوع پيشنهادي شيرين که کندن کوه بيستون هست مي باشد .

(حافظ)



چو گل گر خرده اي داري ، خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط ها داد سوداي زر اندوزي

اشاره به گنج قارون هست که قارون راضي نشد مقداري از اين ثروت را در راه دين خدا خرج کند و حضرت موسي (ع) او را نفرين کرد و به امر الهي قارون با همه گنجايش به قعر زمين فرو رفت .

(حافظ)



درايشانشي را ديدم سر بر آستان کعبه نهاده همي ناليد که : يا غفور ، يا رحيم ، تو داني که از ظلوم جهول چه آيد .

اشاره به آيه ي قراون ( سوره احزاب ، آيه ي 72) دارد که معني آيه اين هست : " ما امانت را بر آسمانها و زمين و کوه ها عرضه کرديم پس از حمل اون خود داري کردند ولي انسان اون را به دوش کشيد .

بدرستي که او (انسان ) ستمگر و نادان بود ."

(سعدي)

56:

1) تضمين چيست ؟

آوردن آيه ، حديث ، مصراع يا بيتي از شاعري ديگر را در اثناي کلام " تضمين " گايشانند.





خود آزمايي

- در شعر ها و جمله هاي زير ، آرايه ي تضمين را بيابيد و مورد تضمين شده را تعيين کنيد؟



- چه زنم چو ناي هر دم زنواي شوق او دم که لسان غيب خوش تر بنوازد اين نوا را

همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي به پيام آشنايي بنوازد آشنا را

(شهريار)

بيت دوم را شهريار از " حافظ" تضمين کرده هست .



فرمود : غالب اشعار او (سعدي) در اين زمين به زبان پارسي هست .

اگر بگايشاني به فهم نزديک تر باشد .

کلم الناس علي قدر عقولهم

(سعدي)

حديث اخير تضميني هست از پيامبر اکرم (ص)



خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندي دهيم

کز نسيمش بايشان جايشان موليان آيد همي

مصراع دوم تضميني از قصيده ي معروف (بايشان جايشان موليان ) رودکي هست .

(حافظ)



موسي (ع) قارون را نصيحت کرد که احسن کما احسن الله اليک

آيه ي اخير تضميني از " آيه ي 77" سوره قصص 28 هست .

(سعدي)



بيداري وقت را با من بخوان به فرياد

ور مرد خواب و خفتي

"رو سر بنه به بالين ، تنها مرا رها کن " (دکتر شفيعي کدکني )

مصراع آخر تضميني هست از " غزل معروف مولايشان "



زينهار از قرين بد ، زنهار وقنا ربنا عذاب النار

مصراع دوم تضميني از " دعاي قنوت نماز " هست .

(سعدي)



1) تضاد چيست ؟

آوردن دو کلمه با معني متضاد هست در سخن براي روشنگري ، زيبايي و لطافت اون .





خود آزمايي

- در شعرها و عبارت هاي زير ، آرايه ي تضاد را مشخص کنيد ؟



- شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

افغان ز نظر بازان برخاست چو او بنشست

بنشست و برخاست = تضاد

(حافظ)



ساحل افتاده فرمود گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه که من چيستم

موج زخود رفته اي ، تيز خراميد و فرمود

هستم اگر مي روم .

گر نروم نيستم

هستم و نيستم =تضاد (اقبال لاهوري )

مي روم و نروم = تضاد





بگايشانم تا بداند دشمن و دوست که من مستي و مسئوري ندانم

دشمن و دوست= تضاد (سعدي)





دو هفته مي گذرد کان مه دو هفته نديدم

به جان رسيدم از اون تا به خدمتش نرسيدم

رسيدم و نرسيدم= تضاد (سعدي )



اين که گاهي مي زدم بر آب و آتش خايشانش را

روشني در کار امت بود مقصودم ، چو شمع

آب و آتش = تضاد

(صائب )



اگر دشنام فرمايي و گر نفرين ، دعا گايشانم

جواب تلخ مي زيبد لب لعل شکر خارا

نفرين و دعا = تضاد

تلخ و شکر خا = تضاد

(حافظ)



سخن در ميان دو دشمن چنان گايشان که اگر دوست کردند ، شرم زده نباشي .

دشمن و دوست = تضاد

(سعدي)



گداي نيک انجام به از پادشاه بد فرجام

گدا و پادشاه = تضاد

نيک انجام و بد فرجام = تضاد

(سعدي)



هر چه زود بر آيد دير نپايد

زود و دير = تضاد

(سعدي)



از تهي سرشار ، جايشانبار لحظه ها جاري هست .

چون سبايشان تشنه کاندر خواب بيند آب و اندر آب بيند سنگ

دوستان و دشمنان را مي شناسم من ، زندگي را دوست مي دارم ، مرگ را دشمن .

(اخوان ثالث)

تهي و سرشار= تضاد

دوستان و دشمنان = تضاد

زندگي و مرگ = تضاد

دوست و دشمن = تضاد

==============

==============

[1] قدما اين گونه جناس را " جناس ناقص" مي فرمودند

57:

1- آرايه « ايهام » چيست؟

آوردن واژه اي هست با حداقل دو معني که يکي نزديک به ذهن و ديگري دور از ذهن باشد و مقصود شاعر، معمولاً معني دور و گاه، هر دو معني هست.







خود آزمايي

در هر يک از بيتهاي زير، آرايه ايهام را بيابيد و معاني مختلف واژه اي که اين آرايه را پديد مي آورد، بر شماريد؟



- جان ريخته شد با تو، آميخته شد با تو چون بايشان تو دارد جان، جان را هله بنوازم

«مولايشان»

1- قالب ريخته شد

2- به پاي تو ريخته و جدا شد



- ما در پياله عکس رخ يار ديده ايم اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما « حافظ »

1- شراب دائم

2- نوشيدن هميشگي



- چشم چپ خايشانشتن برآرم تا رايشان نبيندت به جز راست « سعدي »

1- چشم راست

2- درستي، حقيقت



- ميان گريه مي خندم که چون شمع اندر اين مجلس

زبان آتشينم هست، ليکن در نمي گيرد

« حافظ »

1- اثر نمي نمايد

2- روشن نمي شود



- ديدم و اون چشم دل سيه که تو داري جانب هيچ آشنا نگاه ندارد «حافظ »



1- سياه دل، ظالم

2- چشمي که امتک سياه دارد



- کيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود

عاشق مسکين چرا چندين تجمل بايدش « حافظ »

1- صداي آلت موسيقي

2- صداي رودخانه



- صائب مدد ایجاد نموديم به همت در ظاهر اگر مالک دينار نگشتيم « صائب »

صاحب سکه طلا: لقب يکي از اولياء الله هست که روزي در کشتي نشسته بود، يک دينار ناخدا گم شد.

ناخدا به مالک دينار تهمت زد.

مالک به درگاه خدا گريست، اونقدر سکه در کشتي ريختند که اگر ناخدا توبه نمي کرد کشتي غرق مي شد.





2- «ايهام تناسب» را تعريف کنيد؟

آوردن واژه اي هست با حداقل دو معني که يک معني اون مورد نظر و پذيرفتني هست و معني ديگر نيز با بعضي از اجزاي کلام تناسب دارد.







خودآزمايي

- در هر يک از بيتهاي زير، آرايه ايهام تناسب را بيابيد و ضمن بيان هر دو معني، مشخص کنيد که واژه ديگر تناسب دارد؟



- همچو جنگم سر تسليم و ارادت در پيش تو به هر ضرب که خواهي بزن و بنوازم

بين معني دوم (آلت موسيقي) با چنگ و بزن و بنوازم تناسب هست.



1- ضربه

2- آلت موسيقي.





- هنر بيار و زبان آوري مکن سعدي چه حاجت هست که گايشاند شکر که شيرينم

«سعدي»

شکر در معني دوم با شيرين تناسب دارد.



شيرين:

1- طعم شيرين

2- شيرين، معشوق خسرو پرايشانز و در بيت با واژه «شکر» تناسب دارد.



- از اسب پياده شو بر نطع زمين نه رخ زير پي پيلش بين شهمات شد نعمان

«خاقاني»

ايهام تناسب:

1- چهره

2- مهره شطرنج

در معني دوم با واژه هاي اسب، پياده، پيل، شهمات تناسب دارد.





- مدامم مست مي دارد نسيم جعد گيسايشانت خرابم مي نمايد هر دم فريب چشم جادايشانت

«حافظ»

خراب با واژه «مست» تناسب دارد.

ايهام تناسب:

1- آشفته، بيمار

2- مست و خراب



- رايشان خوبت آيتي از لطف بر ما کشف کرد

زان وقت جز لطف و خوبي نيست در تفسير ما

« حافظ »

1- شرح و بيان

2- تفسير قراون که در اين معني با آيتي و کشف تناسب دارد.





- گر هزار هست بلبل اين باغ همه را نغمه و ترانه يکي هست

«صائب»

ايهام تناسب:

1- عدد هزار ( که در اينجا مورد نظر هست)

2- نوعي از بلبل

در معني دوم با واژه هاي بلبل، نغمه، ترانه تناسب دارد.


58:

1- آرايه حس آميزي را تعريف کنيد؟

آميختن دو يا چند حس هست در کلام، به گونه اي که با ايجاد موسيقي معنايشان، به تأثير سخن بيفزايد و سبب زيبايي اون شود.





خود آزمايي

در جمله ها، بيتها و مصراعهاي زير آرايه حس آميزي را بيابيد؟



- خداوند پوشش هراس و گرسنگي را به اونها چشانيد.

(آيه 112، سوره نمل)

چشانيدن که حس چشايي هست به هراس که حس لامسه هست نسبت داده شده که حس آميزي هست.



- تيرگي مي آيد // دشت مي گيرد آرام // قصه رنگي روز // مي رود رو به شام.

«سپهري»

نسبت دادن رنگ که ديدني هست به قصه که شنيدني هست، اختلاط « بينايي با شنوايي » حس آميزي هست.





- مثل اين هست که شب نمناک هست // ديگران را هم غم هست به دل // غم من ليک // غمي غمناک هست.

« سپهري »

نسبت « نمناکي » به شب، حس آميزي هست چون نم با لامسه قابل تشخيص هست ولي شب لمس کردني نيست.





- بايشان دهن تو از چمن مي شنوم رنگ تو ز لاله و سمن مي شنوم « مولايشان »

بو بايشانيدني هست نه شنيدني و رنگ هم ديدني هست نه شنيدني – اختلاط حس شنوايي با بايشانايي و بينايي « حس آميزي » هست.





- از صداي سخن عشق نديدم خوشتر يادگاري که در اين گنبد دوار بماند « حافظ »

صدا ديدني نيست بلکه شنيدني هست پس اختلاط « بينايي با شنوايي » حس آميزي هست.





- نجواي نمناک علفها را مي شنوم.

« سپهري »

نسبت « نمناک » به نجوا حس آميزي هست چون نجوا، شنيدني و نمناک، لمس کردني هست.





- آشنا هستم با، سرنوشت تر آب // عادت سبز درخت « سپهري »

نسبت « تري » به سرنوشت و« سبزي » به عادت، حس آميزي هست.





- روشني را بچشيم.

« سپهري »

نسبت چشيدن به روشني « حس آميزي » هست؛ زيرا روشني « حس بينايي » هست و قابل ديدن و با چشيدن که « حس چشايي » هست تناسب ندارد.

59:

1- آرايه « لف و نشر » را توضيح دهيد؟

آوردن دو يا چند واژه هست در بخشي از کلام که توضيح اونها در بخش ديگر آمده هست و به دو صورت هست: اگر نشرها به ترتيب توزيع لفها باشد « مرتب » ناميده مي شود و اگر چنين نباشد «مشوّش » هست.



خودآزمايي

در شعرها و عبارتهاي زير، آرايه لف و نشر را بيابيد و نشان دادن لفها و نشرها، نوع اونها را تعيين کنيد؟


- فرو رفت و بر رفت روز نبرد به ماهي نم خون و بر ماه، گرد «فردوسي»

نوع: مرتب



- دو کسي دشن ملک و دين اند: پادشاه بي حلم و زاهد بي علم.

«سعدي»

نوع: مرتب



- يار من باش که زيب فلک و زينت دهر از مه رايشان تو و اشک چو پرايشانن من هست

«حافظ»

نوع: مرتب



- چو آينه هست و ترازو، خموش و گايشانا، يار ز من رميده که او خايشان فرمود و گو دارد

«مولايشان»

نوع: مرتب



- دل و کشورت جمع و معمور باد ز ملکت پراکندگي دور باد « سعدي »

نوع: مرتب



- از عفو و خشم تو دو نمونه هست، روز و شب

و ز مهر و کين تو دو نمونه هست شهد و سم

«انوري»

نوع: مرتب



- رايشان و چشمي دارم اندر مهر او کاين گهر مي ريزد، اون زر مي زند

« سعدي »

نوع: مشوش





2- آرايه «اغراق » را توضيح دهيد؟


ادعاي وجود صفتي در کسي يا چيزي هست به اندازه اي که حصول اون صفت در اون کس يا چيز بدان حد، محال يا بيش از حد معمول باشد.





شاعر به ياري اغراق، معاني بزرگ را خُرد و معاني خرد را بزرگ جلوه مي دهد و زيبايي اون « اغراق » در اين هست که غير ممکن را طوري ادا کند که ممکن به نظر رسد.





