امام حسین(ع) مگه نمی دونست خودش و خانوادش شهید می شن پس چرا قیام کرد؟


امام حسین(ع) مگه نمی دونست خودش و خانوادش شهید می شن پس چرا قیام کرد؟




    امام حسین(ع) مگه نمی دونست خودش و خانوادش شهید می شن پس چرا قیام کرد؟

پاسخ :


اگر قبل از سال خمسی قصد خریدن لوازم یا چیزی را داشته ولی فرصت نکرده و یا اتفاقی افتاده

1:



حکم شرعی و قانونی درباره دختر 9 ساله کافر چیست؟



چرا خداوند بعضی از حاجات را نمی دهد؟ می گویند صلاح نیست خوب چرا با قدرت عظیمش به صلاح
هر چند بر طبق روایات فراوان ائمه(ع) نسبت به همه اونچه که در گذشته واقع شده و در آینده حادث خواهد شد و در وقت حاضر در حال رخ دادن هست علم و آگاهى دارند.


جبر و اختیار برای من بی معناست؟ با وجود این که خداوند می داند نهایت زندگی ما چه می شود
(اصول کافى، ج 1، باب ان الائمه(ع) یعلمون علم ما کان و ما یکون...


در دعای جوش کبیر بند 42 چنین آمده است: «یا من فی البر و البحر سبیله» خواهشمند است منظور
و بحارالانوار، ج 16، باب 14) اما به موجب روایات متعدد دیگر که در زمینه علم غیب امام(ع) آمده هست، هستفاده مى‏شود که این علم به صورت بالفعل نیست، بلکه شأنى هست یعنى هر گاه اراده نمايند و بخواهند که چیزى را بدانند خداوند سبحان اونان را عالم و آگاه خواهد کرد.


حضرت علی(ع) می فرماید: «کل عزیز غیره ذلیل» (خطبه 65) با توجه به سرافرازی و عزتی که انبیاء
«اذا اراد الامام ان یعلم شیئا اعلمه الله ذالک،هر گاه امام اراده کند که چیزى را بداند، خداوند او را آگاه خواهد کرد» (اصول کافى، ج 1، باب ان الائمه اذا شاؤو ان یعلموا علموا ؛ و بحارالانوار، ج 26، ص 56، روایات 117و 116) حاصل سخن این که علم غیب امام(ع) شأنى هست نه فعلى.


در دعای جوش کبیر می خوانیم: «یا من احسن کل شی خلقه». سؤال این است که اشیاء پلیدی نظیر
بر پايه همین نکته ممکن هست نسبت به نحوه شهادت خود علم نداشته‏اند چون اراده نکرده‏اند که بدانند.


در برخی ادعیه از امام سجاد(ع) چنین می خوانیم: «یا من استجباب لابغض خلقه الیه اذ قال فانظرنی
(محمدرضامظفر، علم امام، ترجمه و مقدمه على شیروانى، ص 73، قابل ذکر هست علامه مظفر این جواب را به عنوان یک احتمال ذکر مى‏کند ولى اون را نمى‏پذیرد.)
علامه طباطبایى جواب پايه ى را در این زمینه مطرح کرده اند و فرموده اند: نکته اصلى در این جواب شناخت چگونگى علم غیب امام(ع) هست که متوقف بر ذکر چند مقدمه هست.
الف) قضا و قدر الهى: قدر به معناى حد و اندازه هست و مقصود از قدر الهى این هست که خداوند براى هر پدیده و مخلوقى خصوصیات وجودى خاصى برنامه داده هست و تحت تأثیر علت خاصى اون را موجود مى‏گرداند.

یعنى پدید آمدن یک شى‏ء از علت خاص و نیز داشتن اوصاف و ویژگى‏هاى وجودى خاص، قدر اون شى‏ء هست حد و اندازه وجودى اون شى‏ء هست که خداوند براى اون برنامه داده هست.

