دفتر احساسات من52


دفتر احساسات من52



دفتر احساسات من52
بنام اوکه چه زیبا نوشت کتاب هستی را.
1_دفتری رامیگشایم ازبرای رهایی ازتنهایی
2_اندراین دفتر قصه لحظه ها خواهم نوشت،به زبانی ساده تر هرگاه دلتنگ وبیبرنامه درپی همدمی تا گوش بسپارد به ناله ها وگلایه هایم این دفتر را میکنم سنگ صبور بی ریا ووخستگی ناپذیرخود.
محتوای این دفتر ازاین برنامه خواهد بود:
الف_اتفاقات تلخ وشیرین روزانه تا آنجا که ممکن است.
ب_اشعار شاعران که مرا منقلب خواهد کرد وتوضیح یا معنای شخصی که من از شعر می قهمم پس امکان دارد معنای اشعار متفاوت شوند.
پ_گذاشتن عکس به همراه بیان تاثیر آن عکس هنگام مشاهده.
ج_گوشه های از زندگی گذشته را بصورت داستان خواهم گذاشت.
قصد ونیت برقرارکردن ارتباط با دوستان است اگر انتقاد یا پیشنهادی بود درآینده یک پست برای این منظور خواهم گذاشت تا از نظرات دوستان بهره گیرم



یه جمله ادبی زیبا در شان و مقام مادر بگویید

1:

شکست،نفرینی که همه چیز رانابود میکند،اماخود نمی میرد.
چ
ه دردناک هست که هیچکس به فریادت گوش ندهد.


گابریل گارسیا مارکز درگذشت

تمام عشق وایمانت به راز هستی درسینه می میرد.غم به یاری یأس وناامیدی سربرآورد،دارو وندارت را نابودکند.
ومن یک شکست خورده هستم،همه آمال وآرزوهایم درکنج سینه مدفون شده.
درروزگاری که انسانیت با چند سکه پول سیاه خرید وفروش میشود!سخن ازایثار وجوانمردی هیچ جایگاهی ندارد.اونان که خیلی سخت رنگ عوض مینمايند وبراحتی تسلیم وسواسهای لذتبخش دنیای امروز نمی شوند ازجامعه رانده میشوند وانواع برچسبهای زشت وناپسند برپرونده ی اعمالشان میچسبانند.
یک روز درکلاس درس انشاء دوم راهنمایی هستاد ادب به ما آموخت:
تن آدمی شریف هست به جان آدمییت *****نه همین پوشش زیباست نشان آدمییت
اما هستاد کاش این درس را به مانیاموخته بودی!ای کاش در دل وجان ما این طرز تفکر را نمی کاشتی!تا امروز اینگونه اسیر آموخته هایت نبودیم وراحت چون طاووسان وقت رنگ عوض میکردیم .امروز بازار جوانمردی ویک رنگی کساد کساد گشته


مصطفــي مستـــور

2:

بازدرچهره ی خاموش خیال*****خنده زدچشم گناه آموزت
بازمن ماندم ودرغربت دل*****حسرت بوسه ی هستی سوزت
بازمن ماندم ویک مشت هوس***بازمن ماندم ویک مشت امید
یاداون پرتو سوزنده ی عشق****که زچشم ات به دل من تابید
ای قصه افسانه روزگار من هست ،روزهای که به امید عشق ورزیدن گذشت،فارغ از نامها وجانها تو ای زیباروی زشت افکار میدانی که یک مرد با تمام هیبت ودلاوری در میدان رزم مردانه دربرابرلبخند مسانه تو سربه سجده درپایت افتاده.


ارثی که از «مارکز» به ما رسید


تمام ِ امـروز ِ من ، در یـک کلمـه !

3:

ای عزیزانی که به گمان خود جام مهرتان لبریز بی هیچ تأملی ابراز عشق وعلاقه میکنید،دوستداشتن والاترین حس بشری هست.احساسات یک مرد بیچاره تنها را به بازی گرفتن عشق ورزیدن نیست.توکه نوشوم نی نیشوم چرایی؟توکه مرحم نئی زخم دلوم را نمک پاش دل ریشوم چرایی؟
قدرشناسی تنها کاریست که امثال من نسبت به محبتی که عزیزان نثار مینمايند باید داشته باشیم.اما حال که من تنها وبیکس مزییتی ندارم تا کسیدل بسپارد وگوشه قلب کسی جا بگیرم به لبخندی وکلام دلنشینی بسنده میکنم ،باورش شاید سخت باشه من هم قلبی دارم که میتپد برای عشق ورزیدن عاشق دوستداشتن ودرحسرت شانه ای مهربان ،بی ریا تا سر بگذارم وزمزمه سرود دل را در گوش همدمی بسرایم.میدانم همین دل ساده مرا دلقکی ساخته تا اونان که از بازی با احساس درماندگان به لذت میرسند راوابدارم اوقاتی را به تفریح بگذرانند ،چه سازم با این دل رسوا مرا هردم در رنجی تازه گرفتار میسازد پس تواگر نیاز به تپش قلب من نداری بگذار انداین خیال دروغین دوستت بدارم


شیخ صنعان و ویژه گی سیر روحانی او در منطق الطیر عطار

4:

داستان من وچاه:
یک روز به دیدن پدر رفتم ،دقایقی ساکت درکنار پدر نشستم، خواهر بزرگم آمد وبا همان لحن شماتت همیشگی فرمود:دلمان خوش برادر داریم ،شوهر داریم ویک مشت مرد بی خاصیت دور وبرمان هست هیچکاری از دستشون برنمیاد.پدر که همیشه دشنام کلمات زشت مثل نقل ونبات سرزبانش بود ،چندتا فحش رکیک نثار همه کرد ،برای ما این طرز حرف زدن پدر عادی بود،از آبجیزهرا سوال کردم:حالا چی شده ؟میشه بگی چرا توپت پره؟ آبجی:دایی دادمحمد خبرداد ازمنابع مامور آمده هرکس زمین کشاورزی بایر داره اگر تا شش ماه کشت ننمايند مصادره دولت میشن.فرمود به پدرت وبرادرانت بگوبروند هوش آب هوشتری را چندتا درخت بکارند ومحدوده اش را مشخص نمايند.پدر باشنیدن این خبر بدتر داغ کرد وتک تک ماپسرها را بانام زیرباران فحش گرفت.من با ترس فرمودم :پدر اجازه میدی من هوش آب را آباد کنم؟با چندتا فحش فرمود: تولوچچک چکارمیکنی؟)لوچ به زبان محلی همان افلیج راگویند(اون برادران ودامادهای گردن کلفتت هیچ غلطی نمینمايند،به درک بگذار دولت مصادره کند شما لیاقت ندارید .من که دیدم ماندن بیشتر اوضاع را خراب میکند خداحافظی کردم ورفتم تعمیرگاه ،تا شب سرگرم تعمیر چند تلویزیون شدم وشب رفتم منزل.بعدازشام مشغول نقاشی سیاه قلم در دفترم بودم که خواهرزاده ام جمشید آمد،از جمشید که علاقه زیادی به من داشت وبیشتر اوقاتش را بامن میگذراند پرسیدم دایی فردا بیا با هم بریم سرزمین هوش آب ببینیم چه خبره وچکار میشه کرد؟........
ادامه درپست بعدی


دست نوشته های نویسنده سرور محمدی

5:

چندروز هست همه درها به رویم بسته شده هرچه به ذهنم فشارمیارم میان صدها مدعی یکی که بشود ازش انتظار یاری ومدد داشت نیست.دفتر احساسات من52


حتما جواب بدید

6:

چه روزهای تلخ وطولانی ،کاش میشد بخوابم وبیداربشوم ببینم این روزهای دردناک به پایان رسیده.تا جایی که بیاد دارم بیشترین روزهای عمرم یا درد کشیدم یا نگران ودل هوره،یا از دیدن غم ورنج دیگران رنج کشیدم .ناسپاس نیستم روزهای شادی هم داشتم اما بسیار کم وشاید بشود شمارش کرد.چندی پیش کسی آمد،به خودم فرمودم وقتش رسیده ما هم زندگی کنیم، ولی بخت بد کی دست از ما میکشد. 