اغراقهاي به کار رفته در بيتها و جمله هاي زير را بيابيد و اونها را توضيح دهيد؟




- گر برگ گل سرخ کني پيرهنش را از تازگي آزار رساند بدنش را

« طرب اصفهاني »

پيراهن ساختن از برگ گل و نازکي اون که موجب آزار بدنش و بدني که از برگ گل برنجد « اغراق » هست.





- دلم گرفته هست از اين روزها، دلم تنگ هست ميان ما و رسيدن، هزار فرسنگ هست

« سلمان هراتي »

رسيدن به فيض شهادت را با اغراق « هزار فرسنگ » بيان کرده، در حاليکه رسيدن فاصله مکاني ندارد.





- شود کوه آهن چو درياي آب اگر بشنود نام افراسياب « فردوسي»

شاعر با اغراق، ذوب شدن کوهي از آهن را با شنيدن نام افراسياب بيان کرده و امري غير ممکن را به افراسياب نسبت مي دهد.





- اون فرومايه، هزار من سنگ برمي دارد و طاقت يک حرف نمي آرد.

« سعدي »

سعدي، کم طاقتي پهلوان را در برابر ناسزا با اغراقي زيبا و نسبت دادن بلند کردن « هزار من سنگ » بيان مي نمايد که امري ناممکن هست.





- به زيورها بيارايند وقتي خوب رايشانان را تو سيمين تن چنان خوبي که زيورها بيارايي

سعدي براي بيان کردن زيبايي و حسن محبوب او را سبب جلوه و آرايش گوهرهاي زينتي مي داند که اغراق هست زيرا زيور، نياز به آرايش ندارد.





- چو رامين گه گهي بنواختي چنگ ز شادي بر سر آب آمدي سنگ

« فخرالدين اسعد»

اسعد براي توصيف مهارت رامين در چنگ نوازي امري ناممکن را ممکن تصور کرده و اون اغراق ز شادي بر سر آب آمدن سنگ هست زيرا سنگ هرگز رايشان آب نمي ايستد.





- هرگز کسي نديد بدين سان نشان برف گايشاني که لقمه اي هست زمين در دهان برف

« کمال الدين اسماعيل»

براي کثرت برف، زمين به لقمه اي تشبيه شده که برف اون را بلعيده باشد و اين توصيف «اغراق آميز» هست و با اون که عقلاً درست نيست ولي به وضوح کثرت برف را به ذهن مي آورد.


60:

1- « حسن تعليل » را توضيح دهيد؟

آوردن علتي ادبي و ادعايي هست براي امري، به گونه اي که بتواند مخاطب را اقناع کند و اين علت سازي مبتني بر تشبيه هست و هنر اون زيبا يا زشت نمودن چيزي هست.





1- در شعرهاي زير آرايه حسن تعليل را بيابيد؟



- باران همه بر جاي عرق مي چکد از ابر پيداست که از رايشان لطيف تو حيا کرد

«سنايي»

مصراع دوم « حسن تعليل » دارد.

شاعر علت باريدن باران را عرق مي داند که ابر در برابر لطافت رايشان يار مي ريزد.





- بفرمود اي هوادار مسکين من برفت انگبين يار شيرين من

چو شيرين از من به در مي رود چو فرهادم آتش به سر مي رود

«سعدي»

سعدي، سوختن و اشک ريختن شمع را دليلي براي دوري محبوب او (انگبين) مي داند و مي گايشاند چون شيريني از من بيرون مي رود من مانند فرهاد از فراق شيرين گريه سر مي دهم.





- چو سرو از راستي بر زد علم را نديد اندر جهان تاراج غم را «نظامي»

سرسبزي و راست قامتي سرو دليلي هست براي عدم انحراف اون.





- ذره را تا نبود همت عالي حافظ طالب چشمه خورشيد درخشان نشود «حافظ»

حافظ علت رسيدن ذرات معلق در فضا به خورشيد و سرچشمه نور را (بلند همتي ذره) مي داند و اين حسن تعليل چه بسا منشأ اثري در خواننده باشد.





- من مايشان خايشانش را نه از اون مي نمايم سياه تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه

چون جامه ها به وقت مصيبت سيه نمايند من مايشان از مصيبت پيري کنم سياه

رودکي در بيت دوم، علت رنگ کردن مايشان خود را در هنگام پيري بيان مي نمايد و مي گايشاند چون در هنگام مصيبت، امت پوشش سياه مي پوشند، من هم از مصيبت پيري مايشان خود را سياه مي نمايم.



1- براي مثالهاي زير، علت ادبي ذکر کنيد؟


الف: زردي برگ درختان به هنگام پاييز

الف: زردي برگ درختان به هنگام پاييز از شرم بي ثمري هست.





ب: حرکت رود به سايشان دريا

ب: براي درک لذت شيريني آغوش پر محبت مادر، رودها هم سايشان دريا مي روند.





3- براي حسن تعليل، سه مثال ایجاد کنيد و بنايشانسيد؟


الف: در بين مردان چون وفايي نديد ابر اشکش روان به سايشان زمين شد ز آسمان



ب: به سرو فرمود کاي ميوه اي نمي آري جواب داد که آزادگان تهي دستند



ج: اون زلف مشکبار بر اون رايشان چون بهار گر کوته هست کوتهي از ايشان عجب مدار

شب در بهار رايشان نهد سايشان کوتهي و اون زلف چون شب آمد و اون رايشان چون بهار





4- ابيات زير را شرح کنيد و آرايه حسن تعليل را در اونها نشان دهيد؟




- چون صبح صادق آمد راست فرمودار جهان در زر گرفتي محتشم وار «نظامي»

هنگامي که سپيده واقعي سحري بيرون آمد و جهان را در نور آفتاب غرق کرد – نظامي اين پديده طبيعي را دليلي براي راست گايشاني صبح صادق مي داند و حسن تعليل هست.





- دلم خانه مهر يار هست و بس از اون مي نگنجد در اون کين کس «سعدي»

سعدي دل خود را که محل هستبرنامه محبت محبوب هست دليل ادبي براي کينه نداشتن با هيچ کس گرفته هست – پس مصرع اول، حسن تعليلي هست براي وجود نداشتن کينه در دل سعدي.





- رسم بدعهد ايام چو ديد ابر بهار گريه اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد «حافظ»

ابر بهاري وقتي که بي وفايي روزگار را ديد از اين بدعهدي به گريه افتاد – در اين بيت حافظ علت باران تند که لازمه ابر بهاري هست، را ادعاي خود که بي وفايي روزگار هست مي داند.


61:

دستور زبان فارسی

--------------------------------------------------------------------------------

اسم عام و اسم خاص
اسم عام یا اسم جنس ، اون اسمی هست که بین افراد همجنس و مشترک باشد و بر هر یک از اونها دلالت کند : مرد ، پسر، اسب ، باغ ، درخت

اسم خاص یا اسم عَلَم ، اون اسمی هست که بر فردی مخصوص و معین دلالت می کند : حسن ، اسفندیار ، رستم ، مهرداد ، بهروز ، تبریز ، شهرستان تهران ، سهند ، رخش

اسم خاص را جمع نمی بندند مگر در مواردی که مقصود از اون مثال یا مانند و نوع باشد : ایران در کنار فردوسی ها و سعدی ها و حافظ ها پرورده هست .


که مقصود همانند فردوسی و سعدی و حافظ هست و در حکم اسم عام می باشد و توسط " ها " جمع بسته می شود .

( این نوع جمع بستن از اروپاییان تقلید شده و در زبان فارسی در چنین مواردی از کلمه ی امثال هستفاده می شد : " امثال سعدی و حافظ "

62:

دستور زبان فارسی

--------------------------------------------------------------------------------

اسم ذات و اسم معنی
اسم اگر متکی به ذات خودش باشد و وجودش وابسته به دیگری نباشد اون را اسم ذات گویند و اگر به چیز دیگر وابسته باشد اون را اسم معنی می گویند :
1- جامه ، نامه ، مرد ، پسر ، بلبل ، دیوار ، زاغ ، باغ
2- رنجش ، دانش ، کوشش ، سفیدی ، سیاهی ، راستی

63:

اسم جمع
اسم عام ، اگر به ظاهر مفرد و در معنی ، جمع باشد اون را اسم جمع می گویند :
دسته ، رمه ، گله ، طایفه ، لشکر ، خانواده

64:

معرفه و نکره

معرفه ، اسمی هست که در نزد مخاطب ، معلوم باشد ، مثلا اگر کسی به مخاطب بگوید : " عاقبت خانه را فروختم و دکان ها را خریدم .

" مقصود خانه و دکان هایی هست که شما از اونها اطلاع دارید .

نکره ، اسمی هست که در نزد مخاطب ، معلوم و معین نیست ، " مردی را دیدم " " دوستی را دیدم "
مردی و دوستی برای شنونده معین و مشخص نیست .
علامت اسم نکره " ی " هست که به آخر اسم اضافه می شود .

" پیرزنی "
گاهی به جای " ی " نکره ، کلمه ی " یکی " پیش از اسم می آید .


" یکی گربه در خانه ی زال بود که برکشته ایام و بد حال بود "
گاهی اسم را هم ذکر نمی نمايند و به همان کلمه ی " یکی " اکتفا می نمايند .
" یکی بر سر شاخ و بن می برید خدواند بستان نظر کرد و دید "
اگر بخواهیم اسم نکره یی را معرفه کنیم " ی " نکره را از آخر اون حذف می کنیم
گاهی کلمه ی " اون " یا " این " پیش از اسم می آوریم و اون را معرفه می کنیم .


65:

مفرد و جمع
مفرد ، اون اسمی هست که بر یکی دلالت کند : مرد ، شیر ، باغ ، پسر ، خانه
جمع ، اون اسمی هست که بر دو یا بیشتر دلالت کند : مردان ، شیران ، باغ ها ، خوبی ها ، بدی ها

علامت جمع در زبان فارسی ، " ان " یا " ها " هست که به آخر کلمات اضافه می شود .

در زبان فارسی بعضی از کلمات را تنها با " ان " جمع می بندند و برخی با " ها " و بعضی را با " ان " و " ها " هر دو جمع می بندند .

1- جانوران با "ان" جمع بسته می شوند : مردان ، زنان ، پسران ، شیران ، مرغان
2- جماد و اسم معنی با " ها " جمع بسته می شود : سنگ ها ، فرش ها ، کتاب ها ، رنج ها ، خوبی ها ، بدی ها
3- رستنی ها ( نباتات ) را با " ها " و " ان " جمع می بندند : درخت -> درخت ها ، درختان نهال -> نهال ها ، نهالان
4- اعضا بدن اونهایی که جفت هست بیشتر با "ها " و " ان " جمع بسته می شود : چشم -> چشمها ، چشمان
اعضای بدنی که جفت هستند و جمع بستن اونها با "ها " و "ان" صحیح هست به شرح زیر هست :
چشم ، ابرو ، مژه ، رخساره ، رخ ، لب ، زلف ، گیسو ، زلفک ، دست ، انگشت ، بازو ، زانو، رگ ، روده
5- بعضی از کلمات که وقت را می رسانند با " ها " و " ان " جمع بسته می شود : شب ، روز ، سال ، ماه ، روزگار


در کلماتی که به " ه" غیرملفوظ ختم می شوند در جمع "ه" اونها به "گ" تبدیل می شود : بنده -> بندگان ، تشنه -> تشنگان که بهتر هست "ه" را باقی بگذارند و از نوع دیگر جمع هستفاده نمايند مثلاً خانه -> خانه ها
کلماتی که مختوم به " الف" یا " و" باشند در جمع به "ان" عموما پیش از علامت جمع " ی " اضافه کرده می شود : دانا -> دانایان ، بینا -> بینایان ، پیشوا -> پیشوایان و در جمع با " ها" اضافه کردن "ی" بهتر هست جای -> جای ها ، مو -> موی ها ، پا -> پای ها

کلمه ی "نیا" که به معنی "جد" هست در جمع ، پیش از علامت جمع "ک" اضافه می شود و می شود : نیاکان ، چون در اصل این کلمه نیاک بوده و در جمع به اصل خود باز می گردد .

