نوشته های من


نوشته های من



نوشته های من
سلام...من در این تاپیک قصد دارم نوشته های خودم رو برای شما دوستای عزیزم برنامه بدم...امیدوارم خوشتون بیاد...اگه ایرادی در نوشته های من دیدین حتما مطرح کنید دوستان...البته باید بگم من زیاد با قواعد ادبی اشنایی ندارم!



دفتـــر ِ مشـخ ِ [dezideria]

1:

عشق به زندگی

دوست دارم باتمام وجود زندگی را در آغوش بگیرم وعطر وجودش را احساس کنم ،جور دیگری دیگران را دوست داشته باشم .


داستان وئان
دوست دارم که به همه چیز وهمه کس عشق بورزم .دوست دارم که دوستشان بدارم ودوستم بدارند.


دفتر مشق "" دختر کوچولوی عاشق""- ( غزل)
زندگی کمی برایم کسل نماينده شده هست.


دفتــرمشـق''darksecret''
هر روز همان کارها ی قدیمی هرروز وهرروز باید از خواب برخیزم وخودم را جمع وجور کنم برای روزی که در پیش دارم.میخواهم مفید باشم .برای خودم و برای کسانی که برایم ارزشی قائل نیستند مگر فردی مفید باشم و یا به قول معروف برای خودم کسی باشم.ولی...ولی بازی روزگار این بازی تکراری نمیگذارد.نمی گذارد که اونچه میخواهم را بکنم .نمیگذارد که به زندگی عشق بورزم نمی گذارد که اون را دوست داشته باشم نمیگذارد که باور کنم زندگی شیرین هست.هر روز که میگذردفردی بدون پیشینه وهدف پایش را در زندگی آدم ها میگذارد .بادستانش ماری را در جامعه رها میکند واون را به جان زندگی امت می اندازد.چرا؟چرا نمیتوانیم بدون این مارها،این مار هایی که آتش به زندگیمان انداختند زندگی کنیم.بعضی از افراد دوست دارند زیبا زندگی نمايند اما زیبایی زندگی یعنی چه ؟زیبایی زندگی چیز دیگری هست که پروانه های خیالی ما را جذب خود کرده واز زیبایی های واقعی زندگی ما دور گردانده هست.


سمفونی سکوت
کاش بعضی از افراد ارزش دیرینه خود وزیبایی های زندگی را به این پروانه های خیالی نفروشند کاش زنان دنیا زن و مردان مرد بودند.کاش وقتی در کوچه ای نصفه شب در خیابان تنها قدم میزدیم وقتی یک مرد را میدیدیم دلمان آرام میگرفت.


*دخــترانگی های مـا *
که بله اینجا یک مرد هست،یک مرد واقعی .


چــرندیـات "sepantman"
ای زنها چرا نمی آیید ارزشتان را حفظ کنید .نگذارید که هر کسی شما را در دستش بگیرد و وقتی کهنه شدید به گوشه ای پرتتان کند و بگوید برو...تو دیگر اون غنچه نوشکفته نیستی از وقتی که چیدمت هر روز در قلبم خشکیده تر شدی.در قلب من جای گل های خشکیده نیست...وبعدتو دیگر بی ارزش شدی ومهم ترین چیز برای انسان این هست که برایش ارزش قائل شوند ولی تو..

.بیاید که تاوقتی که زنده ایم زندگی کنیم وقتی که مردیم به خودمان می آییم و میگوییم :من زندگی کردم یا با زیچه زندگی شدم .


این فاتحــــــه بــــــــــــــرای . . .
چرا به زندگی لبخند نمیزنیم .شاید ما فکر میکنیم که زندگی باید به ما لبخند بزند.

من فکر میکنم زندگی همانند کوه هست.

یک کوه پر فراز ونشیب پر از صخره های سنگی که اگر پایمان روی یکی از اون ها بلغزد به دره ی غفلت سقوط میکنیم ،به دره ای که راه برگشتی ندارد وباید در اونجا تنها باشیم .تنهای تنها .شاید نام اون دره تنهایی باشد که از غفلت سرچشمه گرفته وغفلتی که از خودمان اغاز شد.انسان هایی آمدند که از جنس خودمان بودند وبه ما راه بالا رفتن از این کوه را آموختند.فرمودند که اگر به حرف های ما گوش سپارید به قله کوه خواهید رسید جایی که زیبایی های زندگی را میبینید.من با امید به خدا از این کوه بالا میروم...میروم به جایی که آزادی هست وزیبایی.

