نگاهی به چهره زن در ادب


نگاهی به چهره زن در ادب



زن و ادبیات ایران
ادب کهن فارسی، یکی از غنی‌ترین ادبیات جهان است، چه در گستره‌ی حماسه که شاهنامه‌ی فردوسی نمونه‌ی برجسته‌ی آن است، چه در عرصه‌ی قصه‌های عاشقانه و عامیانه که هزار ویک شب با اصل هند و ایرانی خود نمونه‌ی بارزی از آن هستند و چه در گستره‌یمنظومه‌های عاشقانه که شاعران سخن‌پروری چون گرگانی، نظامی، جامی و دیگران داستان‌های کهن را به نظم درآورده‌اند. داستان‌های عاشقانه‌ای که زنان در آنان نقش فعال دارند و شخصیت و موقعیت این زنان نشانی از نگاه زمانه‌ی باستان به زن در خطه‌ی ایران می‌باشد
هنگامی‌که گوته در "دیوان غربی ـ شرقی" خود از هفت شاعر بزرگ جهان نام می‌برد و هر هفت شاعر ایرانی‌اند، نشان از تأثیر ژرف ادب فارسی بر این بزرگترین شاعر کلاسیک آلمان دارد. با این تفاوت که گوته در آن زمان زیباترین منظومه‌ی عاشقانه‌ی فارسی یعنی "ویس و رامین" و نیز رباعیات خیام را نمی‌شناخت. اما اینکه خود ما ایرانیان تا چه اندازه به بررسی و نقد این آثار پرداخته‌ایم، جای دریغی بیش نیست



ادامه داردنگاهی به چهره  زن در ادب



خاطرات عاشق شدنتو بگو

1:

تاریخ ادبیات فارسی کوله‌باری‌ست که متأسفانه در کوله‌ی اهل قلم نیز چندان یافت نمی‌شود.


♠^♠ حرفهای دل براي تبريك روز پدر ♠^♠
پس چگونه می‌توان غنا و ژرفنای این ادب را به‌یاری جست، هنگامی که شناختی از اون در دست نیست.


داستان های مثنوی
اگر به بررسی‌های سطحی‌ای چون نگاه ناسیونالیستی
سعیدی سیرجانی بنگریم، که چگونه با چوبِ عربِ بی‌فرهنگ خط بطلانی بر شخصیت لیلا می‌زند و شیرین را به خاطر ایرانی‌بودنش بر عرش اعلاء می‌نشاند و

یا فقدان بررسی‌های علمی در این زمینه‌ها، درمی‌یابیم که غنای این آثار را اونگونه که باید درنیافته‌ایم.
از اونجا که من ادبیات معاصر فارسی را ادامه‌ی ادبیات کهن می‌دانم و پرداخت به ادب کهن را به همان‌اندازه ضروری که به ادب معاصر، در این فرمودار به نمونه‌های گونه‌گونی از شخصیت‌های زنان در ادبیات کهن فارسی می‌پردازم.


آدمها
برای اونکه سخن به درازا نکشد، من تنها به معرفی نمونه‌هایی از این زنان بسنده می‌کنم و از پرداختن به زنانی چون منیژه، سودابه، شیرین، گردآفرید، کتایون و دیگرانی که هر یک ویژگی‌های منحصر به فرد خود را دارایند، می‌گذرم و در این فرمودار به شخصیت‌های ویس، لیلا، رودابه و سیندخت و همچنین گردیه می‌پردازم.


خاطره نویسی از ایام تحصیلی

داستان عاشقانه‌ی "ویس و رامین"
"ویس و رامین" داستانی بسیار کهن هست که پژوهشگران وقت اون را دوره‌ی اشکانیان تخمین زده‌اند.


دلنوشته های تلخک

شاه ایران به نام مؤبد در جشنی بهاره از شهروی زیبا خواستگاری می‌کند.


جملات زیبا
شهرو اما خود را در خزان زندگی می‌بیند و با این بهانه خواستگاری شاه را رد می‌کند.


پارسی را پاس بداریم
شاه از او دختری می‌خواهد، اما شهرو تنها پسرانی دارد.

شاه از او می‌خواهد که اگر وقتی صاحب دختری شد، دختر را به ازدواج او درآورد و شهرو که فکر نمی‌کرد، دوباره کودکی باردار شود، با شاه پیمان می‌بندد و از قضا ویس را باردار می‌شود.

این پیمان اما تا روز ازدواج ویس با برادرش ویرو به فراموشی سپرده می‌شود.

روز ازدواج فرستاده‌ای از سوی مؤبد به گوران می‌آید و پیمان شهرو را به او یادآور می‌شود و از او می‌خواهد که دخترش را برای شاه بفرستد.

ویس بر سر مادر فریاد می‌کشد که وی چگونه دختر متولد نشده‌اش را به عقد شاه درآورده و به فرستاده می‌گوید که وی اکنون شوهر دارد و مؤبد پیر و احمق هست و همسر جوانی نباید بجوید.


در اون شب اما ویس دشتان می‌شود و با ویرو همبستر نمی‌شود.

از سوی دیگر مؤبد به شاهان دیگر از پیمان‌شکنی شهرو می‌نویسد و سپاه جمع می‌کند تا با جنگ زن خود را به دست آورد.

هرچند که قارن پدر ویس در جنگ کشته می‌شود اما سپاه ویرو در جنگ پیروز می‌شود.

پیش از اونکه سپاهیان تازه‌نفس که در راه بودند به جنگ بپیوندند، مؤبد کارزار را رها می‌کند و به سوی گوران، جایگاه ویس می‌راند.

مؤبد متوجه می‌شود که ویس حاضر نیست با او برود، بنابراین برای شهرو نامه‌ای می‌نویسد و از پیمانش یاد می‌کند و نیز هدایای بسیاری برای شهرو می‌فرستد.

شهرو هدایا را می‌پذیرد و شبانه دروازه‌ی قصر ویس را بر مؤبد می‌گشاید.

پیش از اونکه ویرو به گوران بازگردد، مؤبد ویس را به سوی مرو می‌برد.

با بازگشت ویرو، شهرو وی را از تعقیب مؤبد بازمی‌دارد.

میان راه پرده‌ی کالسکه‌ی ویس به کنار می‌رود و رامین با دیدن ویس زیبا به او دل می‌بازد.

دایه‌ی ویس با شنیدن احوال ویس به مرو می‌رود.

ویس از او می‌خواهد تا بوسیله‌ی جادویی توان جنسی مؤبد را برای یکسال از بین ببرد.

دایه طلسمی می‌سازد و اون را کنار رودی چال می‌کند، تا پس از یکسال اون را بیرون آورده و توان جنسی را به مؤبد برگرداند.

اما بر اثر طوفانی طلسم برای همیشه گم می‌شود.

بنابراین ویس که دو بار ازدواج کرده هست، همچنان باکره می‌ماند.


2:

در داستان ویس و رامین ما از موزیک غمگین، آه و ناله و عشق عرفانی چیزی نمی‌شنویم.

اونها با اشعار عاشقانه و موسیقی شادند و تصویرهای اروتیک داستان، عشقی زمینی را به تصویر می‌کشند.

ویس زنی هست که به همسرش، پادشاه، خیانت می‌کند و به همین خاطر از او کتک می‌خورد، زندانی می‌شود و یا به مرگ تهدید می‌شود.

اما او به عشق پشت نمی‌کند تا اینکه با کودتایی همسرش را از سلطنت خلع کرده و رامین را به جای او می‌نشاند.


اگر به موقعیت مادر و پدر ویس بنگریم، می‌بینیم که تا پیش از مرگ قارن، باز هم تصمیم‌ها با شهروست و کلاً صحبتی از قارن نیست.

شهروست که با مؤبد پیمان می‌بندد.

اوست که پیشنهاد ازدواج با ویرو را به ویس می‌دهد و ویس شادان این پیشنهاد را می‌پذیرد.

و باز اوست که زمینه‌ی ربودن ویس از سوی مؤبد را فراهم می‌کند و ویرو را مانع می‌شود تا او ویس را از چنگ مؤبد بازگرداند.

شهرو قدرتمندترین فرد خاندان به نظر می‌رسد و ویس دختر چنین مادری هست که اگر از مادرسالاری در اون خاندان نگوییم، حداقل نشانی از پدرسالاری نیز نمی‌بینیم.

ویس شخصیت اصلی داستان هست و شخصیت و اعتماد به نفس او در ادبیات فارسی یگانه هست.

ویس در تمام داستان فاعل هست، چه در زبان تند و گزنده‌اش و چه در رابطه‌ی عاشقانه‌اش.

در این رابطه من تنها به نمونه‌ای از سخن گرگانی بسنده می‌کنم.


چو کامِ دل برآمد این و اون را / فزون شد مهربانی هردوان را (ص130)
این جمله‌ی شاعر نشانگر این هست که ویس ‌تنها کام نمی‌بخشد و رامین تنها کام نمی‌گیرد، بلکه هر دو به یکدیگر کام می‌بخشند و کام می‌گیرند.

و پس از همبستری مهر هر دو به یکدیگر افزون می‌گردد.

زبان دوسویه‌ی جنسی‌ای که جای اون حتی در ادبیات معاصر فارسی نیز خالیست.

دو چهره‌ی لیلا در اشعار جامی و نظامی
قصه‌ی لیلا و مجنون، عشقی ممنوعه در میان دو قبیله‌ی دشمن هست.

عشقی که از همان ابتدا بی‌سرانجامی اون بر هر دو عاشق آشکار هست.

لیلا در "مثنوی هفت‌اورنگ" جامی در مقایسه با "کلیات نظامی گنجوی" دو چهره دارد.

اگر در اشعار نظامی لیلا پاسیو تصویر شده هست، جامی وی را فعال توصیف کرده هست.

روایت جامی حاکی از اون هست که با اینکه لیلا اجازه ندارد مجنون را ببیند، اما پنهانی مجنون را ملاقات می‌کند.

پدر لیلا پس از خبردار شدن این ملاقات، دخترش را با ترکه‌ی خیس می‌زند.

لیلا زیر شکنجه تنها بخاطر جدایی از مجنون فریاد می‌کشد و نه از درد ترکه.

نظامی می‌نویسد که لیلا عشقش را پنهان می‌کند.

در خفا می‌گرید و جلوی دیگران لبخند می‌زند و تنها به سایه‌اش از عشقش می‌گوید تا نامش لکه‌دار نگردد.

بنابراین با پدر و همسرش هیچ برخوردی نمی‌کند.

جامی اما افکار لیلا را به تصویر می‌کشد.

لیلا زن را همچون پرنده‌ای با بال‌های بسته می‌انگارد.

زنی که نمی‌تواند برای خود تصمیم بگیرد و به همین دلیل اگر عشق برای مرد هنر هست، برای زن عیب محسوب می‌گردد.


لیلا برای مجنون می‌نویسد که مجبورش کرده‌اند ازدواج کند و تمام مدت تحت نظر هست و نیز اینکه او نمی‌گذارد همسرش به او دست بزند و همسر چون تنها اجازه دارد از دور وی را بنگرد، بیمار گشته هست.

او آرزو می‌کند که همسرش بمیرد تا او بتواند مجنون را ببیند.


در اشعار جامی لیلا و مجنون سه بار پس از ازدواج لیلا یکدیگر را پنهانی ملاقات می‌نمايند.

سومین ملاقات پس از مرگ همسر لیلاست که مجنون یک شب را با لیلا به سر می‌برد، بی‌اونکه جامی از رابطه‌ی جنسی اون دو البته چیزی بنویسد.


لیلا پس از مرگ مجنون می‌میرد و پیش از مرگ از مادرش می‌خواهد که وی را زیر پای مجنون مدفون نمايند و چنین هست که لیلا را در کنار مجنون و در گور وی به خاک می‌سپارند.
اگر مجموعه‌ی فرهنگ و سنت‌ دو قبیله را در نظر بگیریم، می‌بینیم که لیلا تا چه اندازه در عرصه‌ی اندیشه، فرمودار و کُنش سنت‌شکن بوده هست.

لیلایی که تنهای تنهاست.

نه دایه‌ای دارد که به او یاری رساند و نه هیچگونه امید و دست یاری در محیط بسته و تنگ جنگ‌های بدوی قبیله‌ای.

در این میان مادری دارد که در نهایت تماشاگری بیش نیست.

حتی مرگ همسرش هم راهی برای پیوند او با مجنون نمی‌گشاید.

تنها مرگ هست که اون دو را به یکدیگر پیوند می‌دهد، در وحدت اجساد و روان‌هایی که از جبر چنین زندگی‌ای رها گشته‌اند.


3:

رودابه و سیندخت
زال و رودابه بی‌اونکه یکدیگر را ببینند، به یکدیگر دل می‌بازند.

زال از زیبایی رودابه شنیده هست و رودابه از پهلوانی، هشیاری و زیبایی و هنر زال.

نخستین قدم را در آشنایی رودابه برمی‌دارد که ندیمه‌هایش را برای چیدن گل به اطراف سپاه زال می‌فرستد و ندیمه‌ها توجه زال را به خود جلب کرده، با او وارد سخن می‌شوند و برای همان شب با زال در قصر رودابه وعده‌ی ملاقات می‌گذارند.

زال پنهانی وارد قصر می‌شود و با رودابه پیمان می‌بندد که یا با وی ازدواج کند و یا کفن بپوشد و رودابه نیز پیمان می‌بندد که تنها با وی ازدواج کند.

اما این عشقی ممنوعه هست که هر دو به اون آگاهند، چراکه سام، پدر زال و بویژه منوچهر پادشاه ایران مخالف این ازدواج‌اند.

رودابه از نژاد ضحاک هست و منوچهر وحشت دارد که فرزند اوندو بیشتر به سوی مادر ببرد و رسم و رسوم ضحاک بار دیگر جان بگیرد و ضحاک قدرت گیرد.

مهراب، پدر رودابه و شاه کابل که می‌ترسد منوچهر کابل را به آتش بکشد، تنها راه را در کشتن رودابه و سیندخت، مادر رودابه، در ملاء عام می‌بیند.

اما سیندخت مهراب را راضی می‌کند که به او این شانس را بدهد که به دیدار سام رود و با راضی کردن پدر زال، منوچهر نیز رضا دهد.


سیندخت با ندیمه‌هایش به سیستان سفر می‌کند و خود را تنها به عنوان فرستاده‌ی مهراب معرفی می‌کند.

سام از فرستاده‌ی زن و هدایای بسیار، شفرمود‌زده می‌شود.

سیندخت با سخن‌وریِ چیره تمام تقصیرها را بر گردن مهراب می‌اندازد و از سام می‌خواهد که خون امت بی‌گناه کابل را نریزد، چراکه کابل از اون سام هست.

اما پیش از اونکه هویت خود را آشکار کند، از سام پیمان می‌گیرد که به او و خانواده‌اش صدمه‌ای نرساند.

سام پیمان می‌بندد و سیندخت پس از آشکار کردن هویت‌اش، باز از او خواهش می‌کند که آرامش امت کابل را برهم نزند.

شفرمود‌زده از زیبایی و ترفند سیندخت، سام با سیندخت به زندگی‌اش سوگند می‌خورد که به خانواده و شهر سیندخت صدمه‌ای نزند.


در این داستان سیندخت نه‌تنها مادری مهربان، بلکه زن مدبری تصویر شده هست که برای هر مشکلی چاره‌ای می‌جوید.