"سر" و "گردن" هر گاه به معنی عضو بدن باشد با "ها" جمع می شود و هر گاه مقصود ، اشخاص بزرگ و رئیس باشد با " ان" جمع می شوند مثل : سران ِ لشکر

کلمات زیر بر خلاف معمول ، همانند عربی با "ات" جمع بسته شده اند و صحیح اون هست که از هستعمال اونها خودداری شود :
باغ -> باغات ، ده -> دهات ، کارخانه -> کارخانه جات ، میوه -> میوه جات ، علاقه -> علاقه جات ، نوشته -> نوشته جات ، حواله -> حواله جات ، کوهستان -> کوهستانات روزنامه -> روزنامه جات ، پند -> پندیّات ، دسته -> دسته جات ، شمیران -> شمیرانات رقعه -> رقعه جات رقیمه -> رقیمجات

66:

مفرد و مرکب
اسم مفرد یا ساده اون اسمی هست که یک کلمه و بی جزء باشد : دست ، پا ، مرغ ، کار ، باف
اسم مرکب یا آمیخته اون اسمی هست که از دو کلمه یا بیشتر ترکیب شده باشد : کارخانه ، باغبان ، کاروانسرا

اسم مرکب ممکن هست از کلمات زیر ترکیب شود :
1- از دو اسم : گلاب ، سراپرده ، کارخانه
2- از دو فعل : کشاکش ، هست و نیست ، بود و نبود
3- از اسم و صفت : نوروز ، سفید رود ، سیاه کوه
4- از عدد و اسم : چارپا ، چارسو ، سه خواهر
5- از فعل و صفت : شادباش ، زنده باد
6- از دو مصدر : رفت و آمد ، تاخت و تاز ، برد و باخت
7- از مصدر و اسم مصدر : جستجو ، فرمودگو
8- از حرف و اسم : بدست ( به معنی وجب )
9- از اسم و پساوند : باغبان ، دهکده ، جویبار

اگر بخواهند دو کلمه یا بیشتر را ترکیب نمايند ، به پنج مدل این کار انجام می شود :
1- به خودی خود : باغبان
2- با حذف کسره ی اضافه : سرمایه ، پدرزن
3- با تقدم مضاف الیه بر مضاف : گلاب ، کارخانه
4- با واسطه ی " الف " که میان دو کلمه اضافه کرده شود : شبانه روز ، بناگوش ، زناشویی
5- به واسطه ی " واو " که در میان دو کلمه آورده شود : زد و بند ، کار و بار ، رفت و آمد

در کلمات ِ جست و جو ، فرمود و گو ، خان و مان ، می توان "واو" را ننوشت : جستجو ، فرمودگو ، خانمان
در اسم مرکب : علامت جمع به آخر ، اضافه کرده می شود : کارخانه ها ، سرمایه ها ، صاحبدلان ، توانگرزادگان

67:

جامد و مشتق
جامد ، کلمه یی هست که از کلمه ی دیگر بیرون نیامده باشد : دشت ، سرو ، کوه ، راه ، سر ، دست ، روز
مشتق ، کلمه یی هست که از کلمه ی دیگر بیرون آمده بشد : ناله ، مویه ، بخشش ، رفتار ، کردار که از نالیدن ، موییدن ، بخشیدن ، رفتن ، کردن مشتق شده اند .
گروه کلمات ، مجموع کلماتی هست که از یک ریشه و ماده مشتق شده باشند : پرنده ،پرش ، پریده ، پریدگی که همه از پریدن مشتق شده اند

68:

مترادف ، متضاد و متشابه
مترادف ، دو کلمه را گوید که در صورت ، مختلف و در معنی یکسان باشند : مرز و بوم ، تک و پو ، برگ و توشه ، جانور و حیوان
متضاد ، دو کامه ای که در صورت ، مختلف و در معنی ضد هم باشند : جنگ و آشتی ، خوبی و بدی ، صلح و جنگ ، رفت و آمد

متشابه ، دو کلمه که در تلفظ تقریبا یکی باشند و در نوشتن مختلف : خوار ، خار - خورده ، خرده - خاستن ، خواستن

69:


حالات اسم
اسم چهار حالت دارد : فاعلی ، مفعولی ، اضافه ، ندا


1- حالت فاعلی ، یا اسنادی ، اون اسمی هست که فاعل یا مسند الیه واقع شود و فاعل کلمه ای هست که عمل یا صفتی را به وی نسبت دهیم یا سلب کنیم :
هوا گرم هست .

یوسف آمد .

سهراب رفت .

محمد نیامد .

علی دانا نیست .
فاعل در جواب " که " یا " چه " واقع می شود : علی آمد ، بهمن رفت .

آفتاب دمید .
که آمد ؟ علی .

که رفت ؟/ بهمن .

چه وزید ؟ آفتاب.

2- حالت مفعولی ، اون اسمی هست که مفعول یا متمم واقع شود و مفعول یا متمم ، اون هست که معنی فعل را تمام کند .


مثلا اگر بگوییم : اسفندیار آورد ، فعل " آورد " نیازمند متمم هست و معلوم نیست ، اسفندیار چه آورده هست و اگر فرموده شود : اسفندیار کتاب را آورد ، معنی فعل با اون تمام می شود .
مفعول بر 2 قسم هست : بی واسطه ، با واسطه .
مفعول بی واسطه یا مستقیم ، اون هست که معنی فعل را بی واسطه ی حرفی از حروف (اضافه ) تمام کند : حسن کتاب را آورد .

یوسف آب را ریخت .

شاگرد ، کار خود را تمام کرده هست .


مفعول بی واسطه غالبا در جواب " که را " یا " چه را " واقع می شود :
آموزگار ، دانش آموز را پند داد .

آموزگار که را پند داد ؟ دانش آموز را .

علامت مفعول بی واسطه غالبا "را" هست : خانه را خریدم ، درس را روان کردم .


در جایی که چند مفعول بی واسطه ، به طریق عطف ، به دنبال هم می آیند ، علامت مفعول بی واسطه ، به آخر مفعول آخر ، اضافه می شود و در سایر مفعول ها حذف می شود :
ایشان ، پدر و مادر خود را دوست دارند .
ولی در وقت قدیم ، علامت مفعول را به آخر همه ی مفعول ها اضافه می کردند : نوکر قلم ها را و کتاب ها را و کاغذ ها را از روی میز برداشت .

مفعول با واسطه یا غیر مستقیم ، اون هست که معنی فعل را با واسطه ی حرفی از حروف اضافه تمام کند : از بدان بپرهیز و با نیکان درآمیز.

امتان را به زبان ، زیان مرسان .


مفعول با واسطه در جواب " از که ، از چه ، به که ، به چه ، به کجا ، از کجا ، برای که ، برای چه ، با که ، با چه " و مانند این ها می آید .

3- حالت اضافه ، اون هست که اسم مضاف الیه واقع شود .
بدان که اسم یا تمام هست و محتاج به کلمه ی دیگر نیست : درس ، کتاب ، مرغ ، جلد ، باغ یا ناتمام هست و معنی اون با کلمه ی دیگر تمام می شود : درس ِ امروز ، کتاب ِ علی
اسمی که دارای متمم هست ، مضاف و متمم اون را مضاف الیه می گویند :
درخت ِ دوستی بنشان که کام دل به بار آرد نهال دشمنی بر کن که رنج بی شمار آرد

کلمه ی درخت ، مضاف و دوستی ، مضاف الیه و متمم اون هست و همچنین کلمه ی کام ، مضاف و کلمه ی دل ، مضاف الیه .

کلمه ی نهال ، مضاف و کلمه ی دشمنی ، مضاف الیه و متمم هست .

مضاف الیه گاهی یکی هست : زنگ درس ، تاج خروس ، بال مرغ
و گاهی متعدد : مسعود سعد سلمان ، در باغ بهارستان ، خزانه ی دولت ایران .
علامت اضافه ، کسره یی هست که به آخر مضاف و قبل از مضاف الیه آورده می شود : پند ِ سهراب ، بلبل ِ باغ ، برادرِ اسفندیار .

4- خالت ندا ، اون هست که اسم ، منادی واقع شود : خدایا ، شاها ، بزرگوارا ، خداوندگارا

علامت ندا " الف" ی هست که به آخر اسم اضافه می شود و اون اسم را منادی می کند :
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد

هرگاه کلمه ای مختوم به " الف " یا " واو " باشد پیش از " الف " ندا حرف " ی " اضافه می شود

گاهی در موقع ندا به جای " الف " در آخر کلمه ، پیش از منادی ، کلمات : " ای " و " ایا " می آید : ای خردمند
ایا شاه محمود ِ کشور گشای زمن گر نترسی بترس از خدای

70:

اقسام اضافه
اضافه بر پنج نوع هست : اضافه ی ملکی ، اضافه ی تخصیصی ، اضافه ی بیانی ، اضافه ی تشبیهی ، اضافه ی هستعاری

1- اضافه ی ملکی ، اون هست که ملکیت و دارایی را برساند : کتاب یوسف ، خانه ی بهمن ، خداوند ِ خانه ، صاحب کار
2- اضافه ی تخصیصی ، اون هست که اختصاص را برساند : زین اسب ، در خانه ، سقف اتاق


فرق میان اضافه ملکی و تخصیصی اون هست که در اضافه ی ملکی ، مضاف الیه ، انسان و شایسته و قابل مالکیت هست و در اضافه ی تخصیصی مضاف الیه ، غیر انسان و شایسته و قابل مالکیت نیست ؛ مثلا وقتی بگوییم خانه ی محمد ، یعنی خانه ای که ملک ِ محمد هست .

3- اضافه ی بیانی ، اون هست که مضاف الیه ، نوع و جنس مضاف را بیان کند : ظرف ِ مس ، انگشر طلا
4- اضافه تشبیهی ، اون هست که در اضافه ، معنی تشبیه باشد :
فراش ِ باد ، مهد ِ زمین

اضافه ی تشبیهی بر دو نوع هست :
1- اضافه مشبه به مشبهٍ به : قد سرو ، پشت کمان
2- اضافه ی مشبهٍ به به مشبه : تیر مژگان ، طبل شکم

5- اضافه ی هستعاری ، اون هست که مضاف در غیر معنی حقیقی خود هستعمال شده باشد : روی سخن ، دست روزگار

هرگاه مضاف ، مختوم به " الف " یا " واو " باشد سپس مضاف و پیش از مضاف الیه ، "ی" اضافه می شود : آوای بلبل ، موی سر

71:

فرق اضافه و صفت
صفت ، به صورت ، مانند مضاف الیه هستعمال می شود ولی در معنی ، فرق می کند ، زیرا مقصود از صفت همان موصوف و مقصود هست ولی در مضاف الیه همان مضاف نیست .
مثلا اگر بگوییم : آب صاف ، مقصود از صاف ، آب هست و هر گاه بگوییم آب قنات ، می بینیم که قنات چیزی غیر از آب هست .


72:

مصغر
مصغر ، کلمه ای هست که بر خُردی و کوچکی دلالت می کند : مردک ، پسرک ، طاقچه و گاهی برای تعظیم و تحقیر و ترحم می آید : طفلک ، زالک ، مامک


آرايه هاي ادبي در زبان فارسی پیرزنی موی سیه کرده بود فرمودمش ای مامک دیرینه روز آرايه هاي ادبي در زبان فارسی

73:

محسن جان واقعا خسته نباشی...
دست گلت درد نکنه داداش گلم....

تاپیک واقعا مفید، جالب و آموزندس و عمرا اگه لنگشو کسی بتونه پیدا کنه ....

74:


خواهش می کنم آبجی گلم

خودم برات تمام آرایه ها رو دونه دونه مینویسم

75:

صفت
صفت
، کلمه ای هست که حالت و چگونگی چیزی یا کلمه ای را برساند و اقسام اون از این برنامه هست : صفت فاعلی ، صفت مفعولی ، صفت تفضیلی ، صفت نسبی

76:


صفت فاعلی

اون هست که بر نماينده ی کار یا دارنده ی معنی دلالت کند و علامت اون عبارت هست از :
1- " نده" که در پایان فعل امر می آید : پرسنده ، خواهنده ، شناسنده ، بافنده
2- " ان " مثل : خواهان ، پرسان ، دمان ، روان ، دوان
3- " الف " که اون نیز در پایان فعل امر می آید ، مثل : شکیبا ، زیبا ، خوانا ، گویا ، بینا ، پویا
4- " ار " غالبا در آخر فعل ماضی می آید ، مثل : خریدار ، خواستار ، برخوردار ، نامردار ، گرفتار
5- " گار " که بیشتر در آخر فعل امر و ماضی می آید ، مثل : آموزگار ، پرهیزگار ، آمرزگار ، آفریدگار
6- " کار " که غالبا به آخر اسم معنی ملحق می شود ، مثل : ستمکار ، فراموشکار
7- " گر " در آخر اسم معنی می آید ، مثل : پیروزگر ، دادگر ، بیدادگر

صفت فاعلی که به " نده " ختم شود ، غالبا در عمل و صفت غیر ثابت هستعمال می شود ، مثل : رونده ، یعنی کسی که عمل رفتن را انجام می دهد

صفاتی که به " ان " ختم می شود ، بیشتر معنی حال را می دهد : سوزان ، نالان ، روان ، دوان
صفاتی که به " الف " ختم می شود ، حالت ثابت را می رساند ، مثل : دانا
لغاتی که به " گار ، کار ، گر " ختم می شود مبالغه را می رساند مثل : آموزگار ، ستمکار ، ستمگر

"گار" همیشه سپس کلماتی که از فعل مشتق می شود می آید ولی " کار " پس از اسم معنی و غیر مشتق به کار می رود .

" گر " در غیر اسم معنی ، شغل را می رساند ، مانند : آهنگر و این جز صفات فاعلی نیست

77:

ترکیب صفت فاعلیصفت فاعلی چهار قسم دارد :

1- حالت اضافی که صفت ، به مابعد ِ خود اضافه می شود :
فزاینده ی باد آوردگاه فشاننده ی خون ز ابر سیاه

2- با تقدّم صفت و حذف کسره ی اضافه :
جهاندار محمود ِ گیرنده شهر ز شادی به هرکس رساننده بهر

3- با تاخیر صفت بدون اون که در اون تغییری رخ دهد :
منم فرمود یزدان پرستنده شاه مرا ایزد پاک داد این کلاه

4- با تاخیر صفت و حذف علامت صفت " نده " مانند سرافراز ، گردن فراز که سرفرازنده و گردن فرازنده بوده و این کار قیاسی هست .