واز اون بالاتازه زیبایی های زندگی را میبینم وبا خود میگویم:چه خوب که در دره ی تنهایی سقوط نکردم واین زیبایی ها که خدا به من وعده داده بود را دیدم.چرا بعضی از افراد فکر مینمايند که این دره تاریکی زیباست.یعنی واقعا این دره زیباتر از جایی هست که خداوند به ما زیباییش را تضمین کرده ؟

وقتی که درون این دره می افتی خوشحالی که از اون کوه سنگی وپر دردسر خلاص شده ای .اول میخواهی تاریکی اش را برای خود جذاب نشان دهی ولی بعد میبینی که نمیشود واین جا چیزی جز تاریکی ندارد پس ای کاش سختی کوه را تحمل میکردم .ای کاش...ودیگر ای کاش ها فایده ای ندارند.ولی کسانی که سختی کوه را تحمل کردند دل به خدا بستند وبه قله زندگی رسیدند تازه زندگی را شروع کردند.

یک زندگی واقعی که در دلشان افسوسی ندارندو از بالای قله به زیبایی های زندگی می نگرند وبه اون عشق میورزند.

عشق به زندگی یعنی همین.

یعنی تو یعنی من ویعنی ما .

زندگی یعنی اتحاد.زندگی یعنی پرنده زخمی را پرواز دادن زندگی یعنی دل به صدای بلبلان سپردند زندگی یعنی چه؟یعنی لبخند دروغینی را با قلم اجبار بر لبانت نقاشی کنی تا بگویی من هم به زندگی عشق میورزم وزندگی میکنم؟ نه...این زندگی نیست.

نه زندگی هست ونه عشق به زندگی.عشق به زندگی یعنی با قلم محبت لبخند را بر لبان دیگران نقاشی کنی.زندگی یعنی یک جعبه آبرنگ عشق بخری وببری در خانه ای که آبرنگ هایشان تمام شده ،عشقشان هم خشکیده .برو وبا اون عشقشان را رنگ بزن.رنگ محبت...

و بر لبانشان طرح لبخند جاری کن.

عشق به زندگی یعنی محبت کردن.

یعنی دوست بداری وبرایت مهم نباشد که دوستت بدارند یا نه.سعی کنیم کمی گل محبت در زندگی بپاشیم.

سعی کنیم کمی هم که شده مهربان باشیم.

ای کسانی که لبهیتان چروکیده منتظر لبخندی لاقل دروغین هست .لبخند همانند کودکی هست که زندگی اون را صمیمانه در آغوش گرفته وبه اون عشق میورزد وقتی که این کودک از بین رفت زندگی هم نابود میشود.

دیگر نه زندگی هست ونه لبخند.هیچکدام ...پس چرا ذره ای،فقط زره ای لبخند به لب هایتان هدیه نمیدهید شاید فردا دیگر دیر شده باشد.شاید برای تو هم پیش آمده باشد که در خیابان فرد نابینایی را ببینی که صدای عصایش از دور در گوشت بپیچد.شاید اون را نادیده گرفتی و دوباره غرق در درافکار خود به دنبال آرزوهای خود رفتی.

آرزوهایی که پایانی ندارند.

شاید لابلای آرزو هایت دلت برای اون فرد نابینا بسوزد .دلت همانند شمعی در حال سوختن هست وبا خود میگویی:چه طور میتواند تحمل کند؟چطور میتواند زیبایی های زندگی را نبیند؟ این درختان واین گنجشک ها را نبیند که بال های خود به این طرف واون طرف میروند ودل را با خود به آسمان ها میبرند.

چطور میتواند چهره ی معصوم یک کودک را نبیند در حالی که انگشت شصت خود را میمکد وبا پاهایش بازی میکند؟ چطور میتواند...

ولی تو اشتباه میکنی.