هم بانوی شبستان هست و هم زنی سیاست‌مدار که بسیار داناست و در واقع ازدواجی که در داستان ناممکن به نظر می‌رسد، با تدبیر و کُنش سیندخت، باز می‌شود و سام باقی ماجرا را تا ازدواج زال و رودابه پی می‌گیرد.


گردیه، زنی پهلوان، سیاست‌مدار و میهن‌پرست
گردیه شخصیتی تاریخی هست که در وقتی بسیار حساس زندگی می‌کند.

در وقت پادشاهی خسروپرویز، پادشاه خودخواه، تنگ‌نظر و کینه‌ورزی که با جنگ‌ها و برخوردهای خود ایران را اونچنان تضعیف می‌نماید که زمینه‌ساز سلطه‌ی تازیان بر این کشور قدرتمند می‌گردد.

از برخورد به پدر و فرزندانش گرفته تا دایی‌هایی که یا به دست او کشته می‌شوند و یا از ترس مرگ بر او می‌شورند تا بهرام چوبینه، پهلوانی که با پیروزی خود در جنگ با بیگانه، به جای ستایش، از هرمزد پدر پرویز تحقیر می‌بیند و بر او و سپس پرویز می‌شورد، همه و همه دلیلی هست تا ثبات ایران از بین برود.

پس از او پادشاهی نمی‌تواند طولانی‌مدت پادشاهی کند، چراکه پس از چندماهی کشته می‌شود و تخت را به دیگرانی می‌سپارد که برنامه هست قربانی دسیسه‌های پس از اون شوند.

البته یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی سال‌ها حکومت می‌کند، اما ایران ضعیف‌گشته، دیگر با اون قدرت پیشینه وداع فرموده هست.

قدرت مطلقه‌ی پادشاهی در این وقت به معنای ثبات، نظم و قدرت کشور هست.

و این کشتارها نشان از اون دارد که وقت سلسله‌ی ساسانیان به سر رسیده هست، اما از بختِ بدِ ایرانیان، سلسله‌ی ایرانی دیگری جایگزین این سلسله‌ی از هم پاشیده نمی‌شود، بلکه کشور گریبان‌گیر جنگی می‌گردد که ویرانه‌های اون در عرصه‌های مختلف هنوز برجاست.

4:

برای توضیح شخصیت گردیه، من مجبورم به شرایط تاریخی این دوره نیز نگاهی گذری بیاندازم، چراکه بدون شناخت تاریخ این‌دوره، کُنش گردیه برای ما که پس از هزاروپانصدسال وی را بازمی‌نگریم، چندان قابل درک نخواهد بود.


پیش از هرچیز باید اشاره کنم که برای ارزیابی شخصیت گردیه از یادداشت‌های شاهنامه، بخش چهارم، اثر هستاد جلال خالقی مطلق که در حال حاضر زیر چاپ هست، هستفاده کرده‌ام.


بهرام چوبینه از نژاد اشکانیان، سرداری بزرگ هست که پس از تحقیر از سوی هرمزد و شورش بر علیه او، در

وقت خسروپرویز نه‌ماهی بر تخت سلطنت می‌نشیند، تا اینکه خسرو روم را به کمک می‌طلبد و با سپاه روم سلطنت از دست رفته را بازمی‌یابد.

بهرام به چین پناهنده و پس از چندسالی در اونجا کشته می‌شود.

خواهر بهرام گردیه که از ابتدا با شورش بهرام مخالف هست، در سنگر او می‌ماند.

به هنگام شورش بر علیه پادشاه، گردیه به بهرام گوشزد می‌کند که وی با غصب تاج و تخت نامش را لکه‌دار می‌کند و نیز به هنگام مویه بر برادر خود از رنج و خواری در سرزمین بیگانه می‌نالد.

بهرام از پس توطئه‌ای در چین کشته می‌شود و از گردیه و یلان‌سینه که سپاه را به او سپرده، می‌خواهد که در زمین دشمن نمانند، از پرویز زینهار بخواهند و او را نیز در ایران دخمه نمايند، یا به زبان امروز به خاک بسپارند.

گردیه سوارکاری ماهر هست که در دلاوری بسان بهرام می‌باشد و حتی پس از مرگ بهرام جامه‌ی رزم برادر را می‌پوشد و بر اسب بهرام می‌نشیند.

پس از مرگ بهرام خاقان از گردیه خواستگاری می‌کند، گردیه با زبانی چرب می‌گوید که فعلاً سوگوار بهرام هست و از او چهار ماه موقعيت می‌طلبد.

در شاهنامه گردیه تنها خواهر بهرام هست، اما در منابع عربی گردیه خواهر و نیز همسر بهرام نقل شده هست.

وی با رای‌زنان مشورت می‌کند و چون همگان وی را خردمندتر و بیدارتر از همه می‌دانند، پس تصمیم را به او می‌سپارند.

گردیه برای پرویز نامه می‌فرستد.

فرستاده‌ی خاقان را می‌کشد، سپاه چین را شکست می‌دهد و با بهرامیان از چین به سوی ایران می‌گریزد.

پرویز اما پاسخی به نامه‌ی گردیه نمی‌دهد.

و چون قدری ثبات پیدا کرده، دایی‌اش را به بهانه‌ی اونکه در قتل پدرش شرکت داشته می‌کشد و دایی دیگر او گستهم نیز که می‌داند به دست او کشته خواهد شد، با سپاهش به گردیه ملحق می‌شود و از کردار خسرو می‌گوید که حتی به دایی‌اش هم رحم نمی‌کند، تا برسد به اونان.

گردیه چاره‌ای جز اون نمی‌بیند که به سپاه گستهم بپیوندد و حتی به همسری او درآید.

از اونجا که وی با برادرش بهرام نیز مخالفت می‌کرد که نباید بر پرویز بشورد، طبیعتاً باید ازدواج گردیه و گستهم را از روی ناچاری و بی‌جواب ماندن نامه‌ی وی از سوی پرویز قلمداد کرد.

پرویز اما در جنگ با سپاه گستهم شکست می‌خورد و بنابراین از طریق برادر گردیه، گردوی که از ابتدا در سنگر پرویز بود، برای گردیه نامه می‌فرستد و از او می‌خواهد که گستهم را بکشد و به همسری او درآید.

گردیه از پرویز پیمان کتبی می‌طلبد و پس از دریافت پیمان از وی که به وی و بهرامیان آسیبی نرساند، همسرش را می‌کشد.

این‌گونه گردیه به شبستان پرویز وارد می‌شود و به خواست پرویز جامه‌ی رزم می‌پوشد و نشان می‌دهد که چگونه با چینیان جنگیده.

گردیه اما تنها در شبستان پرویز نمی‌ماند، بلکه با بزرگان و سیاستمداران دربار و سپاهیان باده می‌نوشد و گویا پرویز به او مقام سالار بار را داده هست.

اما پرویزکینه‌ورز از ویرانی ری دست برنمی‌دارد و مرزبان ویرانگری را بر شهر می‌نشاند تا انتقام خود را از بهرام بگیرد.

گردیه اما برای پرویز نمایش سوارکاری‌ای می‌دهد که شفرمودی وی را برمی‌انگیزد.

پرویز که نه در زنان شبستان و نه در مردان‌ سپاهش چنین مهارتی در سوارکاری نمی‌بیند، از وی می‌خواهد که آرزویی کند و گردیه از پرویز می‌خواهد که مرزبان شوم را از ری فراخواند.

و سرانجام پرویز ری و امتش را می‌بخشد.

برای گردیه نه‌تنها ری، مرکز اشکانیان و پیروان بهرام اهمیت دارند، بلکه وی ایران‌پرستی هست که قدرت و تمامیت کشور خود را تنها در سایه‌ی پادشاهی قدرتمند و مشروع ممکن می‌بیند، هرچند که این پادشاه، پادشاه خودخواه، حسود و جاه‌طلبی باشد که برای بازپس‌گرفتن تاج و تختش با سپاه روم با سپاه ایران وارد جنگ شود و یا جامه‌ی چلیپا بر تن کند و خود را مسیحی جلوه دهد.

پادشاهی که می‌داند دایی‌هایش پدرش را کور می‌نمايند ولی به روی خود نمی‌آورد و یا فرزندش را زندانی می‌کند، تا جایی که قاتل جان او

5:

منابع:
فخرالدین اسعد گرگانی، ویس و رامین، مقدمه و تصحیح و تحشیه، دکتر محمد روشن، صدای معاصر، شهرستان تهران 1377
نورالدین عبدالرحمان بن احمد جامی، مثنوی هفت‌اورنگ، تحقیق و تصحیح اعلاخان افصح‌زاد و حسین احمد تربیت، مرکز مطالعات ایرانی، شهرستان تهران 1378
نظامی گنجوی، کلیّات خمسه نظامی، مطابق نسخه تصحیح‌شده وحید دستگردی، انتشارات راد، شهرستان تهران 1374
ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، بکوشش جلال خالقی مطلق، نیویورک
جلال خالقی مطلق، یادداشت های شاهنامه، بخش چهارم، زیر چاپ

6:

زن در ادبیات



در مطالعه آثار ادبى, فراوان به چهره زن برمى خوريم.

چهره اى كه در هرنگاه رنگى
ايشانژه دارد و در هر سخن, شكلى خاص.

و بهتر اونكه زبان حال اون را از زبان مولانا

بشنايشانم كه:
هر كسى از ظن خود شد يار من
وز درون من نجست اسرار من
و بدين ترتيب او را مى بينيم كه از هر جمعيتى نالان هست و جفت بدحالان و خوشحالان.


عنصر زن تشكيل دهنده بخش عمده اى از ادبيات ماست و ادبيات ما عكس برگردان تاريخ
اجتماعى و فرهنگ ما.

گاه نگاه به زن از چشم
عاشق و دلبرىاست و گاه از سرهوسبازىو طمع ورزىو گاه به عنوان موجودى ضعيف و ناتوانكه سزاوار رحم و شفقت هست و كمتر

نگاه انسانى به اين عنصر سازنده اجتماع بشرى, شده هست. در اين قسمت و چند قسمت آينده براونيم تا چهره زن را در آيينه ماندگار ادبيات فارسى به گونه اى گذرا به تماشا بنشينيم و.

اما تذكر اين نكته در همين ابتدا ضرورى هست كه در هرجا سخن از زن ـ به طور كلى يا به طور مشخص ـ رفته هست
, هايشانت زن هميشه صنفىدر نظر گرفته شده هست نه فردى.

و اين هايشانت
صنفى را در سخن از زنان بد و ناشايست به روشنى مى بينيم كه خطاى يك فرد ـ كم و بيشـ به حساب همه گذاشته مى شوددرحالى كه مردان از چنين تعميم ناخوشايندى بركنارند و
هيچ گاه خطاى يك مرد به حساب صنف و گروه مردان ـ يا جنس مردان ـ گذاشته نمى شود.

و

از اين روست كه خطاى يك زن, شهره آفاق و ثبت اوراق مى شود اما جنايت يك مرد چنين
برجسته نمى گردد.


چرا گرناسزايى سرزد از مرد
رفيقانش يكى از صد ندانند
وگر جزئى خطايى سرزد از زن
زاقليمى به اقليمى رسانند.


در آغاز مرورى مى كنيم بر بزرگترين اثر و شاهكار ادب پارسى كه سابقه اى بيش از هزار
سال دارد.

شاهنامه فردوسى(1) مهمترين و ارزشمندترين كتابى هست كه به حماسه ملى

سرزمين ايران پرداخته هست.

شاهنامه از دو بخش عمده تشكيل يافته هست: 1 ـ بخش

اساطيرى كه شامل دوره پهلوانان و حكايت و افسانه هاى ملى ايران هست و قسمتهايى از
قصه هاى اوستا در اون يافت مى شود.

2 ـ بخش تاريخى كه پايان سلسله ساسانيان و انقراض

اون سلسله به دست اعراب مسلمان را دربردارد.


نگاه شاهنامه به زن در مجموع نگاهى هست مثبت.

حضور زن در تمام شاهنامه حضورى هست

تعيين كننده و سرنوشت ساز.

نقش زن به عنوان پيونددهنده خانواده ها به يكديگر در همه

جا به عنوان عاملى پايه ى در پيدايش و نابودى قدرت مطرح هست.


در داستانهاى مهم شاهنامه مانند داستان فريدون كه خواهران جمشيد به همسرى او
درمىآيند و نيز مادرش فرانك و دختران سرو كه همسر پسران او مى گردند و نيز داستان
كاووس كه سودابه دختر شاه هاماوران را پس از تسخير سرزمين هاماوران به زنى مى گيرد,
نقش زن در روند قدرت كاملا به چشم مى خورد.


شاهنامه كه يك كتاب حماسى هست بيشتر به بعد دلاورى زن توجه دارد تا جنبه دلبرى او.


اگرچه به ماجراى برخى از زنان كه در ابراز عشق خود پيشقدم بوده اند مانند عشق
تهمينه به رستم و سودابه به سياوش و منيژه به بيژن نيز اشاره مى كند:
زنى بود مردانه و تيغ زن
سوار و سرافراز امت فكن
به نام اون پرىرخ سمن ناز بود
گل و ياسمن را از او ناز بود
چنان چون به خوبيش همتا نبود
به مانند مرديش يكتا نبود
به ميدان جنگ ار برون آمدى
به مردى زمردان فزون آمدى
به مردى زمردى و پا در ركيب
زدلها برنامه و زجانها شكيب
مى بينيم زن به مردانگى اى وصف مى شود كه در ميدان جنگ از مردان تواناتر هست.

در

وصف گردآفريد, دختر گزدهم, پهلوان دژ سپيد هم, او را به بى مانندى در نبرد مى
ستايد.

چون سهراب در هجوم به ايران به دژ سپيد كه در مرز ايران و توران برنامه دارد

مى رسد و هجير, نگاهبان دژ را اسير مى كند گردآفريد غيرتش به جوش مىآيد, جامه رزم
مى پوشد و خود را به هيإت مردان مىآرايد و به جنگ سهراب مى شتابد:
زنى بود بر سان گردى سوار
هميشه به جنگ اندرون نامدار
نهان كرده گيسو به زير زره
زده بر سر ترك رومى گره
فرود آمد از دژ به كردار شير
كمر بر ميان بادپايى به زير
زنان ديگرى نيز در جاىجاى شاهنامه مورد ستايش برنامه گرفته اند مانند رودابه كه دلدادگى او به زال و سرانجام ازدواج اون دو, فصلى از اين كتاب را تشكيل مى دهد.

رودابه دختر مهراب كابلى هست كه نواده ضحاك هست و بر سرزمين كابلستان حكمروايى دارد و كشور او با ايران دشمن هست.

زال فرمانرواى زابلستان و رودابه بىاونكه يكديگر را

ديده باشند, از طريق شنيده ها و وصفها به هم دل مى دهند. اين دلدادگى پس از مدتى
پنهانكارى, آشكار مى گردد.

مهراب پدر رودابه با سرگرفتن وصلت اون دو كه كشورش را از

خطر هجوم ايران در امان مى دارد شادمان هست.

در اينجا
نقش مادر رودابه در تدبير و
چاره گرى و خردمندى نيز مورد تحسين واقع مى شود.