هرگاه صفت فاعلی با مفعول یا یکی از قیود مثل : بیش ، کم ، بسیار ، پیش ، پس و نظایر اون ترکیب شود علامت صفت حذف می شود مثل : کامجوی ، پیش گوی ، کم گوی ، بسیار دان ، پیشرو ، پس رو

صفای که به " ان " ختم می شود ، هرگاه مکرر شود ، ممکن هست علامت صفت را از اول حذف نمايند ، مثل : لرزلرزان ، جنب جنبان ، پرس پرسان ، کش کشان

78:

صفت مفعولی
صفت مفعولی بر اونچه فعل بر او واقع شده باشد ، دلالت می کند ، مانند : پوشیده ، برده .

یعنی اونچه ، پوشیدن و بردن بر او واقع شده باشد و علامت اون " ه " ماقبل مفتوح هست که در آخر فعل ماضی در می آید .

ترکیبات صفع مفعولی از این برنامه هست :
1- اون که صفت را مقدم داشته ، اضافه نمايند ، مانند : پروده ی نعمت ، آلوده ی منت .
2- با تقدیم صفت و حذف حرکت اضافه ، مانند : آلوده نظر
3- اون که صفت را در آخر آورند و هیچ تغییری ندهند ، مثل : خوا آلوده ، شراب آلوده
4- مانند نوع سوم ولی با حذف علامت صفت ، مثل : خاک آلود ، نعمت پرورد ، دستپحت
5- با تاخیر صفت و حذف " ده " از پایان اون ، چنانکه به ترکیب صفت فاعلی شبیه باشد : پناه پرور ، دست پرور

هر گاه بخواهند صفت مفعولی را که تخفیف یافته ، جمع ببندند اون را به حال اول بر می گردانند ، مثلا : دست پروردگان
ولی در تخفیف صفت فاعلی برگردانیدن به حال اصلی لازم نیست ، مثل : گردنکشان ، سرافرازان ، نامداران

79:

صفت تفضیلی
صفت تفضیلی ، اون هست که در آخر اون لفط " تر " اضافه کرده شود و مفاد اون ، ترجیح موصوف هست بر شخص دیگر که در وجود صفت با او شریک و همتاست و اون تنها به آخر صفت و کلماتی که در معنی صفت باشد ، پیوسته شود ، مانند : گوینده تر ، شتابنده تر ، فزاینده تر ، گریانده تر ، مردتر ، برتر

صفت تفضیلی به یکی از سه طریق زیر هستعمال می شود :

1- با " از " : خرد از مال سودمندتر هست .
2- با " که" : دانش ، بهتر که مال .

سیرت ، پسندیده تر که صورت .
3- با اضافه ، چنانکه گوییم : تواناتر ِ امت کسی هست که دانایی او فزونتر باشد .


هر گاه بخواهند صفت تفضیلی را اضفه نمايند : " ین " در آخر اون می آورند : بزرگترین ِ شعرای ایران ، فردوسی هست .

الفاضی از قبیل : مه ، به ، که و بیش به معنی صفت تفضیلی هستعمال می شوند و در آخر اون نیز " ین " در می آورند ، مانند : مهین ، بهین ، کهین .

هر گاه " ین " در آخر صفات تفضیلی در آید ، افاده ی معنی تخصیص کند ، مثل : کمترین ، فاضلترین .

در این حالت اگر صفت تفضیلی را اضافه نمايند ، ما بعد اون را جمع آورند ، مثل : بزرگترین ِ مردان و فاضلترین ِ رجال امروز اوست .


و بدون اضافه باید لفظ مفرد هستعمال شود : تواناترین مرد ، بیناترین شاگرد

80:


صفت نسبی

صفت نسبی ، اون اتست که نسبت به چیزی یا محلی را برساند و علامت های اون عبارت هست از :
1- " ی " در آخر کلمه مانند : آسمانی ، زیمینی ، آتشی ، هوایی ، خاکی ، پارسی ، اصفهانی ، نیشابوری

"ی " نسبت همواره به مفرد ، پیوسته می شود و کلماتی از قبیل : کاویانی ، خسروانی ، کیانی ، پهلوانی ، نادر هست و بر اون قیاس نمی توان کرد .

2- " ه" مخفی و غیر ملفوظ : دو روزه ، یکشبه ، یکساله ، صده ، دهه ، هزاره
و این " ه " غالبا در ترکیبات عددی هستعمال می شود .

و گاهی تنهایی در غیر این مورد هستعمال شده هست : مثل : نبرده

3- " ین " و این در آخر اسما در می آید : سفالین ، جوین ، گندمین ، بلورین ، گلین و گاهی این ادات را با "ه " جمع می نمايند و در آخر کلمه می آورند : بلورینه ، زرینه ، سیمینه ، پشمینه

4- " گان " مانند : گروگان ، پدرگان

81:


صفات ترکیبی

صفاتی را که از ترکیب دو اسم یا اسم و اداتی حاصل شود ، مرکب یا صفت ترکیبی می گویند و اقسام اونم به شرح زیر هست :
1- ترکیب تشبیهی که از به هم پیوستن مشبه به به مشبه یا مشبه به به وجه شبه حاصل شود مثل : سرو قد ، مشکموی ، گلرنگ ، مشکبوی

2- ترکیب دو اسم بدون ادات : جفا پیشه ، هنر پیشه

3- ترکیب دو اسم به اضافه ی ادات مثل : نیزه به دست

4- ترکیب اسم با ادات که انواع بسیاری دارد :
الف - ترکیب " ب " و اسم : بنام ، بخرد
ب- ترکیب " با " و اسم : با نام ، با عقل ، با غیرت
ج- ترکیب " هم " با اسم که اشتراک را می رساند : همراه ، همنشین
د- ترکیب " نا " و "ن " با اسم : ناکام ، ناچار ، نامرد
ه- ترکیب " بی " با اسم : بی خرد ، بی شعور
و- ترکیب " مند " با اسم : هنرمند ، خردمند ، تنومند ، برومند
ز - ترکیب " ور " با اسم : هنرور ، دانشور ، سرور ، جانور ، گنجور ، رنجور ،مزدور
ح- ترکیب اسم با " ناک" که بیشتر افاده معنی علت و آفت میباشد : نمناک ، بیمناک


"بی " پیوسته بر سر اسم می آید ولی " نا " هم به اسم و هم به صفت می تواند متصل شود ولی هستعمال اون با صفت بیشتر هست .


82:

صفت سماعی و قیاسی

1- کلمه ای را که دارای معنی وصفی باشد و در زبان پارسی ِ کنونی برای اون اشتقاق یا ترکیبی در تصور نباشد ، صفت سماعی گویند : گران ، سبک ، نیک ، بد ، زشت ، تنگ ، کوتاه

2- کلماتی که بر رنگ دلالت می نمايند بیشتر صفت سماعی هستند : سپید ، سیاه ، سرخ ، زرد
و گاه قیاسی : نیلی ، آبی ، سرمه یی

3- صفات سماعی هنگام ترکیب مقدم هستند : گرانسنگ ، سبکمغز ، کوتاه قد
و گاه مؤخر می باشند : چشم سپید ، بالابلند

83:


طرز هستعمال صفت


1- صفت پیش از موصوف و سپس اون نیز می آید ، و هرگاه موصوف ، مقدم باشد به شکل اضافه ، هستعمال می شود و کسره ی اضافه بر حرف آخر موصوف وارد می شود

2- هرگاه موصوف به " و " و یا " الف " ختم شود ، در آخر اون " ی " اضافه می شود و وقتی به " ه " مخفی تمام شود ، " ی " ملیِّنه اضافه می شود

3- صفت های مرکب ، غالبا به واسطه ی یکی از اجزای خود به موصوف ، مرتبط می شوند و بنابراین از صفت و موصوف تشکیل می شوند

4- مطابقه ی صفت با موصوف روا نیست و چون موصوف ، جمع باشد صفت را مفرد می آورند و همین روش میان نویسنگان و شاعران معمول بوده و هم اکنون نیز متداول هست و برخلاف این نیز مواردی در سخن بزرگان دیده شده که صفت را با موصوف تطبیق می دهند

84:

تعدد صفت و موصوف
هرگاه موصوفی دارای چند صفت باشد اون را به یکی از سه طریق هستعمال مینمايند :
الف - موصوف را مقذم می نمايند و صفات را به همدیگر اضافه می نمايند
ب- اونکه صفات را به هم عطف می نمايند
ج- بعضی از صفات را پیش از موصوف و بعضی را پس از اون می آورند و در صورتی که در آخر موصوف " ی " وحدت نباشد ، اضافه می نمايند

هرگاه صفت و موصوف ؛ متعدد باشد ، ممکن هست اون را به یکی از چند طریق هستعمال نمايند :
الف - هر صفتی با موصوف خود ذکر شود
ب- موصوف ها مقدم و صفت ها مؤخر باشند و در این صورت یا هر دو صفت به هر دو موصوف ممکن هست راجع شود یا اون که هر صغنی به یکی از موصوف ها تعلق گیرد

و نیز ممکن هست یک صفت دارای دو موصوف باشد

85:

تقدیم صفت بر مضاف الیه
در موقعی که موصوف را بخواهند اضافه نمايند ، صفت را می آورند و پس از اون عمل اضافه را انجام می دهند و این مطرد و در نظم و نثر متداول هست ، ولی در بعضی مواقع اضافه را بر وصف ، مقدم می نمايند

86:


ضمیر موصوف

ضمیر "من" از میانه ی ضمایر ، موصوف واقع می شود

در سایر ضمایر ، صفت در حکم توضیح و به منزله ی بدل هست

87:



" ی " وحدت در موصوف و صفت

" ی " وحدت یا در آخر صفت در می آید چنانکه گوییم : " مرد فاضلی هست .

طبع لطیفی دارد " و اکنون این طریقه زبان فارسی معمول هست .

یا در آخر موصوف ، مذکور می افتد

هر گاه مقصود از صفت بیان جنس و نوع موصوف باشد ، بیشتر اون را با " ی " وحدت همراه می نمايند و در اول اون لفظ " ازین " می آورند

هر گاه مقصود تعداد و شمردن اوصاف باشد ، اون را هم عطف نمی نمايند

در موقع ندا و الحاق " ی " وحدت به هر یک از صغت ها ، مقصود شمردن و تعداد اوصاف باشد و غالبا موصوف ذکر نمی شود .




88:


حرف ربط

حرف ربط یا پیوند ، کلمه ای هست که دو عبارت یا دو کلمه را به یکدیگر ربط و پیوند دهد و بر دو گونه هست : مفرد و مرکب

حروف ربط مفرد : و ، یا ، پس ، اگر ، نه ، چون ، چه ، تا
حروف ربط مرکب : چون که ، چندان که ، زیرا که ، همین که ، همان که ، بلکه ، چنانچه ، چنان که ، تا اینکه

کلمه ی " تا "

در جایی که به معنی انتها و با متمم ذکر شود ، از حروف اضافه هست مثل :
از امروز تا سال هشتاد و پنج ببالدش گنج و بکاهدش رنج

و اگر حرف ربط باشد ، به معانی دیگر هست ، مثل :

1- شرط : تا غم نخورد و درد ، نیفزود قدر ِ مرد تا لعل ، خون نکرد جگر ، قیمتی نیافت

2- مرادفِ " همین که " تا برگرفت قافله از باغ ، عندلیب زاغ سیه به باغ درآورد کاروان

3- عاقبت و فرجام :
تا ببینم سرانجام چه خواهد بودن تا ببینم که از عیب چه آید به ظهور

4- سببیت و نتیجه :
نام نیک رفتگان ضایع مکن تا بماند نام نیکت بربرنامه

5- مرادف ِ " که " عمر گرانمایه درین صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

6- مرادف ِ " چندان که " ، " هرقدر که " : مزن تا توانی بر ابرو گره که دشمن اگرچه زبون دوست به

7- دوام و هستمرار : تا سال و ماه و روز و شب هست اندرین جهان فرهنده باد روز و شب و ماه و سال تو

8- به معنی " زنهار " : ز صاحب غرض تا سخن نشونی که گر کاربندی پشیمان شوی



که :

کلمه ی " که " در صورتی که حرف ربط و پیوند باشد ، به حساب مقام ، در معانی مختلف به کار می رود از قبیل :

1- سببیت و تعلیل : ای فرزند ! رساتگو باش که راستی مایه ی رستگاری هست .

2- تفسیر و تبیین :

شنیدستم که هر کوکب جهانی هست جداگانه زمین و آسمانی هست

3- در مورد مفاجات و امر ناگهانی : در این سخن بودیم که دو هندو از پس سنگی سر برآوردند

4- به معنی " اگر " : بنده ی گنهکار چه کند که توبه نکند ، چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را .

5- به معنی " بلکه " : نه بلبل برگلش تبسیح خوانی هست که هر خاری به تسبیحش زبانی هست

6- به معنی " از " متمم صفت تفضیل : به سختی مردن به که بار منت دونان بردن

7- در موقع دعا : چه خوش فرمود فردوسی پاکزاد که رحمت بر اون تربت پاک باد



چه :
کلمه ی " چه " در صورتی که به معنی تعلیل ، مرادف ِ " زیرا که " یا در مورد مساوات و برابری ، مرادف " خواه " باشد ، از حروغ ِ پیوند هست

مثال تعلیل : ای فرزند ! هنرآموز ، چه بی هنر همه جا خوار و بی مقدار هست
سپس "چه" تعلیل ، آوردن ِ لفظ " که " غلط هست .