7:

داداش الهی...........

با این همه غم چی میکشی

8:

موضوع های مشابه زیاد هست تو انجمن بهتر بود این موضوع ایجاد نمیشد...


9:

باور کن! خیلی جاها هست اینا رو میتونی بنویسی

10:

اول سلم .راستش این از دید خودم موضوع نیست دفتری رو اختصاص دادم تا روزمرگی هایم را بیان کنم تا اگر اعضاءخانواده مایل بودن نگاهی بندازند هرجاش بدرد بخور بود فبها نبود همانطور که امثال خیلی ها که در سطح شهر بادیدنم برروی ویلچر روبرمیگردانند ومیگذرند بی اونکه بدانند تکاب زدن درمیان اتومبیلهای شیک وباکلاسشان چه چنگی به دلم می اندازد وبا دیدن هرکدام خدارا معاخذه میکنم اینان چه برتری داشتند که من نداشتم آره دوست من آواتارت فریاد میزنه توهم یکی از همان با کلاسهای ودیدن رنج امثال من توذوق میزنه وبزم بگو مگوهای عاشقانه را تلخ میکن آره دوست عزیز من از تنهای این صفحه را گشودم تا خیال کنم باکسی دارم حرف میزنم مانند مولا علی ازمیان اون هم انسان با چاه دردهایش را فرمود حال اگر اینجا هم من جا را تنگ کردم حذفش کنید تا برگردم به همان صفحات دفتر کاغذی وبرای دل خودم بنویسم

11:

همواره بودن در حاشیه عذابم می دهد همواره از دیدن اون ازما بهترون در رنجم خداوندا چه مخلوقات عجیب وغریبی آفریدی اینان ازجان ما چه می خواهند مگر جهان ارث اجدادیشان هست که همه جا چهارچنگولی به هرچی چنگ میزنند وحاضرنیستند کسی را در کنار خود تحمل نمايند.اگر انسانهایت را بر پايه تیپ قیافه محاسبه میکنی پس حقوق ضایع شده ما را چگونه خواهی پرداخت اگر مثل بعضی از ادمهات که خود را مالک جان مال بیچارگان نیدانند ومثل زالو خونشان را می مکند فکر کنی وشایستگی ها را با مبالغ حسابهای موسسه ماليی وملک وکارخانه بسنجی امثال من خیلی ازت طلبکار خواهند شد وسخت هست بزرگواری کرمت را باور نکنم بعضی ساده لوحان مثل خودم میگن شایستگی را با قلب ونیت واعمال می سنجند وهمین تا به امروز ما را سرپا نگه داشته می مانم ومی جنگم تا آخرین نفس آخرین توان حتی بون پا با پای سر خواهم آمد

12:

با سلام

نگاشتن دل نوشته های فردی ، در جستاری مجزا اشکالی ندارد
و دوستان گرامی میتوانند در دفتر خویش بنگارند .

*:اسپم ممنوع


سپاس

13:

تصمیم براین بود ادامه ماجرای چاه را بنویسم اما افکارم پریشان دلم خونه،هربار برای انجام کاری بیرون می روم تا برگردم خونه عذاب میکشم اگر ناچار نباشم تمام سطح شهر را تکاب میزنم تا برای گرفتن تاکسی یک ونیم تا دوساعت گوشه خیابان باحقارت هی دست تکان ندهم در شهر زاهدان به لطف آقایان هیچی سرجایش نیست تاکسیرانی کلی امتیاز به آقایان داده تا با تاکسی های زرد امت را جابجا نمايند اما سواریهای رنگارنگ دارند کار تاکس دارها را انجام میدن که اکثرا جوان هستند وبرای دختربازی کرایه کشی مینمايند واز بدشانسی من هربار ایستادم چند قدم اونطرف دختر خانمی هم هست که دهها سواری براش بوق بزنند وجلوپاش محترمانه التماس نمايند افتخار بده که برسانندش ومن بیچاره دستم را تا بالای سر بال میبرم اما انگار نامرئی هستم امروز از یک صحنه عکس گرفتم پست بعد میگذارم کاش میشد کلیپ بگیرم تا خودتان میدید آقا با پژو چندبار عقب وجلومیره تا دخترخانمها رضایت بدن اوبه مقصد ب،ساندشان

14:

دفتر احساسات من52

15:

چندروز هست غم ودرد خواب وخوراک ازم گرفته،امروز با بی حالی یک فایل موسیقی قدیمی غمگین گذاشتم ورفتم تویه تراس ،نگهان این ترانه به گوشم رسید وقلبم را تکانی داد
بهارهستیم شمشاد باغم
نازنینم،چلچراغم
شکوفا کن لب چون غنچه ات را،تانگیردغم سراقم
بخندای گلبن ناز،که باتوزندگی باز به روی مابخندد
اگرچه غصه کم نیست،بخندای گل که غم نیست
که ره برما ببندد
زندگی کن عاشقانه،تابسازدباما وقته
عزیزا زندگانی کم نیرزد،همه دنیا به یک دم غم نیرزد
غم وشادی چوبی قیمت سرآید،دریغ ازعشق گراون هم نیرزد
ای حبیبم
زندگی کن عاشقانه،تابسازدبا ما وقته
این لحظه ها چه اسراری درخودتهان دارند،یک آهنگ،یک منظره یا یک جمع چنان انسان را دگرگون میسازد که ازیاد میبرد قبل از اون گمان میکرد پایان خط رسیده اما تا عشق هست تا یاری پیدا میشود که عاشقانه دوستت بدارد زندگی جریان دارد

16:

دفتر احساسات من52

17:

عکس بالایک وجب جا ازاین سرزمین پهناوراست.اما دراین وجب جا یک جهان عشق ونفرت هرلحظه میجوشد..من هم شبهای بلند یلدای چندسالی را دراین یک وجب جاسحرکردم خوب میدانم اون عزیزان که برروی یک تخت آهنی دررویاهای بربادرفته غرق شده اند چه احساسی به شما که دراون بیرون هستیددارند.شایدبه غرورشما بربخورد واحساستان جریحه دار بشود اگر بگویم من اونجا که باشم احساس امنیت وآرامش میکنم واز بودن در جمع شما انسانهایی که سلامت جسم داریدبیزارم وشما را بیگانه می پندارم میدانم اون همدردان من هم که درعکس فوق میبینیدشان همین احساس را دارند چون باتک تکشان نشستم وبه سخنان سوزناکشان گوش سپردم من از کودکی نعمت راه رفتن را ازدست دادم اما اونها ضایعه نخاعی هستند یعنی تا همین چندصباح پیش مثل شما اون بیرون در هیاهوی لذتها ورنجهای زندگی میلولیدند داستان زندگی هر یکشان یک جهانیست واینکه یک لحظه یک حادثه اونها را به این وادی کشانده.بله دوست عزیز همین تو آره شما دختر خانم زیبا شما آقاپسر خوش تیپ یک اون چشمانت را ببند وتصور کن یکتصادف سرنوشتت را تغییر بدهد فکرمیکنی از اون کسانت که الان قربان صدقه ات میروند چندنفر تاب تحمل بوی زخمهای بسترت را خواهند داشت وبازهم تورا همینگونه پرستش خواهند کرد؟اصلا تا بحال رفتی به یکی ازاین آسایشگاهها ببینی اگر سلامتی جسم نباشد چه عاقبتی انتظارت را میکشد؟دلیل نفرت اون عزیزان معلول از شمایان همین غفلت فرامشیتان هست.دلیلش فاصله هایست که عزیزانشان بعداز ناتوان شدنشان ایجادکرده اند هرکدام روزی دلبر ویاری داشته که بعداز شنیدن نظر پزشک ازهمان آخرین ملاقات در بیمارستان رفتند وحتی به پشت سرشان هم نگاهی نکردند

18:

نوشتن بهانه میخواهد،سحرگاهان بهانه میخواهدبرای دل کندن ازرختخواب گرم ونرم،رفتن به محل کار بهانه میخواهد، تحمل رنجها ودردها بهانه میخواهد،بهانه من برای این زندگی توهستی،

19:

زندگی یک بازی درد آور هست
زندگی یک اول بی آخر هست

زندگی کردیم اما باختیم
کاخ خود را روی دریا ساختیم

لمس باید کرد این اندوه را
بر کمر باید کشید این کوه را

زندگی را با همین غمها خوش هست
با همین بیش و همین کمها خوش هست

باختیم و هیچ شاکی نیستیم
بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم


ببخشید دفتر خاطراتتون رو خراب کردم.