سيندخت مادر رودابه با پختگى و

تدبيرى كه به خرج مى دهد امر مشكل ازدواج زال و رودابه به همت او آسان مى شود و
كشورش از بلايى بزرگ كه تا آستانه اش آمده نجات مى يابد.(2) تنها زنى كه در شاهنامه از او به بدنامى و پليدى ياد مى شود سودابه استو هم اوست كه موجب بدنامى زنان را فراهم مى آورد.

نابكارى سودابه وقتى بروز مى كند كه عشقى گناهآلود نسبت به ناپسرى

خود, سياوش در دل مى پروراند.

سياوش در اين وقت خيلى جوان هست, شايد كمتر از بيست

سال دارد.

سودابه با زمينه چينى او را به شبستان فرا مى خواند و عشق خروشان خود را

بدو ابراز مى كند.

ليكن, سياوش كه جوان مهذب و پارسايى هست دست رد بر سينه او مى

نهد.

سودابه اصرار مى ورزد و چون كام نمى يابد هم از بيم رسوايى و هم براى اونكه

انتقام خود را از جوان گرفته باشد او را نزد پادشاه به قصد تجاوز به خود متهم مى
كند....

سياوشبراى اثبات بيگناهى خود از ميان توده آتش مى گذرد و تندرست از اون بيرون مىآيد, اما

چون سودابه از توطئه و تحريك دست بردار نيست, شاهزاده براى دور شدن از محيط مسموم
دربار كاوس, داوطلب سپهسالارى لشكرى مى شود كه براى جنگ با افراسياب عازم هست,
سرانجام هم, چون راه بازگشتى براى خود نمى بيند به توران زمين نزد افراسياب پناه مى
برد و همين امر موجب تباهى او مى گردد.پس از قتل سياوش, سودابه به انتقام خون اوبه دست رستم كشته مى گردد.(3) در حق اوست كه رستم به كاوس مى گايشاند:
كسى كاو بود مهتر انجمن
كفن بهتر او را زفرمان زن
سياوش زفرمودار زن شد به بادس
خجسته زنى كاو زمادر نزاد
: و فردوسى درباره سودابه و مكر و حيله اوست كه با عصبانيت اين ابيات را مى سرايد
چو اين داستان سر به سر بشنوى
به آيد تو را گر به زن نگروى
به گيتى به جز پارسا زن مجوى
زن بدكنش خوارى آرد به روى
روشن هست كه فردوسى جنس زن را بد نمى داند بلكه زنان پارسا و نيكخو را مى ستايد و
در جايى برپا بودن دين يزدان را به زنان نسبت مى دهد:
هم از زن بود دين يزدان به پاى
يلان را به نيكى بود رهنماى
صفت نيك ديگرى كه او براى زن مى شمارد جلب رضايت شوهر هست:
بهين زنان در جهان اون بود
كزو شوى همواره خندان بود
اشاره هاى بدبينانه اى كه در شاهنامه به چشم مى خورد تنها نقل قول و روايت فرموده
هاست نه اونكه داستانسراى شاهنامه خود چيزى در مذمت زنان فرموده باشد.


مثلا از زبان شاه يمن كه از مفارقت دخترانش كه فريدون براى پسران خود خواستگاريشان
كرده اندوهگين و خشمناك هست, چنين نقل مى كند:
بد از من كه هرگز مبادم ميان
كه ماده شد از تخم نره كيان
به اختر كسى دادن كه دخترش نيست
چو دختر بود روشن اخترش نيست
اين پشيمانى به سبب دلبستگى اى هست كه بدانان دارد, اونچنان كه دوريشان را برنمى
تابد.


يا وقتى مهراب شاه مى شنود كه دخترش رودابه دل به زال بسته هست چنين مى گايشاند:
همى فرمود رودابه را رود خون
به روى زمين بركنم هم كنون
مرا فرمود چون دختر آمد پديد
ببايستش اندر وقت سر بريد
نكشتم بگشتم زراه نيا
كنون ساخت بر من چنين كيميا
يا هنگامى كه افراسياب از عشق و دلداگى دخترش منيژه آگاه مى شود:
به دست از مژه خون مژگان برفت
برآشفت و اين داستان بازفرمود
كرا از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بداختر بود
كرا دختر آيد به جاى پسر
به از گور داماد نايد بدر
و وقتى كه قيصر روم مى شنود كه كتايون دخترش مايه ورى بى نام و نشان (گشتاسب) را
به شوهرى برگزيده هست به گزارنده خبر:
چنين داد جواب كه دختر مباد
كه از پرده عيب آورد برنژاد
اگر من سپارم بدو دخترم
به ننگ اندرون پست گردد سرم
هم او را و اون را كه او برگزيد
به كاخ اندرون سر ببايد بريد
اما جواب فردوسى به همه اين ناسزاگايشانى ها اين هست:
چو فرزند باشد به آيين فر
گرامى به دل بر چه ماده چه نر
از فردوسى كه بگذريم در نگاه ديگر شاعران و اديبان بزرگ تصايشانرهاى كم و بيش منفى
فراوان مى بينيم.

خاقانى شروانى(4)يكى از منفى بافترين شاعران درباره زن هست.

عجيب

است كه او در يك جا مادرش را مورد ستايش برنامه مى دهد و ((حق دل مهربان)) او را نگاه
مى دارد اما در جاى ديگر آرزو مى كند اى كاش مادرش نيز از مادر خود زاييده نمى شد.


چند بيتى از قصيده مدحيه او را در شإن مادرش مرور مى كنيم:
اى ريزه روزى تو بوده
از ريزش ريسمان مادر
خو كرده به تنگناى شروان
با تنگى آب و نان مادر
زير صدف كسى نرفته
جز اون خدا و اون مادر
اى باز سپيد چند باشى
محبوس به آشيان مادر
شرمت نايد كه چون كبوتر
روزى خورى از دهان مادر
تا كى چو مسيح بر تو نبيند
از بى پدرى نشان مادر
...


با اين همه هم نگاه مى دار
حق دل مهربان مادر
اما انديشه ناصحيح خاقانى كه رنگ و بوى عرب دوره جاهليت را دارد, از دختر چنان
گريزان هست كه اعراب بدوى از آمدن دختر خشمناك مى شدند. او از اينكه فرزندانش همه
پسرند بى نهايت خرسند هست و مى گايشاند دخترى كه برادرانى چنين داشته باشد عروس بهشت و
بانوى كشور هست اما جنس دختر را از هر چيز سزاوارتر, آغوش خاك هست!
مرا چه نقصان كز جفت من نزاد اكنون
به چشم زخم هزاران پسر يكى دختر
كه دخترى كه از اين سان برادران دارد
عروس دهرش خوانند و بانوى كشور
اگر بميرد باشد بهشت را بانو
وگر بماند زيبد مسيح را خواهر
اگرچه هست بدينسان خداش مرگ دهاد
كه گور بهتر داماد ومرگ به اختر
مرا ز زادن دختر چه خرمى باشد
كه كاش مادر من هم نزادى از مادر
نيازى به فرمودن ندارد كه اگر مادر شاعر نبود, خاقانى اى پا به عرصه هستى نمى گذاشت و شفرمود هست شاعر به كسى كه هستى اش از هستى اوست چنين اهانتى روا مى دارد.
خوب هست جواب خاقانى را از زبان امير خسرو دهلوى(5) شاعر بزرگ پارسى گوى سرزمين هند
بشنايشانم كه:
پدرم هم زمادر هست آخر
مادرم نيز دختر هست آخر
گر نه بر در صدف نقاب شدى
قطره آب باز آب شدى
دانه بى كشت كى به بار آيد
آسمان بى زمين چه كار آيد
بى پدر ممكن هست شد معلوم
چون مسيحا زمريم معصوم
ليك بى مادر خجسته وجود
ولدى را نفرموده كس مولود

--------------------------------------------
1- من این تاپیک رو مجزا ایجاد کردم ولی اگر مدیران محترم فکر میکنن نیازی به ادغام یا انتقال هست زحمتش میافته رو دوششون!
2-ادامه دارد!

7:


در آثار سعدى عنصر زن از دو جهت قابل مطالعه هست.

اول نگرش تغزلى و عاشقانه او
كه بيشتر در غزلياتش نمود دارد و دوم نگرش اخلاقى و اجتماعى اش كه در بوستان و گلستان به چشم مى خورد.

در نگاه تغزلى و عاشقانه سعدى خود را در حد يك عاشق پاكباخته بر آستان معشوق نشان مى دهد و در مخاطب هر اونچه مى بيند لطف هست و جمال و دلبرى و بى وفايى آميخته باحسن كه تمناى وصال را شديدتر مى كند:
چو تو آمدى مرا بس كه حديث خايشانش فرمودم
چو تو ايستاده باشى ادب اونكه من بيفتم
تو اگر چنين لطيف از در بوستان در آيى
گل سرخ شرم دارد كه چرا همى شكفتم
چو به منتها رسد گل, برود برنامه بلبل
همه ایجاد را خبر شد غم دل كه مى نهفتم
به اميد اون كه جايى قدمى نهاده باشى
همه خاكهاى شيراز به ديدگان برفتم
دو سه بامداد ديگر كه نسيم و گل برآيد
بتر از هزاردستان بكشد فراق جفتم
نشنيده اى كه فرهاد چگونه سنگ سفتى
نه چوسنگ آستانت كه به آب ديده سفتم
نه عجب شب درازم كه دو ديده باز باشد
به خيالت اى ستمگر عجب هست اگر بخفتم
زهزار خون سعدى بحلند بندگانت
تو بگوى تا بريزند و بگو كه من نفرمودم
البته اين يك مشت از صدها خروار هست.

كمتر غزل سعدى در هواى غير عاشقانه سروده شده
است.

ادعاى عارفانگى غزلياتى از اين دست ادعايى مردود هست زيرا مثلا اونجا كه مى
گايشاند: ((به خيالت اى ستمگر عجب هست اگر بخفتم)) روشن هست كه مخاطب او كيست؟

او در غزلهايش كشيدن بار جور يار را آسان و قابل تحمل مى داند:
چو مى توان به صبورى كشيد جور عدو
چرا صبور نباشم كه جور يار كشم
اما در گلستان كه يك كتاب اخلاقى و تربيتى هست از دست زن بدخوى ناله سرمى دهد:
زن بد در سراى مرد نكو
هم در اين عالم هست دوزخ او
زينهار از قرين بد زنهار!
و قنا ربنا عذاب النار
در نگرش اخلاقى و اجتماعى سعدى, زنى مطلوب هست كه خوبروى و مستور و نيك خوى باشد:
دلارام باشد زن نيك خواه
وليكن زن بد خدايا پناه!
تهى پاى رفتن به از كفش تنگ
بلاى سفر به كه در خانه جنگ
به زندان قاضى گرفتار به
كه در خانه ديدن بر ابرو گره
زن خوب رخ رامش افزاى و بس
كه زن باشد از درد فريادرس
چو مستور باشد زن نيك خوى
به ديدار او در بهشت هست شوى
سعدى در باب اخلاق زناشايشانى بيش از هر چيز متإثر از قراون هست كه محيط خانه را محيط آرامش و تسكين خاطر مى داند: ((و من آياته ان ایجاد لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم موده و رحمه ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون)).

(و از نشانه هاى او
اينكه همسرانى از جنس خود شما براى شما آفريد تا در كنار اونها آرامش يابيد و در ميانتان مودت و رحمت برنامه داد.

در اين نشانه هايى هست براى گروهى كه تفكر مى كنند.)

سعدى در بوستان ((شاهد بازى)) را كه نشانه هوس بازى هست مايه خانه خرابى مى داند وتشايشانق به ((زن گرفتن)) مى نمايد:
خرابت كند شاهد خانه كن
برو خانه آبادگردان به زن
نشايد هوس باختن با گلى
كه هر بامدادش بود بلبلى
چو خود را به هر مجلسى شمع كرد
تو ديگر چو پروانه گردش مگرد
فرمانبرى و اطاعت از شوى و پارسايى و امانتدارى از ايشانژگيهايى هست كه سعدى براى يك زن خوب برمى شمرد:

زن خوب فرمانبر پارسا
كند مرد درايشانش را پادشا



8:

چهره زن در ادبيات و فرهنگ ما سرنوشتى درخور توجه داشته هست.

اديبان و شاعران
, گاه از ابراز نظرهاى ناروا و بى ريشه بركنار نبوده اند.

نظرهايى كه تإثيراتى منفى
در ذهن عوام به جاى گذاشته هست
.


رسوب اين القائات نادرست همچنان بر ذهنيت عوام و غير عوام سنگينى مى كند.

بسيارى از مطالب بديهى انگاشته شده, چون شكافته شوند و مورد ارزيابى منطقى برنامه گيرند بهيك سرى قضاياى غلطافكن يا جدلآميز برمى گردد كه هيچ بهره اى از حقيقت و واقعيت ندارند.

اما همين مطالب به ايشانژه اگر از بيانى هنرى و خيال برانگيز برخوردار باشندبا گذشت وقت چهره حقيقتى غير قابل انكار و خدشه ناپذير به خود مى گيرند و از چنان قداست و احترامى برخوردار مى شوند كه رد و انكار اون كار آسانى نيست.


سخن پيامبر اسلام كه ((ان من الشعر لحكمه)) اون دسته از شعر و شاعرانى را مورد تإييد برنامه مى دهد كه انديشه هاى بلند اخلاقى و تربيتى را از راه بيانى هنرى و تخيلى به گوش جان انسانها مى رسانند.

اما شعرى كه از حكمت بهره اى نبرده باشد و بلكه تإثيرى سوء در انديشه و رفتار انسانها به جاى گذارد شعرى هست منحط و واپس گرايانه هرچند ممكن هست شاعر اون, حكيم نام گرفته باشد.

به هر حال به حكم ((الانسان محل السهو و النسيان)) هيچ انسانى از خطا و فراموشى در امان نيست و هيبت بزرگان ادبپارسى نبايد ما را در برابر انديشه هايشان تسليم كند بلكه جدا كردن انديشه هاى مثبت و منفى اون ستارگان آسمان ادب, كارى هست شايسته و ضرورى.


با توجه به دوره هاى مختلف تاريخ و تإمل در واقعيات و مقتضيات ايشانژه هر دوره روشن مى شود, شرایط برونى ـ كه عوامانه انديشى از اون جمله هست ـ در نوع ابراز نظرهاى شاعران و نايشانسندگان دخالت داشته هست.

در دوره هايى از تاريخ مردسالارانه ما ـ كهالبته با درنظر گرفتن واقعيات اون دوره ها شايد چاره اى جز اون نبوده هست ـ نقش زن در حركتهاى اجتماعى كم رنگ, كم تإثير و گاه منفى نمايانده مى شود. طبيعت كار هجوم و كشتار و قتل و غارت و دفاع كه برگهاى تاريخ گذشتگان ما فراوان از اون انباشته شده هست, زن را از متن جامعه به داخل پستوها و كنار و گوشه ها كشاند. پس از اين كه زنبه ضرورت يا به اجبار از دخالت و مشاركت در تعيين سرنوشت جامعه اش محروم شد تنها كار خانه دارى و آرايش و ...

برايش باقى ماند
.
در چنين جامعه اى مرد احساس مى كردكه موجودى به نام زن يا دختر, تنها وبال گردن اوست زيرا به كارو جنگ و ستيز نمى آيد واسارت او نيز جز شرمسارى و نكبت به بار ندارد.