مثال مساوات و برابری : چه مردن دگر جا چه در شهر خویش سوی اون جهان ره یکی نیست بیش

در صورتی که به معنی " چه قدر " و " بسیار : باشد ، از قیود هست :
چه خوش باشد که سپس انتظاری به امیدی رسد امیدواری

اگر به معنی " چیز " باشد ، موصول هست و چون پرسش را برساند از ادوات هستفهام هست :
من اون چه شرط بلاغ هست با تو می گویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

مثال هستفهام و پرسش :
کافران ! از بت بی جان چه تمتع دارید باری اون بت بپرستید که جانی دارد



کلمه ی " چو " با " واو " مخفف " چون " به معنی " مانند " و " وقتی که " باشد و در غیر این صورت " چه " بدون " واو " هست :
چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.


89:


قید

کلمه ای هست که مفهوم فعل یا صفت یا کلمه ی دیگر را به چیزی از قبیل : وقت ، مکان ، حالت و چگونگی مقید سازد و از ارکان اصلی جمله باشد ، مانند : هوشنگ پیوسته کار می کند ، هرگز بیکار نمی نشیند ، هر پرسش را عاقلانه جواب می دهد .

کلمات پیوسته ، هرگز و عاقلانه از قیود هستند .

ممکن ایت یک جمله دارای چند قسم از قیود باشد : بهرام ، امروز اینجا خوب کار کرد .
" امروز " قید وقت و " اینجا " قید مکان و " خوب " قید حالت هست

ممکن هست قیدی بر سر قید دیگر اضافه کرده شود : محمد بسیار دیر به خانه بازگشت

قید بر دو قسمت هست : مختص و مشترک
قید مختص اون هست که تنها در حالت قید هستعمال شود ، مانند : هرگز ، هنوز
قید مشترک اون هست که در غیر حالات قید نیز هستعمال شود ، مانند : خوب ، بد و امثال اون که گاهی صفت واقع شوند و گاهی قید : علی خوب کار می کند .

محمد شاگرد خوبی هست .



پاره ای از قیود مشهور از این برنامه هست :

1- قیود وقت : پیوسته ، همیشه ، گاه ، گاهی ، ناگاه ، ناگهان ، همواره ، دیر ، زود ، بامداد ، دوش ، پار ، پیرار ، شب ، روز ، دَردَم
2- قیود مکان : بالا ، پایین ، فرود ، چپ ، راست ، پیش ، پس ، اونجا ، اینجا ، درون ، برون ، هرجا ، همه جا ، ایدر
3- قیود مقدار : بیش ، کم ، بسیار ، اندک ، پاک ، سراسر ، یکسر ، بسی ، بسا ، چند ، چندان ، فراوان
4- قیود تاکید و ایجاب : البته ، لابد، لاجرم، ناچار، بی فرمودگو، بی گمان ، بدرستی ، راستی را ، بی چند و چون
5- قیود ترتیب : پیاپی ، دمادم ، نخست ، درآغاز ، درانجام ، دسته دسته ، یکان یکان ، پی ، اونگاه
6- قیود نفی : نه ، هیچ ؛ هرگز ، به هیچ وجه ، به هیچ رو ، اصلا ، ابدا ، مطلقا
7- قیود وصف : خندان ، شادان ، سواره ، پیاده ، لنگ لنگان ، عاقلانه ، آشکار ، نهان ، مردوار ، بنده دار ، آسان ، دشوار ، سربسته ، نهفته
8- قیود شک و ظن : پنداری ، گویی ، گوییا ، مگر ، شاید
9- قیود هستفهام : کدام ، چند ، چه سان ، مگر ، هیچ
10- قیود هستثنا : جز ، جز که ، مگر ، الّا
11- قیود تمنّی : کاشکی ، کاش ، ای کاش ، بو که ، آیا بود
12- قیود تشبیه : مانا ، همانا ، چنین ، چنان

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


90:

صفت
صفت
، کلمه ای هست که حالت و چگونگی چیزی یا کلمه ای را برساند و اقسام اون از این برنامه هست : صفت فاعلی ، صفت مفعولی ، صفت تفضیلی ، صفت نسبی

91:


صفت فاعلی

اون هست که بر نماينده ی کار یا دارنده ی معنی دلالت کند و علامت اون عبارت هست از :
1- " نده" که در پایان فعل امر می آید : پرسنده ، خواهنده ، شناسنده ، بافنده
2- " ان " مثل : خواهان ، پرسان ، دمان ، روان ، دوان
3- " الف " که اون نیز در پایان فعل امر می آید ، مثل : شکیبا ، زیبا ، خوانا ، گویا ، بینا ، پویا
4- " ار " غالبا در آخر فعل ماضی می آید ، مثل : خریدار ، خواستار ، برخوردار ، نامردار ، گرفتار
5- " گار " که بیشتر در آخر فعل امر و ماضی می آید ، مثل : آموزگار ، پرهیزگار ، آمرزگار ، آفریدگار
6- " کار " که غالبا به آخر اسم معنی ملحق می شود ، مثل : ستمکار ، فراموشکار
7- " گر " در آخر اسم معنی می آید ، مثل : پیروزگر ، دادگر ، بیدادگر

صفت فاعلی که به " نده " ختم شود ، غالبا در عمل و صفت غیر ثابت هستعمال می شود ، مثل : رونده ، یعنی کسی که عمل رفتن را انجام می دهد

صفاتی که به " ان " ختم می شود ، بیشتر معنی حال را می دهد : سوزان ، نالان ، روان ، دوان
صفاتی که به " الف " ختم می شود ، حالت ثابت را می رساند ، مثل : دانا
لغاتی که به " گار ، کار ، گر " ختم می شود مبالغه را می رساند مثل : آموزگار ، ستمکار ، ستمگر

"گار" همیشه سپس کلماتی که از فعل مشتق می شود می آید ولی " کار " پس از اسم معنی و غیر مشتق به کار می رود .

" گر " در غیر اسم معنی ، شغل را می رساند ، مانند : آهنگر و این جز صفات فاعلی نیست

92:

ترکیب صفت فاعلیصفت فاعلی چهار قسم دارد :

1- حالت اضافی که صفت ، به مابعد ِ خود اضافه می شود :
فزاینده ی باد آوردگاه فشاننده ی خون ز ابر سیاه

2- با تقدّم صفت و حذف کسره ی اضافه :
جهاندار محمود ِ گیرنده شهر ز شادی به هرکس رساننده بهر

3- با تاخیر صفت بدون اون که در اون تغییری رخ دهد :
منم فرمود یزدان پرستنده شاه مرا ایزد پاک داد این کلاه

4- با تاخیر صفت و حذف علامت صفت " نده " مانند سرافراز ، گردن فراز که سرفرازنده و گردن فرازنده بوده و این کار قیاسی هست .

هرگاه صفت فاعلی با مفعول یا یکی از قیود مثل : بیش ، کم ، بسیار ، پیش ، پس و نظایر اون ترکیب شود علامت صفت حذف می شود مثل : کامجوی ، پیش گوی ، کم گوی ، بسیار دان ، پیشرو ، پس رو

صفای که به " ان " ختم می شود ، هرگاه مکرر شود ، ممکن هست علامت صفت را از اول حذف نمايند ، مثل : لرزلرزان ، جنب جنبان ، پرس پرسان ، کش کشان

93:

صفت مفعولی
صفت مفعولی بر اونچه فعل بر او واقع شده باشد ، دلالت می کند ، مانند : پوشیده ، برده .

یعنی اونچه ، پوشیدن و بردن بر او واقع شده باشد و علامت اون " ه " ماقبل مفتوح هست که در آخر فعل ماضی در می آید .

ترکیبات صفع مفعولی از این برنامه هست :
1- اون که صفت را مقدم داشته ، اضافه نمايند ، مانند : پروده ی نعمت ، آلوده ی منت .
2- با تقدیم صفت و حذف حرکت اضافه ، مانند : آلوده نظر
3- اون که صفت را در آخر آورند و هیچ تغییری ندهند ، مثل : خوا آلوده ، شراب آلوده
4- مانند نوع سوم ولی با حذف علامت صفت ، مثل : خاک آلود ، نعمت پرورد ، دستپحت
5- با تاخیر صفت و حذف " ده " از پایان اون ، چنانکه به ترکیب صفت فاعلی شبیه باشد : پناه پرور ، دست پرور

هر گاه بخواهند صفت مفعولی را که تخفیف یافته ، جمع ببندند اون را به حال اول بر می گردانند ، مثلا : دست پروردگان
ولی در تخفیف صفت فاعلی برگردانیدن به حال اصلی لازم نیست ، مثل : گردنکشان ، سرافرازان ، نامداران

94:

صفت تفضیلی
صفت تفضیلی ، اون هست که در آخر اون لفط " تر " اضافه کرده شود و مفاد اون ، ترجیح موصوف هست بر شخص دیگر که در وجود صفت با او شریک و همتاست و اون تنها به آخر صفت و کلماتی که در معنی صفت باشد ، پیوسته شود ، مانند : گوینده تر ، شتابنده تر ، فزاینده تر ، گریانده تر ، مردتر ، برتر

صفت تفضیلی به یکی از سه طریق زیر هستعمال می شود :

1- با " از " : خرد از مال سودمندتر هست .
2- با " که" : دانش ، بهتر که مال .

سیرت ، پسندیده تر که صورت .
3- با اضافه ، چنانکه گوییم : تواناتر ِ امت کسی هست که دانایی او فزونتر باشد .


هر گاه بخواهند صفت تفضیلی را اضفه نمايند : " ین " در آخر اون می آورند : بزرگترین ِ شعرای ایران ، فردوسی هست .

الفاضی از قبیل : مه ، به ، که و بیش به معنی صفت تفضیلی هستعمال می شوند و در آخر اون نیز " ین " در می آورند ، مانند : مهین ، بهین ، کهین .

هر گاه " ین " در آخر صفات تفضیلی در آید ، افاده ی معنی تخصیص کند ، مثل : کمترین ، فاضلترین .

در این حالت اگر صفت تفضیلی را اضافه نمايند ، ما بعد اون را جمع آورند ، مثل : بزرگترین ِ مردان و فاضلترین ِ رجال امروز اوست .


و بدون اضافه باید لفظ مفرد هستعمال شود : تواناترین مرد ، بیناترین شاگرد

95:


صفت نسبی

صفت نسبی ، اون اتست که نسبت به چیزی یا محلی را برساند و علامت های اون عبارت هست از :
1- " ی " در آخر کلمه مانند : آسمانی ، زیمینی ، آتشی ، هوایی ، خاکی ، پارسی ، اصفهانی ، نیشابوری

"ی " نسبت همواره به مفرد ، پیوسته می شود و کلماتی از قبیل : کاویانی ، خسروانی ، کیانی ، پهلوانی ، نادر هست و بر اون قیاس نمی توان کرد .

2- " ه" مخفی و غیر ملفوظ : دو روزه ، یکشبه ، یکساله ، صده ، دهه ، هزاره
و این " ه " غالبا در ترکیبات عددی هستعمال می شود .

و گاهی تنهایی در غیر این مورد هستعمال شده هست : مثل : نبرده

3- " ین " و این در آخر اسما در می آید : سفالین ، جوین ، گندمین ، بلورین ، گلین و گاهی این ادات را با "ه " جمع می نمايند و در آخر کلمه می آورند : بلورینه ، زرینه ، سیمینه ، پشمینه

4- " گان " مانند : گروگان ، پدرگان

96:


صفات ترکیبی

صفاتی را که از ترکیب دو اسم یا اسم و اداتی حاصل شود ، مرکب یا صفت ترکیبی می گویند و اقسام اونم به شرح زیر هست :
1- ترکیب تشبیهی که از به هم پیوستن مشبه به به مشبه یا مشبه به به وجه شبه حاصل شود مثل : سرو قد ، مشکموی ، گلرنگ ، مشکبوی

2- ترکیب دو اسم بدون ادات : جفا پیشه ، هنر پیشه

3- ترکیب دو اسم به اضافه ی ادات مثل : نیزه به دست

4- ترکیب اسم با ادات که انواع بسیاری دارد :
الف - ترکیب " ب " و اسم : بنام ، بخرد
ب- ترکیب " با " و اسم : با نام ، با عقل ، با غیرت
ج- ترکیب " هم " با اسم که اشتراک را می رساند : همراه ، همنشین
د- ترکیب " نا " و "ن " با اسم : ناکام ، ناچار ، نامرد
ه- ترکیب " بی " با اسم : بی خرد ، بی شعور
و- ترکیب " مند " با اسم : هنرمند ، خردمند ، تنومند ، برومند
ز - ترکیب " ور " با اسم : هنرور ، دانشور ، سرور ، جانور ، گنجور ، رنجور ،مزدور
ح- ترکیب اسم با " ناک" که بیشتر افاده معنی علت و آفت میباشد : نمناک ، بیمناک


"بی " پیوسته بر سر اسم می آید ولی " نا " هم به اسم و هم به صفت می تواند متصل شود ولی هستعمال اون با صفت بیشتر هست .