به تعبیر دیگر تقدیر الهى همان نظام علت و معلولى حاکم بر جهان هستى هست که هر پدیده‏اى معلول علت خاصى هست و قهرا اوصاف و خصوصیات وجودى‏اش نیز متناسب و بر آمده از همان علت هست.


قضا به معناى قطعى کردن، فیصله دادن و به انجام رساندن کار هست و مقصود از قضاى الهى این هست که خداوند به هر پدیده‏اى پس از تحقق علت تامه‏اش ضرورت وجود را اعطا کرده.

تحقق حتمى معلول به دنبال تحقق علت تامه قضاى الهى هست قضا و قدر الهى در حقیقت از شؤون ایجاد و ایجاد خداوند هست و مى‏توان اون را به صفت خالقیت برگرداند.
ب) علم الهى: علم الهى به قضا و قدر پدیده‏هاى عالم هستى تعلق مى‏گیرد خداوند از ازل عالم هست به این که چه پدیده‏اى با چه اوصاف و ویژگى‏هایى تحت تأثیر علت تامه‏اش موجود هست باید توجه داشت که علم خداوند به پدیده‏هاى هستى علم با واسطه یعنى علم به صورت اون‏ها نیست بلکه خود پدیده‏ها با تمام وجودشان نزد او حاضرند.

بنابراین علم خداوند تعلق مى‏گیرد به حقایق عالم هستى همان گونه که در متن واقع موجودند علم خداوند علم حضورى به واقع عینى هست.

از سوى دیگر چون در مرتبه وجودى خداوند وقت و مکان معنى ندارد ؛ علم او به پدیده‏هاى عالم هستى در بستر وقت نیست بلکه گذشته و حال و آینده به صورت یک پارچه نزد او حاضر هست اما براى ما که موجودات وقتى و محصور به وقت هستیم تحقق عینى حوادث و پدیده‏ها را از دریچه وقت مى‏نگریم در گذشته نبوده و در آینده موجود خواهد شد بنابراین علم خداوند به مخلوقات خویش بدین معناست که: حقایق و حوادث هستى همراه با بستر وقتى شان (گذشته و حال و آینده) به صورت یک جا در نزد خداوند حاضرند.

به همین جهت این علم خداوند تأثیرى در حوادث عالم ندارد و موجب تغییر اونها نمى‏تواند باشد چون علم خداوند علم به متن واقع و حضور عین واقع در نزد خداست یعنى علم خداوند تعلق مى‏گیرد به مخلوقات و پدیده‏هاى هستى، به همان صورت که در متن واقع موجودند.
علم خداوند به افعال اختیارى انسان نیز بر همین منوال هست افعال اختیارى انسان نیز یکى از پدیده‏هاى عالم هستى هست که بر پايه نظام علت و معلولى که حاکم بر جهان هستى، تحت تأثیر علت تامه‏اش محقق مى‏شود یکى از اجزاء علت تامه افعال انسان، اراده هست.

علم خداوند به قضا و قدر افعال اختیارى انسان تعلق مى‏گیرد و به همین جهت موجب جبر نیست یعنى خداوند از ازل به افعالى که بر پايه اراده و اختیار انسان از او صادر مى‏شود علم دارد.

و همانگونه که بیان شد علم الهى تعلق مى‏گیرد به این واقعیات عینى همانگونه که در خارج موجودند و به همین جهت این علم موجب تغییر واقع عینى (تحقق فعل اختیارى به دنبال تحقق علت تامه‏اش) نمى‏شود.
ج) علم امام: امام علاوه بر علم عادى که براى نوع بشر قابل تحصیل هست از علم لدنى و خدادادى (علم غیب) نیز بهره‏مند هست امام(ع) به حسب علو رتبه وجودى‏اش با لطف و اذن الهى به سرچشمه علم الهى متصل مى‏شود واز حقایق حوادث عالم همان گونه که در متن واقع هستند آگاه مى‏شود یعنى علم غیب امام از سنخ علم الهى و اتصال به منبع علم الهى هست و همان گونه که در علم الهى بیان شد این علم علم به واقع عینى هست و معنى ندارد که منشأتغییر در حوادث عالم باشد.