رفته رفته كار بدانجا كشيد كه زننماد و مثل سستى و زبونى و ترس و ...

شد
كه مى بينيم شاعرى در برانگيختن غيرت مردان مى گايشاند: هر كس فريب زن را بخورد, ((زن)) هست و جهان را نيز به زنى جادوگر تشبيه مى كند كه فريب زرق و برقش را نخواهد خورد:

زن بود اون كه مر او را بفريبد زن
زن جادوست جهان من نخرم زرقش
از اين ديد حاكميت مرد, در گونه هاى ادبى به ايشانژه شعر پارسى كاملا روشن هست.

شفرمود اونكه زن هنگامى كه در مصداق و فرد معين و مشخصى بدان نگريسته مى شود, گاه سبب مى شود كه بزرگان ادب بهترين آثار و فراورده هاى خود را در موضوع چنين فردى, بنگارند.

زن در چنين شكلى برانگيزنده زيباترين ستايشها و ژرفترين احساسها و ناب ترين عواطف مى شود, امازن بودن چنين زنى همواره فراموش مى ماند, به گونه اى كهوقتى از زن به عنوان مفهوم كلى اش سخن مى رود بيشتر با سهل انگارى و مزاح گايشانى و سخره انديشى همان شاعران روبه رو مى شايشانم, كه رفته رفته شكل ضرب المثل پيدا كرده و اشتهار يافته هست:

زنان چون درختند سبز آشكار
وليك از نهان زهر دارند بار
زن از پهلوى چپ شد آفريده
كس از چپ راستى هرگز نديده
از زبان حكيم گنجه

اين گونه نگاه به زن از ديد كلى و عام هست اما حكايت زنى كه قهرمان داستان سراييهاى پرشور شاعران برنامه مى گيرد, ديگر هست.

در اونجا زن تا حد پرستش اوج مى يابد.

بهتر هست نگاهى به برگهاى كتاب ليلى و مجنون نظامى كنيم تا اين ادعا را بهتر به تماشا بنشينيم.

در تمام اين كتاب شخصيت مرد متإثر از جاذبه زن هست و زن قطبثابتى هست كه مرد پيرامون اون مى چرخد:

ليلى كه نه صبح گيتى افروز
مجنون نه كه شمع خايشانشتن سوز
ليلى به گذار باغ در باغ
مجنون غلطم كه داغ بر داغ
...


ليلى زدرون پرند مى دوخت
مجنون زبرون سپند مى سوخت
ليلى چو گل شكفته مى رست
مجنون به گلاب, ديده مى جست
در متن ليلى و مجنون نظامى, اونجا كه ماجراى شوهركردن ليلى را توضيح مى دهد و نارضايتى و ناخرسندى ليلى از اين پيوند نامبارك, مى رسيم به داستان خبريافتن مجنون از شوهركردن ليلى.

مجنون سرگشته و سر به بيابان نهاده, هنگامى كه از ماجرا آگاه مى شود عنان اختيار از كف مى دهد و بر خاك مى افتد, ناگاه شترسوارى سياه بر او مى گذرد و چون او را در اون حال مى بيند, مى ايستد و به سرزنش او مى پردازد كه دل از مهر بتان برتابد:

غريد به شكل نعره ديوى
برداشت چو غافلان غريوى
كاى بى خبر از حساب هستى
مشغول به كار بت پرستى
به گر زبتان عنان بتابى
كز هيچ بتى وفا نيابى
اون دوست كه دل بدو سپردى
بر دشمنى اش گمان نبردى
شد دشمن تو زبى وفايى
خود باز بريد زآشنايى
چون خرمن خود به باد دادت
بر عهد شد و نكرد يادت
اون شترسوار هر چه كه مى تواند در ذم ليلى مى كوشد تا مهرش را از دل مجنون بركند.

بعد به مذمت زن مى پردازد و سخن را از دايره معين اش فراتر مى برد و شكل عمومى ترى به قضيه مى دهد
:

زن گر نه يكى هزار باشد
در عهد كم هستوار باشد
چون نقش وفا و عهد بستند
بر نام زنان قلم شكستند
زن دوست بود ولى وقتى
تا جز تو نيافت مهربانى
چون در بر ديگرى نشيند
خواهد كه تو را دگر نبيند
زن ميل ز مرد بيش دارد
ليكن سر كام خايشانش دارد
زن راست نبازد اونچه بازد
جز زرق نسازد اونچه سازد
بسيار جفاى زن كشيدند
در هيچ زنى وفا نديدند
مردى كه كند زنآزمايى
زن بهتر از او به بى وفايى
زن چيست نشانه گاه نيرنگ
در ظاهر صلح و در نهان جنگ
در دشمنى آفت جهان هست
چون دوست شود هلاك جان هست
چون غم خورى او نشاط گيرد
چون شاد شوى زغم بميرد
پس از اين همه نكوهش باز هم به مجنون يادآورى مى كند كه اين همه كه فرموده شددرباره زنان پاكباز و شايسته هست وگرنه شفرمودى زنان بد از اين بيشتر هست:
اين كار زنان پاكباز هست
افسون زنان بد دراز هست
مجنون از شدت پريشانى و شوريدگى چندان سر بر سنگ مى كوبد تا از سرش خون جارى مى شود.

شترسوار بر حال مجنون رحم مى آورد و دروغ خايشانش را آشكار مى كند كه اونچه با اوفرموده از سر مزاح بوده هست. و حقيقت را بدو باز مى گايشاند كه ليلى با اونكه به نكاح
ديگرى درآمده اما همچنان در هواى تو نفس مى كشد و بر عهد خايشانش پايبند مانده هست:

اون ديو كه اين فسون بر او خواند
از فرمودن خايشانشتن خجل ماند
آمد به هزار عذر در پيش
كاى من خجل از حكايت خايشانش
فرمودم سخنى دروغ و بد رفت
عفــوم بكن اونچه رفت خود رفت
گر با تو يكى مزاح كردم
بر عذر تو جان مباح كردم
اون پرده نشين روىبسته
هست از قبل تو دل شكسته
گرچه دگرى نكاح بستش
از عهد تو نيست دوردستش
جز ياد تو بر زبان نيارد
غير از تو كس از جهان ندارد
يكدم نبود كه اون پرىزاد
صدبار تو را نياورد ياد
...


سالى هست كه شد عروس بيش هست
با مهر تو و به مهر خايشانش هست
در اينجا مجنون به دروغ گايشانى اون شيطان كه در قالب شترسوارى نمايان شده بود پى مى برد و از اندوهش مى كاهد:
مجنون كه در اون دروغ گايشانى
ديد آينه اى بدان دورايشانى
اندك تر از اونچه ديد غم خورد
كم مايه از اونچه بود كم كرد
با اين تفصيل روشن شد كه اونچه در مذمت زن فرموده شد به تمامى سخن اون شيطان بود كهمى خواست مجنون را بفريبد.
اما در كتاب ((امثال و حكم)) دهخدا به بخشى از فصل بلند نكوهش زن ـ كه نوشته آمد ـ برمى خوريم بى اونكه سند قطعى اون را بيان كند و عنوان بحث و گايشاننده اصلى اين مطالب را.

اون وقت همين ابيات موزون و بديع و روان كه در كمالاستادى سروده شده هست به شكل ضرب المثل بر سر زبانها مى افتد و كم كم چهره يكواقعيت و حقيقت را به خود مى گيرد و در جريان فكرى و باور اجتماعى رسوخ مى كند ورسوب به جاى مى گذارد.

درحالى كه همين منظومه بلند ليلى و مجنون نظامى كه از شاهكارهاى ادب پارسى هست, وفادارى و پايدارى زن را به عهد و پيمان به خوبى و روشنى بيان مى كند, كه خواننده درمى يابد عصيان روح ليلى از مجنون كمتر نبوده هست.

اين را از سخنان ليلى در حال احتضار كه با مادرش مى گايشاند, درمى يابيم:

خون مى خورم اين نه مهربانى هست
جان مى كنم اين نه زندگانى هست
چندان جگر, نهفته خوردم
كز دل به دهن رسيد دردم
چون جان زلبم نفس گشايد
گر راز گشاده گشت, شايد
...


كان لحظه كه جان سپرده باشم
وز دورى دوست مرده باشم
سرمه ام زغبار دوست بركش
نيلم زديار دوست بركش
خون كن كفنم كه من شهيدم
تا باشد رنگ روز عيدم
آراسته كن عروس وارم
بسپار به خاك پرده دارم
آواره من چو گردد آگاه
كاواره شدم من از وطن گاه
دانم كه زراه سوگوارى
آيد به سلام اين عمارى
چون بر سر خاك من نشيند
مه جايشاند و ليك خاك بيند
بر خاك من اون غريب خاكى
نالد به دريغ و دردناكى
يار هست و عجب عزيز يار هست
از من به بر تو يادگار هست
از بهر خدا نكوش دارى
در وى نكنى نظر به خوارى
اونچه از اين ابيات برمى آيد تصايشانرى وفادارانه و مثبت از عنصر زن هست كه در ادبيات ما فراوان از اين دست يافت مى شود.


اين تصايشانرى هست كه نظامى از ليلى و وفادارى و پايدارى او به عهد و راستى و درستى اش ارائه مى دهد.


اما در جايى از همين شاعر مى خوانيم كه:
زن از پهلوى چپ گايشانند برخاست
نيايد هرگز از چپ راستى راست
عجيب هست كه نظامى در جايى زن را به سبب اينكه از پهلوى چپ برمى خيزد ـ والبتهصحت علمى اين مطلب عوام پسند معلوم نيست ـ به دور از راستى و درستى مى داند اما وقتى به ماجراى شورانگيز ليلى و سخنان آخرين زندگى اش مى رسد, چهره يك عاشق صادق ـ ونه تنها يك معشوقه ـ را از او به نمايش مى گذارد كه تا پاى جان بر عشق خود هستوار ماند.


با اين حال بايد پرسيد اگر زنان راستى را پيشه خود نمى كنند تكليف ما با ماجراى ليلى چه مى شود آيا ليلى مرد بود؟

9:

يكى از نقطه هاى مشترك ادبيات ما با فرهنگ ملى ما, تلقى بدبينانه اى هست كه از هر دوسو نسبت به زن شده هست.

تا اونجا كه زن نماد سستى و ضعف و زبونى و ترس برنامه مى
گيرد و به همراه خود, بار منفى اى را به دوش مى كشد.

هم در آثار اديبان و شاعران, و
هم در زبان عموم, همه جا زن عنصرى هست شكننده و ناپايدار.

بسيار شفرمود هست كه اين
برداشت منفى و تاريك از زن در ذهن و زبان خود زنان هم تإثير گذاشته و اونان رانيز بر اون داشته هست تا مردانه سخن بگايشانند و دعوى مردانگى كنند.



در سراسر ديوان زيب النسإ مخفى (1) به ابيات فراوانى برمى خوريم كه شاعر شخصيت خود را به عنوان يك زن فراموش كرده و از موضعى مردانه سخن مى گايشاند:

مرد ره را اندرين ره زاد ره در كار نيست
دورى راه دو عالم حد يك گام هست و بس
اگر مرد رهى مردانه مى رقص
به پيش محرم و بيگانه مى رقص
مرد ميدان بلايم از زبونى هاى بخت
همچو نامردان در اين ميدان جگر گم كرده ام
زيب النسإ اون قدر تحت تإثير و يا تقليد از شاعران مرد بوده هست كه دلبستگيهايش هم مردانه هست:
بهر تإييد دلم دانايى اى در كار نيست
پاى در زنجير زلف نوعروسانم چو زلف
و به جاى اونكه خود را به ليلى تشبيه كند به يوسف تشبيه مى كند:
ما يوسف و نيست كس خريدار
سرد هست زما رواج بازار
تو هم جانى و هم جانانه دل
خيالت ميهمان خانه دل
زليخاوار از تصايشانر حسنت
منقش كرده ام كاشانه دل
البته از اين دست سخنها كه از ((زن)) چهره اى منفى ارائه مى دهد در شعر شاعران ما فراوان يافت مى شود.

مى بينيم هرجا از زنى ستايش مى شود باز سعى بر اون هست تا رنگ
مردانه به چهره اون زن داده شود, زيرا واژه ((زن)) به سبب زيادى هستعمال در مواردمنفى نوعى توهين و حتى ناسزا تلقى مى شده هست.


حتى در مثنوى مولانا جلال الدين رومى (2) زن نماد سستى و ناپايدارى هست:
مشورت را زنده اى بايد نكو
كه تو را زنده كند و اون زنده كو
اى مسافر با مسافر رإى زن
زانكه پايت لنگ دارد رإى زن
در اين دو بيت سخن بر سر اصل مشورت يا عدم مشورت با زنان نيست.

سخن بر سر اون هست كه
هر كس مشتاق سير و سلوك و سفر معنوى نباشد همانند زن هست كه چون خواهان مسافرت نيست انسان را از سفر بازمى دارد.

بنابراين اونان كه مسافرند و اهل سير در آفاق و انفس,
هر چند زن باشند ولى مرد به حساب مى آيند يعنى ميزان در مرد بودن و زن بودن, اراده
سير و سلوك و عدم اين اراده مى باشد
در جاى ديگر از مثنوى معنوى نيز با همين مطلب به بيانى ديگر روبه رو مى شايشانم.

مثلا
در حكايت منديل در تنور انداختن خدمتكار انس بن مالك و ناسوختن اون, كه همه را به حيرت انداخت, مقام اون خدمتكار را كه يك زن بود متذكر مى شود و مى گايشاند: اى برادر عزيز, اون خدمتكار انس, زن بود و اون همه صدق و صفا و اعتقاد در او اثر داشت.

تو كه
مردى نبايد كم از يك زن باشى.

دل مردى كه از زن كمتر هست, اون دل از شكم كه جايگاه
كثافات هست كمتر هست:

اى برادر خود بر اين اكسير زن
كم نبايد صدق مرد از صدق زن
اون دل مردى كه از زن كم بود
اون دلى باشد كه كم ز اشكم بود
اين تشبيه و برانگيزى احساس و غيرت را در جاهاى ديگر مثنوى مى بينيم كه با ملامتى نه چندان ملايم مى خواهد مخاطب را بر سر غيرت آورده و به حركت درآورد.

مثلا با
توضيح و پرداخت قضيه ستون حنانه كه از دورى پيامبر گريه مى كرد, به مخاطب توصيه مىكند كمتر از چوبى نباشد:
فرمود: اون خواهم كه دايم شد بقاش
بشنو اى غافل كم از چوبى مباش
مولانا با همين سبك بيان, مردان راه را دعوت مى كند, بكوشند تا از مقام يك زن عقبنمانند. اگر مولانا به مردان خطاب مى كند كه در صدق و راستى كمتر از زنان نباشند اما در قصيده اى از وحشى بافقى حكايت به گونه اى ديگر هست.