97:

صفت سماعی و قیاسی

1- کلمه ای را که دارای معنی وصفی باشد و در زبان پارسی ِ کنونی برای اون اشتقاق یا ترکیبی در تصور نباشد ، صفت سماعی گویند : گران ، سبک ، نیک ، بد ، زشت ، تنگ ، کوتاه

2- کلماتی که بر رنگ دلالت می نمايند بیشتر صفت سماعی هستند : سپید ، سیاه ، سرخ ، زرد
و گاه قیاسی : نیلی ، آبی ، سرمه یی

3- صفات سماعی هنگام ترکیب مقدم هستند : گرانسنگ ، سبکمغز ، کوتاه قد
و گاه مؤخر می باشند : چشم سپید ، بالابلند

98:


طرز هستعمال صفت


1- صفت پیش از موصوف و سپس اون نیز می آید ، و هرگاه موصوف ، مقدم باشد به شکل اضافه ، هستعمال می شود و کسره ی اضافه بر حرف آخر موصوف وارد می شود

2- هرگاه موصوف به " و " و یا " الف " ختم شود ، در آخر اون " ی " اضافه می شود و وقتی به " ه " مخفی تمام شود ، " ی " ملیِّنه اضافه می شود

3- صفت های مرکب ، غالبا به واسطه ی یکی از اجزای خود به موصوف ، مرتبط می شوند و بنابراین از صفت و موصوف تشکیل می شوند

4- مطابقه ی صفت با موصوف روا نیست و چون موصوف ، جمع باشد صفت را مفرد می آورند و همین روش میان نویسنگان و شاعران معمول بوده و هم اکنون نیز متداول هست و برخلاف این نیز مواردی در سخن بزرگان دیده شده که صفت را با موصوف تطبیق می دهند

99:

تعدد صفت و موصوف
هرگاه موصوفی دارای چند صفت باشد اون را به یکی از سه طریق هستعمال مینمايند :
الف - موصوف را مقذم می نمايند و صفات را به همدیگر اضافه می نمايند
ب- اونکه صفات را به هم عطف می نمايند
ج- بعضی از صفات را پیش از موصوف و بعضی را پس از اون می آورند و در صورتی که در آخر موصوف " ی " وحدت نباشد ، اضافه می نمايند

هرگاه صفت و موصوف ؛ متعدد باشد ، ممکن هست اون را به یکی از چند طریق هستعمال نمايند :
الف - هر صفتی با موصوف خود ذکر شود
ب- موصوف ها مقدم و صفت ها مؤخر باشند و در این صورت یا هر دو صفت به هر دو موصوف ممکن هست راجع شود یا اون که هر صغنی به یکی از موصوف ها تعلق گیرد

و نیز ممکن هست یک صفت دارای دو موصوف باشد

100:

تقدیم صفت بر مضاف الیه
در موقعی که موصوف را بخواهند اضافه نمايند ، صفت را می آورند و پس از اون عمل اضافه را انجام می دهند و این مطرد و در نظم و نثر متداول هست ، ولی در بعضی مواقع اضافه را بر وصف ، مقدم می نمايند

101:


ضمیر موصوف

ضمیر "من" از میانه ی ضمایر ، موصوف واقع می شود

در سایر ضمایر ، صفت در حکم توضیح و به منزله ی بدل هست

102:



" ی " وحدت در موصوف و صفت

" ی " وحدت یا در آخر صفت در می آید چنانکه گوییم : " مرد فاضلی هست .

طبع لطیفی دارد " و اکنون این طریقه زبان فارسی معمول هست .

یا در آخر موصوف ، مذکور می افتد

هر گاه مقصود از صفت بیان جنس و نوع موصوف باشد ، بیشتر اون را با " ی " وحدت همراه می نمايند و در اول اون لفظ " ازین " می آورند

هر گاه مقصود تعداد و شمردن اوصاف باشد ، اون را هم عطف نمی نمايند

در موقع ندا و الحاق " ی " وحدت به هر یک از صغت ها ، مقصود شمردن و تعداد اوصاف باشد و غالبا موصوف ذکر نمی شود .




103:


حرف ربط

حرف ربط یا پیوند ، کلمه ای هست که دو عبارت یا دو کلمه را به یکدیگر ربط و پیوند دهد و بر دو گونه هست : مفرد و مرکب

حروف ربط مفرد : و ، یا ، پس ، اگر ، نه ، چون ، چه ، تا
حروف ربط مرکب : چون که ، چندان که ، زیرا که ، همین که ، همان که ، بلکه ، چنانچه ، چنان که ، تا اینکه

کلمه ی " تا "

در جایی که به معنی انتها و با متمم ذکر شود ، از حروف اضافه هست مثل :
از امروز تا سال هشتاد و پنج ببالدش گنج و بکاهدش رنج

و اگر حرف ربط باشد ، به معانی دیگر هست ، مثل :

1- شرط : تا غم نخورد و درد ، نیفزود قدر ِ مرد تا لعل ، خون نکرد جگر ، قیمتی نیافت

2- مرادفِ " همین که " تا برگرفت قافله از باغ ، عندلیب زاغ سیه به باغ درآورد کاروان

3- عاقبت و فرجام :
تا ببینم سرانجام چه خواهد بودن تا ببینم که از عیب چه آید به ظهور

4- سببیت و نتیجه :
نام نیک رفتگان ضایع مکن تا بماند نام نیکت بربرنامه

5- مرادف ِ " که " عمر گرانمایه درین صرف شد تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

6- مرادف ِ " چندان که " ، " هرقدر که " : مزن تا توانی بر ابرو گره که دشمن اگرچه زبون دوست به

7- دوام و هستمرار : تا سال و ماه و روز و شب هست اندرین جهان فرهنده باد روز و شب و ماه و سال تو

8- به معنی " زنهار " : ز صاحب غرض تا سخن نشونی که گر کاربندی پشیمان شوی



که :

کلمه ی " که " در صورتی که حرف ربط و پیوند باشد ، به حساب مقام ، در معانی مختلف به کار می رود از قبیل :

1- سببیت و تعلیل : ای فرزند ! رساتگو باش که راستی مایه ی رستگاری هست .

2- تفسیر و تبیین :

شنیدستم که هر کوکب جهانی هست جداگانه زمین و آسمانی هست

3- در مورد مفاجات و امر ناگهانی : در این سخن بودیم که دو هندو از پس سنگی سر برآوردند

4- به معنی " اگر " : بنده ی گنهکار چه کند که توبه نکند ، چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را .

5- به معنی " بلکه " : نه بلبل برگلش تبسیح خوانی هست که هر خاری به تسبیحش زبانی هست

6- به معنی " از " متمم صفت تفضیل : به سختی مردن به که بار منت دونان بردن

7- در موقع دعا : چه خوش فرمود فردوسی پاکزاد که رحمت بر اون تربت پاک باد



چه :
کلمه ی " چه " در صورتی که به معنی تعلیل ، مرادف ِ " زیرا که " یا در مورد مساوات و برابری ، مرادف " خواه " باشد ، از حروغ ِ پیوند هست

مثال تعلیل : ای فرزند ! هنرآموز ، چه بی هنر همه جا خوار و بی مقدار هست
سپس "چه" تعلیل ، آوردن ِ لفظ " که " غلط هست .

مثال مساوات و برابری : چه مردن دگر جا چه در شهر خویش سوی اون جهان ره یکی نیست بیش

در صورتی که به معنی " چه قدر " و " بسیار : باشد ، از قیود هست :
چه خوش باشد که سپس انتظاری به امیدی رسد امیدواری

اگر به معنی " چیز " باشد ، موصول هست و چون پرسش را برساند از ادوات هستفهام هست :
من اون چه شرط بلاغ هست با تو می گویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

مثال هستفهام و پرسش :
کافران ! از بت بی جان چه تمتع دارید باری اون بت بپرستید که جانی دارد



کلمه ی " چو " با " واو " مخفف " چون " به معنی " مانند " و " وقتی که " باشد و در غیر این صورت " چه " بدون " واو " هست :
چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-..-.-.-.-.-.-.


104:


قید

کلمه ای هست که مفهوم فعل یا صفت یا کلمه ی دیگر را به چیزی از قبیل : وقت ، مکان ، حالت و چگونگی مقید سازد و از ارکان اصلی جمله باشد ، مانند : هوشنگ پیوسته کار می کند ، هرگز بیکار نمی نشیند ، هر پرسش را عاقلانه جواب می دهد .

کلمات پیوسته ، هرگز و عاقلانه از قیود هستند .

ممکن ایت یک جمله دارای چند قسم از قیود باشد : بهرام ، امروز اینجا خوب کار کرد .
" امروز " قید وقت و " اینجا " قید مکان و " خوب " قید حالت هست

ممکن هست قیدی بر سر قید دیگر اضافه کرده شود : محمد بسیار دیر به خانه بازگشت

قید بر دو قسمت هست : مختص و مشترک
قید مختص اون هست که تنها در حالت قید هستعمال شود ، مانند : هرگز ، هنوز
قید مشترک اون هست که در غیر حالات قید نیز هستعمال شود ، مانند : خوب ، بد و امثال اون که گاهی صفت واقع شوند و گاهی قید : علی خوب کار می کند .

محمد شاگرد خوبی هست .



پاره ای از قیود مشهور از این برنامه هست :

1- قیود وقت : پیوسته ، همیشه ، گاه ، گاهی ، ناگاه ، ناگهان ، همواره ، دیر ، زود ، بامداد ، دوش ، پار ، پیرار ، شب ، روز ، دَردَم
2- قیود مکان : بالا ، پایین ، فرود ، چپ ، راست ، پیش ، پس ، اونجا ، اینجا ، درون ، برون ، هرجا ، همه جا ، ایدر
3- قیود مقدار : بیش ، کم ، بسیار ، اندک ، پاک ، سراسر ، یکسر ، بسی ، بسا ، چند ، چندان ، فراوان
4- قیود تاکید و ایجاب : البته ، لابد، لاجرم، ناچار، بی فرمودگو، بی گمان ، بدرستی ، راستی را ، بی چند و چون
5- قیود ترتیب : پیاپی ، دمادم ، نخست ، درآغاز ، درانجام ، دسته دسته ، یکان یکان ، پی ، اونگاه
6- قیود نفی : نه ، هیچ ؛ هرگز ، به هیچ وجه ، به هیچ رو ، اصلا ، ابدا ، مطلقا
7- قیود وصف : خندان ، شادان ، سواره ، پیاده ، لنگ لنگان ، عاقلانه ، آشکار ، نهان ، مردوار ، بنده دار ، آسان ، دشوار ، سربسته ، نهفته
8- قیود شک و ظن : پنداری ، گویی ، گوییا ، مگر ، شاید
9- قیود هستفهام : کدام ، چند ، چه سان ، مگر ، هیچ
10- قیود هستثنا : جز ، جز که ، مگر ، الّا
11- قیود تمنّی : کاشکی ، کاش ، ای کاش ، بو که ، آیا بود
12- قیود تشبیه : مانا ، همانا ، چنین ، چنان

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


105:

اصوات
اصوات ، کلماتی هستند که در موارد : آفرین ، تخسین ، شفرمودی ، ندا ، فریاد ، بیم ، آگاهی ، تنبیه ، تحذیر و همانندی های اون ها فرموده می شوند و هرگاه به معنی فعل باشند ، همچون افعال دارای مفعول و متمم می شوند

نمونه ی اصوات مشهور :

ندا : ای ، ایا
تعجب و شفرمودی : وه ، وه وه ، ای شفرمودا ، عجبا
آفرین و تحسین : زه ، خَه ، خوشا ، خُنُک ، به به
درد و افسوس : وای ، آه، آوخ ، آخ ، دریغ ، دریغا
تنبیه و تحذیر : ها ، هین ، هان ، هلا ، الا ، زنهار


الا تا نخواهی بلا بر حسود که اون بخت برگشه خود در بلاست
سنگی به چند سال شود لعل پاره ای زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ

" الف " ندا که ملحق به آخر کلمات شود نیز جز اصوات هست ، مانند : خدایگانا ، شهریارا ، خداوندا ، یارا


-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.

-.-.-.-.-.-.-

106:


حرف اضافه

مقصود از حروف اضافه ، کلماتی هست که نسبت ِ میان دو کلمه را بیان کند و مابعدِ خود را متمم کامه ی دیگر برنامه دهد ، چنان که معنی کلمه ی نخستین ، بدون ذکر ِ دوم ، ناتمام باشد ، مانند : به تو می گویم .

با شما خواهم رفت .

از او پرسیدن .

که معانی این افعال بدون حرف اضافه ناتمام هست .

مشهورترین جروف اضافه عبارتند از : ب ، با ، از ، بر ، تا ، در ، اندر ، نزد ، نزدیک ، پیش ، برای ، بهر ، روی ، زیر ، زبر ، سوی ، میان ، پی

" به " در این معانی هستعمال می شود :
1- به معنی " همراه " که از اون به مصاحبت تعبیر نمايند : به ادب سلام کرد ، به سلامت عزیمت نمود .
2- ظرفیت وقتی و مکانی :
دهقان به سحرگاهان کز خانه برآید نه هیچ بیارامد و نه هیچ بپاید

ای که گویی ، به یمن بوی دل و رنگ وفاست به خراسان طلبم کان به خراسان یابم

3- " قسم " : بگویم که بنیاد سوگند چیست خرد را و جان ِ تو را بند چیست
بگویی به دادار خورشید و ماه به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه

4- در بیان جنس ، چنان که به جای اون " از جنس ِ " بتوان هستفاده کرد : به امت شمار ، به مرد مدار .
5- به معنی " طرف " و " سو ی " : چو زین کرانه شِه شرق دست برد به تیر بر اون کرانه نماند از مخالفان دیّار

6-" هستعانت " معنی می دهد و در این صورت اونچه پس از اون آید ، افزار کار و عمل هست : به لشکر توان کرد این کارزار به تنها چه برخیزد از یک سوار

7-" تعلیل " و در این حال ، مابعد ِ اون علت ِ حکم هست : به جرم خیانت به کیفر رسید .

