کارگاه ادبیــات ؛ خوابگاه خدا ... [ ice - girl ]


کارگاه ادبیــات ؛ خوابگاه خدا ... [ ice - girl ]



کارگاه ادبیــات ؛ خوابگاه خدا ... [ ice - girl ]
یـــا حــَــق ...

کارگاه ادبیــات ؛ خوابگاه خدا ... [ ice - girl ]

این تاپـیک بـرام خـیلی خــیلی خــیلی مـقدســه .

کارگاه ادبیــات ؛ خوابگاه خدا ... [ ice - girl ]

من که نشـد بـرم کلاس ِ فیلمــنامـه نویسـی ولـی لاقل اینجـا رو بــرای ِ خـودم دارم :)

از حالا هـم اعلام میکنم که شاگــرد ِ تنـبلـی هستم و به زوووور بایـد منـو بیاریـن مکــتب :دی



ممـنون از l-lamidak



« آشــپــز خـــانـــه ادبــی »

1:

من وُرد ندارم اقاااا ...


♥دلـنـوشـتـه هـاي ♥ مــحـمـد مـرکــبـیـآن ♥
نمیتونم تعـداد کلمـه هایی که نوشتم رو بفهـمم ...


"__ چــــآیـــ تُــ ش ــر __"
قبـول کنید که فعلا تقـریبی بنویسم تا بعد .


اسپم ادبی../.
خب ؟



زاویــه یِ دید یا به صـورت اول شخــص مطـرح میشود و یا به صـورت ِ دانای ِ کل .


دفتر مشق shahtut

خودم به شخصـه ، داستان بلند هایی رو میپسندم که اول شخص باشه و داستان کوتاه های ِ سوم شخص .


✔ هــزار نـکتــه بـاریــکتر زمــو ✔

در مورد ِ نوشتن هم همیشه ، اول شخـص نوشــتن برام راحـت تر بـوده ...


-> متدلوژی نقد ِ ادبی <-
داستان های ِ دانای ِ کل ِ مـن ، همه مثل نقل فوتبال از آب در میان که مثلا » مینو لیوان ِ خالی از آب رو روی ِ پیشخـون ِ کافه گذاشت و از توی ِ کیفش آینه رو در آورد تا رژ ِ لبـش رو چک کنه و اگـه احتیاج به ترمـیم داشت دوباره و یواشـکی رژِ لب رو بماله «
تمام ِ نوشته های ِ سوم شخـص ِ من میشه توصیف حـرکات و کارها .


نادر ترين تلميحات حماسي- اساطيري در شعر پارسي


آخـرین داستان ِ دانای ِ کـلی که خوندم و دوست داشتم مال ِ هری پاتر بود ...


هـرچـند که به نظـرم اونم میتونـست از زاویه ی ِ دید هـری نوشته بشه و بعضی جاها هم بچرخه و بشه زاویـه ی ِ دید والدمورت .



در کل به نظرم این زاویه ی ِ دید یه چیز ِ کاملا سلیقه اییه ...

نمیشه اهمـیت و برتری هیچ کدوم رو به رُخ اون یکی کشوند .

این موضوع در عین سلیقه ایی بودن خیلی هم مهم هست .

اگر من ِ نوسیـنده دسـتم نیاد که با کـدوم زاویـه یِ دیـد روان تر و بهتـر مینویسـم خواننـده های ِ خودمو از دست میدم .



بعـضی داستان ها هستن که پـَـرش ِ زاویه یِ دید دارند .


یعـنی یه فصل ِ داستان از زاویه یِ دید ( مثلا ) مریـم هست و فصل ِ بعد ( مثلا ) لیلا » مثال های ِ این قـسمـت ِ حـرفم مربوط به داستان ِ هزاران چـراغ ِ روشن هستش از خالـد حسینـی .



اوممم فکر نمیکنم 600 کلمه شده باشه ولی بیشتر از این به خاطرم نمیاد ...