چشمهایت باز هم تو را فریب داده اند .بر چشمهایت پرده ای از حریر دنیا نهفته که راز درون را نمیبیند.ولی او از تو بهتر به زندگی عشق میورزد.تو فرمودی زیبایی های زندگی؟آری او از تو بهتر اون را میبیند .قلبش سرشار هست از آبشار عشق .آبشار هایی که با شدت بر قلب او میریزند وگرمای محبت رادر قلبشان پخش مینمايند.وقتی صدای جیک جیک پرندگان را میشنود با تمام وجود اون را احساس میکند .حتی شاید زیباییش را با قلبش میبیند وچیزی به زبان نمی آورد.وقتی کودکی را در آغوش میگیرد برایش مهم نیست که اون کودک چه زیبایی هایی دارد .مهم اون هست که او گرمای وجودش را را احساس میکند وکوچکی دستانش را از اعماق وجودش لمس میکند این یعنی زندگی واقعی.

زندگی اون چیزی نیست که از زبان امت میشنویم.شاید شنیده باشید که بعضی ها میگویندچندین سال از عمرم گذشته ولی هنوز زندگی نکردم.نتوانستم که طعم زندگی را بچشم.

نتوانستم که آزاد باشم واونچه میخواهم را بکنم.))از نظر این چنین افرادی که همچنین تفکر تمسخر آمیزی دارند زندگی یعنی چه؟شاید بگویند زندگی یعنی آزادی یعنی اینکه هر کاری را میخواهی بکنی و زندگی آخ هم نگوید .یعنی هر چه میخواهی دیوار زندگی را خط خطی کنی وهمچنان زندگی زیبا به نظر آید یعنی اینکه هر چه میخواهی دنیای دیگران را به آشوب بکشی ودنیایت آرام باشدوپر از عشق های رنگی.زندگی یعنی چه ؟دوباره این سوال را از شما میپرسم از شمایی که این تفکرات در کتاب ذهنتان ورق میخورد.

کمی هم به خودتان بیاید کمی فقط کمی برای خودتان ارزش قائل باشید.

بخدا قسم هیچ کس به جز خودتان ارزشی برایتان قائل نیست.مگر اینکه کمی هم به خودتان احترام بگذارید وخودتان را دوست داشته باشیم.شاید این تفکر در ذهنت سالهاست خاک میخود که چرا افراد ثروتمند وافرادی برای خود در اجتماع کاره ای هستند از ارزش واحترام بیشتری نسبت به افراد دیگر در نزد امت بر خوردارند ؟شاید ندانی ولی اون ها به خود احترام میگذارند واحساس مینمايند که باید مورد احترام واقع شوند.

امت نیز بدون منت این را پذیرفته وبرایشان ارزش قائل میشوند وبه اونان عشق میورزند.

تونیز برای خود ارزش قائل باش.اکنون که دارم این ها را مینویسم قلبم در جای دیگریست ودستانم به اختیار خودم نیستند.

هرلحضه که میگذرد دستانم توان بیشتری پیدا مینمايند قلبم هم دور تر میشود نمیدانم به کجا میرود.

هرلحضه برای خودش در کوهستان ها شاید هم دریاها ویا ابر ها قدم میزند واز اون بالا دنیا را میبیند .میترسم گمش کنم.میترسم کسی قلبم را بدزدد وسپس مدتی اون را بر روی زمین بیندازد وبا پاهایش قلبم را بشکند وبعد...

بعد هم بگوید حواسم نبود قلبت اینجا بود بیا تمیزش کردم مثل روز اولش.ولی نه...دیگر این قلب شکسته در جایش بند نمیشود.

وقتی قلب از بین برود دیگر من هم نیستم نه من ونه قلبم.شاید سپس اون با خود بگویم:کاش قلبم را رها نمیکردم.کاش قلبم را در سینه ام حبس میکردم.این نتیجه آزادی قلبم هست.دوست داشت آزاد باشد .مثل همه قلبها یی که آزادی را تبدیل به خنجری برای خود کردند.اگر کمی بیشتر هوای دلم را داشتم هوایی نمیشد و قلبم زخم نمیخورد.

گاهی اوقات عاشق کسی میشوی.