وحشى در سوگسرودى كه گايشانا
در مرگ زنى از خاندان حاكم سروده هست متذكر مى شود هر كس به شيوه او از دنيا نرفت, زن[ يا موجودى پست]! است و هر كس به شيوه اون بانو قدم به سراى آخرت بگذارد بايد اورا مرد خواند:
رفته زهرا عصمتى در خلوت آل رسول
كامده آل على از فرقت او در فغان
مانده چون شبير و شبر دو بزرگ نامدار
سر به زانو, دست برسر, خسته دل, آزرده جان
مريمى رفته ست و مانده زو مسيحاى رضيع
شسته رخ زآب مژه, ناشسته لبها از لبان
از سرير تخت بلقيس آيتى بربسته رخت
تاج افكنده زسر بى او سليمان وقت
در جوانى رفت و دل زينسان جوانان برگرفت
چون نسوزد از چنين رفتن دل پير و جوان
...


كاروانهاى ثواب و روزه و حج و زكات
كرده پيش از خود روان در دار ملك جاودان
زن بود اون كس كه از عالم نه زينسان باربست
راه عقبا هر كه زانسان رفت او را مرد خوان
عمان سامانى (4) در شرح حوادث كربلا وقتى از حضرت زينب(س) سخن به ميان مى آورد اصرار دارد تا خصوصيت ((زن بودن)) او را ناديده بگيرد:
...


ديد مشكين مايشانى از جنس زنان
برفلك دستى و دستى بر عنان
زن مگو, مردآفرين روزگار
زن مگو, بنت الجلال اخت الوقار
زن مگو, خاك درش نقش جبين
زن مگو, دست خدا در آستين
به نظر مى رسد طرز تلقى عوام يا فرهنگ عمومى جامعه در اين گونه سخنها بى تإثير نبوده هست.

گايشانى وجود زن تنها براى خانه دارى وآرايش ساخته شده هست, كه دلاورى و
شجاعت يك زن در باور عامه غريب بسيار غريب مى نمايد.

شيخ محمود شبسترى, در توضيح اين بيت:
اگر مردى برون آى و نظر كن
هر اونچ آيد به پيشت زان گذر كن
مى نايشانسد: يعنى اگر مردى و صفت زنان كه تودارى در كنج تقليد و طبع هست بر تو غالب نيست به جهت سفر عالم معنى و قرب حضرت مولى مهيا شو و از مقام تقليد و طبع و هواى نفس كه موجب سكون و فسردگى هست بيرون آى.


لاهيجى, زن را نماد مقام تقليد و طبع و هواى نفس مى داند.

اين امر در اون وقته كه
نوشتن و مطالعهبراى زنان عيب بزرگى شمرده مى شد شايد مقبول طمع عامه واقع مى شد اما جاى ترديدى نيست كه اگر رفتارى كه با جنس زن در طول تاريخ ما شده با جنس مرد مى شد همان سرنوشت ناگوار براى مردان نيز انتظار مى رفت.

نكته تإسف بار اينكه حضور و
ظهورزن در عرصه هاى فرهنگ و دانش عيب بزرگ و نابخشودنى اى شمرده مى شد و دورى او ازاين عرصه ها همواره مورد تشايشانق و ترغيب بوده و اونگاه عقب ماندگى زن كه زاييده طبيعى همان واقعيات بوده, مورد هستهزإ و ريشخند واقع مى شده هست.
تحقير شخصيت زن در ادبيات ما به گونه اى هست كه زنان نيك هميشه به مرد تشبيه مى شوند و مردان بد هميشه همانند زن تلقى مى گردند. بهترين صفت زن خوب, مردانگى اوشمرده مى شود و بدترين صفت مرد و يا بهتر بگايشانيم بدترين ناسزا به مرد, قياس او و برابر دانستن اوست با زن.


شعر خواجه مسعود قمى (7) منظور ما را به خوبى مى رساند:
زن درخور مهر و كين نباشد
زن باشم اگر چنين نباشد
اى واى كجا گشايم اين درد
كز زن طمع وفا كند مرد
زن رخنه گر يقين مرد هست
زن ناقص عقل و دين مرد هست
زن ريخت به خاك آب مردان
گر مردى از او عنان بگردان
مولانا جلال الدين, برترى مردان را به عاقبت انديش بودنشان, مى داند و معتقد هست مردى كه پايان بين نيست از زن هم كمتر هست و اين در حكم ناسزا و دشنام هست:
فضل مردان بر زنان اى بوشجاع
نيست بهر قوت و كسب ضياع
ورنه شير و پيل را بر آدمى
فضل بودى بهر قوت اى عمى
فضل مردان بر زن اى حالى پرست
زان بود كه مرد پايان بين تر هست
مرد كاندر عاقبت بينى خم هست
او زاهل عاقبت از زن كم هست
به اين ترتيب مى بينيم هرجا كمال و فضل و فضيلتى هست پاى مردان در ميان هست و تا سخن از نقص و فرومايگى و ضعف و ترس مى رود با يك تشبيه به زن, كار آسان مى شود.


ميرسيدعلى همدانى (714 ـ 786) مى نايشانسد: دنيا با اون همه نعمت, رنگ و بايشانى بيش نيست و به رنگ و بوى فريفته شدن خاصيت زنان هست, پس هركه را اين خاصيت غالب هست به حقيقتزن هست, اگرچه به صورت مرد هست
در آثار تمثيلى و رمزى نيز نقشى كه زن عهده دار مى شود منفى هست.

مولوى, مرد را
مثال عقل, و زن را مثال نفس مى داند كه طبعا نفس در پى امور پست مادى هست و عقل مشغول امور عالى و الهى و هردو با هم در جنگ و جدال:
ماجراى مرد و زن را مخلصى
باز مى جايشاند درون مخلصى
ماجراى مرد و زن افتاد نقل
اون مثال نفس خود مى ران و عقل
اين زن و مردى كه نفسست و خرد
نيك باليست بهر نيك و بد
ايشانن دو بايسته در اين خاكى سرا
روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
زن همى خواهد حايشانج خانقاه
يعنى آب رو و نان و خواه و جاه
نفس همچون زن پى چاره گرى
گاه خاكى گاه جايشاند سرورى
عقل خود زين فكرها آگاه نيست
در دماغش جز غم الله نيست
مولوى نفس (كه زن نماد اون هست) و شيطان را يكى مى داند.

منظور از نفس, جزء حيوانى
يا دانى انسان هست و منظور از عقل جزء عالى و الهى:
نفس و شيطان هردو يك تن بوده اند
در دو صورت خايشانش را بنموده اند
چون فرشته و عقل كايشان يك بدند
بهر حكمتهاش دو صورت شدند
در مورد حديث شاوروهن و خالفوهن نيز يك جا به طور ضمنى خاطرنشان مى كند كه اينجا مراد مخالفت با خواست نفس و هواست كه چون مرد را از راه حق منحرف مى دارد مخالفت با اون لازم هست.

جاى ديگر نيز كه به طور ضمنى نظر به همين حديث دارد تإكيد مى كند كه

نفس از زن هم بدترست.

چون زن ((جزو)) شرست اما نفس ((كل)) اون هست, پس اونچه بايد
برخلاف رإى اون كار كرد نفس تست كه هرچه گايشاند عكس اون باشد كمال.

اما هرچند از اين
حديث به اعتقاد مولانا لزوم مخالفت با نفس را بايد هستنباط كرد و ظاهر حديث هم از روى اين تإايشانل, تإييد مى شود, چرا كه نفس هرچند ((كل)) شر هست و مخالفت با خواست اون لازم هست, زن هم كه ((جزو)) اين كل محسوب هست ناچار مشمول اين حكم هست و با اونچه
مراد اوست بايد مخالفت كرد.

معهذا اين قول در نزد مولانا ناظر به اون جنبه وجود زن كه مربوط به عالم انس و الفت است و مولانا اشارت ((ليسكن اليها)) را در قراون (اعراف189/) بدان مربوط مى داند نيست چراكه در ارتباط با اين جنبه به لزوم لطف و لين در سلوك با زنان تإكيد تمام دارد:(8)
زين للناس حق آراسته هست
زاونچ حق آراست كى تانند رست
چون پى يسكن اليهاش آفريد
كى تواند آدم از حوا بريد؟
رستم زال اربود و زحمزه بيش
هست در فرمان اسير زال خايشانش
زاونكه عالم بنده فرمودش بدى
كلمينى يا حميرا مى زدى
آب غالب شد بر آتش از نهيب
آتشش جوشد چو باشد در حجيب
ظاهرا بر زن چو آب ار غالبى
باطنا مغلوب و زن را طالبى
اينچنين خاصيتى در آدمى ست
مهر حيوان را كمست اون از كميست
او ضمن اشارت به اين نكته كه حسن سلوك با زن نشانه آدميت و وجه امتياز انسان از حيوان هست از فرمودار پيغمبر(ص) نقل مى كند كه زن بر عاقلان غالب مى آيد و اونها كه بر زن غالب مى آيند جاهلانند.

فرمودار پيغمبر(ص) كه مولانا در اينجا به وى منسوب مى دارد
بدين عبارت هست كه ((انهن يغلبن العاقل و يغلبهن الجاهل)).

((اونان بر عاقل غالبند و
مغلوب جاهل)) اين قول هم هرچند مضمونش با اونچه در حديث رسول(ص) راجع به زنان نقل
است و لفظ اون بدين گونه هست كه ((ما اكرم النسإ الا كريم ولا اهانهن الااللئيم)), ((زنان را بزرگ نداشت جز انسان بزرگوار, و اونان را اهانت نكرد مگر فرد پست)) از حيث معنى توافق دارد, اما لفظ حديث بدان گونه كه در عنوان شعر مثنوى آمده هست با اندك تفاوت, گاه به حكيمان و گاه به شخص معاايشانه بن ابى سفيان منسوب هست و به هر حال چنان مى نمايد كه حديث نيست.

بارى گايشاننده مثنوى با اين مضمون كه وى اون را حديث رسول(ص)
مى پندارد مى كوشد تا نشان دهد كه جاهلان به حيوانات مى مانند كه جز خشم و شهوت ندارند و چون بر اونها خوى حيوانى غالب هست در رفتار با زنان, كم بودشان رقت و لطف و وداد:(9)
فرمود پيغمبر كه زن بر عاقلان
غالب آيد سخت و بر صاحبدلان
باز بر زن جاهلان غالب شوند
چون كه ايشان پست و بس خيره روند
كم بودشان رقت و لطف و وداد
زاونكه حيوانيت غالب برنهاد
مهر و رقت وصف انسانى بود
خشم و شهوت وصف حيوانى بود
پرتو حقست اون معشوق نيست
خالقيت اون گوئيا مخلوق نيست
با اينكه در برخى موارد نظر مولانا به زن وجودى زن و مرد را واحد مى داند و بر اوناست كه روح زن و مرد يگانه هست.

و مى گايشاند كلمه ((حميرا)) از جهت لفظى مونث هست نه
از جهت معنا و بدين ترتيب زن و مرد از روح و نفسى واحد برخوردارند:
اين حميرا لفظ تإنيث هست و جان
نام تإنيسش نهند اين تازيان
ليك از تإنيث جان را باك نيست
روح را با مرد و زن اشراك نيست
در جاى ديگر هم زن و مرد را يك جا محو جمال جانان و حقيقتى برتر كه جنس نمى شناسدمى داند:
اى رهيده جان تو از ما و من
اى لطيفه روح اندر مرد و زن
مرد و زن چون يك شود اون يك تايشانى
چون كه يكها محو شد اونك تايشانى
اين من و ما بهر اون برساختى
تا تو با خود نرد خدمت باختى
تا من و توه ها همه يك جا شوند
عاقبت مستغرق جانان شوند


پی نوشت



1- دختر بزرگ محيى الدين اورنگ زيب (1113 _1048).

وى زنى اديب ودانش دوست و
هنرپرور بود.

در شعر و انشإ قدرت تمام داشت.

زيب المنشإت از تإليفات اوست.

خطهاى
نستعليق و شكسته را نيك مى نوشت.

كتب بسيارى به نام او تإليف كرده اند ...

ديوان
مخفى در سال 1362 به كوشش احمد كرمى و از سوى انتشارات ((سلسله نشريات ما)) به چاپ رسيده هست

- 2 جلال الدين محمد فرزند سلطان العلما محمدبن حسين خطيبى معروف به بهإالدين ولادت: بلخ, ششم ربيع الاول 604 ه ق - وفات: قونيه, يكشنبه, 5 جمادىالاخر 672 در كودكى به همراه پدر از بلخ بيرون آمد و پس از مدتى سير و سياحت سرانجام رخت به قونيه كشيد.

پس از وفات پدر تحت ارشاد برهان الدين محقق ترمذى درآمد.

او مولانا را مدتى براى تكميل علوم و معلومات به حلب و دمشق فرستاد.

پس از بازگشت, در قونيه به كار تدريس و تعليم و وعظ مشغول شد تا اينكه در سال 642 با شمس تبريزى ملاقات كرد.

اين ملاقات انقلاب روحانى در مولانا پديد آورد كه موجب ترك مسند تدريس و فتوا

گشت ...

آثار مولانا عبارت هست از: 1 - مثنوى معنوى 2 - ديوان غزليات 3 - رباعيات 4 مكتوبات5 - فيه ما فيه 6 - مجالس سبعه.


3_ محمدتقى جعفرى, تفسير و نقد و تحليل مثنوى جلال الدين محمد بلخى, ج8, ص295.


-4 كمال الدين وحشى بافقى كرمانى (وفات 991 ه.ق) در اواخر عهد شاه اسماعيل اول صفوى در قصبه بافق متولد شد.

سپس از اونجا به يزد آمد و بيشتر ايام حيات را در اونجا به سر برد.

شاعرى پرشور و نغزفرمودار و شوريده حال بود.

از وحشى بافقى غير از مثنوى فرهاد و شيرين, دو مثنوى ديگر به نام ناظر و منظور و خلد برين و نيز ديوان قصايد و غزليات و قطعات باقى مانده هست.

تركيب بندهاى او از شهرت فراوانى برخوردار هست.


_5 ميرزانورالله بن ميرزا عبدالله بن عبدالوهاب چهارمحالى اصفهانى.

ملقب به تاج الشعرا و مشهور به عمان سامانى.

وى از اهالى شهرستان سامان از شهرهاى چهارمحال بختيارى مى باشد.

در سال 1264 ه$.ق متولد شد و در شب دوازدهم شوال سال 1322 ه$.ق درگذشت و در وادىالسلام نجف دفن شد.

ديوان مثنوى ((گنجينه اسرار)) او بارها در

ايران و هند به چاپ رسيده هست.

_6 شمس الدين محمد بن يحيى بن عبى گيلانى لاهيجى, صوفى و متإله مشهور قرن نهم هجرى و از خلفاى سيد محمد نوربخش و از مشايخ سلسله ذهبيه و موسس طايف نوربخشيه هست.

پس از وفات سيد در سال 869 هجرى وى در شيراز به عنوان خليفه او در فارس, به دعوت و ارشاد پرداخت.

ديوان شعر وى نيز به نام ديوان اسيرى مشهور هست.


7 -شاعر و دانشمندى هست كه دو كتاب از او به جا مانده هست: 1 - مناظره الشمس والقمر 2 - مناظره السيف و القلم (يادداشت به خط مولف).


8 - عبدالحسين زرين كوب ((سرنى)).

انتشارات علمى, شهرستان تهران 1368 ص410.


9 - همان, ص411.



ادامه دارد

10:

در بخش گذشته نگاهى داشتيم به چهره زن از منظر ديد قله هاى ادب پارسى و مشاهده كرديم كه تبعيض ميان دو جنسى كه خداوند از نفس واحدى آفريدشان, تا چه اندازه هست.