برای ِ تکـلیف ِ اول همین تعـداد قبوله ؟ ایا ؟ اقا معلم ؟


نوشته اصلي بوسيله l-lamidak نمايش نوشته ها



ـــیک اثر با توجه به علاقه و زمینه ی کاری خود ( داستان کوتاه، شعر موزون، شعر نو، ترانه،

سپید،...

) بنویسید که دارای دو راوی باشد، یکی اول شخص و دیگری سوم شخص.




خیلی تکـیفه خوبیه ولی فعلا به وقت ِ بیشتـری برای انجامــش احتیاج دارم .




نوشته اصلي بوسيله l-lamidak نمايش نوشته ها
ـــفیلم ( موقتا اختیاری! ) : تا جلسه ی آینده، چند فیلم از مارتین اسکورسیزی را نام
ببرید و یکی از اون ها را به انتخاب ببینید و در موردش بنویسید.

( لطفا ننویسید که فیلم

خوبی بود و وقتش رو بیشتر کنن، بلکه در صورت خوب یا بد بودن از نظر شما، دلایل و
جزئیات رو بنویسید.

)
این قسمـت رو میشه اُپـن بوک جواب بدیم ؟ نام بُردن چـند تا فیلـم رو میگم ها .



کارگاه ادبیــات ؛ خوابگاه خدا ... <br><br>[ ice - girl ]

فکــر کنم اولیـن نفری هستم که دارم دومـین پستـمـو تو تاپیک ِ کارگاهـم میزنم ...


و میخوام خرد خرد تکالیــفم رو انجـام بدم تا برام سنـگیـن نشن .



تــشـکرات .


2:

آقــآ حمــید داری یـکم سخــت میگیری هاااااااااا
بــه خُــدا خیلی معلـم ِ سخت گیری هستی :دی

حدودا 300 تا نوشــتم ؛ 300 تای ِ دیگه هم اضافــه میکنم بشـه 600 تا ، خب ؟
رضایــت بـده من که برم دنبال ِ تکالیــف ِ دیگــه ام :)) خُــب ؟

ادامــه یِ بحــث ِ زاویــه یِ دید :

اول از هـمــه رفتم قضـیه یِ دوم شخـص بودن در زاویـه یِ دید رو سرچ کردم .


منــبعـم اینجا بود ؛ لینـک » ادبیات پارسی - زاویه دید در داستان
تو این منــبع معـمول تریـن شیوه ی ِ نگارش رو اول شخـص و سوم شخص ( دانای ِ کل )
در نظـر گرفتـه بود ، منتــها دیدگاه های ِ کلی رو به این دسـته ها تقسیــم بنـدی کرده بود :

1.

اول شخــص » این اول شخـص میتونه ، من یا حتــی ما باشه .


2.

دوم شخـص » این در حالی امــکان پذیـره که راوی با خودش صحـبت کنه و مخاطبـش خودش باشه .


3.

ســوم شخـص » اینجا راوی مثل ِ یک دوربین ِ فیلـمبرداری عمل میکنه .


4.

جـریان ِ سیال ِ ذهن » متاسفانه در مورد ِ این زاویـه یِ دید توضیـحی نداده .



من خـودم اگــه از دیـد ِ نویسنـده بخــوام انتـخاب کنم ، ترجیـح میدم
زاویـه یِ دیـد ِ انتـخابیـم اول شخـص از نــوع ِ مفرد باشه .


ولی از دید ِ یک خواننـــده ترجیحــم سوم شخـص هم هست .

ولی
در درجـه یِ اول ، اول شخـص رو ترجــیح میدم .



در مورد ِ دید ِ دانای ِ کُــل ؛ میتونـیم دانای ِ کل رو محــدود یا نامحــدود
و خـدا گـونه فــرض کنیم .

در مورد ِ خدا کونه ، تک تک اجــزاء ِ داستانـی
تجــزیه و تحـلیل میشند .



گاهـا راوی میتونــه حالــت ِ متــغیر داشته باشه ...

مثل داستان ِ هزاران
خورشیــد ِ درخشان .