اومیشود همه زندگی ات.احساس میکنی با او خوشبتی.به او عشق میورزی چنان که آسمان به دریا عشق میورزد.تو هم همانند موج ها ابری میشوی و میروی در حال وهوای او.نمیدانم ولی شاید البته شاید او ذرهای یاد تو را در دلش نداشته باشد.تو در اینجا همانند گل پر پر میشوی وبرگ هایت را باد با خودمی برد، می برد به آسمان ها...جایی که دیگر نمیتوانی ذره های پر پر شده ات را پیدا کنی.ولی او غرق در افکار خود به دنبال فرد دیگریست .تو بدون خبر از افکارش به خود اجازه دادی که او را وارد قلبت کنی.لااقل از قلبت اجازه ای میگرفتی...ولی نه قلب انسان چیزی نیست که بتوان از اون اجازه گرفت.او هر که را که تو بخواهی وارد قلبت میکند ودر گوشه ای جایش میدهد .تو نیز به اون چه در قلبت هست توجه میکنی کم به کم عشقش در قلبت جوانه میزند .شاید هنوز برگ های جوانه در نیامده باشد که با طوفان عشقی دیگر بخشکد ونابود شود.

شاید با ذره های باقیمانده اش بر دیوار قلبت یادگاری بنویسد که :دوستت داشتم ودارم تا الان که در قلبت مرا کشتی .آهای کسی که داری این را میخوانی.

به خودت بیا.

برو وقلبت را پیدا کن.

نگذار دورتر از این شود.

شاید دیگر نتوانی پیدایش کنی.من نمی گویم که عاشق نباش ولی به عشق احترام بگذار.نگذار عشق بی ارزش شود.نگذار که قلبت عاشق هر فردی بشود.عاشق فردی باش که لیاقت ماندن در قلبت را داشته باشد.

بگذار که فقط یک عشق در قلبت باشد .یک عشق که تمام وجودت برای اوست واو نیز وجودش را از اون تو بداند و سرشار از محبت به تو عشق بورزد.فردی که به عشقش پایبند باشد و با هر نسیم خنک بهاری عشقش نلرزد .

همانند دریا که به عشقش به ماهی ها پایبند هست.

وماهی ها نیز لیاقت عشق در یا را دارند.

جز این نمیتوانم از عشق سخن بگویم.عشق خود داستان درازی هست که کلماتش همانند ستارگان آسمان را پر از ستاره های عاشق خواهد کرد.

گاهی اوقات دلت میگیرد.

میخواهی از اعماق وجودت اشک بریزی.

میشوی همانند آسمانی ابری که میخواهد ببارد اما نمی تواند.

میخواهی دق ودلی ات روی زمین زندگی خالی کنی.اما چرا زندگی؟چرا زندگی ات را از هم میپاشی؟او که گناهی ندارد.

تو اون را ساختی وپرورش دادی.

میپرسی چگونه؟آری تو با رفتارت ،با کارهایت، با آجر های هوس زندگی ات را چیدی.

اما غافل از اونکه نمیدانستی آجر های هوس با یک ضربه کوچک از بین میرود و فرو خواهد ریخت.همه اون آجر ها بر سر تو خواهد ریخت وتو ذره ذره در زیر آجر هایی که خودت با اون زندگیت را ساختی نابود خواهی شد.

وشاید اشک هایت برای همین باشد.دیگر چه کسی خانه ای که فر ریخته را دوست دارد.پس بیایید زندگیمان را با آجر هایی از ایمان به خدا بسازیم.

زیرا بهترین ومحکمترین زندگی را برایمان میسازد.وسپس اون با قلم عشق طرح محبت بر خانه امان جاری سازیم.

دوست دارم دوباره از عشق سخن بگویم .انگار قلبم باغچه ایست که فقط میخواهم در اون گل عشق بکارم وبعد با باران زیبایی بر اون ببارم.دوست دارم از عشق کودک سخن بگویم .

شاید با خود میگویی :عشق کودک!مگر میشود کودکی که نمیتواند لب باز کند و سخنی بگوید عشق در وجودش نهفته باشد؟!آری میشود حتی تو این را خود میبینی.

میبینی اما اون را نمیفهمی شاید هم احساسش نمیکنی.

وقتی انگشتت را در دستان نوزادی میگذاری او با تمام وجود انگشتت را میفشارد میخواهد که در پیشش بمانی دلش میخواهد به تو عشق بورزد ولی هنگامی که اندک توانش به اتمام رسید انگشتت را از دست ناتوانش بر میداری کمی با او بازی میکنی واوهم میخندد.