اين تصايشانرهاى تيره و غير حقيقى از زن نشان دهنده وضعيت اجتماعى زن در عصرهاى گذشته هست زيرا ادبيات, آيينه اى از فرهنگ و سنن جوامع هست و بازتاب فضايى كه در جامعه حاكم هست.

با بررسى جايگاه زن در ادبيات مى توانيم به ريشه هاى مظلوميت تاريخى زن پى ببريم و اينك ادامه:

مردسالارى و زن ستيزى

پيشتر فرموديم كه عقب ماندگى زنان در برخى جوامع معلول واقعيات اجتماعى اون جوامع هست; فرض كنيم در جامعه اى كه مطالعهو نوشتن براى زن ممنوع باشد طبيعى هست كه زنان نمى توانند هستعدادها و لياقتها و شايستگيهاى خود را بروز دهند و اين درست همان چيزى هست كه از اين واقعيات انتظار مى رود.


ايشانرجنيا ولف از خواهر شكسپير به عنوان مثال فرضى نام مى برد و مى گايشاند: اگر او نيز از نبوغ برادرش برخوردار بود و همچون او زندگى مى كرد باز هم هستعداد او هرگز نمى توانست به ثمر برسد و به صورت آثار ادبى تظاهر كند زيرا او مجبور بود همان نقشهايى را اجرا كند كه به صورت كار در خانه و وظايف مادرانه به زنان تحميل مى شود ...

ايشانرجنيا ولف با اون اسقفى هم عقيده هست كه از برنامه معلوم فرموده بود: هيچ زنى نمى تواند نبوغ شكسپير را داشته باشد نه به خاطر اونكه زنان نمى توانند چنين ايشانژگيهايى را داشته باشند بلكه همينطور به اين خاطر كه اونان قادر به متجلى كردن اون در چنين جامعه مردسالارانه اى نيستند

مردسالارى كه به معناى سلطه مرد بر زن هست در همه جوامع شناخته شده جريان داشته و دارد, اگر چه ميزان و خصلتهاى نابرابرى ميان زن و مرد در فرهنگهاى گوناگون و ميان فرهنگها به طور قابل ملاحظه اى فرق مى كند.


سهم ادبيات ملتها در ايجاد زمينه منفى براى شخصيت زن در جامعه و تيره كردن چهره زن در چشم مردان, قابل گذشت نيست.


در كشور ما متون ادبى اى كه بيشتر مورد كاربرد و تعليم و تعلم برنامه گرفته هست نگرش منفى اى نسبت به زن دارد; به عنوان مثال گلستان و بوستان سعدى از كتابهايى هست كه در مكتبخانه هاى قديم و مراكز علمى جديد مورد هستفاده بوده و هست و در هر دو كتاب, لحن كلام سعدى مردسالارانه و امتحورانه هست.

خوبيها و بديها, زشتيها وزيباييها و خوشبختيها و بدبختيها تنها با معيار و مقياس ((مرد)) سنجيده مى شود وپارسايى كه بايد يك ارزش عام تلقى شود و مرد و زن به يكسان به اون فراخوانده شوند, بيشتر به زن سفارش مى شود اون هم در رابطه با وظايفى كه زن در برابر مرد دارد. سرمشق يا الگوى رفتارى چنين ادبياتى وقتى در ذهنيت جامعه اى نقش ببندد نتيجه اى مطلوبتر از اونچه بر سر جنس زن آمده هست مورد توقع نيست.


وقتى ارزش و اعتبار و حيثيت و احترام زن تنها و تنها منحصر در اين باشد كه در خانه بنشيند و از همه عالم بى خبر بماند و جرإت ارتباط با جامعه و تماس با روزگار خايشانش نداشته باشد و زنى كه پاى از خانه بيرون نهد بايد پايش شكسته شود و اين همه را نيز شعر به رگهاى جامعه تزريق مى كند كه تإثيرش سحرآميز هست, طبيعى هست كه فرهنگ عمومى در اين واقعيات, فرهنگى ضدزن و زن ستيز باشد:
در خرمى بر سرايى ببند
كه بانگ زن از وى برآيد بلند
چون زن راه بازار گيرد بزن
وگرنه تو در خانه بنشين چو زن
اگر زن ندارد سوى مرد گوش
سراايشانل كحليش در مرد پوش
زنى را كه جهل هست و ناراستى
بلا بر سر خود نه زن خواستى
...


چو در روى بيگانه خنديد زن
دگر مرد گو لاف مردى مزن
زبيگانگان چشم زن كور باد
چو بيرون شد از خانه در گور باد
چو بينى كه زن پاى بر جاى نيست
ثبات از خردمندى و رإى نيست
گريز از كفش در دهان نهنگ
كه مردن به از زندگانى به ننگ
بپوشانش از چشم بيگانه روى
وگر نشنود چه زن اونگه چه شوى
...


چه نغز آمد اين يك سخن زان دو تن
كه بيچاره بودند از دست زن
يكى فرمود كس را زن بد مباد
دگر فرمود زن در جهان خود مباد
...


بايد ببينيم آيا زنان هم اين حق را داشته اند كه از دست شوهران ناسازگار وناپارساى خود زبان به شكايت و اعتراض و ناسزا و نفرين بگشايند و به همين سبك بگايشانندكه كاش شوهر بد نصيب هيچ زنى نشود و ديگرى آرزو كند كه اى كاش هيچ مردى در جهانزاده نمى شد؟!
عجيب اين هست كه سعدى و برخى همدوره اى هاى او اخلاق خانوادگى و اجتماعى متضادىداشته اند.

در برابر مصيبتهاى اجتماعى, ستم پادشاهان و جنايت فرمانروايان و حمله
مغولان تسليم و خنثى بودند و هيچ گاه زبان به اعتراض نگشودند و نهايت كارى كه ازاينان برمىآمد كه متجاوزان به حقوق امت را از آه سحرگاه و ناله از جگر برآمدهمظلومان بترسانند چنان كه خود سعدى مى گايشاند:

خرابى كند خصم شمشير زن
نه چندان كه دود دل پيرزن
و يا
از اون دوستان خدا بر سرند
كه از ایجاد بسيار بر سر خورند
اما طاقت شنيدن گله و اعتراض زن را ندارند و تمام قدرت خود را فقط در حاكميت برزن به كار مى گيرند.


به زندان قاضى گرفتار به
كه در خانه بينى بر ابرو گره
و تشايشانق به محدوديت شديد زن و اعمال خشونت عليه او مى نمايند كه نمونه اش در ابيات ذكر شده مشهود هست و باز هم حكايت هميشگى تحقير زنان از اين مقايسه نابجاى سعدى كه:
زن از مرد موزى به بسيار به
سگ از امت امتآزار به
هر چند ممكن هست فرموده شود ((در مثال مناقشه نيست)) ولى واقع مطلب اين هست كه چنين نيست.

سپس اين كتاب تذكره الاوليإ شيخ فريدالدين عطار نيشابورى شاعر عارف ايرانى قرن هفتم را ورق مى زنيم كه در اون شرح حال هفتاد و دو تن از كسانى را كه خود ((اوليإالله)) مى خواند, آورده هست و در اين بين از ميان زنان تنها ذكرى از رابعه به ميان مىآورد و در ستايش او ـ كه در حقيقت بايد ذم شبيه مدح ناميد ـ تهمت زن بودن! را از او منتفى و او را از اين جرم! تبرئه مى كند و مقبول مردان بودن را به عنوان مدال افتخارى بر گردن او مى آايشانزد.


((اون مخدره خدر خاص, اون مستوره ستر اخلاص, اون سوخته عشق و اشتياق, اون شيفته قرب و احتراق, اون گم شده وصال, اون مقبول الرجال, ثانيه مريم صفيه, رابعه العدايشانه رحمه الله عليها.

اگر كسى گايشاند ذكر او در صف رجال چرا كرده اى؟ گايشانم كه خواجه انبيإ عليهم السلام فرمود: ((ان الله لاينظر الى صوركم)) (الحديث) كار به صورت نيست به نيت هست.

كما قال عليه السلام: يحشر الناس على نياتهم ...

چون زن در راه خداى مرد بود او را زن نتوان فرمود.

چنان كه عباسه طوسى فرمود كه چون فردا در عرصات قيامت آواز دهند كه يا رجال! نخست كسى كه پاى در صف رجال نهد مريم بود عليهاسلام.

))

عطار در ديگر آثارش نيز همين تفكر مردسالارانه و امتحورانه را دارد.

در مقاله اول از كتاب الهى نامه, حكايت اون خليفه را مى آورد كه شش پسر داشت همگى صاحب فنون و علوم.

يك روز اونها را گرد مى آورد و از اونان مى خواهد تا هر آرزايشانى كه در دل دارند بازگايشانند.

يكى از پسران او آرزو مى كند كه بتواند با دختر شاه پريان ازدواج كند و اين تمام آرزوى اوست:

پدر فرمودش زهى شهوت پرستى
كه از شهوت پرستى مست مستى
دل مردى كه قيد فرج باشد
همه نقد وجودش خرج باشد
ولى هر زن كه او مردانه آمد
از اين شهوت به كل بيگانه آمد
چنان كان زن كه از شوهر جدا شد
سر مردان درگاه خدا شد.


در اينجا هم دست كشيدن زن از طبيعت غريزى اش كارى مردانه شمرده مى شود و دورى از شهوت كارى مردانه كه در شإن مردان هست دانسته مى شود و اقتضاى مردانگى و اگر زنى چنين كرد در حقيقت او مرد هست!
بيا اى مرد اگر با ما رفيقى
در آموز از زنى عشق حقيقى
وگر كم از زنانى سر فروپوش
كم از حيزى نه اى اين قصه بينوش
تبرئه مردان از گناه و مذمت زنان به سبب فريفتگى مردان به ايشان و اون گاه ابراز تنفر از جنس زنان كه گايشانى جنس زن شيطانى هست ترجيع بند بسيارى از منظومه ها و حكايات در ادبيات فارسى هست.


زن و بى وفايى

محكوميت زن به بى وفايى از همان سخنهاى تكرارى هست.

اگر هزاران مرد به پيمان زندگى خايشانش پاىبند نمانند و به اقتضاى وفادارى عمل نكنند, هرگز جنس مرد محكوم نمى شود.


عبدالرحمان جامى در مقام سخن از بى وفايى زن, گوى سبقت را از همه ربوده هست.

او هم نشينى با زن را موجب فروپاشى هستى انسان مى داند و مسخر شدن او را كه ناقص العقل و ناقص الدين هست از ناقص بودن هم بدتر مى شمارد و مى گايشاند بر سر خوان نعمتهاى الهى زن بيش از مرد كفران مى كند و نعمتهاى الهى را ناديده مى گيرد.

اون گونه كه اگر بهترين امكانات زندگى را براى او فراهم كنى باز هم هنگامى كه در پيچ و تاب مى افتد همه اينهارا ناديده مى گيرد ومى گايشاند هيچ خيرى از تو نديدم:

چاره نبود اهل شهوت را ززن
صحبت زن هست بيخ عمر كن
زن چه باشد ناقصى در عقل و دين
هيچ ناقص نيست در عالم چنين
دوردار از سيرت اهل كمال
ناقصان را سخره بودن ماه و سال
پيش كامل كان به دانش سرور هست
سخره ناقص زناقص كمتر هست
بر سر خوان عطاى ذوالمنن
نيست كافر نعمتى بدتر ززن
گر دهى صد سال زن را سيم و زر
پاى در زرگيرى او را تا به سر
جامه از ديباى ششتر دوزىاش
خانه از زرين گلن افروزىاش
لعل در آايشانزه گوشش كنى
ثوب زركش ستر شب پوشش كنى
هم به وقت چاشت هم هنگام شام
خوانش آرايى به گوناگون طعام
چون شود تشنه زجام گوهرى
آبش ار از چشمه كوثر دهى
ميوه چون خواهد زتو همچون شهان
نار يزد آرى و سيب اصفهان
چون فتد از داورى در تاب و پيچ
جمله اينها پيش او هيچست هيچ
گايشاندت كاى جان گداز و عمر كاه
هيچ چيز از تو نديدم هيچ گاه
گرچه باشد چهره اش لوح صفا
خالى هست اون لوح از حرف وفا
در جهان از زن وفادارى كه ديد
غير مكارى و غدارى كه ديد
سالها دست اندر آغوشت كند
چون تتاهى زو فراموشت كند
- جامى پس از آوردن اين ابيات در اورنگ دوم از هفت اورنگ كه مثنوى سلامان نام دارد حكايتى از سليمان نبى(ع) و بلقيس نقل مى كند كه صحت اون مورد ترديد است.

زيرا اگر بلقيس را به طور حتم نتوانيم تبرئه كنيم لااقل مقام معنوى پيامبر خدا, حضرت سليمان اجازه باور كردن چنين حكايتى را نمى دهد و خلاصه اونكه اين روايت با درايت و عقل سازگار نيست.

اما حكايت جامى از اين برنامه هست كه روزى سليمان و بلقيس بنا گذاشتند تا سر خايشانش را براى هم مكشوف كنند.

سليمان فرمود: اگر چه پادشاهى همه جهان به تمامى برايم فراهم هست اما چنين عادت كرده ام كه تا كسى از در خانه ام وارد مى شود چشمم به دستش دوخته مى شود تا ببينم چه هديه اى برايم آورده هست تا ارج و عزت او در نزدم افزايش يابد.

اونگاه بلقيس سر درون خايشانش را چنين باز فرمود:

هيچ جوانى از برابرم نمى گذرد مگر اينكه چشم من در او به حسرت مى نگرد و در دل با خود مى گايشانم كاش اين جوان با من دمساز و همساز بود!
بود بلقيس و سليمان را سخن
روزى اندر كشف ستر خايشانشتن
هر دو را دل بر سر انصاف بود
خاطر از رنگ رعونت صاف بود
فرمود شاه دين سليمان از نخست
گرچه بر من ختم ملك آمد درست
در نيايد روز و شب كس از درم
تا من از اول به دستش ننگرم
كو چه تحفه بهر من دارد به كف
كش فزايد پيش من عز و شرف
سپس اون بلقيس از سر نهفت
زد دم و از حال خود اين نكته فرمود
كز جهان بر من جوانى نگذرد
تا در او چشمم به حسرت ننگرد
در دلم نايد كه اى كاش اين جوان
بودىام دمساز جان ناتوان
و در پايان حكايت همان حكايت هميشگى و نفرين بر همه زنان را مى خوانيم كه:
اين بود حال زنان نيك خوى
از زن بدخو نشايد فرمود و گوى
خواجه فردوسى كه دانى بخردش
بر زن نيك هست نفرين بدش
كى زن بدگونه نيكآيين بود
پيش نيكان در خور نفرين بود
در مثنوى يوسف و زليخا كه اورنگ پنجم كتاب هست, جامى در شرح بهتانى كه زليخا نسبت به يوسف روا داشته هست و ماجراهاى پس از اون, به جاى نكوهش شخص زليخا از جنس زن به سختى انتقام مى گيرد.

جامى نقل مى كند كه كودكى به عزيز مصر فرمود: اگر مى خواهى خيانتكار را بشناسى, ببين اگر پيراهن يوسف از جلو چاك شده هست او خيانتكار هست و اگر از پس پاره شد همسر تو خائن هست.