مثل ِ داستانـی که از بلقیـس ِ سلیمـانی ِ عزیز
خونــدم ولـی یادم نیست .

تو داستان ِ خانم سلــیمـانـی ؛ راوی ها زن و
شوهـر بودن .



فکـر کنم دقــت رو این موضـوع که لحــن ِ متــفاوتـی از راوی ها داشته
باشیـم خیلی مهمه .


نبایـد توصیفات ِ زن عین ِ توصیفات ِ مـرد باشه .


مثلا ترجیا نگاه ِ زن به راه رفتـن ِ یک بچه یِ نو پا تو پارک رو با نگاه ِ مــرد مینویسم :

زن » پوشش ِ صــورتـی ِ خوشگل و کــفش ِ تق تقی پاش بود .

دلـم براش ضعـف میرفت ...

دو بار نزدیـک بود بیفـته .

نتــونست تعادلـش رو حـفظ کنه ...

مادرشـم عین ِ خیالــش نبــود که بچه ممـکنه زمـین بخوره و سرش آسیـب ببیــنه .



مـرد » صــدای ِ کـفش تق تقی هاش کل ِ پارک رو برداشــته بود .

نیم وجـبی از ذوق ِ راه رفتن نزدیـک بود چند بار کـله پا بشه .

اولــش فکر کردم پسره ها ؛ بعـد مامانــش صداش زد ندا .

راستـی چرا دخـتر و پسـر بودن بچه ها تو این سن معلــوم نیست ؟



پـس به نظـرم تو تغـییر زاویه دادن ؛ باید حواسـمون جمـع باشه لحــن ِ هر شخصیــت و
دایـره ی ِ واژگانــش متــفاوت هست .


3:


شُـما نباید اینجا پســت بزنید .

پستتون رو پاک کنـید .

نظرات ِ لطفـتون رو جای ِ دیگـه ایی ارائـه بدید :دی

4:

از زهرا خانوم داستان نویس خوابگاه انتظارم بیشتر بود
رو سفیدمون کن خانوم ;)
[گل و آرزوی بهترین ها ]

5:

زهرا ، منم فکر میکنم میشه خودمون و مُخاطب برنامه بدیم و حرف بزنیم و اسمش و بذاریم دوم شخص..

ولی ب ی تناقض نمیرسی ؟ خودت راجب ِ تو حرف میزنی..

راوی تویی..

چرا دوم شخص ؟

نوشته اصلي بوسيله ice_girl نمايش نوشته ها
زن » پوشش ِ صــورتـی ِ خوشگل و کــفش ِ تق تقی پاش بود .

دلـم براش ضعـف میرفت ...

دو بار نزدیـک بود بیفـته .

نتــونست تعادلـش رو حـفظ کنه ...

مادرشـم عین ِ خیالــش نبــود که بچه ممـکنه زمـین بخوره و سرش آسیـب ببیــنه .



مـرد » صــدای ِ کـفش تق تقی هاش کل ِ پارک رو برداشــته بود .

نیم وجـبی از ذوق ِ راه رفتن نزدیـک بود چند بار کـله پا بشه .

اولــش فکر کردم پسره ها ؛ بعـد مامانــش صداش زد ندا .

راستـی چرا دخـتر و پسـر بودن بچه ها تو این سن معلــوم نیست ؟

نگاه ِ ت برام خیلی جالب بود ..
خیلی خوبه ک میتونی از نگاه ِ دو طرف بنویسی

+

داستانت کو ؟

6:

بهــار من خودم اصـلا به دوم شخـص اعتـقادی ندارم .

احـساس میکنم این دوم شخــص به نوعـی میتونـه زیر مجـموعه یِ همـون دانای ِ کُل باشه .



راوی منم و دارم در مـورد ِ خودم حـرف میزنم ولی اگـه بخوایـم این طوری نگاه کـنیم که مثلا من خودمــو مخاطـب برنامه بدم ؛ دوم شخـص بودن بهتـر حس میشه .