می دانی چرا خندید؟ شاید میخواست غمش را فقط خود در دل داشته باشد.

من فکر میکنم عشق نوزاد را فقط مادر تجربه میکند واون را از تمام وجودش احساس میکند.

اگر کمی تحمل میکردی دوباره انگشتت را میگرفت اما تو...نمیدانم ولی شاید عشق زندگی هم به ما همانند عشق نوزاد باشد.

زندگی به تو عشق میورزد با تمام وجود دستت را میفشارد وگرمای وجودش را در تو شعله ور میسازد هنگامی که توانش به پایان رسید لحضه ای دستانت را رها میکند.تا میخواهد دوباره دستانت را بگیرد تو از اونجا رفتی.شاید بعد با خود بگویی زندگی من را ترک کرد دوستش داشتم اما دستم را رها کرد.اگر اندک مجالی به زندگی میدادی دوباره ...ولی دیگر دیر شده تو عشقش را با نگاهت کشتی...و او رفت تا عشقش را در وجود کس دیگری جاری سازد.از این ها که بگذریم سخن دوست خوشتر هست.میخواهم عشقم به خدا را بازگو کنم.

نه نمیتوانم...

این عشق اونقدر زیاد هست که از قلبم سرازیر شده وتمام جانم را فرا گرفته.

من خدا را خیلی دوست دارم ولی احساس میکنم به وظایفی که خدا در قبالم گذاشته عمل نمیکنم.

من همانند عاشقی شده ام که هم عشقش را دوست دارد ولی هیچ کاری نمیکند.اما خدا خودش میداند چقدر اورا دوست دارم اونقدر دوستش دارم که اشک های صداقتم تنها با یاد او جاری میشود.

نمیدانم وقتی امام وقت را دیدم چه باید به او بگویم.

بگویم که چه کاری انجام دادم که لااقل..نمیدانم ولی احساس میکنم هیچ کار نکرده م.من خدا را دوست دارم فقط همین را میتوانم بگویم واین جمله برایم از هر جمله ای که پر از آرایه های ادبی باشد بهتر هست.

دوست دارم فقط گریه کنم احساس میکنم گریه همانند موجی دلم را پاک میکند ودلم را با ماهی های رنگی صفا میدهد.

فقط همین را میگویم من خدا را دوست دارم.

خیلی...

با این جمله اشک از چشمانم سر ازیر میشود این را با صداقت تمام میگویم.دوست دارم فقط گریه کنم...تو هم همانند من اشک بریز.یاد کارهایت بیفت.

ببین خدا چه قدر دوستت دارد.

کار های بدت را بشمار..

شاید از شمردنشان خجالت میکشی.پس گریه کن با گریه وجودت را از غبار گناه پاک کن.

با گریه روحت را غسل کن ودوباره با امید تازه به فردا های روشنت بنگر.اگر عشق به خدا را نفهمی فاتحه زندگیت را بخوان.

زیرا تو زندگی ات را با عشق به خدا آغاز کردی، خدایی که به تو عشق میورزد وقتی عشق به خدا در دلت نباشد چطور عشق های دیگر در دلت خواهند ماند؟دلم میخواهد فقط بنویسم.

مهم نیست نوشته هایم کجا میروند یا چه میشوند فقط میخواهم احساسم را بنویسم .حتی اگر بسوزند اونها را در دریا خواهم ریخت تا دریا هم احساسم را بفهمد.میدانم هرکسی که این را میخواند صندوقچه ای در وجودش نهفته.

صندوقچه ای که پر از از مشکلات هست.

این صندوقچه همچنان در قلبش خاک میخورد.

اهای کسی که داری این جملات را درلابلای کتاب افکارت ثبت میکنی کمی به خودت بیای وصندوقچه ی مشکلاتت را دستی بکش...

مشکلاتت را حل کن.کمی هم به دیگران حق بده.این مشکات تنها به واسطه ی اونان نیست تو خودت این ها را با افکار ناپسند خود به خود تحمیل کردی .بیا باهم قراری بگذاریم .

بیا از همین الان از همین روز واز همین ماه واز همین سال هر وقت مشکلی پیش رویمان را گرفت به ماه نگاهی بیندازیم.