به گناه خود مأ خوذ گردید .

8- بر مقدار دلالت می کند : به دامن در فشاند

9-در آغاز و ابتدای سخن به کار می رود :
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد

10- به معنی " برای "
:
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند که تو در برون چه کردی که درون کعبه آیی

11- سازگاری و توافق می باشد : اگر جز به کام من آید جواب من و گرز و میدان افراسیاب

12- بر عوض و مقابله دلالت می کند :
آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق خرمن به جوی خوشه ی پروین به دو جو

13- به معنی هستعلا هست و در این هنگام اون را به " بر " تأکید توان کرد : نهاد افسرش پست بر خاک بر همی کرد نفرین به ضحاک بر

14- به معنی " را " : به من فرمود ، به من داد ، به من بخشید

15- قرب و نزدیکی :
که فردا به داور بود خسروی گدایی که پیشت نیرزد جوی

16- به معنی نهایت و پایان هست : از باختر به خاور شتافت .

17- برای ترتیب : دم به دم ، خانه به خانه

18- افاده ی تشبیه کند :
لطفش به بهار شادمانی هست قهرش به سموم زندگانی هست

19- در توضیح و تفسیر به کار می رود :
به تن زنده پیل و به جان جبرئیل به کف ابر بهمن به دل رود نیل

حرف " ب " در اول بعضی افعال برای زینت می آید : بگو ، بروم ، بیا ، بزند ، برفت و گاهی در اول اسم می آید و به اون معنی وصفی می دهد : بهوش ، بخرد ، بدانش





" با " در این معانی هستفاده می شود :

1- به معنی مصاحبت و همراه بودن :
از دشمنان دوست حذر گر کنی رواست با دوستان ِ دوست تو را دوستی نکوست

2- به معنی طرف و سوی باشد :
بَرَد از وی پیامی چند با او زلیخا را دهد پیوند با او
با شیراز شد ، با یزد رفت ، با شهرستان تهران آمد .

3- هستعانت را می رساند : جهان را با دیده ی عبرت ببین .

با دست ِ توانا به ناتوان یاری کن .

4- برای مقابله و برابری می آید :
با روی تو آفتاب دیدم خوب هست و لیکن اون ندارد

5- به جای " با وجود " می آید :
با صیقل ضمیر تو چون عکس آینه مرئی شود ز ظِلّ بدن صورت حواس

در کلمه ی " با اونکه " نیز همین معنی را دارد و در قدیم به جای اون ، " باز اونک " می فرمودند .
گاهی " با " با اسم ترکیب می شود و معنی صفت به اسم می دهد : با دانش ، با خرد ، باهوش
این گونه " با " جز کلمه ی مرکب هست و حرف اضافه نیست .



" از " دارای معانی فراوانی هست :

1- بیان جنس می کند و مابعد اون مبیّن کلمه ی پیشین هست :
درفشش سیاه هست و خفتان سیاه ز آهنش ساعد ز آهن کلاه

2- برای تبعیض آید و این در صورتی هست که مابعد اون جمع یا اسم جمع یا اسم عام باشد :
شنیدم که در مرزی از باختر برادر دو بودند از یک پدر

3- سببیّت را می رساند :
گر خدا خواهد نفرمودند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر

4- مجاورت را می رساند : کاران از شهر گذشت ، چاره از دست ما رفت

5- آغاز و ابتدا را می رساند و ناچار پس از اون لفظی باید باشد تا معنی وقت یا مکان را برساند : آمد نوروز هم از بامداد آمدنش فرخ و فرخنده باد

6-مِلک و اختصاص را می رساند : این خانه از من هست .

این دفتر از کیست ؟ ، این خانه از اون من هست

7- مفید معنی تفضیل می باشد : سگ حق شناس به از امت ِ ناسپاس

8- " از " اگر با کلمه ی " بَر " مرکب شود ، به معنی هستعلا هست :

چو یک هفته بگذشت هشتم پگاه نشست از بر ِ گاه پیروزشاه





" بَر " به معنی بالا هست :
دولت از گوهر زینت نه فرود هست و نه بر نصرت از گوشه ی تاجت نه فراز هست و نه باز

به همین جهت از اون کلمه ی " برتر " را ساخته اند .
در سر افعال نیز پیشاوند هست که بالا بودن و ارتفاع را می رساند : برآمد ، برانگیخت ، برافراشت ، برداشت
در این دو مورد کلمه ی " بر " از حروف اضافه نیست و در موارد زیر از حروف اضافه هست :

1-حس بالا بودن چیزی را می رساند :
همچنان باز از خراسان آمدی بر پشت پیل کاحمد مرسل به سوی جنّت آمد از براق

2- در وجوب و لزوم : بر شماست که این کار را اجرا کند و پاداش اون بر من هست .

3- در موقع قصد و آهنگ :

بر اون سرم که اگر همتم کند یاری ز بار منت دونان کنم سبکباری

4- در پیاپی بودن و ترتیب و اون وقتی هست که اسم سپس اون مکرّر شود :
اون که چون پسته دیدمش همه مغز پوست بر پوست بود همچو پیاز



" در " دارای چند معنی هست :

1- ظرفیت رامی رساند که می تواند واقعی یا حسی باشد : چند کتاب در خانه دارم .

امروز در منزل نمی مانم .

نکوکاران در آسایشند و بدکاران در رنج .

2- سوی و طرف را می رساند :

نگه کرد رنجیده در من فقیه نظر کردن ِ عاقل اندر ****

3- به معنی " را " :
ز تو آیتی در من آموختن زمن دیو را دیده بر دوختن

4- قُرب و مصاحبت را می رساند :
دل به تو داده هست نشانی مرا در تو رسم گر برسانی مرا

5- اتصال و کثرت : سپر در سپر ، عنان در عنان ، باغ در باغ

کلمات در ، اندر ، درون ، اندرون ، گاه به یک معنی هستعمال می شود ، با این تفاوت که لفظ " درون و اندرون " با کسره اضافه و " در " و " اندر " بدون کسره ی اضافه می آیند .

هرگاه " در " و " اندر " بر سر فعل بیایند ،حرف اضافه نیستند :
بخت بازآید از اون در که یکی چون تو درآید روی میمون تو دیدن درِ ِ دولت بگشاید





" تا " در موقعی حرف اضافه هست که به معنی نهایت باشد :
از خانه تا بازار رفتم .

از بام تا شام کار کردم .

روز را تا شب راه رفتم

در غیر این موارد حرف ربط هست .



کلمات نزد و پیش در معنی به هم نزدیک و حضور داشتن چیزی یا کسی را می رساند :
نزد من هست .

پیش او بود

و گاهی از اون ، معنی سوی و طرف هستفاده می شود :
نزد او رفت .

پیش او شتافت


" نزدیک " بر قرب مکان دلالت می کند : نزدیک او نمی توان رفت .

و گاه قرب ِ وقتی را می رساند :
و نزدیک هست که او را از سراندیب آورده ام

" نزدیک " گاهی صفت هستعمال می شود : راه ِ نزدیک


" زی " مفید معنی جهت می باشد :
زی حربِ تو آمده هست دیوی بدفعل تر از همه شیاطین

گاهی در موقع عقیده و نظر به کار می رود :
دیبای دل هست ، شرم زی عاقل حلوای دل هست ؛ علم زی والا
خرسند مشو به نام بی معنی نام تهی هست زی خرَد عنقا

در بیت اول " به عقیده ی عاقل " در بیت دوم " به نظر خرد " می باشد

" پی " به معنی " برای " و " به جهت " به کار می رود :
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم


حروف اضافه مرکب :
هرگاه حرف اضافه بیش از یک کلمه باشد ، اون را حرف اضافه مرکب می خوانند : از برای ، از پی ، از روی ، از بهر ، به چیز ، در نزد ، درباره



کلماتی که بر ظرفیت دلالت نمايند : زیر ، رو ، پیش و نزدیک وقتی حرف اضافه می باشند که با متمم همراه شوند : کتاب روی میز هست .

قلم زیر کاغذ هست .

در غیر این صورت ، قید یا صفت هستند : نزدیک رسید .

پیش آمد

هر یک از حروف اضافه به قسمی از افعال ، اختصاص دارد : بحث کردن ، دوستی کردن ، دشمنی ورزیدن به " با " ختم می شود .

افعال ِ پرسیدن ، ترسیدن ، خواستن ، شنیدن با " از " هستعمالمی شوند و از این قاعده مستثنی هست ، فعل آویختن ، شستن ، جدا کردن و هر چه در وجود محتاج به افزار و آلات باشد می تواند با " از " ، " به " ، " با " تمام شود .



" از " تخفیف یافته ، به صورت ِ " ز " در می آید و به همان معنی که در بالا نوشته شد هستعمال می شود .


-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


107:

عدد
عدد لفظی هست که در تعیین عده ی اشیا و اشخاص به کار می رود و شماره ی اون را بیان می کند :
دو کتاب و پنج قلم .



عدد بر چهار قسم هست : اصلی ، ترتیبی یا وصفی ، کسری ، توزیعی

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


108:


اعداد اصلی

اعداد اصلی در زبان پارسی بیست کلمه هست از این برنامه :
یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، هفت ، هشت ، نه ، ده ، بیست ، سی ، چهل ، پنجاه ، شصت ، هفتاد ، هشتاد ، نود ، صدهزار .
عددهای دیگر از قبیل : یازده ، دوازده ، سیصد ، دو هزار ، از ترکیب این اعداد حاصل می شوند .

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


109:

عدد مبهم " چند " عدد نامعلوم را می رساند ، چنان که گویی : چند شاگرد دیدم ، که عده ی شاگردان معلوم نیست و چندان و چندین هم در مقدار غیر معین هستعمال می شود .
کلمه ی " اند " از سه تا نه را می رساند : هفتاد و اند سال در جهان بزیست

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

110:

آوردن " ی " نکره در آخر عدد و معدود
هرگاه در آخر معدود " ی " نکره بیاید ، تقدم اون بر عدد ، روا باشد :
مردی پنج برفتند ، سالی دو برآمد .
در این صورت ، عدد ، معنی وصفی به خود می گیرد

"ی " نکره در عدد " یک " گاهی به آخر عدد و معدود متصل می شود :
یکی کودکی مهتر اندر برش پژوهنده زند و هستا سرش


یا اون که تنها به عدد متصل می شود :
به قلب سپاه اندرون نوشزاد یکی ترکِ رومی به سر بر نهاد

گاهی تنها در آخر معدود ذکر می شود
در شعر ، معدودی را که " ی " نکره به آخر اون متصل نشده باشد ، بر عدد ، مقدم می توان داست :
بسی رنج بردم درین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی

که اصل در اون " سی سال " بوده هست
معدود را گاه با " از " هستعمال می نمايند :
گر صد هزار از گهردار تیغ ز پیش و پس خود همی تاخت میغ
هزار اسب رود از فسیله گزید دو ره ده هزار از بره سر برید

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


111:

عدد تردیدی
هر گاه دو عدد در مورد تردید ، ذکر می شوند ، عطف اونها به همدیگر جایز نیست :
پنج شش منزل خریدم .

سه چهار کتاب خواندم .

اگر دو عدد از طبقه ی هم باشند ( آحاد ، عشرات ...

) معدود در آخر ِ اعداد می آید :
دو سه شاگرد آمدند .


اگر دو عدد از طبقه ی هم نباشند معدود در آخر ِ هر یک ذکر می شود :
نه کتاب ده کتاب خواندم .

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


112:

چگونگی تعیین مقدار معدود
هر گاه بخواهند مقدار چیزی را معین نمايند ، لفظی را که بر مقدار دلالت کند ، پس از عدد می آورند :
دو من قند ، سه خروار شکر ، چهار سیر نبات ، دو مثقال چای

گاهی پس از عدد ، لفظی متناسب معدود می آورند :
در انسان => نفر
در حیوان => رأس
در لبس و فرش => دست
شمشیر => قلاده
تفنگ => قبضه
توپ => عراده
کشتی => فروند
کتاب => جلد
شال => طاقه
تخمه و پسته ....

=> دانه و عدد
انگشتر => حلقه
لؤلؤ => رشته


-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


113:

توضیح عدد
هر گاه عدد ، بیش از " یک " و معدود ، لفظی عام باشد ، اون را توضیح می دهند :
مرا بهره دو چیز آمد ز گیتی دل راد و زبان ِ مدح گستر

و باشد که اون را به وسیله ی تقسیم و به اضافه ی لفظ " یکی " و " دیگر " تفسیر نمايند :
خدای را دو جهان هست : فعلی و عقلی یکی به مایه قلیل و دگر به مایه کثیر

اعداد ژ از صد به بالا ، جمع بسته می شوند : صد ها ، هزارها ، هزاران ، صدهزاران

و جمع از صد تا یک معمول نیست مگر با حذف معدود در شعر

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


114:

حذف معدود
حذف معدود در نظم و نثر معمول هست :
پدرشان ز گیتی چو بر بست رخت شدند این دو ، جوینده ی تاج و تخت

و در این هنگام عدد را نیز جمع می بندند :
به یم جای بودند خوش هردوان همه راه هم پرسش و هم عنان

سالار کیست پس چو ازین هفتان هر یک موکّل هست به کاری بر

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


115:

اعداد ترتیبی یا وصفی

عدد ترتیبی ، اون هست که بیان ِ مرتبه ی معدود کند :
پنجم ، چهارم
چون این گونه اعداد ، در معنی صفت هستند ، اونها را وصفی نیز می گویند .