هوم ؟

عه !! چـه جالب که اون قسـمت ِ تو پارک بودن ، به چــشمـت اومد خـودم خیلی دوسش دارم .

مخـصوصا فکـر میکـنم ، نگاه ِ مـرد خیلی طبیعـی شده و نگاه ِ زن هم دلسـوزانه و زنانه .


اوووه ، شـِت دارم از خـودم تعـریـف میکنم

/

اومممممم ...

ننـوشتـم

7:

یا حــــق .

.

.




موهــام هنـوز خیـس بود .

نشســتم جـلوی ِ پاش .

پـشتـم بهـش بود تا بتونـه موهامـو شونـه بکـشه .



صورتــشو لای مـوهام گذاشت و بو کشیــد ...

دو بار عمــیق بو کشیـد و فرمود :

- عاشق ِ این بـو هستـم ، بوی ِ نـرم کـننده ...

بوی ِ بُخـار ِ حــمام .

تو عاشق ِ چـه بو هایی هستـی ؟

- اومممممممم ...

بو ؟!! هـیچ وقت بو بـرام مسئلـه یِ مهمــی نبوده .

الان فقـط بوی ِ روغـن سوخــته یادمـه .



خودم به حـرفم خنـدیدم .

ولی مـَه لـقا حـتی تـبسم ِ کوچـیکی هم نـزد .

بُرس رو روی ِ موهام کشیــد .



***************** - *******************

در ِ کابیـنت رو باز کـردم .

اولـین چیزی که به چـشمم اومـد یه کریستال ِ میـوه خوری ِ فـرانـسوی بود .


برداشتـمش .


مُنــیره دم ِ در ِ آشپـزخونه ایستاده بـود و فــقـط نگـاه میکـرد .


کـریستال ِ سنـگین رو برداشتـم .



به منـیره فرمودم :

- نمی خوای بگـی مه لقا کــجاســت ؟

- گوسـفند ِ بی شعـور ِ زبون نفهــم میگـم خیلی وقــته باهاش رابــطه نـدارم .



کـریسـتال رو وِل کردم .


اُفتاد ...

شُد هــزار تیـکه ؛ ده هــزار تیـکه ؛ صــد هــزار تیکـه ...


حتمـا اصل نـبوده که اینـجوی به فنا رفت .




**************** - ****************

بــرام تو لیـوان ِ کثیـف و لب پـَر چای ریـخت ، گـذاشـت جـلوم .

با زبـون لب های ِ کـبودش رو تـر کرد و پـرسید :

- تو چی کارَشــی ؟

لیـوان رو برداشتـم .

جــلو چـشماش ، همـون موقع ریخـتم تو گـلدون ِ کنار ِ دیـوار که همه گــلاش زرد و پژمـرده شده بود .


لیوان رو گذاشتم هـمون جایی که خـودش گذاشتـه بود و جـواب دادم :

- ایـن آشغالـو خودت میخـوری بخور ، ولـی برای مهـمونـت نـریز ...

حالا میگــی مه لقا کجاســت یا نه ؟

تکـیه داد به صنـدلـیش ...

پـُشتی صنـدلی عقب جـلو شُـد و قیژ قیژ صـدا داد .



- تو خـودتو مهـمون نـَدون ، مـزاحم .

اومـدی سر ِ ظهـری تو دُکـون ِ من چـی برای ِ خـودت جیک جـیک میکـنی ؟ طلبـکارشی ؟ رفیقـشی ؟ چی کارشی ؟

- نه طلبـکارشـم ، نـه رفیقـشم .

اگـه میدونـی کجاسـت بگو .



- قیافـه ات به مامـورا نمیاد واِلا میگـفتم با این سمـج بازی هات حتمــا مامـوری .



- مامـور بـودم که جور ِ دیگــه ایی ازت حـرف میکـشیدم .



لیـوان ِ رو مـیز رو برداشـت .

از فلاسـکـش تو همـون لیوان برای ِ خـودش چای ریخـت و بدون ِ اینـکه نگاهـم کنه فرمود :

- من آدرسشـو ندارم .