برو و قبل از اینکه ادامه داستان را بخوانی ماه را نگاه کن.

برو...دیدی که چگونه به تو میخندید؟دیدی؟حال خودت فکرت رادنبال کن احساس کن فکرت همانند پروانه به این طرف و اون طرف میرود وتو میخواهی اون را بگیری.بر به دنبالش تا کوه ها و تا دره ها برو .حتی اعماق اقیانوس ها.

احساس کن در لباسی همانند پریان در دریا به دنبال ماهی ها بر اون بوسه میزنی.همانند ماهی ها به آب میفهمانی به اندازه ی بوسه های بی پایانت دوستش داری.حال به مشکلاتت فکر کن ببین ارزشش راداشت.

تو اینگونه بر آب بوسه میزنی.شاید خیالی بیش نیست اما..

اما به نظر من خیالات واقعی تر از چیزی هست که ما آشکارا میبینیم زیرا تو این را با چشم دل میبینی.چشمیکه هیچ حیله ای در کار ندارد.پس ارزشت را بنگر که این مشکل در برابرش هیچ هست.حتی وقتی ظاهر شهر را مینگری احساس میکنی همه ی امت آرامند وهیچ مشکلی ندارند.اما انها هم درباره ی تو این چنین فکر مینمايند وتو نیز درباره ی اونها.پس وقتی که مشگلی پیش رویت را گرفت هیچ به ظاهر ارام شهر توجه نگن فقط بگو خدایا کمکم کن..

وبعد مشکلاتت را به دریا بسپار.به نظر من زندگی جایی زیبا نیسست که دیگران اون را زیبا میبینند...

زندگی هرجا تو بخواهی زیباست.

هیچ وقت قلبت را بااین حرف ها گول نزن.

تو هرجا که بخواهی میتوانی زندگی پر از عشق ومحبتی داشته باشی.

چشمانت را ببند وبه دیگران توجهی نکن نخواه که پستی های دنیا را ببینی...

نخواه...فقط چشمانت را برای دیدن زیبایی ها باز کن...این دنیا گاهی اوقات چیزهایی دارد که اگر برای دیدنشان چشمانت را باز کنی دیگر دنیایت بی معنی میشود.

پس ...پس با خوبی هایی که از دنیا به وام داری زندگی ات را بهترین کن.گاهی اوقات چیزهایی میبینم که از چشمانم خجالت میکشم.گاهی اوقات حرفهایی را میشنوم که...نمیدانم...هرکاری میکنم نمیتوانم این چیزها را نبینم یا نشنوم.دلم میخواهد اتفاقاتی را همانند یک ماهی در دریای دلم رها کنم.

تاشاید در اعماق دریای دلم محو شوند ومن اون را فراموش کنم.بیا هروقت دلمان گرفت یا هر وقت که پستی دنیا یا بهتر هست واضح تر بگویم :هروقت دیدی که چگونه بندهای خدا، بنده ای که خدا از روحش در ان دمیده، بندهای که خدا دوستش دارد،نه از این جمله به راحتی نگذر ...یک با ردیگر میگویم :بنده ای که خدا با اون همه عظمتش با اون همه بزرگی وبا اون همه زیبایی با اون همه گناهی که بنده اش در حقش کرده باز هم دوستش دارد.به سراغ کار هایی میرود که با فرمودنشان دوست دارم همانند عشقی که انان با نگاه هایشان کشتند نابود شوم فقط چشمانت راببند وبرایشان آرزوی خوشبختی کن.

گرچه هیچ کس در آتش هوس خوشبخت نیست...میتوانی آرزو کنی با بدبختیشان کنار بیایند.

ان وقت از کنارش رد شو...اشتباه نکن زندگی تو هنوز زیباست برو وبا زندگی ات زیبایی را نثار همگان کن.دوست دارم گریه کنم.

فقط همین...

چرا نمیتوانم ؟من میخواهم هروقت که میخواهم گریه کنم .دوست دارم فسادی را که با چشمانم میبینم با اشک قطره قطره از چشمانم خالی کنم.میپرسی فساد چیست...

منظورم همه نوع فساد هست .گرفته از فساد اخلاقی تا فساد محبتو فساد عشق های دروغین که ستونهایشان محبتی دروغین بیش نبود.