__________________

20:

ای دل بیچاره ،به توفرمودم این بازی یکطرفه هست.دیدی که باختی !؟زیبایان عالم فقط عشوه کردن بلدند اگرنازشان بخری گمان مینمايند قیمتی هستند،اگر بیتفاوت بمانی میگویند مردسنگدلی هستی،ای دل زخمی،تو خواستی غرور مردانه ام را له کنم ،این سربرابر شیران خم نگش توخواستی بپای دختری خم شوم که ازیک سوسک میترسد.فرمودم بیخیال عشق فرمودم راحتم بگذار میان بیل وکلنگ من ساخته شدم برای سنگ بودن اما ای دل هوسباز تولذت بودن میان گوسفندان وزمزمه چشمه ساران وجوانه های گندم را ازم ربودی!فرمودم از آدمیان فقط رنج وحقارت نسیبت میشود،هم خود سوختی وهم من

21:

دیروز برای انجام کاری به ساوقت رفتم.وقت برگشتن تاکسی نگرفتم ،باویلچربسمت منزل میرفتم به سرم زد ازمسیری بروم که سالها قبل ساکن بودم کوچه وخباباناش فقط خوش رنگ لعابتر شده بود اما همان بود.خاطرات تلخ درذهنم مرور شد ،دلم سوخت کنجاو شدم برم حال اونهای راکه در اونوقت دل منو شکستن جویا بشم کاش نرفته بودم هرچند اون روزه آرزوکردم به سزایشان برسند اما وقتی شنیدم چه سرنوشت تلخی داشتن وچه اتفاقاتی برایشان افتاده بجای احساس رضایت بیشتر عذاب کشیدم .تمام شب گذشته با اون عذاب صبح شد باورم نمیشد اون دختر زیبا ی دیروز با خانواده ثروتمند تا این حد به ذلت افتاده باشه .بیاد می آوردم چه شبها با کابوس صبح کردم .اونروزها قیاس میکردم خودم را ذره ای ناچیز بودم برابر یک کوه مدل پوشش پوشیدنشان عذابم میداد ماشینهای نو ومل بالا که سوار میشدند عذابم میداد وهمش با خدا گلایه میکردم اونها دارند ومن با یک ویلچر دستهام تاول بزنه.امروز دیدم اون شوکت ودولت به باد رفته واون جوان دلربا یک بدبخت خار وذلیل یعنی بیادش میاد چه نمکها بر دل زخمی من زد.یعنی فهمیده اون تکبر وغرور دیروزش چه آتشی بجان من می انداخت.اما کاش نرفته بودم

22:

[دفتر احساسات من52[/IMG]اینم دوپرستوی عاشق،بال پرواز ندارند اماعاشقانه درلانه خود هوای همدیگررا دارند.کوچ بخشی از زندگی پرستوهاست،اما اگربالی برای پریدن نداریم عاشقانه برای همیشه درلانه همه فصلها را بهار مینمايند .


23:

دوش تا آتش می ازدل پیمانه دمید
نیمه شب صبح جهان تاب زمیخانه دمید
روشنی بخش حریفان مه وخورشید نبود
آتشی بود که ازباده مستانه دمید
چه غم ازشمع ،فرومردکه ازپرتو عشق
نورمهتاب زخاکسترپروانه دمید
عقل کوته نظرآهنگ نظربازی کرد
تاپریزاده من امشب زپریخانه دمید
جلوه هاکردم ونشناخت مراهل دلی
منم اون سوسن وحشی که به ویرانه دمید
خود نمیگم بگذار قضاوت نمايند اونان که نبی را میشناختند ،حقطقت اون سوسن وحشی بودم که در ویرانه های پدری نامهربان روئیدم

24:

ای زن بی وفای جفاکار:
شدم به توعاشق ،خطاکه نکردم؟********تورابه غم تورهاکه نکردم؟!______فرمودم :خانم این روباهان مکار که در پوشش فامیل ودوست ،دورت جمع شدن دشمنان عشق ومحبتند.
سخن دشمنان مشنو،ازبرم تو مرو،من بخاطرتو،-ازجمله عزیزانم یکباره بریدم.یادت میاد؟روی پله آخر؟زیردرختان کاج!درنورمهتاب با گریه به من فرمودی قدرعشق رو میدانی وتا به آخر کنارم میمانی ؟من چی فرمودم نه با زبان ،مکتوب درهمان دفتر که سوزاندی تا مدرکی بجا نماند.یادت چی فرمودم؟:
بخدامست عشق توام،تاکه آتش غم ،شعله زدبدلم****دست از همه یاران،بهرتوکشیدم،ازجمله عزیزان ،یکباره بریدم
حتما یادت هست!چند دوست جان فدا داشتم که شب عروسی با انواع سلاح محله را قروق کردند تا اون فامیل جاهلت که قسم خورده بود نمیگذارد پای من به حجله تو برسد؟همون که بعدها چپ وراست میامد خانه ما وکنگر میخورد ولنگر می انداخت.

بیوفا توفرمودی من هم بخاطر عشق تو از همه اون یاران بریدم.فرمودم ای زن،:مراکه زعشقی نبوده نسیبی****خداکند ای گل مرانفریبی،هی هات ندانستم تو از جنس زیبایان بی وفای

25:

اون روزهای که گذشت،
دل میکندفریاد،آیندمرایاد
اون گپ وگالها،اون ماه وسالها
خوش گام دلربا،دست دردست دختران
میرفت
بباغ وچمنزارسبز
رقص کنان وپای کوبان
دلم میکند فریاد،می آیندمرایاد

26:

همه دیگران راعامل رنجها وغمهای خود میدانند.کمترکسی حداقل درتنهایی خود خطاهایش را میپذیرد.دیگران که اندکی ازما دورند،اگرهم بنابه دلایل عقلانی اگرضعفها واعمال ناشیست خودرا برایشان بازگونکنیم چندان اهمیتی ندارداما وقتی جفت خود را برمیگزینیم وبه زبان عامیانه معشوقی را وارد زندگی خود میکنیم دیگر کمال نامردی وبی انصافیست که فقط خوبیهایمان را در چشم معشوق برجسته ساخته وهرچی ضعف وناتوانی در وجودمان هست را از یار پنهان کنیم.کاربه پیامدها ندارم،اگر قبول کردیم کسی همدم وهم آغوش ما شود پس اولین شرط باید این باشد که اورا درانتخاب آزاد بگذاریم تا وقتی که ماسک زیبایی برچهره زده ایم طرف مقابل چهره واقعی وطبیعی مارا نمیبیند تا وقتی که در محیط بیرون دور ازچشم دلبر روزانه دهها کار ناشایست میکنیم دل خیلی ها را میشکنیم ،حقها را ناحق میکنیم ووووتمام اون روی سکه را که بدیها نام دارد از معشوق خود مخفی نگه میداریم او قادرنخواهد بود تصمیم درستی بگیرد بطور مثال ،،خودم را مثل میکنم دختری با یک یا چند برخورد به ما دل میسپارد وابراز علاقه میکند تا اینجا بفرضی که دختر عاقلی باشد وکمی هم خودش حدس بزند پشت این چهره جذاب دیوهای کریهی هم پنهان هست واو با در نظر گرفتن نسبتها بپذیرد یار من شود،من اگر اورا برای مسیرزندگی انتخاب میکنم اول این فرست را بدهم بدیهایم را ببیند وبعد اگر توانست خصایل بدم را بخاطر خوبیهایم تحمل کند آینده عشقی بی همتا گرما بخش زندگی خواهد شد این بحث شامل هر دوطرف هست.واما پس از انتخاب من دیگر نباید خودرا تنها حس کنم هر اتفاقی می افتد نصفش را بدوش بگیرم واون نیمه دیگر بردوش یاراست .