ولـی طلا خانوم ؛ زن ِ عمـوی ِ خدانَـیامـرزش یه مدتـی صیغه اَم بود .

آدرس ِ اونـجا رو میدم بهت .

فقط خُـدا وکـیلی ، چه رابـطه ایی بین ِ تو و مه لقا بوده ؟ هان ؟


**************** - *******************

ی ِ جـوری هـولم داد کـه مُحـکم خوردم تو دیـوار .


زورش زیاد بـود .



فـریاد کـشید که :
- پـس دنبال ِ مـه لقـایی آره ؟ یا دنبال ِ طلا ؟

نــعره اش تمام ِ گوشـم رو پُر کرد .



هـم شونه اَم که به دیـوار خـورده بود درد میکـرد ؛ هـم پـلک ِ چپـم میپـرید از تـرسـِش .



- من خــوب میدونـم جـفت ِ این کــثافتــا کـجان .

تو هـم کثافتی که دنبالشـونی آره ؟

تو چـشماش که بیســت سانتــی ِ صورتـم بود نگاه کـردم و فرمودم :

- مه لقا ، من فقـط دنبال ِ مه لقام .



همـون موقع دستـشو بُرد بالا و چـنان کوبیـد تو صـورتم که اگـه تو محاصـره یِ خودشـو دیـوار نبودم ؛ چـند اون طـرف تر به زمـین میخـوردم و احـتمالا تا دقایقــی همه یِ اطـرافـم رو تار میدیـدم .



یقـه یِ لباسـم رو تو مُشـتش گـرفت و منو کوبیـد به دیـوار ...



- مـه لقا رو ولـش کن ...

الان میخـوام یِ حـس جـدید رو بهـت نشـون بدم .

بایــد ایـنم تـجربه کـنی .

چـیزی که من دارم ؛ مه لقا نداره خانومــی .



***************** - *****************
ســر بالایی ِ خیابـون رو میرفـتم .

دو جای ِ لباسـم پاره بود و صـورتــمم خونـی ...
درد داشــتــــــم ...


اینـقدر جـیغ زده بـودم ؛ گـلوم میسوخــت .


ایـنقــدر چـنگ انـداخته بودم ، دو تا از ناخونای ِ دست ِ چپـم برگشـته بود .


ایـنقــدر تـقلا کـرده بـودم و کتک خـورده بودم تمام ِ تــنم درد میکرد .



فقـط خودش نبود که .

چـند دقیقه یِ بعد هم مرتـیکه یِ مـُـفـنـگی که ادعا میکـرد آدرس ِ خونــه یِ طلا رو بهـم داده هـم پیـداش شد .



از اینـکه دو تا تن ِ کـثیف بهـم خورده بـود ، حـس ِ بدی داشتـم .


از اینـکه زورم بهـشـون نرسیـده بـود و فقط جیغ زده بودم و گـریه کرده بودم و التمـاس کرده بودم ، حـس ِ بدی داشتم .



از اینـکه ...

از اینـکه مه لقا رو پیدا نکـرده بودم حـس ِ بدی داشتم .



/



تـِمــام :)
زهــرا الســادات .




8:



سلا عزیزم...خسته نباشی

اگر بخوام درباره داستانت نظر بدم دلنشین و زیبا بود در نوع یک داستان...
و اینکه در چند صحنه مختلف داستان و به تصویر کشیدی جالب بود ..
صحنه پردازی هاتم خوب بود اونقدر که می شد کاملا توی ذهن توی ذهن کاملا تصورش کرد..
و فرمودگوها بیان شده خیلی عینی و ملموس بود.