عزيز از طفل چون گوش اين سخن كرد
روان تفتيش حال پيرهن كرد
چو ديد از پس دريده, پيرهن را
ملامت كرد اون مكاره زن را
كه دانستم كه اين كيد از تو بوده هست
بر اون آزاده اين قيد از تو بوده هست
چه كيد هست اينكه پيش آوردى آخر
چه بد بود اينكه با خود كردى آخر
...


زكيد زن دل مردان دونيم هست
زنان را كيدهاى بس عظيم هست(*)
عزيزان را كند كيد زنان خوار
به كيد زن بود دانا گرفتار
زمكر زن كسى عاجز مبادا
زن مكاره خود هرگز مبادا
در اورنگ ششم يا مثنوى ليلى و مجنون نيز نقلى از حكايت مذمت زنان مى شود.

وقتى كه ليلى به نكاح جوانى درمى آيد, كسى در مسير راه خود مجنون را بى تاب و آشفته مى بيند و حكايت شوهر كردن ليلى را براى او باز مى گايشاند و نصيحتش مى كند كه دل به مهر زنان نسپارد كه زنان سخت سست پيمان و بى وفايند:

تو جان كندى و ديگرى يافت
دل كند زتو چو بهترى يافت
تو نيز بدار دست از اين كار
وز پهلوى خود بيفكن اين بار
يارى كه ره وفا نورزد
صد خرمن از او جايشانى نيارزد
دست تو به عهد اوست پا بست
و او داده به عهد ديگرى دست
...


برخيز و از اين خيال برگرد
زين وسوسه محال برگرد
با تيره دلان صفا چه يعنى
پاداش جفا وفا چه يعنى
خوبان همه چون گل دو روىاند
مغرور شده به رنگ و بوىاند
گل قاعده وفا نورزيد
هر كس كه پگه تر آمد او چيد
...


زن كيست فسون سحر و نيرنگ
از راستى اش نه بوى نه رنگ
زن صعوه سرخ زرد بال هست
بودن به رضاى زن محال هست
گر بگذارى شود هواگرد
وربفشارى بميرد از دردم
نخلى هست ولى زموم بسته
كز يك جنبش شود شكسته
نه از گل او مشام مشكين
نى ميوه او به كام شيرين
بر وى همه شاخ و برگ بستند
جز شاخ وفا كزو شكستند

____________________________

*ـ ((فلما رءا قميصه قدمن دبر قال انه من كيدكن ان كيدكن عظيم)) سوره يوسف آيه28.


11:

فروغ جان عزیر باید هر مطلب را باید در سا ختار قوای ینج گانه برنامه داد و از تحلیل و تجز یه ان راهکار ی را بد ست اورد اگر چنین نشود ان مو ضو ع در حد یک نو شته سیاه شده رو ی گا غذ هست...

مقام منزلت زن در نظام شخصیتی دینی / اجتماعی/ سیاسی/ و...

شما باب را در کدام می بینید ...

فروغ خانم امروز در عصر نا نو ها امیختگی مو ضاعات قد یمی از باب دینی.

فلسفی/و....

به ظاهر منسوخ شده هست....

12:

این مقاله هایی که میبینید از م.

شمس لنگرودی
هست و سپس اینها مقاله ها و نمونه های دیگری هم خواههم اورد در این جستار بیشتر روی ادبیات ( شعر و داستان) که بازتاب فرهنگ شخصی و عامی (فرهنگ شامل تمام اعتقادات دینی و مذهبی و سیاسی و اجتماعی هم میشه ) گذشتگان و ادیبانمونه میخوام دقیقتر و واضح تر ببینیم گرچه من در مقام تجزیه و تحلیل بر نمیام و خواننده خودش میتونه تحلیل نهایی رو انجام بده ! من بیشتر سعی میکنم راوی باشم و در هر موردی نظر شخصی خودمو دارم !
گاهی با جزیی گویی تمام اصل زیر سوال میره ابتدا لازمه طرح کلی هر چیز رو در نظر گرفت بعد قضاوت کرد! و جدای از اینها نظر و هدف اصلی من برای این بحث رو نافرموده میزام
-
تا موضوعات قدیمی به چی فرموده بشه من که همچین نظری ندارم!

13:

هرچند شاعرانى چند درمقام ستايش مقام انسانى و شخصيت ارزشمند قطعاتىماندنى را به يادگار گذاشته اند اما متإسفانه سيمايى كه از زن در بخش عمده اى از سروده هاى شاعران در قرنهاى مختلف نشان داده شده هست سيمايى آلوده و غبار نشسته و ملكوك هست.

نگاه نقادانه به اين دست از سروده ها مى تواند ستمى كه از اين ناحيه نيز بر زنان رفته را بازگو كند.

در ادامه نگاه هر دو دسته از شاعران را همچون گذشته پى مى گيريم.امام محمد غزالى گايشاند: حكيمى زنى خواست كوتاه,فرمودند چرا تمام بالا نخواستى؟فرمود: زن چيزى بد هست و بد هر چه كمتر بهتر هست و فرمود: به حقيقت هر چه بر مردان رسد از محنت و بلا وهلاك,همه از زنان رسد و آخر از ايشان كم كسى بهمراد و كام دل رسد چنان كه شاعر گايشاند:
عاصى شدن بنده به رحمان از زن
بر مرد نهيب و بيم سلطان از زن
دردى كه به كف بر نهد او جان از زن
خوارى كه رسد همه به مردان از زن
مر آدم را بلا و عصيان از زن
بر يوسف , چاه و بند و زندان از زن
هاروت(1) به بابل هست پيچان, از زن
آايشانخته از موى و غريوان, از زن
بر مرد رسد بلا و حرمان, از زن
آخر نايد وفا چنين دان, از زن(2)
اگر اين مطالب مستند نبود, با توجه به شخصيت غزالى كه بعد اخلاقى و تربيتى اون زبانزد همگان هست, نسبت دادن چنين سخنانى به او بعيد مى بود, زيرا ازمتوليان و مدعيان و مربيان اخلاق اسلامى انتظارنمى رود اين همه اتهامات را به جنس زن روا دارنددر حالى كه تنها يكى از اين موارد مقبول هست, اون هم هيچ ربطى به جنس زن ندارد زيرا هزاران ماننداين خطاها و بل بدتر از اون از مردان سر مى زند و به حساب جنس مردان گذاشته نمى شود و اگر با همينديد نگاه مى كنيم مى بينيم جنايتكارترين انسانهاى
تاريخ مردان بوده اند نه زنان.به شهادت تاريخ و روشن تر از اون, قراون كريم دربرابر هر پيامبرى كه به دعوت آغازيدن كرد گروههايى از مردان صف كشيده اند.

نمرود و فرعون و ابوجهل و ابوسفيان و معاايشانه و يزيد از صنف مردانند و اگر درتمام تاريخ فردى از زنان اون هم زن لوط از راه راست منحرف مى شود در مقابل, آسيه ـ زن فرعون ـ هم هست كه بر همه مظاهر شرك و هستعمار عصيان مى كند والگوى جاايشاند همه انسانهاى آرمان خواه و فضيلت گرامى شود.بلايى هم كه بر سر آدم(ع) آمد برخلاف شواهدغيرمستندى كه موجود هست از وسوسه زن نبود, بلكه به تعبير قراون كريم به وسوسه شيطان صورت گرفت:((فإزلهما الشيطان عنها فاخرجهما مما كانافيه))(3)ناصرخسرو قباديانى زنان را در خورراز نمى داند ومى گايشاند:
مگو اسرار حال خايشانش با زن
كه يابى راز فاش از كوى و برزن(4)
خاقانى شروانى تمام ناسزاهايش را نثار زنان نيك مى كند كه با اين وجود, حال زنان بد روشن هست:
سنگ باران ابر لعنت باد
بر زن نيك تا به بد چه رسد
از يكى زن رسد هزار بلا
پس ببين تا ز ده و صد چه رسد!
و در جاى ديگر زنان را سراسر عيب مى داند كه مردان اون همه عيبها را هنر, مى پندارند و با اونكه زن, صيد مرد هست اما زنان, مردان را همچون صيدى سرنگونشكار مى كنند!
همه عيبند زنان و اون همه را
نيك مردان به هنر برگيرند
صيد مرد هست زن اما به زنان
مرد را صيد نگون سر گيرند(5)
انورى ابيوردى نيز آرزوى مرگ زنان ـ حتى زنان نيك
ـ را دارد و زن را سزاوار اون مى داند كه درون چاهش
بيندازند و كسى نباشد كه او را از چاه به در آورد:
فرمود با خواجه يكى روز از اين خوش مردى
خنك اون كس كه زن خوب بميرد, او را
زن چه را شايد؟ اون را كه برى بر سر چاه
در چه اندازى و كس نى كه بگيرد او را(6)
و در شعرى ديگر, زن را همچون ابر مى داند و مرد راهمانند ماه كه تيره گى و پوشيدگى ماه به سبب وجود
ابر هست و اونگاه بدترين مردان جهان را براى بهترين زنان حيف مى داند:
زن چون ميغ هست و مرد چون ماه هست
ماه را تيره گى ز ميغ بود
بدترين مردى اندر اين عالم
به بهينه زنى دريغ بود(7)
سنايى غزنوى كه پيش از اين نيز با گوشه اى ازنظرهايش آشنا شديم در جاى ديگر هشدار مى دهد: ازاونجا كه زندان رفتن يوسف(ع) به خاطر زن بود,نبايداز مكرش ايمن بود و حجره عقل و انديشه را از سوداىزنان بايد تهى كرد:
يوسف مصرى ده سال ز زن زندان ديد
پس تو را كى خطرى دارند اين بى خطران
اونكه با يوسف صديق چنين خواهد كرد
هيچ دانى چه كند صحبت او با دگران
حجره عقل ز سوداى زنان خالى كن
تا به جان پند تو گيرند همه پرعبران(8)
و در شعرى ديگر به ازدواج برون گروهى سفارش مى كندو اونگاه به زدن زن, زيرا كه زن فعل امر هست مشتق از زدن:
بنده زن مشو به مهر و به مال
تا نگرداندت عيال, عيال
كرد بايد زن اى ستوده سير
ليكن از خان و مان خايشانش به در
اشتقاقش ز چيست دانى, زن
يعنى اون ...

را به تير بزن(9
)
و در مثنوى ديگرى دختر را موجب نحس و نكبت و عار
مى شمرد:
ور بود خود نعوذ بالله دخت
كار خام آمد و تمام نپخت
طالعت گشت بى گمان منحوس
بخت ميمون تو شود منكوس
اونكه از نفس اوت عار آيد
دخترت را به خواستار آيد
خان و مان تو پر ز عار شود
خانه از بهر وى حصار شود
چه نكو فرمود اون بزرگ هستاد
كه وى افكند شعر را بنياد
كانكه را دختر هست جاى پسر
گرچه شاه هست هست بد اختر!(10)
اوحدى مراغه اى, شايد از ميان شاعران در سرزنش و
بدگايشانى نسبت به زن گوى سبقت را ربوده باشد.

در
نگاه او زن خوب زنى هست كه هيچ اختيارى از خايشانش
ندارد و مطيع محض و مستور هست:
زن مستور شمع خانه بود
زن شوخ آفت وقته بود
زن ناپارسا شكنج دل هست
زود دفعش بكن كه رنج دل هست
زن پرهيزگار طاعت دوست
با تو چون مغز باشد اندر پوست
زن چو بيرون رود بزن سختش
خودنمايى كند بكن رختش
ور كند سركشى هلاكش كن
آب رخ مى برد به خاكش كن
زن چو خامى كند بجوشانش
رخ نپوشد كفن بپوشانش(11)
در جاى ديگر, دانش آموختن زن را به هستهزإ مى
گيرد:
چرخ, زن را خداى كرده بحل
قلم و لوح گو به مرد بهل
كاغذ او كفن, دواتش, گور
بس بود گر كند به دانش زور
زن چو مار هست زهر خود بزند
بر سرش نيك زن كه بد بزند(12)
اسدى طوسى ارزش زن را نصف ارزش مرد مى داند و
دانسته نيست چنين نتيجه اى را از كجا به دست آورده
هست, آيا از نصف بودن سهم ارث زن نسبت به سهم ارث
مرد به اين مطلب رسيده هست يا از برابر بودن شهادت
دو زن با يك مرد؟ در هر صورت اين امور برترى و
فضيلت مرد بر زن را نمى رساند.

شاعر طوس اونگاه,
ترسيدن از زن و بر حذر بودن از او را شرط خرد مى
داند و زنان را مانند درختانى مى داند كه به ظاهر
سرسبزند ولى در باطن زهر دارند.

شاعر در ادامه با
نثار چند فقره نفرين به جنس دختر موضوع را دنبال
مى كند:
زن ار چه دلير هست و با زور دست
همان نيم مرد هست هر چون كه هست
هر اون كو نترسد ز دستان زن
از او در جهان راى دانش مزن
ز دستان زن هر كه ناترسگار
روان با خرد نيستش سازگار
زنان چون درختند سبز آشكار
وليك از نهان زهر دارند بار
هنرشان همين هست كاندر گهر
به گاه زهر امت آرند بر
چنين فرمود دانا كه دختر مباد
چو باشد به جز خاكش افسر مباد
به نزد پدر دختر ار چند دوست
بتر دشمن و بهترين ننگ اوست(13)
فخرالدين اسعد گرگانى از بدخايشانى و بى مهرى زنان مى
نالد و اونان را شايسته دل بستن نمى داند:
خزاران خوى بد باشد در ايشان
سزد گر دل نبند كس بر ايشان
مبادا كس كه از زن مهر جايشاند
كه از سوره بيابان گل نرايشاند
بود مهر زنان همچون دم خر
نگردد اون زپيمودن فزونتر(14)
در مثنوى خسرو و شيرين حكيم نظامى گنجوى نيز پس از
تشبيه زن به ريحان يا سبزه ى رسته بر سفال, حكايت
بى وفايى زن و شمشير و اسب رفته, و وفا صفت مردان
و مردى دانسته شده هست كه از زنان نبايد توقع اون
را داشت و سعى و چاره سازى مردان براى جستجوى وفا
در زنان ره به جايى نرسانده هست:
زنان مانند ريحان سفالند
درون سو خبث و بيرون سو جمالند
نشايد يافتن در هيچ برزن
وفا در اسب و در شمشير و در زن
وفا مردى هست بر زن چون توان بست
چو زن فرمودى بشوى از امتى دست
بسى كردند مردان چاره سازى
نديدند از يكى زن راست بازى
زن از پهلوى چپ گايشانند برخاست
مجو از جانب چپ جانب راست(15)
عبدالرحمان جامى نيز از نقصان عقل و دين زن سخن مى
گايشاند و او را سزاوار اعتبار و اعتماد نمى داند:
عقل زن ناقص هست و دينش نيز
هرگزش كامل اعتقاد مكن
گر بد هست از وى اعتبار مگير
ور نكو بر وى اعتماد مكن(16)
در ميان شاعران پارسى كسانى هم بوده اند كه مقام و
جايگاه زن را ستوده اند و به لزوم كسب دانش و هنر
توسط زنان تإكيد كرده اند.