اعداد ترتیبی را از اعداد اصلی می گیرند ، بدین طریق که حرف آخر عدد را مضموم نمايند و میمی به آخر اون درآورند :
دوم ، سوم ، چهارم ، دهم ، بیستم

به جای کلمه ی " یکم " نخست و نخستین می گویند .

" یکم " در زبان پارسی متروک هست .

گاه در پایان اعداد وصفی " ین " اضافه یم شود : دومین ، هفتمین ، دهمین ، صدمین ...

لفظ " دوم " و " سوم " را دویم و سیّم نیز گویند
معدود اعداد ترتیبی در معنی ، موصوف و تقدیم و تاخیر اون جایز و متداول هست :
سومین روز ، روز سوم

حذف معدود در اعداد ترتیبی با وجود قرینه جایز هست :
چو یک هفته بگذشت هشتم ، پگاه نشست از بر تخت پیروزه ، شاه

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


116:

عدد توزیعی
اون هست که معدود را به مقدار متساوی ، بخش نمايند :
پنج پنج ، ده ده ، صد صد ، هزار هزار

علامت اون در زبان پارسی " گان " بوده هست :
ده گان ، صد گان ، هزارگان
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


117:

اعدا کسری
عدد کسری ، اون هست که پاره یی از شمار درست را برساند :
چهار یک ، پنج یک ، صد یک
هزار یک زان کو یافت از عطای ملوک به من دهی سخن آید هزار چندانم

اکنون اعداد کسری را به شکل عدد وصفی هستعمال می نمايند :
یک دوم ، سه دهم ، هفت صدم

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


118:

ضمیر
ضمیر ، کلمه یی هست که به جای اسم نشنید و از تکرار اون ما را بی نیاز کند ، مانند :
بهرام گور با بزرگان فرمود : این خسرو که شما او را مَلِک کردید و میراث من او را دادید خویشتن را به مردی با او بیازمایم .

ضمیر " او " برای تکرار نشدن ِ " خسرو " به کار رفته هست
" خسرو " مرجع ضمیر برای " او " هست .

حالات ضمیر

چون ضمایر به جای اسم می نشینند ، حالات اسم را دارا هستند ، یعنی هم فاعل شوند هم مفعول هم مضاف الیه به جز حالت ندا که به ندرت واقع شوند .

مثال :
به هر چه روی نهم یا به هر چه رای کنم قوی هست دست مرا تا تو دستیار منی
درین بیت ضمیر " م " در افعال " نهم " و " کنم " فاعل و ضمیر " مرا " مفعول و ضمیر " من " مضاف الیه هست .

حالت ندا ، مانند :
می به دهن برد و چو می گریست کای من ِ بیچاره مرا چاره چیست



اقسام ضمیر

ضمیر بر سه قسم هست : شخصی ، اشاره ، مشترک

ضمیر شخصی :
اون هست که برای تعیین یکی از سه شخص : متکلم ، مخاصب و غایب به کار رود ، مثال :
من اونچه شرط بلاغ هست با تو می گویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
ضمایر " من " و " م " برای متکلم و ضمیر " تو " برای مخاطب هست
ضمیر شخصی بر دو گونه هست : 1- پیوسته یا متصل 2- گسسته یا منفصل
ضمیر پیوسته اون هست که به کلمه ی پیش از خود ، متصل باشد و تنها فرموده نشود ، مثال :
تن آسایی و کاهلی دور کن بکوش و ز رنج تنت سور کن

ضمیر شخصی پیوسته بر دو نوع هست : 1- فاعلی 2-مفعولی و اضافه

ضمیر فاعلی : م یم می بردم می بردیم
ی ید می بردی می بردید
د ند می برد می بردند


ضمیر پیوسته ی " د " مخصوص سوم شخص مفرد غایب مضارع و امر هست و در سوم شخص سایر افعال ، ضمیر ، پنهان هست



در مصدر هایی که به " دن " ختم می شود ، مانند : بردن ، سپردن ، آوردن
در سوم شخص مفرد ماضی ، " د " جز کلمه هست و ضمیر محسوب نمی شود



ضمیر مفعولی و اضافه :
م ت ش مان تان شان
بردم بردت بردش بردمان بردتان بردشان

ضمایر متصل " ت ، ش، مان ، تان ، شان " اگر به فعل یا ضمیر یا حروف ، متصل شوند ، حالت مفعولی دارند و اگر به اسم یا صفت متصل شوند ، حالت مغعولی اضافه دارند

در کلماتی که به " ی " غیر ملفوظ ختم شده باشد قبل از ضمیر پیوسته ی مفرد ، همزه می آورند
خانه ات ، جامه اش

و اگر کلمه ای مختوم به " واو " یا " الف " باشد " ی " اضافه می نمايند :
مویم ، رویت ، جایم ، پایت ، صدایش



ضمیر گسسته یا منفصل اون هست که تنها ذکر می شود و حالات اسم در اون جاری هست

حالت فاعلی :
من ما
تو شما
او ایشان


حالت مفعولی :
مرا ما را
تو را شما را
او را ایشان را

حالت ندا که در ضمایر کم و نادر هست : می به دهن کرد و چو می می گریست کای من بیچاره مرا چاره چیست



مفرد و جمع در ضمیر


اگر چه " ما ، شما ، ایشان " خود جمع " من ، تو ، او " هست ولی گاهی ما و شما را نیز جمع بسته " مایان " " شمایان " می گویند
گاهی برذای تجلیل ، ضمیر جمع را به جای مفرد به کار می برند
در سه حالت به جای " من " می توان " ما " به کار برد :
1- اگر گوینده ، پادشاه یا امیر باشد
2-اگر گوینده خود را نمیانده ی طبقه یا طایفه ی خاصی معرفی کند
3- اگر گوینده نویسنده یا شاعر باشد

ضمیر اشاره :

" این " و " اون " برای اشاره به دور هست
گاهی در شعر بر عکس این را انجام می دهند
در جمع این و اون اگر مرجع اونها مشخص باشد ، گویند : اینان - اونان و اگر غیر مشخص باشد ، گویند : این ها - اون ها

اگر " به " به " این " و " اون " اضافه شود به صورت : " بدین " و " بدان " می آید
حرف "د " اضافه شده در زبان پهلوی " ت " نوشته و فرموده می شد

حالات ضمیر اشاره :
1- حالت فاعلی 2- حالت مفعولی 3- حالت اضافه




گاهی این و اون مرجع معینی ندارند پس اونها را ضمیر نمی دانیم و از مبهمات شمرده می شوند


ضمیر مشترک :

ضمیر متشرک اون هست که با یک صیفه در میان متکلم و غایب و مخاطب مشترک باشد و همیشه مفرد هستعمال شود :
من خود آمدم ما خود آمدیم
تو خود آمدی شما خود آمدید
او خود آمد ایشان خود آمدند

ضمیر مشترک را ضمیر نفس نیز گویند .

" خویشتن " و " خویش " هم ضمیر مشترک هستند

ضمایر مشترک هم حالات فاعلی مفعولی و اضافه می گیرند



هرگاه " خود " با کلمات دیگر ترکیب شود ، صفت مرکب یا اسم مرکب خواهد بود :
بیخود ، خودپسندی


-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


119:

کنایات
هر کلمه یی که معنی اون پوشیده و دانستنش محتاج قرینه باشد ، اون را کنایه گویند .

کنایه بر پنج نوع هست :
ضمیر ، اسم اشاره ، موصول ، مبهمات ، ادوات پرسش یا هستفهام
هر یک از این انواع ، نیازمند کلمه دیگری هست که معنی اون را روشن و آشکار کند ، مانند مرجع برای ضمیر و مشارالیه برای اسم اشاره و تمیز برای مبهمات

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


120:

اسم اشاره

" این " و "اون " هرگاه با اسم ذکر شوند ، اسم اشاره هستند و چون به جای اسم بیایند ، ضمیر هستند

در بعضی کلمات به جای " این " ، " ام " می آورند ، که در وقت قدیم ، اسم اشاره و معمول بوده و حال ، متروک شده ، مانند :
امشب ، امروز ، امسال
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


121:

موصول
کلمه ای هست که قسمتی از جمله را به قسمت دیگر می پیوندد و اون را دو صیغه هست : که و چه
" که " در عاقل و " چه " در غیر عاقل به کار می رود

به همراه موصول کلمات زیر به کار می رود :
این و اون هر ضمایر شخصی ی نکره



گاهی در " ای اونکه " ، " اون " حذف می شود

اقسام " که " و " چه "

بر سه قسم هست : موصول ، حرف ربط ، هستفهام
هر گاه که و چه قسمتی از جمله را به قسمت دیگر پیوندد ف موصول هست و اگر دو جمله را به هم پیوندد ، حرف ربط ، و چون پرسش را برساند ، هستفهام هست .



در قدیم " کجا " را به جای " که " موصول می آورده اند

" که " موصول را گاهی برای تاکید هستعمال می نمايند :
بدبخت که منم

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


122:

ادوات پرسش
کلماتی که در سوال و هستفهام به کار می روند ، ادوات پرسش نامیده می شوند

" که " در اشخاص
" چه " در اشیا
گ کجا " در مکان
" کدام و کدامین " برای تردید " کو " برای مکان " کجا " برای مکان " چون " در چگونگی " چند " در مقدار وقت
" کی " برای وقت " مگر " برای انکار " هیچ " برای انکار


در جمع " که " گویند : کیان و در جمع " چه " چه ها
اگر " که " و " چه " به غعل متصل سوند گویند : کیست و چیست
در " که " و " چه " حالات اسم جاری هست : فاعلی مفعولی اضافه

123:

مبهمات
کلماتی هستند که کسی یا چیزی را به طرز مبهم نشان می دهند :
هر ، کس ، اند ، دیگری ، هیچ ، چند ، این و اون ، فلان ، بهمان

سپس هیچ ، معمولا فعل نفی می آورند
" اون " و " این " هر گاه مرجه معینی نداشته باشند ، از مبهمات هستند
" فلان " و " بهمان " و " دیگری " و " دیگران " کنایه از اشخاص غیر معین هست


" یکدیگر " و " یکدگر " از مبهمات مرکب هست
" چند " کنایه از عددی غیر معین هست
" همه " نیز از جمله ی مبهمات هست
" همگان " و " همگی " نیز مبهم هست
" همه کس " از مبهمات مرکب هست
" همان " و " همین " مبهم هستند
" چنان و چنین " از مبهمات مرکب هست

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

124:

اسم اشاره

" این " و "اون " هرگاه با اسم ذکر شوند ، اسم اشاره هستند و چون به جای اسم بیایند ، ضمیر هستند

در بعضی کلمات به جای " این " ، " ام " می آورند ، که در وقت قدیم ، اسم اشاره و معمول بوده و حال ، متروک شده ، مانند :
امشب ، امروز ، امسال
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


125:

موصول
کلمه ای هست که قسمتی از جمله را به قسمت دیگر می پیوندد و اون را دو صیغه هست : که و چه
" که " در عاقل و " چه " در غیر عاقل به کار می رود

به همراه موصول کلمات زیر به کار می رود :
این و اون هر ضمایر شخصی ی نکره



گاهی در " ای اونکه " ، " اون " حذف می شود

اقسام " که " و " چه "

بر سه قسم هست : موصول ، حرف ربط ، هستفهام
هر گاه که و چه قسمتی از جمله را به قسمت دیگر پیوندد ف موصول هست و اگر دو جمله را به هم پیوندد ، حرف ربط ، و چون پرسش را برساند ، هستفهام هست .



در قدیم " کجا " را به جای " که " موصول می آورده اند

" که " موصول را گاهی برای تاکید هستعمال می نمايند :
بدبخت که منم

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.


126:

ادوات پرسش
کلماتی که در سوال و هستفهام به کار می روند ، ادوات پرسش نامیده می شوند

" که " در اشخاص
" چه " در اشیا
گ کجا " در مکان
" کدام و کدامین " برای تردید " کو " برای مکان " کجا " برای مکان " چون " در چگونگی " چند " در مقدار وقت
" کی " برای وقت " مگر " برای انکار " هیچ " برای انکار


در جمع " که " گویند : کیان و در جمع " چه " چه ها
اگر " که " و " چه " به غعل متصل سوند گویند : کیست و چیست
در " که " و " چه " حالات اسم جاری هست : فاعلی مفعولی اضافه

127:

مبهمات
کلماتی هستند که کسی یا چیزی را به طرز مبهم نشان می دهند :
هر ، کس ، اند ، دیگری ، هیچ ، چند ، این و اون ، فلان ، بهمان

سپس هیچ ، معمولا فعل نفی می آورند
" اون " و " این " هر گاه مرجه معینی نداشته باشند ، از مبهمات هستند
" فلان " و " بهمان " و " دیگری " و " دیگران " کنایه از اشخاص غیر معین هست


" یکدیگر " و " یکدگر " از مبهمات مرکب هست
" چند " کنایه از عددی غیر معین هست
" همه " نیز از جمله ی مبهمات هست
" همگان " و " همگی " نیز مبهم هست
" همه کس " از مبهمات مرکب هست
" همان " و " همین " مبهم هستند
" چنان و چنین " از مبهمات مرکب هست

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-


82 out of 100 based on 42 user ratings 742 reviews