در عین حال اگر بخوام نقدی بر داستانت بذارم باید بگم:
موضوعی که برای تکلیف بیان شده بود مشهود نبود..
یعنی اگر بخوایم این جوری نگاه کنیم که تکلیف یک داستان بوده خوب کاملا حق مطلب ادا شده.
اما در کنار این داستان نوشتن ؛یکی از شخصیت ها باید "هنجنسگرا " باشه.
لازم نیست درباره "همجنسگرایی" و مشکلا تش و اینا بنویسیم.
ما یه ایده می دیم و شروع م کنیم به داستان فقط توی شخصیت پردازی ها یکی از شخصیت ها باید "همجنس گرا باشه" و این کار اعتراف می کنم سخته برای مثه ماهایی که اول کاریم.
اینجا لازم می دونم از اقا معلمه تشکر کنم که مارو به چالش کشیدند!

(حتی من خودمم نتونستم داستان قوی و خوبی بنویسم)
که در داستان شما این" شخصیت پردازی" به خوبی پرداخت نشده.

یعنی ابتدای کار فرض بر این که شخصیت "مه لقا " ین خصیصه را داراست.
ولی در خلال داستان به نوعی راوی با به دنبال مه لقا گشتن می خواسته حس پیدا کردن گمشده یا معشوقه ای عزیز رو القاء کنه ولی یکم ضعیف بوده و انگار می خواستید راوی
دارای این خصیصه بیان کنید.

و در صحنه آخر با بیان تنفر و حس انزجار راوی از جنس مخالف سعی شده که این "همجنسگرایی " مشخص شود که ایده خوبی بوده ولی فقط کمی بیشتر کار بشه
خیلی ناب تر میشه..


و در آخر از پرگویی و نقد طولانیم عذر خواهی می کنم
امیدوارم عفو شما شامل حال حقیر شود:دی



من همیشه میگم: کاری که بشه نقدش کرد قطعا ارزشمندِ..


مانا باشی



ستاره رایـــــ ــــــکا

9:

زهرا جان باید داستان حول همجنسگرایی می چرخید که خیلی کوچولو بهش اشاره کرده بودی
ادبیات هستفاده شده توی داستانت جذاب بود و جمله هات میخکوب نماينده ی خواننده هست
صحنه پردازی ات هم که حرف نداشت راستی تکلیف اول و نوشته اشو انجام ندادی؟

10:


ســـــــــــــــــلــــــ ـــــامــــــــــــ :)
من کـه از داستان نویسـی خسـتــه نمیشـم ، شُــما خستـه نباشـی که دقیق خونـدی و نــقد کردی

نوشته اصلي بوسيله raiak123 نمايش نوشته ها

اگر بخوام درباره داستانت نظر بدم دلنشین و زیبا بود در نوع یک داستان...
و اینکه در چند صحنه مختلف داستان و به تصویر کشیدی جالب بود ..
صحنه پردازی هاتم خوب بود اونقدر که می شد کاملا توی ذهن توی ذهن کاملا تصورش کرد..
و فرمودگوها بیان شده خیلی عینی و ملموس بود.



در عین حال اگر بخوام نقدی بر داستانت بذارم باید بگم:
موضوعی که برای تکلیف بیان شده بود مشهود نبود..
یعنی اگر بخوایم این جوری نگاه کنیم که تکلیف یک داستان بوده خوب کاملا حق مطلب ادا شده.
اما در کنار این داستان نوشتن ؛یکی از شخصیت ها باید "هنجنسگرا " باشه.
لازم نیست درباره "همجنسگرایی" و مشکلا تش و اینا بنویسیم.
ما یه ایده می دیم و شروع م کنیم به داستان فقط توی شخصیت پردازی ها یکی از شخصیت ها باید "همجنس گرا باشه" و این کار اعتراف می کنم سخته برای مثه ماهایی که اول کاریم.
اینجا لازم می دونم از اقا معلمه تشکر کنم که مارو به چالش کشیدند!

(حتی من خودمم نتونستم داستان قوی و خوبی بنویسم)
که در داستان شما این" شخصیت پردازی" به خوبی پرداخت نشده.

یعنی ابتدای کار فرض بر این که شخصیت "مه لقا " ین خصیصه را داراست.
ولی در خلال داستان به نوعی راوی با به دنبال مه لقا گشتن می خواسته حس پیدا کردن گمشده یا معشوقه ای عزیز رو القاء کنه ولی یکم ضعیف بوده و انگار می خواستید راوی
دارای این خصیصه بیان کنید.