27:

امشب از اون شبهایی که باز دلم گرفته
امشب از اون شبهایی که باز قلم به دست گرفتم تا هرچه درد دارم بنگارم ولی قلم یاری نمی کند
قلم تو چرا!
بنویس تا ارام شوم
بنویس تا ارام گبرم از هر انچه در دل دارم
باز هم اشک ها همان همدم همیشگی من که با نوازش بر صورتم من را ارام می کند
امشب چه دلتنگم
چه نا ارامم
کاش قلم یاریم می کرد تا از انچه در افکارم دارم بتوانم بنگارم تا ارام شوم
بسوزان..تا ته وجودم را بسوزان...رهایم کن در خاکستر وجودم و برو...برو .

هرگز به عقب نگاه نیانداز.

امید نداشته باش که از این خاکستر سوخته تولدی دوباره برخیزد...

28:

آخ،سینه ام را دردی غریب می آزارد.میان عشق یار وعشق وطن گرقتارم.رویایی شیرین از روزگار جوانی دارم.همیشه با این خیال درکنار یک بانوی زیبا ومهربان از هنر وافکارم برای خدمت به ایران قدم بردارم انتظار فردایی که جفت وهمراهم برسد زندگی کردم .اقبال با من سرناسازگاری گذاشته.همیشه لحظه هایم در تنهایی گذشت.میان آدمها بودم تنها .سال 1357تحملم بسرآمد.خانه پدری را با چشمانی اشکبار ودلی شکسته ترک کردم.پسری با اون سن من بدون حمایت خانواده زیربارمشکلات له میشد ،من یک امتیاز هم کمترداشتم.هم فلج بودم هم از وسایل توانبخشی محروم بودم.تمام مسیری که دیگران پیاده با کفشهای چرمی راه میپیمایند من با کف دستان پینه بسته وزانوهای زخمی میخزیدم.اون روزگار معلول بچشم امت یک موجود سربار ورقت انگیز بود.من میان همان امت میخزیدم وتلاش میکردم عزت نفسم جریحه دارنشود.داراییم دو سکه پنج تومانی بود.


29:

برای اینکه مهرمادری مادرم مانع رفتنم نشود نقشه ای را که برای خروج از روستا کشیده بودم حتی به پسردایی اسماییل که یار ورازدار کودکی ونوجوانیم بود نفرمودم.فقط ازش خواستم کمکم کند.آخرین شب را خانه دایی درمحمد گذراندم .زن دایی درمحمد مهربان بود وبیشتر شبها پیشش جمع میشدیم وداستانها وافسانه های دیو وپری میشنیدیم.یا بازی چوکی میکردیم.اون شب هم اونجا جمع شدیم ومن آخرین شب را کنار اونان که دوستشان داشتم تا سحر بیدار ماندیم زن دایی «ایران»از اشک ریختن اسماییل بو برده بود میان ما قراره جدایی بیفته.از دعوای پدرم با من خبرداشت.مادرهم سرشب دورادور مراقبم بود وبه ایران سپرده بود مواظبم باشد.صبح قبل از طلوع آفتاب بیدار شدم.وقتی خواستم راه بیفتم زن دایی ایران یک سکه پنج تومانی داد دستم وصورتم را بوسید واشک ریخت حتی یک کلمه حرف نزد.از طرف باغ وخانه رییسا به کافه ملا عبدل رفتم.تنها جایی بود هر چند روز یکی دو وانت از اونجا رد میشد وبه ایرانشهر میرفت.بیشتر ماشینای باری ولیلاند وبنز وشورلت بود که هم بار میبردند هم مسافر.چون شرکت مهک در کنارک مشغول ساخت پایگاه نیرو هوایی بود کامیونهای زیادی از روستای ما عبور میکرد.همین باعث رونق کافه ملاعبدل بود.دراون روزگار فقط دو یا سه یخچال نفتی در روستا بود اون هم فقط برای فروش نوشابه شیشه ای کوکاکولا وپپسی واسو.مثل یخچالهای امروزی تگری نمیکرد اما در اون روستا چسبیده به ریگستان کویر لوت با اون گرمای پنجاه درجه،نوشیدن یک نوشابه خنک حتی بخنکی آب لوله کشی فعلی شهرستان تهران دلچسب وگوارا بود.تصور کنید سه اتاق خشتی وگلی با سقف چوبی ردیف کنارجاده خاکی بیرون از روستا،کافه پررونقی باشد.این کافه هم رستوران امروزی بحساب می آمد هم هتل برای مسافران غریبه تا شبی را صبح نمايند چه عالمی داشت.رسیدم کافه.گوشه ای دور از دیگران نشستم.جلو نمیرفتم میترسیدم مسافرها گمان نمايند برای گدایی آمدم.اونروزها همه معلولین چه کور چه لنگ فقط گدایی بلد بودند امت هم پول خوبی میدادند.من از اینکه دیگران به من هم به چشم یک گدا نگاه نمايند رنج میبردم.اگر کسی سکه ای دستم میداد ونمیگرفتم چندتا فحش نثارم میکردند.حتی پدرم هم مخالف درس خواندنم بود ومیفرمود برو درکافه گدایی کن پول خوبی گیرت میاد.هربار این حرف را میزد قلبم درد میگرفت ازش بدم می آمد.اونروز تاظهر هیچ ماشینی په از فنوج آمد،نه چابهار.میترسیدم خبر به مادرم برسد وفرارم لو برود.ته دل دعا میکردم ی ماشین بیاد تا من از روستا خارج بشوم.ظهر هم گشنه شدم هم تشنه هوا گرم بود ومن زیر سایه کپر جلو کافه انتظار میکشیدم

30:

امروزه نعمت ها فراوان شده، نوشابه با طعم و رنگ گوناگون در دورترين نقطه سرد وگوآرا به فراوان ی یافت میشود.اما هرگز به اون گوارای ودلچسب اونروزها نخواهد شد.آخ که چه لذتبخش بود اونروز جلوی کافه ملاعبد یواشکی ته مانده نوشابه مسافران رانوشیدن.هرگز نوشابه برایم مثل اونروز خوشمزه وگوارا وبیادماندنی نبود ونخواهد شد.تصورکن،ظهرخرماپزان!دهه پنجاه،حاشیه جنوبی کویرلوت،دما درآفتاب بالای پنجاه درجه،سایه یک کپر درفضای بازبرروی تپه ماهورهای بلوچستان چه آرامبخش ونجات دهنده از پختن زیرآفتاب هست.عطش وکم آبی بدن،نوشیدن جرعه ای نوشابه پپسی اونروزگارچه حس دلپذیری میده،چند شیشه را ته مانده هاشو تا قطره آخر نوشیدم اما لو رفتم مسافری از امتان فنوج دید وبی اونکه من طلب کنم رفت واز داخل یخچال یک شیشه نوشابه آورد وداد دستم.ازخجالت رنگم زرد وقرمز شد.توان سربلندکردن ونگاه کردن به صورت بنده خدا را نداشتم.بامهربانی اسرار کرد نوشابه را بخورم.با لهجه شیرین فنوجی حرف میزد.نوشابه زیاد خورده بودم.دایی ابراهیم بابای اسماییل تنها مغازه دار روستا بود که مغازش مثل فروشگاههای امروزی هرکالای داشت.ومن بادیگارد اسماییل بودم وگه گاه دایی کارداشت مغازه را به ما می سپرد واجازه داشتیم هرخوراکی دلمان خواست بخوریم .دایی کدخدابود وتمام روستا وروستاهی اطراف میشناختنش وازش حساب میلردند.چون با خان محل هم سرحق وحقوق دهقانان که دورزاده فرموده میشوند چندین درگیری شدید تا کشته شدن چندنفر پیش رفته بود واین مسایأ دایی وقبلش پدربزرگ مادریم رابرسرزبانها انداخته بود.خلاصه من نوشابه ندیده نبودم ولی اون روز اون نوشابه تا اعماق وجودم نفوذ کرد ولذتی به من بخشید تا به امروز طغمش زیردندانم مانده.یک وانت از تویوتاهای مدرن اونروزگار ازراه رسید از همان تویوتاهای اولین تولیدات کارخانه تویوتای ژاپن،تنها وانت جدیدی بود که درجاده های خاکی لاشار جولان میداد.اون وقت صاحب اون وانت را نمیشناختم .الان میشناسم.صبرکردم تا راننده ومسافرها نهارخوردند وقت سوارشدن خزیدم رفتم جلو راننده اول خیال کردگداهستم ویک سکه یک ریالی داددستم نگرفتم باترس ولرز زبانم بازشد وفرمودم من را تا ایرانشهر ببر.سوال کرد کرایه داری؟ فرمودم بله .وقتی فرمود بیا صندلی جلو سوارشو فهمیدم مرد مهربان وداناییه.یکی ازمسافران جلورا فرستاد عقب وانت ومن جاش سوارشدن اولین سفرم نبود اما اولین باربود که من روستا را به امید بازنگشتن ترک میکردم.خوشحال بودم کسی بجز ملاعبدل وپسرش ندید که رفتم

31:

خواننده محترم چون باتبلت تایپ میکنم بعضی حروف نزدیک به هم گاهی اشتباهات املایی ایجاد وچون ویرایش درهم میهن کمی سخت تقاضا دارم عفو فرمایید وامید جمله معنارا انتقال بدهد پس بزرگواری نمایید عفوکنید

32:

سالها خیلی زود میگذرند،تا وقتی کودک بودم عجله داشتم برای بزرگ شدن ومرد شدن،با دوستان در عالم نوجوانی مشورت میکردیم،چکارکنیم زودتر مرد شویم؟به علتها اشاره نمیکنم اطمینان دارم دوستان هم میهنی خود تیزهوشند ومیفهمند .از بزرگترها شنیده بودیم با تیغ اگر صورت را بتراشیم زودتر ریش وسبیل درمی آوریم.یا بین دوستان از اون بحثهای نفرمودنی بود وراهای مختلفی نشانمان میدادند تا مردیمان بزرگ شود..خلاصه اونوقت گمان میکردیم سال خیلی طولانی ودیر میگذرند،قافل بودیم وقتی سالها تغییر مفیدی در زندگی ایجاد ننمايندرسیدن به آرزوها تا پیری هم ادامه پیدا مینمايند.امروز سال کهنه تمام میشود وسال نو آغاز میشود.موی سفید برسر وصورت نشسته اما همان احساس کمبود دوران کودکی در من باقیست..امروز میفهمم تنها عشق ومحبت هست که من در تمام این سالها بدنبالش دویدم ونرسیدم.تمام جهد وتلاش این عمربرباد رفته برای این بوده کسی را بیابم که دوستم بدارد ومحبت را نثارم کند .من بدنبال آرامش قلبی بودم کاش روزی به اون برسم

33:

آدمها،،اینروزها از ادما زود سیر میشن،خیلی وقت آدمها از عشق هم زود سیر میشن ومیرن سراغ عشقی دیگه.از عشق آدمهای این روزگار فقط یک هوس باقی مانده.منکه دیگه از دوروی ونیرنگ این آدمها خسته شدم،دلم میخواد در دلم جای عشق تخم نفرت بکارم اما افسوس که دلم با من همراهی نمی کند.هرچه در خلوت بهش میگم:دل بیچاره مگه جز رنج وغم چی از این آدمها نسیب ما گشته ؟چندبار من وتورو همین آدمها در آتش جفای خود سوزاندند وککشان هم نگزید؟دلم میداند حرف حق جواب ندارد وقتی تک تک خیانتهای آدمهایی را که دم از عشق زدند برایش میشمارم،سکوت میکند اما تا یک لبخند دروغین آدمها را چشمم میبیند همین دل وامانده تاپ تاپ وتپش عاشقانه را از سرمیگیرد.ای لعنت به این دل ،که هرچی میکشم از این دل

34:

چرا اکثرمردهای پابسن گذاشته در هرجلسه ای که دورهم جمع می شونداز خاطرات دوران سربازی خودبا آب وتاب تعریف مینمايند؟
من که ازخدمت مقدس سربازی معاف شدم این احساس مردان خدمت رفته را
درک نمیکنم.سعی کردم دراین رابطه تا حدامکان تحقیق کنم ونتیجه اینگونه بنظرم آمده.
آقایان تاقبل از اونکه مرد شونداگرتحصیل کرده باشند،تمام وقت ولحظات خود را درشهر ودیارخود در راه خانه ومدرسه پشت سرمیگذرانند.پس از فراقت ازدرس ومدرسه بدون وقفه راهی خدمت دوساله سربازی می شوند،یعنی توفیق اجباری دور شدن از خانه و والدین.همین اتفاق بظاهر ساده باعث میشود آقاپسرها برای اولین باربه یک سفراجباری که هرلحظه اون ماجراهای تازه وهیجانی در پیش دارد عازم میشوند.در همین دوران مسائلی پیش می آید که جوان بدون حمایت ودخالت والدین مجبور به یافتن راه حل وتصمیمگیری میشود.
وقتی در مثلها هست که خدمت سربازی از جوانان مرد میسازد ؛بدلیل دورشدن از حمایتها ودلسوزیهای بی اندازه والدین هست.وازهمه مهمتر سفر ودیدن شهرها ومکانهای تازه هست که تا قبل ازاین دوران حتی اون را در خواب وروئیا هم نمی دیده اند وآشنا شدن با هم سنهای خود که هرکدام از گوشه ای از میهن عزیوقت ایران گرد آمده اند وهرکدام سفیر فرهنگ وسنن متفاوتی هستند.همین تفاوتهای فرهنگی چندنفرکه مدت زیادی را درکنار هم میگذرانند باعث ارتقاع سطح فرهنگی ودانش فردی میشود اینگونه میشود که خاطراتی تلخ وشیرین بوجود می آید و جوان با کوله باری از اموخته ها ودیدنیها به شهر ودیار خود بازگشته ودوران جدیدی را آغاز میکند وچنان غرق روزمرگی زندگی میشود که سالها میگذرد وفرد جزاطراف خانه ومحل کار خود جایی را نمی بیند واینگونه میشود که شیرین ترین وپرماجراترین خاطرات آقایان میشود دوران سربازی.