بر پايه علم غیب حقایق
حوادث عالم از جمله افعال اختیارى خود امام همراه با علت تامه‏اش که علم عادى واراده از اجزاء این علت هست نزد امام حاضر هست این حضور، حضور بى‏واسطه‏ى عین معلوم و واقع عینى نزد امام هست.
بر این پايه ، امام حقیقت افعال اختیارى خود را، مانند خوردن میوه مسموم یا ضربت خوردن به دنبال حرکت به مسجد کوفه، از منظرى بالاتر که همان منظر علم الهى هست، مى‏نگرد.

به همین جهت از اون‏جا که علم غیب امام همانند علم الهى تأثیرى در حوادث عالم ندارد چون به معناى حضور عین وقایع نزد عالم هست امام(ع) عکس العملى نشان نمى‏دهد و بر پايه علم عادى بشرى خود عمل مى‏کند.

و نیز به همین علت، این علم براى امام تکلیف آور نیست چون علمى موجب تکلیف هست که مکلف بتواند بر پايه اون علم، منشأ تغییر و تأثیر باشد.

علاوه بر این وقتى امام با لطف و اذن الهى به مرتبه اعلاى کمال و علو وجودى مى‏رسد و با منبع علم الهى تماس پیدا مى‏کند در اوج مقام فناى در ذات الهى هست او در این مقام خود نمى‏بیند و خود نمى‏پسندد فقط خدا را مى‏بیند و تنها مشیت الهى را مى‏پسندد خواسته‏اى غیر از خواست و مشیت الهى ندارد در این مقام وقتى اراده و مشیت الهى را (بر پايه نظام علت و معلولى و قضاو قدر) در تحقق حوادث و پدیده‏هاى هستى به دنبال علت تامه شان مى‏یابد خواسته‏اى بر خلاف اون ندارد.

«پسندد اونچه را جانان پسندد» به همین جهت تلاش براى تغییر این حوادث از جمله شهادت خود با قطع نظر از این که تأثیرى ندارد با مقام فنا و رضا و حب لقاء الله نیز سازگار نیست.


با توضیحات بالا معلوم شد که بنا بر نظر تحقیق سنخ علم ائمه(ع) به آینده از سنخ علوم عادى ما نیست بنابراین اقدام به امورى که منجر به شهادت اونان مى‏شود خود را در هلاکت انداختن نیست اضافه بر این که درجات و کمالاتى براى ائمه(ع) مقدر شده بود که راه رسیدن اون از طریق تحمل همین بلاها و مصائب مى‏باشد.

اونچه در آیه شریفه منع شده انداختن خود در ورطه هلاکت هست و کسى که در راه خدا و براى خدا قدم برمى‏دارد و در مرحله‏اى شهادت را وظیفه خود مى‏داند اصلاً به سوى هلاکت نمى‏رود به نظر شما اگر کسى براى نجات جان عزیزى یا کشورش جان خود را به خطر انداخته خود را به ورطه هلاکت انداخته؟ چه رسد به کسى که براى رضاى خدا و حفظ دین خدا جانش را به خطر مى‏اندازد.
برای آگاهی بیشتر ر.ک:
1- المیزان، ج 18، ص 192، ج 13، ص 74و 72، ج 19، ص 92، ج 12، ص 144، ج 4، ص 28.


2- معنویت تشیع، علامه طباطبایى، مقاله علم اما م، ص 215.


3- در محضر علامه طباطبایى، محمد حسین رشاد، ص 121.



برگرفته از پرسمان

پرسمان در تاریخ 22 اسفند ماه سال 1389 در ساعت 08:42 ب.ظ به این سوال جواب داده هست.


82 out of 100 based on 82 user ratings 382 reviews