و در صحنه آخر با بیان تنفر و حس انزجار راوی از جنس مخالف سعی شده که این "همجنسگرایی " مشخص شود که ایده خوبی بوده ولی فقط کمی بیشتر کار بشه
خیلی ناب تر میشه..
مـــر30 و مــر30 و خیلی خیـلی مـر30 .


من جا برای ِ دفاع دارم منـتـها ؛ دفاعـم از داستانـم برمیگـرده به کوتاه بودنــش .


دوســـتم جان ( ) این موضـوع اگـه میتونـست داستان ِ بلنــد باشه قاعـدتا همه زوایای ِ تاریـک و گـره هاش باز میشـد .



من اول که میخواستـم داستان رو بنـویسم فقط و فقط یک صحـنه تو ذهنـم بود ، اونم شانـه کشیـدن به موهای ِ شخـصیت ِ اول .


پارت های ِ بعـدی ِ داستان خودشـون اومدن .


ولــی مجـالـی برای ِ باز کـردن ِ شخـصیـت هام نبود .

وقت کم بود .


هـرکدوم از ایــن پارت ها میتونـستن به تنـهایی چـند صـفحـه از داسـتان باشـند .



؛

مـنـم واقعـا از این ایـده یِ حـمید خیلی خوشـحال شدم ...

احـساس کـردم خیلی انـگیزه و ذوق دارم بـرای ِ نوشتـن ِ ی ِ همچـین چیزی .


قبلا ها ( زمـان ِ دبیرستان ) داستانــی در مـورد ِ دخـتری نوشتـه بودم که تو ی ِ ساخــتمون ِ بزرگ و مـجـلل گـیر ِ همسایـه ایی افتاده بـود که دخـتر ِ همجـنس باز داشـت ...

من اون داستان رو درسـت وقتـی که همه یِ شخــصیت ها و فـضاهـا تو اوج بودن رها کـرده بودم ...

انـگــار دلـم براش تنـگ شُـده بود :)


نوشته اصلي بوسيله raiak123 نمايش نوشته ها

و در آخر از پرگویی و نقد طولانیم عذر خواهی می کنم
امیدوارم عفو شما شامل حال حقیر شود:دی



من همیشه میگم: کاری که بشه نقدش کرد قطعا ارزشمندِ..


مانا باشی



ستاره رایـــــ ــــــکا
نـه این جـوری نگـید پرگویی لطـفا ...

من خیلی ذوق میکـنم وقتـی کسی داستانـم رو میخونـه و نقـدش میکـنه و بهـش توجـه میکـنه

مــر30 از وقتـی که گـذاشتـی :)
مــر30 از ذوقی که داشتـی و نقد ِ زیبایی که کـردی :)

نوشته اصلي بوسيله yagotekabud نمايش نوشته ها
زهرا جان باید داستان حول همجنسگرایی می چرخید که خیلی کوچولو بهش اشاره کرده بودی
ادبیات هستفاده شده توی داستانت جذاب بود و جمله هات میخکوب نماينده ی خواننده هست
صحنه پردازی ات هم که حرف نداشت راستی تکلیف اول و نوشته اشو انجام ندادی؟
مــرضــیه جان ِ بـلــــا ؛ عــزیزم مـر30 که اومـدی تو کاگاهـم و داستانـم رو خونــدی

و مــر30 از تعـریف هاااات اووووف کــبودتـم ؛ داخـونــتم :))

یکـی از پارت های ِ داستانـم رو که مـربوط بـه قبـل از رفتـن ِ مه لقا بـوده رو کـلا سانـسـور نمودم و نیاوردمــش ...

اصـلـا درسـت نبود نوشتنـش .



تکـلیف ِ اول رو ننـوشتـم .