35:

توفیق بودیابدبیاری؛امشب دقایقی شبکه من وتو ماهواره را نگاه کردم برنامه جواب باسالومه آآآآآآآقای نوری زاد خواهش قلبیش شلطنتی شدن ایران رابا تعریف کردن ماجرای برخورد بد پلیس وماموران نیروی انتظامی با متخلفان را با آب وتاب تعریف میکرد ودرمیان سخنانش سعی میکرد اهل سنت را تحریک کند کار ندارم مطلب کذب هست یا حقیقت هیچکس هم در ایران مدعی نیست که همه برخوردها درست وعادلانه هست اما گوشه ای از سخنانش به اهل سنت مربوط میشد ومن که خودم درمنطقه ای زندگی میکنم که اکثریت اهل سنت هستند این موارد را تجربه نکردم
شنیدم بعضی ها بازداشت وزندانی شدند اما این عده کسانی بوده اند که مرتکب جرم شده اند
اصلا چه کسی فرموده درایران آزادی بی قید وشرط وجود دارد/؟یعنی قانون نباید باشد؟آقای نوری زاد فرض کنیم همان گروه که شما مایل هستید بشوند حاکم ومجری قانون؛با دزدان وهرج ومرج طلبان چکار مینمايند؟یعنی میشود دزد را آزاد بگذازند؟چگونه بدون برخورد میشود یک قاتل را دستگیرکرد؟شما که نمی خواهیدهرکس هرجرمی مرتکب شد نوازشش نمايند وجایزه بدهند؟
فکرکنید اونها که شبکه های ماهواره برای حاکم شدنشان تبلیغ مینمايند شدند راس قدرت ایران
برنامه گرفتند من وامثال من که طرفدار مذهب وقوانین اسلامی هستیم میشویم مخالف ومبارزه علیه اون نظام یعنی مارا دستگیر ومحاکمه نمینمايند؟زندانهای ساواک داستانهای وهشتناکی ایجاد کردند که حتی شنیدنش حال آدم را بد میکند.در غرب که دموکراسی شما هست سیاه پوستان را بجرم نژادشان قتل عام مینمايند گوانتانمو وحشتناکترین زندان زمین هست.
بله در ایران مدیرانی مشغول بکارند که ته دلشان مخالف نظامند وبا ارباب رجوع طوری رفتار مینمايند تا امت ناراضی شوند وگناه را بیندازند گردن نظام ودوستداران نظام.سرمایه ها ازکشور خارج میشود تا نظام با مشکل روبرو شود.گیرم درمیان روحانیان هم چند متخلف باشد دلیل نمی شود روحانیت را محکوم کنید.در میان ماموران پلیس هم هستند افرادی که سعی دارند چهره نظام را بد نشان بدهند اصل قوانین کشور هست که بهترین قوانین نوشته شده در زمین هستند که اگر بدرستی اجراشوند ایران میشود بهشت زمین.من هم با سختی زندگی میکنم وبه مجریان قانون انتقاد دارم اما عاشق ایرانم وافتخار میکنم که امپریالیسم از دست ایران عصبانی ونا امید میشود.


36:

تنها جایی که به خودم اجازه میدهم افکار واحساساتم را بنویسم اینجاست.امروز ذهنم خیلی درگیر یک مطلب هست.جایگاه زن.هرروز فعالیت فمنیستها وفعالان حزب زنان شدیدتر میشود.من هم یک مرد هستم وهمسر دارم وفرزندان دختری که خیلی هم دوستشان دارم اما نگران این اوضاع هستم.کار را تا بدانجا پیش برده اند که به ذات اقدس آفریدگار عالم هم ایراد میگیرند وبی ترس واهمه ادعا مینمايند خداوند در کارش مرتکب خطا شده.استغفرالله خداوندا برمن ببخش قسد جسارت ندارم.یک نفر پستی را طرح کرده که ازمیان 124هزار پیامبر چرا هیچ زنی به پیامبری نرسیده؟ایمان دارم کسانی که این مطالب را بصورت سوال مطرح مینمايند خود جواب را دقیق میدانند اما پشت پرده نیتی بس شوم پنهان شده آهسته ونرمک نرمک وارد ذهن جوامع میشوند وبا طرح مسائل قباحت مطالب کفرآمیز یا رفتارهای زشت را ازمیان افکار وعقاید ملل کم نمايند.
اونگونه که در میان امت ما شایع فراکنی کرده که در غرب دموکراسی حاکم هست وزنان از حقوق برابر برخوردارند؛چنین مطلبی عملا" حتی در همان مهد دموکراسی هم زنها اینگونه که درمیان ما رواج داده اند از حقوق ومزایاء حقیقی برخوردار نیستند.
این روشنفکران بدبخت فریب سیاست دشمن ملل را خورده وبا راه انداختن تفکر فمنیستی در آسیا وخاورمیانه تیشه به ریشه کانون گرم خانواده زدند.
چند سوال مطرح هست که:1»آیا خداوند نمی توانست هردو جنس نر وماده را یکسان ایجاد کند؟
تاریخ حکایت از هزاران سال خلقت بشر میکند اون بیشمار انسانهای دانشمند ومتفکریاهزاران پیامبر نمی توانستند در همان روزگار فراخوان نمايند که میان زن ومرد هیچ تفاوتی وجود ندارد؟
دشمنان اسلام علیه اسلام دادسخن میرانند که اسلام ضایع نماينده حقوق زنان هست وسوالشان این هست که چرا سرپرستی خانواده به مردان واگذار شده؟
من سوال میکنم مگردردیگر ادیان ومکاتب غیراز این هست وکجاست غبیله وملتی که سرپرستی خانواده را به زنان بسپارند؟
برخی زنان روشن ضمیرخود اعتراف دارند که جنس زن ظریف واحساسی وسرشارعواطف هست.آیا یک زن میتواند درلحظه های بهرانی وخاص براحساساتش غلبه کند وتصمیم حیاتی را عملی کند؟

37:

هرکس درزندگی یک نفررا دوست دارد وبرای بدست آوردنش تمام توانش را بکار میگیرد.من هم بخیتل خام گمان میکردم جسم ناقص ملاک مهرورزی نیست.برای دل خودم رویاهای شیرین ساختم.اما حقیقت تلختراز زهراست در این روزگار که ارزشها همه به نمای زیباست مردی بکار کسی نمی آید عاقل کسی هست دل به هیچ یاری نبندد .وقتی می شود با پول هر روز یک معشوقه خرید ،دیوانگی هست برای عشقی اشک بریزی که ارزش لحظه ای غصه خوردن ندارد.دلم برای خودم می سوزد

38:

روز کار،شب کار،شنبه کار،جمعه کار،عیدکار،محرم کار،کار،کار،کار،تمام دم وباز دم من شده کار،نه ساعت خاصی دارم ونه روز خاصی.چرا؟وقتی هشت ساعت کار می کردم تمام ساعات کار لحظه شماری میکردم ساعت کار تمام شود تا به خانه بروم .کسی بود که چشم انتظارم بود.الان بیکس وتنها همدمم شده دار قالی یا بوم نقاشی.یک پتو همینجا کنار دار قالی همیشه پهنه هر وقت فشار خستگی اجازه بازشدن پلکها را نداد ودیگر چمهایم قادر به دیدن تارها نبود می خوابم.امشب فکری به سرم زد یاد مردانی از فامیل افتادم با داشتن همسرانی زیبا وکودکانی شیرین زبان شبها تا دم سحر پای منقل یا بسات شیشه وهرویین نشستند وهمسر بیچاره با سوی چشمانش نقشی با سوزن بر پارچه میزند تا شکم خود وفرزندانش را سیر کند.اما نشنیدم یکبار از شوهر گلایه ای بکند.چرا تفاوت میان جان کندن ما وخوش چرتی بعضی ها وجود ندارد؟چرا زندگی من فقط بخاطر ناتوانی جسمم از هم می پاشد وبعضی ها تنها سایه شان دنیایی قیمت دارد؟

39:

انسانم آرزوست
میان سنگ وآهن ودود
عروسکهای زیبا
میروند هرسو،بی هدف بی آرزو
بشر یعنی پولساز خونریز
من اینجا عشق را در ظرفهای لاستیکی
خریدارم
میان جمعه بازار وحراجستان کالا
انسانم آرزوست

40:



تقدیم به

soostak


تحمل و بردباري بالاترين دليري و جسارت هست.((لايشاني پاستور))



دفتر احساسات من52






41:

محبت ،عشق ،دوستداشتن وووودموکراسی قرن بیستم،حقوق بشر،جنگ غرب وشرق،همه وهمه بر سر یک چیز هست س،ک،س اووووووه چه شعرها وغزلها سروده اندچند ملیارد داستانهای پرسوز وگداز نوشته شده چه بلاها سر کوه ودشت وصحرا ها آورده اند تا مثلا گوهری بدست بیاورند وبه یار هدیه نمايند.عجب حکایتی هست آدم دیوانه میشود.به تعداد هر دختری که زاده میشود یک مجنون هم زاده میشود،به روستایی میان جنگلهای آموزن بروی یا شهر بی دروپیکر کراچی یا ..شهرستان تهران و واشنگتون.همان قصه دلداگی دختر وپسرهاست وجالب هست که یک مورد هم کپی دیگری نیست.فقط در اصول باهم مشترکند اما دو داستان را اگر ثانیه به ثانیه دنبال کنید تفاوتها ظاهر می شوند.وهیچ پسری دیگری را برتر از خود نمیداند ووقتی میان آدمیان راه میرود نگاهش به دیگران بگونه ای هست که برای همه عیبی میبیند وهودرا یک سروگردن بالاتر میبیند.این وسط هیاهوی عشق آدمیان مردی ناقص الخلقه چون من هم دم از عشق ومحبت میزند وبخیال خود حقش را خورده اند وسزاوار بهترین نوازشهاست و....ای بیچاره پیش از تو بی شمار مردان وزنان آمدند ورفتند وکسی حتی بیاد ندارد چه خدماتی به بشریت کرده اند؟دیشب ساعت دو ونیم که اون رویایی شیرین خواب را از چشمانم ربوده بود صدای شیونی بگوش رسید ،خیلی توجه نکردم امروز صبح پسرهمسایه خبرآورد که دختر همسایه بغلی سرزایمان اولین نوزادش به رحمت حق رفت .حیران شدم عجب داستانیست داستان این بشر دوپا.مادر عاشق سینه چاکش را تنها گذاشت ورفت ویک دخترک دو روز گذاشت روی دست مرد بیچاره.حالا بنظرت فرداها این نوزاد چندتا دل را اسیر خودش میکند؟چه افسانه ای از خودش بجا میگذارد؟همین هست زندگی .


42:

انسان ودیو.میگویند دیو وجود ندارد،انسان های عامی در گذشته های دور وقتی از ستم حاکمان خود به تنگ می آمدند با ساختن افسانه وداستانهای مثلا خیالی خود را تسکین میدادند،تفاوتی نمی کند عصر رنسانس بوده یا امروز عصر اتم وسفر به فضا،دیو وانسان در کنارهم زندگی مینمايند.دیوان صاحب قدرت،بی رحم ،خونریز وقسی القلب هستند.

انسان رئوف ،ضعیف،زحمتکش وسازنده هست.همواره دیوان برانسانها حاکم واز استقامت ورئوفت انسانها سوءاستفاده کرده وبدون تلاش وتحمل زحمت تولید وسازندگی از دسترنج انسانها هستفاده کرده ویا مشغول طراحی نقشه های شوم هستندیا برای تسکین خوی ددمنشی خود مشغول خونریزی وشکنجه انسانها هستند.دیوها برای اینکه آدمیزاده ازش نگریزد خود را ا پوشش انسانی پوشانده وهمین امر باعث می شود میان انسان ودیو تفاوت ظاهری مشاهده نشود.درجهان هر عمل زشتی که زندگی انسانها را تحت الشعاء قرارداده فعل دیو ها بوده وهست.


43:

بی برنامه !

مثل قطاری که سراسیمه سوت می کشد

در ایستگاه آینه ها خاک می خورم ...

بی دلیل

مثل کتابی که رو به چشمهای بسته، باز می شود

از مرز کسالت گذاشته ام !

اما، به هر بهانه که از یاد بردی ام ووو

حالا خیال کن که دل بی ستاره ای

یک آسمان ستاره را

به تو تقدیم می کند ...

این یعنی ...

آغاز ...

آشتی ...

خورشید من! بخند ...

44:

شده یک نفر را دوست داشته باشی وخودت را در حد وشایسته اون ندونی؟یک حسی به آدم دست میدهد که از نفس کشیدن خودت هم بیزار می شوی.چرا میان ما آدمها این همه نقطه چین هست؟

45:

خدایا این چه سری هست،یکی را مانند اون بندگانت می آفرینی که باخونسردی انسانی را چون مرغ سرببرند واز کرده خویش خوشنود وسرمست بشوند وبا افتخار به همه عالم نشان بدهند،یکی مثل من ضعیف وناتوان ایجاد کردی که همه رنجها را به جان می خرم تا مبادا کسی آزرده شود ومن شهامت فرمودن نیازم را به پاره های تن خود ندارم وعده ای مثل آب خوردن هزاران انسان را فریب میدهند واز دسترنج دیگران بهترین زندگی را برای خود میسازند.من ازاین عدالتت بگم ناراضیم کم نفرمودم.چرا خدا؟

46:

سال کهنه می شود%سال نو می شود ،امت از آخرین ماه زمستان به تکاپو می افتند.به هرخانه که سربزنی بوی زندگی بمشام میرسد،امسال من بیشتراز هرسال عمررفته احساس بیکسی وتنهایی کردم.نمیدانم مردانی که شرائطشان چون من هست تاچه میزان با احساس من آشناهستند وموافق نظرم هستند؟امروز به ساحل دریا رفتم،جمعیت مسافران نوروزی که چابهاررا برای روزهای تعطیلشان انتخاب کرده اند همانند موجهای دریا در جوش وخروش بودند.من مردحسودی نیستم اما ازاینکه می دیدم همه همراه جفت وهمرهشان با عشق مشغول دلدادگی ودلبری هستند بدجور دلم از تنهای خودم گرفت.میدیدم مردی با چه حس برتری لوازم آسایش وتفریح همراهانش را محیا میکرد.به خودم فرمودم جیبم پرپول هست اما به چه دردم میخورد؟برای کی خرجش کنم؟از تماشای بستنی خوردن دیگران عطش پیدا میکردم اما میدیدم تنهای مزه نمیدهد با حسرت به خانه برگشتم وبه این یارمجازی پناه آوردم.تنهایی چه تلخ هست

47:

دفتر احساسات من52
همیشه قدرت نشانه برتری نیست.این عکس دارد به بعضی ها پیام روشنی میدهد

48:


49:

منابع متعدد غربی به خبرنگار فرانس 24 فرموده‌اند که «اگر ایران و 1+5 به توافق برسند، ما چیزی را امضاء نمی‌کنیم چون این یک معاهده و پیمان‌نامه نخواهد بود.»
خبرگزاری فارس: منابع متعدد غربی: امضای پیمان‌نامه در کار نیست/فقط فراخوان موافقت می‌کنیم

به نقل گروه بین‌الملل خبرگزاری فارس، با نزدیک شدن به ضرب الاجل یک‌بار تمدید شده 7 جولای و پراکنده شدن شایعه موافقت ایران با بسیاری از شروط 1+5، حالا دیپلمات‌های غربی می گویند که زیر کاغذ حاوی نتیجه مکتوب مذاکرات امضاء را نخواهند کرد.

فرانس 24 در این خصوص به نقل از چندین منبع غربی مطلع از روند مذاکرات نوشته: «اگر ایران و 1+5 به توافق برسند، ما چیزی را امضاء نمی‌کنیم چون این یک معاهده و پیمان‌نامه نخواهد بود.»

مقامات عالی ایران بارها فراخوان نموده بودند که تحریم‌ها باید در روز امضای توافق هسته‌ای از سوی نماینده ایران، لغو شود.

حالا در صورت عملیاتی شدن فرموده‌های این منابع غربی، دیگر امضاء و روز امضایی در کار نخواهد بود.