2:

سلام...سلامی به زیبایی آهنگ عشق...سلامی به گرمای خورشید...سلامی به زیبایی روی ماه تو...دلم میخواهد هر چیزی را که در دلم لانه کرده بیرون کنم...دلم برایشان میسوزد!از این به بعد باید در پس کوچه های در به دری منتظر کسی باشند که در دلش بروند وحالش را مثل من خراب نمايند...من دلم را با شادی ها پر خواهم کرد...با شادی هایی که فرار نمینمايند...همیشه و تا آخر عمر به عهدشان وفادار باشند...دلم میخواهد فقط تنها باشم.دلم میخواهد موزیک زیبای باد را در گوشم بگذارم ودر گوشم صدای چه چه بلبلان،آبشار مرتفع یا خش خش برگها را احساس کنم.چه صفایی دارد با طبیعت همسایه شوی!خیلی بی صر وصداست!زیاد اذیتت نمیکند...خیلی دلم میخواهد...دوست دارم صبح با صدای چه چه بلبلان سرم را از روی بالشت پر قو بردارم وصورتم با آب چشمه همسایه امان طبیعت بشویم...دلم میخواهد اما چه کنم در مشکلاتم گم شده ام!کسی نیست پیدایم کند؟دلم خیلی چیز ها میخواهد...یک زندگی راحت!بدون ناراحتی...افسوس...شاید خودم به دنبالش نبودم!از این پس به دنبال رو یا هم میروم...نمیگذارم اونقدر دور شوند که دیگر پیدایشان نکنم...تو هم برو...برو به دنبال رویاهایت...بهتر هست بگویم:برو به دنبال دلت...

وقتی دنبال دلت بروی رو یاها با یک اشاره پیشت می آیند!فقط با یک اشاره...
واون اشاره احساس هست...فقط باید رو یا هایت را احساس کنی...فقط احساسش کن...همین...خداحافظ روز های بی رویا...خدا حافظنوشته های من

برو دنبال رو یاهایت عزیزم...

3:

من کیستم....
من یک دخترم...از جنس باد!دوست دارم هر جایی را که رویایی از اون در ذهنم دارم ببینم.دوست دارم شهر های خیالی در ذهن خودم بسازم.کلبه ای در کنار آبشار داشته باشم دلم میخواهد به هیج چیز جز زیبایی ها فکر نکنم.کاش کمی مهربان تر بودم.کاش میتوانستم دستم را روی سر دختر بچه های فقیر بگذارم وبگویم:غصه نخور روزی تمام خواهد شد!من منم!چیزی جز اون نیستم.من عاشق رنگ سفیدم.میدانی چرا؟چون همانند قلب پاکی هست که بدی ها را زود نمایان میکند...خیلی زود!من دختری با آرزوهای بسیار هستم.دوست دارم اتاقی به نام اتاق رویا داشته باشم.در اون یک حوض با ماهی های رنگارنگ که با اون ها درد و دل کنم.کنار حوض بنشینم...افکارم را ورق بزنم.بهترین داستان زندگی ام را در لابلای افکارم پیدا کنم وبرای ماهی ها بخوانم.کاش میشد عشق را ببینم.من کسی هستم که در این دنیای پر از عشق باز هم عشق را حس نمییکنم.میدانم...میدانم که عشق سراغ هر کسی نمیرود.باید لیاقتش را داشته باشی تا عاشقت شوند...من کسی هستم که هیچکس نمیتواند بفهمد در قلبش چه چیزی نهفته.من با تمام اینهایی که فرمودم هیچم!اصل اون هست که برای خدا کسی باشم!میدانی،احساس میکنم با تمام نماز مطالعهها وعبادت هایم هنوز نتوانستم بنده ای خوب برای خدایم باشم...وقتی به این همه نعمت که خدا بی منت در اختیارم نهاده مینگرم احساس میکنم...نه!نمیتوانم احساسم را بیان کنم.خیلی عمیق هست!اگر در بحرش بروم حتما غرق در محبت بی اندازه خداوند خواهم شد...حتما!
من بنده ای برای خدا بیش نیستم....همین وبس!


82 out of 100 based on 62 user ratings 262 reviews