این یکــی موضـوع اینقــدر جالب انـگیز ناک و جـذااااب بود سریعـا رفتـم سراغ ِ این

11:

زهرا السادات عزیز دل پونه قشنگ نوشتی

میدونی از سبک نگارش داستانات خوشم میاد ...

دلم میخواست بکشمشون مرسی بانو
قلمت مانا و سبز

12:

مـــر30 پـونـه جان ِ مـهربانــمـــــــــــــــ ــــ :)
منــو کبود کـردی که سـر زدی :) ذوق مــرگ شدم پونـه یِ فعالــ و نازَمـــ
( :دی )

ولــی من نگاه ِ خـبیثانـه و مـرگ خواهانـه برای ِ هیـچ کدوم از شخـصیت های ِ داستانــم ندارم .


حـتی تک تکــشون رو دوسـت دارم :)

یکـی از تیـکه کلامای ِ خـدومو ( جیک جیک نکن ) رو برای ِ منـفور ترین شخـصیت ِ داستانـم برنامه دادم .



با ایـن حال خـوشحالـم که تو این احـساس ِ نفـرت رو بهـشون داری .



مانا رو هـم تو میگـی ، هم رایکا ؟

/

منم دقیقا وقتی تو توی ِ کارگاهـم بودی ، تو کارگاه ِ تو بودم پونـه
فدااتــم .


13:

راست فرمودن دل (کارگاه)به دل(کارگاه) راه داره هاعزیزمی خانومی

14:

زهرا جان توصیفاتت عالی بود
و من کلیت ِ نوشتت و مث همیشه دوست داشتم
همونطور که فرمودی هر پارت از داستانت می شد در موردش چند صفحه نوشت
و خب این داستان ِ کوتاهه
پس در عین کوتاهی باید همه ی اتفاقات و گره ها رخ بدن و به نتیجه ی مطلوبی برسه
شخصیت پردازی ِ قوی به نظرم نداشت ( فک کن انگار خودم چن تا داشتان نوشتم ) با عرض شرمندگی
ولی حس من این بود
و اینکه در واقع ما می دونیم تو در مورد یه شخصیت ِ هم جنسگرا نوشتی
ولی در جریان داستان اصلا ملموس نبود

15:


پ.ن 1 : اوووووف آواتارشــووووو چــه خانوم ِ شیکـی .


پ.ن 2 : مـریـم جان جـونی ِ عزیزم مر30 کـه سر زدی به کارگاهـم و خونـدی و نقد کـردی .

دستت مـر30 .



پـس به نـظرت شخـصیـت پردازی قـوی نبـود ؟! شایــد اگـه داستان بلنـد تر میشد و مجـال بیشتـر نوشتـن بود بهـتر میشـد .

نـع ؟! مخـصوصا میشـد بک گراند هایی در مـورد ِ مـه لقا نوشت .



بعـضـی ها منـتقـد های ِ خوبـی هستن ولـی خالق ِ آثار ِ قویی نیستن .


بعـضـی ها خالـق ِ آثار ِ قویی هستن ولـی منـتقـد ِ خوبـی نیستن .



شُمــا هم منـتقد ِ خوبـی هستــی و هـم خالــق ِ آثار ِ قویی

16:

خب می دونی اینکه تو توی چن صفحه اضافه تر بنویسی درست نیست
قراره داستان کوتاه بنویسی
پس در همون چارچوب باید اینکار و کنی
چون واقعا شخصیت هم جنسگرات مشخص نبود

و اینکه نظر لطفته عزیزم
اون خانوم ِ شیکم مال شما

17:

اوهومممممممم درسـت میگـی وقتـی من تصـمیم گـرفتم داستان ِ کوتاه بنـویسم ؛ بایـد چارچـوب و قواعـد ِ داستان ِ کوتاه رو رعایـت کنم ...

بایـد سعـی کـنم تو همـون داستان ِ کوتـاه تمام ِ گـره ها رو باز کنم .


حـرف ِشما متـین .


این بار دقـت میشه که قواعــد رعایـت بشه .



76 out of 100 based on 56 user ratings 406 reviews