انتهای پیام/ع

50:

ایرانیان غیور دلیرمردان جنگل ودنگستان این هم آخرین برگ نیرنگ غربیها که رو شد.آیا وقتش نرسیده برسر این ضدبشرهای تروریست بین المللی فریاد بزنیم.دیگر همان تعداد اندکی که فریب دروغهای رسانه ای غربیها را خورده بودند وامید داشتند که دموکراسی غربی شامل حالشان شود ودر ناز ونعمت زندگی نمايند الان فهمیدند که همش دروغ هست.اصلا" نیازی به اثبات وفرمودگو ندارد خودشان دارند با زبان کثیفشان فراخوان مینمايند که این همه وقت وهزینه ومذاکره فقط برای ازبین بردن دانش هسته ای ایران بود وبس اینها از روباه مکارترند کافی اطمینان حاصل نمايند ایران توان دفاعی ندارد یک شبه باخاک یکسانش مینمايند.شیطان هرگز با فرشته کنار نمی آید

51:

به خود مغرور مشو ای انسان،شکی نیست که در تمام کائنات ودر کل آفرینش تو برهر مخلوقی اشراف داری واز هر از هراونچه خداوند آفریده باهوشتری ومحترمتر این همه عظمت را از روحی که آفریدگار عالم وهوش برتر هستی از وجود مبارک خویش در تودمیده هست.تو محبوبی چون پروردگارت تورا بسیار دوست دارد.مگر داستان ابلیس که از عبادت نمايندگان اعظم بود درس عبرت نمیگیری ؟ابلیس هم گمان میکرد :چون بیش از تمام جن وانس عبادت خداوند را کرده وبا حساب ما آدمیان هزاران سال فقط در حال رکوع وسجود خداوند بود انتظار پاداشهای زیبا از خداوند داشت.اما من وتو بشر محبوب خداوند بودیم وخواست خداوند هست همه کائنات برما سجده نمايند.اما نه از بزرگی ماست ؟از مهر بی حساب خداوند به ماست.اما ما با چندروز زندگی میان گوسفندان وشیران وددان خود را گم میکنیم.خالق خودرا به چالش دعوت میکنیم.دم از نجوم وفیزیک وریاضیات میزنیم و....بجای سپاس وعشق متقابل به خدای خود از ابلیس مغرور پیروی میکنیم.اون بیچاره بخاطر اینکه من وتورا خاک وناچیز شمرد به فلاکت ابدی دچار شدوما با عشق وپیروی از خالق لااقل به کائنات اثبات کنیم درما روح خداوند هست وما عزیز دردانه پروردگاریم

52:

راهم دارد.

علاوه بر دست‌کندهایی که توسط ساوقت میراث فرهنگی و گردشگری به این امر اختصاص یافته، برخی از دست‌کندهای تحت تملک اشخاص نیز زیر نظر همین ساوقت، با بهای مناسب و امکانات اولیه، یک شب اقامت در سکونت‌گاه‌های چندهزار ساله را به گردشگران اعطا می‌نمايند.

خوابیدن در حفره‌هایی که به‌مدت چند سال، محل میلاد و ممات نفوس مختلفی بوده‌اند، حس عجیبی را به‌وجود می‌آورد که شاید از شب تا صبح، شما را چند بار با این حالت بیدار کند که انگار چیزی از روی شما می‌پرد و در حجم اتاقک، سرگردان هست؛ شاید ارواح انسان‌هایی که به‌مدت چند هزار سال، زیر این سقف‌های حجاری شده، احساس مالکیت داشته‌اند و اکنون معلوم نیست از آمدن میهمان‌های ناخوانده، مسرورند، یا مغموم و معترض!؟

53:

مدتیست احساس میکنم به آخر خط نزدیک میشوم.تا دیروز مملو بودم از شور وهیجان وبرای هر تلاشی که میکردم هدف داشتم.باچه ناممکنها که نجنگیدم وممکنشان ساختم.اما در هر پیچ وخم راه امید من را به پیش میراند وبه جسم خسته ام امید میدادم که پشت اون پیچ یا درپس اون کوه وکمر او که دوستش داری وآرام بخش زخمهای راحت به انتظارت نشسته.
اما دیگه بعداز مرگ رؤیای شیرین تو ادامه مسیر خیلی سخت ویک دست وپا زدن بی هوده مردی که برای یک نفس بیشتر تقلا میکند هست.
کاش از اول نبودی تا به عزای رفتنت اینطور سوگوار وماتم زده نمی شدم
اما چاره چیست؟باید تا پایان فرستی که سرنوشت برایم نوشته این درد لعنتی را تحمل کنم
وای برمردی که همدم وهمراهش بی وفاباشد

54:

دفتر احساسات من52شیعیان:امروز تاریخ بازهم تکرار شده یمن کربلا شده این کودک کشته یزیدیان شده پس چه نشستیم؟بازهم مینشینید تا یزیدان یاران آقا سیدالشهدا را بخاک وخون بکشند؟

55:

اگر به پشت سر یک نگاه عمیق بندازم خود را خواهم دید که برای رسیدن به نقطه که هم اکنون ایستاده ام چه وحشتها را پشت سر گذاشته ام.با چه ناملایماتی دست وپنجه نرم کرده ام.درمیان راه با چندنفربرخوردکردم.به چند نفر ابراز عشق ومحبت کردم.پشت سر تا دیروز وحشتناک وناشناخته بود.اما امروز فقط درحد یک رویا درذهنم باقی مانده.اون افرادی که بظاهرم نگریستند وقضاوت غلط کردند امروز چرا از شرم آب نمی شوند؟اونهای که دم از همراهی زدند و مقدسترین قسمها را برزبان آوردند ودر اولین دوراهی با هستفاده از تاریکی شب گریختند!چرا از شرم کور نمی شوند؟واینک من به این منزلگاه رسیده ام وترسی از باقی راه ندارم چراکه میدانم بازهم به امروز خویش خواهم خندید.


56:

وقتی سخن از فاصله نسلها بمیان می آید،خیلی از افراد تحصیل کرده جامعه ذهنشان روی اعتقادات دینی وبرخی رسم ورسومات جوامع قدیمی کلیک میکند.در تمام دورانها مدگرایان که اکثر زنان وپسران جوان اعضای اصلی اون بوده وهستند هستدلالشان برای توجیه کردن خانواده ها این شعار غلط بوده وهست که شما کهنه پرستید ونمی توانیید ما جوانها را درک کنیید راه درست همین هست که ما داریم میرویم وشما بهتره دست از مخالفت برداریید اما همان جوان دوآتیشه مدگرای دیروز امروز جایگاه پدرانش را پرکرده واز یاد برده که چه خون دلها بدل مادر وپدرش کرده با رفتار خلاف باور وعشق وعلاقه اونهآ.وامروز که فرزندش با ابروی کمانی وصورت بندانداخته جلویش ظاهر میشود از شرم دلش میخواهد زمین اورا ببلعد.اما این حاصل تخمی هست که در فصل جوانی میپاشیم وامروز در فصل برداشت پیری اونرا چه جو چه گندم وچه سیاهگندمک باید درو کنیم..دخترخانم وآقا پسر ببین امروز چه تخمی میپاشی

57:

بزودی ماجرای یک سفر بسیار خاص را سریالی در این بخش خواهید خواند

58:

سلام گرامی

وقتتون بخیر
تمام دلنوشته هاتون رو خوندم برام جالب بود شنیدن خاطره از زبان کسی که اینقدر درد کشیده
فقط میخوام بگم که قوی بودید و آرزو میکنم همچنان قوی باشید

فقط کاش داستان زندگیتون رو کامل تعریف می کردید سپس اینکه قصد خروج از روستا رو کردید چه اتفاقی افتاد ؟
در شهر چکار کردید ؟
بعدش از عشق و علاقه به دخترانی نوشتید که گویا دست رد به پیشنهادات شما زدند و در جایی عنوان کردید که همسر و دختر دارید
میشه هر وقت اومدید اینجا حکایتتون رو از سپس خروج از روستا تا الان نقل کنید ؟

ضمن اینکه منتظر شنیدن سفر بسیار خاص سریالی هم هستیم


82 out of 100 based on 52 user ratings 1102 reviews