محمدهاشم ميرزا افسر
مشهور به ((افسر)) چنين سروده هست:
دست چپت از راست ندارد كم و كاست
مى كرد اگر كارى قوى بود چو راست
گر زن نبود چو مرد تقصير شماست
از بهر زنان علم و هنر بايد خواست(17)
و در قطعه ديگرى چنين مى گايشاند:
كه بازداشت زنان را ز دانشآموزى
كه فرمود زن نرود از پى هنرطلبى
نمود علم و هنر را فريضه زن و مرد
ببين به شرع شريف محمد عربى(ص)
اگر زنان را دانش كم هست نتوان فرمود
ز همت كم اونهاست يا ز محتجبى ...(18)
افسر خراسانى در قطعه اى ديگر با عنوان ((يك زن
خوب)) چند زنى را موجب اندوه و غم مى داند و شرط
عدالت ورزى را ناممكن مى شمارد:
يك زن خوب مرد را كافى هست
بيش از اين هم دگر نمى شايد
گر فزون شد ز عمر خواهد كاست
هيچ بر عيش هم نيفزايد
از يكى بيش اگر بخواهى زن
به جز اندوه و غم نمى زايد
اى كه زن بيش خواهى و گايشانى
كه به قراون خداى فرمايد
گر خدا فرمود با عدالت فرمود
وان ز دست تو برنمىآيد
بر سر زن اگر بخواهى زن
هيچ يك زان دو, مى نياسايد
گاه باشد زن از تو گيرد ياد
چشم بر روى غير بگشايد
ور زن پارسا چنين نكند
خايشانش را بهر كس نيارايد
هر چه از شوى كجروى بيند
راه صدق و صفا بپيمايد
پروراند به جان و دل فرزند
جان در اين ره نثار بنمايد
دل به ديگر زنى نبايد داد
مرد را هم خجالتى بايد(19)
ملك الشعرإ بهار با اونكه زن را شعر خدا مى داند
اما او را مايه فتنه و شر مى شمارد كه هر چه فتنه
كمتر باشد بهتر هست و از اين رو هست كه با چند زنى
مخالفت مى كند زيرا انصاف و عدالت ميان دو زن تنها
از عهده پيامبر مىآيد:
خانم اون نيست كه جانانه و دلبر باشد
خانم اون هست كه باب دل شوهر باشد
بهتر هست از زن مه طلعت همسر آزار
زن زشتى كه جگرگوشه شوهر باشد
زن يكى بيش مبر زان كه بود فتنه و شر
فتنه اون به كه در اطراف تو كمتر باشد
زن شيرين به مذاق دل ارباب كمال
گرچه قند هست نبايد كه مكرر باشد
كى توان داد ميان دو زن انصاف درست
كاينچنين مرتبه مخصوص پيمبر باشد
حاجتى را كه تو دارى به مونث زان بيش
حاجت جنس مونث به مذكر باشد
با چنين علم به احوال زن اى مرد غيور
چون پسندى كه زنت عاجز و مضطر باشد
زن بود شعر خدا مرد بود نثر خدا
مرد نثرى سره و زن غزلى تر باشد
نثر هر چند به تنهايى خود هست نكو
ليك با نظم چو پيوست نكوتر باشد
.

.

.

كى پسندى كه نشانى به حرم قومى را
كه يكايك زتو شان قلب مكدر باشد(20)
و در جاى ديگرى به وصف طبيعت زن مى پردازد كه هنر
و فايده اش را زادن و پروردن هست:
راست خواهى زنان معمايند
پيچ در پيچ و لاى در لايند
زن بود چون پياز تو در تو
كس ندارد خبر ز باطن او
.

.

.

خايشانش را صد قلم بزك كردن
غايتش زادن هست و پروردن
در طبيعت, طبيعتى ثانى هست
كارگاه نتاج انسانى هست
زن به معنا طبيعتى دگر هست
چون طبيعت عنود و كور و كر هست
هنرش جلب مايه و زاد هست
شغل او امتزاج و ايجاد هست
آورد صنعتى كه جان دارد
هر چه دارد براى اون دارد
.

.

.

اى كه اصلاح كار زن خواهى
بى سبب عمر خايشانشتن كاهى
زن زاول چنين كه بينى بود
هيچ تدبير چاره اش ننمود
زن كتاب طبيعت ساده هست
زن ز دستور حكمت آزاده هست
زن اگر جاهل هست اگر داناست
خودپسند هست و خايشانشتن آراست
كار او با جمال و زيبايى هست
هنر و پيشه اش خودآرايى هست(21)
رهى معيرى, در شعر ((خلقت زن)) جنس زن را تندخو و
آتش مزاج و حيله گر و خيانتكار و بى وفا و جامع
اضداد مى داند كه از لاله و گل, رنگ و بو و از
دريا, عمق و از خورشيد گرمى, و از آهن, سختى و از
گلبرگ, نرمى و از نسيم, چميدن و از جوى مايشانه گرى و
از شاخ تر, پريشانى و از امواج خروشان, تندخايشانى و
از روز و شب درورايشانى را گرفته هست.

جالب اون هست كه
رهى تا آخر زندگى اش مجرد زيست و تإهل نگزيد و با
اين حال اين همه ناليدن از زن و سرزنش او طبيعى و
واقعى نمى نمايد:
الهى در كمند زن نيفتى
وگر افتى به روز من نيفتى
ميان بر بسته چون خونخواره دشمن
دلازارى, به آزار دل من
دلم از خوى او دمساز درد هست
زن بدخو بلاى جان مرد هست
زنان چون آتشند از تندخايشانى
زن و آتش ز يك جنسند گايشانى
نه تنها نامراد اون دلشكن باد
كه نفرين خدا بر هر چه زن باد
نباشد در مقام حيله و فن
كم از ناپارسا زن, پارسا زن
چو زن يار كسان شد مار از او به
چو تر دامن بود گل, خار از او به
.

.

.

وفادارى مجوى از زن كه بى جاست
كزين بر بط نخيزد نغمه راست
درون كعبه شوق دير دارد
سرى با تو سرى با غير دارد
جهان داور چو گيتى را بنا كرد
دلى ايجاد زين انديشه ها كرد
مهيا تا كند اجزاى او را
ستاند از لاله و گل رنگ و بو را
ز دريا عمق و از خورشيد گرمى
ز آهن سختى از گلبرگ نرمى
چميدن از نسيم و مايشانه از جوى
ز شاخ تر گراييدن به هر سوى
ز امواج خروشان تندخايشانى
ز روز و شب دو رنگى و دو رايشانى
.

.

.

جهانى را به هم آميخت ايزد
همه در قالب زن ريخت ايزد
پس از اون كه وجود زن را آميزه اى از اضداد مى داند
از شر و افسونگر بودن زن داد سخن مى دهد:
ز طبع زن به غير از شر چه خواهى
از اين موجود افسونگر چه خواهى
اگر زن نو گل باغ جهان هست
چرا چون خار سر تا پا زبان هست
چه بودى گر سرا پا گوش بودى
چو گل با صد زبان خاموش بودى(21)
اما از اين همه مذمتها و نكوهشها, گايشانى مادر شاعر
هستثنإ شده هست:
مهربان مادر چو شاخ گل مرا
در سراى آب و گل پرورده هست
مى فشانم خون دل در پاى او
كو مرا با خون دل پرورده هست(22)

آسودگى از محن ندارد مادر
آسايش جان و تن ندارد مادر
دارد غم و اندوه جگرگوشه خايشانش
ورنه غم خايشانشتن ندارد مادر(23)
خوب هست در پايان اين بخش كمى از مرزهاى جغرافيايى
فراتر رايشانم و نظر شاعر و متفكر بزرگ پارسى سراى
پاكستان, علامه اقبال لاهورى را درباره زن جايشانا
شايشانم و اونگاه به اين نكته پايه ى توجه كنيم كه
انديشه اى كه از سرچشمه هاى زلال قراون سيراب مى
شود چه حاصل پربركت و مبارك و روشنى دارد كه اين
روشنى و مباركى در ميان صدها شاعر ايرانى كه
درباره زن قلم زده اند ديده نمى شود.
مولانا اقبال لاهورى به زن نگاهى نمادين دارد نه
سنخ نگاه كسانى كه زن را نماد نفس و نفسانيت مى
دانند بلكه زن را سرچشمه زاينده ى همه خيرهاى
جامعه اسلامى مى داند و معتقد هست بقاى نوع بشر به
واسطه امومت (مادرى) هست و امومت امرى مقدس هست
زيرا نسبتى با نبوت دارد.

پيامبران نيز به جامعه و
انسانها تولدى تازه مى بخشند و به اون ولادت و حيات
مى بخشند.

و امت جامعه اى هست كه پيامبر اون را
متولد كرده هست.
ارج زن در نظر اقبال به پرستار بودن او نيست; به
رسالت و تعهد و مسووليتى هست كه او ايفا مى كند.
پوشش عريانى مردان زن هست
حسن دلجو عشق را پيراهن هست
عشق حق پرورده ى آغوش او
اين نوا از زخمه خاموش او
اون كه نازد بر وجودش كاينات
ذكر او فرموده با طيب و صلاه
مسلمى كاو را پرستارى شمرد
بهره اى از حكمت قراون نبرد
نيك اگر بينى امومت رحمت هست
زانكه او را با نبوت نسبت هست
شفقت او شفقت پيغمبر هست
سيرت اقوام را صورتگر هست
از امومت پخته تر تعمير ما
در خط سيماى او تقدير ما
هست اگر فرهنگ تو معنى رسى
حرف امت نكته ها دارد بسى
فرمود اون مقصود حرف كن فكان
زير پاى امهات آمد جهان
از امومت پيچ و تاب جوى ما
موج و گرداب و حباب جوى ما(24)
با چنين بينش و نگرشى هست كه انتظار علامه اقبال
از زنان, در امورى جزيى و بيهوده همانند اونچه كه
رهى معيرى و امثال او متوقعند خلاصه نمى شود كه او
هم به روش اونان بگايشاند: اى كاش زن همانند گل[ سوسن]
با صد زبان كه دارد خاموش بنشيند و دم بر نياورد.
او زن را گرامى تر و ارجمندتر از اون مى داند كه
چنين نصيحتهاى كودكانه اى را به او ابراز كند.

او
طينت پاك و خدايى زن را مايه رحمت براى جامعه
اسلامى و قوت دين و پايه ملت مى داند و مى گايشاند زن
معلم ديانت هست كه كلام توحيد را در كام كودك به
شيرينى هر چه تمامتر مى گذارد و دامن مهر زن هست
كه سرنوشت جامعه را تعيين مى كند.

زن مسلمان امين
نعمت اسلام هست كه در نفس او سوز دين حق نمايان
هست.

زن آب بند نخل جمعيت و حافظ سرمايه ملت هست و
فطرت او جاذبه هاى بلندى همانند حضرت زهرا(س) دارد
و با اين اوجى كه اقبال براى زنان مسلمان معتقد
هست سفارش مى كند كه زن مسلمان در بحران دنياى
معاصر كه نيرنگ و راهزنى دين مشخصه اون هست, هايشانت
خايشانش را فراموش نكند:
اى ردايت پرده ناموس ما
تاب تو سرمايه فانوس ما
طينت پاك تو ما را رحمت هست
قوت دين و پايه ملت هست
كودك ما چون لب از شير تو بست
لا اله آموختى او را نخست
مى تراشد مهر تو اطوار ما
فكر ما فرمودار ما كردار ما
برق ما كو در سحابت آرميد
بر جبل رخشيد و بر صحرا تپيد
اى امين نعمت آيين حق
در نفسهاى تو سوز دين حق
دور حاضرتر فروش و پر فن هست
كاروانش نقد دين را رهزن هست
كور و يزدان ناشناس ادراك او
ناكسان زنجيرى پيچاك او
چشم او بى باك و ناپرواستى
پنجه ى مژگان او گيراستى
صيد او آزاد خواند خايشانش را
كشته ى او زنده داند خايشانش را
آب بند نخل جمعيت تايشانى
حافظ سرمايه ى ملت تايشانى
از سر سود و زيان سودا مزن
گام جز بر جاده ى آبا مزن
هوشيار از دستبرد روزگار
گير فرزندان خود را در كنار
اين چمن زادان كه پر نگشاده اند
ز آشيان خايشانش دور افتاده اند
فطرت تو جذبه ها دارد بلند
چشم هوش از اسوه ى زهرا مبند
تا حسينى شاخ تو بار آورد
موسم پيشين به گلزار آورد(26)
((ادامه دارد.))

پى نوشت :
1ـ هاروت و ماروت دو فرشته بودند كه نامشان در
قراون مجيد هم ذكر شده هست.

شرح حال اين دو فرشته
چنين هست كه اينها به زمين بابل نازل شدند و به
علت گناهى كه مرتكب شدند در چاه بابل آايشانخته شدند.
هاروت و ماروت به خاطر اونكه براى آموختن سحر به
امت جهت آشكار كردن مفاسد اونان به زمين آمدند و
براى آزمايش و تنبيه ديگر فرشتگان معذب شدند
مشهورند و به سبب اين روايات نام هاروت و ماروت در
سحرآموزى و حيله گرى و عصيان و غرور در ادبيات
پارسى و تازى مثل گرديد.

(دكتر محمد معين, فرهنگ
فارسى, ج6, ص2244)
2ـ نصيحه الملوك, تصحيح جلال الدين همايى, ص270 ـ
285 ـ 286.
3ـ قراون كريم, سوره بقره, آيه 36.
4ـ روشنايى نامه, ص516.
5ـ ديوان خاقانى, تصحيح ضيإالدين سجادى, ص876.
6ـ بهشت سخن دكتر مهدى حميدى, انتشارات پيروز,
تهران, ج2, ص207.
7ـ همان, ص209.
8ـ ديوان اشعار سنايى غزنوى, تصحيح مدرس رضوى,
ص314.
9ـ حديقه الحقيقه سنايى غزنوى, تصحيح مدرس رضوى,
ص357.
10ـ همان, ص358.
11ـ جام جم, تهران, 1308 ضميمه مجله ارمغان سال
هشتم, ص91.
12ـ همان.
13ـ گرشاسب نامه, به اهتمام حبيب يغمايى, تهران,
انجمن آثار ملى, ص29.
14ـ ايشانس و رامين, به اهتمام محمدجعفر محجوب, ص97 و
107.
15ـ خمسه نظامى, به كوشش وحيد دستگردى, مثنوى
خسروشيرين, ص238 و 239.
16ـ بهارستان, شهرستان تهران 1311, انتشارات كتابخانه
مركزى, ص12.
17ـ ديوان شيخ الرئيس افسر, به كوشش پارسا
تايشانسركانى, تهران, نشر ما 1362, ص94.
18ـ همان, ص73.
19ـ همان, ص60 و 61.
20ـ ديوان اشعار محمدتقى بهار, ج1, ص451.
21ـ همان, ج2, ص936.
22ـ سايه عمر, ص134.
23ـ همان, ص1.
24ـ همان, ص176.
25ـ ديوان اشعار اقبال لاهورى.


14:

فروغ جان با سلام ! چرا نوشته هات رو با فونت بزرگتری انتخاب نکردی؟
در بسیاری از شعرها زن و گل به هم تشبیه شده اند که همه میدونیم گل علاوه بر اینکه
نماد زیبایی هست اما نماد بی وفایی و موقتی بودن نیز هست!


94 out of 100 based on 44 user ratings 1294 reviews